درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   چرا آمریکایی ها شکنجه ام کردند !؟

    یک دروغ  باعث شکنجه ام شد !      

6b3832c7ji5ofizpfovu.jpg

 حتمآ شما هم این ضرب المثل را شنیدید که می گویند .. شیری که از مادر خورده بود ، بالا اورد !!؟ خلاصه وقتی سیاه پوست گردن کلفت وارد اتاق من شد .. آن دو پرستار مرا با او تنها گذاشتند .. از ترسم سلام کردم !!  به زحمت پاسخ ام رو داد .. نفس نفس می زد .. انگاری قبل از من چند نفر دیگه رو معالجه کرده بود !! او هم وقتی کپل های من را دید .. سوتی کشیده و به اصطلاح سیاه ها گفت .. وای چه سفیده !! نمی دونستم چه کار می خواهد بکند ؟ آن ها چیه دستش !! نه انگار خرما نیستند .. دانه بلوط هم که نیست .. پس چی می تونه باشه .. ؟ می ترسیدم سوال کنم .. همش با خود می گفتم حتمآ می خواهد ماساژ ام بده .. عقلم به جایی نمی رسید .. ناگهان دیدم .. ای بابا ( خیلی عذر می خواهم .. واقعآ شرمنده .. ) یکی از اون هسته بلوط ها رو به انتهای روده من داره فشار می ده ..!! و بقدری بزرگ بود که داخل نمی شد .. سپس با انگشت دستش با تمام قدرت فشار داد .. جیغ ام به آسمون بلند شده بود .. لحظاتی بعد دیم دولا شد و همون تلمبه بادی سیاه رنگ را .. سر شیلنگ را به روی هسته گذاشته و با دست دیگه با قدرت هر چه تمام تر تلمبه باد رو به حرکت در اورد !! یک لحظه احساس کردم ۳۰۰ PSI باد در حال چرخش درون روده هایم هستند .. و در اخر مانند بادکنکی از دهانم خارج شد .. عرق مرگ به من دست داده بود .. توان جیغ زدن رو از دست داده بودم .. یه لحظه احساس کردم شیری که از مادر خورده بودم داره بیرون می آید ... !!

خوش آمدید 

یک دروغ  باعث شکنجه ام شد !  

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

ps1jf2rw7i1btpqwlp5y.jpgloswb5euembto3uktpnz.jpg

فکر کردم آقا سیاهه به من نظر بد داره !

 bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

چرا امریکایی ها شکنجه ام کردند ..!!؟ عنوان مطلب این پست است که بر گرفته از اتفاقی است که در یکی از پایگاه های اموزشی امریکا برایم اتفاق افتاد.  و تا مدت ها موجب خنده دوستان شده بود . امیدوارم از ان خوشتون بیاید . راستش رو بخواهید مدت ها بود تصمیم داشتم یک هدیه ناقابل تهیه کرده و به نفری که با ورود به سایت آمار بازدید کنندگان رو از مرز یک میلیون نفر می شکند تقدیم کنم . به همین دلیل با دوست عزیزم آقای بازیار تماس گرفتم تا به اتفاق دو نفر دیگر از خوانندگان سایت هیات ژوری تشکیل داده و از طریق آپی درج شده در وب گذر آن فرد رو پیدا کرده و هدیه رو تقدیم کنیم . اما وقتی با جناب بازیار صحبت کردم ، به دلیل افزایش ناگهانی بازدید کنندگان بدون این که تصممی بگیریم از مرز یک میلیون نفر گذشت . و من این موفقیت رو به یکایک خوانندگان محترم که من را در این ۲۲ ماه یاری فرمودند تشکر و قدردانی می کنم . از همکاران عزیزم آقای علیرضا صادقی در بخش انگلیسی خانم دامون ادبیات پرواز و دخترم گلم سعیده در بخش مطالب خوانندگان تشکر می کنم . همچنین از آقای امیر محمود بازیار که علاوه بر بخش تبلیغات مسئولیت آرشیو مطالب رو به عهده داره از صمیم قلب تشکر و قدردانی می کنم .. من بدو شما یاران و این عزیزان هرگز موفق نمی شدم .

قبل از این که شماره تماس ام رو اعلام کنم به اطلاع ان دسته از دوستان و خوانندگانی که تقاضای پیوستن به سایت بالاترین رو داشته و از من دعوتنامه می خواستند می رسانم . طبق قولی که داده بودم  فعلآ این امر به لطف یکی از دوستان گرامی امکان پذیر شده است . البته محدویت ان رو نمی دونم . لذا فعلآ  فقط برای خوانندگان سایت و آن دسته از عزیزانی که قبلآ درخواست کرده بودند امکان پذیر است . لطفآ با من مکاتبه فرموده تا بعد از تآئید... نامه به دوستم ارسال کنم . اما بر مبنای  قول دیگری که داده بودم ، و قرار بود تا شماره تلفنی برای ارتباط با یاران همدل تهیه کنم .. این امر هم صورت گرفت . و شماره ۰۹۱۹۴۴۷۱۸۲۸ مخصوص یاران سایت است . فقط استدعا دارم برای این که به سایر برنامه هایم برسم فقط ظهر به بعد  ابتدا " اس . ام . اس " فرستاده در صورت تآئید بنده تماس بفرمایید . سایر دوستانی که فاقد تلفن همراه هستند همه روزه از ساعت ۲۰ الی ۲۱ در خدمت هستم . بدیهی است این طرح آزمایشی است . و ممکنه تغیر یابد .

کلام آخر این که ...  اگه دقت کردید مدتی است مجددآ در پائین صفحه آدرس چند لینک رو برای معرفی به دوستان می نویسم . شاید باورتون نشه .. تنها معیار من برای انتخاب نوآوری و محتوای لینک هاست . که از دوستان خواهش می کنم حتمآ یک سری بزنید .. بعضی از این لینک ها مثل سایت جناب طبیبیان به خوانندگان خود علاوه بر اطلاع رسانی .. باعث احساس افتخار و لمس هویت ملی هم می شود ..  و با ارائه مطالب متنوع مخصوصآ فال حافظ به دو زبان موجب سربلندی ایرانیان مخصوصآ عزیزان خارج از کشور می شود  (اینجا ). . اما یک لینک هم دوست عزیزم نوید -چ معرفی فرمود که ظاهرآ مربوط به افغان های گرامی است .. اما بخش مسایل و مشکلات مربوط به مهاجرت آن باید به درد بعضی دوستان بخورد (اینجا ) . ضمنآ یک نرم افزاری هم پسر عزیزم نادر جان رضوی ارسال فرموده است که به درد افرادی می خوره که کی بورد فارسی ندارند (اینجا ) . خب حالا که بحث دعوت به سایت و لینک شد .. یاد وبلاگ خودم افتادم که از وقتی که سایت رو راه اندازی کرده ام غریب مانده است . و اخیرآ هم گوگل یک امتیازش رو شوخی شوخی کسر کرد !!  راستش روم نمی شه ... ولی اگر امکان داره دوستان عزیز برای حفظ ان به عنوان آلترناتیو هر وقت فرصت کردید یک کلیک هم روی ان بفرمایید  ( اینجا ) . واقعا از محبت همه یاران سپاسگزارم .

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

آژانس هواپیمایی برای خوانندگان سایت تخفیف ویژه می دهد .

شرافت کاری این فروشگاه را تضمین می کنم . مدرسی

مرکز آپلود عکس ایرانی

 

تقدیم به سایت وزین " یک پزشک "

از رویا تا واقعیت ..  

برای من آمریکا همیشه یک رویا بود . حتی توان خرید کارت پستال آن را هم نداشتم . در سال های اغازین ورد به دبیرستان در پادگان قوشچی که امکانات خیلی محدودی داشت .. یک همکلاسی ارمنی به نام خانم " عمادی " داشتم که با دوستش " معصومه قلی پور " هر روز از راه بسیار دور و خارچ از پادگان نظامی برای تحصیل به دبیرستان می امدند .. عمادی هم زیبا بود و هم مغرور ! معلوم بود از خانواده ای  ثروتمند است ... بر عکس قلی پور خیلی مهربان و خاکی بود . در یک روز زمستانی که از همه " پیشاهنگ " ها خواسته بودند کاردستی در قالب هدیه به نوجوانان سایر ملل اهداء نمایند .. خانم قلی پور یک کارت پستال از یکی از شهرهای امریکا به من هدیه داد .. تا مدت ها در عالم رویا و در تجسم بچه گانه خود در ایالت های امریکا جست و خیز می کردم .. در همان حال به خودم می گفتم .. آیا می شود یک روز من هم به آن جا بروم !!؟ پرزیدنت کندی تازه رئیس جمهور شده بود . تصویری گنگ ولی زیبا از آمریکا در ذهن ام ساخته بودم . تا این که بعد از اتمام دبیرستان به نیروی هوایی پیوسته و خیلی زود شانسی در کنکور اعزام به امریکا قبول شدم ..!!  (اینجا ) .

پرواز به آمریکا .. و ماجراهای سفر

در مورد خاطرات خروج از کشور و ماجراهایی که تا رسیدن به امریکا برایم اتفاق افتاد .. قبلآ با جزئیات شرح داده ام . اما برای آن عده از خوانندگانی که تازه به جمع یاران همدل و صمیمی این سایت پیوسته اند ، به صورت کلی بیان می کنم .  سر راه شب در هتل شرایتون که اون موقع با کلاس ترین هتل انگلستان بود توقف کردیم .. یک سروانی با ما بود به نام " عرب " که چون درجه اش از ما ها بالاتر بود .. احساس فرماندهی بهش دست داده بود . و به محض فرود در لندن .. هی به بچه ها امر و نهی می کرد ! همین شازده امر فرمود شب کسی از هتل بیرون نره !! و روز بعد ۹ صبح جلوی هتل باشید تا ماشین به فرودگاه ببره .. اما هیچ کسی به حرف او تره هم خرد نکرده و بچه ها در دسته جات سه یا چهار نفری برای گردش و تفریح به شهر رفتند .. روز بعد تو فرودگاه جلوی خارجی ها خیلی خود نمایی کرده و انگار که پادگان باشه .. باد به غبغب انداخته و گفت . کی به شما اجازه داد هتل رو ترک کنید ..!؟ از اون جایی که من سر گروه تیم بودم .. گفتم : من اجازه دادم !! بد جوری حالش گرفته شد و تهدیدم کرد که به محض رسیدن به آمریکا ، کت بسته به ایران می فرستد !! زیاد هم بی ربط نمی گفت .. چون بعد ها متوجه شدیم طرف ساواکی بوده و ارتباطات دانشجویان رو زیر نظر داشت !!

 پرواز به امریکا ...

در همون موقعی که اون بابا تو فرودگاه به بچه ها گیر داده بود ، با یک دختر خانم بسیار زیبای اهل جاموئیکا آشنا شده و هم کلام شده بودم  !! ( صرفآ برای تقویت زبان بود .. فکر دیگری نکنید !! )  و این موضوع خیلی اون افسر رو کفری کرده بود .. توی این گیر و دار دختره می پرسید .. او چه گفت . و من با خونسردی جواب می دادم .. هیچی عزیزم !! .. کل پرواز از روی اقیانوس او ما را با نگاه های هیز خودش آزار می داد !! بعد از چند تا هواپیما عوض کردن ، عاقبت نیمه های شب به پایگاه لک لند واقع در ایالت تگزاس رسیدیم . با یک اتوبوس " ماک " آمریکایی که منتظر ما بود وارد پایگاه شدیم . همه چیز طبق برنامه بود .. همون شب ملزومات همه رو تحویل دادند .. از لباس کار .. بارونی .. اتیکت و آرم پایگاه .. و کلید اتاق هامون را .. هر سه چهار نفر موقتآ در یک اتاق ! در اتاق من یک افسر خلبان شکاری و دو همافر متخصص فانتوم حضور داشتند .. نمی دونم چرا موقع خواب بغض ام گرفت .. و وقتی چراغ ها رو خاموش کردند .. زدم زیر گریه !! عین بچه ننه ها ! شاید دوری از وطن و خانواده موجب این کار شده بود .  روز بعد هم اتاقی هایم  همه زیر و بم رو یادم دادند .. عین یک زندانی تازه وارد !

یک پارانتز تقریبآ بی ربط ... !!

دقیقآ یادم نیست چند روز در اون اتاق زندگی کردم .. ولی فکر می کنم کم تر از یک هفته همه دانشجویان خارجی رو به یک هتل دوطبقه چوبی بردند .. تقریبآ مثل خوابگاه بود .. منتها پارتیشن بندی شده بود . از همه کشور ها حضور داشتند .. بیشترین حقوق رو ایرانی ها ۳۶ دلار و کم ترین رو طفلک ویتنامی ها با روزی دو دلار که دولت آمریکا بهشون می داد . برای همین خیلی بی آزار بودند و سر شب می خوابیدند . بعد از ما دانشجویان عربستانی روزی ۳۰ دلار حقوق داشتند .. البته اون جا همه چیز از نهار و شام گرفته تا گردش های علمی تفریحی برای ما مجانی بود .. ولی ما ایرانی ها چون اغلب شهر می رفتیم ، مجبور بودیم شام رو در بیرون از پایگاه صرف کنیم ! یک روز که از کلاس به خوابگاه امدیم .. چند تا ملخ سبز و بزرگ داخل خوابگاه بود ! یکی از بچه ها به نام " مرادی " اهل کرمانشاه قرار شد به عنوان نماینده دانشجویان ایرانی بره با مسئولان ارشد امریکایی در این مورد صحبت کنه ..! طفلک از ان جا که معنی ملخ  ( grasshopper ) را نمی دانسته ، از واژه ( propeller ) که برای ملخ هواپیما به کار می رود استفاده کرده بود .. طفلک امریکایی تا دقایقی نمی توانست تجسم کنه که این ایرانی چی داره می گه ..!!؟ مگه می شه ملخ هواپیما به جایی هجوم ببره ..!!؟

وضعیت کلاس های درس ..

 بحث سوتی ایرانی ها شد .. یاد یک خاطره ای افتادم ! در جمع ما یک دانشجوی شمالی بود که چهره اش طوری بود که به نظر می رسید در حال خندیدن است ! ولی در اصل ساختار لب و لوچه اش این گونه بود که ادم فکر می کرد داره می خنده ..!! در کلاس درس اساتید خیلی سخت گیری می کردند تا دانشجو ها حواس شون به معلم باشه .. اما از شما چه پنهان اغلب بچه ها روز ها در کلاس چرت می زدند .. و این امر موجب عصبانیت مسئولان اموزشی می شد .. و به سوپروایزر ها گزارش می دادند .. یک روز یکی از معلمان که از بی توجهی شاگردان عاصی شده بود ، سوپروایزر بد اخلاقی رو جهت زهر چشم گرفتن از بچه ها به کلاس دعوت کرد ..! همه مثل شاگردان دبستانی ساکت نشسته بودیم و هیچ حرکتی از کسی دیده نمی دشد !! سوپروایزر خشمگین و عصبی  همچنان که در حال قدم زدن بود و چهره یکایک بچه ها رو زیر نظر داشت ، ناگهان چشمش به دوست شمالی ما افتاد ..!! چشم تون روز بد نبینه ..  فکر کرد داره به او  می خنده !! با عصبانیت گفت .. تو به چه حقی جرآت کردی که به من بخندی ..!!؟ طفلک که بد جوری ترسیده بود گفت .. ( Sir : My Custom Is Like That ) می خواست بگه ممیک صورت ام این چنین است که اشتباهی گفت .. مرام من به این شکل است !!  همه زدند زیر خنده .. و طفلک رو از کلاس بیرون انداختند ..!! و از آن پس همه او را Custom می نامیدند .. ! خیلی طول کشید تا امریکایی ها رو متقاعد کنیم  اون بنده خدا مادر زادی این شکلیه ! ولی جالب این که وقتی از ایرانی ها می پرسیدند چرا در کلاس چرت می زنید .. همه می گفتد .. همین الان در کشور ما شب است .. و بدن ما به آن وضعیت عادت کرده است !!

قوز بالا قوز دوران آموزشی .. !

 در تمام طول دوران آموزشی در آمریکا ، یکی همین زبان در پایگاه  لک لند بود که خیلی سخت گذشت . و دیگری در پایگاه هوایی " دایاس " که مقر اصلی بمب افکن های غول پیکر " ب - ۵۲ "  بود . باور کنید  سختی و مشکلات ان هرگز از یادم نمی رود . البته بگم خود آموزش زبان مشکل خاصی نداشت  و معلمان خیلی مهربانی داشتیم .. ولی فرماندهان عالی رتبه ایرانی برای دانشجویان کار رو سخت و طاقت فرسا کرده بودند .. و ان ورزش اجباری بعد از ظهرها بود ! همه باید لباس گرمکن یک دست با کفش کتانی سفید  پوشیده و در میدان حاضر می شدیم.. !! خیلی حال گیری بود . در حقیقت ورزش بهانه بود و هدف به رسم تمام پادگان ها گرفتن آمار بود ..!! مجسم کنید شما از صبح زود سر کلاس نشسته اید .. بعد از نهار خسته و خواب آلود می آیید خوابگاه و می خواهید یک چرتی بزنید .. ولی بعد از ساعتی بایستی لباس عوض کرده و برای آمار بیرون بروید !! برای من که خیلی مشکل بود .. و همان گونه که در پست های سابق شرح دادم ، برای فرار از ورزش عصرگاهی ! پیشنهاد برگزاری مراسم جشن چهارم آبان ( سالگرد تولد محمد رضا شاه ) را به افسر رابط سرهنگ " ثمینی " دادم .. که خوشبختانه موافقت کرد .. و من به اتفاق تنی چند از دوستانم از نیمه های دوره ، از ورزش معاف شدیم .. بعد از ظهر ها بعد از استراحت کافی و رفع خستگی با دوستان برای تمرین نمایش می رفتیم !

 

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

 

5nbix53b3fzmhx7cycy7.jpg 

گردش و تفریح در شهر سان آنتی نیو  

به محض پایان سرشماری یا همون آمار ، دیگه کسی با بچه ها کاری نداشت .. کمتر کسی واقعآ ورزش رو ادامه می داد  .. !  همه سریع به خوابگاه برگشته و بعد از تعویض لباس خود رو به ایستگاه اتوبوس رسانیده و عازم شهر " سان آنتی نیو " می شدیم . اون جا تا پاسی از نیمه شب در حال گشت و گذر و تفریح بودیم .. یک کافه تریا به نام " Max " در مرکز شهر روی رودخانه قرار داشت که پاتوق همه بچه ها بود .. یا قدم زدن در پارک " پلازا " از سرگرمی های ایرانی بود . عده ای هم در پایگاه می ماندند و از امکانات بسیاری که آن بود بهره می بردند .. کلوپ افسران خیلی سوت و کور بود ! معمولآ پیر و پاتال هایی مثل الان من با خانواده هاشون آمده و به موزیک های آرام ( کانتری موزیک ) گوش فرا می دادند . کلوپ درجه داران خیلی شلوغ و پر سر و صدا بود .. تا نزدیکی های صبح می زدند و می رقصیدند ! البته بخش های جنی فراوانی هم داشت .. که هر کی دوست نداشت قر و قمبیله بیاد ، بره و سرگرم بشه .. اما یک کلوپ هم مخصوص سربازان ( ایر من کلاپ ) بود .. که خیلی محشر بود . هر کسی رو راه نمی دادند !! به قول بعضی جوون ها .. خفن خفن و به اصطلاح اند تفریح بود ! دختر و پسر های جوان یا همون دانشجویان فقط می تونستند وارد شوند .. از میان تمام ایرانی ها ، گروه ما چون دانشجو بودیم ، در معرفی نامه " ایرمن " درج شده بود . و فقط ما حق داشتیم وارد این محفل ما فوق شاد شویم ! برای ورود به سایر کلوپ ها هیچ محدودیتی نبود . ولی این کلوپ مخصوص ایرمن ها بود .

اندر بلایای حقوق و مزایای بالا !

خب با تعاریفی که از گردش و تفریح و به خصوص شب زنده داری های ایرانیان کردم ، مشخص است که اغلب هموطنان عزیز ما روز بعد در کلاس های درس دچار رخوت و خواب الودگی شده و دایم در حال چرت زدن باشند !! البته به لطف حق و حقوق بالا و ولخرجی های دوستان ، اتفاقات ناگواری هم رخ می داد ! مثلآ در زمان ما یک دانشجوی خلبانی  با گلوله سیاه پوستی غیرتی کشته شد ! یکی هم لنگ شده و از پرواز محروم و به ایران برگشت .. مست کردن دایمی و عربده کشی های مسخره ، هنر بعضی دیگر از اقایانی بود که تشریف آورده بودند متمدن شوند !! دیگه کار به جایی کشیده بود که اون اواخر ایرانی ها از حضور به کلوپ ها در لک لند منع شده بودند ! یادمه یکی از دوستانم که اهل بندر عباس بود ، بخشنامه ها رو زیر پا گذاشته و هر شب به کلوپ های شبانه می رفت . از قضا یک شب فرمانده ایرانی ها او را در بزم شبانه دیده و از او می پرسد .. این جا چه کار می کنی !!؟ او هم به خاطر رنگ پوست سبزه ای که داشت ، زرنگی کرده و به جناب فرمانده گفته بود .. انه عرب !! این گذشت تا این که در یک برنامه سخنرانی ماهیانه وقتی جناب سرهنگ ثمینی در حال نطق بود ف چشمش به این دوست ما افتاده و به روی سن احضارش کرد .. و گفت .. انه عرب این جا چه می کنی !!؟

روزی که خیلی خوابم می آمد ... !!

 من اغلب اوقات فراغت ام رو با دوستان ایرانی ام می گذروندم ... ترجیح می دادم همه جا سری زده و با امریکایی ها معاشرت کنم . چون شنیده بودم تنها از این راه است که ادم اصطلاحات فراوانی فرا می گیره از میان دوستانی که اغلب با هم بودیم .. یکی همین ماشااله خان مداح ، فیروز مومنی و علی مهربانی بودند . که خیلی خاطرات مشترکی با هم داریم .. فقط علی از روزی که به ایران امد منتقل شیراز شده و دیگه او را ندیدم !! شنیدم که کاری کرده که پرواز نرود !! خیلی بچه سالم و پاکی بود . کار ما شده بود خنده و شوخی و سر به سر مردم گذاشتن .. !! خب با این اوصاف یک شب تا دیر وقت بیرون بودم . و به همین دلیل صبح هر کار کردم دیدم نمی تونم از رختخواب بیرون بیایم !! ولی نمی شد سر کلاس نرفت ! خلاصه فکری به ذهنم خطور کرد .. با خود گفتم می روم کلاس و سپس خودم رو به مریضی زده و به بیمارستان می روم .. بعدش هم خدا بزرگه .. جیم شده بر می گردم خوابگاه و می خوابم !! از شما چه پنهان در ایران خیلی از این کلک ها در دوران خدمت می زدم !! و به همین دلیل فکر کردم این جا هم مثل ایران است ..!! و به راحتی می تونم استراحت بگیرم !

ترس از آمپول و تبعات منفی آن ..!!

اون قدیم مدیما رسم بود بچه های شیطون رو از آمپول و دکتر بترسونند ! تا بچه چپ می رفت یا دستی از پا خطا می کرد یا از " هاپو " می ترسوندند یا از دکتر و آمپول ! قدیمی ها حتمآ یادشونه که اون زمان ها سرنگ های استریل مثل حالا نبود .. ! و در بیمارستان ها و مراکز پزشکی همیشه یک چراغ الکلی روشن بود و روی آن یک ظرف استیل آب قل قل می کرد .. و اما درون ظرف یک پوسته آمپول بزرگ شیشه ای قرار داشت . که ابهتش ادم رو می ترسوند ! چه برسه که بخواهند یکی هم به کپل نرم بچه یا نوجوان بزنند ! وای خدای من .. صحبت آمپول شد یاد یک خاطره افتادم !! تو خونه های سازمانی که بودیم طبقه پائین خونه ما آرایشگاه زنانه بود . خانم آرایشگر ظاهرآ تزریقات هم بلد بود .. و گاهی این کار رو برای خانم ها انجام می داد .. یک روز که من بد جوری سرما خورده بودم ، دکتر چند تا آمپول نوشت که هر روز سر ساعت تزریق کنم .. خب برای من خیلی سخت بود که بروم درمانگاه و امپولم رو بزنم ! همسرم هر چه اصرار کرد .. گفتم امکان نداره .. حالم اصلآ خوب نیست . ناگهان همسرم بعد از مکثی که کرد .. گفت می گم فلانی بیاد آمپولت رو بزنه .. !! گفتم خانم زشته .. رو نزن ممکنه قبول نکنه .. گفت برم ببینم چی می شه .. دقایقی بعد خانم همسایه خونه مون آمده و با ذکر یک سری سخنان کلیشه ای .. آقا بهروز شما مثل برادرم هستی .. تزریقاتچی محرمه .. من تا حالا به مرد آمپول نزده ام .. والخ .. آمپول های من را تزریق کرد .. همان  روز به همسرم گفت .. ماشاالله بدن آقا بهروز چه سفیده !! شرمنده که این حرف رو می زنم .. روم به دیوار .. از روز بعد هر جا پا گذاشتم دیدم بحث کپل های سفید من است !!! و دیگه عهد کردم مردم هم ندهم همسایه آرایشگر آمپول هایم رو بزنه !!

 کلکی که درکلاس زدم .. !!

 خلاصه اون روز صبح با هزار زحمت و مکافات از رختخواب بلند شده و راهی کلاس درس شدم .. به محض ورود استاد اون زنگ خانم " سیمس " که پیر زنی بسیار مهربان و ریزه میزه بود .. و عادت داشت زیر چونه بکایک بچه ها رو گرفته و می پرسید .. حال مستر علی چطوره ؟ مستر حسین چطوره .. تا رسید به میز من .. همین که می خواست زیر چونه ام رو بگیره .. شیطنت ام گل کرده و فریاد زدم که .. میس سیمس لطفآ نزدیک نیا .. !! پیرزن مادر مرده نیم متر پرید هوا ... دلم ریخت گفتم الانه که جون بده ..!! طفلکی با رنگ و رویی پریده گفت .. چرا مستر بوروز ..!! ( نام من رو نمی تونست درست تلفظ کنه ! ) گفتم یک مرض ناشناخته گرفته ام .. از دیروز لمس شده ام !! فوری گفت .. عزیزم تو باید بری بیمارستان ... و من الکی فیلم بازی کرده .. که نه خوب می شوم ... درس امروز مهمه !! ( تو دلم هم به خود می گفتم .. آره ارواح عمه ات !! ) و بیچاره خانم سیمس گفت نه عزیزم ... می خواهی امبولانس خبر کنم !!؟ گفتم نزدیکه خودم می روم .. !! و آن گاه دولا دولا در حالی که حسابی نقش بازی می کردم ، دفتر دستکم رو جمع کرده و به نرمی از کلاس زدم بیرون .. !! بچه ها هریک به فارسی انواع متلک و کرکری بارم می کردند ..  به ماشاالله مداح یک چشمکی زدم تا نگرانم نشه .. آخه تازه از روستا به شهر آمده بود که شانس زد پشت کله اش و به آمریکا اعزام شد .. و به همین دلیل هنوز سادگی و مهربانی خودش رو حفظ کرده بود !! خلاصه با چه مکافاتی به بیمارستان رسوندم ...

اندر اتفاقات داخل بیمارستان ... !  

اون جا بر عکس کشور خودم به انسان های بیمار خیلی توجه می کنند . از این رو به محض این که پایم رو داخل درمانگاه گذاشتم .. دو تا پرستار بسیار زیبا به سان حوری های بهشتی دوان دوان خودشون رو به من رسونده و  زیر بغلم رو سریع گرفته و به اتاقی بردند .. !! از ان جا که بنده اون زمان ها با دیدن خانم های خوشگل نطق ام کور شده و فراموش می کردم که اصلآ برای چه به اون محل مراجعه کرده ام !! ان روز هم به کل یادم رفت که چه سناریویی برای آقایون دکتر ها اماده کرده بودم ..! اما از شانس بد من اون روز هم چنان که به مغزم فشار می اوردم که چه داستانی سر هم کنم .. دیدم خانمی قد بلند ، بسیار زیبا و در حالی که عطر بسیار خوشبویی زده بود وارد اتاق شد .. قبل از این که من سلام کنم .. بقدری خانم بود که با لبخند دلنشینی پیشدستی کرده و سلام کرد .. ! یادم رفت بگم .. تا قبل از اومدن خانم دکتر ، اون دو پرستار نبض و فشار و همه تست ها رو گرفته بودند .. خانم دکتر در حالی که من را معاینه می کرد ،  فیلم بازی کرده و اه و ناله راه انداخته بودم  ..!! می دونید که امریکایی ها خیلی انسان های ساده ای هستند .. و هر چه بگید باور می کنند .. !! اون روز هم کلی مرض ردیف کردم .. و طفلکی کلی زحمت کشید تا انواع و اقسام معاینه و تست های گوناگون رو ازمن گرفت .. ته دل خیلی خوشحال بودم .. خانم دکتر یک نسخه بلند بالایی برام نوشت ....

تجویز آمپول و باقی قضایا ...

 همین جوری که خانم دکتر برام در مورد دارو ها شرح و توضیح می داد ، رسید به امپول .. دیگه نفهمیدم اون خانم زیبا روی چه می گوید !!؟ چهره اش برایم وحشتناک جلوه می کرد .. او را بسان عزرائیلی می دیدم که قراره قبض و روح ام نماید !! ای دل غافل .. ! دیدی الکی الکی خودم رو به مچل انداختم !!؟ نمی دونستم چه بهانه ای بیاورم تا امپول نزنم .. ولی آمریکایی ها خیلی دقیق و منظم هستند .. اهل من بمیرم تو بمیری نیستند .. و هر چه فکر کردم که چه چیزی عنوان کنم تا از شر امپول رهایی یابم ..!؟ عقلم به جایی نمی رسید . این رو بگم .. واقعآ می ترسیدم !! ترس چه عرض کنم .. وحشت می کردم .. یکی هم نبود بگه مرد خرس گنده .. آخه ادم از امپول هم می ترسه ..!!؟ ولی همان گونه که عرض کردم .. از بچگی من را ترسانده بودند .. و دست خودم نبود !! در ایران هم هر وقت دکتر می رفتم ، همون ابتدا می گفتم قربان .. گول هیکل ورزشکاری ام  را نخورید . من امپول نمی زنم ..!! به هر حال در همان حال و احوال مغزم جرقه ای زده و راه حلی به ذهنم رسید .. و در حالی که به زحمت آب گلویم رو پائین می دادم .. خطاب به دکتر گفتم .. در ایران که بودم آقایون پزشک ها به من توصیه کردند که هیچ گاه امپول نزنم .. !! دکتر جوان با تعجب پرسید .. دلیلش رو نگفتند .. !؟ چون معنی واژه تشنج رو نمی دونستم ، شروع کردم به لرزیدن !!!  دکتر لبخندی زد و گفت .. مگه قبل از تزریق از شما تست نمی گرفتند .. خیلی خونسرد گفتم چرا .. می گرفتند .. ولی من بعدش تشنج می گرفتم !!

 حقه ام گرفت ،  اما ... !!

 همان طور که گفتم .. طفلک امریکایی ها خیلی ساده هستند .. و زود خام می شوند .. ! بعد از این که من جریان توصیه آقایون پزشک ها رو مطرح کردم ، خانم دکتر لبخند ملیحی تحویلم داده و گفت .. اوکی !! خیلی خوشحال و ذوق زده شدم ..!! با خود گفتم .. بهروز دمت گرم .. خوب کلک زدی ..!! و در همون حال یاد تختخواب نرم اتاق ام افتادم .. !! اما همین که خواستم درمانگاه رو ترک کنم .. خانم دکتر گفت چند لحظه صبر کن .. !! با خود فکر کردم حتمآ می خواهد برام استراحت پزشکی بنویسه .. ! حسابی قند تو دلم آب شده بود .. دوباره نطق ام باز شده و شروع به سر به سر گذاشتن با پرستار ها نمودم ..!! اما چشمم هم به اتاق روبرو بود تا خانم دکتر برگه استراحت ام رو اماده کنه .. در همان حال دیدم که چند نفر پزشک دیگر هم وارد اتاق خانم دکتر شدند .. ! هر چه فکر کردم عقلم به جایی نرسید . دلم یواش یواش داشت شور می زد ..! حس ششمم می گفت .. اتفاقاتی در شرف وقوع است ... طاقت نیاورده و از خانم پرستار ها پرسیدم .. خانم جان اون جا چه خبره .. ؟ من حالم خوب نیست باید استراحت کنم .. یکی از آن ها با خونسردی پاسخ داد . آن ها برای شما وارد شور شده اند !! تازه دوزاری ام افتاد که مسئله سر چاخان آمپول زدن من است .. ! هیچ راهی نداشتم ..

yyb2cbhbjce5ypdj13jj.jpg

 وقتی به خاطر دروغ شکنجه شدم !!

ساعاتی بعد در اتاق خانم دکتر باز شده و آقایون پزشک ها یکی یکی بیرون امدند .. خانم دکتر خودم در حالی که همان لبخند دلنشین بر لبان زیبایش نقش بسته بود .. به طرف ام امد . و سپس به من گفت .. هیچ اشکالی نداره که امپول نمی زنید .. خوشحال شدم فکر کردم به جایش قراره شربت یا قرص تجویز نماید .. اما دیدم واژه ای به کار برد که تا اون لحظه نشنیده بودم .. ! بقدری خانم دکتره زیبا بود که روم نشد بپرسم این که گفتی چیه ..!!؟ به همین دلیل خودم رو به خدا سپرده و گفتم بادا باد .. اعدام که نمی کنند !! بعد از رفتن خانم دکتر .. پرستار ها من را به اتاقی دیگر که تختی در ان بود راهنمایی کردند .. اصلآ نمی دونستم قضیه از چه قراره .. فقط دیدم یکی از ان ها گفت شلوارت رو در بیار ..!! سریع فکرم رفت به آمپول .. گفتم بابا جان من که گفتم آمپول نباید بزنم .. !! هر دوی ان ها گفتند .. آمپولی در کار نیست .. پس جریان چیه .. ؟ چرا باید شلوارم رو در بیاورم !!؟ خدایا چه غلطی بود کردم .. نه راه پس داشتم نه راه پیش ..!! از همه بدتر این که نمی دونستم چه تصمیمی دسته جمعی  برام گرفته اند !؟ ناگهان دیدم یک مرد تنومند سیاه پوست چارشونه و قوی هیکل از دور می آید .. تو یک دستش یک کاغذه و روی ان چیز هایی مثل خرما .. ( کمی هم درشت تر ) قرار داره . و دست دیگرش یک دستگاه مثل تلمبه باد لاستیک موتور سیکلت است .. فکر کردم شاید خیر اموات اش می خواهد خیرات کنه .. !! و اون هم تلمبه باد موتورشه که حتمآ پنچر شده است !!

 شیری که از مادر خورده بودم ، بیرون امد !!

 حتمآ شما هم این ضرب المثل را شنیدید که می گویند .. شیری که از مادر خورده بود ، بالا اورد !!؟ خلاصه وقتی سیاه پوست گردن کلفت وارد اتاق من شد .. آن دو پرستار مرا با او تنها گذاشتند .. از ترسم سلام کردم !!  به زحمت پاسخ ام رو داد .. نفس نفس می زد .. انگاری قبل از من چند نفر دیگه رو معالجه کرده بود !! او هم وقتی کپل های من را دید .. سوتی کشیده و به اصطلاح سیاه ها گفت .. وای چه سفیده !! نمی دونستم چه کار می خواهد بکند ؟ آن ها چیه دستش !! نه انگار خرما نیستند .. دانه بلوط هم که نیست .. پس چی می تونه باشه .. ؟ می ترسیدم سوال کنم .. همش با خود می گفتم حتمآ می خواهد ماساژ ام بده .. عقلم به جایی نمی رسید .. ناگهان دیدم .. ای بابا ( خیلی عذر می خواهم .. واقعآ شرمنده .. ) یکی از اون هسته بلوط ها رو به انتهای روده من داره فشار می ده ..!! و بقدری بزرگ بود که داخل نمی شد .. سپس با انگشت دستش با تمام قدرت فشار داد .. جیغ ام به آسمون بلند شده بود .. لحظاتی بعد دیم دولا شد و همون تلمبه بادی سیاه رنگ را .. سر شیلنگ را به روی هسته گذاشته و با دست دیگه با قدرت هر چه تمام تر تلمبه باد رو به حرکت در اورد !! یک لحظه احساس کردم ۳۰۰ PSI باد در حال چرخش درون روده هایم هستند .. و در اخر مانند بادکنکی از دهانم خارج شد .. عرق مرگ به من دست داده بود .. توان جیغ زدن رو از دست داده بودم .. یه لحظه احساس کردم شیری که از مادر خورده بودم داره بیرون می آید ... !!

 ماجرای فرار ناموفق ... !!

همین که سیاه پوسته رویش رو برگرداند تا هسته ای دیگر بردارد .. دو پا داشتم .. دو پا دیگه قرض کرده و مثل قرقی خواستم بدون شلوار بزنم بیرون .. می دونستم اون مردک قراره همه اون هسته های بزرگ رو به من یه جور هایی تزریق کنه .. ! اما همین که اومدم از تخت پائین .. فشاری که به پاهایم وارد امده بود هر گونه حرکتی رو ازم گرفت .. و کاکا سیاهه وقتی دید قصد فرار دارم ، مثل عقابی که موش بگیره از پشت محکم گرفته و در حالی که همچنان نفس نفس می زد .. چند تا فحش آبدار با لهجه محلی خودش نثارم کرده و سپس دگمه زنگی رو فشار داد .. تا اومدم بهش بگم بابا جان یک انتراکت بده .. من حرفی ندارم .. دیدم دو تا غول بی شاخ دم . عینهو فیلم های فارسی که برای دستگیری بیماران روانی می آیند وارد شده و مرا مثل جوجه روی تخت محکم نگاه داشتند ...! دیگه حرکت هم نمی تونستم بکنم ..!! نفهمیدم چند تا از اون خرما ها رو به زور به من وارد کردند .. چون بعد از دومی یا سومی بیهوش شدم !! فقط زمانی چشم باز کردم که دیدم از سیاه های قلدر خبری نیست .. ولی در عوض اون دو تا پرستار ها در حال ماساژم هستند .. اگه خانم نبودند .. حتمآ با صدای بلند از دردی که به عضلات پایم وارد شده بود .. و احساس بادی که هنوز در داخل شکم ام مانده بود ، گریه می کردم .. ولی دیدم پیش این خانم ها خوبیت نداره ... ناسلامتی مردی گفتند .. زنی گفتند .. !!  

کرکری بچه های کلاس ... !!

باور کنید تمام ضرب المثل های قدیمی ها از روی منطق و حکمت بوده است .. من که قبل از ترک کلاس برای دوستام کری می خوندم .. و خواستم زرنگی کرده یکی دو ساعتی به جای کلاس درس در منزل بخوابم .. وقتی چشم باز کردم .. دیدم از وقت کلاس و نهار هم گذشته است !! و من نه تنها زود نرفتم خونه ، بلکه نهارم رو از دست داده و دیر تر از بقیه دوستام به خوابگاه برگشتم .. اصلآ از گشاد گشاد راه رفتنم بچه ها فهمیدند بلایی سرم آورده اند !! و وقتی که ماجرای رو با آب و تاب شرح دادم .. همه از خنده ریسه می رفتند .. و می گفتند .. حق ات است .. خواستی زرنگی کنی .. سال ها از ان روز و ان شکنجه وحشتناک گذشته است .. ولی هنوز هم هر گاه یادم می اید می ترسم .. همین یکی دو روز پیش نوه ام مشکل بیرون روی پیدا کرده بود .. خانم دکتری در بیمارستان تخصصی طالقانی برای او از همون داروها ( کوچک ترش ) رو برای وی تجویز کرده بود .. در تمام لحظاتی که به اتفاق همسرم این بلا رو سر آنا جان کوچولویم انجام می دادند ..  تمام جزئیات حادثه ۳۵ سال پیش جلوی چشمانم تداعی شده بود .. عجب واقعه ای بود .. !!

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

این مطلب ساعت ۵:۳۰ دقیقه بامداد بیست و ششم دیماه ۱۳۸۷ پایان یافت .

           ايام به كام    

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

 
به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 6mfmukopgefyux613u8m.jpg 
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.

 1960 Crisis(Part II):

Due to the U-2's extreme operating altitude, Soviet attempts to intercept the plane using fighter aircraft failed. Moreover, the U-2's course was out of range of several of the nearest SAM sites, and one SAM site even failed to engage the violator since it was not on duty that day. According to the official version of the event (see below for alternative, plausible versions), the U-2 was eventually hit and brought down near Degtyrsk , Ural Region, by a salvo of fourteen SA-2 Guideline(S-75 Dvina) surface-to-air missiles. The plane's pilot, Gary Powers, successfully bailed out and parachuted to safety, although in doing so he violated his orders to destroy the aircraft were he to be shot down. Powers had been issued with a modified silver dollar which contained a lethal, shellfish-derived saxitoxin, although in the event he did not use it. In bailing out, he neglected to disconnect his oxygen hose and struggled with it until it broke, enabling him to separate from the aircraft. A subsequent missile salvo also hit the aircraft, further damaging it and would likely have killed Powers outright. He was captured soon afterward.The SAM command center was unaware that the plane was destroyed for more than 30 minutes. One of the Soviet fighters pursuing Powers was also destroyed in the missile salvo.A close study of Powers' account of the flight shows that one of the last targets he had overflown was the chelyabinsk-65  plutonium production facility. By photographing the facility, the heat rejection capacity of the reactors' cooling systems could have been estimated, thus allowing a calculation of the power output of the reactors. This then would have allowed the amount of plutonium being produced to be determined, thus allowing analysts to determine how many nuclear weapons the USSR was producing. Air defense missiles had been positioned around Chelyabinsk-65 because of its extreme sensitivity.Four days after Powers disappeared,NASA issued a very detailed press release noting that an aircraft had "gone missing" north of Turkey. The press release speculated that the pilot might have fallen unconscious while the autopilot was still engaged, even falsely claiming that "the pilot reported over the emergency frequency that he was experiencing oxygen difficulties." To bolster this, a U-2 plane was quickly painted in NASA colors and shown to the media.After learning of this, Soviet PremierNikita Khrushchev announced to the Supreme Soviet, and thus the world, that a "spyplane" had been shot down but intentionally made no reference to the pilot. As a result, the Eisenhower Administration, thinking the pilot had died in the crash, authorized the release of a cover story claiming that the plane was a "weather research aircraft" which had strayed into Soviet airspace after the pilot had radioed "difficulties with his oxygen equipment" while flying over Turkey. The Eisenhower White House acknowledged that this might be the same plane, but still proclaimed that "there was absolutely no deliberate attempt to violate Soviet airspace and never has been", and attempted to continue the facade by grounding all U-2 aircraft to check for "oxygen problems."On May 7, Khrushchev sprang his trap and announced:I must tell you a secret. When I made my first report I deliberately did not say that the pilot was alive and well… and now just look how many silly things [the Americans] have said.Not only was Powers still alive, but his plane was also essentially intact. The Soviets managed to recover the surveillance camera and even developed some of the photographs. The incident resulted in great humiliation for Eisenhower's administration, caught in a lie.Powers’ survival pack, including 7500 rubles and jewelry for women, was also recovered. Today a large part of the wreck as well as many items from the survival pack are on display at the Central Museum of Armed Forces in Moscow. A small piece of  the plane was returned to the United States and is on display at the National Cryptologic Museum.........END OF PART II.......

Source:http://en.wikipedia.org/wiki/U-2_Crisis_of_1960 BY:Alireza Sadeghi

 Picbaran

PicbaranPicbaran

ترجمه فارسی:

بحران 1960(قسمت دوم):

بدلیل ارتفاع بیش از حد "یو-2" تلاشهای شوروی جهت رهگیری هواپیما با استفاده از جنگنده ها شکست خورد.بعلاوه منطقه پرواز "یو-2" خارج از برد نزدیکترین سایتهای موشکی "سام" قرار داشت و یک سایت "سام" نیز بدلیل عملیاتی نبودن در آنروز موفق به درگیری با هواپیمای متجاوز نگردید.بر اساس گزارشات رسمی این واقعه-"یو-2" مزبور در نهایت مورد اصابت قرار گرفت و در نزدیکی "دیژتیارسک" در منطقه اورال وتوسط رگباری از چهارده موشک زمین به هوای "سام-2" بزیر کشیده شد.خلبان هواپیما -"گری پاورز"-با موفقیت بیرون پرید و چتر وی نیز باز شد اگرچه وی ازانجام فرمان تخریب هواپیما در صورت ساقط شدن تخطی کرد.به "پاورز" یک سکه یک دلاری تغییر یافته داده شده بود که حاوی سمی کشنده از نوعی ماهی بود اگرچه در این واقعه وی از آن استفاده نکرد.در هنگام بیرون پریدن "پاورز" فراموش کرد که لوله اکسیژن را قطع کند و مجبور شد که با تلاش زیاد آنرا بشکند تا قادر به جدا شدن از هواپیمایش باشد.یک رگبار موشکی دیگر نیز هواپیما را مورد اصابت قرار داد و نزدیک بود که "پاورز" هم کشته شود.وی به فاصله کمی بعد به اسارت در آمد.مرکز فرماندهی موشکهای "سام" تا 30 دقیقه بعد- از ساقط شدن هواپیما خبری نداشت.همچنین یکی از جنگنده های تعقیب کننده هواپیما نیز مورد اصابت همان رگبار موشکی قرار گرفت.بازجویی فشرده "پاورز" نشان داد که یکی از آخرین هدفهایی که وی از فراز آن پرواز کرده بود تاسیسات تولید پلوتونیم "چلیابینسک-65" بوده است.با استفاده از عکسبرداری از این تاسیسات ظرفیت پس دادن حرارت سیستمهای خنک کننده راکتورها تخمین زده میشد .سپس با محاسبه قدرت خروجی راکتورها بدست می آمد.این مورد مشخص میکرد که چه مقدار پلوتونیم تولید شده است و از آنجا متخصصان میتوانستند بفهمند که چه تعداد سلاح هسته ای در اتحاد شوروی در حال ساخت است.موشکهای دفاع هوایی بدلیل حساسیت فوق العاده این منطقه در اطراف "چلیابینسک-65" تعبیه شده بودند.چهار روز پس از ناپدید شدن "پاورز" ناسا هیچ جزئیاتی بجز اینکه هواپیمایی در شمال ترکیه ناپدید شده است منتشر نکرد.رسانه ها به این تصور بودند که خلبان احتمالا هوشیاری خود را از دست داده در حالیکه خلبان اتوماتیک هنوز کار میکرده و حتی به غلط ادعا نمودند که خلبان توسط فرکانسهای اضطراری گزارش داده که دچار مشکل کمبود اکسیژن گشته است.برای باوراندن این مطلب یک "یو-2" بسرعت با رنگهای ناسا رنگ آمیزی شد و به معرض تماشای رسانه ها در آمد.پس از اطلاع از این مورد"نیکیتا خروشچف" رهبر اتحاد شوروی موضوع را ابتدا با اعضای عالی شوروی و سپس به کل جهان خبر داد که یک هواپیمای جاسوسی ساقط شده است اما به عمد اطلاعی در مورد خلبان آن ارائه نداد.در نتیجه دولت آیزنهاور فکر کرد که خلبان آن در اثر سقوط کشته شده است و دستور داد که یک داستان پوششی بسازند مبنی بر اینکه هواپیما یک "هواپیمای تحقیقات هواشناسی" بوده است که بر فراز ترکیه پرواز میکرده و پس از اینکه خلبان اعلام کرد که در تجهیزات مربوط به اکسیژن مشکل وجود دارد به داخل فضای اتحاد شوروی منحرف گشته است.دفتر آیزنهاور در کاخ سفید اعلام کرد که این ممکن است همان هواپیما باشد اما هنوز ادعا میکرد که قطعا تلاش عمدی برای نقض فضای هوایی شوروی در کار نبوده است و در تلاشی برای ظاهر سازی همه "یو-2" را زمینگیر کرد تا برای مشکلات مربوط به اکسیژن تست شوند.در هفتم مه "خروشچف" تله اش را باز کرد و اعلام کرد که:"من باید رازی را به شما بگویم.وقتیکه من گزارش اول را ارائه دادم عمدا نگفتم که خلبان زنده و سالم است. و حالا درست نگاه کنید که آمریکاییها چه چیزهای احمقانه ای میگویند.نه تنها "پاورز" هنوز زنده است بلکه هواپیمایش نیز سالم است.اتحاد شوروی دوربین مراقبتی آن را باز کرده و حتی چند عکس نیز بدست آورده است".این واقعه رسوایی بزرگی برای دفتر آیزنهاورکه دروغ گفته بود به ارمغان آورد.کیت نجات "پاورز" که حاوی 7500 روبل پول و جواهرات زنانه بود نیز بدست آمد.امروز نیز مقدار زیادی از لاشه هواپیما بهمراه موارد دیگری از کیت نجات در موزه مرکزی نیروهای مسلح در مسکو در معرض نمایش میباشد.قطعه کوچکی از هواپیما به ایالات متحده عودت داده شد و در موزه ملی کریپتولوژی آمریکا نمایش داده میشود......پایان بخش دوم........

منبع:http://en.wikipedia.org/wiki/U-2_Crisis_of_1960 گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

مطالب شما

به همت سعیده : دختر یکی از همکاران محترم

اسم این خلبان عراقی را از یاد نبرید

الریان ( al-rayyan )

اول جنگ با یک میگ -21 می پریده.این خلبان در همون روزهای اول جنگ در پایگاه اول عراق بوده ودو تا از اف-5 های مارا زده بود که هنوز از خلبانهایشان خبری در دست نیست.به روایت یکی دیگر از خلبانان عراقی که خلبان su-22 است در 11 فوریه 1982 الریان توسط یک اف-14 ساقط شده ولی توانست اجکت کرده وجانش را نجات داد.جالب است که بدانیم الریان همان کسی است که هواپیمای بوئینگ  وزیر امور خارجه الجزایر را که برای  میانجیگری بین ایران وعراق به تهران می امد روی نوار مرزی  ایران - ترکیه زده بود. الریان در اواخر جنگ خلبان اف -1  بود اما در روز 15 می 1988 یک اف-14  از پایگاه یکم یک میراژ اف-1 عراقی را ساقط کرد.خلبان این میراژ کسی نبود جز الریان وخلبان ان اف-14  سرهنگ افشار بود انتقام خوبی بود ولی شانس با الریان بود چون اون نه کشته شد نه اسیر بلکه بین نیروهای عراقی فرود امد شهید ذوالفقاری وشهید نوروزی در 10 جوئن 1986 یک میگ -25  از پایگاه 1  یک اف-4 ایرانی را گیر اورد که خلبانان این جت ذوالفقاری وکمکش نوروزی بود ان میگ 25 لعنتی با یک موشک ار-60 انها را زد وهردو خلبان به شهادت رسیدند . روح تما شهدای وطن شاد

 

 بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 

تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

 ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yhoo.co.uk 

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 
معرفی یک سایت خوب و جامع  
 
قابل توجه هم وطنان خارج از کشور و ان هایی که به دنبال هویت ملی خویش هستند
 
شبکه اطلاعات عمومی گردشگری و بازرگانی ایران
 
 3c08hzanfhnvczre88t1.gif
 

mtycu9sokgufjm5w3w0d.jpg

رسانه متفاوت ایرانیان اینجا


http://www.drjalali.ir/

وب سایت دکتر علی اکبر جلالی

 تلفن تماس با مدیر سایت

۰۹۱۹۴۴۷۱۸۲۸

لطفآ  فقط بعد از ظهر ها قبل از صحبت اس ام اس بفرستید و در صورت تآئید تماس گرفته شود  . خوانندگان فاقد تلفن همراه همه روزه از ساع ۲۰ تا ۲۱ می توانند تماس حاصل فرمایند .

برای نگارش فارسی

 http://www.dodoost.com/aryanevis/

 

 
چگونه خلبان ، هواپیمای مسافربری را با موتور های خاموش به زمین نشاند !؟

( روایتی جالب از مستند نشنال جئوگرافی )  

*****

جیغ و فریاد در آسمان شیراز !  

خاطره ای از یک فرود اضطراری  )

****

ماموریتی که هرگز انجام نشد

 ( روایت خلبانان انتهاری ایران )

****

جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

روایتی واقعی ...

- تعداد بازديد
  • 33267
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35