درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماموریتی برای طویله شاهنشاهی ..!!

پرواز به ایرلند برای اصطبل سلطنتی

 k09b97lqgsmww3z5e5ml.jpg

به عبارتي به قدري شيرين و خوشمزه بود كه آدم نمي تونست تشخيص بده كه اون آب پرتقال نيست بلكه يك نوع مشروب بسيار قوي است كه فيل رو از پا مي اندازد ... !! خب اون بنده خدا هم تو عمرش هرگز لب به مشروبات الكلي نزده بود .. همان طور كه عرض كردم از اون خانواده هاي مومن واقعي بود . چشم شما روز بعد نبينه ... نيمه هاي شب بود كه ديديم دوست با تقواي ما در حال آواز خواندن با صداي بلند است !! و در حالي كه تلو تلو مي خورد به سمت اتاق آن بانوي زيبا روي رفته و با بيان الفاظ بسيار عاشقانه و دوبيتي هاي بابا طاهر خواهان ديدار با معشوق بي وفاست  !! يك عده هم از ته دل به اين حركات واقعآ عجيب مي خنديدند .. من سريع بع سراغ هم اتاقي او رفته و با ناراحتي گفتم .. آخه اين چه بلايي بود كه سر اين بنده خدا در آوردي .. !!؟‌ سوگند خورد كه روح اش از اين ماجرا خبر ندارد . و خواب بوده است !! در حالي كه سرگرم مواخذه همكارم بودم ، ناگهان صداي افتادن جسمي رو در استخر شنيدم ..!! اصلآ فكر نمي كردم دوست مست مون باشد .. ولي وقتي بيرون آمدم ديدم خودش است .. سروان خلبان در حالي كه نيمه لخت با شورت مامان دوزش در آب بود ، داره براي خودش مي خونه و خيلي زيبا هم مي رقصيه.. بچه ها واقعآ از خنده غش كرده بودند .. خارجي ها هم با بي اعتنايي به اين صحنه نگريسته و از اين كه ايراني ها اين چنين از ته دل ريسه مي رفتند ، متعجب شده بودند ! خلاصه اين تراژدي تا نزديكي هاي صبح ادامه داشت ..

 

k09b97lqgsmww3z5e5ml.jpg

 

zlg93wyherrqm73a7hzo.jpg

پرواز به ایرلند برای اصطبل سلطنتی

 m0x5qtef5ok8f5edvngv.jpg

05upt8sup9xiyg119966.jpg

پرواز به ايرلند براي اصطبل دربار شاهنشاهي ... عنوان اين پست است . همان گونه كه مستحضريد در رژيم گذشته از هواپيماهاي سي - ۱۳۰ براي خدمت دربار شاهنشاهي استفاده هاي فراواني مي شد . علاوه بر جشن هاي ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهي كه قبلآ اشاره كردم با اين هواپيماها از آب نوشيدني تا انواع و اقسام شراب هاي كهنه و غذا هاي رنگارنگ از كشور فرانسه به مراسم حمل مي شد ، در اكثر  موارد از آوردن سگ و گربه و اسب گرفته تا گل و گياه يا وسايل كاخ نوساز وليعهد رو از آمريكا و اروپا و گاهي آفريقا هم از اين وسيله استفاده مي شد . من و همكارانم چندين بار به اين نوع ماموريت ها اعزام شديم . و خاطرات فراواني از آن ايام داريم . در اين پست سعي دارم به حواشي اين نوع پرواز ها بپردازم . به عبارتي من در حد و قواره اي نيستم كه قصد به نقد كشيدن رژيمي رو داشته باشم . چه خوب و چه بد آن ايام از تاريخ جزء گذشته فراموش نشدني ام محسوب مي شود . به همين دليل سعي مي كنم با بيان خاطرات بيشتر روي رفتار آدم ها و اتفاقات جورواجوري كه برامون رخ مي داد زوم كرده تا نسل امروز با اتفاقات آن روزگار بهتر آشنا شوند ...  

 یادمه تازه انقلاب پیروز شده بود . یه شب تو خونه وقتی برای دیدن اخبار تلویزیون رو روشن کردم با کمال تعجب دیدم پسر نوروز علی ... ( وای ببخشید منظورم همون آقا ماشاالله مداح خودمون است ) در حالی که زیر بال چپ یکی از هواپیماهای سی - ۱۳۰ ایستاده و خيلي با حرارت سرگرم گفت و گو با يكي از خبرنگاران تلويزيوني است ! اولش فكر كردم اشتباه مي بينم آخه از شما چه پنهون اين ماشو خان ما خيلي خجالتي بود ! و روش نمي شد با كسي خوب صحبت كنه چه برسه كه جلوي دوربين تلويزيون سراسري بخواد نطق هم بكنه ... !! ولي نه اشتباه نمي كردم خود خودش بود ... بله او در حالي كه بادي به غبغب اش انداخته بود از مشكلات پرواز براي دربار شاهنشاهي مي گفت .. از اين كه به سگ هاي شاه بيش از گروه پروازي توجه مي شد اشاره كرد . روز بعد رفتم خونه شون و دو دستي زدم تو سرش .. گفتم آخه آقاي انقلابي اگه فردا شاهنشاه برگرده مي دوني چه بلايي سرت مي آورد ..!!؟ طفلك خيلي ترسيده بود . انگاري باورش شده بود كه نكنه شاه برگرده ..!!

چندي پيش در میان کامنت ها چشمم به پیغام فرزند نازنین یکی از دوستان قدیمی ام افتاد که هیچ اشاره ای به نام و نشان پدر خود نکرده بود . وی فقط نوشته بود ... پدر آدم خیلی کینه ای است و از شما دلخور است ولی هر وقت مطالب سایت رو می خواند چشمانش خیس شده و می گوید بهروز دوست من بوده.. و بعضی وقت ها هم می خندد . این عزیز گرامی وقتی اشاره به بیماری پدرش کرد واقعآ بد جوری حالم گرفته شد . از سر شب تا حالا که نزدیکی های صبح است مرتب فکر می کنم .. آخه من از کسی دلخور نبودم ! و یاد ندارم دوستی رو رنجونده باشم .. از طرفی دلیلی نداره دوست بزرگوارم بی خودی از من رنجیده باشد که پس از سال ها حتی در بستر بیماری هم حاضر به معرفی خود نباشد و به اصرار فرزندان خود اهمیتی ندهد ..! انسان جایز الخطاست ممکنه کسی رو رنجونده ام ولی خبر ندارم ! یا شاید حافظه ضعیف و از کار افتاده ام گذشته رو خوب بیادم نمی آورد .. به هر حال از وقتی این پیغام رو خوندم خیلی متآثر شده و دلم می خواهد هر جور شده پیدایش کرده و با بوسیدن دستش کدورت رو از دلش بیرون آورم . امیدوارم فرززندانش کمک ام نمایند ..

كلام آخر .. راستش رو بخواهيد از اين كه مدتي است فاصله زيادي بين مطالب مي افته ، خيلي ناراحت هستم . دلم مي خواهد حداقل هفته اي سه تا پست جديد داشته باشم . اما از طرفي چون با همكاران عزيزم آقاي عليرضا صادقي نازنين كه زحمت بخش ترجمه رو به عهده داره و دختر گلم خانم دامون عزيز كه بخش ادبيات پرواز حاصل تلاش اوست ، هماهنگ نكرده بودم ، عملآ اين امر اتفاق نمي افتاد . لذا از اين دوستان خواهش مي كنم در صورت امكان مطالب خود رو حداكثر دو روز بعد از انتشار اماده فرمايند. و چنان چه به دليل مشغله زندگي فرصت ارائه مطلب جديد نمي يابند ، حتمآ در كامنتي به من اطلاع داده تا منتظر نمانم . به عبارتي عدم دريافت پيغام بعد از دو روز از تاريخ اخرين انتشار ، به اين معني است كه من صبر كرده و چشم انتظار دريافت مطلب باشم !!   

   ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

okwgjn6lpzcv016jgopg.jpg


 wzudifh16eywhzausyrl.jpg

نقبي به حرف هاي خودموني ...! 

براي بيان اصل موضوع ناچارم به مثالي كه دوست و همكار بسيار عزيزم آقاي مداح نازنين در اوايل پيروزي انقلاب در مقابل شبكه خبر تلويزيون به زبون آورد اشاره كنم .. او در آن روز از پروازي نام برد كه براي دربار شاهنشاهي از يكي از كشورهاي مدرن اروپايي سگ حمل مي كرد .. تجسم كنيد داخل هواپيماي هركولس تعدادي سگ در حال  تشريف فرمايي به كشور هستند .. با هر واغ واقي يا ادبي تر بگم با هر پارسي كه اون پدر سگ ها مي كردند ، عده اي افراد متشخص كه متآسفانه گاهي اوقات بعضي از ان ها   به درجه نظامي مفتخر بودند ، يك متر از جاي خود پريده و در مقابل حيونات زبون بسته يا شايد هم براي جلب نظر مسئول مربوطه تا كمر دولا شده و نگراني خود رو از حال روحي حيوان ابراز مي داشتند ..! همين آدم هاي متظاهر به خواهش هاي پدري نگران كه دلشوره فرزند بيمارش رو داشت و تقاضاي  بازگشت  مي كرد هيچ اهميتي ندادند . با وجود اتمام ماموريت با وقت كشي و بهانه تراشي جهت گردش  در اروپا و اخذ حق ماموريت به دلار  بازگشت رو به تآخير انداختند .. نمي خواهم نتيجه آن بي توجهي رو عنوان كرده تا دل آن پدر مهربون رو به درد آورم .. ولي قصد دارم رفتار و گفتار بعضي انسان ها رو كه هنوز هم در اجتماع حضور دارند رو نشون بدم ..  

ماموريت هاي ويژه هركولس ...

ناچارم يك بار ديگه جمله كليشه اي خودم رو در مورد دوران طلايي هركولس ها تا قبل از به خدمت گرفتن هواپيماهاي  بوئينگ ۷۴۷ و ۷۰۷ بيان كنم .. و حتي بعد از به خدمت گرفتن اين هواپيماهاي مدرن ، باز هم سي - ۱۳۰ ها اقتدار خودشون رو حفظ كرده بودند .. و تا روز هاي آخر عمر حكومت پهلوي همواره آن ها به ماموريت هاي برون مرزي خود در اقصي نقاط ينگه دنيا مي رفتند .. ! همان گونه كه مستحضريد نقطه اي بر روي كره زمين وجود نداشت كه ما نرفته باشيم .. هواپيماهاي نو با گروه هاي پروازي تحصيل كرده و داراي انگيزه هميشه در سفر بودند . اگر چه در مطالب قبلي به نارضايتي و اعتراض بعضي جوان تر ها از جمله خود من در تداوم ماموريت هاي خارج از كشور اشاراتي داشتم .. ولي در كل براي همه مفيد بود .چون صرف نظر از دريافت حق ماموريت به دلار و اسكان در ممتاز ترين هتل هاي جهان ، از لحاظ كسب تجربه پروازي و معاشرت با مليت هاي گوناگون واقعآ عالي بود . و اعتراض آدم هاي تازه وارد يا به اصطلاح آشخور صرفآ به دليل دلتنگي براي كشور و خرج كردن دلار ها با دوستان بود !! صحبت از دلار شد واي اگه بگم چقدر مكافات براي خرد كردن آن داشتيم ...!!؟ اون موقع دلار هفت تومان بود و ما با نشان دادن برگ ماموريت و هزار كوفت و زهر مار به يكي از شعب بانك ملي آن را به شش تومان و هشت ريال مي فروختيم !! و چقدر هم شاكي و نا شكر هم بوديم !!!  

حضور دائمي از ما بهترون ها  ... !

امكان نداشت ما به ماموريت خارج از كشور رفته بدون اين كه تني چند از مقامات و نور چشمي ها و يا به اصطلاح از ما بهترون همراه ما نباشه ..!! مخصوصآ در سفر هاي آمريكا و اروپا كه علاوه بر خودشون ، گاهي خانواده هاشون هم در اين ماموريت ها ما رو همراهي مي كردند .. !! اگر چه اصلآ دوست ندارم مسايل مربوط به رژيم گذشته رو نقد كنم ، ولي در بيان واقعيت ها مجبورم نيم نگاهي هم به اون قشر خاص داشته باشم . همان گونه كه آگاهيد چشم و هم چشمي يكي از عادات بعضي پولدار هاست ! خب حالا تجسم كنيد بين خانم فلان تيمسار يا سناتور در ماموريت ها اين عمل صورت بگيره و هر يك براي نشان دادن تجدد و شخصيت والاي خود دست به كار هايي مي زدند كه آدم شرم اش مي شه حتي به زبون بياره .. !! مخصوصآ موقع توقف هاي طولاني ( كه آن هم داستاني شنيدني داره  ).. و باور كنيد حضرات ده تا سور به بي غيرت ترين افراد اروپايي هم مي زدند .. نحوه ارتباط بعضي بانوان با مردم در هتل ها طوري بود كه آدم خجالت مي كشيد بگه ايرانيه ..!! مخصوصآ كه نام افراد سرشناس سياسي يا نظامي رو با خود يدك مي كشيدند .. !!

سفر هاي ماركوپلويي ...!!

اون موقع يك هواپيماي سي - ۱۳۰ كه مي خواست به آمريكا پرواز كنه ، سر راه اش مجبور بود در قاره اروپا چند روزي رو توقف كرده و بعد از استراحت و سوخت گيري ادامه مسير دهد ... اما گاهي طي كردن اين ماموريت ها بي شباهت به سفرهاي ماركو پلوي ونيزي مي شد . البته باز هم تآكيد مي كنم فقط بعضي از همكاران اگه با هم مي افتادند و به اصطلاح جنس شون جور مي شد ، ‌ديگه كنده شدن قارقارك از اروپا كار حضرت فيل بود .. !! گاهي مي ديدي يه توقف دو سه روزه ،  ده روز مي انجاميد .. البته بگم كه خيلي از فرمانده هواپيماها بي نهايت مقرراتي و سخت گير بودند .. و امكان نداشت خارج از اصول و قوانين عملي رو انجام دهند .. طبق دستور العمل پروازي سر ساعت از پايگاه هاي اروپايي بلند شده و سر ساعت در مقصد فرود مي امد .. بچه ها حساب كار دستشون بود .. اما گاهي حتي اين نوع فرمانده هواپيما هاي سخت گير هم اسير توطئه همكاران شده و با تراشيدن ايراد هاي بني اسرائيلي مجبور به توقف اش مي كردند .. يكي از همين كاپيتان هاي سخت گير سرهنگ ( ع ) بود . هيچ كس دلش نمي خواست با او كه فردي مقرراتي بود حتي بهشت هم بروند .. !! ولي اون هايي كه به قول معروف عشقي بودند خيلي با تفريح و شادي از پايگاهي به پايگاه ديگه حركت مي كردند .. !  من هرگز نشنيدم كه به خاطر تآخير و توقف بيش از اندازه از بالا مورد موآخذه قرار گرفته باشند .

 واي اگه جنس جور نبود ... 

 ( coordination Crew ) يا به اصطلاح " هماهنگي بين گروه پروازي " در حقيقت يك اصل مهم در ايمني پرواز به حساب مي آيد  . به اعتقاد كارشناسان اگه گروه پروازي از هر جهت با هم هم عقيده و دوست نباشند در  انجام   ماموريت هاي پروازي با مشكلات جدي مواجه مي شوند . به همين دليل در گردان هاي پروازي فرماندهان سعي مي كردند اين اصل مهم رو هميشه در نظر بگيرند . يادمه در زمان جنگ بار ها اتفاق مي افتاد كه به دليل شرايط اضطراري همه با هم سنخيت نداشتند .. و اين واقعآ مشكل ساز مي شد .. اگر چه خلبان هواپيما حرف اول و آخر رو در تصميم گيري ها مي زد .. اما در شرايط اضطراري ، مخصوصآ زماني كه وضعيت قرمز در اطراف فرودگاه رخ مي داد ، ديگه حرف كاپيتان چندان خريدار نداشت .. و هر كي به خاطر حفظ جان خودش يه نظري مي داد .. و اگه خلبان يك واكنش جدي نشون نمي داد ، چه بسا همين اظهار نظر ها طرف رو گيچ كرده و نا خواسته سبب سانحه مي شد .. يا گاهي به دليل طولاني بودن مسير پرواز بحث سياسي پيش آمده و هر كي دلش مي خواست نظر خودش رو به كرسي بنشاند .. و همين امر از يك رنگي ها مي كاست .. !‌ ولي در ماموريت هايي كه همه يك دست بودند .. واقعآ پرواز لذت بخش مي شد .. !  

واقعيت هايي كه وجود داشت ... !!

چهار پاراگراف حاشيه رفتم تا به طور كلي اين رو بگم كه در ماموريت هاي خارج از كشور اغلب مقامات با خانواده هاشون ما رو همراهي مي كردند ... و گاهي اين خانواده ها براي كم كردن روي يك ديگر دست به اعمالي مي زدند كه در شآن يك زن ايراني نبود . و به دليل جايگاهي كه داشتند كسي جرآت تذكر به آن ها رو نداشت . نكته بعدي در باره گروه پروازي بود كه اگه با هم يك دست و هم عقيده بودند ، بهشون خوش مي گذشت .. و هر جور كه دلشون مي خواست به راهشون ادامه مي دادند .. نه باز خواستي و نه موآخذه اي ... !! انگار سياست كلي چنين بود كه پرسنل نيروي هوايي به ويژه گروه پروازي در معاشرت با مردم ساير كشور ها به خصوص غربي ها آزادي بيشتري داشته باشند ! و همان گونه كه اشاره كردم .. نه آن فرماندهي كه به موقع ماموريت طولاني رفت و برگشت به امريكا رو در كم ترين زمان به انجام رسانده تشويق مي شد .. و نه فرمانده هواپيمايي كه در هر نقطه در سر راه خود چندين روز به بهانه هاي مختلف توقف مي كرد و به خوش گذروني مشغول مي شد مورد موآخذه قرار مي گرفت .. !!‌ به هر حال هرگز در طول خدمت ام در رژيم قبل شاهد نبودم .. !

پرواز به ايرلند ....

يكي دو سالي مي شد از حالت آشخوري به در آمده و تقريبآ قديمي محسوب مي شدم .. مرتب هم پرواز خارج از كشور مي رفتم .. و كلي براي سوسن و دوستان كادو و هديه مي خريدم .. يادمه ماه قبل اش كه به انگليس پرواز داشتم ،  تازه ادكلن چارلي به همراه شير پاك كن اش به بازار اومده بود .. و من يك چند تا براي خانم هاي فاميل و از جمله سوسن خريدم .. چون مارك نا آشنايي بود ، جز سوسن هيچ كس تعريفي از آن نكرده و حتي متلك هم نثارم كردند كه بهروز جون اين آشغال ها چيه بي خود پول خودت رو هدر مي دهي ... !! البته اضافه كنم اگه به حساب غلو نمي گذاريد ، اون موقع حسابي در كار لوازم بهداشتي و وسايل آرايشي و البسه بانوان يه پا خبره شده بودم .. در هر پرواز به اروپا و امريكا تا دلتون بخواد براي دوستان و آشنايان و اقوام كادو مي اوردم ... كسي رو هم نداشتم كه بگه مرد حسابي چرا پولت رو بي جهت خرج مي كني ..!!؟ خلاصه ... طبق جدول من نفر اول ماموريت به آفريقا بودم . و در همان حال رزرو پرواز به اروپا !! حوصله خارج رفتن رو نداشتم .. چون در يك پروسه از زمان همه اش در ماموريت خارج از كشور به سر مي بردم .. !! نفر اول براي ماموريت اروپا ماشاالله مداح بود .. درست ۴۸ ساعت مونده به روز ماموريت ، ماشي ناقلا به فرانسه اعزام شد .. و اين بود كه ايرلند آقا به من رسيد . خيلي حالم گرفته شده بود .. كلي ماشو رو لعنت كردم .. !!

داخل پارانتز ، فرانسه رفتن آقا ماشاالله ...  

تو رو خدا دعوام نكنيد .. يهو ياد ماجراي پرواز فرانسه ماشو افتاده حيف ام اومد به عنوان حواشي پرواز ها براتون نگم .. آقا ماشاالله ما دور روز مونده به ماموريت اصلي اش بهش ابلاغ مي شه كه سريع به پاريس پرواز كنند .. از شانس او يكي از بچه ها به نام علي - م  ( كه خدا بيامرز تازه فوت كرده ) با او در پاريس هم اتاق مي شه .. همان گونه كه در بالا اشاره كردم ، جنس گروه جور نبوده است !  آقا ماشاالله ما در  روز دوم ماموريت ، سر راهش يك دختر  خانم بسيار زيبا و تو دل برو سبز مي شه .. از اون جايي كه مث من نديد بديد بود يك لحظه شيطون تو جلدش رفته و با اين عروسك دوست مي شه !! خلاصه اولين نفر هم اتاقي زبل اش قضيه رو متوجه مي شه .. از ان جا كه به طور كلي خانواده ماشو مخصوصآ همسرش خيلي مذهبي و با تقوا هستند .. دو سه هفته بعد وقتي به ايران بر مي گردند ، علي آقاهه حسابي از دماغ آقا ماشاالله در مي آورد .. گويا چند بار در آسانسور با آن ها مواجه مي شود .. طفلك ماشو از ترس اين كه علي خدا بيامرز حرفي نزنه .. رنگ اش مث گچ سفيد مي شه .. !! ظاهرآ چند بار هم به دست و پاي علي مي افته كه .. فلاني جون مادرت خر نشي پيش عيال سابقه ما رو بيان كني ..!! جالبه اين كش و قوس تا همين چند سال پيش هم ادامه داشته است .. تا اين كه يه روز آقا ماشوي ما علي رو با دخترش در آسانسور مي بينه .. حالا وقت تلافي است .. اين بار اين خدابيامرز بود كه با ايماء و اشاره ار ماشو مي خواد يه وقت خر نشه و پته او رو روي آب بريزه .. !! و از اون به بعد آقا ماشاالله يه نفسي مي كشه .. ولي خب علي هم براي هميشه رفت ...

آشيانه سلطنتي ، فرودگاه مهرآباد ...  

 يادمه خيلي به اين در و آن در زدم تا كسي رو پيدا كرده به جاي خود به اين ماموريت بفرستم .. ولي هيچ كس حاضر به قبول پيشنهاد من نشد .. همه خيلي راحت مي گفتند .. ما خودمون چند روز ديگه پرواز داريم .. يا الان چند روزه به كشور برگشتيم ..  البته اين رو اضافه كنم كه نمي دونستم پرواز ويژه سلطنتي است .. و گرنه عمرآ به كسي رو نمي زدم .. آخه اون موقع دقيقه نود اين جور ماموريت ها رو ابلاغ مي كردند .. من تا لحظه روشن شدن  موتور هاي هواپيمايم نمي دونستم قضيه از چه قراره ..!؟ هميشه اين جوري بود .. ولي وقتي فهميدم بايد بريم آشيانه سلطنتي ، كلي قند تو دلم آب شد . تو فرودگاه مهرآباد همون چهره هاي آشنا .. ماموران ساواك .. بچه هاي نخست وزيري .. گارد جاويدان و چون من همه اون ها رو دوست داشتم معمولآ خيلي گرم سلام و عليك كرده و به اصطلاح گرم مي گرفتم .. تا اين كه چشمم به مسئول اصطبل آريامهري افتاد .. مردي خشن با قدي كوتاه ولي ورزيده .. چين و چروك صورت اش خبر از شرارت اش مي داد .. البته يادمه رئيس بالا دست او  تيمسار آتاباي بود .. ولي او ظاهرآ سرپرست اصطبل ها و طويله هاي دربار شاهنشاهي بود .. خيلي خرش مي رفت .. همه از او حساب مي بردند .. همان طور كه اشاره كردم .. من به دليل ماموريت هاي متعدد افتخار دوستي با او رو يافته بودم .. و خيلي گرم با هم سلام و عليك مي كرديم ..

تركيب گروه پروازي و مسافران ..

 بعد از تشریفات معمولی و حضور صوری مسئولان رده بالای گمرک پای پله هواپیما و خوش و بش با ژنرال ها و مسئولان طویله شاهنشاهی و سایر امراء ، بدون اين كه بازديدي از وسايل و چمدان هاي سنگين داشته باشند وظيفه قانوني خود رو انجام دادند .. !! با كمال تعجب مشاهده كردم چند بانوي موند بالا و تقريبآ زيبا هم در ميان مسافران ما هستند .. زياد اهميت نداده و منتظر اذن مسئولان مربوطه شديم .. اين رو بگم پيش از آن خيلي به انگليس و اروپا پرواز داشتم اما ايرلند نرفته بودم .. خيلي در باره ان شنيده بودم .. اما بزرگ ترين بد شانسي ام اين بود كه پرواز فوق جز ماموريت هاي برنامه ريزي شده نبود . و همين جوري روز قبل از دربار اين ماموريت ابلاغ شده بود . به همين خاطر اكثر بچه ها رزرو پرواز هاي ديگري بودند . و بد تر اين كه هيچ يك از اعضاي گروه پروازي  سنخيتي با يك ديگر نداشتند ! و اين يعني شكنجه .. !! آدم خير سرش به يك ماموريت عالي اعزام بشه اما بدون حضور دوستان هميشگي !! در ماموريت هاي قبلي اگه تنها يك نفر با بقيه هم مسلك نبود ، آن ماموريت زهر مي شد .. چه به اين كه حالا همه تقريبآ با يك ديگر در تضاد بودند ...

پيش به سوي ايرلند ...

خلاصه بعد از تشريفات معمول اجازه پرواز به ما داده شد .. دقايقي بعد از بلند شدن هواپيما به اين فكر افتادم كه اين خانم ها چه رابطه اي با ماموريت ما دارند .. !؟‌ يعني مدام به اين موضوع مي انديشيدم كه آيا رفت و برگشت با ما هستند .. ؟ يا فقط تا ايرلند به ما افتخار داده اند .. ؟ خلاصه جووني و هزار و يك مدل شيطوني .. هنوز از مرز عبور نكرده بوديم كه ناگهان احساس كردم رايحه عطر خوش بويي فضاي كابين رو معطر كرده است !! از اون جايي كه  خير سرم يه پا عطر شناس بودم ، سريع حدس زدم كه از محصولات جديد " كريستين ديور " است كه با نام " اوپيوم " به بازار اومده است .. ! مي دونيد واژه اوپيوم به انگليسي يعني " ترياك " حال چرا اين اسم رو روي محصول گرانقيمت خود گذاشته بودند ، تعجب كردم .  وقتي به داخل كابين نظر افكندم ، ديدم زيباترين مسافر رو آقايون لودمستر ها براي چشم چراني به داخل كابين دعوت كرده اند .. !! يادمه آهسته از داخل گوشي پرسيدم .. بچه ها اين خانم كيه كه بالا تشريف آورده ..!!؟ يكي از لود مستر هاي قديمي و زبل در حالي كه مي خنديد گفت .. اين همسر تيمسار فلاني است كه به اصرار خودش به بالا راهنمايي اش كرديم ..!! با شنيدن نام همسرش فوري او رو شناخته و به دوستان تآكيد كردم بالا غيرتآ كاري نكنيد برق شوهرش همه ما رو بگيره !! ( برق كسي آدم رو گرفتن ، اصطلاحي بود كه در ارتش به كار مي رفت )   

خرابي هواي مقصد ...

اون هايي كه اروپا مخصوصآ انگليس تشريف برده اند ، خوب مي دونند هواي اين مناطق معمولآ مه گرفته و باراني است .. از شانس ما اون شب هوا خيلي خراب و به اصطلاح خودمون خيلي كشميشي بود ! اما اصلآ فكر نمي كردم كه ايستگاه هاي زميني آن ها اين همه قوي و مجهز باشه .. !! ‌خيلي راحت و بي درد سر مسئولان برج در شرايطي كه اصلآ ديد نداشتيم با راهنمايي هاي خود ( ويكتور دادن ) ما رو روي باند نشوندند ... هنوز موتور هاي هواپيما رو خاموش نكرده بوديم كه همون خانم اشرافي با حالت خيلي خاصي به همه خسته نباشي گفت .. منتهي وقتي دست خود رو دراز كرد ، يكي دو تا از بچه ها دست نداده و دست هاي خود رو عقب كشيدند .. !! اگه بدونيد اون زمان اين حركت چقدر مفهوم زننده و توهين آميزي داشت ..!! يادمه من خيلي خجالت كشيده و دلم براي اون بي نوا سوخت .. اون جا بود كه فهميدم اين دو همكار عزيز ما آدم هاي مذهبي هستند .. آخه اون زمان كسي عقايد و اعتقادات خودش رو بروز نمي داد و تنها از اين برخورد ها مي شد به درون بعضي دوستان پي برد .. البته آن عزيزان هم حق داشتند پنهان نمايند چون در غير اين صورت مورد تمسخر بقيه قرار مي گرفتند .. !! در مورد مسخره كردن ادم هاي مومن در همين پست به آن اشاره خواهم كرد ..

رواج بيماري پاچه خواري ...!!

 يكي از حسن هاي ماموريت براي دربار اين بود كه خيلي آدم رو تحويل مي گرفتند .. ريز و درشت آدم هاي سياسي در سفارت خانه ها اغلب در ركاب بودند .. واقعآ دلم هميشه براي ادم هايي كه داراي چنين شخصيت هايي هستند مي سوزد . به عبارتي آن ها براي بقاي مقام خود مجبور به چنين كرنش هاي سراپا متظاهرانه بودند .. ! متآسفانه بعد از انقلاب هم اين عادت زشت ريشه كن نشد ! يادمه وقتي اواخر جنگ براي جراحي قلب باز به سوئيس رفتم .. در تهران يكي از برادران معمولي حفاظت اطلاعات ارتش نامه اي به من داد تا در سفارت ايران به دست يكي از آقايون برسونم .. خب من هم شيطنت كرده در پاسخ به سوال فرد فوق كه پرسيد .. آيا نسبتي با حاج آقا دارم ..؟ پاسخ مثبت دادم !! ديگه ول كن ام نبود و مرتب التماس دعا داشت سفارش او رو به حاج آقا بكنم .. تا شايد چند صباحي بيشتر در اروپا اقامت جويد .. !! خدا من رو ببخشه .. من هم مي گفتم خاطرت جمع باشه .. به حاجي مي گم يك سال ديگه اقامت تو رو تمديد كنه .. !! آيا فكر مي كنيد يك انسان معمولي هرگز براي لقمه اي نان از اين پاچه خواري ها مي كنه ..؟ بگذريم .  

 اذيت كردن دوستان مومن و با تقوا ..

دست ندادن اون دو همكار با يك خانم متشخص سبب شد دوستان دست به يكي كرده و تصميم گرفتند حال آن ها رو در اين ماموريت بگيرند .. از آن دو نفر يكي قديمي بود و تقريبآ همه مي دونستند او واقعآ مومن است . ولي نفر ديگه نخستين بار بود كه اعتقادات اش براي همكاران رو شده بود . تنها اشتباه ان ها در آن ماموريت اين بود كه با يك ديگر هم اتاق نشدند .. ! چون همان گونه كه گفتم سلسله مراتب ارتش طوري بود كه قديمي ها با جديد تر ها اخت نمي شدند ..!! ( البته در گروه هاي جور و يك دست ، هرگز اين مسايل پيش نيامده و همه با هم به اصطلاح ندار بودند ) . و همين مسئله سبب شد هر يك به تنهايي دچار مشكل شده و مورد آزار و اذيت هم اتاقي هاي خود قرار گيرند  .. ! اولين حال گيري مربوط به اون قديمي تره بود .. ! در ايرلند يك نوع مشروب الكلي بود كه دقيقآ مثل آب پرتقال غليظ بود .. با همان شكل و رنگ ..!! و با افزودن آب تبديل به ودكا لايم مي شد .. هم اتاقي دوست مذهبي مون در شب نخست يك شيشه از اين آب پرتقال هاي كذايي رو خريده و در يخچال اتاق اش گذاشت .. خب مي تونيد حدس بزنيد چه اتفاقي افتاد .. نيمه هاي شب بنده خدا براي نماز بيدار مي شه و يك راست سراغ يخچال مي رود .. و تا دلتون بخواد از اون آب پرتقال خوشمزه ولي قوي نوش جان مي كنه .. حسن اين نوع مشروب در اين بود كه خيلي خوش خوراك بود ..

مست كردن همكار مذهبي ... !!

به عبارتي به قدري شيرين و خوشمزه بود كه آدم نمي تونست تشخيص بده كه اون آب پرتقال نيست بلكه يك نوع مشروب بسيار قوي است كه فيل رو از پا مي اندازد ... !! خب اون بنده خدا هم تو عمرش هرگز لب به مشروبات الكلي نزده بود .. همان طور كه عرض كردم از اون خانواده هاي مومن واقعي بود . چشم شما روز بعد نبينه ... نيمه هاي شب بود كه ديديم دوست با تقواي ما در حال آواز خواندن با صداي بلند است !! و در حالي كه تلو تلو مي خورد به سمت اتاق آن بانوي زيبا روي رفته و با بيان الفاظ بسيار عاشقانه و دوبيتي هاي بابا طاهر خواهان ديدار با معشوق بي وفاست  !! يك عده هم از ته دل به اين حركات واقعآ عجيب مي خنديدند .. من سريع بع سراغ هم اتاقي او رفته و با ناراحتي گفتم .. آخه اين چه بلايي بود كه سر اين بنده خدا در آوردي .. !!؟‌ سوگند خورد كه روح اش از اين ماجرا خبر ندارد . و خواب بوده است !! در حالي كه سرگرم مواخذه همكارم بودم ، ناگهان صداي افتادن جسمي رو در استخر شنيدم ..!! اصلآ فكر نمي كردم دوست مست مون باشد .. ولي وقتي بيرون آمدم ديدم خودش است .. سروان خلبان در حالي كه نيمه لخت با شورت مامان دوزش در آب بود ، داره براي خودش مي خونه و خيلي زيبا هم مي رقصيه.. بچه ها واقعآ از خنده غش كرده بودند .. خارجي ها هم با بي اعتنايي به اين صحنه نگريسته و از اين كه ايراني ها اين چنين از ته دل ريسه مي رفتند ، متعجب شده بودند ! خلاصه اين تراژدي تا نزديكي هاي صبح ادامه داشت ..

 استراحت در محيطي آروم ...

 دقيقآ يادم نيست كه چه مدت در ايرلند مونديم .. ما كار خاصي نداشتيم .. فقط هر از چند روزي آقايون لود مستر ها براي باز كردن در هواپيما و مشخص كردن جاي قفس ها به پاي هواپيما مي رفتند .. اون بابا مسئول اصطبل دربار هر روز بعد از صرف صبحانه با اتوموبيل تشريفاتي كه دنبالش مي آمد ، هتل رو ترك مي كرد .. گاهي تا سه چهار روز از او خبري نمي شد .. اون جور كه خودش مي گفت براي جستجوي اسب اصيل مي رفت .. البته بعد ها از زبان راننده ساده سفارت كشف كرديم كه طرف با يكي از زيبا رويان پاريسي رو هم ريخته و به همين دليل دل نمي كنه .. !! اون زمان ارتباطات به شكل امروزي نبود .. اگه كار مهمي بود يا ابلاغيه اي قرار بود به دست ما برسه ، تلگراف مي زدند .. يا تلفني با عمليات تماس مي گرفتيم .. ولي اواخر رژيم شاهنشاهي سيستم هاي جديد " وي اچ اف " خريدند كه ما از طريق راديو هواپيما قادر بوديم به وسيله پرسنل بي سيم مستقر در عمليات ، اين ارتباط به تلفن متصل شده و ما به راحتي با هر جا دلمون مي خواست صحبت مي كرديم .. اولين بار از اسپانيا من موفق شدم با همسرم از اين طريق حرف بزنم .. !!

 همسر زيبا روي تيمسار ... !

و اما بشنويد ماجراهاي مسافر زيبا روي ما رو كه از همون روز نخست موفق شده بود همه نگاه ها رو به خود جلب كنه .. رفتارش جلف نبود .. ولي خب خيلي سعي مي كرد توجه آقايون رو به خودش جلب كرده و با آن ها صحبت كنه .. او ابتدا سعي كرد با گروه پروازي گرم بگيرد .. اما همان طور كه قبلآ هم عرض كردم من با زن هاي شوهر دار هيچ گاه قاطي نمي شدم .. مخصوصآ اين يكي كه همسرش از مقامات بلند پايه ارتش شاهنشاهي بود . البته بقيه مسافران ما ظاهرآ راهي آمريكا شده بودند .. و فقط همين خانم مانده بود .. اغلب تو هتل ولو بود .. روز ها تا دير وقت مي خوابيد .. و تنها شب ها به رستوران هتل مي امد .. روز دوم بود كه سر صحبت رو با من باز كرد .. و كلي از تيمسار و آزادي هايي كه بهش داده بود حرف زد .. اما وقتي ديد من زياد محو زيبايي هايش نشدم ، به سراغ بقيه رفت .. ديگه طوري شده بود كه خارجي هاي چشم و دل سير هم به او نگاه مي كردند .. اون اواخر به بهانه تاريخ بازگشت هي سر صحبت رو با من باز مي كرد .. هر روز يك نوع لباس مي پوشيد ..

ماجراي آيليش كافي .....

 نمي دونم در باره " آيليش كافي " يا همون قهوه ويژه ايرلندي چيزي شنيده ايد يا نه ؟ واقعيت اين است كه من تو عمرم هرگز از وجود چنين قهوه هايي كه مخصوص ايرلند است  بي خبر بودم .. و نمي دونستم ايرلندي هاي انقلابي با افزودن مشروب به قهوه از ان معجوني به نام قهوره ايرلندي به وجود مي آورند .. ! كه ادم با خوردن يكي دو گيلاس ..( واي ببخشيد منظورم فنجون بود ) ، سريع كله پا مي شه .. خلاصه بچه هاي زبل اين بار به سراغ يار مومن ديگه رفته و با تعارف نوشيدن قهوه ايرلندي ، طرف رو كله پا كردند البته شانس اورد كه موقع بد مستي او شب نبود ! و خيلي زود توسط بقيه مهار شد . ولي جالب اين كه اين بابا هم در موقع هذيون گفتن هاي مستي ، مدام به نام بانوي زيبا روي اشاره مي كرد .. !! نه به ان كه دست ندادند .. و نه به اين كه در عالم مستي طلب وصال او رو مي كردند .. بگذريم .. واقعآ خدا رحم كرد كه بچه ها با هم جور نبودند .. وگر نه معلوم نبود چه دسته گل هايي به آب مي دادند .. به هر جهت روزها همين جوري سپري مي شد ...

شباهت آقاي لود مستر به ماتادور ها ...

 همان گونه كه در بالا اشاره كردم ، يكي از آقايون لود مستر هاي ما خيلي قديمي و از اون زبل هاي درجه يك بود ... او هم به اندازه موهاي سرش ماموريت خارج از كشور رفته و به قول خودش تمام كافه ها و عرق فروشي هاي دنيا رو حفظ بود !!  صورتي كشيده و قد بلند و چهار شونه اش ، او رو خوش تيپ نشون مي داد .. او كم تر در هتل آفتابي مي شد و بيشتر به شيوه خود حال مي كرد .. تا اين كه در اين ماموريت يك شب كه به گفته خودش مست پاتيل بود ، يك خانم اسپانيويي ميليادر سر ميزش آمده و با او گرم مي گيرد .. !!  البته بگم خانمه به هواي اين كه اين دوست ما گاو بازه ( ماتادوره ) يه دل نه صد دل عاشق او مي شه .. !! شب نخست بقدري مست بوده كه متوجه نمي شه جريان از چه قراره .. اما در ديدار بعدي وقتي هنوز هوشيار بود دوزاري اش مي افته كه طرف يك دل نه صد دل عاشق اش شده است .. بيچاره خانمه چقدر اصرار مي كنه كه به ايران نرود .. و همين جا مانده ..و قول مي دهد از همه چيز بي نيازش كنه  ..  و او همه ديالوگ هاي زن عاشق رو با افتخار براي بچه ها شرح مي داد .. طفلك زنه هر شب پول ميز دوست ما رو حساب مي كرد .. اون اواخر همكارش رو هم با خود مي برد تا حسابي چتر خود رو براي اون زن عاشق صفت پهن كنند ...

تشريف فرمايي دكتر خوانساري سفير اروپا ..  

يه شب يكي از بچه هاي سفارت به هتل اومده و خبر داد فردا همه گروه پاي هواپيما باشند .. قراره آقاي دكتر خوانساري ( سفير ثابت اعليحضرت همايوني در اروپا ) از فرانسه تشريف آورده و شاهد حمل اسب هاي سلطنتي به هواپيما باشد .. ! من اول فكر مي كردم اين بابا هم مثل بقيه آقايوني كه در سفارت خانه هاي شاهنشاهي مشغول به كار هستند ، است .. ! اما خيلي زود متوجه قضاوت خود شده و فهميدم طرف خيلي عاليرتبه است . آخه اون زمان هر كشور اروپايي براي خودش يك سفير داشت .. ولي اين بابا پست اش از سفرا هم بالا تر بود . به هرجهت صبح اول وقت پاي هواپيما رفتيم .. دقايقي بعد آقاي دكتر تشريف آوردند .. مرد فهميده و عاقلي به نظر مي رسيد .. با همه بچه ها حال و احوال كرده و به رسم ياد بود به هر كدوم از ما يه اشرفي بزرگ هديه داد . او گفت چون در فرانسه مستقر است ، به اين دليل نتونسته از ما پذيرايي كنه ..  خلاصه تا نزديكي هاي ظهر سرگرم تماشاي بار گيري قفس ها بوديم .. ظاهرآ هر روز اسب ها رو يكي دو ساعت در قفس قرار مي دادند تا با محيط عادت كنه و در پرواز زبون بسته ها دق نكنند ..!! خوش به حالشون ..!

بازگشت به ايران ...  

 عاقبت زمان حركت به ايران فرا رسيد ... همان طور كه گفتم نيمي از اين مدت براي عادت دادن اسب ها به قيافه هواپيماي سي - ۱۳۰ و قفس هاي زيبا سپري شده بود ! قفس ها واقعآ زيبا بودند .. و به علامت سطنتي منقوش بودند .. قفس ها طوري طراحي شده بود كه لوله هاي تهويه مطبوع هواپيما در سقف ، كاملآ به هر يك از قفس ها چفت و بست مي شد .. در كنار هر يك از اين اتاقك هاي اشرافي دو تا صندلي تعبيه شده بود كه يكي براي دامپزشك مربوطه و ديگري براي مهتر باشي در نظر گرفته شده بود .. با كمر بند هاي ايمني و صندلي هايي با قابليت تاشو ... خلاصه طي تشريفاتي خاص و در حالي كه اسكورت ان ها رو مشايعت مي كرد اسب ها در كاروان هاي مخصوص به پاي هواپيما اورده شدند .. از دكتر خوانساري خبري نبود .. ولي بقيه آقايون دور و بر ما به حالت خبر دار ايستاده بودند ... ! اسب ها با تشريفات خاصي سوار هواپيما شدند .. خانم تيمسار در حالي كه تيپ زده بود يه راست رفت توي كابين  و به دنبال او تيم دامپزشكان و مهتران سلطنتي سوار شدند .. البته مشكلي كه لحظه اخر مواجه شديم ، آقايون هريك كلي خريد كرده بودند كه بايد روي پالت مخصوص سوار شده و بسته مي شد .. حدود يك ساعت معطل آوردن پالت شده و آقايون لود مستر ها چمدان هاي سوغاتي رو روي پالت محكم كرده و آن را بر روي در عقب زير دم هواپيما قفل كردند ...

تماس دم به ساعت با عمليات ...  

 نخستين باري بود كه اين همه عزيز شده بوديم .. چون از لحظه تيك آف تا زمان نشستن اين افسر عمليات بود كه دم به دقيقه با ما تماس گرفته و جوياي حال مسافران گرامي مي شدند .. !! طفلك لودمستر جديده هر چه حال كرده بود از دماغ اش در اومد .. چون هي مرتب وضعيت پائين رو از مهتر ها مي پرسيد و به كابين اطلاع مي داد .. و به همين ترتيب هم به عمليات منتقل مي شد .. و ان ها هم حتمآ با تيمسار اتاباي در تماس بودند ... !! شايد باور نكنيد هر عطسه و صدايي كه از اين زبون بسته ها در مي آمد ، سريع به تهران گزارش مي شد .. مرتب مي پرسيدند اگه حال حيونات خوب نيست در اولين فرودگاه زمين بنشينيم .. !! خلاصه با كلي سلام و صلوات ما در فرودگاه مهرآباد به زمين نشستيم .. كلي استقبال كننده داشتيم .. خانم تيمسار اين بار مي دونست با چه كساني دست داده و جمله خسته نباشي اش رو با ناز و ادا بيان كنه ... اسب ها با دقت فراوان از قارقارك پياده مي شدند .. عجب هيكلي داشتند .. يكي از ديگري زيبا تر بود .. مسئول طويله دربار كه مرتب مشغول نوشيدن انواع مشروبات الكلي بود ، با يكايك بچه ها دست داده و ما رو به خدا سپرد ... !!

سال ها بعد ، جمهوري اسلامي ...

 بعد ها انقلاب شده و بعدش آغاز جنگ ... و سپس سكته كردن من و باقي قضايا .. دقيقآ يادم نبود چند سال از اين ماموريت گذشته است  .. و من بازنشسته شده بودم . گاهي براي ديدن دوستم كه روزگاري فرمانده من بود و حال از سر بي كاري در يك مغازه الكتريكي دز اطراف سيد خندان مشغول به كار بود سر مي زدم .. يه روز كه با هم غرق صحبت بوده و طبق معمول خاطرات گذشته رو مرور مي كرديم ، تلفن مغازه به صدا در امد .. جناب سرهنگ چند بار مودبانه گفت .. چشم خانم حتمآ .. همين امروز خدمت مي رسم .. بعد از قطع كردن گوشي به من گفت بهروز جون بيا با هم يه خونه يك مشتري برويم .. گفتم خب خودت برو ! گفت اخه طرف خانم است و من معذب هستم .. با اكراه قبول كرده و به سمت خيابان ارسباران را افتاديم .. بعد از مدتي جلوي منزلي قديمي توقف كرده و دوستم زنگ زد .. لحظه اي بعد وقتي در باز شد ... خداي من چي مي بينم .. همون خانم زيبا مسافر ايرلندي بود .. پير شده بود ولي همچنان زيبايي اش رو حفظ كرده بود .. ابتدا نشناخت .. وقتي ديد من تو فكر فرو رفته ام ، از دوستم پرسيد .. سرهنگ شاگردت تو فكره .. !! همون صدا شايد باورتون نشه .. هنوز به همان خوشبويي .. لحظه اي سر بلند كرده و به چشمانش نگاه كردم .. 

 تا دوستم اومد من رو معرفي كنه .. نام اش رو صدا زدم .. گفتم خانم تيمسار فلاني ؟  .. آيا خودتون هستيد . حس كردم لرزه اي به بدنش افتاده است .. با تعجب پرسيد شما ..؟ من سريع يكي از نشونه هاي  پرواز ايرلند رو به زبون آوردم  .. پيرزن كمي فكر كرده و انگاري مثل من دوزاري اش بر اثر گذشت زمان كمي كج شده بود ، يهو يادش اومده ..  و با اشتياق فراوان از جا كنده شد و اومد در آغوشم بگيره .. !! كمي خودم رو عقب كشيده .. و نگاه اش كردم .. طفلك دوستم داشت شاخ در مي اورد .. بعد از اين كه كمي آروم شد ، گفت .. تيمسار همون روزهاي پيروزي انقلاب ازترس و شايد هم غصه دق مرگ شد .. و من موندم با يه دنيا خاطرات اشرافي .. و اين خانه بزرگ . هنوز هم زيبا به نظر مي رسيد .. دوستم در حالي كه سيستم هاي الكتريكي منزل او رو چك مي كرد .. من و او غرق صحبت از رژيم شاهنشاهي شديم .. من معمولآ خيلي خوب بلدم با خانم هاي جا افتاه صحبت كرده و مسير گفت و گوي رو به اون سمتي كه دلم مي خواد بكشانم ... و به اين ترتيب جلوي وراجي هايش رو گرفتم .. از من شماره تلفن خواست .. نمي دونم چرا بهش گفتم موبايل ندارم !! بعد از پايان كار دوستم و در موقع خداحافظي حس كردم چشمانش خيس شده است .. در همون حال گفت .. خواهش مي كنم تند تند به من سربزن .. من خيلي احساس تنهايي مي كنم .. گفتم باشه حتمآ رعنا خانوم !! و ديگه نرفتم .. شايد يادم رفت .. شايد هم به خاطر  بد شدن حالم در موقع ياد آوري خاطرات گذشته .. يا شايد خودم بيش تر از او در تنهايي و خلوت خود گم شده ام .. خدا داند .. !!

 با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۲۳:۳۰ دقيقه سي ام مهر ماه هشتاد و هفت پايان يافت ..

  ایام به كام   

4z5emr3dvam9vqv83k19.jpg
ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg
 
به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد .
 
6mfmukopgefyux613u8m.jpg 
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

Air to Air Missile Shafrir:

The Shafrir 1 was developed in 1959-1964 to fulfil IAF's requirement for a domestic air-to-air missile. It was intended to build-up domestic defense industry's capability, as well as reducing reliance on foreign imports. The fear on foreign dependence was later proven when France banned arms export to Israel.The Shafrir 1 was intended for use on French-built Mirage jets. The first testing took place in France in 1963. However the missile's performance was so poor that they immediately started on the next improved version, the Shafrir 2.Specifications:Length - 250 cm (2.5 m) Span - 55 cmDiameter - 14 cm Weight - 65 kg Guidance - IRWarhead - 11 kg blast explosive (later 30 kg) Range - 5 km Speed - ??

 

Perhaps the most deadly AAM ever built by Israel, the Shafrir was credited with 89 kills in the 1973 Yom Kippur War. During its entire service life, the Shafrir 2 is credited with shooting down a total of 106 aircraft.Length - 250 cm (2.5 m) Span - 55 cmDiameter - 15 cm Weight - 93 kg Guidance - IRWarhead - 11 kg Range - 5 km Speed - ??

Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi

PicbaranPicbaran

ترجمه فارسی:

موشک هوا بهوای شفریر:

شفریر 1 مابین سالهای 1959 تا 1964 جهت رفع کامل نیازهای نیروی هوایی اسراییل ساخته شد.در آنزمان اراده بر این بود که جهت کاهش اتکا به واردات خارجی قابلیت صنایع دفاعی داخلی افزایش یابد.ترس از وابستگی خارجی بعد ها با خودداری فرانسه از ارسال سلاح به اسراییل ثابت شد.شفریر 1 برای استفاده بر روی میراژهای فرانسوی ساخته شد.نخستین آزمایش در فرانسه در 1963 انجام گردید.بهر حال عملکرد آن بقدری ضعیف بود که بلافاصله ساخت نسخه پیشرفته تر آن یعنی شفریر 2 آغاز گشت.خصوصیات:طول:250 سانتیمتر/فاصله بالچه ها:55 سانتیمتر/قطر:14 سانتیمتر/وزن:65 کیلوگرم/هدایت:حرارتی/سرجنگی:11 کیلوگرم ماده منفجره(بعدها 30 کیلوگرم)برد:5 کیلومتر/سرعت:نامشخص.

شفریر 2 شاید مخرب ترین موشک هوا بهوای ساخت اسراییل تاکنون میباشد که افتخار سرنگونی 89 هدف را در سال 1973 در جنگ "یوم کیپور" برای خود در بر دارد.و از زمانیکه شفریر 2 وارد خدمت شده است مجموعا 106 هواپیما را سرنگون کرده است.خصوصیات:طول:250 سانتیمتر/فاصله بالچه ها:55 سانتیمتر/قطر:15 سانتیمتر/وزن:93 کیلوگرم/هدایت:حرارتی/سرجنگی:11 کیلوگرم ماده منفجره برد:5 کیلومتر/سرعت:نامشخص.


 

   به همت : دامون

لطفآ اشعار خودتان را به آدرس ذیل ارسال فرمایید :

damoon.psd@gmail.com

برای مشاهده اشعار قبلي لطفآ  اینجا  رو کلیک فرمایید 

 عنوان اين پست :    مثنوي كهنه سرباز - ۲


بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 

تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

 ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yhoo.co.uk 

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

1ماهه :  سايت ۵۰۰۰۰  تومان  / وبلاگ ۱۵۰۰۰  تومان 
 براي هر پست  : سايت ۱۵۰۰۰ تومان  / وبلاگ ۵۰۰۰ تومان

طراحي تبايغات  : ثابت ۵۰۰۰ تومان / متحرك ۱۰۰۰۰ تومان

9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .  


 سخنی با خوانندگان ....

تشكر ويژه ...

ديروز جواب آزمايشات ام رو گرفتم .. راستش اصلآ براي من نتيجه ان مهم نبود .. ! به عبارتي از جونم سير شده بودم .. اما خواندن كامنت هاي سراسر عشق شما كه توآم با دعا و درخواست بهبود حالم از خداوند متعال بود ، من رو به خود آورده و به حرف هاي دكتر گوش فرا دادم .. او گفت يه دوره بايد مرتب دارو مصرف كني .. شايد نياز به پرتو نگاري و اين قضايا نباشه .. براي لحظه اي به خود آمده و تصميم گرفتم مثل هميشه با مشكلات مقابله كنم .. سعي مي كنم فاصله مطالب خيلي كم بشه .. به شرطي كه آقاي صادقي عزيز و خانم دامون نازنين هم آماده باشند .. توصيه مي كنم مطلب بعدي من رو حتمآ بخوانيد .. از ماجراي عاشق شدن رئيس بازرسي به ننه ام خواهم نوشت .. !! راستي داشت يادم مي رفت .. از همه شما عزيزان كه با نوشته هاي خود من رو شرمنده فرموديد ممنونم .. دست همه شما عزيزان رو به مهر مي بوسم ...

عشق و ادبيات

راست و حسيني مي گم .. اصلآ يادم نيست به چه دليل آدرس لينك زير رو جايي ياداشت كرده و جلوي چشمم قرار دادم تا در پست بعدي حتمآ از شما ياران همدل بخواهم به ان سري بزنيد .. اما گيج بودن من واقعآ نوبره .. حالا كه آدرس و عنوان وب رو نوشتم ، هر چه فكر مي كنم دليل آن چه بوده اصلآ يادم نمي آيد .. ولي مي دونم شما ياران بقدري بزرگواريد كه خواهش من رو به زمين نينداخته و حتمآ به آن سر خواهيد زد ..

http://www.bazjoo.blogfa.com/

 معرفی وبلاگ های مفید

اما هر چه گيج و كم حافظه باشم ، امكان نداره پسر خوبم امير محمود بازيار رو فراموش كنم .. نام او معرف حضورتون است .. خيلي دوستش دارم . اين جوون خوش ذوق اخيرآ دست به ابتكار جالبي زده و اومده وبلاگ هاي مفيد رو معرفي مي كنه .. خيلي كار ارزشمندي است . سال ها بعد همين نوع كار ها يك منبع مفيد مرجع خواهد شد .. حتمآ به ان سر بزنيد و وبلاگ هاي خوب رو بهش پيشنهاد فرماييد .. اميدوارم همه جوون ها موفق و كامروا شوند .

http://solea.blogfa.com/

وروجك هاي شيطون من ...  

 Picbaran Picbaran Picbaran 

راستش رو بخواهيد خيلي وقت بود كه دلم مي خواست عكس نوه هاي دوست داشتني ام رو اين جا به يادگار بگذارم .. تا سال ها بعد كه من نبودم .. آن ها بدونند پدر بزرگ شون چقدر اون ها رو دوست داشت .. اين عكس ها تقريبآ مربوط به يك ماه قبل هستند .... اين وروجك ها دست بوس همه ياران همدل و با وفا هستند ..


 

- تعداد بازديد
  • 6767
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35