درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  شوخي در ماموريت جنگي !

شوخي با حاج آقا در جبهه جنگ !

lo9v66lql23xewgw1pg3.jpg

باور كنيد الان خودم رو در ان شرايط حس مي كنم .. واكنش مودبانه بچه ها و پوشيدن لباس همه نشان از ان داشت كه تقليد صداي من طبيعي جلوه كرده و همگي بدون استثناء باور كرده بودند .. خلاصه بعد از اين كه مدتي از تعارف دو باره من گذشت .. بچه ها دوزاري شون افتاده و تازه فهميدند من همه رو سر كار گذاشته ام .. و به همين دليل همه لباس هاي خود رو در آورده و مجددآ اون شور و آواز رو راه انداختند .. منوچهر حسابي مجلس رو داغ كرده بود .. و ديگه كار به جايي رسيده بود كه آواز معروف .. مي خوام امشب بغل اين يكي باشم .. حاليته !! شب ديگه بغل اون يكي باشم .. حاليته ..؟ و بقيه هم حسابي دم گرفته بودند .. به عبارتي بي خيال عقيدتي سياسي و ستون پنجم ان ها شده بودند .. از آن جايي كه حاج آقا اجازه ورود خواهران رو داده بود .. بار سوم واقعآ به در اتاق خانم ها رفته و آن ها رو به اتاق خودمون دعوت كردم .. اصلآ فكرش رو نمي كردم آن ها قبول كنند .. ولي طفلكي ها انگار حوصله شون سر رفته بود تا گفتم ، سريع به دنبال من راه افتادند ... چشمتون روز بد نبينه .. مثل دفعات قبل چند بار در زده و همون ديالوگ هاي تعارف رو شروع كردم

lo9v66lql23xewgw1pg3.jpg

28b9feugv3btsurz0uzo.jpg

6b9o5jj1b46ytf3oc6x9.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

  d92hgtk5xilun0e6wbbs.jpg

اغلب شما ياران همدل و صميمي در پيغام هاتون من رو قهرمان يا دلاور خطاب مي كنيد .. خب اين نظر لطف شماست . و من هميشه در پاسخ صادقانه عرض كردم .. قهرمان واقعي آن عزيزاني بودند كه با آغاز جنگ عاشقانه قدم به جبهه گذاشته و دلاور مردانه به شهادت رسيدند . به تصوير بالا نگاه كنيد .. واقعآ هريك از آن ها قهرماناني هستند كه با نثار خون خود آزادي و استقلال رو به ما هديه دادند ... باور كنيد من نه حزب الهي هستم .. نه مومن واقعي و نه آن عناويني كه خطابم مي كنيد .. ولي با ديدن تصوير هر يك از اين قهرمانان و شهداي اين آب و خاك قلبآ متآثر شده و براي همه آن ها احترام خاصي قائل هستم . صحبت از جنگ شد بهتره يادي هم از شهداي نيروي هوايي به ويژه پرسنل مظلوم پايگاه يكم ترابري كه در راه انجام ماموريت به شهادت رسيدند بكنيم . روحشان شاد . يكي از اين شهيدان قهرمان سرهنگ خلبان حاج آقا جمشيدي بود كه هواپيماي جت فالكون اش در پنجم ژوئن سال ۱۹۹۵ در نزديكي اصفهان سقوط كرد . دراين سانحه علاوه بر تيمسار ستاري فرمانده دوست داشتني نيروي هوايي تعدادي از معاونان عالي رتبه از جمله شهيد ياسيني كه خود از عقابان تيز پرواز آسمان بود به افتخار شهادت نايل آمدند كه در پست هاي آتي در اين باره خواهم نوشت .  

 و اما  " شوخي با حاج آقا در جبهه هاي جنگ " عنوان مطلبي است كه به ياد دوست عزيز و بزرگوارم سرهنگ خلبان حاج آقا جمشيدي تقديم شما دوستان عزيز مي كنم . او  علاوه بر هواپيماي جت فالكون با سي - ۱۳۰ هم پرواز مي كرده ، است . در اوج جنگ ايران و عراق گاهي ميهماناني در مقام ديپلمات يا خبرنگار و يا با عناوين مختلف به بهانه بازديد از جبهه هاي جنگ به كشورمون آمده و ضمن پذيرايي جانانه راهي مناطق جنگي مي شدند . در همين راستا بنده چندين پرواز با ميهمانان خارجي به جبهه ها و مناطق جنگي داشته ام كه هر يك سراسر از خاطرات جالب و به ياد ماندني است . البته همان گونه كه در مطالب قبلي هم اشاره كرده ام ، در آن ايام بنده از روحيه بسيار شاد و سر زنده اي برخوردار بودم .  ولي متآسفانه اغلب اوقات داشتن اين روحيه و شوخي با همكاران موجب دردسرم شده و به ناچار هر از گاهي جهت پاسخ گويي به برادران محترم عقيدتي سياسي پايگاه احضار و سين جيم مي شدم . ولي از آن جا كه نيت حقير خير بوده و بر حسب روحيه دادن به همكاران آن هم در زمان جنگ تلقي مي شده است ، طفلك برادران با تقواي ما بار ها مسئله رو زير سبيلي ( ببخشيد زير ريشي ) رد كرده و از گناه بنده سراپا تقصير مي گذشتند . خدا خيرشون بده ..

خب حالا كه بحث قهرمانان واقعي شد و الحمدالله همه شما پذيرفتيد كه دلاوران اين مرز و بوم چه افرادي بودند ، بالا غيرتآ اين خواهشي كه قصد دارم از يكايك شما بكنم رو زمين نيندازيد . اغلب دوستان در پيغام هاي خود به بنده لطف فرموده و با واژه هاي قهرمان ، عقاب ، جناب سرهنگ ، كاپيتان ، فضا نورد و كلي از اين القاب خطابم مي كنند .. ضمن تشكر عرض مي كنم  بنده سرباز معمولي كشورم بودم و در حال حاضر هم يه فرد غير نظامي معمولي هستم .. و همان گونه كه عرض كردم .. آدم هايي چون بنده تنها به وظيفه قانوني خويش عمل كرده و هيچ كار شاقي انجام نداديم ... و ناميدن با صفاتي كه اشاره كردم ، درحقيقت توهين به عزيزان گمنامي است كه داوطلبانه راهي جبهه ها شده و به شهادت رسيدند . همچنين بيان هر نوع القاب نظامي چون سرهنگ ، كاپيتان و غيره هم در حال حاضر اصلآ و ابدآ صدق نمي كنه ... چون حضرت عباسي بازنشسته شده و هركي ندونه فكر مي كنه من از شما خواسته ام هنوز هم اين گونه خطابم فرماييد .. !! باور كنيد تمسخرم مي كنند . آخه خيلي ها نمي دونند شما از روي لطف و محبت اين گونه صدايم مي زنيد . ولي همون بهروز خشك و خالي يا خيلي بخواهيد پر ملات اش كنيد ، همون عمو بهروز از سرم هم زيادي است . پس خواهش مي كنم اين دم آخري كاري نكنيد كه مورد تمسخر همكاران سابق ام قرار گيرم ...

 كلام اخر .... متآسفانه مدتي است نرم افزار بلارولينگ كه مخصوص قرار دادن لينك هاي دوستان در سايت است دچار مشگل شده و همان گونه كه مشاهده مي كنيد ، اين امر سبب حذف ليست پيوند دوستان و هم چنين سفيد ماندن بخش اعظم قسمت بالايي صفحه ..! ابتدا نامه اي به استاد بزرگوارم جناب پرويز جاهد مدير شركت فرهنگي تبليغاتي شار كه طراحي سايت ام رو به عهده داشته نوشته و خواستار برطرف كردن ارور شدم .. اما ايشان بعد از كنترل در نامه اي تصوير سايت ام رو ارسال فرمود كه همه چيز مرتب است !! به همين دليل نمي دونم شما ياران چگونه سايت رو مشاهده مي كنيد ؟ اگه كامل و بدون نقص است ، لطفآ به من اطلاع دهيد . دومين مسئله در رابطه با وبلاگ است . اخيرآ وقتي مي خواهم مطالب جديد رو آپ كنم ، از بلاگفا اخطار مي آيد كه حد اكثر ۵۰ كيلوبايت مي تونم مطلب منتشر كنم .. !! به همين دليل مجبور مي شوم خيلي از بخش هاي تصويري رو حذف كرده تا به مشكل بر نخورم . به همين دليل اگه گاهي  مشاهده فرموديد ساختار وبلاگ با سايت يكسان نيست ، بدونيد كه بنده بي تقصيرم و مشكل از محدويت فضاست ..

    ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

www.eforosh.com/flight

okwgjn6lpzcv016jgopg.jpg

 

rsjp55ar6n88vdsjvew0.jpg 

 ماجراي جت فالكون ها ........

 قبل از اين كه به شرح ماجراي اصلي بپردازم ، لازم مي دونم جريان هواپيماهاي جت فالكون رو براي آگاهي شما خوانندگان محترم باز گو كرده و عرض كنم چي شد كه سر از نيروي هوايي در آورد ! راستش رو بخواهيد در همون روز هاي نخستي كه  خودم رو به پايگاه يكم ترابري معرفي كردم ، در گوشه اي از رمپ پرواز تعدادي هواپيماي كوچولوي دو موتوره قرمز رنگ پارك بود ، كه بعد ها فهميديم اسم اين پرنده هاي زيبا " هات كماندر " است . با وجودي كه كوچك بود ، ولي پرشرايز مي شد . از اين هواپيما براي پيك و ماموريت هاي فوري استفاده مي شد .. در اواخر حكومت پهلوي يه روز متوجه شديم اين هواپيماها رو به ژاندارمري فروخته اند !! و به جاي ان به دستور اشرف پهلوي هواپيماهاي مجهز جت فالكون رو از كشور فرانسه خريداري كرده اند .. ماجراي انتخاب خلبانان آن را در يك پست قبلآ نوشتم ( اينجا ) حتي يادمه در باره هواپيماهاي هات كماندر هم خاطره اي مبني بر پريدن چرخ جلوي آن سر ميز صبحانه قبلآ مطلب نوشته ام .. از ان جا كه اين هواپيما ها جمعي پايگاه يكم ترابري بود ، بعضي از خلبان هاي هركولس با آن ها پرواز مي كردند .. در مقطعي از جنگ هواپيماهاي جت فالكون رو به آشيانه انقلاب منتقل كردند تا فقط شخصيت ها و مقامات با آن پرواز نمايند ...

سرهنگ خلبان جمشيدي

اين حواس پرتي هم واقعآ منو كشته است !! اولش هر چه فكر كردم نام دوست عزيزم رو كه به اتفاق هم ميهمانان خارجي رو جبهه برديم ، به خاطر بياورم ... يادم نيومد . قصد داشتم با عنوان حاج آقا مطلب رو بنويسم كه يهو شانسي نام بزرگوار ايشون جلوي چشمم اومد . ولي هر چه سعي كردم نام كوچك اش رو هم به خاطر بيارم نشد .. حتي اينترنت هم كمك ام نكرد تا تصوير و نام اش رو پيدا كنم ... به هرحال او واقعآ انساني مومن و متقي بود . كاري به كار هيچ كس نداشت . هميشه در حال مطالعه كتب هواپيما و مقررات مربوط به آن بود . از شوخي هاي بي جا كه گاهآ همكاران انجام مي دادند اصلآ خوشش نمي آمد . به عبارتي سرش تو لاك خودش بود . ولي تا دلتون بخواد آدمي با شخصيت و مهربان بود . در جاي خودش با خنده و مهرباني همكاران رو مورد لطف قرار مي داد . از نظر دانش پروازي واقعآ سر امد همه بود .  خيلي زود به عنوان معلم پرواز هركولس شناخته شد . اغلب پروازهاي جبهه و مناطق جنگي رو با شور و عشق مي رفت .. از ان جا كه پروازش خيلي عالي بود و از نظر اخلاقي هم مورد تآئيد قرار گرفته بود با هواپيماهاي جت فالكون و جت استار هم در آشيانه انقلاب پرواز مي كرد . تا اين كه در پروازي كه با تيمسار ستاري داشت در نزديكي هاي اصفهان سانحه داده و شهيد شد .   

وضعيت گروه هاي آماده براي پرواز ...

یادمه در همون ایامی که در خط پرواز بودم ، در روز دو هواپيما به صورت اماده با گروه پروازي اش منتظر ابلاغ دستور پرواز بودند .. اغلب بچه ها اين حالت آماده يا Alert رو دوست نداشتند .. همه ترجيح مي دادند اول صبح بدون درد سر به ماموريتي اعزام شده و سر شب به خير و خوشي به خونه شون برگردند . در صورتي كه گروه اماده اصلآ وضعيت اش مشخص نبود .. و گاهي ممكن بود تا اخر وقت هيچ پروازي نخوره و بچه ها با خيال آسوده جلوي گرذان واليبال و فوتبال بازي كنند .. يا داخل دفتر ولو شده كتاب و مجله بخوانند .. يا مثل من گاهي سر به سر همكاران بگذارد .. ولي حالت بد آن اين بود كه درست نيم ساعت مونده به پايان وقت معمول تلفن لعنتي زنگ بخوره و به شما دستور دهند كه به ماموريت بروي .. البته اين رو بگم گروه پروازي آماده شماره يك ، معمولآ يك ساعت فرصت داشتند از لحظه ابلاغ قارقارك رو آتيش كرده و راه بيفتند .. يك نوع اماده ديگه به اسم شماره دو داشتيم .. كه در آن گروه پروازي حداكثر سه ساعت مهلت داشتند پاي هواپيما حاضر باشند .. البته هواپيما ها رو صبح اول وقت بازديد كلي مي كردند تا عيب و ايرادي نداشته باشه .. معمولآ بچه هاي آماه شماره دو هم گاهي تو منزل شون در خانه هاي سازماني استراحت مي كردند ...

پرواز تشریفاتی ناخواسته .... !

در مطالب گذشته توضيح داده بودم كه اغلب در روزهاي استراحت ام به اداره آمده و پرواز مي رفتم . به همين دليل پرواز ها رو خودم انتخاب مي كردم .. و اجازه نمي دادم انتخابم كنند ! اغلب هم ماموريت هاي جنگي رو به ساير پرواز ها ترجيح مي دادم .. اما يه روز كه طبق معمول وارد خط پرواز شدم ، در ليست پرواز ها ، ماموريت به درد بخوري رو نديدم . اغلب پرواز هايي بود كه من دوست نداشتم برم .. ! براي همين تو اداره موندم تا شايد پرواز آماده بهش پرواز بخوره .. و من با اون به ماموريت برم .. حوصله هيچ كاري رو نداشتم .. اتفاقآ گروه پرواز آماده شماره يك جناب سروان جمشيدي بود .. درسته كه ادم مومن و ساكتي بود و به قول معروف اهل حال دادن نبود .. اما به لحاظ شخصيت والاي اش خيلي او رو دوست داشتم . ديدن مومن  هاي واقعي مثل حاج آقا جمشيدي به ادم آرامش مي داد .. يا بهتره بگم خدا رو يا آدم مي انداخت .. و به همين دليل من حاج آقا رو خيلي دوست داشتم .. و به حرمت او گاهي كم تر با بچه ها شوخي مي كردم .. خلاصه همين جوري در دفتر ولو بودم كه تلفن عمليات زنگ خورد و خبر دادند آماده شماره يك بره جلوي پاويون انقلاب ... !‌ 

پاويون انقلاب .....

من قبلآ خيلي به اين پاويون امده بودم .. قبل از انقلاب از جلوي همين پاويون كه اون موقع سلطنتي نام داشت خيلي شخصيت هاي طاغوتي و شاهنشاهي رو سوار كرده بوديم .. مخصوصآ ايام نوروز كه شاه با خانواده اش به جزيره كيش مي رفت .. يه چند بار هم علم و ساير بزرگان گارد رو سوار كرده بوديم .. بعد از انقلاب هم چندين بار شخصيت هاي عالي رتبه مملكتي رو از همين جا سوار كرده و به جبهه برده بوديم .. و چندين بار هم ميهمانان خارجي رو با خود برده بوديم .. خلاصه رفتن جلوي پاويون برام خيلي خاطره اميز بود .. چند نفر از برادارن سپاه ابتدا آمدند داخل هواپيما رو يه نگاه خريدارانه كرده و سپس هواپيما رو ترك كردند .. بعد از دقايقي ديدم يك گروه ميهمان خارجي دارند به هواپيما نزديك مي شوند ..! از قيافه هاشون معلوم بود كه ادم هاي زبلي هستند .. و با ميهمانان دهه هاي فجر خيلي فرق مي كنند در ميان آن ها يكي دو نفر هم آمريكايي بودند .. به محض سوار شدن يه حسي به من گفت كه اين ها بايد جاسوس باشند !! آخه از شما چه پنهون يه مدتي بود ايران خيلي بد جوري پوزه عراقي ها رو به خاك ماليده بود .. معمولآ اين جور مواقع هيات گونگون حقوق بشر و صلح جهاني راهي ايران مي شدند ! تا واسطه شده و كمي از شدت حمله ها كم كنند ...

پرواز به كرمانشاه ........ !!

خلاصه من اولش فكر كردم اين بنده خدا ها رو در كرمانشاه پياده كرده و بعدش سريع بر مي گرديم ..يعني همه اين فكر رو مي كردند .. چون هواپيماي اماده معمولآ يه پرواز بيشتر انجام نمي داد .. بعد از مدتي كه تازه فرودگاه مهرآباد رو به مقصد كرمانشاه ترك كرديم .. خطاب به جناب جمشيدي گفتم .. حاج آقا اگه اشتباه نكنم فكر مي كنم يه مدتي ما ماندني هستيم ... !! حاج آقا در حالي كه حواس اش به پرواز بود گفت .. آقاي مدرسي تو رو جدت بي خيال شو .. سق تو سياهه ديدي شوخي شوخي مونديم ها ..!! گفتم حاجي جدي مي گم .. مگه نمي بيني دو تا ميهماندار خانم هم با ما راهي كردند .. !!؟‌ باور كن حاجي آن ها براي ما خواب هايي ديده اند .. حاجي گفت آقاي مدرسي ( اون طفلك هميشه من رو آقا صدا مي كرد ) فعلآ بي خيال شو .. مگه نمي بيني هوا چقدر خرابه .. و ما بايد دايورت ( چرخش براي يافتن مسير مناسب ) كنيم .. ؟ در همين هنگام هواپيما به داخل جريان شديد توربالانس هوايي افتاده و با تكان هاي شديدي بالا و پائين مي پريد .. حاج آقا خونسرد و در حالي كه قطرات عرق بر چهره اش نشسته بود با صلابت مشغول كنترل بود . من به خانم هاي ميهماندار گفتم كه هواي مسافران رو داشته باشه .. و كسي بي كمر بند نباشه ..

سوال امريكايي ها شوكه ام كرد ... !!

طفلك ناوبر هواپيما خيلي تلاش مي كرد با خيره شدن به صفحه سبز رنگ رادار روي ميز خود ، راه امن تري رو براي عبور پيدا كنه .. سريع با برج تماس گرفته و اجازه تغير مسير و افزايش ارتفاع نموديم .. جلوي روي ما توده اي از ابر هاي سي . بي قرار داشت .. كافي بود نزديك اش شده تا كارمون تموم بشه .. شكر خدا كنترل زميني خيلي سريع صداي ما رو شنيده و دستور چرخش و سپس افزايش ارتفاع داد . آن ها هم چنين با اگاهي از وضعيت هوا به ما تآكيد كردند در اين اطراف هيچ ترافيكي وجود نداشته و اگر به هر دليلي ارتباط قطع شد ما منتظر هماهنگي نشده و از ميان توده هاي ابر فرار كنيم .. در همين هنگام كه هواپيما در حال تغير مسير بود ، با خود گفتم برم پائين و سري به مسافر ها بزنم ... راستش حس كنجكاوي من رو از كابين بيرون كشيده تا به بهانه سركشي ، سر از كارشون در آورم .. هنوز به وسط هاي هواپيما نرسيده بودم كه ديدم آن دو نفر آمريكايي در حالي كه دستگاه كوچكي دستشون بود ، من رو صدا زده و پرسيد چرا مسير رو اشتباه مي رويد !!! نگاه كردم ديدم دقيقآ عين رادار هواپيما منتها كوچك به اندازه يك موبايل هدينگ هواپيما رو نشون مي ده .. ! فهميدم حاجي مشغول دايورت است و اين ها تعجب كرده اند .. من هم شيطوني ام گل كرده و هوس كردم ان ها رو سر كار بگذارم !! به همين دليل پاسخ پرت و پلا تحويلشون دادم .. آن ها خيلي تعجب كردند ..!!

n79wffdakkctkhsyxm7d.jpg

يه پارانتز بي موقع ... !!

  با اجازتون مي خوام يه پارانتز بازكرده و يك مطلب مهم در باره آرم يا همون " يچ روي سينه " بگم . تا پيش از انقلاب اسلامي همان گونه كه در تصوير مي بينيد آرمي كه گروه پروازي سي - ۱۳۰ به روي سينه اش نصب مي كرد .. دقيقآ همين بود .. كه معني ان " نيروي هوايي شاهنشاهي " بود . اما به محض اين كه انقلاب شد ، يك عده از اون بچه هاي انقلابي بعلاوه تعدادي متظاهر و افرادي كه نون رو به نرخ روز مي خورند اولين كاري كه كردند اون قسمتي كه با فلش قرمز مشخص شده رو كه معني شاهنشاهي داشت رو با قيچي پاره كرده و يه آرم كج و كوله روي سينه شون مي زدند !! بعضي از همكاران  محترمي هم كه  كمي محافظه كار بودند ، روي واژه شاهنشاهي رو با ماژيك خط كشيده بودند .. با سليقه ها هم داده بودند همسرشون با چرخ خياطي آن كلمه رو حذف كنند ! فقط من يكي به دو دليل تا پايان خدمت ام با همون آرم شاهنشاهي سر كرده و هيچ بابايي نگفت عمو خرت به چند !!؟‌ دليل من اين بود اگه قراره آرم سينه اي تغير كنه ، خب رسمآ بخشنامه مي كردند .. نه اين كه هر كي به سليقه خودش به جون آرم بي زبون بيفته .. !! دوم اين كه ته دلم هنوز تعلق خاطر به اون آرم و واژه شاهنشاهي داشتم .. و اصلآ دلم نمي خواست حالا كه مسئولان دستوري ندادند آن رو خراب كنم !!

با اجازتون يه جاده خاكي كوچك ... !!

هر چه پشت دستم رو داغ مي كنم تا در بيان خاطره اي اين همه حاشيه نروم .. ولي چون حوادث اون دوره الان بعد از سال ها آمده جلوي چشمم ، راستش حيف ام مي آيد آن رو نگم .. !! حال كه صحبت آرم روي سينه شد ، بهتر يك گريزي هم به نوع لباس پوشيدن كنم ... قبل از انقلاب به سر و وضع پرسنل خيلي اهميت مي دادند و همان گونه كه در مطالب قبلي هم اشاره كردم ، مثل شاگرد مدرسه اي ها ما رو قبل از پايان خدمت به خط كرده و به سر و وضع و نظافت و اصلاح صورت دقت مي كردند .. بعد از انقلاب اين رسم بد !! ور افتاد ديگه كسي نبود بگه آخه آقا جون چرا پوتين ات واكس نداره .. چرا ريش ات رو نزدي چرا آرم هاي نظامي رو به لباس پروازت نچسبوندي .. خلاصه هركي هر جور دلش مي خواست لباس پرواز رو به تن مي كرد .. من عادت داشتم هميشه به لباس پروازم رسيده و همه آرم ها رو تميز و به دقت بچسبونم .. گاهي بچه ها سر به سرم گذاشته و مي گفتند .. بهروز آرم دست علي به همرات يا بوق زدن ممنوع رو هم بچسبون !! هرگز ياد ندارم لباس پرواز رو بي دستمال گردن به تن كنم .. همان گونه كه عادت نداشتم بدون غسل پرواز كنم ..فقط درجه نمي زدم .. اغلب نمي زديم و جز در مراسم رسمي هيچ گاه درجه نمي زديم .. و هميشه هم اين حرف امام ره رو آماده بر زبان داشتيم تا اگه كسي گير داد بگيم .. ارتش بي طبقه توحيدي درجه نمي خواهد .. !!

آرم سينه و امريكايي ها ........ !!

خيلي منو ببخشيد دوتا پاراگراف نوشتم تا به اين ماجرا برسم كه .. وقتي حسابي آمريكايي ها رو با پاسخ هاي شيطنت آميزم در پرسش به تغير مسير سر كار گذاشتم ، حال نوبت آن ها بود كه انگشت به موضوعي بگذارند كه تا آن لحظه كسي از من اين پرسش رو نكرده بود .. !! يكي از ان ها در حالي كه واژه آمپريال رو روي سينه من نشان مي داد در حالي كه كله مبارك اش رو تكان مي داد با همان لهجه غليظ آمريكايي اش پرسيد .. چرا امپريال ..!؟ خيلي دلم مي خواست حقيقت رو  بهش بگم كه عمو جان هنوز خيلي ها شب ها خواب محمد رضا شاه رو مي بينند .. ولي به خاطر مسايل مملكتي و اين كه فردا اون رو تو بوق و كرنا نكنند ، گفتم اين رو تازه گرفتم فرصت نكردم كلمه امپريال لعنتي رو جر و واجرش كنم .. در همون حال از طريق گوشي به جناب جمشيدي گفتم .. حاجي ديدي گفتم اين ها جاسوس اند !!؟‌ وبنده خدا جمشيدي پشت گوشي گفت .. آقاي مدرسي .. زشته اون ها فارسي بلدند .. سه نكن .. گفتم حاجي دستگاه مسير ياب دارند .. گفت آقاي مدرسي عزيز .. به من و شما مربوط نمي شه .. اين ها ميهمانان نظام هستند .. حتمآ بازرسي شده اند

فرود در كرمانشاه .........

همين كه در فرودگاه كوچك كرمانشاه فرود آمديم .. هنور وارد محوطه ترمينال نشده بوديم كه ديدم به به چه فرش قرمزي پهن كرده اند .. معلوم بود آن ها ميهمانوازي خود رو در بدو ورود مي خواستند به رخ همه بكشند .. ما قارفارك رو درست جلوي فرش قرمز پارك كرده و زودتر از ميهمانان پياده شدم .. كلي ماشين بنز تشريفات به همراه گروه اسكورت راهنمايي و رانندگي پشت ساختمان ايستاده بودند .. سريع در و پيكر ابو طياره رو بسته و درون يكي از همون ماشين هاي بنر تشريفات جاي گرفتيم .. يه چند تا هم پليس موتور سوار ما رو اسكورت كرده و به هتلي درون شهر بردند ... همه مردم به اين همه غوغا و تشريفات مات شون برده بود .. وقتي جلوي هتل رسيديم ، متوجه شدم قرق شده است !! و عده اي پاسدار و نگهبان در اطراف آن به مراقبت پرداخته اند .. در هتل بود كه به ما گفتند ما در اختيار اين تيم خارجي هستيم .. !! من حسابي كفري شده بودم رو به حاج آقا كرده و گفتم .. حاجي چرا بي خبر ما رو به ماموريت طولاني مي فرستند .. خب از قبل مي گفتند من ريش تراش و يا پول با خودم بر مي داشتم  اين كه نمي شه همين جوري ما رو به ماموريت چند روزه بفرستند .. حاجي با خنده گفت .. تو نگران ريش ات هستي ؟ گفتم حاج آقا مسئله ريش نيست ... از ريخت و قيافه مي افتيم ... اون وقت اينا مي روند به همه جا اعلام مي كنند پرسنل نيروي هوايي ايران روحيه ندارند..!!

بازديد از جبهه هاي غرب ...

بقدري حالم از بي برنامه گي نيروي هوايي گرفته شده بود كه اصلآ يادم نيست چند روز در كرمانشاه مانديم .. ان ها روز ها به جبهه هاي غرب كشور رفته و از نزديك با مواضع قدرتمند رزمندگان ايران آشنا مي شدند .. همان گونه كه گفتم .. حدس من واقعآ اين بود كه آن ها دقيقآ مي خواهند از مواضع ما آگاه شده و در صورت امكان به عراقي ها لاپورت دهند .. ولي باز حسي به من مي گفت .. حواس ايراني ها خيلي جمع است .. اگه شده دست به تغير مصلحتي مواضع دفاعي اش بده ، حتمآ براي گمراه كردن اين آقايون انجام خواهد داد ... خلاصه در سه چهار روزي كه در كرمانشاه بوديم .. خيلي هواي ما رو داشتند و حتي تك نفره نمي گذاشتند به شهر برويم .. آخه اون موقع گروهك هاي منافقين در گوشه كنار كشور دست به عمل ناجوانمردانه ترور مي زدند .. به همين دليل برادارن محافظ ما اصرار داشتند كه با اسكورت و نگهبان براي خريد بيرون برويم .. از طرفي لباس شخصي هم همراه خود نداشتيم .. و همه جا با لباس پرواز كه خيلي هم تابلو بود به همراه چند نفر نگهبان در بازار راه مي رفتيم .. من اصلآ از اين كه در كانون توجه مردم قرار گيريم خوشم نمي آمد .. و هر چه به نگهبان ها مي گفتم .. آخه برادر براي خريد يك جعبه  نان برنجي صحيح نيست كه مزاحم شما شويم .. ولي ان ها با مهرباني درخواست ما رو رد كرده و همه جا مثل سايه دنبال ما بودند .. خيلي خوش گذشت ..

پرواز به دزفول ، پايگاه وحدتي ...

خلاصه بعد از چند روز يك روز صبح راهي پايگاه وحدتي شديم .. ديگه از خودم بدم آمده بود .. از اين كه صورتم سه تيغه نبود احساس نفرت مي كردم .. باور كنيد اصلآ رغبت نمي كردم به آئينه نگاه كنم .. هي مرتب غر مي زدم و خطاب به حاج آقا جمشيدي مي گفتم  آخه نا سلامتي ما نماينده ارتش جمهوري اسلامي هستيم .. با اين ريخت و قيافه عين قشون شكست خورده نادر شاه ، فردا همين ها برامون حرف در مي اورند .. حاج آقا كه دست من رو خونده بود .. گفت آقا مدرسي .. مي دونم منظور شما چيست .. اشكالي نداره عزيزم .. راحت باش هر بلايي كه دوست داري به سرمون در آوري ، آزاد هستي  من مي دونم تو براي چه احساس ناراحتي مي كني .. !!؟‌ فقط بالا غيرتآ كاري نكن فردا ما كه برگشتيم ما  رو به حفاظت اطلاعات احضارمون كنند ... من ناراحت نمي شوم .. آخه من عادت داشتم شب هايي كه در خارج از پايگاه مي مانديم ، معركه گرفته و حسابي شلوغ اش مي كردم .. اون روز هم بهانه من اين بود كه به همكاران روحيه داده تا پيش خارجي ها شاداب و سر زنده باشيم .. ولي به خاطر حرمت به عقايد حاج آقا خودم رو نگه داشته بودم كه حاجي اوكي داد ... !

خريد از شهر براي پارتي شب ... !

وقتي حاج آقا چراغ سبز رو روشن كرد ... ديگه كمي از افسردگي خارج شده و از ايشون اجازه گرفتيم كه پول هامون رو  روي هم گذاشته و بريم از شهر كمي خريد كنيم .. درسته كه مسئوليت هواپيما با من بود ولي حاج آقا به عنوان فرمانده هواپيما حكم پدر ما رو داشت . و بايد با او هماهنگ مي شديم .. يادم نيست چند نفر در ميهمانسرا مانده و چند نفر با من به شهر امدند .. ولي خوب به خاطر دارم كه ما اون روز از شهر دزفول كلي هندونه و تنقلات براي پارتي شب خريديم .. اون زمان رسم بود كه در پايگاه نظامي كه وارد مي شديم ، گروه پروازي رو در ميهمانسرا ها  اسكان مي دادند .. يادمه يك اتاق عمومي و چند تخته در اختيار ما بود .. و روبروي ما يه اتاق هم به دو تا خانم هاي ميهماندار داده بودند .. اون موقع مسئوليت ميهمانسرا ها در پايگاه ها دست  سازمان هاي عقيدتي و سياسي هاي هر پايگاه بود . و چند تا سرباز ريشو با قيافه هايي عبوس و خشك معمولآ به عنوان مسئول يا بهتره بگم به پا در آن جا حضور داشته و بهشون ياد داده بودند هر چيز مشكوكي كه مي بينند ، سريع گزارش كنند .. و من با علم به اين موضوع كار خودم رو انجام دادم ...

سر شب داخل ميهمانسرا ..........

همان گونه كه اشاره كردم ، هيچ كدوم از ما لباس شخصي يا راحتي با خود نياورده بوديم .. سرشب همه ما تخت ها رو به هم چسبانده و با بيرون آوردن لباس پرواز ، نيمه لخت روي تخت نشسته و هركي هر جوك يا آوازي بلد بود مي خواند ... يه لودمستري همراه ما بود به نام منوچهر شهر آشوب .. واقعآ يه آشوب گر واقعي بود .. بعد از اين كه از جاج اقا اجازه گرفتيم .. من او شروع كرديم به خواندن آوازهاي قديمي يا بهتره بگم لوس انجلسي .. بعد از مدتي كه مجلس حسابي گرم شده بود .. ملودي آواز ها تغير كرده و رفتيم سراغ آواز هاي فيلم فارسي هاي قديمي كه خانم عهديه معمولآ اون ها رو اجرا مي كرد من و شهر آشوب واقعآ غوغا كرده بوديم .. هر از گاهي طفلك حاج آقا با بردن انگشت دستش جلوي بيني خود ، به ما دوتا هشدار مي داد كه كمي ملاحظه كنيم .. و من بلافاصله با صداي بلند مي گفتم .. حاجي جون زمان جنگه .. و ما داريم با كم ترين هزينه به نمايندگان نيروي هوايي روحيه مي دهيم .. اشكالي داره .. !!؟‌ و حاجي مي گفت .. نه ولي كمي احتياط كنيد آخه سرباز ها .. و ما اجازه نمي داديم حاجي ادامه حرف هاي خودش رو بزنه .. مجلس حسابي گرم شده بود .. خلاصه من و منوچهر واقعآ بد جوري شلوغ اش كرده بوديم .. و به اصطلاح اتاق رو رو سرمون گذاشته بوديم .. !!

 پيشنهاد غير معقول به حاج آقا ...

انگار همين ديروز بود .. در حالي كه مي زديم و مي خوانديم .. اون هم چه خواندني .. يهو شيطنت من گل كرده و قصد شوخي با جاج آقا به سرم زد ... چون جمع مجردي بود همه با شورت و زير پيراهن ركابي دور هم نشسته بوديم .. خدا بيامرز حاج اقا جمشيدي به دليل حجب و حيايي كه داشت ، يك شورت بلند كه اصطلاحآ به مامان دور معروفه به پا داشت .. بقيه بچه ها از اين شورت هاي كاپيتان بدون پاچه بر پاي داشتند .. همين جور كه همه غرق شادي بوديم .. من سريع لباس پروازم رو به تن كرده و با دست به شهر آشوب علامت دادم سكوت كنه .. وقتي اتاق ساكت شد .. خطاب به حاج آقا گفتم .. حاجي جون خدا رو خوش مي آيد ما اين جا اين همه ميوه و تنقلات داشته باشيم ..  ولي اون خواهر هاي مسلمان ما  در يك اتاق سوت و كور تنها باشند .. ؟ من با اجازه تون مي روم اون ها رو هم دعوت كنم .. و سپس بدون اين كه منتظر پاسخ باشم از جمع دوستان خارج شده و اتاق رو ترك كردم .. بعد از دقايقي ابتدا در اتاق بچه ها رو زده و با صداي خودم انگار دارم با ميهماندارن حرف مي زنم .. هي مرتب مي گفتم بفرماييد ... و سپس تغير صدا داده و در حالي كه صداي خودم رو نازك كرده بودم گفتم .. آخه مزاحم مي شيم .. و بعد با صداي خودم در پاسخ مي گفتم .. اين چه حرفيه خانم ها .. خواهش مي كنم بفرماييد تا دور هم باشيم .. و سپس در را باز كردم ...

واكنش بچه ها .... !!‌

تعريف از خود نباشه بقدري ماهرانه تقليد صداي ميهمانداران رو كردم كه وقتي بعد از چند بار دق الباب ، در اتاق مون رو باز كردم .. ديدم تمام بچه ها طفلكي ها سريع لباس پرواز پوشيده و به صورت خبر دار جلوي تخت خود ايستاده اند .. و من وانمود كردم كه خانم ها هنوز پشت در هستند ... و چند بار صداشون زدم .. و بعد در حالي كه فيلم بازي مي كردم .. گفتم .. چي .. ؟ و گوشم رو به بيرون در برده و وانمود كردم دارم سخنان آهسته خانم ها رو مي شنوم .. بعد از لحظاتي با صداي بلند گفتم .. اين چه حرفيه كه مي زنيد .. معلومه خود حاج آقا دستور دادند .. نه خواهر من اين چه فرمايشي است كه مي فرماييد ؟ و سپس سر خود رو به طرف اتاق گرفته و بار ديگر گفتار خودم رو تكرار كردم .. طفلك حاج آقا سرخ شده و با صداي نيمه لرزاني گفت .. خواهر ها بفرماييد .. خواهش مي كنم .. و من از اتاق بيرون آمده و اشاره كردم ان ها خجالت مي كشند .. و وانمود كردم كه دارم تعارف مي كنم .. همه در اتاق ما ساكت نشسته بودند و من هي با تقليد صداي زنانه .. مرتب مي گفتم .. اوا .. آقا مدرسي بد نيست ما بياييم ؟‌ و خود در پاسخ مي گفتم چه بدي داره خانم .. وقتي حاج اقا مي فرمايند .. اين حرف ها رو نداريم .. ضمن اين كه ما همه يك گروه پروازي هستيم ... بفرماييد .. خواهش مي كنم بفرماييد .. و بار ديگه رفتم داخل و ديدم همه همين جور خبر دار ايستاده اند ..

چوپان دروغگو و گاف خيلي ناجور ...

باور كنيد الان خودم رو در ان شرايط حس مي كنم .. واكنش مودبانه بچه ها و پوشيدن لباس همه نشان از ان داشت كه تقليد صداي من طبيعي جلوه كرده و همگي بدون استثناء باور كرده بودند .. خلاصه بعد از اين كه مدتي از تعارف دو باره من گذشت .. بچه ها دوزاري شون افتاده و تازه فهميدند من همه رو سر كار گذاشته ام .. و به همين دليل همه لباس هاي خود رو در آورده و مجددآ اون شور و آواز رو راه انداختند .. منوچهر حسابي مجلس رو داغ كرده بود .. و ديگه كار به جايي رسيده بود كه آواز معروف .. مي خوام امشب بغل اين يكي باشم .. حاليته !! شب ديگه بغل اون يكي باشم .. حاليته ..؟ و بقيه هم حسابي دم گرفته بودند .. به عبارتي بي خيال عقيدتي سياسي و ستون پنجم ان ها شده بودند .. از آن جايي كه حاج آقا اجازه ورود خواهران رو داده بود .. بار سوم واقعآ به در اتاق خانم ها رفته و آن ها رو به اتاق خودمون دعوت كردم .. اصلآ فكرش رو نمي كردم آن ها قبول كنند .. ولي طفلكي ها انگار حوصله شون سر رفته بود تا گفتم ، سريع به دنبال من راه افتادند ... چشمتون روز بد نبينه .. مثل دفعات قبل چند بار در زده و همون ديالوگ هاي تعارف رو شروع كردم .. فكر مي كردم آن ها اين بار با شنيدن صداي واقعي ميهمانداران دوباره لباس پوشيده و آماده پذيرايي مي شوند ..

واكنش حاج آقا و باقي قضايا ... !!

اصلآ تصور نمي كردم آن ها صداي واقعي خانم ها رو به حساب تقليد من گذاشته باشند .. به همين دليل بعد از چند بار به در كوبيدن و يا الله گفتن .. در رو باز كرده و خود از جلو و خانم ها از پشت سر وارد شدند .. همين كه گفتم يا الله .. ناگهان ديدم حاج آقا از روي تخت با همون شورت مامان دوزش بلند شده و در در حالي كه با دو تا دست هاي خود به شورت اش اشاره مي كرد ، پريد بين  دو رديف تخت ها و در حالي كه رويش به سمت در بود .. با صداي بلند .. گفت .. بفرماييد !!!!! واي خداي من خودم از اين حركت حاجي شوكه شدم .. !! طفلك مي خواسته پاسخ شوخي من رو بدهد .. اصلآ فكر نمي كرد كه واقعآ خانم ها وارد شوند .. خانم ها به محض اين كه حاجي با اون وضعيت پريد وسط و تعارف به شورت اش كرد ، جا خورده و يك قدم به عقب برداشتند .. يه لحظه همهمه عجيبي شد .. همه سكوت كرده و در ظرف چند ثانيه همه لباس پوشيدند .. خانم ها هم نامردي نكرده و وارد شدند .. بيچاره حاج اقا كه تو عمرش اهل شوخي و شكلك در آوردن نبود .. بد جوري حالش گرفته شده بود !! ولي سعي مي كرد رسم ميهمان نوازي رو به جا آورد .. و مدام تنقلات به ميهمانان تازه وارد تعارف مي كرد .. من رفته بودم تو بحر چشمان حاج آقا .. واقعآ شرمگين بود ...

شبي پر ماجرا در ميهمانسرا .......... !!

واقعآ از ته دل دلم براي طفلك حاجي سوخت .. تازه اگه اهل شوخي هم بود ، باز اين حركت زشت بود چه برسه مردي چون او كه خيلي با تقوا و مومن بود .. !! و هيچ كس تا حالا شوخي و حتي خنده بي جاي او رو نديده بود .. ولي بقدري تو گوشش خونديم كه زمان جنگه و ما نماينده ارتش ايران هستيم بايد شاد و سرحال باشيم كه طفلك نه تنها اجازه داد ما جشن بگيريم .. بلكه در يه لحظه خودش هم هوس كرد با من شوخي كرده باشه .. از طرفي جناب لود مستر بدون اين كه ملاحظه حضور خانم ها رو بكنه .. همون آواز كذايي مي خوام امشب رو با پررويي تمام مي خواند .. من كه اين همه شيطون بودم . اون لحظه هم از خانم ها خجالت كشيدم و هم دلم براي حاجي سوخت .. خلاصه تا نزديكي هاي صبح ما زديم و خونديم و رقصيديم ... !!! حالا تجسم كنيد اون سرباز ها رو كه چند تا دفتر رو از گزارش كار هاي ما سياه كرده و آن ها رو يادداشت مي كرد .. خب اون ها تقصيري نداشتند .. بهشون تفهيم شده بود براي حفظ اسلام عزيز حواسشون جمع باشه . ولي ما ...

يك هفته بعد از ماجرا ...........

الان كه دارم به اون ايام فكر مي كنم ، مي بينم جز نام حاج آقا و لود مستر .. فقط چهره يكي از كمك خلبان ها و يكي از خانم هاي ميهماندار يادمه .. از بقيه گروه و بچه ها هيچ چيزي رو به خاطر نمي آورم . خلاصه بعد از چند روز كه سفرمون به اهواز هم كشيده شد بعد از يك هفته به تهران برگشتيم .. يك هفته اي از ماجرا نگذشت تا اين كه يك روز يكي از كمك خلبان ها رو كه قيافه اش يادمه و آدم ورزشكاري بود رو جلوي خط پرواز ديدم .. بعد از احوالپرسي گرم پرسيد .. بهروز تو رو به حفاظت اطلاعات نخواستند؟ گفتم نه .. چطور مگه .. ؟ گفت والله همه بچه ها رو احظار كرده و در باره اون شب سين جيم كردند .. و من بهشون گفتم .. مرتب ورزش مي كردم و چنين چيزهايي كه مي گوييد نديدم .. !! از اون جايي كه آدم سالم و ورزشكاري بود حرف اش رو قبول كرده بودند .. مدتي بعد منوچهر رو ديدم .. گفت بهروز .. تو رو براي ماجراي اون شب نخواستند .. گفتم نه .. تعجب كرده و گفت .. خيلي عجيبه همه اتيش ها رو تو سوزوندي ولي تا حالا سراغ ات نيامده اند ... دوزاري ام افتاد چون من اون روز شيفت نبودم و اسمم در ليست پروازي عمليات نبود ، اون ها سراغ من نيامده اند .. !! حتي شنيدم طفلك حاجي رو هم احضار كرده بودند .. و او با مردانگي تمام مثل ژان وال ژان دروغ مصلحتي گفته و ماجرا رو به ختم به خير كرده بود و به لحاظ چهره موجه و خوش نامي كه داشت حرف او رو پذيرفته و قبول كردند كه ممكنه سرباز ها اشتباهي و يا مغرضانه گزارش فرستاده بودند ... !!

گذر پوست به دباغ خانه ........ !!

ديگه تقريبآ مطمئن شده بودم كه به قول معروف آب ها از آسياب افتاده است .. مدام دعا به جون حاجي مي كردم .. چون اگه به غير از او كسي ديگري با ما بود ، كم ترين تنبيه مون اخراج از ارتش بود .. ولي اين دلخوشي طولي نكشيد تا اين كه يه روز كه حسابي سه تيغه كرده و ادكلن به خودم زده وارد خط شدم ، ديدم حكم احضارم به دباغ خانه ، ببخشيد حفاظت اطلاعات امده است .. گفتم كار تمومه .. فهميدم يك شير پاك خورده اي لاپورت داده اند .. وگرنه فرداي همون روز زير هشت بوديم ... با ترس و دلهره سوار جيپ خط پرواز شده و رفتم محل احضار .. طبق معمول دم در با قيافه خشك و بي روح سرباز ها مواجه شدم .. طوري به ادم مي نگريستند انگاري جاسوس گرفته اند .. !! خلاصه باز طبق روش هميشگي يك ساعتي در اتاقي تنهام گذاشته تا فكر و خيالات ديونه ام كنه .. !! بعد از يك ساعت حاج آقايي خوش رو كه تا حالا نديده بودم وارد شده و به گرمي با من دست داد .. تو دلم گفتم اين اولش .. الان مادرم رو به عزام مي نشونه .. حاجي در حالي كه سعي مي كرد با گرفتن پشت سر هم بيني خود به من بفهماند بلانسبت اين گند و گه ها چيه كه به خودم زدم !! با مهربوني سر حرف رو باز كرده و گفت ... جوون شنيده ام هنرمندي ... آفرين

يه حسي به من گفت اين بابا بايد واقعآ انسان درستكاري باشه .. انگاري پالس هاي مثبتش بر عكس بقيه همكارانش فضاي مسموم اتاق را تجزيه مي كرد .. همين به من قوت قلب مي بخشيد .. و بايد اعتراف كنم كه ديگه ترس اوليه ام ريخت .. احساس كردم يه ادم خيلي درستكاري داره به گزارش سرباز ها رسيدگي مي كنه .. نفس راحتي كشيده و گفتم .. چطور حاج آقا ؟‌گفت عزيز من اين درسته شما در حضور خانم ها اون آواز هاي شنيع رو بخواني ... !!؟‌ من هم يه لحظه نطق ام باز شده و گفتم حاجي جون حضرت عباسي اين درسته بي خبر ما رو به ماموريت چند روزه بفرستند .. ؟ گفت شما بايد هميشه آماده باشيد .. گفتم اخه عزيز برادر آن ها ميهمان خارجي بودند .. ما اگر بي پول و گرفته و غمگين جلوي آن ها ظاهر مي شديم ، وجدانآ فردا نمي گفتند ارتش ايران فاقد روحيه است ..؟ حاجي كمي مكث كرد و گفت چرا .. قبول دارم .. و من بلافاصله گفتم خب خدا پدرت رو بيامرزه .. ما خواستيم تو منطقه جنگي به خودمون روحيه بديم .. جرمه !!؟‌ احساس كردم حاجي متقاعد شده .. و لبخندش هويدا شده و گفت .. مي پذيرم .. ولي آخه شما هم قبول كن از اون آوزاز هاي .. امشب بغل تو .. فردا بغل اون يكي خواندن زننده است ..!!  فهميدم حاجي خيلي بهتر از من او آواز خانم عهديه رو حفظه .. چون خيلي ناشيانه قافيه هاي اون رو به هم ريخته و مي خواند .. خيلي دلم مي خواست بگم اين آواز ها رو من نخواندم .. كار منوچهر بود .. ولي گفتم حالا كه اين بابا ما رو بخشيده ، ادم فروشي اصلآ درست نيست . به همين دليل روي ماه برادر رو بوسيده و بيرون آمدم ...

گذشت سال ها از اون تاريخ .......

دقيقآ نمي دونم چند ساله از اين ماجرا مي گذره ... ولي هيچ گاه اون شوخي حاج آقا رو فراموش نمي كنم .. هنوز چهره سرخ شده و خجالتي حاج آقا جلوي چشمانمه ... واي كه چقدر سوختم وقتي خبر شهادتش رو شنيدم .. واقعآ سوختم .. مخصوصآ كمك خلبان جوان اش سروان جم منش .. چه انسان بزرگواري بود .. چه آدم مودب و با نزاكتي بود .. من نمي دونستم كه او هم به همراه حاج آقا جمشيدي به آشيانه انقلاب رفته و علاوه بر هواپيماي سي - ۱۳۰ با جت فالكون هم پرواز مي كنه .. حتي براي تيمسار ستاري هم خيلي دلم سوخت .. آخه بعد از اين كه سكته كرده بودم ، بالاي آشيانه بوئينگ دفتر دستكي به من داده بودند و به اصطلاح مسئول خدمات فرودگاهي بودم .. گاهي وقت ها تيمسار رو مي ديدم كه بالاي سر كارمندان ايستاده و پيشرفت اورهال بوئينگ هاي ۷۰۷ رو كه طرحش از خودش بود رو نظارت مي كنه .. خيلي دوستانه تحويلم مي گرفت و بي ريا با من حرف مي زد .. معمولآ رسم بود هر وقت فرمانده نيرو وارد پايگاه مي شد ، فرماندهان پايگاه و منطقه در ركاب تيمسار مي ايستادند .. ولي شهيد ستاري بقدري انسان بود كه مي دونست تيمسار دادپي خيلي كار داره .. و بدون اطلاع به او خيلي آروم و بدون تشريفات وارد پايگاه مي شد .. من اون اوايلي كه ايشون فرمانده شده بود ، اصلآ قبولش نداشتم .. چون معتقد بودم فرمانده نيرو بايد خلبان باشه .. ولي خيلي زود با كار هاي بزرگي كه انجام داد فهميدم كه چقدر در باره آن مرد برزگ اشتباه مي كردم

روحشان شاد ...........  

همراه با تيمسار ستاري فرماندهي محترم نيرو پنج نفر ديگه از بهترين فرماندهان نيروي هوايي به شهادت رسيدند .. سرلشگر خلبان ياسيني از آن جمله بود .. شش نفر هم از گروه پروازي به شهادت رسيدند .. امروز آن ها در ميان ما نيستند .. اما نام نيك ، رفتار خوب و سابقه درخشان آن ها در جنگ تحميلي و از همه مهم تر خاطرات آن ها از لحظه به لحظه جنگ و ماموريت هاي جنگي به جاي مانده است .. من كه واقعآ هيچ گاه قيافه مهجوب و با شخصيت سرهنگ خلبان جمشيدي رو از ياد نمي برم . روش شاد راه شون مستدام

يا تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۴:۳۵ دقيقه بامداد بيست و دوم مهر ماه پايان يافت .

 ایام به كام   

4z5emr3dvam9vqv83k19.jpg
ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg
 
به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد .
 
6mfmukopgefyux613u8m.jpg 
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

First one To Fly Over The North Pole, 1926 and South Pole, 1929:
Lieutenant Commander Richard Byrd(1888-1957) and Floyd Bennett were the first airmen to fly over the North Pole in the "Josephine Ford," a Fokker Trimotor equipped with skis. Shortly after midnight on May 9, 1926, navigator Byrd and pilot Bennett lifted off a snow-packed runway at Kings Bay, Spitsbergen in Norway. They headed across the formidable arctic wasteland and at 9:02 a.m. crossed the top of the world, 800 miles from their take-off point. On Thanksgiving Day, November 28, 1929, pilot Bernt Balchen, Byrd and a crew of three climbed aboard the Ford Trimotor that Byrd had named "Floyd Bennett" after his old comrade who had died in 1928. At 3:29 p.m. they left the ice pack, headed due south at a speed of 90 miles per hour and climbed to 8,000 feet. As the craft approached the Queen Maud mountain range, the crew was forced to throw overboard everything not tied down, including emergency supplies, to reduce weight so that the craft could clear the glacial summits and reach the polar plateau. At 1:14 a.m. on November 29, Byrd reported by radio "we have reached the South Pole." Though each polar flight was completed in less than a day, the excursions' logistics required months of planning and execution. The Antarctic expedition was a particularly massive undertaking. Byrd went $184,000 in debt to outfit two ships, three planes and 82 men. Fifty men remained in the frozen desert for two years in this scientific endeavor.
Byrd was awarded the Navy Cross for his double success. More importantly, he had opened the way for trans-arctic passenger routes, as well as for routine exploration of both the earth's poles.

Source:www.firstflight.org BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

ترجمه فارسی:

نخستین کسی که در سال 1926 بر فراز قطب شمال ودر 1929 بر فراز قطب جنوب پرواز کرد:

ستوان فرمانده "ریچارد برد"(1957-1888) و "فلوید بنت" نخستین مردان هوانوردی بودند که در هواپیمای "جوزفین فورد" که یک فوکر سه موتوره مجهز به اسکی بود بر فراز قطب شمال پرواز کردند.زمان کوتاهی پس از نیمه شب 9 مه 1926-ناوبر "برد" و خلبان" بنت" از یک باند برف فشرده شده در "کینگز بی"-"اسپیتزبرگن" در نروژ بهوا برخاستند.آنها از فراززمین بایر و یخزده و وحشی قطب عبور کرده و در ساعت 9:02 صبح از نوک کره زمین گذشتند جاییکه 800 مایل دور تر از محل بهوا بلند شدنشان بود.در 28 نوامبر 1929-روز شکرگزاری-خلبان "برنت بالکن"-"برد" و سه خدمه سوار هواپیمای سه موتوره "فورد" شدند که "برد" پس از آنکه دوست قدیمی اش در 1928 فوت کرد- آنرا "فلوید بنت" نامگذاری کرده بود.در ساعت 3:29 بعد از ظهر آنها ازآیس پک با سرعت 90 مایل بر ساعت وارتفاع 8000 فوت بسمت جنوب رهسپار شدند.هنگامیکه هواپیما به محدوده کوههای "کویین ماد" رسید خدمه مجبور به بیرون انداختن بارهای اضافی و هرچه که به هواپیما بسته نشده بود حتی تجهیزات ضروری شدند تا وزن هواپیما کم شده و بتواند از قلل یخزده عبور کند و به زمین مسطح قطب برسد.ساعت 1:14 صبح 29 نوامبر "برد" توسط رادیو گزارش داد "ما به قطب جنوب رسیده ایم".اگرچه هر دو سفر قطب کمتر از یک روز بطول انجامید تدارکات سفر محتاج ماهها برنامه ریزی و مدیریت بود.سفر به قطب جنوب مشخصا ریسک بزرگی بود."برد" برای تهیه دو کشتی-سه هواپیما و 82 نفر بمیزان 184000 دلار زیر قرض رفت.50نفر در دشت یخزده قطب بمدت دو سال برای انجام فعالیتهای علمی باقی ماندند."برد" نشان "صلیب دریانوردی" را بخاطر این دو موفقیت بدست آورد.مهمتر از آن-وی راه هوایی حمل مسافر بر فراز قطب در کنار کاوش جاری هردو قطب زمین را باز کرد.

www.firstflight.orgمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


 

 عنوان اين پست :    مثنوي كهنه سرباز

 به همت : دامون

لطفآ اشعار خودتان را به آدرس ذیل ارسال فرمایید :

damoon.psd@gmail.com

برای مشاهده اشعار قبلي لطفآ  اینجا  رو کلیک فرمایید 

 


بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 

تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

 ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yhoo.co.uk 

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

1ماهه :  سايت ۵۰۰۰۰  تومان  / وبلاگ ۱۵۰۰۰  تومان 
 براي هر پست  : سايت ۱۵۰۰۰ تومان  / وبلاگ ۵۰۰۰ تومان

طراحي تبايغات  : ثابت ۵۰۰۰ تومان / متحرك ۱۰۰۰۰ تومان

9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .  

 چرا پرواز هاي بلوك شرق امنيت ندارند !؟‌

جسارت در اوج

ابهام در دوره آموزشي جورج بوش 

خشم ژنرال ، تبعيد خلبان

ماجرای گردن کلفتی های عوض آقا .... !!

ماجرای نجیب خانه و رند بازی همکار .... !!

ماجرای بیوه مش رمضون ... !!

و ......


 سخنی با خوانندگان ....

یه وبلاگ جالب ...

امروز که سرگرم خواندن کامنت های شما عزیزان بودم ، دختر عزيزم مريم من رو به وبلاگ اش دعوت كرد .. راستش رو بخواهيد من بار ها به پايگاه هاي ناسا در آمريكا رفته بودم .. و از نزديك تمرينات آن ها رو ديده بودم .. اما اصلآ نمي دونستم ان ها چه جوري مي خوابند !!؟ مريم عزيز با نوشته خوب خود اين نكته رو به من آموخت .. بد نيست شما هم هر از گاهي به وب او سري بزنيد . نام وبلاگ او كيهانورد است

http://www.comet63.blogfa.com/


تشكر از يه دوست ...

دوست عزيزي به نام حميد من رو شرمنده كرده و با طراحي اين دو لوگو واقعآ خجالت ام داده است . بدينوسيله از ايشون تشكر و قدرداني مي كنم

yd2lhmbwj9yc2c3pw3v6.jpg

 9nciqr2ioln28qxe6dme.jpg


سفر به سلامت ....

ديروز در كامنت ها مطلع شدم پسر عزيزم جناب كدخدايي عازم سفر زيارتي است .. ضمن آرزوي قبولي زيارت اين دوست نازنين .. اميدوارم هر چه زودتر به سلامت به وطن عزيز ايران برگرده ...

لینک باکس ...

از دیروز به دعوت وبلاگ عشق پرواز لینک باکس جالبی در انتهای وبلاگ ام افزوده شد .. این لینک اغلب مجموعه های پروازی رو در خود جای داده است .. برای مشاهده خبرهای هوانوردی به انتهای وبلاگ ام مراجعه فرمایید

تشكر ويژه .........

بدينوسيله از تمام عزيزاني كه براي بهبود مادر فريده عزيز و گرامي دعا كرده و ايشان به منزل مراجعت فرموده قلبآ تشكر و قدرداني مي كنم .. اميدوارم اين بانوي نازنين سايه مادر مهربانش بالاي سرش باشد در ضمن ار همه عزيزاني كه ابراز ناراحتي و همدردي با بيماري اخيرم فرمودند ، واقعآ تشكر كرده و به اطلاع مي رسونم .. به جز شما ياران همدل و صميمي و دخترم ، هيچ كس از ييماري ام خبر ندارد .. من حتي از همسر و فرزندم آرش هم پنهان كرده ام .. شايد چند روزي قادر به پاسخ گويي كامنت ها نباشم . لذا از حالا از همه عذر خواهي مي كنم .. ضمنآ از همه خوانندگان به خاطر درج تکراری دوبخش انگليسي و ادبيات پرواز عذر خواهي مي كنم .. ظاهرآ من زود تر از موعد مطلب جديد رو منتشر كردم به هر حال از همكاران عزيزم آقاي صادقي و خانم دامون نازنين هم پوزش مي خواهم

یا حق ...

- تعداد بازديد
  • 8524
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35