درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خشم ژنرال ، تبعيد خلبان

خشم ژنرال به تبعید خلبان فانتوم انجامید !

6abu2t39di59xwbj8o1m.jpg

خبر بقدری دردناک بود که دل هر انسان سنگ دل رو هم به درد می اورد . دقیقآ یادم نیست چه تاریخی بود ... فقط این رو می دانم هنوز چند سالی از عمر انقلاب و جنگ نگذشته بود .. که خبر همه جا پیچید . و همه از حادثه ای که در یکی از هواپیماهای ۷۴۷ اتفاق افتاده بود سخن می گفتند ... وای خدای من ان خلبانی که چشم اش رو از دست داده ... فرهاد بوده !!؟ دنیا دور سرم چرخید .. عرق سردی همه وجودم رو در بر گرفت .. طفلک فرهاد مهربان ... اخه چقدر درد ..!!؟ او تازه داشت مفهوم خلبانی با جامبو رو مزه مزه می کرد که با یک اتفاق غیر قابل پیش بینی ، بهترین عضو بدن خود رو از دست داد .. ! قضیه از این قرار بوده که فرهاد نازنین به عنوان معلم به شاگردان خود اموزش می داده ... درس ان روز شناخت هواپیما بوده است ... آخه خلبانان باید با تمام بخش های هواپیمای خود آشنا شوند .. درس ان روز آشنایی با در های خروجی و اضطراری بود ... همه خلبانان جوان با اشتیاق به توضیحات معلم با اخلاق و مودب خود گوش می دادند ... که فرهاد وقتی خواست دستگیره در خروجی رو بچرخاند ، کپسول پشت در به دلایل نامعلوم منفجر شده و ان بخش از هواپیما آسیب دید ... خون صورت فرهاد رو پوشانده بود .. و دقایقی بعد اعلام شد که چشم اش رو از دست داده است ...

6lj19o4nyj5zgxl885i2.jpg

 

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif 

9nmyxx669jrwzlr3dloa.jpg 

خشم ژنرال به تبعید خلبان فانتوم انجامید !

fys2gf3cmzfxqd0tubb5.jpg

jdzfynz1eyb0yvrsin0q.jpg

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

خشم ژنرال تبعید خلبان .. عنوان مطلب این پست است که از خیلی وقت یش وعده درج ان رو در سایت داده بودم . شاید باور نکنید حتی چند پاراگراف نخست ان را هم درج کرده بودم . اما اگه خاطرتون باشه در همون زمان ها مشکلاتی در باب بیان مشخصات بعضی همکاران وجود امد که ترجیح دادم از درج این گونه خاطرات صرف نظر کنم . اما امروز به دو دلیل آن رو آپ می کنم . مهم ترین دلیل این است که .. بعد از ویروسی شدن کامیوترم و نصب مجدد ویندوز .. در فتوشاپ نوشته ها برعکس درج می شود !! اگه بگم ده بار پاک کرده و مجددآ نصب کردم .. تعداد زیادی رو امتحان کردم نشد که نشد ! به همه روش های پیشنهادی دوستان متخصص هم گوش فرا دادم باز هم نشد ! از ان جا که امروز جمعه بهترین فرصت برای درج خاطرات بود ... ابتدا قصد داشتم تصاویر بدون فونت باشه ! اما متوجه شدم فاقد جذابیت است . همین جوری که در آرشیو کار های قدیمی ام می گشتم .. خوشبختانه تصاویر حاضر آماده سه پست رو پیدا کردم . که در گذشته طراحی کرده بودم . و اما دلیل دوم هم تغیر نام و مشخصات سوژه این پست است . امیدوارم مورد قبول شما یاران واقع بشه  

مطلع شدم دختر عزیزم سعیده نازنین که قرار بود با من در سایت همکاری داشته باشه ، به دلایلی منصرف شده است .. دلیل اش رو به من نگفته است .. ولی تجربه دختر دیگرم دامون عزیز به من اموخته است .. که پافشاری نکنم . می دونم سخت است . مخصوصآ که خوانندگان گرامی هم هرگز عادت ندارند در مورد کار و مطالب ارائه شده از سوی همکاران ام نظر خودشون رو بدهند ..! به همین دلیل طبق قراری که از روز نخست داشتم و عرض کرده بودم در صورت عدم دریافت مطلب ، آن بخش رو حذف می کنم .. مصمم بودم که در این شماره بخش مطالب خوانندگان نداشته باشیم . اما درست در دقیقه نود و در لحظه ای که قصد بازدید از ای میل هایم رو داشتم ، دوست بزرگواری به نام مهندس رضا جلیلی غلامی خاطره ای رو از دوران دانشجویی اش که البته کمی رنگ و لعاب سیاسی داره ، برام ارسال فرمودند . اگر چه بار ها اعلام کرده ام وارد مباحث سیاسی نمی شوم .. اما این مورد بار اموزشی اش بالاست .. به همین دلیل ضمن تشکر از آقای مهندس بزرگوار ان رو درج می کنم ...

کلام اخر ... از وقتی سر کار رفته ام ، موفق به دیدن نوه های نازنینم نشده ام ... قبلآ مرتب کرج بودم .. اما حالا به خاطر تعهدی که داده ام ساعت ۵ صبح بیدار شده و بعد از صرف صبحانه و مروزی بر وضعیت سایت ، به محل کارم می روم .. تقریبآ تا ساعت ۷ بعد از ظهر ان جا هستم .. ترافیک سر شب ، باعث می شود حدود ساعت ۸ شب خونه باشم . باور کنید بقدری خسته می شوم که با چشمانی نیمه باز شام خورده و می خوابم ... یک ویروس خطرناکی علیه نوزادان امده است . اول آوا بیمار شد . هر چه شیر می خورد بالا می آورد ! جثه ضعیف اش آب شده است .. همسرم دو روزه که برای کمک به دخترم کرج رفته است .. امروز زنگ زد که آنا هم مبتلا شده است ! بد جوری حالم گرفته است . متآسفانه به خاطر نگارش پست جدید امروز جمعه رو خونه ماندم .. خیلی دلم می خواست آن ها رو ببینم ... اما بودن با شما یاران دردم رو کم می کنه ... اگر چه تازه گی ها آمار بازدید از سایت تقریبآ به نصف کاهش یافته است ! نمی دونم دلیل اش چیست .. !؟ آغاز فصل سرما سبب بی رونقی شده ؟ یا نوشته های من دچار روز مرگی است ؟ به هر حال اگه مشکل من باشم که هستم ، ترجیح می دهم وقت کم تری صرف ان کرده و به دیگر کار هایم برسم .. تا ببینم این هفته چه پیش می آید ....

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

آژانس هواپیمایی برای خوانندگان سایت تخفیف ویژه می دهد .

شرافت کاری این فروشگاه را تضمین می کنم . مدرسی

مرکز آپلود عکس ایرانی

 pz752ub3z4u0rlk0bi0m.jpg

پايگاه يكم شكاري ـ پيش از انقلاب

در ميان افسران فارغ التحصل گردان شكاري ، فرهاد از همه با هوش تر و منظم تر بود . اگر چه او تازه به گردان اف - ۴ منتقل شده بود ولي در اندك زمان ممكن به يكي از خلبان هاي ورزيده فانتوم تبديل شده بود . و اين مسئله سبب بر انگيخته شدن رشك همكاران و پرسنل قديمي تر از خود شده بود . پرسنلي كه پروازشون به خوبي اين افسر جوان نبود .. چيزي نگذشت كه فرهاد به دليل تبحر در ماموريت هاي محوله و انجام مانور هاي تخصصي به عنوان ليدر گردان خود برگزيده شد . در آن زمان بودند افسران ارشدي كه از امتياز ستادي برخوردار بوده و كم تر در ماموريت هاي روزانه حضور مي يافتند . آن ها هر از گاهي براي پر كردن ساعت پرواز به پايگاه يكم شكاري سر مي زدند . طبيعي بود اين افسران كه اغلب درجات بالاي نظامي هم داشتند ، از تبحر چنداني برخوردار نبوده ، و اگر هم در گذشته و يا در جواني هنري آموخته بودند به دليل دوري از محيط خط پرواز و پرواز كم فراموش كرده بودند .. اين افراد بيش تر در ستاد فرماندهي نيرو حضور داشتند ..

 ژنرال هاي تنبل ، افسران جسور ..

البته همه تيمسار هاي خلبان مستقر در ستاد نيروي هوايي تنبل و تن پرور نبودند .. بلكه اغلب به دليل برخورداري از امكانات عالي و علاقه به فن پرواز ، هر هفته سري به خط پرواز اف - ۴ زده و ساعاتي پرواز مي كردند . ولي تك و توكي از اين ژنرال هاي شاهنشاهي ، بد جوري ابهت ميز هاي ستاد كل نيروي هوايي آن ها رو گرفته و به اصطلاح به زمين و زمان فخر مي فروختند .. ! و از آن جا كه در آن روزگار به تشريفات و احترامات نظامي بهاي بيشتري مي دادند . مخصوصآ آقايان دژبان و فرماندهان پاچه خوار آن ها بيش از اندازه به اين مسايل دامن مي زدند ، بعضي از اين آقايون درجات بالا رو واقعآ پر رو و پر توقع بار آورده بودند .. به طوري كه از زمين و زمان انتظار تكريم و احترام نظامي داشتند .. ! من اجازه مي خواهم به رسم عادت ناپسند قبلي حاشه رفته و ماجرايي كه از نزديك شاهد آن بودم رو تعريف كنم .. اين ماجرا مربوط به يكي از همين توقع ها مي باشد ..

! جزيره كيش - پيش از انقلاب

پيش از انقلاب يك روز كه پرواز به كيش داشتم ، طبق معمول بعد از نشستن با خودرويي كه در اختيار كروي پروازي قرار داشت براي خريد به بازار كيش رفتم . آن موقع هنوز بازار هاي جديد جزيره ساخته نشده بود . و بيشتر مردم بومي در همان بازار هاي سنتي قديمي به كسب و كار و تجارت مي پرداختند . در مراجعت براي كاري اداري به پايگاه هوايي كيش رفتم . در ستاد نيروي هوايي بر عكس هميشه كه سكوتي آرامبخش همه جا حاكم بود ، اين بار سر و صداي فراواني رو شنيدم . غوغاي عجيبي بر پا شده بود . به طوري كه نمي شد فهميد ماجرا چيست ! بعد از دقايقي متوجه شدم كه چه اتفاقي افتاده است . قضيه از اين قرار بوده ... درجه داري همراه با زن و بچه اش در بازار خريد مي كرد . از قضا يك سرگرد نيروي هوايي از آن محل عبور مي كرده است . و چون انتظار احترام نظامي از آن درجه دار داشته و او به خاطر اين كه بچه در بغل داشته نتوانسته بود احترام بگذارد !! سرگرد عقده اي و بي شعور در بازار يقه درجه دار بي نوا رو گرفته كه چرا احترام نظامي بجاي نياوردي !!؟‌ درجه داره هم كه نزد همسرش نمي خواست كم بياره .. حسابي پاسخ اعتراض سرگرد رو مي دهد . كار بالا كشيده و مردم بي كار جمع مي شوند . عده اي طرف درجه دار رو گرفته ، برخي هم طرف سرگرد را ... گويا فرداي ان روز سرگرده گزارش كرده بود و بعد از مدتي حكم توبيخ طرف آمده بود . و به همين دليل درجه داره در ستاد قاطي كرده و به حكم صادره اعتراض مي كرد !

 پدافند .. آخر خط

خيلي عذر مي خواهم حال كه صحبت به اين جا كشيد ، اجازه مي خواهم يك پارانتز ديگه باز كنم .. تمام پرسنل نيروي هوايي مي دانند كه برو بچه هاي پدافند واقعآ سختي مي كشند . آن ها بر عكس ساير يگان هاي نيروي هوايي مرتب از اين پايگاه به ان پايگاه در ماموريت هستند . در سخت ترين شرايط از اين مرز و بوم نگهداري مي كنند . من در طول حضورم در ارتش بارها از سايت ها و مراكز پدافند بازديد كرده يا به آن ها پرواز كرده بودم . هر چه از سختي كار بگويم كم است . واقعآ بايد بوسه بر دستان آن ها زد . به همين دليل هميشه بچه هاي پدافند داراي ادبيات خاص خودشون بودند . و طبيعي است كه كم تر زير بار زور مي رفتند . آن ها معتقد بودند .. ما آخر خط هستيم .. و راست مي گفتند .. كسي كه مرتب سختي ها رو تحمل مي كنه و از زن و فرزند دور است ، ديگه نمي تونه پاسخ آدم هاي عقده اي مثل آن سرگردي كه در كيش نوقع احترام رو داشت ، ندهند ..!

سلسله مراتب در ارتش

 قبل از این که به اصل ماجرا بپردازم لازم می دونم برای آگاهی نسل جوون و دوستانی که از وضعیت ارتش مخصوصآ در رژیم شاهنشاهی بی اطلاع هستند عرض کنم ..  رعایت سلسله مراتب نظامی یکی از قوانین مهم انضباطی در ارتش شاهنشاهی و بعد از آن به شمار می رود . که یکایک پرسنل موظف به رعایت آن هستند . این قانون در نیروی زمینی شاهنشاهی به صورت خیلی خشک اجرا می شد . که از احترام نظامی به مافوق آغاز و به گزارشات و امور اداری ختم می شد . از ان جا که من کودکی و جوانی ام رو در محیط نیروی زمینی گذرانده و سپس به نیروی هوایی پیوستم .. خاطرات فراوانی از این امر دارم . البته اضافه کنم که در همان ایام این قاعده در نیروی هوایی خیلی کم رنگ بود . مخصوصآ در گردان های پروازی رابطه پرسنل با درجات متفاوت صرفآ دوستانه و کاری بود . و در حیطه پرواز حتی این قانون نقض شده و ملاک اولویت در مسئولیت ها بر اساس تجربه و دانش پروازی انتخاب می شد . و بار ها پیش می امد خلبان هواپیما مثلآ یک سروان یا ستوان بود ولی کمک یا سایر گروه پروازی اش با درجه سرهنگی زیر دست او بود . و مسئولیت پرواز به عهده درجه پائین تر بود . یادمه اوایلی که ۷۰۷ به نیروی هوایی پیوسته بود . دو تا از خلبان های آن ( فریدون زاده و مرحوم شمسایی ) با درجه ستوان یکمی معلم خلبان بودند ! و این عزیزان گاهی که به ماموریت اعزام می شدند ، در پایگاه ها همه به سراغ کمک های آن ها که درجه های بالایی داشتند رفته و در باره پرواز سوال می کردند ..!! و ان بنده خدا ها با شرمندگی می گفتند .. ببخشید فرمانده آن ستوانه است ..!!

گردان شکاری - پیش از انقلاب

 چند سالی از ورود جنگنده های شکاری اف - ۴ به ایران نگذشته بود . هواپیما ها با نظم و ترتیب خاصی در رمپ پرواز پایگاه یکم شکاری در کنار هم قرار گرفته بودند . همافران در کنار درجه داران به عنوان نیروهای اموزش دیده فنی مسئولیت تعمیر و نگهداری هواپیماها رو به عهده داشتند ..  تیمسار خاتم فرمانده وقت نیروی هوایی که خود از خلبانان با تجربه شکاری بود ، به دلیل قرابتی که با شخص شاه و خاندان سلطنتی داشت ، توجه خاصی به گردان های شکاری داشت . همچنین حضور ژنرال نادر  جهانبانی  در بخش معاونت نیروی هوایی و توجه ویژه اش به گردان های پروازی به خصوص گردان های شکاری سبب شده بود که سطح علمی آن ها رشد و نموی چشمگیری داشته باشد . خب در چنین  شرایطی مسلمآ برای جذب خلبانان جوان دقت نظر فراوانی می شد . بهترین دانش آموختگان دانشکده خلبانی دستچین شده و پس از طی دوره های تکمیلی در ایالت متحده امریکا به ایران برگشته و در گردان های شکاری مشغول به خدمت می شدند . در همین ایام بود که قهرمان مطلب ما هم با هزار عشق و علاقه بعد از طی پروسه های یاد شده به گردان شکاری اف - ۴ پیوسته و پرواز هایش رو با فانتوم های قبراق نیروی هوایی آغاز کرد ....  

درخشش خلبان جوان ...

 فرهاد به دلیل خانواده فرهنگی اش از شخصیت منحصر به فردی برخوردار بود . جوانی با استعداد ، منظم  و مودبی که تنها به پرواز فکر می کرد . او در ضمن جوان آروم و مهربانی بود . هرگز مانند بسیاری از همدوره های خویش اهل خوشگذرانی و شیطنت های مرسوم در گردان نبود . اغلب اوقات بی کاری اش رو به مطالعه کتاب های فنی و آموزشی هواپیما می پرداخت . افسر جوان ما خیلی زود آموزه های اساتید خود رو فراگرفته و با استعدادی که داشت ، زود تر از بقیه  همکاران و همدوره های خویش به عنوان خلبان شکاری سلو شد . و دیری نپایید که فرهاد به عنوان استاد خلبان هواپیمای فانتوم مشغول به کار شد ... در آن زمان بودند امراء و افسران ارشدی که در ستاد نیروی هوایی مشغول به کار بوده و اغلب آن ها از خلبانان قدیمی به شمار می رفتند . و به دلیل مشغله فراوانی که داشتند ، خیلی کم فرصت برای پرواز می یافتند . و تنها برای گرفتن حق و حقوق و مزایای  خلبانی ، حداقل ملزومات پروازی رو به جای می آوردند . البته عده ای هم در هر شرایط پرواز های خویش رو مرتب انجام می دادند . بعضی از این حضرات هرگز تاب پیشرفت تازه وارد ها رو نداشته و نمی توانستند برتری آن ها رو در تمرین ها ببینند ..! و به همین خاطر با برخورد های تحقیر امیز و امر و نهی های بی مورد عقده های خود رو خالی می کردند . و کم تر کسی هم جرآت اعتراض به ان ها رو پیدا می کرد ....

اعتراض در ارتش شاهنشاهی ..!!

 حتمآ شما هم شنیده اید که می گویند .. ارتش چرا نداره !!  ریشه این اصطلاح بی منطق از ارتش شاهنشاهی سرچشمه می گیرد . اولین چیزی که یک نظامی با ورود به ارتش می اموخت .. همین واژه بود !  آقایون باید سینه خیز بروید... !! چرا !!؟ کی بود گفت چرا ؟ مگه نمی دونید ارتش چرا نداره ..! آقایون باید به شاخه درختی که درجه روش نصب شده احترام بگذارند ..!! آقایون امشب تا صبح باید کلاغ پر بروند .. شما باید امشب منزل نروی ... شما باید این ماه مرخصی نروی .. شما باید .... و صد ها دستورت بی مورد دیگه که باید بی چون و چرا اجرا می شد .. و کسی حق نداشت دلیل آن را سوال کند ! چون پاسخ ان مشخص بود ! البته من به شخصه معتقدم همین سخت گیری ها باعث پرورش نفس می شد . و جوانان اعتماد به نفس پیدا می کردند . به همین دلیل می گفتند باید سربازی رفت تا مرد شد . بگذریم .. اوایل انقلاب این قانون شکسته شد . و اجرای دستورات بی چون چرای مقامات بالا ، در صورت منطقی نبودن حتی اجرا هم نمی شد . نتیجه اش هرج و مرج و کاسته شدن از اعتبار ارتش بود که با آغاز جنگ و متحد شدن نیروی های نظامی ، مجددآ نظم و انضباط برگشت . اما در گردان شکاری پایگاه یکم اعتراض به نوعی دیگر رقم خورد ...!

در گیری با ژنرال ... !

 در اون زمان پاسخ منفی به مقام بالا جرم محسوب شده و جز گناهان نابخشودنی در ارتش بود . سریع صورتجلسه شده و با فرد خاطی به دلیل تمرد از مافوق برخورد می شد . اما تمرد از دستور ژنرال ها یا پاسخ آن ها رو دادند ، اصلآ مرسوم نبود . همه موظف بودند در نهایت ادب و احترام اوامر ژنرال رو اطاعت کنند .. البته امراء هم با شخصیت و فهیم بودند .. خیلی کم پیش می امد به خاطر حسادت با زیر دستان خود برخورد نمایند .. اما متآسفانه یکی از تیمسار های ستاد نشین که رهبری ( لیدر ) یک گروه فانتوم رو به عهده داشت ، در پرواز اموزشی بر فراز حکیمیه تهران به دلایلی عجیب ، دچار اشتباه در سازماندهی گروه اش شد . به گفته شاهدان او  دستوری اشتباه به خلبان جوان ما داد  . فرهاد چون خود معلم بود و می دانست اجرای آن در پرواز سبب برخورد خواهد شد .. مسیر صحیح رو انتخاب کرده ولی برای حفظ حرمت لیدر ، در بی سیم چیزی به زبان نمی اورد .. ! بعد از فرود هواپیماها ، در جلسه توجیهی ژنرال شروع به داد و بی داد کرده و به شکل زننده ای فرهاد رو مورد انواع ناسزاها قرار می دهد . در همین لحظه در میان تعجب همکاران ، خلبان جوان از جای خود بلند شده و با صدای بلند اشتباه فاحش لیدر رو گوشزد کرده و به او متذکر می شود : پس حالا آن چیز هایی که به من گفتی به خودت بر می گرده !! سکوت عجیبی بر سالن حکمفرما می شود .. تابوی قداست شکسته می شود . ژنرالی که فرمانده هان گردان پشت سرش خبر دار می ایستادند ، دانش پروازی اش توسط ستوانی جوان زیر سوال رفته و از همه مهم تر پاسخ دندان شکنی هم شنیده است ..!!

 خشم ژنرال ، تبعید خلبان ...

 ذکر دو نکته ضروری است . اول این که خیلی دلم می خواهد اشتباه فاحش لیدر در ساماندهی فانتوم ها رو در منطقه تشریح کنم ..  شاید دوستان اگاه ما آقایان آوالانچ ، بابک و دیگر عزیزان توضیحات مبسوطی در بخش نظرات ارایه فرمایند ... دوم این که .. وای خدای من یادم رفت !! عجب حواسی دارم ! بگذریم . تیمسار که حسابی بر افروخته شده بود ، ابتدا سعی کرد اشتباه پروازی رو به گردن فرهاد بیندازد .. ! اما بقدری قضیه روشن و واضح بود که سریع تغیر موضع داده و با بی شرمی اعلام کرد .. قصد سنجش واکنش ستوان جوان رو داشتم ... !! همه می دانستند  هرگز هیچ لیدری با ریسک صد در صد سانحه کسی رو امتحان نمی کند .. ! ضمن این که ان ماموریت برای آمادگی در پرواز های دسته جمعی بود .. البته همه بچه ها با شخصیت بد دهن و عقده ای آن سرتیپ آشنا بودند . ولی این نخستین باری بود که این گونه کم دانشی او برملا شده و یا کسی جرآت پاسخ به هارت و پورت های او رو پیدا کرده است .. تیمسار در حالی که فریاد می کشید ... اعلام کرد از این پس این .... حق پرواز با فانتوم رو نداره .. و بایت گستاخی که انجام داده حساب اش رو خواهم رسید ... شاید باورتون نشه در کم تر از یک یک هفته حکم توبیخ او امد ..! به دلیل تمرد از دستورات نظامی و توهین به مافوق با یک درجه تنزیل به گردان ترابری انتقال یابد .. !! و بدین ترتیب با درجه ستوان دومی تبعید شد ... !

ورود به گردان سی - ۱۳۰ ..

 البته ممکنه بعضی ها فکر کنند خدای ناکرده گردان سی - ۱۳۰ تبعیدگاهه .. ! نه اصلآ این گونه نیست .. هر هواپیما جذابیت خودش رو داره .. منتها در ان مقطع برای افسری که معلم خلبان شکاری تیز پرواز فانتوم بوده ، این انتقال به هر گردان غیر شکاری تبعید محسوب می شد . البته فرهاد بقدری با روحیه و آقا بود که اصلآ براش مهم نبود که به جای اف - ۴ پشت کابین قارقارک های ما بنشیند .. اصل انسان بودن و خدمت به کشور بود . که افسر جوان خیلی خوب آن رو درک کرده بود .. البته شاید گرفتن یک درجه تآثیرات منفی بر روحیه افراد نظامی بگذارد .. اما فرهاد چنان راحت با این قضیه برخورد کرد که انگار نه انگار که تنزیل درجه یافته است .. او در کم ترین مدت جز بهترین خلبان های تاکتیکال هرکولس شناخته شده و ماموریت های لجستکی رو انجام می داد ...  نکته قابل توجه این که در ماموریت های محوله وقتی به پایگاه های نیروی هوایی می رفتند ، هیچ کس فکرش رو نمی کرد یک ستوان دوم کاپیتان هواپیما باشه ! در حالی که سایر بچه های گروه پروازی درجات خیلی بالاتری داشتند .. ! فرهاد از این که مردم کمک خلبان اش رو به جای فرمانده هواپیما اشتباه می گرفتند ، خیلی ناراحت بود .. برای همین اغلب در کابین می ماند تا همکاران اش راحت باشند . همان گونه که عرض کردم در مدت خیلی کوتاهی استعداد و تبحر خود رو نشان داده و معلم خلبان شد ....

 خصوصیات افسر جوان ...

 فرهاد هرگز از نا عدالتی مهمی که به حق اش شده بود ، شکوه نمی کرد . اصلآ به هیچ کس در باره درگیری اش با مافوق حرفی نمی زد .. بی نهایت انسانی مهربان و خوش برخورد بود .. همیشه لبخند روی لبانش موج می زد . ظلمی که بهش شده بود او را خیلی سر سخت و مقاوم بار اورده بود ... هرگز زیر بار حرف زور نمی رفت ..  فکر کنم یکی دو خاطره از پرواز هایی که با او داشتم رو شرح داده ام.. یکی از ان ها همین است  ( اینجا ) رو کلیک کنید . ( البته ببخشید اوایل وبلاگ نویسی ام  بود و مملو از غلط و اشتباه ! چقدر واژه طیاره به کار می بردم !!  ) بگذریم .. دوستی من با فرهاد به رفت و امد خانوادگی منجر شد .. حتی یادمه در یک مقطعی بانک داریوش انواع خود رو ها رو قسطی به مردم می داد .. و من به دلیل سابقه کمی که در نیروی هوایی داشتم ، اون موقع ماشین ام رو به نام فرهاد خریدم . فرهاد به خاطر ظلم های متعددی که به حق اش شده بود ، یاد گرفته بود زیر حرف زور نرود . و قبل از انقلاب شاهد بودم که چه بلایی به سر ساواکی های زور گو آورد ! اگه انقلاب نمی شد حتمآ باز اذیت اش می کردند .. اما او هرگز خونسردی و شجاعت اش رو از دست نداد ...

انتقال به گردان جامبو جت ...

 با آغاز انقلاب و بازگشت مجدد ام به خط پرواز سی - ۱۳۰ و انجام پرواز های روزانه دیگه از دوستم فرهاد خبری نداشتم ..  اما شنیدم به خاطر قابلیت هایی که در پرواز داشت همچنین ظلم های بزرگی که به حق اش شده بود به گردان جامبو جت منتقل شده است . اگر چه پایگاه مون یکی بود .. ولی متفاوت بودن گردان ها سبب شده بود که از حال و روز هم بی خبر باشیم .. مخصوصآ با آغاز جنگ و احساس مسئولیتی که در قبال دفاع از آب و خاک کشورم می کردم ، همه باعث شده بود که از دوستان سابق ام جدا بیفتم ... با شروع جنگ .. خب بعضی از بچه ها به دلایلی که من نمی دونم فراری شدند .. ! بعضی مرخصی گرفته و دیگه بر نگشتند .. برخی نامردی کرده و با هواپیما گریختند .. بعضی ها هم ماندند و در ارگان های مذهبی مثل کمیته و گروه ضربت و جهاد سازندگی و غیره عضو شده و بعد از کسب اطلاعات از کشور گریختند .. اما من و فرهاد ماندیم و خدمت کردیم .. شاید بی عرضه گی و ترسو بودن ام سبب شد که ریسک نکنم ! شاید عرق وطن دوستی بود که حاضر نشدم ایران رو ترک کنم ... از حال و روز فرهاد هم دورا دور اگاه بودم .. شنیدم در گردان جامبو جت هم خوش درخشیده و جزء بهترین خلبان های ان ها محسوب می شود .. حتی شنیدم استاد خلبان هم شده است ...

 خبری دردناک ...

 خبر بقدری دردناک بود که دل هر انسان سنگ دل رو هم به درد می اورد . دقیقآ یادم نیست چه تاریخی بود ... فقط این رو می دانم هنوز چند سالی از عمر انقلاب و جنگ نگذشته بود .. که خبر همه جا پیچید . و همه از حادثه ای که در یکی از هواپیماهای ۷۴۷ اتفاق افتاده بود سخن می گفتند ... وای خدای من ان خلبانی که چشم اش رو از دست داده ... فرهاد بوده !!؟ دنیا دور سرم چرخید .. عرق سردی همه وجودم رو در بر گرفت .. طفلک فرهاد مهربان ... اخه چقدر درد ..!!؟ او تازه داشت مفهوم خلبانی با جامبو رو مزه مزه می کرد که با یک اتفاق غیر قابل پیش بینی ، بهترین عضو بدن خود رو از دست داد .. ! قضیه از این قرار بوده که فرهاد نازنین به عنوان معلم به شاگردان خود اموزش می داده ... درس ان روز شناخت هواپیما بوده است ... آخه خلبانان باید با تمام بخش های هواپیمای خود آشنا شوند .. درس ان روز آشنایی با در های خروجی و اضطراری بود ... همه خلبانان جوان با اشتیاق به توضیحات معلم با اخلاق و مودب خود گوش می دادند ... که فرهاد وقتی خواست دستگیره در خروجی رو بچرخاند ، کپسول پشت در به دلایل نامعلوم منفجر شده و ان بخش از هواپیما آسیب دید ... خون صورت فرهاد رو پوشانده بود .. و دقایقی بعد اعلام شد که چشم اش رو از دست داده است ...

 آخرین دیدار ...

 دیگه شنیدن بقیه اخبار در باره صمیمی ترین دوستم بی فایده بود .. فقط شنیدم بازنشسته اش کرده اند ! هرگز دلم نیامد بپرسم چقدر گرفتی ... چه کار می خواهی بکنی .. !؟ تا این که به دلیل تاخیر در پرداخت اقساط ماشینی که به نام فرهاد عزیزم بود ، که آن هم به دلیل تعطیل شدن بانک های داریوش در سراسر کشور بود .. مجبور شدم برای فروش ان به خونه جدید فرهاد که هنوز اماده نشده بود بروم .. در یک شب سرد پائیزی به خونه اش رفتم .. همه جا مصالح ساختمانی ریخته بودند .. متوجه شدم فرهاد منزل کامل نشده اش رو به خانه های سازمانی نیروی هوایی ترجیح داده است . وقتی فرهاد رو دیدم ، چنان روحیه اش خوب و مقاوم بود ، که راستش خجالت کشیدم در باره وضعیت اش سوال کنم .. فرهاد همیشه برای من سمبل مقاومت و انسانیت بوده و است ... درسته بعدش به دلیل مشکلاتی که برای من پیش امد ... هرگز فرهاد رو ندیدم .. اما یاد و خاطره او رو همیشه زنده نگه داشته ام . وقتی می بینم شاگردان او هم از ارتش بازنشسته شده و در خطوط هواپیمایی سرگرم پرواز با پیشرفته ترین هواپیما ها هستند .. یاد فرهاد نازنین و قهرمان رو گرامی می دارم ..

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

این مطلب ساعت ۲۲ ، بیست و دوم آذر ماه ۱۳۸۷ پایان یافت .

 

ايام به كام    

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

 
به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد .

 6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

 The British Battle(The Last Part):

A Change in Strategy:At this point, Goering changed the Luftwaffe Strategy. First, he ruled against any further strikes on the RDS deeming them ineffective. Second, it was decided that Stukas would be phased out of the battle, as it had become obvious they were entirely too vulnerable to attack. Third, Bf 110s were moved from there fighter role to a strictly dive bomber role. Additionally, it was decided that they would now have Bf 109 fighter escorts. Lastly, a top priority of destroying RAF fighters was adopted. Toward this end, most 109's were transferred to the German Airbase at Pas de Calais, the closest geographical point to Britain. Also toward that end, smaller bomber groups would be used with heavier fighter escort in the hopes of drawing the RAF into a loaded fight. This would be the strategy that would almost win the Battle of Britain for Germany.This strategy was followed for the next few weeks, and even though the British were shooting down more German planes than they were losing, the Luftwaffe was slowly gaining the advantage. The Germans could afford to loose the planes and pilots, the RAF could not. Fate would then step in in favor of the British. In the very early morning hours of August 25, a lone He 111, who had veered off course, would accidently bomb central London against Hitler's standing orders not to do so. Little did this lost pilot know his actions would alter the course of the battle, and maybe even the war itself.The British Response:Outraged by such an attack on a completely civilian target, Churchill order a retaliatory strike on Berlin for that night. Goering himself had boasted that such a raid would never happen. He had once stated jokingly that "you can call me Meyer"(a deep insult ) if it ever occurs. Much to the amazement of stunned Berliners, on the night of August 25th, 81 British Hampden bombers appeared over Berlin and delivered a blow to the heart of the Nazi regime. It was ineffective as a military strike, but people were indeed calling Goering "Meyer". Goering promised it would never happen again, but additional strike did repeatedly come.The End of The Battle:While the bombing of London was painful for the British, it did give a much needed break to the RAF forces. Bases and factories could be repaired, plane inventory could be replaced. With their increasing strength, the RAF continued to deal the Germans horrendous losses, finally to the point that the Luftwaffe could no longer afford to absorb the punishment. Eventually, all daylight bombing missions were cancelled, and Operation Sea Lion was indefinitely postponed. Night bombing raids would continue (The Blitz), but the Battle of Britain was over, the British had won. Thanks to one lone bomber, a successful "impossible" mission, and Hitler's ego, the last bastion of freedom in Europe had been saved.Polish Squadron recorded the highest number of victories (125) during the Battle of Britain

 Source:http://info-poland.buffalo.edu/britain/airbattle.html BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

نبرد بریتانیا(قسمت پایانی):

تغییر استراتژی:در این زمان "گورینگ" استراتژی لوفت وافه را عوض کرد.نخست فرمان حمله علیه سایتهای راداری را جهت غیر فعال کردن آنها صادر کرد.در مرحله دوم تصمیم بر این گرفته شد که هواپیماهای "اشتوکا" از نبرد خارج شوند چونکه واضح بود که آنها در برابر حمله بسیار آسیب پذیر میباشند.مورد سوم تغییر ماموریت بی-اف110 ها از نقش یک جنگنده به نقش یک بمب افکن تمام عیار شیرجه رو بود.بعلاوه تصمیم گرفته شد که جنگنده های بی اف-109 اسکورت نیز داشته باشند ودر نهایت ارجحیت نابودی جنگنده های نیروی هوایی سلطنتی تصویب گردید.در پی این تصمیم اغلب 109 ها به پایگاه "پاس دو کالا" که نزدیکترین نقطه جغرافیایی به بریتانیا بود منتقل شدند.همچنین گروههای کوچک بمب افکن بهمراهی جنگنده های بزرگتر اسکورت می گردید به امید آنکه نیروی هوایی سلطنتی را بیک جنگ سنگین بکشانند.این استراتژی بود که تقریبا باید باعث پیروزی آلمان در نبرد بریتانیا میشد.این راهبرد در هفته های بعدی انجام شد واگرچه بریتانیا بیش از آنچه هواپیما از دست بدهد -هواپیماهای آلمانی را ساقط کرده بود اما لوفت وافه بتدریج در حال بدست آوردن نتایج بود.آلمانها قادر به جایگزینی خلبان و هواپیماها بودند اما نیروی هوایی سلطنتی توانایی این امر را نداشتند.اما سرنوشت بسمت انگلیسها قدم برداشت.در ساعات اولیه صبح 25 آگوست یک فروند "هینکل 111" تنها که جهت خود را هم گم کرده بود علیرغم دستور صریح هیتلرمبنی بر عدم انجام این عمل مرکز لندن رابطور تصادفی بمباران کرد.و خلبان نمی دانست که این عمل وی باعث تغییر وضعیت نبرد و یا حتی کل جنگ شود.پاسخ بریتانیا:با انجام حمله تجاوزکارانه به یک هدف کاملا غیر نظامی "چرچیل" فرمان انجام حمله ای تلافی جویانه را در همان شب صادر کرد."گورینگ" بارها لاف زده بود که چنین حمله ای صورت نخواهد گرفت.او حتی یک دفعه بشوخی گفته بود اگر چنین چیزی اتفاق بیفتد میتوانید مرا "می یر"(یک لغت بسیار اهانت آمیز) صدا کنید.در میان بهت و حیرت اهالی گیج برلین در شب 25 آگوست 81 بمب افکن "هامپدن" بریتانیایی بر فراز برلین ظاهر شده و قلب رژیم نازی را بشدت ترکاندند.این حمله از لحاظ نظامی ارزشی نداشت اما مردم "گورینگ" را "می یر " نامیدند.گورینگ قول داد که چنین حمله ای دیگر تکرار نشود اما حملات دیگری در واقع انجام شد.پایان نبرد:اگرچه بمباران لندن برای انگلیسها دردناک بود اما در واقع مهلتی به نیروی هوایی سلطنتی داد که به مقدار زیادی به آن نیاز داشت.محل کارخانه ها تعمیر شد و هواپیماها جایگزین گردید.با افزایش قدرت نیروی هوایی تلفات وحشتناک آلمانها با ادامه ضربات انگلیسها ادامه یافت تا آنجاییکه آلمانها دیگر قادر به جبران خسارات نبودند.در نهایت کلیه ماموریتهای بمباران در روز لغو شد و عملیات "شیر دریا" بطور نامحدود بعقب انداخته شد.بمبارانهای شبانه ادامه پیدا کرد اما نبرد بریتانیا به پایان رسید .بریتانیا نبرد را برده بود.با تشکر از یک بمب افکن تنها و عملیاتی غیر ممکن و موفقیت آمیز و غرور هیتلر -آخرین دژ آزادی در اروپا نجات پیدا کرد.اسکادران لهستانیها بیشترین رکورد پیروزیها را (125 مورد) در نبرد بریتانیا بدست آورد.

Source:http://info-poland.buffalo.edu/britain/airbattle.htmlگردآوری وترجمه:علیرضا صادقی


مطالب شما

فرستنده : مهندس رضا جلیلی غلامی

بسم الله الرحمن االرحیم

 وقتی من هم یک دانشجوی فعال تشکلهای دانشجویی بودم

 سال 1375 بود که در دانشگاه دولتی ایلام  پذیرفته شدم حالا من از شهر کوچک خودمان جهت ادامه تحصیل به ایلام رفتم و کم کم وارد زندگی دانشجویی شدم زتون 20تومان غذا هم بد نبود. ترمی 20 هزار تومان کمک هزینه تحصیلی می دادند که بعدها آنرا پرداخت کنیم (بماند که تا حالا هم پرداخت نکردیم ) اموراتمان را می گذراندیم توی خوابگاه دانشجویی تا دیر وقت بیدار بودیم شیطنت خاطره گفتن و بحث های سیاسی و البته آخر ترم هم خر خونی برای جبران در س نخواندن طول ترم .  واقعا دوران دانشجویی فراغت بال و شیرینی  خواصی داشت .

کم کم دوستیهای بدون رنگ بوی اولیه ما تازه واردها با جذب افراد توسط تشکلها دانشگاه که هر کدام برای یادگیری هر روز بهانه ای تازه مثل اردو و ... داشتند و باهم رقابت می کردند رنگ بوی دیگری گرفت (بگذریم از افراد زرنگی که وارد این بازیها نشدند و درسشون را خواندن و بعدش سودش را بردند ) مثل روزهای اولیه ثبت نام به راحتی باه م پسر خاله نمی شدیم خالا آنها در آن تشکل و ما در این تشکل بازار سیاست هم در آن دوران خیلی داغ بود هرروز یک جوری به تیپ هم می زدیم آنها سخنران آنوری می آوردند ما اینوری آنها جشن به مناسبتهای مختلف می گرفتند ما هم سعی می کردیم جشن بهتری بگیریم توی نشریاتمان که تیراز آنها به صد تا هم نمی رسید  وتعدادشان هر روز زیادتر هم می شد حسابی از خجالت هم در می آمدیم یکسری بحث ها داشتیم که خودمان هم در ست حسابی از آن چیزی نمی دانستیم آنها تراوشات فکری روزنامه ها و ماهم بولتن های که می آمد حتی دو مورد هم به جان هم افتادیم و حسابی جانثاری کردیم که بخاطر بادمجان پای چشمم دو هفته کلاس نرفتم

 خلاصه چهار سال را گذراندیم و قتی به خودم آمدم و کمی از باد غرور دوره دانشجویی ام خالی شد که یک سرباز صفر دزبان ساعت 5 صبح تا ساعت 8 صبح ما را درب پادگان آموزشی بعلت برخورد یکی از بچه ها در هوای سرد نگه داشت و هیچ کاری هم از دست ما آش خورها بر نمی آمد در حالی که یادم نمی رود یکی از کارمندان سلف سرویس دانشگاه با یکی از دانشجویان بر خورد نامناسبی داشت چه قش قرقی در دانشگاه درست شد چه شورشی تا آن کارگر نگونبخت عذر خواهی که هیچ حتی گریه و التماس نکرد ما رضایت ندادییم .

حالا 11 سال از زمان می گذرد و دوباره یاد آنروزها افتادم که واقعا در چه فضای مجازی گفتمانی و بعضی وقتها زدمانی زندگی می کردیم . بخاط اینکه مستقیم از دبیرستان به دانشگاه رفته بودیم هنوز با واقعیاث زندگی آشنا نشده بودم نه وافعیتهای که برای خودم بود ونه واقعیتهای که در جامعه ام بود

اینو نوشتم برای دانشجویانی که عضویت فعال در تشکلهای دانشجویی دارند و روزی مثل بنده به گذشته خود نیم نگاهی دارند و آرزو می کنند ای کاش فضای گفتمان وفکری دانشجویان به جای یکسری مباحث نظری و تئوری به فضای واقعی و مشکلات جامعه معطوف می شد و بجای سرو کله شکستن برای بعضی چیزها وبعضی کس ها این انرزی را در جهت در خواست حل مشکلات و ارائه راه حل   مشکلات از متولیان امر صرف می کردند و دسته بندیهای خودشان رابر این اساس شکل می دادند . امیدوارم تشکلهای دانشجویی روزی به این بلوغ برسند و خیلی ها هم بدانندکه زنده و پویا بودن این انرزی چه برکاتی دارد

گذشت زمان و روبرو شدن با مشکلات و واقعیات زندگی چنان نرمتان می کند که حتی با دشمنان خونی دیروزتان هم رفیق می شوید و یادی از گذشته می کنید وقتی که من بعد از 11 سال رفتم ایلام و یکی از بچه های آنطرفی آن روزها را دیدم که حالا موهاش هم کمی سفید شده بود و با دو تا بچه هایش در حال رفتن در پیاده روبود بی اختیار ماشین را نگه داشتم و رفتن در آغوشش گرفتم دو تایمان اشک در چشمانمان حلقه زده بود  شب مهمانش بودم جالب، آنهم فکر مراداشت

درد سر زنی که سبیل داشت ..!!  
 
من زن سبیل کلفت نمی خواهم ..!!
 
یک ماجرای واقعی  
 
***********
وای که حالم از این همه تظاهر بهم خورد ..!!!
و
 
همراه تصاویری جالب و دیدنی در قالب زنگ تفریح ...
 

بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 

تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

 ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yhoo.co.uk 

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg 

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .  

 
   
- تعداد بازديد
  • 7385
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35