درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  شوخي در ماموريت جنگي !

lo9v66lql23xewgw1pg3.jpg

28b9feugv3btsurz0uzo.jpg

6b9o5jj1b46ytf3oc6x9.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

  d92hgtk5xilun0e6wbbs.jpg

اغلب شما ياران همدل و صميمي در پيغام هاتون من رو قهرمان يا دلاور خطاب مي كنيد .. خب اين نظر لطف شماست . و من هميشه در پاسخ صادقانه عرض كردم .. قهرمان واقعي آن عزيزاني بودند كه با آغاز جنگ عاشقانه قدم به جبهه گذاشته و دلاور مردانه به شهادت رسيدند . به تصوير بالا نگاه كنيد .. واقعآ هريك از آن ها قهرماناني هستند كه با نثار خون خود آزادي و استقلال رو به ما هديه دادند ... باور كنيد من نه حزب الهي هستم .. نه مومن واقعي و نه آن عناويني كه خطابم مي كنيد .. ولي با ديدن تصوير هر يك از اين قهرمانان و شهداي اين آب و خاك قلبآ متآثر شده و براي همه آن ها احترام خاصي قائل هستم . صحبت از جنگ شد بهتره يادي هم از شهداي نيروي هوايي به ويژه پرسنل مظلوم پايگاه يكم ترابري كه در راه انجام ماموريت به شهادت رسيدند بكنيم . روحشان شاد . يكي از اين شهيدان قهرمان سرهنگ خلبان حاج آقا جمشيدي بود كه هواپيماي جت فالكون اش در پنجم ژوئن سال ۱۹۹۵ در نزديكي اصفهان سقوط كرد . دراين سانحه علاوه بر تيمسار ستاري فرمانده دوست داشتني نيروي هوايي تعدادي از معاونان عالي رتبه از جمله شهيد ياسيني كه خود از عقابان تيز پرواز آسمان بود به افتخار شهادت نايل آمدند كه در پست هاي آتي در اين باره خواهم نوشت .  

 و اما  " شوخي با حاج آقا در جبهه هاي جنگ " عنوان مطلبي است كه به ياد دوست عزيز و بزرگوارم سرهنگ خلبان حاج آقا جمشيدي تقديم شما دوستان عزيز مي كنم . او  علاوه بر هواپيماي جت فالكون با سي - ۱۳۰ هم پرواز مي كرده ، است . در اوج جنگ ايران و عراق گاهي ميهماناني در مقام ديپلمات يا خبرنگار و يا با عناوين مختلف به بهانه بازديد از جبهه هاي جنگ به كشورمون آمده و ضمن پذيرايي جانانه راهي مناطق جنگي مي شدند . در همين راستا بنده چندين پرواز با ميهمانان خارجي به جبهه ها و مناطق جنگي داشته ام كه هر يك سراسر از خاطرات جالب و به ياد ماندني است . البته همان گونه كه در مطالب قبلي هم اشاره كرده ام ، در آن ايام بنده از روحيه بسيار شاد و سر زنده اي برخوردار بودم .  ولي متآسفانه اغلب اوقات داشتن اين روحيه و شوخي با همكاران موجب دردسرم شده و به ناچار هر از گاهي جهت پاسخ گويي به برادران محترم عقيدتي سياسي پايگاه احضار و سين جيم مي شدم . ولي از آن جا كه نيت حقير خير بوده و بر حسب روحيه دادن به همكاران آن هم در زمان جنگ تلقي مي شده است ، طفلك برادران با تقواي ما بار ها مسئله رو زير سبيلي ( ببخشيد زير ريشي ) رد كرده و از گناه بنده سراپا تقصير مي گذشتند . خدا خيرشون بده ..

خب حالا كه بحث قهرمانان واقعي شد و الحمدالله همه شما پذيرفتيد كه دلاوران اين مرز و بوم چه افرادي بودند ، بالا غيرتآ اين خواهشي كه قصد دارم از يكايك شما بكنم رو زمين نيندازيد . اغلب دوستان در پيغام هاي خود به بنده لطف فرموده و با واژه هاي قهرمان ، عقاب ، جناب سرهنگ ، كاپيتان ، فضا نورد و كلي از اين القاب خطابم مي كنند .. ضمن تشكر عرض مي كنم  بنده سرباز معمولي كشورم بودم و در حال حاضر هم يه فرد غير نظامي معمولي هستم .. و همان گونه كه عرض كردم .. آدم هايي چون بنده تنها به وظيفه قانوني خويش عمل كرده و هيچ كار شاقي انجام نداديم ... و ناميدن با صفاتي كه اشاره كردم ، درحقيقت توهين به عزيزان گمنامي است كه داوطلبانه راهي جبهه ها شده و به شهادت رسيدند . همچنين بيان هر نوع القاب نظامي چون سرهنگ ، كاپيتان و غيره هم در حال حاضر اصلآ و ابدآ صدق نمي كنه ... چون حضرت عباسي بازنشسته شده و هركي ندونه فكر مي كنه من از شما خواسته ام هنوز هم اين گونه خطابم فرماييد .. !! باور كنيد تمسخرم مي كنند . آخه خيلي ها نمي دونند شما از روي لطف و محبت اين گونه صدايم مي زنيد . ولي همون بهروز خشك و خالي يا خيلي بخواهيد پر ملات اش كنيد ، همون عمو بهروز از سرم هم زيادي است . پس خواهش مي كنم اين دم آخري كاري نكنيد كه مورد تمسخر همكاران سابق ام قرار گيرم ...

 كلام اخر .... متآسفانه مدتي است نرم افزار بلارولينگ كه مخصوص قرار دادن لينك هاي دوستان در سايت است دچار مشگل شده و همان گونه كه مشاهده مي كنيد ، اين امر سبب حذف ليست پيوند دوستان و هم چنين سفيد ماندن بخش اعظم قسمت بالايي صفحه ..! ابتدا نامه اي به استاد بزرگوارم جناب پرويز جاهد مدير شركت فرهنگي تبليغاتي شار كه طراحي سايت ام رو به عهده داشته نوشته و خواستار برطرف كردن ارور شدم .. اما ايشان بعد از كنترل در نامه اي تصوير سايت ام رو ارسال فرمود كه همه چيز مرتب است !! به همين دليل نمي دونم شما ياران چگونه سايت رو مشاهده مي كنيد ؟ اگه كامل و بدون نقص است ، لطفآ به من اطلاع دهيد . دومين مسئله در رابطه با وبلاگ است . اخيرآ وقتي مي خواهم مطالب جديد رو آپ كنم ، از بلاگفا اخطار مي آيد كه حد اكثر ۵۰ كيلوبايت مي تونم مطلب منتشر كنم .. !! به همين دليل مجبور مي شوم خيلي از بخش هاي تصويري رو حذف كرده تا به مشكل بر نخورم . به همين دليل اگه گاهي  مشاهده فرموديد ساختار وبلاگ با سايت يكسان نيست ، بدونيد كه بنده بي تقصيرم و مشكل از محدويت فضاست ..

    ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

www.eforosh.com/flight

okwgjn6lpzcv016jgopg.jpg

 

rsjp55ar6n88vdsjvew0.jpg 

 ماجراي جت فالكون ها ........

 قبل از اين كه به شرح ماجراي اصلي بپردازم ، لازم مي دونم جريان هواپيماهاي جت فالكون رو براي آگاهي شما خوانندگان محترم باز گو كرده و عرض كنم چي شد كه سر از نيروي هوايي در آورد ! راستش رو بخواهيد در همون روز هاي نخستي كه  خودم رو به پايگاه يكم ترابري معرفي كردم ، در گوشه اي از رمپ پرواز تعدادي هواپيماي كوچولوي دو موتوره قرمز رنگ پارك بود ، كه بعد ها فهميديم اسم اين پرنده هاي زيبا " هات كماندر " است . با وجودي كه كوچك بود ، ولي پرشرايز مي شد . از اين هواپيما براي پيك و ماموريت هاي فوري استفاده مي شد .. در اواخر حكومت پهلوي يه روز متوجه شديم اين هواپيماها رو به ژاندارمري فروخته اند !! و به جاي ان به دستور اشرف پهلوي هواپيماهاي مجهز جت فالكون رو از كشور فرانسه خريداري كرده اند .. ماجراي انتخاب خلبانان آن را در يك پست قبلآ نوشتم ( اينجا ) حتي يادمه در باره هواپيماهاي هات كماندر هم خاطره اي مبني بر پريدن چرخ جلوي آن سر ميز صبحانه قبلآ مطلب نوشته ام .. از ان جا كه اين هواپيما ها جمعي پايگاه يكم ترابري بود ، بعضي از خلبان هاي هركولس با آن ها پرواز مي كردند .. در مقطعي از جنگ هواپيماهاي جت فالكون رو به آشيانه انقلاب منتقل كردند تا فقط شخصيت ها و مقامات با آن پرواز نمايند ...

سرهنگ خلبان جمشيدي

اين حواس پرتي هم واقعآ منو كشته است !! اولش هر چه فكر كردم نام دوست عزيزم رو كه به اتفاق هم ميهمانان خارجي رو جبهه برديم ، به خاطر بياورم ... يادم نيومد . قصد داشتم با عنوان حاج آقا مطلب رو بنويسم كه يهو شانسي نام بزرگوار ايشون جلوي چشمم اومد . ولي هر چه سعي كردم نام كوچك اش رو هم به خاطر بيارم نشد .. حتي اينترنت هم كمك ام نكرد تا تصوير و نام اش رو پيدا كنم ... به هرحال او واقعآ انساني مومن و متقي بود . كاري به كار هيچ كس نداشت . هميشه در حال مطالعه كتب هواپيما و مقررات مربوط به آن بود . از شوخي هاي بي جا كه گاهآ همكاران انجام مي دادند اصلآ خوشش نمي آمد . به عبارتي سرش تو لاك خودش بود . ولي تا دلتون بخواد آدمي با شخصيت و مهربان بود . در جاي خودش با خنده و مهرباني همكاران رو مورد لطف قرار مي داد . از نظر دانش پروازي واقعآ سر امد همه بود .  خيلي زود به عنوان معلم پرواز هركولس شناخته شد . اغلب پروازهاي جبهه و مناطق جنگي رو با شور و عشق مي رفت .. از ان جا كه پروازش خيلي عالي بود و از نظر اخلاقي هم مورد تآئيد قرار گرفته بود با هواپيماهاي جت فالكون و جت استار هم در آشيانه انقلاب پرواز مي كرد . تا اين كه در پروازي كه با تيمسار ستاري داشت در نزديكي هاي اصفهان سانحه داده و شهيد شد .   

وضعيت گروه هاي آماده براي پرواز ...

یادمه در همون ایامی که در خط پرواز بودم ، در روز دو هواپيما به صورت اماده با گروه پروازي اش منتظر ابلاغ دستور پرواز بودند .. اغلب بچه ها اين حالت آماده يا Alert رو دوست نداشتند .. همه ترجيح مي دادند اول صبح بدون درد سر به ماموريتي اعزام شده و سر شب به خير و خوشي به خونه شون برگردند . در صورتي كه گروه اماده اصلآ وضعيت اش مشخص نبود .. و گاهي ممكن بود تا اخر وقت هيچ پروازي نخوره و بچه ها با خيال آسوده جلوي گرذان واليبال و فوتبال بازي كنند .. يا داخل دفتر ولو شده كتاب و مجله بخوانند .. يا مثل من گاهي سر به سر همكاران بگذارد .. ولي حالت بد آن اين بود كه درست نيم ساعت مونده به پايان وقت معمول تلفن لعنتي زنگ بخوره و به شما دستور دهند كه به ماموريت بروي .. البته اين رو بگم گروه پروازي آماده شماره يك ، معمولآ يك ساعت فرصت داشتند از لحظه ابلاغ قارقارك رو آتيش كرده و راه بيفتند .. يك نوع اماده ديگه به اسم شماره دو داشتيم .. كه در آن گروه پروازي حداكثر سه ساعت مهلت داشتند پاي هواپيما حاضر باشند .. البته هواپيما ها رو صبح اول وقت بازديد كلي مي كردند تا عيب و ايرادي نداشته باشه .. معمولآ بچه هاي آماه شماره دو هم گاهي تو منزل شون در خانه هاي سازماني استراحت مي كردند ...

پرواز تشریفاتی ناخواسته .... !

در مطالب گذشته توضيح داده بودم كه اغلب در روزهاي استراحت ام به اداره آمده و پرواز مي رفتم . به همين دليل پرواز ها رو خودم انتخاب مي كردم .. و اجازه نمي دادم انتخابم كنند ! اغلب هم ماموريت هاي جنگي رو به ساير پرواز ها ترجيح مي دادم .. اما يه روز كه طبق معمول وارد خط پرواز شدم ، در ليست پرواز ها ، ماموريت به درد بخوري رو نديدم . اغلب پرواز هايي بود كه من دوست نداشتم برم .. ! براي همين تو اداره موندم تا شايد پرواز آماده بهش پرواز بخوره .. و من با اون به ماموريت برم .. حوصله هيچ كاري رو نداشتم .. اتفاقآ گروه پرواز آماده شماره يك جناب سروان جمشيدي بود .. درسته كه ادم مومن و ساكتي بود و به قول معروف اهل حال دادن نبود .. اما به لحاظ شخصيت والاي اش خيلي او رو دوست داشتم . ديدن مومن  هاي واقعي مثل حاج آقا جمشيدي به ادم آرامش مي داد .. يا بهتره بگم خدا رو يا آدم مي انداخت .. و به همين دليل من حاج آقا رو خيلي دوست داشتم .. و به حرمت او گاهي كم تر با بچه ها شوخي مي كردم .. خلاصه همين جوري در دفتر ولو بودم كه تلفن عمليات زنگ خورد و خبر دادند آماده شماره يك بره جلوي پاويون انقلاب ... !‌ 

پاويون انقلاب .....

من قبلآ خيلي به اين پاويون امده بودم .. قبل از انقلاب از جلوي همين پاويون كه اون موقع سلطنتي نام داشت خيلي شخصيت هاي طاغوتي و شاهنشاهي رو سوار كرده بوديم .. مخصوصآ ايام نوروز كه شاه با خانواده اش به جزيره كيش مي رفت .. يه چند بار هم علم و ساير بزرگان گارد رو سوار كرده بوديم .. بعد از انقلاب هم چندين بار شخصيت هاي عالي رتبه مملكتي رو از همين جا سوار كرده و به جبهه برده بوديم .. و چندين بار هم ميهمانان خارجي رو با خود برده بوديم .. خلاصه رفتن جلوي پاويون برام خيلي خاطره اميز بود .. چند نفر از برادارن سپاه ابتدا آمدند داخل هواپيما رو يه نگاه خريدارانه كرده و سپس هواپيما رو ترك كردند .. بعد از دقايقي ديدم يك گروه ميهمان خارجي دارند به هواپيما نزديك مي شوند ..! از قيافه هاشون معلوم بود كه ادم هاي زبلي هستند .. و با ميهمانان دهه هاي فجر خيلي فرق مي كنند در ميان آن ها يكي دو نفر هم آمريكايي بودند .. به محض سوار شدن يه حسي به من گفت كه اين ها بايد جاسوس باشند !! آخه از شما چه پنهون يه مدتي بود ايران خيلي بد جوري پوزه عراقي ها رو به خاك ماليده بود .. معمولآ اين جور مواقع هيات گونگون حقوق بشر و صلح جهاني راهي ايران مي شدند ! تا واسطه شده و كمي از شدت حمله ها كم كنند ...

پرواز به كرمانشاه ........ !!

خلاصه من اولش فكر كردم اين بنده خدا ها رو در كرمانشاه پياده كرده و بعدش سريع بر مي گرديم ..يعني همه اين فكر رو مي كردند .. چون هواپيماي اماده معمولآ يه پرواز بيشتر انجام نمي داد .. بعد از مدتي كه تازه فرودگاه مهرآباد رو به مقصد كرمانشاه ترك كرديم .. خطاب به جناب جمشيدي گفتم .. حاج آقا اگه اشتباه نكنم فكر مي كنم يه مدتي ما ماندني هستيم ... !! حاج آقا در حالي كه حواس اش به پرواز بود گفت .. آقاي مدرسي تو رو جدت بي خيال شو .. سق تو سياهه ديدي شوخي شوخي مونديم ها ..!! گفتم حاجي جدي مي گم .. مگه نمي بيني دو تا ميهماندار خانم هم با ما راهي كردند .. !!؟‌ باور كن حاجي آن ها براي ما خواب هايي ديده اند .. حاجي گفت آقاي مدرسي ( اون طفلك هميشه من رو آقا صدا مي كرد ) فعلآ بي خيال شو .. مگه نمي بيني هوا چقدر خرابه .. و ما بايد دايورت ( چرخش براي يافتن مسير مناسب ) كنيم .. ؟ در همين هنگام هواپيما به داخل جريان شديد توربالانس هوايي افتاده و با تكان هاي شديدي بالا و پائين مي پريد .. حاج آقا خونسرد و در حالي كه قطرات عرق بر چهره اش نشسته بود با صلابت مشغول كنترل بود . من به خانم هاي ميهماندار گفتم كه هواي مسافران رو داشته باشه .. و كسي بي كمر بند نباشه ..

سوال امريكايي ها شوكه ام كرد ... !!

طفلك ناوبر هواپيما خيلي تلاش مي كرد با خيره شدن به صفحه سبز رنگ رادار روي ميز خود ، راه امن تري رو براي عبور پيدا كنه .. سريع با برج تماس گرفته و اجازه تغير مسير و افزايش ارتفاع نموديم .. جلوي روي ما توده اي از ابر هاي سي . بي قرار داشت .. كافي بود نزديك اش شده تا كارمون تموم بشه .. شكر خدا كنترل زميني خيلي سريع صداي ما رو شنيده و دستور چرخش و سپس افزايش ارتفاع داد . آن ها هم چنين با اگاهي از وضعيت هوا به ما تآكيد كردند در اين اطراف هيچ ترافيكي وجود نداشته و اگر به هر دليلي ارتباط قطع شد ما منتظر هماهنگي نشده و از ميان توده هاي ابر فرار كنيم .. در همين هنگام كه هواپيما در حال تغير مسير بود ، با خود گفتم برم پائين و سري به مسافر ها بزنم ... راستش حس كنجكاوي من رو از كابين بيرون كشيده تا به بهانه سركشي ، سر از كارشون در آورم .. هنوز به وسط هاي هواپيما نرسيده بودم كه ديدم آن دو نفر آمريكايي در حالي كه دستگاه كوچكي دستشون بود ، من رو صدا زده و پرسيد چرا مسير رو اشتباه مي رويد !!! نگاه كردم ديدم دقيقآ عين رادار هواپيما منتها كوچك به اندازه يك موبايل هدينگ هواپيما رو نشون مي ده .. ! فهميدم حاجي مشغول دايورت است و اين ها تعجب كرده اند .. من هم شيطوني ام گل كرده و هوس كردم ان ها رو سر كار بگذارم !! به همين دليل پاسخ پرت و پلا تحويلشون دادم .. آن ها خيلي تعجب كردند ..!!

n79wffdakkctkhsyxm7d.jpg

يه پارانتز بي موقع ... !!

  با اجازتون مي خوام يه پارانتز بازكرده و يك مطلب مهم در باره آرم يا همون " يچ روي سينه " بگم . تا پيش از انقلاب اسلامي همان گونه كه در تصوير مي بينيد آرمي كه گروه پروازي سي - ۱۳۰ به روي سينه اش نصب مي كرد .. دقيقآ همين بود .. كه معني ان " نيروي هوايي شاهنشاهي " بود . اما به محض اين كه انقلاب شد ، يك عده از اون بچه هاي انقلابي بعلاوه تعدادي متظاهر و افرادي كه نون رو به نرخ روز مي خورند اولين كاري كه كردند اون قسمتي كه با فلش قرمز مشخص شده رو كه معني شاهنشاهي داشت رو با قيچي پاره كرده و يه آرم كج و كوله روي سينه شون مي زدند !! بعضي از همكاران  محترمي هم كه  كمي محافظه كار بودند ، روي واژه شاهنشاهي رو با ماژيك خط كشيده بودند .. با سليقه ها هم داده بودند همسرشون با چرخ خياطي آن كلمه رو حذف كنند ! فقط من يكي به دو دليل تا پايان خدمت ام با همون آرم شاهنشاهي سر كرده و هيچ بابايي نگفت عمو خرت به چند !!؟‌ دليل من اين بود اگه قراره آرم سينه اي تغير كنه ، خب رسمآ بخشنامه مي كردند .. نه اين كه هر كي به سليقه خودش به جون آرم بي زبون بيفته .. !! دوم اين كه ته دلم هنوز تعلق خاطر به اون آرم و واژه شاهنشاهي داشتم .. و اصلآ دلم نمي خواست حالا كه مسئولان دستوري ندادند آن رو خراب كنم !!

با اجازتون يه جاده خاكي كوچك ... !!

هر چه پشت دستم رو داغ مي كنم تا در بيان خاطره اي اين همه حاشيه نروم .. ولي چون حوادث اون دوره الان بعد از سال ها آمده جلوي چشمم ، راستش حيف ام مي آيد آن رو نگم .. !! حال كه صحبت آرم روي سينه شد ، بهتر يك گريزي هم به نوع لباس پوشيدن كنم ... قبل از انقلاب به سر و وضع پرسنل خيلي اهميت مي دادند و همان گونه كه در مطالب قبلي هم اشاره كردم ، مثل شاگرد مدرسه اي ها ما رو قبل از پايان خدمت به خط كرده و به سر و وضع و نظافت و اصلاح صورت دقت مي كردند .. بعد از انقلاب اين رسم بد !! ور افتاد ديگه كسي نبود بگه آخه آقا جون چرا پوتين ات واكس نداره .. چرا ريش ات رو نزدي چرا آرم هاي نظامي رو به لباس پروازت نچسبوندي .. خلاصه هركي هر جور دلش مي خواست لباس پرواز رو به تن مي كرد .. من عادت داشتم هميشه به لباس پروازم رسيده و همه آرم ها رو تميز و به دقت بچسبونم .. گاهي بچه ها سر به سرم گذاشته و مي گفتند .. بهروز آرم دست علي به همرات يا بوق زدن ممنوع رو هم بچسبون !! هرگز ياد ندارم لباس پرواز رو بي دستمال گردن به تن كنم .. همان گونه كه عادت نداشتم بدون غسل پرواز كنم ..فقط درجه نمي زدم .. اغلب نمي زديم و جز در مراسم رسمي هيچ گاه درجه نمي زديم .. و هميشه هم اين حرف امام ره رو آماده بر زبان داشتيم تا اگه كسي گير داد بگيم .. ارتش بي طبقه توحيدي درجه نمي خواهد .. !!

آرم سينه و امريكايي ها ........ !!

خيلي منو ببخشيد دوتا پاراگراف نوشتم تا به اين ماجرا برسم كه .. وقتي حسابي آمريكايي ها رو با پاسخ هاي شيطنت آميزم در پرسش به تغير مسير سر كار گذاشتم ، حال نوبت آن ها بود كه انگشت به موضوعي بگذارند كه تا آن لحظه كسي از من اين پرسش رو نكرده بود .. !! يكي از ان ها در حالي كه واژه آمپريال رو روي سينه من نشان مي داد در حالي كه كله مبارك اش رو تكان مي داد با همان لهجه غليظ آمريكايي اش پرسيد .. چرا امپريال ..!؟ خيلي دلم مي خواست حقيقت رو  بهش بگم كه عمو جان هنوز خيلي ها شب ها خواب محمد رضا شاه رو مي بينند .. ولي به خاطر مسايل مملكتي و اين كه فردا اون رو تو بوق و كرنا نكنند ، گفتم اين رو تازه گرفتم فرصت نكردم كلمه امپريال لعنتي رو جر و واجرش كنم .. در همون حال از طريق گوشي به جناب جمشيدي گفتم .. حاجي ديدي گفتم اين ها جاسوس اند !!؟‌ وبنده خدا جمشيدي پشت گوشي گفت .. آقاي مدرسي .. زشته اون ها فارسي بلدند .. سه نكن .. گفتم حاجي دستگاه مسير ياب دارند .. گفت آقاي مدرسي عزيز .. به من و شما مربوط نمي شه .. اين ها ميهمانان نظام هستند .. حتمآ بازرسي شده اند

فرود در كرمانشاه .........

همين كه در فرودگاه كوچك كرمانشاه فرود آمديم .. هنور وارد محوطه ترمينال نشده بوديم كه ديدم به به چه فرش قرمزي پهن كرده اند .. معلوم بود آن ها ميهمانوازي خود رو در بدو ورود مي خواستند به رخ همه بكشند .. ما قارفارك رو درست جلوي فرش قرمز پارك كرده و زودتر از ميهمانان پياده شدم .. كلي ماشين بنز تشريفات به همراه گروه اسكورت راهنمايي و رانندگي پشت ساختمان ايستاده بودند .. سريع در و پيكر ابو طياره رو بسته و درون يكي از همون ماشين هاي بنر تشريفات جاي گرفتيم .. يه چند تا هم پليس موتور سوار ما رو اسكورت كرده و به هتلي درون شهر بردند ... همه مردم به اين همه غوغا و تشريفات مات شون برده بود .. وقتي جلوي هتل رسيديم ، متوجه شدم قرق شده است !! و عده اي پاسدار و نگهبان در اطراف آن به مراقبت پرداخته اند .. در هتل بود كه به ما گفتند ما در اختيار اين تيم خارجي هستيم .. !! من حسابي كفري شده بودم رو به حاج آقا كرده و گفتم .. حاجي چرا بي خبر ما رو به ماموريت طولاني مي فرستند .. خب از قبل مي گفتند من ريش تراش و يا پول با خودم بر مي داشتم  اين كه نمي شه همين جوري ما رو به ماموريت چند روزه بفرستند .. حاجي با خنده گفت .. تو نگران ريش ات هستي ؟ گفتم حاج آقا مسئله ريش نيست ... از ريخت و قيافه مي افتيم ... اون وقت اينا مي روند به همه جا اعلام مي كنند پرسنل نيروي هوايي ايران روحيه ندارند..!!

بازديد از جبهه هاي غرب ...

بقدري حالم از بي برنامه گي نيروي هوايي گرفته شده بود كه اصلآ يادم نيست چند روز در كرمانشاه مانديم .. ان ها روز ها به جبهه هاي غرب كشور رفته و از نزديك با مواضع قدرتمند رزمندگان ايران آشنا مي شدند .. همان گونه كه گفتم .. حدس من واقعآ اين بود كه آن ها دقيقآ مي خواهند از مواضع ما آگاه شده و در صورت امكان به عراقي ها لاپورت دهند .. ولي باز حسي به من مي گفت .. حواس ايراني ها خيلي جمع است .. اگه شده دست به تغير مصلحتي مواضع دفاعي اش بده ، حتمآ براي گمراه كردن اين آقايون انجام خواهد داد ... خلاصه در سه چهار روزي كه در كرمانشاه بوديم .. خيلي هواي ما رو داشتند و حتي تك نفره نمي گذاشتند به شهر برويم .. آخه اون موقع گروهك هاي منافقين در گوشه كنار كشور دست به عمل ناجوانمردانه ترور مي زدند .. به همين دليل برادارن محافظ ما اصرار داشتند كه با اسكورت و نگهبان براي خريد بيرون برويم .. از طرفي لباس شخصي هم همراه خود نداشتيم .. و همه جا با لباس پرواز كه خيلي هم تابلو بود به همراه چند نفر نگهبان در بازار راه مي رفتيم .. من اصلآ از اين كه در كانون توجه مردم قرار گيريم خوشم نمي آمد .. و هر چه به نگهبان ها مي گفتم .. آخه برادر براي خريد يك جعبه  نان برنجي صحيح نيست كه مزاحم شما شويم .. ولي ان ها با مهرباني درخواست ما رو رد كرده و همه جا مثل سايه دنبال ما بودند .. خيلي خوش گذشت ..

پرواز به دزفول ، پايگاه وحدتي ...

خلاصه بعد از چند روز يك روز صبح راهي پايگاه وحدتي شديم .. ديگه از خودم بدم آمده بود .. از اين كه صورتم سه تيغه نبود احساس نفرت مي كردم .. باور كنيد اصلآ رغبت نمي كردم به آئينه نگاه كنم .. هي مرتب غر مي زدم و خطاب به حاج آقا جمشيدي مي گفتم  آخه نا سلامتي ما نماينده ارتش جمهوري اسلامي هستيم .. با اين ريخت و قيافه عين قشون شكست خورده نادر شاه ، فردا همين ها برامون حرف در مي اورند .. حاج آقا كه دست من رو خونده بود .. گفت آقا مدرسي .. مي دونم منظور شما چيست .. اشكالي نداره عزيزم .. راحت باش هر بلايي كه دوست داري به سرمون در آوري ، آزاد هستي  من مي دونم تو براي چه احساس ناراحتي مي كني .. !!؟‌ فقط بالا غيرتآ كاري نكن فردا ما كه برگشتيم ما  رو به حفاظت اطلاعات احضارمون كنند ... من ناراحت نمي شوم .. آخه من عادت داشتم شب هايي كه در خارج از پايگاه مي مانديم ، معركه گرفته و حسابي شلوغ اش مي كردم .. اون روز هم بهانه من اين بود كه به همكاران روحيه داده تا پيش خارجي ها شاداب و سر زنده باشيم .. ولي به خاطر حرمت به عقايد حاج آقا خودم رو نگه داشته بودم كه حاجي اوكي داد ... !

خريد از شهر براي پارتي شب ... !

وقتي حاج آقا چراغ سبز رو روشن كرد ... ديگه كمي از افسردگي خارج شده و از ايشون اجازه گرفتيم كه پول هامون رو  روي هم گذاشته و بريم از شهر كمي خريد كنيم .. درسته كه مسئوليت هواپيما با من بود ولي حاج آقا به عنوان فرمانده هواپيما حكم پدر ما رو داشت . و بايد با او هماهنگ مي شديم .. يادم نيست چند نفر در ميهمانسرا مانده و چند نفر با من به شهر امدند .. ولي خوب به خاطر دارم كه ما اون روز از شهر دزفول كلي هندونه و تنقلات براي پارتي شب خريديم .. اون زمان رسم بود كه در پايگاه نظامي كه وارد مي شديم ، گروه پروازي رو در ميهمانسرا ها  اسكان مي دادند .. يادمه يك اتاق عمومي و چند تخته در اختيار ما بود .. و روبروي ما يه اتاق هم به دو تا خانم هاي ميهماندار داده بودند .. اون موقع مسئوليت ميهمانسرا ها در پايگاه ها دست  سازمان هاي عقيدتي و سياسي هاي هر پايگاه بود . و چند تا سرباز ريشو با قيافه هايي عبوس و خشك معمولآ به عنوان مسئول يا بهتره بگم به پا در آن جا حضور داشته و بهشون ياد داده بودند هر چيز مشكوكي كه مي بينند ، سريع گزارش كنند .. و من با علم به اين موضوع كار خودم رو انجام دادم ...

سر شب داخل ميهمانسرا ..........

همان گونه كه اشاره كردم ، هيچ كدوم از ما لباس شخصي يا راحتي با خود نياورده بوديم .. سرشب همه ما تخت ها رو به هم چسبانده و با بيرون آوردن لباس پرواز ، نيمه لخت روي تخت نشسته و هركي هر جوك يا آوازي بلد بود مي خواند ... يه لودمستري همراه ما بود به نام منوچهر شهر آشوب .. واقعآ يه آشوب گر واقعي بود .. بعد از اين كه از جاج اقا اجازه گرفتيم .. من او شروع كرديم به خواندن آوازهاي قديمي يا بهتره بگم لوس انجلسي .. بعد از مدتي كه مجلس حسابي گرم شده بود .. ملودي آواز ها تغير كرده و رفتيم سراغ آواز هاي فيلم فارسي هاي قديمي كه خانم عهديه معمولآ اون ها رو اجرا مي كرد من و شهر آشوب واقعآ غوغا كرده بوديم .. هر از گاهي طفلك حاج آقا با بردن انگشت دستش جلوي بيني خود ، به ما دوتا هشدار مي داد كه كمي ملاحظه كنيم .. و من بلافاصله با صداي بلند مي گفتم .. حاجي جون زمان جنگه .. و ما داريم با كم ترين هزينه به نمايندگان نيروي هوايي روحيه مي دهيم .. اشكالي داره .. !!؟‌ و حاجي مي گفت .. نه ولي كمي احتياط كنيد آخه سرباز ها .. و ما اجازه نمي داديم حاجي ادامه حرف هاي خودش رو بزنه .. مجلس حسابي گرم شده بود .. خلاصه من و منوچهر واقعآ بد جوري شلوغ اش كرده بوديم .. و به اصطلاح اتاق رو رو سرمون گذاشته بوديم .. !!

 پيشنهاد غير معقول به حاج آقا ...

انگار همين ديروز بود .. در حالي كه مي زديم و مي خوانديم .. اون هم چه خواندني .. يهو شيطنت من گل كرده و قصد شوخي با جاج آقا به سرم زد ... چون جمع مجردي بود همه با شورت و زير پيراهن ركابي دور هم نشسته بوديم .. خدا بيامرز حاج اقا جمشيدي به دليل حجب و حيايي كه داشت ، يك شورت بلند كه اصطلاحآ به مامان دور معروفه به پا داشت .. بقيه بچه ها از اين شورت هاي كاپيتان بدون پاچه بر پاي داشتند .. همين جور كه همه غرق شادي بوديم .. من سريع لباس پروازم رو به تن كرده و با دست به شهر آشوب علامت دادم سكوت كنه .. وقتي اتاق ساكت شد .. خطاب به حاج آقا گفتم .. حاجي جون خدا رو خوش مي آيد ما اين جا اين همه ميوه و تنقلات داشته باشيم ..  ولي اون خواهر هاي مسلمان ما  در يك اتاق سوت و كور تنها باشند .. ؟ من با اجازه تون مي روم اون ها رو هم دعوت كنم .. و سپس بدون اين كه منتظر پاسخ باشم از جمع دوستان خارج شده و اتاق رو ترك كردم .. بعد از دقايقي ابتدا در اتاق بچه ها رو زده و با صداي خودم انگار دارم با ميهماندارن حرف مي زنم .. هي مرتب مي گفتم بفرماييد ... و سپس تغير صدا داده و در حالي كه صداي خودم رو نازك كرده بودم گفتم .. آخه مزاحم مي شيم .. و بعد با صداي خودم در پاسخ مي گفتم .. اين چه حرفيه خانم ها .. خواهش مي كنم بفرماييد تا دور هم باشيم .. و سپس در را باز كردم ...

واكنش بچه ها .... !!‌

تعريف از خود نباشه بقدري ماهرانه تقليد صداي ميهمانداران رو كردم كه وقتي بعد از چند بار دق الباب ، در اتاق مون رو باز كردم .. ديدم تمام بچه ها طفلكي ها سريع لباس پرواز پوشيده و به صورت خبر دار جلوي تخت خود ايستاده اند .. و من وانمود كردم كه خانم ها هنوز پشت در هستند ... و چند بار صداشون زدم .. و بعد در حالي كه فيلم بازي مي كردم .. گفتم .. چي .. ؟ و گوشم رو به بيرون در برده و وانمود كردم دارم سخنان آهسته خانم ها رو مي شنوم .. بعد از لحظاتي با صداي بلند گفتم .. اين چه حرفيه كه مي زنيد .. معلومه خود حاج آقا دستور دادند .. نه خواهر من اين چه فرمايشي است كه مي فرماييد ؟ و سپس سر خود رو به طرف اتاق گرفته و بار ديگر گفتار خودم رو تكرار كردم .. طفلك حاج آقا سرخ شده و با صداي نيمه لرزاني گفت .. خواهر ها بفرماييد .. خواهش مي كنم .. و من از اتاق بيرون آمده و اشاره كردم ان ها خجالت مي كشند .. و وانمود كردم كه دارم تعارف مي كنم .. همه در اتاق ما ساكت نشسته بودند و من هي با تقليد صداي زنانه .. مرتب مي گفتم .. اوا .. آقا مدرسي بد نيست ما بياييم ؟‌ و خود در پاسخ مي گفتم چه بدي داره خانم .. وقتي حاج اقا مي فرمايند .. اين حرف ها رو نداريم .. ضمن اين كه ما همه يك گروه پروازي هستيم ... بفرماييد .. خواهش مي كنم بفرماييد .. و بار ديگه رفتم داخل و ديدم همه همين جور خبر دار ايستاده اند ..

چوپان دروغگو و گاف خيلي ناجور ...

باور كنيد الان خودم رو در ان شرايط حس مي كنم .. واكنش مودبانه بچه ها و پوشيدن لباس همه نشان از ان داشت كه تقليد صداي من طبيعي جلوه كرده و همگي بدون استثناء باور كرده بودند .. خلاصه بعد از اين كه مدتي از تعارف دو باره من گذشت .. بچه ها دوزاري شون افتاده و تازه فهميدند من همه رو سر كار گذاشته ام .. و به همين دليل همه لباس هاي خود رو در آورده و مجددآ اون شور و آواز رو راه انداختند .. منوچهر حسابي مجلس رو داغ كرده بود .. و ديگه كار به جايي رسيده بود كه آواز معروف .. مي خوام امشب بغل اين يكي باشم .. حاليته !! شب ديگه بغل اون يكي باشم .. حاليته ..؟ و بقيه هم حسابي دم گرفته بودند .. به عبارتي بي خيال عقيدتي سياسي و ستون پنجم ان ها شده بودند .. از آن جايي كه حاج آقا اجازه ورود خواهران رو داده بود .. بار سوم واقعآ به در اتاق خانم ها رفته و آن ها رو به اتاق خودمون دعوت كردم .. اصلآ فكرش رو نمي كردم آن ها قبول كنند .. ولي طفلكي ها انگار حوصله شون سر رفته بود تا گفتم ، سريع به دنبال من راه افتادند ... چشمتون روز بد نبينه .. مثل دفعات قبل چند بار در زده و همون ديالوگ هاي تعارف رو شروع كردم .. فكر مي كردم آن ها اين بار با شنيدن صداي واقعي ميهمانداران دوباره لباس پوشيده و آماده پذيرايي مي شوند ..

واكنش حاج آقا و باقي قضايا ... !!

اصلآ تصور نمي كردم آن ها صداي واقعي خانم ها رو به حساب تقليد من گذاشته باشند .. به همين دليل بعد از چند بار به در كوبيدن و يا الله گفتن .. در رو باز كرده و خود از جلو و خانم ها از پشت سر وارد شدند .. همين كه گفتم يا الله .. ناگهان ديدم حاج آقا از روي تخت با همون شورت مامان دوزش بلند شده و در در حالي كه با دو تا دست هاي خود به شورت اش اشاره مي كرد ، پريد بين  دو رديف تخت ها و در حالي كه رويش به سمت در بود .. با صداي بلند .. گفت .. بفرماييد !!!!! واي خداي من خودم از اين حركت حاجي شوكه شدم .. !! طفلك مي خواسته پاسخ شوخي من رو بدهد .. اصلآ فكر نمي كرد كه واقعآ خانم ها وارد شوند .. خانم ها به محض اين كه حاجي با اون وضعيت پريد وسط و تعارف به شورت اش كرد ، جا خورده و يك قدم به عقب برداشتند .. يه لحظه همهمه عجيبي شد .. همه سكوت كرده و در ظرف چند ثانيه همه لباس پوشيدند .. خانم ها هم نامردي نكرده و وارد شدند .. بيچاره حاج اقا كه تو عمرش اهل شوخي و شكلك در آوردن نبود .. بد جوري حالش گرفته شده بود !! ولي سعي مي كرد رسم ميهمان نوازي رو به جا آورد .. و مدام تنقلات به ميهمانان تازه وارد تعارف مي كرد .. من رفته بودم تو بحر چشمان حاج آقا .. واقعآ شرمگين بود ...

شبي پر ماجرا در ميهمانسرا .......... !!

واقعآ از ته دل دلم براي طفلك حاجي سوخت .. تازه اگه اهل شوخي هم بود ، باز اين حركت زشت بود چه برسه مردي چون او كه خيلي با تقوا و مومن بود .. !! و هيچ كس تا حالا شوخي و حتي خنده بي جاي او رو نديده بود .. ولي بقدري تو گوشش خونديم كه زمان جنگه و ما نماينده ارتش ايران هستيم بايد شاد و سرحال باشيم كه طفلك نه تنها اجازه داد ما جشن بگيريم .. بلكه در يه لحظه خودش هم هوس كرد با من شوخي كرده باشه .. از طرفي جناب لود مستر بدون اين كه ملاحظه حضور خانم ها رو بكنه .. همون آواز كذايي مي خوام امشب رو با پررويي تمام مي خواند .. من كه اين همه شيطون بودم . اون لحظه هم از خانم ها خجالت كشيدم و هم دلم براي حاجي سوخت .. خلاصه تا نزديكي هاي صبح ما زديم و خونديم و رقصيديم ... !!! حالا تجسم كنيد اون سرباز ها رو كه چند تا دفتر رو از گزارش كار هاي ما سياه كرده و آن ها رو يادداشت مي كرد .. خب اون ها تقصيري نداشتند .. بهشون تفهيم شده بود براي حفظ اسلام عزيز حواسشون جمع باشه . ولي ما ...

يك هفته بعد از ماجرا ...........

الان كه دارم به اون ايام فكر مي كنم ، مي بينم جز نام حاج آقا و لود مستر .. فقط چهره يكي از كمك خلبان ها و يكي از خانم هاي ميهماندار يادمه .. از بقيه گروه و بچه ها هيچ چيزي رو به خاطر نمي آورم . خلاصه بعد از چند روز كه سفرمون به اهواز هم كشيده شد بعد از يك هفته به تهران برگشتيم .. يك هفته اي از ماجرا نگذشت تا اين كه يك روز يكي از كمك خلبان ها رو كه قيافه اش يادمه و آدم ورزشكاري بود رو جلوي خط پرواز ديدم .. بعد از احوالپرسي گرم پرسيد .. بهروز تو رو به حفاظت اطلاعات نخواستند؟ گفتم نه .. چطور مگه .. ؟ گفت والله همه بچه ها رو احظار كرده و در باره اون شب سين جيم كردند .. و من بهشون گفتم .. مرتب ورزش مي كردم و چنين چيزهايي كه مي گوييد نديدم .. !! از اون جايي كه آدم سالم و ورزشكاري بود حرف اش رو قبول كرده بودند .. مدتي بعد منوچهر رو ديدم .. گفت بهروز .. تو رو براي ماجراي اون شب نخواستند .. گفتم نه .. تعجب كرده و گفت .. خيلي عجيبه همه اتيش ها رو تو سوزوندي ولي تا حالا سراغ ات نيامده اند ... دوزاري ام افتاد چون من اون روز شيفت نبودم و اسمم در ليست پروازي عمليات نبود ، اون ها سراغ من نيامده اند .. !! حتي شنيدم طفلك حاجي رو هم احضار كرده بودند .. و او با مردانگي تمام مثل ژان وال ژان دروغ مصلحتي گفته و ماجرا رو به ختم به خير كرده بود و به لحاظ چهره موجه و خوش نامي كه داشت حرف او رو پذيرفته و قبول كردند كه ممكنه سرباز ها اشتباهي و يا مغرضانه گزارش فرستاده بودند ... !!

گذر پوست به دباغ خانه ........ !!

ديگه تقريبآ مطمئن شده بودم كه به قول معروف آب ها از آسياب افتاده است .. مدام دعا به جون حاجي مي كردم .. چون اگه به غير از او كسي ديگري با ما بود ، كم ترين تنبيه مون اخراج از ارتش بود .. ولي اين دلخوشي طولي نكشيد تا اين كه يه روز كه حسابي سه تيغه كرده و ادكلن به خودم زده وارد خط شدم ، ديدم حكم احضارم به دباغ خانه ، ببخشيد حفاظت اطلاعات امده است .. گفتم كار تمومه .. فهميدم يك شير پاك خورده اي لاپورت داده اند .. وگرنه فرداي همون روز زير هشت بوديم ... با ترس و دلهره سوار جيپ خط پرواز شده و رفتم محل احضار .. طبق معمول دم در با قيافه خشك و بي روح سرباز ها مواجه شدم .. طوري به ادم مي نگريستند انگاري جاسوس گرفته اند .. !! خلاصه باز طبق روش هميشگي يك ساعتي در اتاقي تنهام گذاشته تا فكر و خيالات ديونه ام كنه .. !! بعد از يك ساعت حاج آقايي خوش رو كه تا حالا نديده بودم وارد شده و به گرمي با من دست داد .. تو دلم گفتم اين اولش .. الان مادرم رو به عزام مي نشونه .. حاجي در حالي كه سعي مي كرد با گرفتن پشت سر هم بيني خود به من بفهماند بلانسبت اين گند و گه ها چيه كه به خودم زدم !! با مهربوني سر حرف رو باز كرده و گفت ... جوون شنيده ام هنرمندي ... آفرين

يه حسي به من گفت اين بابا بايد واقعآ انسان درستكاري باشه .. انگاري پالس هاي مثبتش بر عكس بقيه همكارانش فضاي مسموم اتاق را تجزيه مي كرد .. همين به من قوت قلب مي بخشيد .. و بايد اعتراف كنم كه ديگه ترس اوليه ام ريخت .. احساس كردم يه ادم خيلي درستكاري داره به گزارش سرباز ها رسيدگي مي كنه .. نفس راحتي كشيده و گفتم .. چطور حاج آقا ؟‌گفت عزيز من اين درسته شما در حضور خانم ها اون آواز هاي شنيع رو بخواني ... !!؟‌ من هم يه لحظه نطق ام باز شده و گفتم حاجي جون حضرت عباسي اين درسته بي خبر ما رو به ماموريت چند روزه بفرستند .. ؟ گفت شما بايد هميشه آماده باشيد .. گفتم اخه عزيز برادر آن ها ميهمان خارجي بودند .. ما اگر بي پول و گرفته و غمگين جلوي آن ها ظاهر مي شديم ، وجدانآ فردا نمي گفتند ارتش ايران فاقد روحيه است ..؟ حاجي كمي مكث كرد و گفت چرا .. قبول دارم .. و من بلافاصله گفتم خب خدا پدرت رو بيامرزه .. ما خواستيم تو منطقه جنگي به خودمون روحيه بديم .. جرمه !!؟‌ احساس كردم حاجي متقاعد شده .. و لبخندش هويدا شده و گفت .. مي پذيرم .. ولي آخه شما هم قبول كن از اون آوزاز هاي .. امشب بغل تو .. فردا بغل اون يكي خواندن زننده است ..!!  فهميدم حاجي خيلي بهتر از من او آواز خانم عهديه رو حفظه .. چون خيلي ناشيانه قافيه هاي اون رو به هم ريخته و مي خواند .. خيلي دلم مي خواست بگم اين آواز ها رو من نخواندم .. كار منوچهر بود .. ولي گفتم حالا كه اين بابا ما رو بخشيده ، ادم فروشي اصلآ درست نيست . به همين دليل روي ماه برادر رو بوسيده و بيرون آمدم ...

گذشت سال ها از اون تاريخ .......

دقيقآ نمي دونم چند ساله از اين ماجرا مي گذره ... ولي هيچ گاه اون شوخي حاج آقا رو فراموش نمي كنم .. هنوز چهره سرخ شده و خجالتي حاج آقا جلوي چشمانمه ... واي كه چقدر سوختم وقتي خبر شهادتش رو شنيدم .. واقعآ سوختم .. مخصوصآ كمك خلبان جوان اش سروان جم منش .. چه انسان بزرگواري بود .. چه آدم مودب و با نزاكتي بود .. من نمي دونستم كه او هم به همراه حاج آقا جمشيدي به آشيانه انقلاب رفته و علاوه بر هواپيماي سي - ۱۳۰ با جت فالكون هم پرواز مي كنه .. حتي براي تيمسار ستاري هم خيلي دلم سوخت .. آخه بعد از اين كه سكته كرده بودم ، بالاي آشيانه بوئينگ دفتر دستكي به من داده بودند و به اصطلاح مسئول خدمات فرودگاهي بودم .. گاهي وقت ها تيمسار رو مي ديدم كه بالاي سر كارمندان ايستاده و پيشرفت اورهال بوئينگ هاي ۷۰۷ رو كه طرحش از خودش بود رو نظارت مي كنه .. خيلي دوستانه تحويلم مي گرفت و بي ريا با من حرف مي زد .. معمولآ رسم بود هر وقت فرمانده نيرو وارد پايگاه مي شد ، فرماندهان پايگاه و منطقه در ركاب تيمسار مي ايستادند .. ولي شهيد ستاري بقدري انسان بود كه مي دونست تيمسار دادپي خيلي كار داره .. و بدون اطلاع به او خيلي آروم و بدون تشريفات وارد پايگاه مي شد .. من اون اوايلي كه ايشون فرمانده شده بود ، اصلآ قبولش نداشتم .. چون معتقد بودم فرمانده نيرو بايد خلبان باشه .. ولي خيلي زود با كار هاي بزرگي كه انجام داد فهميدم كه چقدر در باره آن مرد برزگ اشتباه مي كردم

روحشان شاد ...........  

همراه با تيمسار ستاري فرماندهي محترم نيرو پنج نفر ديگه از بهترين فرماندهان نيروي هوايي به شهادت رسيدند .. سرلشگر خلبان ياسيني از آن جمله بود .. شش نفر هم از گروه پروازي به شهادت رسيدند .. امروز آن ها در ميان ما نيستند .. اما نام نيك ، رفتار خوب و سابقه درخشان آن ها در جنگ تحميلي و از همه مهم تر خاطرات آن ها از لحظه به لحظه جنگ و ماموريت هاي جنگي به جاي مانده است .. من كه واقعآ هيچ گاه قيافه مهجوب و با شخصيت سرهنگ خلبان جمشيدي رو از ياد نمي برم . روش شاد راه شون مستدام

يا تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۴:۳۵ دقيقه بامداد بيست و دوم مهر ماه پايان يافت .

 ایام به كام   

4z5emr3dvam9vqv83k19.jpg
ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg
 
به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد .
 
6mfmukopgefyux613u8m.jpg 
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

First one To Fly Over The North Pole, 1926 and South Pole, 1929:
Lieutenant Commander Richard Byrd(1888-1957) and Floyd Bennett were the first airmen to fly over the North Pole in the "Josephine Ford," a Fokker Trimotor equipped with skis. Shortly after midnight on May 9, 1926, navigator Byrd and pilot Bennett lifted off a snow-packed runway at Kings Bay, Spitsbergen in Norway. They headed across the formidable arctic wasteland and at 9:02 a.m. crossed the top of the world, 800 miles from their take-off point. On Thanksgiving Day, November 28, 1929, pilot Bernt Balchen, Byrd and a crew of three climbed aboard the Ford Trimotor that Byrd had named "Floyd Bennett" after his old comrade who had died in 1928. At 3:29 p.m. they left the ice pack, headed due south at a speed of 90 miles per hour and climbed to 8,000 feet. As the craft approached the Queen Maud mountain range, the crew was forced to throw overboard everything not tied down, including emergency supplies, to reduce weight so that the craft could clear the glacial summits and reach the polar plateau. At 1:14 a.m. on November 29, Byrd reported by radio "we have reached the South Pole." Though each polar flight was completed in less than a day, the excursions' logistics required months of planning and execution. The Antarctic expedition was a particularly massive undertaking. Byrd went $184,000 in debt to outfit two ships, three planes and 82 men. Fifty men remained in the frozen desert for two years in this scientific endeavor.
Byrd was awarded the Navy Cross for his double success. More importantly, he had opened the way for trans-arctic passenger routes, as well as for routine exploration of both the earth's poles.

Source:www.firstflight.org BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

ترجمه فارسی:

نخستین کسی که در سال 1926 بر فراز قطب شمال ودر 1929 بر فراز قطب جنوب پرواز کرد:

ستوان فرمانده "ریچارد برد"(1957-1888) و "فلوید بنت" نخستین مردان هوانوردی بودند که در هواپیمای "جوزفین فورد" که یک فوکر سه موتوره مجهز به اسکی بود بر فراز قطب شمال پرواز کردند.زمان کوتاهی پس از نیمه شب 9 مه 1926-ناوبر "برد" و خلبان" بنت" از یک باند برف فشرده شده در "کینگز بی"-"اسپیتزبرگن" در نروژ بهوا برخاستند.آنها از فراززمین بایر و یخزده و وحشی قطب عبور کرده و در ساعت 9:02 صبح از نوک کره زمین گذشتند جاییکه 800 مایل دور تر از محل بهوا بلند شدنشان بود.در 28 نوامبر 1929-روز شکرگزاری-خلبان "برنت بالکن"-"برد" و سه خدمه سوار هواپیمای سه موتوره "فورد" شدند که "برد" پس از آنکه دوست قدیمی اش در 1928 فوت کرد- آنرا "فلوید بنت" نامگذاری کرده بود.در ساعت 3:29 بعد از ظهر آنها ازآیس پک با سرعت 90 مایل بر ساعت وارتفاع 8000 فوت بسمت جنوب رهسپار شدند.هنگامیکه هواپیما به محدوده کوههای "کویین ماد" رسید خدمه مجبور به بیرون انداختن بارهای اضافی و هرچه که به هواپیما بسته نشده بود حتی تجهیزات ضروری شدند تا وزن هواپیما کم شده و بتواند از قلل یخزده عبور کند و به زمین مسطح قطب برسد.ساعت 1:14 صبح 29 نوامبر "برد" توسط رادیو گزارش داد "ما به قطب جنوب رسیده ایم".اگرچه هر دو سفر قطب کمتر از یک روز بطول انجامید تدارکات سفر محتاج ماهها برنامه ریزی و مدیریت بود.سفر به قطب جنوب مشخصا ریسک بزرگی بود."برد" برای تهیه دو کشتی-سه هواپیما و 82 نفر بمیزان 184000 دلار زیر قرض رفت.50نفر در دشت یخزده قطب بمدت دو سال برای انجام فعالیتهای علمی باقی ماندند."برد" نشان "صلیب دریانوردی" را بخاطر این دو موفقیت بدست آورد.مهمتر از آن-وی راه هوایی حمل مسافر بر فراز قطب در کنار کاوش جاری هردو قطب زمین را باز کرد.

www.firstflight.orgمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


 

 عنوان اين پست :    مثنوي كهنه سرباز

 به همت : دامون

لطفآ اشعار خودتان را به آدرس ذیل ارسال فرمایید :

damoon.psd@gmail.com

برای مشاهده اشعار قبلي لطفآ  اینجا  رو کلیک فرمایید 

 


بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 

تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

 ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yhoo.co.uk 

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

1ماهه :  سايت ۵۰۰۰۰  تومان  / وبلاگ ۱۵۰۰۰  تومان 
 براي هر پست  : سايت ۱۵۰۰۰ تومان  / وبلاگ ۵۰۰۰ تومان

طراحي تبايغات  : ثابت ۵۰۰۰ تومان / متحرك ۱۰۰۰۰ تومان

9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .  

 چرا پرواز هاي بلوك شرق امنيت ندارند !؟‌

جسارت در اوج

ابهام در دوره آموزشي جورج بوش 

خشم ژنرال ، تبعيد خلبان

ماجرای گردن کلفتی های عوض آقا .... !!

ماجرای نجیب خانه و رند بازی همکار .... !!

ماجرای بیوه مش رمضون ... !!

و ......


 سخنی با خوانندگان ....

یه وبلاگ جالب ...

امروز که سرگرم خواندن کامنت های شما عزیزان بودم ، دختر عزيزم مريم من رو به وبلاگ اش دعوت كرد .. راستش رو بخواهيد من بار ها به پايگاه هاي ناسا در آمريكا رفته بودم .. و از نزديك تمرينات آن ها رو ديده بودم .. اما اصلآ نمي دونستم ان ها چه جوري مي خوابند !!؟ مريم عزيز با نوشته خوب خود اين نكته رو به من آموخت .. بد نيست شما هم هر از گاهي به وب او سري بزنيد . نام وبلاگ او كيهانورد است

http://www.comet63.blogfa.com/


تشكر از يه دوست ...

دوست عزيزي به نام حميد من رو شرمنده كرده و با طراحي اين دو لوگو واقعآ خجالت ام داده است . بدينوسيله از ايشون تشكر و قدرداني مي كنم

yd2lhmbwj9yc2c3pw3v6.jpg

 9nciqr2ioln28qxe6dme.jpg


سفر به سلامت ....

ديروز در كامنت ها مطلع شدم پسر عزيزم جناب كدخدايي عازم سفر زيارتي است .. ضمن آرزوي قبولي زيارت اين دوست نازنين .. اميدوارم هر چه زودتر به سلامت به وطن عزيز ايران برگرده ...

لینک باکس ...

از دیروز به دعوت وبلاگ عشق پرواز لینک باکس جالبی در انتهای وبلاگ ام افزوده شد .. این لینک اغلب مجموعه های پروازی رو در خود جای داده است .. برای مشاهده خبرهای هوانوردی به انتهای وبلاگ ام مراجعه فرمایید

تشكر ويژه .........

بدينوسيله از تمام عزيزاني كه براي بهبود مادر فريده عزيز و گرامي دعا كرده و ايشان به منزل مراجعت فرموده قلبآ تشكر و قدرداني مي كنم .. اميدوارم اين بانوي نازنين سايه مادر مهربانش بالاي سرش باشد در ضمن ار همه عزيزاني كه ابراز ناراحتي و همدردي با بيماري اخيرم فرمودند ، واقعآ تشكر كرده و به اطلاع مي رسونم .. به جز شما ياران همدل و صميمي و دخترم ، هيچ كس از ييماري ام خبر ندارد .. من حتي از همسر و فرزندم آرش هم پنهان كرده ام .. شايد چند روزي قادر به پاسخ گويي كامنت ها نباشم . لذا از حالا از همه عذر خواهي مي كنم .. ضمنآ از همه خوانندگان به خاطر درج تکراری دوبخش انگليسي و ادبيات پرواز عذر خواهي مي كنم .. ظاهرآ من زود تر از موعد مطلب جديد رو منتشر كردم به هر حال از همكاران عزيزم آقاي صادقي و خانم دامون نازنين هم پوزش مي خواهم

یا حق ...

- تعداد بازديد
  • 3766
  • مرتبه

    نظرات

    عالي بود كاپيتان!
    پاسخ
    رضا جان خيلي ممنون
    معلوم است كجايي ؟
    نگرانت بودم رضا جان
    بازم به من سر بزن

    بنام خداوند يزدان پاك

    استاد عزيزم سلام
    نمي دونم چگونه برايتان بنويسم ولي هروقت نام شهيد ستاري،ياسيني و همراهان عزيزشون رو در جايي مي بينم يا مي‌خوانم بي اختيار گريه‌ام مي گيرده ، آخه من عاشق شهيد ستاري بودم و بي نهايت به او علاقه داشتم ، او مردي بود ازديار مردان مرد ، دلسوخته‌اي بود كه اگر بالاترين درجات نظامي و سياسي را نيز به او مي‌داديد باز هم همون منصور ستاري بود و بس ، به هرحال امروز ما ديگر از داشتن او وياران دليرش محروميم ، خداوندروح پر فتوحشان را شاد و مقامشان را متعالي گرداند ما فقط مي توانيم بگوئيم :

    خوشا رفتند رفتند جا نماندند
    مثل ما بيچارگان اينجا نماندند
    خوشا رفتند آن مردان آسماني
    شدند آخر هم همانها جاوداني
    خوشا رفتند ياران خميني
    شدند آخر همانها هم حسيني

    من را ببخشيد شاعري بلند نيستم و شايد وزن و قافيه را در شعرم رعايت نكردم ولي واقعاً از دل گفتم ، اميدوارم بر دل نشيند

    حق نگهدارتان - علي كدخدايي
    پاسخ
    علي جان عزيزم .. حق باشماست . واقعآ روحشان شاد .. او منشآ كار هاي خير فراواني براي عزت و سربلندي نيروي هوايي انجام داد
    چقدر انسان خاكي و بي غل و غش بود .. افسوس من دير شناختمش ..
    و به قول شما چه زود رفت
    از شعر زيبا و دلنشين ات ممنونم
    خيلي عالي بود ... همه چيزش درست بود و به دل مي نشست
    خيلي ممنون از كامنتي كه گذاشتي
    پايدار باشي

    سلام جناب مدرسی

    از حضورتان چند تا سوال داشتم؛ اولا آیا در باره پست قبلی‌ هنوز حاضر به بحث هستین؟ اگر مایل باشین برای روش شدن ذهن خوانندگان جوانتون این مطلب را بیشتر باز کنیم؟ می‌خواستم تعریف شما را از کلمه خیانت بدونم؟ بعد از دریافت جوابتون سوالات دیگرم را مطرح می‌کنم.

    دوما شما در این پست از فراموش شدن بعضی‌ روسوم در نیروهای نظامی ایران گله کردین ولی‌ خودتون هم شاید ناخداه گاه مروج همین نو اندیشه شدین. وقتی‌ که به جای خطاب کردن همکارتان با درجهٔ نظامی از ان تنها بنام حاجی یاد می‌کنید، از کسی‌ که به قول خودتون از بهترین افسرن و خلبانان این مملکت بوده دیگه نباید انتظار داشته باشید که بقیه، مقرراتی که در تمام ارتشها مدون شده هست را رعایت کنن!!.می‌خواستم نظرتان را در این باره بدونم؟
    و ثالثا، بر اساس اطلاعات من که شاید درست هم نباشه هیچ وقت، مخصوصا در زمان جنگ فرمانده نیرو چه زمینی‌ یا هوای و غیره نمیتواند در آن واحد به همراه معاونین خودش به ماموریت بره ان هم در یک هواپیما، اگه این نظر درسته چرا در مورد تیمسار شهید ستاری این موضوع صدق نکرده؟

    با سپاس،

    Ari
    پاسخ
    دوست عزيز .. در مورد واژه خيانت بحث كردن اصلآ فايده نداره .. چون چه شما حرف و نظر خودتون رو ثابت كنيد يا من ، بيش از سي سال از آن گذشته .. نه من آن جواني هستم كه بخواهم با كلمات دلنشين شما اصلاح بشم .. نه شما سودي مي بري .. ولي براي اين كه لااقل پاسخي داده باشم .. شما وقتي دقيقآ ندوني من در آن زمان با همسرم چه قول قرار هايي داشتم و حتي مكتوب هم كرده بودم كل بحث بي فايده است ... يه اشكال در بحث است كه از قلم افتاده بود و آن شغل دوم من در پارك ارم بود ... براي تفريح نمي رفتم .. دوم اين كه همسرم اهل گردش و پارك نبود ... دست آخر اين كه من خيانت به ان مي گويم كه با زني ديگر همبستر شوم .. ولي حرف زدن و كار كردن رو خيانت نمي دونم به شرطي كه نظر ناپاك هم نداشته باشم
    شما مثل اين كه يك نكته رو فراموش كرده ايد .. انگار من نامه نگاري به نهادي رو كرده و سپس به جاي خطاب كردن عنوان و نام فلان افسر او را با نام حاجي خطاب كرده باشم .. !! نه عزيزم همه دوستان خود رو با اسم كوچك يا حاجي و يا سيد صدا مي كنند .. حتي در همه ان ارتش ها هم كه شما ملاك قرار داديد ، دو دوست وقتي از يك ديگر ياد مي گنند حتي اگه رئيس جمهور امريكا هم باشه ، با اسم كوچك .. بابي ، جك و جو خطاب مي كنند و هيچ اتفاقي نمي افتد .. من اول عنوان و درجه او رو بيان كردم و بعدش وقتي پاي بيان خاطره به صورت تشريح زنده رسيد .. من نمي توانم كه دم به دقيقه هر خط او را جناب سرهنگ خلبان صداش كنم .. ديگه اون خاطره طراوت و جذابيت اش رو از دست مي دهد .. من در باره دوست خود در يك ماجرايي كه ساختار روايي داره او را حاج آقا صدا كردم .. هيچ ربطي هم به ارتش هاي جهان و قوانين نداره اگه فكر مي كني داره .. دوست داري عذر خواهي بكنم .. و به دست و پاي شما بيفتم .. آن گاه راضي مي شوي
    دوست عزيز كله سحر ... مي خواهي محاكمه ام كني .. ؟ روي مرده هفت تير مي كشي .. !!!؟ از لحن كامنت شما مشخص است كه به قول قديمي ها از دنده چپ بلند شدي .. !! بابا اصلآ غلط كردم بحث سي سال پيش رو به ميان اوردم .. حالا از خير سوالات ديگرت مي گذري .. ما تسليم ..
    در مورد اين كه چرا فرمانده نيروي هوايي مقررات رو زير پا گذاشته است .. بهتره از خودش بپرسي .. من مسئول اين عمل نيستم

    با خواندن كامنت شما احساس مي كنم .. مي خواهي من رو محاكمه كرده و سپس بر جنازه من فاتحانه لبخند بزني ... به همين دليل عرض مي كنم .. در مورد واژه خيانت .. راستش اصلآ من اشتباه كردم . حق با شماست . من اصلآ. اين مسايل رو نمي دونم ..
    در مورد حاجي خطاب كردن دوستم .. غلط كرده از اين به بعد براي حفظ و ترويج ارتش هاي جهان همه رو با نام و نشان و درجات نظامي خطاب خواهم كرد .. حتي اگر مجبور بشم در هر سطر سه بار نام او را به كار گيرم
    در باره شهيد ستاري هم .. من واقعآ اشتباه كردم همه رو در يك طياره سوار كردم
    شما به بزرگي خودت من رو ببخش ،

    سلام عمو جون بهروز
    خیلی خیلی خیلی ... ممنونم که به من سر زدید حتما سعی می کنم نکاتی رو که نوشتید رعایت کنم . خیلی نیاز داشتم یه آدم باسواد و باتجربه راهنمایی ام کنه . واقعا از این که شما رو پیدا کردم خیلی خوشحالم . ان شاء الله حالتون بهتر بشه .
    قربونتون برم...
    یا علی
    پاسخ
    دختر عزيز و نازنينم .. خدا نكنه عزيزم .. دشمنت قربونت بره
    دخترم من كوچك تر از اين حرف ها و صفات هستم كه شما مي فرماييد
    من صادقانه هر كاري از دستم بر آيد براي شما دختر گلم انجام خواهم داد
    اميدوارم با دعاي خير شما عزيزان بزرگوار هر چه زودتر حالم خوب شده و در خدمت همه ياران همدل و صميمي باشم
    خدا پشت و پناهت

    آقای مدرسی بزرگ
    سلام
    تلفنتون چرا خاموشه. مردم من از نگرانی. کارها هم باید انجام بشه. در اولین فرصت تماس بگیرید.
    قربان شما
    آرمان
    پاسخ
    آرمان جان عزيز و گرامي
    من مخلص شما بوده و هستم و مانند فرزندم دوستت دارم
    راستش رو بخواهي شرايط روحي من در شرايطي نيست كه وارد كارهاي تجاري و حتي كار معمولي بشم ..
    نكته مهم كه خيلي براي من سخت است .. از وقتي كه فهميدم شما و كاپيتان راه تون از هم جداست و من در اين مدت سعي كردم اسپانسرهايي هر چند ناموفق براي پروژه هاي مشترك شما پيدا كنم .. از خودم و از هر چه تجارت است متنفر شده ام . من حتي به تلفن هاي كاپيتان هم با شرمندگي پاسخ نمي دهم .. دوست ندارم در مسايلي كه نه در حد دانش و سواد من است .. و نه در جريان هستم دخالت نمايم ... حضرت عباسي فكر مي كردم براي يك پروژه دوندگي مي كنم .. اما چون راه ها جداست ...و با هر دوي شما دوست هستم .. ترجيح مي دهم در اين ماجرا كنار كشيده و آرزوي موفقيت براي هر دو شما بزرگواران را بكنم
    اميدوارم بعد از اين كه كار ها بر وقف مراد هر دو شما بزرگوران انجام شد .. از شنيدن خبر موفقيت تون شادماني كنم ... فعلآ به دليل بيماري موبايل رو خاموش كرده ام .. و شايد تا چند روز ديگه هم راهي مشهد شوم

    عمو سلام
    باور كنيد من خودم مردم وقتي اين نوشته رو خوندم ...اينقدر خجالت كشيدم.........خدا بيامرزتش بيچاره..دلم خيلي سوخت...بابا شما بايد سريع خانمها رو توجيه مي كردين..تا اين بابا ضايع نشه...ولي آخر خنده بوده ها
    پاسخ
    بله همون موقع ما به خانم ها گفتم تقصير من بوده و چند بار الكي وارد اتاق شده و وانمود كردم شما ها درايد تشريف مي آوريد .. ولي اون بنده خدا چون اهل شوخي نبوده و براي نخستين بار اين كار رو كرده بود .. خيلي ناراحت و شرمسار بود .. البته كاري كرديم تا فراموش كنه ..
    موفق باشي

    | م

    بنام خداوند بخشنده و مهربان

    استاد عزيزم جناب مدرسي
    جداً وقتي جوابيه شما را به آقاي خواجه نظام خوندم داشتم از خنده منفجر مي شدم خيلي با حال بود ، ولي خدايش وقتي چهره شما رو تو ذهنم تجسم كردم ، ديدم جدي جدي خيلي خطر ناك و عصباني شديد ولي بازهم ته دلتون راضي به نوشتن اين گونه پاسخ نبوديد ، خوب به هر حال هر چند وقت يكباري بايد يكي از حضرات يه حالي به شما و ما بدهند ديگه اين هم جوابشون ، ولي شما از اين چشم ببينيد و از اون چشم درش كنيد بره پي كارش (منظور يك گوش درو يك گوش دروازه است كه اينگونه تحريفش كردم) اين دوست عزيز هم منظوري نداشته شما اونو ببخشيد كه اينگونه سخن گفت به هرحال به نظر بنده از تازه واردهاي به اين سايت است و آداب ادب رو رعايت نكرده .

    قربان شما - علي كدخدايي
    پاسخ
    علي جان عزيز و نازنين
    راستش من تا خود صبح بيدار بوده و روي اين مطلب كار مي كردم .. قبل از خوابيدن سعي كردم به چند كامنت پاسخ دهم كه دومين كامنت هم مربوط يه شما بود ... اما وقتي نوشته اين عزيز رو خواندم حسي به من گفت كه قصد جنجال داره .. سه بار با سه نوع توضيح متفاوت پاسخ او را نوشته و منتشر كرده و هي دوباره پشيمان شده و مجددآ با لحن ديگري نوشتم
    مي گه چرا حاجي خطاب مي كني .. چرا گله از عناوين درجه كه مي كني خودت فلان .. من كجا گله كردم ... ؟ من خواهش كردم چون بازنشسته شده ام ديگه به كار بردن الفاظ نظامي صحيح نمي باشه ... بعد مي گه چرا حاجي خطاب مي كني .. يا خيانت چي است بگو تا بحث كنيم .. باباجان اون پست بسته شد رفت .. ده روز آپ نشده بود .. هر حرفي داشتي همان موقع مي زدي .. و اين كه چرا تيمسار با معاونانش با هم رفتند ... ؟ به خدا علي جان خيلي داغون هستم .. حوصله هيچ كس و هيچ چيز رو ندارم ... از خودم هم فراري هستم .. شايد تا چند روز ديگه زدم به جاده و رفتم زيارت .. تا خدا چه بخواهد
    ببخشيد ناراحت ات كردم

    جناب مدرسي
    واقعا" خسته نباشيد
    واقعا" عالي و جذاب بود. شما طوري مطالب رو مينويسيد كه ما با خوندن انهااحساس ميكنيم كه انگار در آن لحظات ما هم حضور داريم.و ميبينيم كه چه ميگذرد.من بشخصه از قدرت تجسم گرائي و نويسندگي شما دوست عزيز لذت ميبرم .
    ضمنا" اقتضاي چنين روزهائي و درچنين ماموريتهائي كه انسان خصوصا"در غربت باشد لازم است كه همراه باخوشي و خرمي و با شادي كردن طي شود.و الا انسان دچار افسردگي ميشود. فكر نميكنم هيچ دين و آئيني مخالف شاد بودن باشد مگر افراد متظاهر سوءاستفاده گر و متحجرالفكر و عقب مانده!
    مسرور باشيد.
    پاسخ
    محمود عزيز و گرامي
    واقعآ خوشحالم كه از نوشته هاي حقير لذت مي بريد .. تمام سعي من اين است بخشي از گذشته رو تجسم كنم ... و با عشق اين كار رو انجام مي دهم .. واقعآ ممنون كه پسنديدي
    بله دوست عزيز درست اشاره كردي .. ما در آن شرايط بايد خودمون رو شاد و سر زنده نشان مي داديم .. ولي خب به احترام جناب جمشيدي ابتدا كمي ملاحظه كاري شد .. حتي در پرواز .. ولي خدا بيامرز متوجه شد كه ما يه طوريمون مي شه .. و دستور داد راحت باشيد .. اخه شنيده بود كه ما هميشه در پرواز ها و ماموريت هاي جنگي شوخي مي كنيم .. و نمي خواست اعتقاداتش سبب دلتنگي ما شود .. واقعآ خدا رحمتش كنه .. بسيار انسان شريفي بود ..
    حتي در يك لحظه حوگير شده و خواست او هم شوخي كند كه اين گونه شد .. واقعآ من هيچ گاه چهره ايشان و شكلكي كه موقع پريدن وسط اتاق انجام داد رو فراموش نمي كنم
    از شما ممنونم
    شاد و پيروز باشيد

    salam
    be amo behroze gole goldonie khodam?amo jan halet khobe?qalbet chetore?
    behtare?
    amo jan dishab vasat doa kardam ke qalbet dige hich moqe moshkel peyda nakone az matlabi k neveshte bodi kheili lezat bordam kheili kheili qashang bod dastet dard nakone khaste nabashi
    kheili shoma lotf darike in matalebo minevisi va dele maro shad mikoni shado piroz bashi amo behroz dar panahe haq ya ali
    پاسخ
    آرمين جان شرمنده پسرم كه اول متوجه نشدم شما كامنت گذاشتي .. آخه كلي كامنت هاي خارجي تبليغاتي هر روز در سايت قرار مي گيره كه گاهي همه رو پاك كرده و گاهي اوقات هم دلم براي نويسندگان آن ها كه همه شون خارجي هستند مي سوزه و همه رو با هم آپ مي كنم .. در اين ميان ممكنه بعضي از كامنت هاي دوستان خودمون هم كه با فونت لاتين نوشته باشه در ميان آن ها باشه كه من ندانسته پاك يا منتشر كرده و شرمنده مي شوم .. الان هم در سايت ديدم كامنت شما رو منتشر كرده بدون اين كه پاسخي داده باشم
    رامين عزيزم .. من از شما به خازر دعاهايي كه در حق من كردي سپاسگزارم .. واقعآ به لطف همين دعا ها سر پا مانده ام
    من هم دعا مي كنم كه شرمنده دوستان با محبتي مثل شما ياران نباشم
    شاد و پايدار باشيد

    سلام جناب مدرسی . اصلا دوست ندارم از بیماری باهاتون صحبت کنم . باور می کنید اگه بگم بعد از مدتها از ته دل خندیدم واقعا اشکم در اومد خصوصا بار دوم که جدی جدی خانمهای مهماندار به دعوت شما پاسخ مثب دادند . بیش از انداره لذت بردم . قلم فوق العاده ایی دارید . واقعا در رابطه با شما باید گفت یاد باد آن روزگاران یاد باد . به راستی که حیف کسانی مثل شهید ستاری , شهید یاسینی و جناب سرهنگ جمشیدی که به این راحتی از دستشون دادیم . این چند روزه منتظر جواب نهایی سرمایه گذار هستیم خیلی تو فکرم اما شما با این بیان زیبایتان حسابی به من انرژی مثبت دادین . راست گفتند که مردان آسمان مردانی دگرند .

    زنده باد .
    پاسخ
    پسر عزيز و نازنينم ..
    خوشحالم كه باعث خنده اي بر لبان زيباي شما شدم
    بامداد جان واقعآ راست مي گي .. حيف از اين بزرگ مردان .. واقعآ صد افسوس كه آن ها ديگه بين ما نيستند
    از اين كه از قلم من تعريف كردي خوشحالم .. راستش قلم من زيبا نيست بلكه اين خاطرات دلنشين هستند كه به پاي نگارش من تمام مي شود
    بامداد جان دعا مي كنم تا كار شما جوان ها خوب پيش بره ... راستش من چند روزي بود كه شماره شما رو گم كرده بودم .. مي خواستم تلفني با شما حرف بزنم .. به هر حال اگه يه بار ديگه تلفن ات رو در كامنت بنويسي ، آن را منتشر نخواهم كرد
    موفق باشي

    با سلام...
    با تشکر از مطالب جذاب و آموزنده چه اخلاقي و چه علمي و ...
    هر روز اين سايت را چک مي کنم که مبادا مطلب جديد بنويسيد و من همان روز نخوانم ...
    اگر ايميل نمگذارم به خاطر آن است که مزاحم شما نباشم ...
    از طريق مطالعه پاسخ به ايميل دوستان از اوضاع و احوال شما دورا دور آگاه مي شوم ...
    ببخشيد اين پيشنهاد را مي نويسم ، اگر پاسخ ايميل هاي دوستان را کوتاه و مختصر تر بنويسيد زمان و انرژي بيشتري خواهيد داشت ...
    با تشکر مجدد ...
    دعاگوي شما و همه دوستان ...
    رضا از کرج
    پاسخ
    رضا جان نازنين .. خيلي ممنون عزيزم كه از مطالب تعريف مي كني ..
    اين واقعآ لطف پروردگار و عشق به شما ياران است نه چيز ديگري ... عزيزم شما خيلي به بنده لطف داري .. حق باشماست گاهي ساعت ها فقط به پاسخ گويي به يك اي ميل مي گذرد .. خوب تشخيص دادي
    رضا جان برات آرزوي شادي توام با موفقيت مي كنم
    پايدار باشي

    سلام.کاپیتان عزیز، آخرین پست پدرم در نیروی هوایی، فرماندهی گردان VIP بود. بعد از بازنشستگی ایشان، که خود ماجرایی داشت و قبول نمیکردند و ... بعد گذشت مدت کوتاهی این واقعه (سقوط فالکون) رخ داد. کاش پدر بود و ....
    آقای مدرسی، فکر نمیکردم بتونم بعد ایشون حتی مطالب شما رو بخونم.
    من خاطرات زیادی با C 130 دارم. از زمانی که در پایگاه شیراز بودیم و با C 130 به تهران میآمدیم. بعضی وقتها هواپیما پر بود از مجروح یا از تابوت.
    و من همیشه با پدر پیش خلبان بودیم. شاید باورتان نشود ولی همان موقع من در آسمان جای کمک خلبان نشستم. اتفاقی که برای بچه هایی مثل من خیلی کم می افتاد.
    کاپیتان بابا خیلی حیف شد که رفت. خیلی زود بود و خیلی سخته.
    نمیدونم چه باید کنم.
    پاسخ
    بابك عزيزم ... واقعآ غمگين و متآثر شدم كه عزيز بزرگوار و زحمتكش از بين ما رفت ..
    ولي بابك جان اين شتري است كه جلوي خانه همه مي خوابد .. همه رفتني هستيم .. خوشا به سعادت بابا ي عزيزت كه با دست پر و خدمت به خلق خدا رفت .. اين خيلي مهم است
    اصلآ ناراحت نباش .. البته حق داري .. خيلي سخت است جاي بزرگ مردي چون پدر شما رو خالي ديدن .. ولي خب به خالق خود پيوست .. از اين كه با سي - 130 مسافرت مي رفتي خوشحالم .. بله تو كابين خيلي لذت بخش تر از پائين است .. احساس شما رو وقتي روي صندلي كمك خلبان نشستي رو درك مي كنم .. خيلي لذت بخش و سراسر هيجان است
    آن هم هواپيماي با ابهت سي - 130
    روح پدر بزرگوارت شاد

    عمو سلام.
    من كه مُردم از دلتنگي. انشالاه حالتون خوب باشه. اتفاقاً من توجهم به اون دستمال گردن قرمز جلب شده بود.
    عموي خوش تيپ. مطلب خيلي خوبه و هيچ سفيدي كه گفتيد در جايي نيافتاده ولي هيچ لينكي در كار نيست.
    در مورد ماشين ها صحبت مي كرديم. خوبه بگم همسايه ما كاپريس تخم مرغي داره. از همون كاپريسا كه تو امريكا پليس ها دارند:
    http://www.capricecars.com/images/643_oh_no_its_the_cops.jpg

    http://www.snowmobileforum.com/attachments/members-garage/1965d1123549504-update-cars-matt-s-caprice.jpg

    هر وقت از كنارش رد مي شم كلي دلم مي سوزه كه چرا اين ماشين افتاده گوشه خيابون و داره خاك مي خوره. فقط ماهي 1 با به سرو گوشش دست مي كشه. و هفته اي 1 بار هم 1 متر جابجا مي كنه.
    ببخشيد زياد شد.
    يا علي
    پاسخ
    امير جان عزيز و نازنين
    اگه بدوني چقدر شرمنده محبت هاي شما شده ام
    شرايط ام طوري نيست كه با دوستان ديدار و حتي گفت و گو داشته باشم .. قصد دارم بزنم بيرون .. فعلآ خيلي به هم ريخته هستم .. خيلي دلم مي خواهد ببينمت .. ولي انشاللله بعدآ
    در مورد اين ماشين زيبا .. حق باشماست .. هر زيبايي يك تاريخ مصرف داره .. دوره اقتدار اين ماشين ها در خود آمريكا هم به سر آمده است
    شايد هم صاحب اش دلش گرفته و مثل من بي هدف شده است
    ماشين من هم هر يك هفته يك بار يك تكاني عقب جلو مي خوره تا لاستيك هاي نوي ان نپوسد .. همان گونه كه دل من پوسيده است ...
    به اميد خدا هر چه زودتر به شرايط عادي برگشته و با دوستان ديدار خواهم كرد
    پايدار باشي

    سلام جناب مدرسی
    فکر کنم در سانحه دردناک اصفهان شهید اردستانی هم حضور داشتند که ایکاش اشاره ای هم به این اعجوبه و نابغه پروازی مینمودید و در پاسخ به آن دوست عزیزی که فرموده بودند چرا همه فرماندهان در آن پرواز حضور داشتند ، اگر اشتباه نکنم یک مراسم فارغ التحصیلی در دانشگاه پرواز اصفهان بود که باید افراد مسئول با سمتهای مختلف در آن حضور میافتند و نکته دیگر اگر اشتباه نکنم قانون عدم پرواز شخصیتهای VIP در یک پرواز شامل نیروهای نظامی نمیشود
    انشاالله موفق باشید
    پاسخ
    جناب جعفري عزيز ..
    از اين كه اين همه دقت نظر داريد از شما قلبآ تشكر و قدرداني مي كنم
    در ضمن به عرض مي رسانم اگه دقت فرموده باشيد عرض كردم در مورد اين حادثه در يك پست مستقل اطلاع رساني خواهم كرد
    دوست عزيز .. من حق رو به شما مي دهم .. ولي قبول بفرماييد من حتي نام دوست خود حاج آقا جمشيدي رو فراموش كرده بودم .. !! و قصد داشتم با تماس منزل شهيد ياسيني از فرزندان ايشان نام خلبان آن حادثه رو سوال كنم .. يا اين كه فقط به ذكر حاج آقا خلاصه اش كنم .. پس مي بينيد كه افكار من مخدوش است .. و دچار آلرايمر شده ام .. تمام خاطراتي كه در اين سايت نوشتم ، موضوعات اش اتفاقي يادم آمده و حتي مجبور شده ام يك مطلب كامل رو صرفنظر كرده و سريع پست ديگري را بازنويسي كنم تا از يادم نره ..
    بله خيلي خوب بود از ساير شهداي آن هواپيما هم يادي مي كردم .. من از شش نفر گروه پروازي دو نفر رو به زور يادم آمد .. و شش نفر هم از امراي ارتش بودند .. ان ها از كيش به تهران مي رفتند كه سر راه براي شركت در مراسمي توقف كرده و ساعت 8:40 دقيقه بعد از ظهر به دليل افت پرشرايز مجبور به برگشت مي شود كه دچار سانحه مي شود ...
    به هر حال از شما ممنون و سپاسگزارم

    راستي
    همون طور كه مي دونيد دانشگاه من كرج است، آزادگان، كه با جهانشهر فاصله ندارد.
    اگر حوصله داريد با من تماس بگيريد براي قرار.
    من 6 صبح ميام بيرون براي دانشگاه.
    بعد هم اگر كه نه، حوصله نداريد، يا اينكه كاري داريد، قربونتون بشم، بفرماييد.
    ياعلي
    پاسخ
    امير جان در محبت و دلسوزي شما ذره اي ك و ترديد ندارم
    راستش رو بخواهي مشكل بزرگ من در حال حاضر .. بيدار ماندن در شب و خوابيدن به زور دارو در روز است
    از زماني كه دكتر براي من استراحت تجويز كرد .. من روزها اغلب خواب هستم .. و شب ها چون دامادم به منزل برمي گردد و لپ تاپ اش رو از او مي گيرم .. براي پاسخ به كامنت ها و گاهي اي ميل ها يا نگارش و مطالعه كار هايم شب ها رو مانند خفاش شب بيدارم .. ولي حوصله ام از اين وضعيت سر آمده و قصد دارم طوري برنامه ريزي كنم كه سيستم خواب ام تغير يافته و من بتونم يك سفر به مشهدي بروم
    به هر حال قبل از عزيمت حتمآ به شما زنگ خواهم زد .. فعلآ موبايلم هم در محاق قرنطينه گرفتار شده است
    پايدار باشي

    سلام استاد عزیزم. خوب هستید الحمدلله؟ خب خداروشکر. استاد اینقدر خندیدم که دلم درد گرفته خیلی باحال بود خیلی قشنگ بود مخصوصا سر اون شوخی که شما با بچه های نیروهوایی داشتید همون جایی که شهید جمشیدی بنده خدا میخواست مثلا یه شوخی بکنه با شما اون حرکت رو انجام داد. چقدر من سر اونجا خندیدم خیلی باحال تعریف کردید. بمیرم الهی برای مظلومیت شهید جمشیدی. همین چند وقت پیش که من رفته بودم مشهد رفتیم هتل آزادی بانک صادرات. خواهرم بازرس بانک صادراته به خاطر همین هتل برای ما مجانی دروومد. هتلشم بد نبود سه ستاره بود ولی به پای هتل قصر و هتل هما نمیرسید. خلاصه سرتونو درنیارم منو پسر خاله مو برادرم اینقدر شلوغ بازی و مجرد بازی درووردیم که پذیرش هتل بهمون هشدار داد سریعتر هتل رو تخلیه کنید. وقتی داستان شمارو شنیدم که آواز میخوندن بچه های نیروهوایی یاد شلوغ بازیه خودمون افتادم توو مشهد.

    خلاصه بگم استاد عزیزم که خیلی خیلی خیلی حال کردم با این خاطره بسیار زیبا.

    استاد راستی ایمیل منو دیدید براتون فرستادم عکس خودمو؟

    انشاالله همیشه سلامت و خوش و خندان و بانشاط باشید زیر سایه امیرالمومنین علی علیه السلام.
    پاسخ
    محمد رضا جان عزيزم .. خيلي خوشحالم كه سبب نقش بستن گل خنده روي لبان زيباي شما دوست خوب و عزيزم شدم
    پسرم اگه آدرس سايت خودت رو نمي نوشتي ، نمي دونستم كدوم محمد رضا هستي ؟ الحمدالله تا دلت بخواد ما خواننده خوب به نام محمد رضا داريم .. پسرم اي ميل شما رو نديدم .. ولي سعي مي كنم امشب پيداش كنم
    از خاطره مشهد شما هم كلي لذت بردم .. و حسابي تونستم تجسم كنم ..
    از قول من به خواهر عزيزت و دوستان نازنين ات سلام بنده رو برسون
    خيلي دوستت دارم

    سلام خدمت سرباز وطن
    خواهش می کنم که به من نگویید که این واژه سرباز وطن را خدمتتون نگویم. چون خوداتان
    بهتر می دانیید از امیر(تیمسار) فرماندهی تا سرباز عادی سرباز وطن محسوب می شوند. چقدر از این راه دور من را هوایی زیارت علی ابن موسی الرضا (ع) کردید. سلام مرا به ایشان برسانیید و اگر کانال با خدا برقرار شد(ایمان دارم کانال شما با خدا زود برقرار
    می شه) . مرا مرا مرا مرا از دعای خیر بابت همون موضوع که می دانیید فراموش نکنید.
    امیدوارم که شما هم شفای خود را از ایشان بگییریید و من هم انشا الله به آن کسی که
    همه وجودم است برسم. و از همه مهمتر جفتمان آخر و عاقبت به خیر و فرزندان شایسته ای پیدا کنیم.
    ضمنا ما را هم از نتیجه آزمایشات خود بی خبر نسازید.
    یا حق
    پاسخ
    پسر عزيزم نادر جان نازنين
    شما پسر عزيز و بزرگوارم هر گونه كه مايل هستي مي توني مرا خطاب كني .. من با واژه سرباز وطن مشكل ندارم ... ولي قبول كن بعضي از همكاران كه بر حسب اتفاق گذرشون به سايت من مي افتد ، از اين كه مي بينند سال ها بعد از بازنشستگي هنوز هم با القاب و درجات نظامي دوستان خطابم مي كنند ، پيش خود فكر مي كنند كه من از ياران جوان چنين درخواستي كرده ام .. در حالي كه من خود رو همون سرباز وطن مي دانم ...
    مي دونم دلت هواي حرم امام رضا ع رو كرده است .. خود حضرت فرموده از هر نقطه اي كه هستيد ، زيارت نامه بخوانيد و دل خود رو همراهم كنيد .. قبول است .. البته مي دوني اول زيارت خواهر بزرگوارشون حضرت معصومه رو توصيه فرموده است ...
    اي كاش لياقت ارتباط با خداوند و ائمه اطهار ع رو داشته باشم
    ولي به هر حال من بنده سراپا تقصير حتمآ شما و همه جوون ها رو دعا مي كنم
    در مورد پاسخ آزمايش حتمآ خبر خواهم داد ...

    سلام اقای مدرسی این پست خیلی باحال بود کلی خندیدم-در مورد دستگاه اون امریکایی ها می خواستم بپرسم یعنی اونا اون موقع جی-پی-اس داشتند در مورد پست قبلی هم می خوام بگم خوشبحالتون و افرین به این دوستی سالم
    موید باشید
    پاسخ
    رضا جان عزيز و نازنين
    خوشحالم كه از مطلب خوشت اومده است
    در مورد اون آمريكايي ها .. راستش خودم هم تعجب كردم .. بله اين گونه كه شما مي گوييد حتمآ جي پي اس داشته است
    يك نكته در باره تكنولوژي هاي پيشرفته بگم .. در امريكا شاهد بودم وقتي براي نخستين بار دستگاه و يا تكنولوژي خاصي اختراع يا توليد مي شه ... مدت ها حتي سال ها به صورت آزمايشي در افراد و مردم مي دهند .. يادمه يك نوع دوربين عكسبرداري پولارويد تازه در آمريكا اختراع شده بود .. هر جا مي رفتيم ، فروشگاه ها مجاني از ما عكس مي انداختند .. تا كيفيت دوربين رو بسنجند
    سال ها بعد من ديدم آن نوع دوربين همه گير شده و در بازار پيدا شد
    خب در مورد جي پي اس هم همين فكر رو مي كنم .. آن ها ادم هاي عادي نبودند .. با چشم خودم ديدم كه هدينگ ما رو در دستگاه كوچك خود رديابي مي كرد و دقيقآ ساير مختصات جغرافيايي رو هم متوجه مي شد .. اون زمان اصلآ بحث اين فن آوري هاي ناوبري نبود .. خب حالا اين همه گسترده شده و كاربردش عموميت يافته است
    پايدار باشي

    نفست گرم! قلمت پر جوهر! خانواده ات سلامت! دوستانت افزون باد!
    خیلی دوست داریم خلبان!
    پاسخ
    فرخ عزيز و نازنين
    خيلي بنده رو با الفاظ زيباي خود شرمنده فرموديد
    من مخلص شما دوست عزيز و فرهيخته ام هستم
    شاد و پايدار باشيد

    سلام عمو بهروز
    آیا نام کامل دوست شهیدتان "امیر حسین جمشیدی" است؟

    در انتهای لینک زیر دیدم
    http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1313589

    موفق و سلامت باشید
    پاسخ بله احسان جان .. خيلي ممنون كه به يادم انداختي .. خوشحال شدم كه شهيد جمشيدي رو سرتيپ تلقي كرده و جناب جم منش نازنين هم به درجه سرهنگي ارتقاء يافته است .. روحشان شاد .. من نمي دونستم جناب رزاقي هم در اين هواپيما بوده است .. واي چه افراد شريف و بزرگواري به شهادت رسيدند روحشان شاد
    احسان جان خيلي ممنون كه اسم سرتيپ خلبان امير حسين جمشيدي رو به من ياد آوري كردي
    پايدار باشي

    سلام عمو مدرسي
    مطلب خيلي جالبي بود .
    مي خواستم بدونم اين قضيه چه سالي اتفاق افتاد و اون خانمها كي بودند؟
    ضمناً قرار ديدار با شما به كجا رسيد و مي تونيم اميدوار به ديدن شما باشيم ؟
    ممنون
    پاسخ
    علي جان عزيزم .. خيلي ممنون كه از مطلب خوشت اومده است
    راستش رو بخواهي سال اون رو دقيقآ يادم نيست .. اون زمان خدا بيامرز سرتيپ خلبان امير حسين جمشيدي ، درجه سرواني داشت .
    در مورد خانم ها كه توضيح دادم علي جان گل .. !! عرض كردم كه دو نفر خانم ميهماندار هواپيماي ما بودند
    خداي ناكرده زبونم لال ما كه خانم هاي غريبه رو به اتاق مون نمي برديم ..
    يعني شما چنين فكري رو ما كردي !!؟
    درسته گفتيم شيطون بوديم .. ولي بلانسبت بي حيا كه نبوديم
    حرمت خود و لباسي كه بر تن داشتيم هميشه حفظ مي كرديم
    به هر جهت ... در باره ديدار علي جان نازنين .. اگه يه خورده حال و روزم بهتر بشه و هيچ راهي به نظرمون نرسيد ... نهايتآ هفته اي ده - دوازده نفر رو هماهنگ مي كنم كه آخر هفته در كلبه سربازي خودم از ياران همدل پذيرايي و ديدار داشته باشيم
    تا خدا چه بخواهد
    موفق و منصور باشي

    سلام عمو جان. حالتون خوبه؟ امیدوارم که هر چه سریعتر وضعیت روحی و جسمی تون خوب بشه.واقعا این ناراحتی روحی یا افسردگی که به سراغ آدمی بیاد خیلی سخته از هر دردی بد تره من خودم افسرده شدم یکبار واقعا که سخته خیلی سخته.امیوارم که شما مشکل خاصی نداشته باشید البته فکر نکنم به اندازه من و زیاد دچار افسردگی نشدهباشید ولی بازم سخته هر چقدر خفیف باشه.با خوندن خاطرات شما روحیه ام باز شد ممنونم خیلی جالب بود مخصوصا موقعی که حا آقا رو تصور کردم توی اون اتاق چه وضعیتی رو داره.یک ایمیل براتون فرستادم نمیدونم خوندینش یا نه ولی من پاسخی دریافت نکردم البته انتظار ندارم که به این زودی بخونیدش چون حجم دریافتی ایملتون زیاده و خودتون مشکلات زیاد دارید.خلاصه اگر تهران بودم حتما میومدم پیشتون و نمی گذاشتم روحیه تون خراب بشه .همونطور که همسایه ای داریم که همونطور که گفتم بازنشسته نیرو هوایی بوده چند وقت پیش تصادف کرد و ضربه مغزی شد ولی شکر خدا به خیر گذشت بنده خدا نمیتونست بیرون خونه بیاد برای همین توی خونه افسرده شده بود خلاصه بگم خدمتتون که رفتم پهلوش و کمتر از یک هفته حالت روحی اش رو درست کردم و حالا خیلی وضعیتش خوب شده که به من میگه نوید خیلی ممنون چون هیچ کس مثل تو توی درمان افسردگیم موثر نبود چون من خودم قبلا افسرده شدم میدونم با این جور افراد چجوری برخورد کنم.البته ببخشید این حرفهام منم زدن نباشه.انشالله بازم کامنت میزارم براتون ولی اگه تونستید ایمیلمو بخونید.
    ارادتمند شما نوید-چ
    پاسخ
    نويد عزيز و گرامي
    ممنون پسرم كه به فكر بنده هستي
    پسرم .. حق باشماست هيچي مثل تنهايي و افسردگي نيست .. واقعآ كشنده است .. الحمدالله نوه هايم رو كه مي بينم همه مشكلات رو فراموش مي كنم ..
    فعلآ كه ميهمان آن ها هستم ..
    نويد عزيز براي دوست شما واقعآ متآثر شدم ... باز خدا رو شكر كه حالش با كمك و ياري شما بهبود يافت ..
    نويد جان من در كرج فاقد كامپيوتر هستم ... و شب ها با لپ تاپ دامادم ، تازه اگه خودش كار خاصي نداشته باشه كامنت ها رو پاسخ مي دهم .. سرعت اينترنت خيلي پائين است .. و پدر من در مي آيد تا به هر كامنت پاسخ داده و دگمه صفحه را مي زنم ... به همين دليل چند روزي است كه فرصت چك كردن اي ميل ها رو اصلآ نداشتم .. حتي دو روزه لپ تاپ هم مشكل داشت و تمام كامنت ها انباشته شده است
    به من اگه فرصت بدهيد كمي حالم خوب باشه حتمآ در خدمت ياران خواهم بود
    موفق باشي

    سلام ، آقا به نظرم حركت اول كه رفقا رو سر كار گذاشتي خيلي با حال بود ولي حركت دوم كه واقعا اون‌ها رو دعوت كردي به اتاقتون اصلا صحيح نبوده و حتي بايد احتمال مي‌داديد كه دوستاتون فكر كنن كه اين دفعه هم خالي بنديه .
    به هر حال موفق و پيروز باشيد .
    پاسخ
    بله دوست عزيز .. حق باشماست
    خب اون موقع ما جوان بوديم .. و فكرمون به اين چيز ها نمي رسيد ..
    اصلآ هم فكر نمي كردم آن ها چنين واكنشي از خود نشون دهند
    با تشكر از شما

    درود

    پاسخ
    ممنون بامداد جان .. اين بار يادداشت اش كردم

    با سلام خدمت استاد عزيز

    كاپيتان مثل هميشه قشنگ بود مرسي ....
    خيلي جالب بود ... با قلم زيباتون باعث ميشين آدم خودشو در صحنه تصور كنه :)
    پاسخ
    ممنون بهزاد جان عزيزم ... اتفاقآ بعد از نگارش مطلب متوجه شدم در ايام سالگرد سانحه دردناك فوق هم بوده است .. نكته بعدي اين كه من نام كوچك او رو فراموش كرده بودم .. ولي در خبرها خواندم كه مرحوم جمشيدي به درجه سرتيپي بعد از شهادت مفتخر شده است .. واقعآ هر وقت يادم مي آيد انسان هاي بزرگواري چون ايشون و ديگر ياران خوب در بين ما نيستند ، خيلي حالم گرفته مي شود
    موفق و پيروز باشي

    سلام عمو بهروز.چه خبر.در پست های قبلی هر چی خواستم کامنت بذارم نشد.عمو جون با اصرار و التماس های پدرم آخرش به دانشگاه رفتم.هم حسابداری دولتی چمران اهواز و هم آزاد گاز امیدیه.ولی به خاطر فاصله کم امیدیه با بهبهان(45دقیقه) رفتم امیدیه.به خدا بابام دیگه افتاده بود به دست و پام.دیگه خودم روم نمی شد روی بابام رو زمین بندازم.آخه بابام مخالف رفتن به ارتش یا سپاه یا ... است.استدلالش هم اینه که اگه یه اتفاقی افتاد باید روی دادشت تفنگ بکشی.ولی عمو من هم یه عادتی بدی که دارم وقتی یه چیزی چشمم رو گرفت دیگه گرفته و خواهش و التماس و ... فایده نداره.
    دانشگاه هم که رفتم فقط به خاطر اینه که خونه دیگه بهونه ای نداشته باشند.راستی عمو تو رو خدا چرا اعصابتون رو برای پاخ دادن به بعضی از کامنت ها خرد میکنین.اصلا جوابشون رو ندید.عمو جون به خا از وقتی فهمیدم بیمارید خیلی ناراحت شدم ولی شما مشکلات بزرگتری رو هم پشت سر گذاشتید.این که چزی نیست ایشالاه و به حق امام هشتم هر چه سریعتر خوب بشید.
    عمو جون خیلی دوستون دارم.
    پاسخ
    پسر عزيزم اسي جان نازنين
    خيلي دلم برات تنگ شده بود و كمي نگرانت بودم
    پسرم اول از همه تبريك مي گويم كه دانشگاه دولتي و آزاد هر دو قبول شدي .. پسرم ..، همين كه به حرف پدرت گوش كردي خيلي كامروا خواهي شد .. يك روزي به اين حرف پدرت و من خواهي رسيد
    يه روز بعد از سال ها كه انشاالله موفقيت هاي فراواني به دست آوردي ، خودت متوجه خواهي شد كه همه آن ها به خاطر به دست آوردن دل پدرت بوده است
    به هر حال خوشحالم عزيزم .. در مورد بيماري من اصلآ خودت رو ناراحت نكن .. قول مي دهم خيلي زود معالجه شده و با خيالي آسوده كارم رو از سر بگيرم .. حق باشماست .. من سخت تر از اين هم مقاومت كرده ام
    به هر حال رضا به خواست و اراده پروردگار هستم
    مواظب خودت باش
    خانواده محترم هم سلام برسون

    عالی عالی مثل همیشه
    با سپاس
    پاسخ
    خيلي ممنون رضا جان عزيزم
    خوشحالم كه از مطلب خوشت اومده است
    پايدار باشي

    سلام به اين لينك بريد حالم گرفته شد ديدمhttp://xs322.xs.to/xs322/07493/DSC000589.jpg
    پاسخ
    مازيار جان واقعآ تصوير تكان دهنده اي بود
    خدا به خانواده هاي شهدا صبر بده .. براي يك مادر چقدر سخت است تا اين كودك رو تحويل اجتماع بده
    من با ديدن تصوير خيلي حالم گرفته شد ... خدا همه شهدا رو قرين رحمت اش فرمايد ..

    اقای مدرسی بابا این چه شوخی بود با ان بیچاره کردین؟!من از خوندنش خجالت کشیدم چه برسه به اون!یک هشداری بهش میدادین اخه گناه داشت بنده خدا!ولی رویهم خیلی بامزه بود.خدا بیامرزه ایشون رو.امیدوارم با همون روحیه جوانی به جنگ بیماری و مشکلاتش برید.باز هم از شما و بقیه که ما رو مشمول دعای خیرشون کردن ممنونم.ما رو از وضعیت خود بیخبر نزارین.راستی چرا ما نباید به شما بگیم قهرمان؟اگه دوستاتون چیزی به شما گفتن حتما حسودیشون میشه!وگرنه صفت قهرمان برای شما کمه.
    پاسخ
    فريده جان عزيز و بزرگوار
    حق داري .. من هم هر وقت ياد آن ماجرا مي افتم .. عرق مرگ به من مي شينه ... آخه خدابيامرز خيلي انسان شريف و بي آزاري بود .. من فكر كنم اون نخستين شوخي اش در تمام طول عمرش بوده باشه .. آخه همه اون كساني كه سرتيپ خلبان اميرحسين جمشيدي رو مي شناختند ، مي دونستند كه او از اون دسته مومن هاي واقعي است .. آخه ما يه سري همكار داشتيم كه دقيقآ از فرداي پيروزي انقلاب مومن شدند .. اون هم چه افرادي ... كه صحبت نكنم در موردشون خيلي سنگين ترم !!! ولي مرحوم جمشيدي واقعآ از پيش از انقلاب مومن و درستكار بود .. نمي دونم چگونه شخصيت او رو تعريف كنم .. از اون ادم خوب هايي كه به معني واقعي خوب و با صفا بود .. و مطمئن هستم او به خاطر اين كه ما راحت باشيم اجازه داد فضاي شادي رو وجود آورده و از فشار بي برنامه گي بيرون بياييم .
    فريده جان خب قبول كن من هم اون موقع جوون بودم .. عقلم نمي رسيد .. يعني اصلآ فكر نمي كردم چنين اتفاقي بيفتد ..
    فريده عزيزم .. از اين كه مادر عزيز و مهربان شما به خانه برگشته واقعآ هم من و هم بقيه دوستان خوشحال هستند .. انشاالله ساليان سال سايه ايشون بالاي سرتون باشه ..
    در مورد صفتي كه اشاره فرموديد .. واقعآ من لايق اين گونه واژه گان نبوده و نيستم .. قهرمان واقعي خود شما مردم شريف بوديد كه با حمايت و تشويق هاي خود رزمندگان رو با روحيه به نبرد مي فرستاديد
    مواظب خودت باش عزيزم

    من یك جوان بیست ساله هستم و در آلمان زندگی میكنم و اغلب
    سایت های فارسی را نگاه میكنم ولی سایت شمارا اخیرآ پیدا كردم
    www.ira..... و از طریق سایت
    كه پدرم همیشه مطالب این سایت را میخواند و در این سایت
    كه
    از سایت شما نام میبرد
    متشكرم احمد
    پاسخ
    احمد جان عزيزم .. من از شما عذر مي خواهم كه نام سايتي كه شما درج كرده بوديد رو حذف كردم .. همان گونه كه مستحضريد اين يك سايت ضدر رژيم جمهوري اسلامي است .. كه متآسفانه گرداندگان آن حتي فاقد سواد ابتدايي هستند .. من فقط مصاحبه و نقل قول آقاي حاتمي كيا رو خواندم كه چقدر اغراق آميز و مملو از غلط هاي فاحش املايي بود ..
    البته اين رو اضافه كنم .. من به حمايت رژيم آن را حذف نكردم .. بلكه به آن جهت كه فردا به من گير ندهند كه چرا تبليغ سايتي مخالف رو در سايت ام ترويج كرده ام
    احمد عزيزم .. من نمي دونم چه سنخيتي بين مطالب من با نوشته هاي اين سايت وجود دارد .. كه پدر شما آن رو به شما نشون داد !!؟
    واقعآ ممنون مي شوم اگه موردي رو شاهدي كه از سايت من نامي برده است رو به من معرفي فرمايي
    به هر حال از شما دوست عزيز واقعآ ممنونم

    عموسلام.
    اوكي. ممنون كه پاسخم رو درج فرموديد.
    انشاالله به سلامت برويد مشهد و برگرديد.
    سال ديگه هم با هم مي رويم.
    من كه از الان روز شماري مي كنم.
    و همين طور منتظر تماس شما هستم.
    يا حق...
    پاسخ
    امير جان امشب بعد از اين كه با شما تماس گرفتم .. براي گرفتن دارو سوار ماشين ام شدم .. و همين كه از خيابان جهانشهر كرج آمدم بيرون يك راننده ميني بوس با شدت از بغل زد و تمام سپر عقب م گلگير ماشين ام رو از جا كند .. بقدري حالم بد شده بود كه كسبه براي من آب و قند آوردند ... راننده التماس كرد كه ماشين مال خودش نيست و شب بايد سالم تحويل صاحب اش بدهد .. من هم حالم ان قدر مناسب نبود تا بايستم تا پليس بيايد .. براي همين سي هزار تومان هم دستي بهش دادم و گفتم برو پسرم .. اهل كرمانشاه بود ...
    مي دونست اگه پليس بيايد مقصر است .. از طرفي من دوست نداشتم چند روز علاف الكي باشم .. به همين دليل گفتم بره .. و سپر ماشين رو صندلي عقب گذاشته و به منزل برگشتم ... همسرم هم بود .. مي گفت خيلي حالت بد شده بود .. مي گفت رنگ ات حسابي سفيد شده بود ... به هر حال به خير گذشت .. و چون تاريك است هنوز دقيقآ نمي دونم چقدر خسارت وارد كرده است .. به همين دليل ديگه بعيد مي دئونم به مشهد بروم ..
    انشاالله در فرصت هاي بعدي
    مواظب خودت باش

    عمو جان لينك ها اومدن سر جاشون.
    پاسخ
    آره .. ديدم خيلي ممنو .. خوش خبر باشي

    الو الو الو برج مراقبت اگر باند قلبتون جا داره اجازه فرود می خوام..... خيلي مخلصيم قربان ...

    پاسخ
    مسعود جان عزيزم .. شما هميشه روي باند قلب ما حق فرود داري عزيز
    موفق باشي

    سلام عمو
    برو به اين سايت ببين قبلا رفتي يا نه؟
    http://www.estizah.com/
    پاسخ
    مازيار جان عزيزم .. ممنون از لينكي كه در كامنت قرار دادي
    راستش رو بخواهي من در همون روزهايي كه تازه از سقوط دردناك هواپيماي خبرنگاران مي گذشت با اين سايت آشنا شده و مطالب ان رو همون روزها دنبال مي كردم .. تصور من اين بود كه اين امر موقتي است
    چون وزير دفاع هنوز هم پا برجاست .. و
    موفق و پايدار باشي

    سلام آقای مدرسی من ایندفعه از عمد اسمم رو ننوشتم تا بتونم راحت و ناشناس حرفم بزنم و خجالت نکشم.
    میخواستم بگم خیلی خیلی خیلی خیلی... دوستتون دارم امیدوارم در پناه خدا 100 سال عمر با عزت کنید و از خداوند منان عاجزانه تقاضا میکنم هرچه زودتر شما رو به سلامتی کامل برساند الهی آمین.
    بازم میگم خیلی دوستون دارم .
    به اندازه طول ساعات پروازیتون.یا به اندازه که دستتون رو بزارید رو نبض تون و بعد ببینید چند بار میزنه به همون اندازه میبوسمتون.
    و از دور دستتون رو میبوسم.
    ببخشید این کامنتم زیادی احساسی بود.
    پاسخ
    الهي من فداي شما دوست عزيز و مهربونم بشم
    عزيز جان مطمئن باش من بيشتر از همه شما ياران همدل و صميمي رو دوست دارم .. واقآ عاشق يكايك شما عزيزان هستم
    اگه بگم به عشق شما دوستان بزرگوار نفس كشيده و زندگي مي كنم .. باورت مي شه ..!؟
    به هر حال ممنون از شما خيلي خوشحالم كردي ... اين تعاريف شما ياران به ادم حس زنده بودن رو مي دهد
    هميشه سبز و پاينده باشي

    سلام عمو بهروز
    یادتون باشه گفته بودید که از نزدیک از پایگاه های ناسا دیدن کردید می خواستم خواهش کنم اگر خاطره ای از اون زمان دارید و یادتونه برامون بنویسید .
    سایتون از سر ما کم نشه ...
    قربان شما
    یا علی
    پاسخ
    مريم عزيز و گرامي .. اتفاقآ روزي كه وبلاگ خوب و ديدني شما رو ديدم .. به اين فكر افتادم يه پست سفارشي براي وب شما بنويسم .. بعد با خودم گفتم شايد شما خوشت نيايد .. ولي دخترم .. من الان كمي حالم خوب نيست .. ولي يادم بينداز وقتي كسالت ام بر طرف شد ، حتمآ از خاطراتم .. چيزهايي كه در ناسا ديدم .. از خاك و سنگ كره ماه .. لباس فضانواردان و ...
    حتمآ همه رو تقديم شما دختر عزيز و نازنينم مي كنم
    موفق و پايدار باشي

    سلام آقاي مدرسي

    آخرش معلوم شد آقايان براي چي اومدبودن ايران؟ و كجاها رفتن؟
    پاسخ
    بله فرزين عزيز .. آن ها ميهمان هيات دولت بودند و براي بازديد از جبهه هاي جنگ به ايران آمده بودند .. شايد هم مربوط به يكي از سازمان هاي تابعه سازمان ملل .. خدا مي دونه

    جناب مدررسی بزرگ
    سلام
    در این زمونه هیچ کشس دیگه فکر هم نوع خودش نیست. همه دنبال پول هستند. من راهم از کسی جدا نیست مگر اینکه بفهمم و ببینم که نیت قلبش چیز دیگریست. اینکه بفهمم دنبال منافع شخصی اش است. خودتان هم دیدید که چه برخوردی می کنم.
    من هنوز دنبال شرایطی هستم که همه بچه ای عاشق بتونند جذب هوانوردی بشوند . بدون هیچی و دست خالی ، هنوز تسلیم مشکلات نشدم.
    من دنبال تجارت و چول نیستم. انو شما خوب می دونید.
    در ضمن ، من نگران شما هستم ولسی شما اینو به حساب کار گذاشتید.
    ایمیل رو بخونید.
    از دنیا نا امید شدم ، ولی عادت کردم به اینکه وقتی به سمت دری میرم که قفل هست ، بر میگردم و دنبال در باز می رم.
    یادتون نره که جوونی جلو من نشست و با چشمونی گریون دست رو به خدا کرد و گفت : خدایا یعنی غیر از تو کسی هست که این اشک ها رو ببینه . . .
    پاسخ
    آرمان عزيز و نازنين
    قبل از هر چيز مي دوني كه واقعآ شما رو عين پسر خودم آرش دوستت دارم .. و جانم رو براي سلامتي شما و خانواده ات فدا مي كنم ..
    اما چند روزي است كه من در دو راهي عجيبي گير كرده ام .. و اگه موبايلم خاموش است اگه پاسخ تلفن كسي رو نيم دهم .. تنها يك دليل دارد .. كه هيچ ربطي به عشق و علاقه و دوستي نداره
    آرمان جان من دقيقآ مي دونم شما چقدر زحمت مي كشي .. من مي دونم هدف شما چيست و دقيقآ مي دونم دلت براي تمام جوون ها مي لرزد و دوست داري كاري بكني كه اين رشته فرح انگيز از تيول عده اي بچه پولدار خارج شده و همه گير شود .. و من هم اگه در مقاطعي چند قدم پشت سر شما امدم تنها به همين دليل بوده است
    اما واقعيت اش رو بخواهي من بدون اين كه با شما و يا كاپيتان مشكلي داشته باشم .. تا همين هفته پيش فكر مي كردم هر دوي شما براي راه اندازي آكادمي تلاش مي كنيد ... پاسخ به كامنت هاي من به خوانندگان جوان ، گواه اين مدعاست .. و چقدر خوشحال بودم . و همان گونه كه مي داني دنبال اسپانسر مي گشتم .. كه خودت از من خواسته بودي .. به هر حال من به همت يكي از خوانندگان محترم سايت .. اسپانسري رو پيدا كرده و ابتدا به شما در ميان گذاشتم و از ان جا كه عادت ندارم در كار دوستان فضولي كرده و يا به اصطلاح سرك بكشم .. هرگز پي گير ماجرا نشدم .. تا اين كه همان دوستان عزيزي كه اسپانسر معرفي كرده بودند ابراز ناراحتي و نگراني كرده و از من پرسش فرمودند كه چرا شما با حامي تماس نگرفتيد .. ؟ من به آن ها گفتم بار ديگر با جناب بيات تماس مي گيرم و دليل رو مي پرسم .. اگه هر مشكلي بود كه آرمان موفق به حل ان نبود ، با كاپيتان يكي ديگر از مديران آكادمي تماس خواهم گرفت .. كه اتفاقآ با شما تماس گرفته و حضورآ موضوع رو پي گيري كردم .. شما فرمودي هفته آينده با هم برويم به ديدار اسپانسر .. و من پذيرفتم .. متآسفانه بيش از ده بار به منزل و موبايل شما تماس گرفته و پيامك فرستادم .. وقتي پاسخي نشنيدم .. به حرمت اهداف مقدسي كه شما همواره از آن سخن مي گويي و من قلبآ به همه آن ها اعتقاد دارم .. مجبور شدم موضوع رو با كاپيتان در ميان بگذارم .. بعد از هماهنگي كه با دوستان اسپانسر و كاپيتان ، شما با من تماس گرفتي .. از آن جا كه من در زندگي ادم رو راستي هستم .. قضيه رو به شما گفتم .. و عرض كردم كه به كاپيتان هم گفته ام .. و شما فرمودي صبر كن از شمال برگردم ... خب تا اين جاي كار همه چيز مرتب بود .. تا اين كه كاپيتان تماس گرفت و فرمود با اسپانسر ها صحبت كرده و قرار شد براي آن ها پنجاه در صد آموزشگاهي رو خريداري نمايد ... !! من اولش دوزاري ام نيفتاد .. حتي از من خواسته بود با اسپانسر خودم يك تماسي داشته باشم .. اما ناگهان به اين فكر رفتم كه مگه قرار نبود اسپانسر براي آكادمي و راه اندازي آن باشد .. !!؟ وقتي به عرض كاپيتان رساندم .. متوجه شدم او راه اش رو از شما جدا كرده است .. از طرفي از سخنان شما هم همان شب متوجه شدم شما هم ديگه با كاپيتان كاري نداريد .. و به عبارتي اسب خودت را هين مي كني .. به همين دليل از اين كه نسنجيده به كسي رو زده و ترغيب به سرمايه گذاري براي آكادمي كه تا اين لحظه معلوم نيست به نام كيست .. ؟ و در چه مرحله اي است .. خيلي حالم گرفته شد .. و خودم رو لعنت كردم كه چرا بي خود بي جهت اشخاصي رو به طرفين معرفي كرده و به آن ها در باره آكادمي حرف زدم .. حال آن كه هر يك از اين دو بزرگواران براي اهداف مقدس خود ، راهي جداگانه مي روند ... من كار و تلاش هيچ كدام از شما عزيزان رو نفي نمي كنم .. و مي دونم هر دو اهداف ملي و بزرگي رو پي گيري مي كنيد .. اگه بنده حقير گامي هم سعي كردم گامي بردارم .. هم شما و هم كاپيتان و هم طرف حامي خوب مي دانند كه قصد واسطه گري و حق العمل كاري نداشتم ..
    و همه تلاشم براي يك هدف بود
    اما آرمان عزيز .. وقتي از رفتار شما و كلام كاپيتان متوجه شدم هر يك راهي جداگانه طي مي كنيد .. با ارادتي كه به هر دو دارم سعي كردم تا جوش خوردن معاملات آقايان اسپانسر از اين جريان ها بدور باشم .. چون هر دو ، بهتر بگم هر سه طرف معامله .. با من دوست هستيد
    از قديم گفته اند آش نخورده و دهان سوخته ... به همين دليل از پاسخ گويي به تلفن هاي شما عزيزان با عرض شرمندگي و عذاب وجدان طفره رفته ... و دوري جسته ام
    حالا هم بدينوسيله رسمآ اعلام مي كنم .. بنده مخلص شما و كاپيتان بزرگوار هستم .. و قلبآ دوستتان دارم .. ولي اجازه دهيد تا تصميم اسپانسر از اين ماجرا .. من يكي به دور باشم .
    من هم شما و هم كاپيتان رو دوست دارم .. از من نرنجيد .. چون اسپانسر اين وسط گير كرده است .. اول به شما معرفي كرده و چون خبري نشد به كاپيتان معرفي كردم .. حال مي بينم كاپيتان برنامه اي ديگر براي سرمايه حامي به سر داشته و در همين راستا هم به من زنگ مي زند ..
    اميدوارم درك ام كني .. هر زنگ شما خيلي من را شرمنده مي كنه كه با عدم پاسخ خود ، موجب آآزار خود و خانواده ام رو فراهم مي كنم
    اگه با كاپيتان هم تماس داشتيد .. بفرماييد بنده هيچ مشكلي با ايشون نداشته و ندارم .. و تنها به دليل حضور اسپانسر در اين ماجرا .. من كنار كشيده ام
    روي ماه شما و كاپيتان عزيز و حامي محترم رو مي بوسم
    تا بعد

    سلام جناب آقاي مدرسي

    با اينكه نميدانم از چه بيماري رنج ميبريد ولي آرزو ميكنم هر چه سريعتر بهبودي حاصل شود به اميد خدا كه چيز مهمي نيست ولي اگر احتياج به دارويي هست كه در ايران پيدا نميشود يا گران است به من ايميل بزنيد و مشخصات كامل آنرا بنويسيد و ديگر كارتان نباشد.
    يا پست ميكنم يا عيد كه آمدم ايران برايتان مي آورم يا اگر كسي زودتر آمد ميدهم بياورد.
    اگر هر چيز ديگري هم احتياج است تعارف نفرماييد امر بفرماييد ميفرستم.

    قربان شما
    علي از كانادا
    پاسخ
    علي جان عزيز و نازنين
    از اين كه اين همه به فكر بنده هستي واقعآ از شما تشكر و قدرداني مي كنم
    انگار شما برايم زحمت كشيده خريده و ارسال فرمودي .. واقعآ دستت درد نكنه
    از شما ياران همدل به من خيلي رسيده است
    علي جان عزيز .. الحمدالله همه داروها در كشور گير مي آيد .. اميدوارم هر چه زودتر حالم خوب شده و از صميم قلب در خدمت ياران بزرگواري چون شما باشم .. ضمنآ براي ديدنت ثانيه شماري مي كنم

    سلام خدمت سر باز وطن
    نمی دانم که به انرژی درمانی معتقد هستید یا نه ؟ یکی از دوستان دوستم دکتری کار آژموده که کار انرژی درمانی می کند را می شناسد دوست داریید که به آنجا بروید.(البته من باید قبل اش با دکتر هماهنگی کنم) اگر مایل بودید بگوید تا از آن دوست دوستم سوال
    کنم بیمار جدید می پذیرذ یا نه؟
    البته تا آنجا که من می دانم هر نظامی که شهید بشود یک درجه ارتقا می یابد لذا کاملا
    طبیعی است که سرهنگ جمشیدی بعد از شهادت به درجه سرتیپی یا فته است.
    انشا الله هرچه زودتر بهتر می شوید
    یا حق
    پاسخ
    پسر عزيز و نازنينم نادر جان گرامي
    خيلي ممنون كه اين همه به فكر بنده هستي .. راستش رو بخواهي و اگر حمل بر تعريف از خود نمي گذاري ، عرض كنم كه من خيلي روحيه قوي دارم .. خيلي زياد . و قادرم در سخت ترين شرايط روحي و جسمي ، محيط رو براي خودم دلنشين فراهم آورم و آن چيزي جز تجسم گرايي قوي نيست
    من هر وقت اراده كنم مي توانم خود رو خوشبخت ترين فرد روي زمين احساس كرده و با اين حس زندگي كنم .. در مورد بيماري هاي قبلي ام از چنين روشي استفاده مي كردم .. نادر جان اگر چه عمر دست خداست .. ولي تلاش انسان ها در سالم ماندن بي تآثير نيست . اگه بگم در اون سالي كه من عمل قلب باز انجام دادم ، دوازده نفر ايراني هم با من عمل شدند .. مورد من خيلي خطرناك تر از بقيه بود .. چون من هفت رگ كه چهار تاي ان اصلي بود به قلبم پيوند خورد .. بقيه دو يا حداكثر سه رگ پيوند خوردند .. پرفسوري كه ما رو عمل كرد .. گفت : اگه دارو هايتان رو به موقع بخوريد و غم و غصه نخوريد تا ده سال ضمانت مي كنم زنده بمانيد .. اگه بگم همه آن دوستان كه با من عمل كردند فوت شده اند باورت مي شود ؟‌ يكي از آن ها خدا رحمت كنه .. يك دكتر خيلي مهرباني بود .. يك رگ قلبش رو عمل كرد .. وضع مالي بسيار عالي داشت .. زن جواني هم داشت . و يك بيمارستان در تهران به خرج خود ساخته بود .. او من را خيلي دوست داشت .. و گفت بازنشسته شو و بيا پيش من كار كن .. هنوز در نيروي هوايي بودم كه شنيدم تمام كرد .. او كسي بود كه مرتب براي معالجه به آمريكا و سوئيس مي رفت .. ولي من حتي دارو هم نمي خوردم .. به هر حال به قدرت تلقين و عشق به خدمت به مردم تا حالا الكي زنده مانده ام .. ده سال هم بيشتر از گارانتي پرفسور معالج
    من اراده خيلي قوي دارم .. با هر سختي خيلي خوب كنار آمده و زندگي مي كنم .. به هر حال از لطف شما واقعآ ممنونم
    براي دوست عزيزم شهيد جمشيدي هم خوشحالم كه طبق قانون با يك درجه ارشديت از اين دنياي بي وفا رفت
    پايدار باشي

    عمو سلام.
    از اين اتفاق كه فرموديد خيلي ناراحت شدم.
    حالا خدارو 100 هزار بار شكر خودتون سالميد، ماشين مهمه ولي خودتون سالم مونديد تو همچين تصادفي خيلي خدارو شكر.
    ببنيد دعاي چندهزار خواننده پشت سرتون هست.
    از من كوچكترين يه جمله به آقاي بيات بفرماييد:

    هر وقت به دري رسيديد كه يه قفل بزرگ روش بود، حتماً اون در باز ميشه، اگر قرار بود باز نشه به جايش ديوار مي گذاشتند، نه در.

    قربونتون برم. عمو نگران شدم الان حالتون چطوره؟
    يا علي مدد.
    پاسخ
    امير جان خيلي ممنون از لطف و محبت شما پسر خوب و مهربانم
    بله امير جان خدا خيلي رحم كرد ... ولي شكر خدا به من و همسرم چيزي نشد
    قصد داشتم در تهران تعميرش كنم .. اما دامادم گفت در همين كرج بده درست كنند .. تا خدا چه خواهد
    امير جان جناب بيات از دوستان خيلي خوب و نزديك من هستند و تا آخر عمر دركنار او خواهم ماند
    فعلآ در اين پروژه كه ربطي به آكادمي نداره كنار رفته ام
    موفق و پايدار باشي

    سلام عمو
    اون لينك عكسي را كه براي شما قرار دادم را ديدين شناختين يا نه؟
    پسر خلبان بابك گوهري خلبان هواپيماي سي 130 بود اونم قبر همون خدابيامرزه
    پاسخ
    مازيار جان بله عزيزم مگه مي شه نشناسم
    و پاسخي هم كه من دادم در همين راستا بود
    بيچاره همسر جناب گوهري چقدر بايد سختي بكشه تا اين فرزند رو تحويل اجتماع بده .. خدا بهش صبر و پايداري اعطاء نمايد
    از شما هم به خاطر ارسال آن تصوير ممنونم

    سلام آقای مدرسی. من دو ماهی است با سایت شما آشنا شدم و تقریبا همه نوشته های شما رو خوندم. این اولین نظر من است. خواستم تشکر کنم و خدا قوت بگم. خاطرات شما خیلی جالبه و فضای اون دوران را به خوبی نشون می ده. یه بار دیگه به عنون یه جوان تشکر می کنم.
    پاسخ
    دوست عزيز و فرهيخته گرامي
    خيلي خوشحالم شما دوست نازنين به جمع ياران همدل و صميمي سايت پيوسته ايد .. از اين كه نوشته هاي آن نظر شما يار گرامي رو به خود جلب كرده ، واقعآ خوشحالم .... براي شما آرزوي سلامتي و موفقيت دارم

    آقای مدرسی بزرگ
    سلام
    باز چوب دنیا دوستی آدم ها رو خوردم. کاپیتان خودش راهش را جدا کرد ، من تا این لحظه که شما این کامنت رو پاسخ دادید نمی دونستم که ایشان همچین کاری کرده و با کسه دیگری صحبت کرده. من این همه زحت کشیدم، این همه شب و روز پیگیر بودم، آخرش این کاپیتان بود که به خاطر منافع خودش همچین کاری کرد. به خدا قسم من روحم هم خبر نداشت. اما شما من رو زیر پاتون گذاشتید. همه تلاش هام رو ، همه غصه خوردن هامو ، جیب خالی تلاش کردن بدون اینکه تسلیم بشم ، اما دیگران به خاطر منافع خودشون همچین کاری کردنند. می دونید دلیلش چی بود؟ چون همه کارها رو من کرده بودم ، پیگیر مجوز من بودم و دست ایشون جایی بند نبود. یادتون هست تو خونه گفتم یک چیزهایی از ایشون احساس می کنم پس همین بود. دلیل اینکه دیگه به من زنگ نمی زنه همین بود.
    آقای مدرسی قطعا نیتی که تو دل من بود در این راستا کاپیتان نداره و منافع شخصی اش رو پیگیره. حلا من موندم تنها و شما هم بدتر من رو تنها تر گذاشتید.
    اشکال نداره حتما لیاقت من این هست.
    جواب این همه تلاش.
    اگر تا همین الان راه من از کسی جدا نبود اما به خاطر این خیانت آشکار ، راه من از کاپیتان جدا شد.
    آقای مدرسی قسمتان می دم به جون نوه هایتان که شما من رو تنها نگذارید.
    نون قلب ها رو خدا می ده و انسان نون قلبش رو می خوره.
    یا علی
    پاسخ
    آرمان عزيز و نازنين
    خودت مي دوني من چقدر شما رو دوست دارم .. شما جوان هستي ولي من به اين سن رسيده ام خيلي ها رو ديدم كه از تلاش و دوستي ها به نفع خود بهره برده اند .. ولي هرگز اهميت نداده و زندگي سالم خوم رو ادامه دادم ... پسرم من آدم نامرد هم نبودم .. وگرنه مي تونستم يك زنگ به دوستم زده و لااقل بگويم آقا من نيستم .. و شما هم با تحقيق برو جلو .. ولي اين كار رو نكردم .. زيرا اعتقاد دارم كسي كه بيش از چند ميليارد تومان سرمايه را قصد به كار انداختن داره ، حتمآ خودش يه تحقيقاتي رو مي كنه ..
    پس به من حق مي دهي كه نه تلفن و نه پيامك ها رو تا به سر انجام رساندن اين قول و قرار ها پاسخ ندهم ؟
    آرمان عزيز و گرامي ... من زور اول به شما يا علي گفته و تا حالا هم ادامه داره شما خودت دقت كن از روزي كه يه عده براي مجمع جمع شديم تا حالا .. چه كساني آمده وعده داده ولي تو زرد در آمدند !!؟
    باز خدا اموات سيد حسيني رو بيامرزه كه آدم درستكاري بوده و هست .. و گرنه هر يك از اون آقايون به نوعي دنبال منافع خودشون بودند كه با شعار پرواز ارزان براي جوان ها از ما كولي گرفتند ..
    اما هيچ يك از اين مسايل سبب آن نمي شود كه از شما دوري كنم .. من مخلص شما بوده و هستم ..
    فقط يه خرده از ديشب كه تصادف كردم حال و روزم خيلي به هم ريخته است
    قلبم بد جوري درد گرفته است .. فقط نياز به آرامش دارم .. همين
    من به شما تماس خواهم گرفت
    پايدار باشي

    سلام خدمت سرباز وطن
    تفالی زدم از خواجه حافظ شیرازی برای سلامتی شما و چنین آمد.


    نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
    ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
    اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
    گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
    ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی مايه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
    ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد
    گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
    مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود چند گويی که چنين رفت و چنان خواهد شد
    حافظ از بهر تو آمد سوی اقليم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
    پاسخ
    پسر عزيز و نازنين نادر جان گرامي
    واقعآ شرمنده ام فرمودي ... خدا به همه دوستان و نيازمندان سلامتي بده
    شما دوستان بقدري بزرگوار و شريف هستيد كه من همواره به دوستي و عشق به شما افتخار مي كنم
    خدا پشت و پناه شما باد

    به نام خدا

    برای این تبلیغ قبلا از جناب مدرسی اجازه گرفته شده است.

    به وبلاگ پايگاه هشتم شكاري بیایید. این وبلاگ دارای بخش های:

    شرح خاطرات خلبانان

    شرح عملیات های هوایی

    معرفی شخصیت های هوانوردی

    معرفی جنگنده ها

    مقالات هوانوردی

    ومطالب دیگری درباره دنیای پرواز است.

    با حضور خود در پایگاه هشتم شکاری ما را در ارائه خدماتی بهتر یاری کنید.

    http://airtoair.blogfa.com/
    پاسخ
    آريا جان عزيز و گرامي
    خيلي لذت بردم .. مخصوصآ تفكيكي كه در ابتداي سايت به وجود اوردي
    من خيلي استفاده بردم .. ضمن اين كه وقتي ديدم در لينك باكس هم هستي .. من هم وسوسه شدم تا آن را در وبلاگم بريزم ... براي شما و همكاران آرزوي موفقيت دارم

    سلام آقا بهروز خوش تيپ.خوب هستيد؟اوضاع و احوال خوبه؟ممنون از نوشته جالبتون.جواب داد.

    ارادتمند خوش تيپ‌ها
    پاسخ
    فدات بشم آقا رضا جان خوش تيپ و با مرام
    خوبي عزيزم ؟
    يه مدت كم پيدا بودي ... سالار ؟ نمي گي ما دلمون برات تنگ مي شه ...!!؟
    اميدوارم هر جا هستي به شما خوش بگذره ...

    آقای مدرسی عزیز من از خوانندگان سایت شما از ابتدا تا کنون بوده و هستم و این اولین کامنت من هست. البته من شمارا دورادور توسط پدرم می شناسم. پدر می گوید که شما گنجینه ای از خاطرات هستید . مثل خودش. هر بار با خواندن نوشته هایتان به یاد آن دوران چشمانش گاهی خیس می شود . می گوید من و بهروز با هم دوست بودیم هر چند کدورتی بین مان فاصله انداخت و هنوز هم باقی است اما خاطرات مشترک زیاد داریم( پدر کینه ای است آقای مدرسی ..خیلی). بارها من و خواهرم خواسته ایم برایتان ای میل بنویسد ولی هنوز همان لجبازی های دوران ارتش که دیگر جزئی از شخصیت اش است در او مانده. ما هنوز هم از این پیر مرد حساب می بریم. آقای مدرسی پدرم بعد از عمری خدمت به این کشور و بخصوص در ایام جنک، تقریبا نمی شنود و با قرص و شربت زنده است. آقای مدرسی نمی دانید من و خواهرم چه حسی داریم وقتی پدر نوشته های شما را می خواند و می خندد در حالیکه اشکش سرازیر است. ای کاش این غرور نبود و می توانستیم شاهد دیدار شما باشیم. امیدوارم این کامت راهم بخواند. می خواهیم ببینم وقتی از صمیم قبل خوشحال می شود را ببینیم.
    ببخشید وقتتان را گرفتم.
    پاسخ
    مازيار عزيز و گرامي
    خيلي خوشحالم كردي كه اشاره به دوستي من و پدرت كردي
    اي كاش مي تونستم حدس بزنم كه فرزند كدام دوست من هستي ... !؟
    تا آن جا كه به خاطر مي آورم ، من با كسي دشمني و يا خداي ناكرده دلخوري نداشتم .. جز يك نفر به نام حسين - الف ، كه قبل از رفتن به سوئيس ماشين من را خريد .. قرار بود برادرم در مدتي كه من سوئيس هستم دنبال كار هاي سند ماشين برود كه اين كار رو نكرد .. و اين دوست عزيز در مراجعت از من گله كرد .. همين . ديگه حافظه من هيچ شخص ديگري رو به ياد نمي آورد ...
    اي كاش شما به نوعي به من مي گفتيد .. تا خودم به ديدارش آمده و حلاليت بطلبم .. من بيمار هستم .. اخيرآ هم يك بيماري خطرناكي گرفتم كه بايد پرتو نگاري شوم .. من نااميد نيستم . ولي خب عمر دست خداست .. ولي كم تر كسي از اين نوع بيماري كه من دارم جان سالم به در برده است .. دوست ندارم كسي از من برنجد .. مخصوصآ دوستان ايام خدمت ..
    شما فرزندان من بايد سبب اين صلح و دوستي شويد .. فردا خيلي دير است
    ديدار دوستان به من و مسلمآ پدر روحيه مقاومت مي دهد ... من نمي گويم شما راهنمايي فرموديد ، با يك دروغ مصلحتي حتمآ از دلش در مي آورم ..
    خيلي به فكر رفته ام و چيزي در اين رابطه به خاطر نمي آورم .
    واقعآ چه مقصر باشم و چه نباشم با بوسيدن دست و روي پدرت حتمآ از دلش در مي آورم ..
    من منتظر هستم ... حتي يك اشاره گذشته ام رو ياد مي آورد

    عمو سلام.
    ببخشيد اگر ناراحتتون كردم، خيلي دلم پر بود، تو اين مدت شما خيلي به من محبت كرديد، حق بدهيد اگر با شما درد دل كنم، عمو اگر اين آكادمي راه بيافته، من پاتون رو مي بوسم، تا آخر عمر مديونتون خواهم بود،ممنون كه فرموديد از اين كار كنار نكشيديد، يعني الان همه چيز درسته؟
    پاسخ
    امير جان عزيزم ... فكر كنم ديگه به تعريف نباشه كه من چقدر دلم براي عشق به جوون ها مي تپد ..!؟‌ و حاضرم جانم رو فداي خواسته ها و پيشرفت آن ها كنم .. شايد صحيح نباشه در اين وضعيت من در باره آكادمي صحبت كنم ... ولي به جان نوه هايم تا همين لحظه كه دارم به اين كامنت پاسخ مي دهم ، نمي دونم آكادمي به نام كيه .. ؟ كي دنبالش است ..
    هيچ كس با آدم هاي ساده و احمقي مثل من رو راست نيست
    من آرمان رو مثل فرزندم دوست داشته و دارم .. با دعوت او بود كه من با دوستان و ياران اجرايي اش آشنا شدم .. اولي اش همان سيدي بود كه وقتي متوجه شد من بي كارم و از طرفي روزنامه نگاري واردم .. به اتفاق رفتيم مجله پرواز .. با اون حقارت و تحقير بعد از اين كه نزديك به چهل روز زحمت كشيدم ، مجبور به ترك شدم
    دومي مسئول و صاحب خود مجله بود . كه دوست دارم از آرمان بپرسي بعد از دعوت مجدد براي همكاري ، چه توهين نابخشودني كرد .. كه همان لحظه به آقاي بيات گفتم ماهي ده ميليون تومان هم بدهد من با اين شخص و اين سيستم كار نمي كنم ... بعد نوبت كاپيتان رسيد .. مرد با شخصيتي كه آرمان به من معرفي كرد ... چون آرمان انسان خوب و زحمت كشي است من همه كساني كه او معرفي كنه ، مثل خودش تصور مي كنم
    با اين دوستان مسئله آكادمي پيش آمد .. و من احمق ببو دنبال اسپانسر و حامي براي راه اندازي بودم ... دوستاني نازنين از شهرستاني پيشقدم شده و حامي معرفي كردند .. من به آرمان معرفي كردم .. براي راه اندازي آكادمي ... نه منافع يا حق پورسانت خودم !!! خب ماه ها گذشت .. و طرف مقابل ناراحت شده و به من گفتند ما در اين قضيه تحقير شديم ... دوباره به آرمان گفتم ... فرمود با هم مي رويم .. و بعد ارتباط اش رو با من قطع كرد .. ( به دليل مشكلات شخصي خودش ) خب من احمق و ببو اين بار باز به همون عشقي كه به جوون ها دارم .. اين دوستان رو به كاپيتان معرفي كردم ... و چقدر خوشحال بودم كه لااقل كاري انجام داده و قدمي برداشته ام ... بعد از آشنايي اسپانسر ها با كاپيتان كه شامل تعريف هاي من هم بود ... كاپيتان به من زنگ زد و گفت براي دوستان شما قراره سه دانگ يك آموزشگاه خلباني نقلي رو خريداري كنم .. با تمام هواپيماهايش .. ابتدا من احمق ببو خوشحال شدم .. آخه دوزاري من خيلي كج است .. بعد با خود گفتم .. پس آكادمي چي شد !!؟‌ تازه بعد از اين قضيه بود كه خودم متوجه شدم جناب بيات و كاپيتان راهشان از هم جدا شده است .. و هر يك براي خود تلاش مي كنند ... خب تا اين جاي كار خيلي عالي است .. ولي مي دوني من چه احساسي به من دست داد ؟
    احساس تنفر از خود و حماقتي كه كردم .. البته تا آن جا كه من مي دانم آن طرف مالي در حال تحقيق است .. و من از اين قضيه خيلي خوشحالم .. و علت اين كه پايم رو بيرون كشيدم صرفآ به اين دليل بوده كه اين دو از هم جدا شده اند .. به من مربوط نيست حق با كدام يك از اين دو عزيز است ... ولي قبول كن در اين پروژه طرف هر يك از اين دو رو بگيرم .. بلانسبت خريت محض است ... چون هر دو با من دوست هستند .. نان نمك خورده ايم .. من حرمت نان و نمك رو حفظ مي كنم .. ولي در راستاي اسپانسر من بايد خيلي احمق باشم كه با طرف شهرستاني در تماس باشم و بار ديگه از شخصيت دوستان تعريف كنم .. مسئله ميليارد ها تومان سرمايه است . خب طبيعي است كه آن ها با تفكر و تحقيق جلو مي روند .. در همين حال هر روز جناب كاپيتان روزي چند بار با منزل من تماس مي گيرد .. يا پيامك عشق و دوستي مي دهد ... ولي من به همين دليل كه عرض كردم به خاطر وضعيتي كه پيش آمده است به حرمت هر دوي آن ها پاسخ هيچ يك رو نمي دهم .... البته باز هم تكرار مي كنم فقط تا روشن شدن قضيه اسپانسر من هيچ اقدام و حتي پاسخ به تلفن رو هم نمي دهم .. ولي در كل مخلص آقاي بيات بوده و هستم .. او عين پسر من است .. مي دونم او هم رو دست خورده است ... من اگه لايق باشم حمايت اش مي كنم .. در نهايت از دامادم خواهش خواهم كرد اسپانسر يا حامي پروژه هاي آرمان باشد .. ولي امير جان در شرايطي كه الان حاكمه قبول كن كه تماس من با هريك از اين عزيزان واقعآ كار بيهوده اي است
    پسرم من كل قضيه رو گفتم .. و شما به نمايندگي از جوانان علاقه مند به آكادمي يا پرواز ارزان قيمت مي پرسم آيا با تعريفي كه كردم صحيح است در اين مقطع من با آن ها ارتباط داشته باشم .. من اسپانسر رو براي آكادمي معرفي كردم .. نه براي خريد آموزشگاهي ديگر كه فقط حق كميسيون گير بعضي ها بيايد ..
    ولي با تمام اين اوصاف اگه شما بفرمايي با آن ها تماس بگير .. مطمئن باش اين تحقير و حقارت رو به جان و دل خريده و پاسخ آن ها رو مي دهم
    باز هم تآكيد مي كنم .. دوستي با آرمان همچنان سر جايش است .. و هر كاري از من ناچيز بخواهد انجام مي دهم .. ولي شما هم لااقل بپذير كه من رو بازي دادند .. و باپنهان كردن واقعيت جلو افتاده و اسپانسر پيدا كردم .. اگه اسپانسر بر فرض محال به حرف من اطمينان كرده و معامله صورت مي گرفت .. من چه خاكي به سرم مي ريختم .. !!؟ خدا رو شكر آن ها در حال تحقيق گام به گام هستند .. و صداقت من براي هر سه طرف اين قضيه ثابت شده است .. تلفن هاي كاپيتان هم براي تسريع در انجام اين معامله است نه آكادمي پرواز
    امير جان من خواهش مي كنم ديگه در اين رابطه هيچ پرسشي نكن .. من بر خلاف ميل خود همه چيز رو تعريف كردم .. بهتره خودت رو يك لحظه بلانسبت به جاي من بگذاري تا ببيني چه احساس حقارتي مي كني

    سلام جناب مدرسی
    خاطره جالبی بود.خوشحالم از اینکه یادی از شهید ستاری ویاسینی کردید در اون پرواز شهید اردستانی نیزحضور
    داشت یادشان گرامی
    پاسخ
    دوست عزيز و نازنين
    خوشحالم كه مورد توجه شما دوست بزرگوار قرار گرفت
    بله واقعآ انسان هاي بزرگي در اين سانحه از دست رفتند كه من متآسفانه از زاويه خلبان آن هواپيما و خاطراتي كه با او داشتم به قضيه پرداختم
    شاد و پايدار باشيد

    سلام خوشتیپ مهربون:
    امیدوارم که خوب باشی&شما که حالی از ما نمیپرسی(البته شوخی چون میدونم درگیرید)فقط کامنت گذاشتم حالتونو بپرسم ما رو که تحویل نمیگیری بیام ببینیمت.امیدوارم که حالتون بهتر از پیش بشه که برای عرض ادب خدمت برسیم.دوستدار همیشگی شما هومن
    پاسخ
    هومن عزيز و نازنين
    من مخلص شما هستم عزيز جان
    به خدا اگه بدوني چقدر تحت فشار هستم .. حتي فرصت نگارش مطلب جديد رو هم پيدا نمي كنم .. مشكلات خانوادگي ، خصوصي ، اقتصادي و از همه مهم تر بيماري .. ولي چشم در اولين فرصت در خدمت خواهم بود
    شاد و پايدار باشي

    جناب آقای مدرسی از صمیم قلب برایتان آرزوی سلامتی و تندرستی و عمر با عزت و شادکامی در کنار خانواده محترمتان دارم.
    آقای مدرسی موضوع کامنت را به پدرم گفتم و اینکه بگذارد تا من ترتیب ملاقات جنابعالی با ایشان را بدهم . سری به مخالفت تکان داد. آقای مدرسی پدر من تصور می کند برای یک افسر ارتش شاهنشاهی عهد شکنی گناه نابخشودنی است. گویا شما او را که به گفته خودش حق استادی هم داشته در حضور جمعی، بخاطر تعلق خاطرش به اعلیحضرت! تحقیر کرده اید و این برایش خیلی گران آمده.پدر من هنوز می گوید من سرباز اعلیحضرت بوده و هستم. چه میدانم آقای مدرسی . همین که گاهی صدای قهقه اش فضای خانه را پر می کند و من و خواهرم را هم بی اختیار به خنده می اندازد و یا هنگامی که غمگین می شود و سری به خمره می زند و یا دور از چشم مان لباسهای نظامش را جلو آینه روی سینه اش نگه میدارد و به خودخواهی لبخندی می زند، می فهمیم که نوشته شما را خوانده و شما برایمان عزیز تر می شوید.
    آقای مدرسی پدر دوست داشتنی است اما لجباز است و یک دنده. با این حال حافظ هم می خواند. گاهی فکر می کنیم اگرپدر ارتشی نبود معلم ادبیات می شد.
    برایمان دعا کنید.
    سایه عالی مستدام.
    پاسخ
    مازيار عزيز و نازنين
    اگه تمام نوشته هاي من را بخواني ، خواهي ديد من هرگز به رژيم گذشته و خاندان سلطنتي توهين نكرده ام . چگونه چنين چيزي امكان دارد ؟ شايد خداي ناكرده توهمي براش ايجاد شده است .. اي كاش محل اين اتفاق رو مي فرمود .. من هر چه فكر مي كنم امكان نداره دل كسي رو شكسته باشم چه به اين كه به خاطر عقايد سياسي يك فرد به او آن هم در جمع توهين نمايم ... !!؟‌ البته پدر بزرگوار شما هم دروغ نمي گويد .. ولي مطمئن هستم اشتباه متوجه شده است . بايد فرصت دفاع به من بدهد . شايد برداشت او غلط بوده است . آخه مگه مي شه من به فردي در حضور جمع تحقير كنم ؟ كسي كه حق استادي به گردن من داشته ...آن هم به خاطر عقايدي كه خودم هم با او موافق هستم !!؟
    مازيار جان لااقل شما بايد به من بفرماييد اين اتفاق كه مي فرمايد در كجا رخ داده است ؟ يا بيان نام خانوادگي به طور خصوصي كه مشكلي نيست .. من منتشر نمي كنم .. كافي است در يك كامنت فقط نام او رو بدونم .. من كه هر چه فكر مي كنم كسي با چنين برخوردي آن هم در جمع آن هم به خاطر عقيده نظامي كه خود هم همسو با او بودم .. تقريبآ از محالات است
    يا من را باكسي اشتباه گرفته ... يا شايد هم اشتباه متوجه شده است ...
    به هر حال من چون بيمارم و هيچ اميدي به آينده خود ندارم و با تلقين و روحيه الكي روز ها رو به شب مي رسانم ، قصدم اين بود كه حلاليت بطلبم ... شما جوون ها هم مسئول هستيد .. نبايد به خاطر لج بازي اجازه دهيد با چنين برداشت غلطي از هم دور باشيم .. من قول شرف مي دهم كه اگه مشخصات اين دوست رو بدونم ، خودم راهش رو بلدم كه چگونه از دلش بيرون اورده يا لااقل ار خودم دفاعي كرده باشم

    سلام عمو عزیزم
    چی شده ه ه ه؟؟؟؟ تصادف کردین ؟؟
    اتفاقی که نیفتاده؟؟
    حالتون الان چطوره؟؟
    تو رو خدا از خودتون خبر بدین.خیلی ناراحت شدم.
    پاسخ
    نيلوفر عزيز و نازنين
    خيلي ممنون كه به فكر من هستي .. راستش رو بخواهي شب جمعه سر جهانشهر كرج يك ميني بوس از پشت محكم زد به من و كل سپر عقب و بخشي از بدنه رو داغون كرد .. و من بقدري شوكه شده بودم .. كه رنگ و رويم به شدت پريده و حالم بد تر شد .. كاسب هاي محل برايم آب قند آوردند ... چون راه بندان شديد هم شده بود .. و حوصله گرفتاري هاي بعدي رو نداشتم ، به طرف گفتم من بي خيال شدم .. همين حرف او را به شك انداخته و با وجودي كه قانون صراحت دارد كه كسي كه ار عقب بكوبد مقصر است ، ولي اصرار داشت افسر بيايد !!! من دلم به حال مردماني كه در ترافيك گير كرده بودند مي سوخت .. حالم اصلآ مناسب نبود كه حتي سر پا بايستم .. ماشينم هم خسارت شديد خورده بود .. ولي طرف از اون راننده هاي حرفه اي بود كه بلد بود چگونه فيلم بازي كرده و بگويد پولي براي صاف كردن سپر ميني بوسم ندارم .. ماشين مال فردي ديگر است و الخ ...
    لذا به دلايلي كه گفتم .. با وجودي كه ماشين من بيمه بدنه هم است ، حتي اگه مقصر هم بودم بيمه پرداخت مي كرد ، اما به دلايلي كه گفتم .. مجبور شدم يك تراول پنجاه هزارتوماني بهش بدم تا راحت ام بگذارد ... و بعد از اين قضيه بد جوري به قلبم فشار آمده و حالم رو بدتر كرده است ... دست و پايم لمس است .. دو روزه مي خواهم پست جديد رو بنويسم .. شرايط اجازه نمي دهد .. من در باره نارحتي كه دارم به خانواده حرفي نمي زنم .. و تنها با شما دوستنان واقعي و مهربان است كه حرف دلم رو مي زنم
    موفق و شادكام باشي

    سلام مرد بزرگ
    سلام عمو بهروز
    سلام سرباز وطن
    1- آخه آدم مي مونه با چه ادبياتي با شما صحبت كنه؟ به خدا خيلي مرد هستين شما، طرف مقصر بوده و پررويي هم كرده بعد شما بهش كمك هم كردين؟ اي كوفتش بشه الهي كه اينقدر نامرد بوده و پست. البته ببخشيد در مقابل بزرگي و بزرگواري شما من دارم جسارت مي كنم ولي خيلي عصباني شدم از دست پررويي اون راننده ميني بوس.
    2- اول قصد داشتم از اين پست بامزه كه باعث شد اين اول هفته اي اينقدر بخندم تشكر كنم ولي وقتي موضوع تصادف رو تي كامنتا خوندم تصميم گرفتم مطلب بالا رو بنويسم. ولي از ته قلب دعا مي كنم كه سريعا حال و احواتون رو به راه بشه و انشاءالله يه زيارت حسابي هم نصيب شما و خونواده بشه. ولي تو رو خدا خودتون رو ناراحت نكنين.
    3- يادش به خير اون موقع كه خانم پريچهر بهروان (يا بهربان؟)مجري "صبح جمعه با شما" بود آخر هر برنامه هميشه اين بيت رو مي خوند:
    زه حق توفيق خدمت خواستم دل گفت پنهاني
    چه توفيقي ازاين بهتر كه خلقي را بخنداني
    اين پست آخر من رو ياد اون شعر انداخت.
    قطعا ثواب خندان خوانندگان اين مطلب بر شما گوارا باد از همه خوانندگان عزيز خواهش مي كنم كه براي سلامتي و طول عمر آقا بهروز گل دعا كرده و صلوات بفرستند.
    پاسخ
    محمد جان عزيز و نازنين
    خيلي ممنونم كه به فكر بنده حقير هستي ... خيلي خوشحالم كه از مطلب فوق خوشت اومد ...
    در مورد اون راننده ... نبايد يك طرفه به قاضي رفت .. شايد من اگه حواس ام به عقب بود اين اتفاق نمي افتاد
    به هر حال احساس كردم ادم زحمتكشي است ... و اون طور هم كه مي گفت ماشين مال خودش نبود .. و دخل پس مي داد .. كار و كاسبي اش هم خوب نبود .. خب اين كم ترين كاري بود كه در حق اش انجام دادم .. آخه اول يقه ام رو هم گرفت ... وقتي ديد من اهل دعوا نيستم و يك گوشه نشستم .. خودش اومد عذر خواهي كرد .. مردم هم دعوايش كردند كه اين بابا ريشش سفيد است ، بزرگ تر از توست .. همچنين تو از عقب زدي و مقصر هستي .. حالا يقه اش رو هم گرفتي .. از نظر هيكل نصف من بود .. يك كشيده مي زدم ، بي هوش مي شد .. ولي عاقل كسي است كه در شرايطي كه مي تونه ، انجام نده
    به هر حال اتفاقي بود كه رخ داد ... شايد قسمت اين بود معطل بشم ..
    در مورد شاد كردن مردم گفتي .. بله هر كسي بتونه خنده روي لب هاي اين مردم بياورد .. واقعآ خدا رو خوشحال مي كند ..
    محمد جان عزيز .. نمي دونم چند روز از نگارش اين كامنت شما مي گذره ? ولي اگه دير شد ، معذرت مي خواهم
    شاد و پايدار باشي

    با سلام...
    در رفتار هاي خود به قلبتان مراجعه کنيد...حقيقت در آنجاست ...نگران هيچکس و هيچ چيز نباشيد ، خداوند با راستگويان است ...
    فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم
    بنده عشقم و از هر دوجهان آزادم
    دعا گوي شما ...رضا از کرج
    پاسخ
    خوبي رضا جان عزيزم ... ؟
    پسر كجايي عزيز .. ؟ ديگه داشتم نگرانت مي شدم ..
    سخن بس حقيقت رو گفتي ... چشم مطمئن باش چنان خواهم كرد
    شاد و پايدار باشي

    سلام بهروز جان
    اقا در مورد باز نشست كردن هفتصدوبيست وهفت هاي ايران اير خبري داري؟
    بعد از سي وپنج سال!!!!!!!!!!!!
    هفت صدو هفت هاي ايران اير چي شد؟
    !!!!!!!!!!!!
    پاسخ
    فرزاد عزيزم تا آن جا كه من مي دونم اين هواپيما ها خيلي وقت است كه از رده خارج شده است
    البته اضافه كنم هنوز هم خيلي ها مخصوصآ غربي ها اون رو بهترين هواپيما مي دونند ..
    در مورد 727 ها راستش من هيچ خبري ندارم
    ولي از دوستاني كه مي دانند مخصوصآ استاد عزيزم جناب فرنودي مي خواهم پاسخ اين سوال رو بدهند
    موفق باشي پسرم

    عمو سلام.
    چند تا عكس ببينيد لذت ببريد:

    http://i36.tinypic.com/2j0fla1.jpg

    http://i36.tinypic.com/339kjz6.jpg

    عمو دلم تنگ شده،
    اگر توانستيد با من يه تماس بگيريد،
    اگر هم كه نه اشكال نداره، هر جور كه شما راحت هستيد،

    2 تا هم زحمت دارم، لطف كنيد،
    اول چند تا فيلم براي من معرفي كنيد كه خودتون هم خوشتون اومده باشه
    اگر تو مايه هايه (سين سيتي) باشه ممنون ميشم.
    و دومي من يه وبلاگ ساختم لطف كنيد ديدن كنيد و من رو راهنمايي كنيد.
    يا علي مدد.

    solea.blogfa.com
    پاسخ
    امير جان ممنون از تصاويري كه فرستادي .. عالي بود
    امير جان عزيزم موبايلم دست دخترم است .. و از او خواهش كردم تا شرايط روحي ام خوب نشده به دستم ندهد .. فقط گاهي خودش روشن مي كنه تا شماره اي رو پيدا كنه ...
    وبلاگ جديد شما رو ديدم .. لينك ان رو برداشتم تا در مطلب بعدي معرفي اش كنم .. البته كه طبق معمول خيلي شرمنده ام كردي
    امير جان در معرفي يادت باشه وبلاگ دخترم عزيزم مريم را كه در باره كيهان و فضانوردي است رو هم معرفي كن .. من كه خيلي خوشم اومد
    و اما در مورد فيلم .. امير جان اگه بگم فكرم كار نمي كنه ... باورت مي شه ؟‌
    تا بعد

    اقاي مدرسي ماجراي تصادفتان را در كامنتها خوندم و خيلي تعجب كرده و ناراحت شدم.البته از واكنش عجيب شما!يعني چي؟؟؟طرف زده بود به شما مقصر هم بود اونوقت پنجاه هزار تومن هم دستي گرفت؟!مثل اينكه حالتون خيلي بده اقاي مدرسي عزيزم.احساس ميكنم وضعيت روحي و جسميتون خوب نيست وگرنه اين برخورد غيرطبيعي را نميكرديد.كاري از من برمياد؟راستي جواب ازمايشتون چي شد؟؟قرار بود به من بگين.نميشه كه بيتفاوت باشيم بايد كاري كرد بالاخره.منتظرم.
    پاسخ
    فريده جان ممنون عزيزم كه به فكر من هستي ... باور كن بقدري از اين زمونه و ادم هايش بي وفايي ديدم كه حوصله هيچ كس و هيچ چيزي رو ندارم .. تنها دلخوشي ام همين سايت بود .. كه آن هم مدتي است از جذابيت افتاده .. احساس پوچي مي كنم .. تنفر به جاي عشق تمام وجودم رو گرفته است
    اين ها رو دوست نداشتم بگم .. ولي وقتي همه چيز و همه حرف هايم رو با شما ياران عزيز گفته ام ، نمي توانم چيزي رو پنهان نمايم
    فريده جان مدتي است از خودم بدم آمده است .. حتي چند روزي است كه ديگه دارو هايم رو هم نمي خورم .. تا بلكه زودتر از شر اين دنيا خلاص شوم
    من آدم خيلي قوي بودم .. خيلي اراده قوي داشتم .. با سرطان هم مبارزه مي كردم .. ولي وقتي آدم بازيچه دوستانش قرار بگيره .. وقتي كاري دارند تماس مي گيرند .. و هيچ گاه با ادم روراست نيستند .. ديگه چه روحيه اي باقي مي مونه ... در مورد شب تصادف بگويم ... همسرم از تهران امده بود تا حالم رو بپرسه .. وقتي فهميد داروهاي قلبم تمام شده و من دو سه روزه به كسي نگفتم كه دارو هايم رو نمي خورم ... وادارم كرد كه برويم داروخانه .. سر خيابان ايرانشهر كرج .. همين كه ار كوچه به خيابان اصلي پيچيدم .. هنوز دويست متري رو طي نكرده بودم كه از پشت صداي برخورد شديد و صداي خرد شدن چيزي رو شنيدم .. من سمت راست خود و خيلي آهسته رانندگي مي كردم .. وقتي پياده شدم ديدم سپرم روي زمين افتاده و خرد شده و ميني بوسي از پشت محكم به آن زده است
    با وجودي كه طبق قانون از پشت زده بود .. و يا بيمه بدنه داشتم .. نمي دونم چرا احساس كردم حوصله علاف شدن ... بيمه رفتن .. رو ندارم . از طرفي قلبم هم بد جوردي درد گرفته بود . كسبه اون جا وقتي ديدند حالم خيلي بد است و رنگ و رويم مثل گج سفيد شده است .. آب قند آورده .. تا حالم جا بيايد .. به همسرم گفتم برو بهش بگو برود ... من خودم ماشين ام رو تعمير مي كنم .. با اين گفته ما راننده به شك افتاده و بيشتر اصرار به آمدن افسر داشت .. ابتدا چند بار هم به 110 زنگ زدم .. ولي بعد از دقايقي خيلي راه بندان شديدي شد ... همه با اعتراض از آن جا عبور مي كردند ... حوصله ناراحتي مردم گير كرده در ترافيك رو هم نداشتم ... چون يك ساعتي هم صبر كرديم و از پبليس خبري نشد ... من احساس كردم حالم خيلي داره بد مي شه .. به همين دليل گفتم اشكالي نداره .. من كه در زندگي چيزي ندارم .. اين هم روش ... و گفتم چقدر بدم تا برويم .. گفت صد هزار تومان ماشين من خرج دارد .. گفتم من 50 هزار تومان بيشتر ندارم ... مي خواهي بگير .. اگه نه افسر بيايد تو مقصري ... و بعد از دقايقي فكر كردن تراول رو گرفت ... و زماني كه قصد حركت داشته و سپر شكسته رو به زور داخل ماشين جاي مي دادم تا حركت كنم .. ديدم افسر داره مي آيد .. وزماني رسيد كه گفتم ببخشيد ما صلح كرديم .. و حركت كرده و اومدم خونه و خوابيدم .. از ديروز هم فرصت نگاه كردن به سايت رو هم نداشتم .. الان همين جوري كامپيوتر رو روشن كردم ... خيلي كامنت آمده .. نمي تونم پاسخ دهم .. از همه عذر خواهي مي كنم ...فقط چون شما خانم هستي و من هميشه به خانم ها خيلي احترام مي گذارم و از طرفي مي خواستم بگويم حال و روزم خوب نيست .. به كمي استراحت نياز دارم ، پاسخ شما دختر عزيزم رو به زحمت مي دهم .. شايد از فردا اگه سر حال بودم پست جديد رو كه طراحي تصويري آن رو چند روز قبل انجام دادم رو بنويسم
    مواظب خودت باش فريده عزيزم
    تا بعد

    ان شاء الله که به خیر بگذرد.

    همه دوستان برای سلامتی آقای مدرسی عزیز دست به دعا برداشته اند.
    پاسخ
    فداي مهر و محبت و صفاي شما دوست عزيزم بشم
    واقعآ بنده رو شرمنده فرموديد
    اميدوارم لياقت اين همه محبت رو داشته باشم
    شاد و موفق باشي دوست نازنين

    عمو گفته بودم چقدر به آبرنگ علاقه دارم؟؟

    http://www.fontplay.com/freephotos
    eightn/watercolor.jpg

    چند تا بچه بفرستم؟ مي دونم بچه هارو دوست داريد:

    http://www.2bcreative2.com/helvi/images/wc-port-lg/wc-port-thumb/wc-baby1-thumb.jpg


    http://www.elenaroche.com/Baby%20Christian%20colored%20pencil%20large%20thumb.jpg


    http://adventuresofanartisan.files.wordpress.com/2008/08/p1010329.jpg


    حالا اگه گفتيد من كيم؟
    ببينم دست خط من رو مي شناسيد؟
    پاسخ
    خيلي عالي بود ... بايد بپذيري كه حال و روزم خوب نيست
    ولي فكر مي كنم دامون عزيزم باشي ..
    باور كن به زور پاي دستگاه نشستم .. ولي سعي دارم يه مسافرت كوچك برم و با روحيه برگشته و ديگه حرف هاي ناميد كننده نگويم
    فقط چند روز مهلت براي باز يافت آرامش مي خواهم

    این نیز بگذرد.(چشمک)
    پاسخ
    دقيقآ همين گونه است كه مي فرمايي

    سلام عمو امیوارم وضعیتتون بهتر شده باشه. باور کنید توی این پنج سالی که توی نت میام شاد دوبار با خوندن مطلبی اشک ریخته باشم و بغض کرده باشم اینو نمیگم که شما ناراحت بشید و امیدوارم که ناراحت نشید ولی بار دومی که اشک ریختم همین امروز بود ساعت 8:34 دقیقه شب.توی کامنت ها وقتی خوندم قرص قلب تون رو نخوردید،حالتون خوب نیست ، مخصوصا وقتی این نوشته رو خوندم:«.. حتي چند روزي است كه ديگه دارو هايم رو هم نمي خورم .. تا بلكه زودتر از شر اين دنيا خلاص شوم » بغض کردم و اشک ریختم .. خواهش میکنم دیگه نگید.من یکی توی این مدت کوتاه وابستگی شدیدی بتون پیدا کردم خدا نیاره اون روز را.. تورو خدا عمو جون فدات بشم شاد باش.خنده بر هر درد بی درمان خداست .
    امروز رفتم دکتر برای جواب یکی از آشنایان. یک حرفی بهم زد از تو خورد شدم .خواستم داد بزنم بگم خدا چرا اون .میخواستم بگم خدا عدالتت اون بالا چیه؟ میخواستم بلند گریه کنم.ولی...
    گفتم مرد باش .باید جنگید گریه نباید کرد.پس گفتم خدایا سپاسگزارم تورا شکر میکنم. پس بدانید من یقین دارم خوب میشیدومطمئن باشید 100%
    البته با خواست و اراده خدای بزرگ
    ارادتمند،مخلص،چاکر شما نوید -چ
    پاسخ
    پسر عزيزم نويد جان نازنين
    خيلي ممنون از اين همه مهر ومحبتي كه به بنده حقير داري .. خدا شما رو از ما نگيره ... پسرم اگه خدا بخواد كمي نسبت به قبل بهتر شده ام .. و قصد دارم بعد از ظهر برم داروهاي قلبم رو بخرم .. و با انگيزه دوباره ارتباط ام رو با شما ياران همدل برقرار كنم
    من هم متقابلآ همه شما دوستان رو دوست داشته و براتون آرزوي موفقيت و تندرستي دارم
    نويد جان اگه خدا بخواهد با تلقيني كه مي كنم .. تا يكي دو روز آينده همه چيز رو از نو با نشاط آغاز خواهم كرد .. من بدون شما واقعآ هيچ هستم
    به اميد ديدار

    سلام جناب مدرسی . امیدوارم که حالتان رو به بهبود باشد و ظرف چند روز آینده بتوانید مثل سابق مخاطبین خود را از داستانهای زیبای خود بهره مند کنید . کامنتی برای شما در روز پنج شنبه صبح گذاشتم که منتشر نشد . در رابطه با آکادمی پرواز و داستانهای اخیر که برای من هم تازگی دارد مطالبی گفته بودم که البته به صورت خصوصی بود و به هیچ عنوان قصد درگیر کردن شما را در این قضایا را نداشتم . امیدوارم دلیل منتشر نکردنش هر چه باشد جز اینکه شما از دست من ناراحت شده باشید . اصلا در این شرایط قصد ناراحت کردن شما را نداشتم .

    به امید بهبودی کامل شما .
    پاسخ
    بامداد عزيز و دوست داشتني
    بله عزيزم من آن رو خواندم .. و چون نوشته بودي خصوصي آن را منتشر نكردم ... ولي عدم انتشار آن دليل دلخوري نيست .. چون برداشت من اين بود كه شما جهت اطلاع آن را مرقوم فرموده بوديد .. و من نه تنها ناراحت نشدم ، بلكه به درايت و بزرگي شما افتخار هم كردم .. از شما واقعآ هم ممنونم
    من معمولآ به كامنت هايي كه با واژه خصوصي مشخص مي شوند ، هيچ گاه پاسخ نمي دهم .. مگه اين كه موردي باشه كه من قبول نداشته و يا اعتراضي به آن داشته باشم .. كه در ان صورت اصب متن را پاك كرده و پاسخ خود رو مي نويسم
    ولي پيغام شما جز دوستي و محبت چيز خاصي نداشت .. من تعجب مي كنم چرا چنين فكري در باره من مي كني ... ؟ من مخلص شما و دوستانت هستم .. موضوع آكادمي هم هيچ ربطي به دوستي من با شما نداشته و ندارد .. گله من از دوستان اين بود كه چرا من را در جريان نگذاشته و هر كي راه خودش رو مي رفته .. !!؟ ولي به اين نتيجه رسيدم كه مثل گذشته هرگز وارد مسايل اقتصادي و يا مالي نروم ... اين جوري خيلي راحت تر هستم .. منت نمي گذارم ولي به جان نوه هايم قسم من فقط براي رونق آينده جوانان مخصوصآ شما و دوست عزيزت ميانجه گيري كرده و شما رو به يك ديگر معرفي نمودم
    و همان گونه كه عرض كردم هيچ مشكلي با شما و دوستان شما ندارم و مثل گذشته دست بوس شما پسر خوبم بوده و هستم
    پايدار باشي

    سلام جناب سرهنگ امیدوارم حالتون زودتر خوب بشه و سرحال قبراق اماده تیک اف تو کوئیک چک برا پرفور منس گیری از موتورا وایسید بعدبا دسته گاز به موتورا فول پاور بدید بعدشم ویل بریکهارو ول کنی و رو باند باوقار بدوئید بعد یواش یواش یوک رو عقب بکشید و در دل اسمان جای گرفته وباز مطلبای قشنگت رو بخونیم و لذت ببریم راستی اگه بیمه ماشینتون بیمه ایرانه من اونجا اشنا دارم
    خلاصه اگه کاری هست که از دست ما بر میاد در خدمت گذاری حاضریم
    پایدار و سرفراز باشید
    پاسخ
    رضا جان عزيز و نازنين
    خيلي ممنون از شما دوست عزيز .. پسر خوبم .. من هم آرزو دارم مثل گذشته در خدمت شما عزيزان باشم .. اگه خدا بخواهد از اين به بعد با صلابت كار ها رو انجام خواه داد .. در مورد بيمه هم بايد عرض كنم متاسفانه بيمه آسيا هستم .. ولي دادم ماشين رو درست كردند .. يه آقايي كه خيلي انسان با صفايي بود .. خيلي تخفيف داده و ماشين رو مثل روز اول درست كرده و تحويل ام داد
    از شما بابت همه چيز ممنونم
    شاد و پايدار باشي

    سلام آقای مدرسی انشاالله بیماری جسمی و خستگی روحی شما زودتربرطرف بشه.دیدم شما از دست بعضی دوستان خود ناراحت بودید. میخواستم بگم چیزی که من متوجه شدم اینه که تو جامعه ما ادمهای که احساس میکنند از موقعیت بهتری نسبت به دیگران برخوردارند مخصوصااگر از نظر مالی تازه به جایی رسیدن سعی میکنند با اقراد از خود ثروتمندتر رابطه داشته باشندوبا بقیه افراد هم فقط درمواقع لزوم تماس میگیرندخلاصه دیگران را با پول میسنجند.مطمئن باشیداگر شما فردا بگید که از یه جایی ثروت زیادی بدست آوردید یا پست و مقامی گرفتید همه دوستان شما دوباره پیدایشان میشود.این تجربه بودکه من داشتم. همیشه تعداد دوستان واقعی که به خاطر کسب سودیا فایده ای با آدم دوست نمی میشوند کم است.
    خلاصه ناراحت نباشید همه انسانهای صاف و صادق مورد سوء استفاده دوستانشون قرار میگیرند شما هم حتما چنین تجربه ای داشتید.در ضمن اگر من چندماه دیگه ایران اومدم اگر بشه دوست دارم شماو خانواده رو تو منزل خودمون دعوت کنم میدونم براتون سخته ولی ...ممنون موفق و سلامت باشید.
    پاسخ
    سارا جان عزيز و نازنين
    باور كن كل حقيقت رو در چند جمله به خوبي بيان كردي
    مي دوني سارا جان .. گاهي با خود فكر مي كنم چه نيازي است كه واقعيت ها رو در سايت بنويسم ..!!؟‌ بهتره هيچ گاه از مشكلات نگفته و بلكه برعكس بگم وضع مالي ام خوبه .. محتاج به كسي نيستم .. خونه مال خودم است .. و مثل خيلي ها فيلم بازي كنم .. باور مي كني هر جا چنين عملي انجام داده و فيلم بازي كردم ، خيلي حرمت ام رو داشتند ..!!؟ اما به قول شما تا بفهمند كسي دستش خالي است .. ولي ارتباطات قوي داره .. سعي مي كنند او رو بخرند .. خدا رو شكر هنوز شرافت خودم رو به هيچ كس نفروختم
    ساراي عزيزم .. نوشتي به ايران داري مي آيي .. واقعآ خوشحال خواهم شد ببينمت .. البته اين وظيفه بنده و خانواده ام است شما رو رسمآ دعوت كنيم .. به هر حال هيچ فرقي نمي كنه .. اصل ديدار و دور هم بودن است .. خواهش مي كنم هر وقت به ايران تشريف آوردي ، فقط يك كامنت با تلفن برايم بگذار .. مطمئن باش ، منتشر نخواهم كرد .. و با شما تماس خواهم گرفت .. مواظب خودت باش
    ممنون كه يادم كردي

    اگر می شد برای سلامتی شما همه وجودم را تقدیم می کردم
    چون بودن کسانی مانند شما مهمتر از وجود امسال من است
    هر چه هستید همه ما شما را بالاتر از یک دوست می دانیم

    از زمانی که خاطرات شما را می خوانم هر روز برای ترک ایران مصممتر می شوم و بیشتر تلاش می کنم

    این حق یک انسان زحمت کش نیست

    آقا بهروز متاسفانه باید بگوییم شما دوچاره افسردگی حاد شده اید خودم چند وقتی درگیر آن بودم و به معنای واقعی گراند شده بودم

    به لطف خدا مدتی است بدون مصرف دارو بهتر شده ام و مشغول اورهال اف14 وجودم برای یک پرواز طولانی هستم.

    خواهشا بیشتر مراقب خود باشید
    فدای شما
    پاسخ
    الهي من فداي قلب پر مهر و صفاي شما بشم
    شما سالم و با نشاط باشيد ، من هم خوب خواهم شد
    شنيدم با خواندن مطالب من قصد ترك كشور رو داري .. قصد نصيحت ندارم .. ولي به عنوان يك دوست صادقانه مي گم هيچ جا وطن نمي شه ..
    تازه اگه بدونم نگارش من سبب دل زدگي ياران از وطن مي شود .. به جان نوه هايم دور هر چه سايت و نوشتن رو خط خواهم كشيد ...
    اما در باره افسردگي .. بله حق با شماست
    من با نفس خود و مشكلات اقتصادي و بيماريم مي ساختم و براي فراموش كردن آن ها با نوشتن خاطرات گذشته خودم رو به نوعي فراموش مي كردم .. اما زماني كه احساس كردم رو دست خورده ام و مورد بازيچه تجاري دوستان شده ام ، بي نهايت حال روحي ام به هم ريخت و شب و روزم از من گرفته شده است
    حالا هم از نظر روحي كلافه ام و هم مشكلات قبلي رو با تمام وجود احساس مي كنم .. ولي دارم به خودم تلقين مي كنم كه حالم خوب شده است .. و دارم دوباره بلند مي شوم .. اين بار با چشم باز
    موفق و پايدار باشي

    سلام عمو.
    2 تا موضوع رو بگم،
    اول اينكه تو تصويري بود كه از تلفيق چند عكي ساخته شده بود، اين يكي تعداد بيشتري عكي توش داره و يجورايي نوستالوژيك تر هست.

    http://www.picbaran.com/files/t5tyf0tumpqcl0yd69ky.jpg

    دومي هم اينكه من با اجازتون تعدادي از كارهاتون رو "ريت" كردم.
    به بعضيها اكسلنت دادم چون واقعا لذت بردم و تمام اونها رو سيو كردم كه 43 عدد كار هست، شما واقعا عالي هستيد،
    مثلا اون كاري كه نوشته بود"هواپيما و پنجره اي سياوش رو ديدم" خيلي عالي هست.
    يا عشق در قبيله آدم خواران كه ميتونم بسيار مطلب در مورد خوب بودن اون طرح بگم.
    ممنون. تصاوير جديد رو هم ديدم خيلي عالي هست. درمورد حمل اسبها.

    عمو يه زحمتي بكشيد منو در وبلاگداري راهنمايي كنيد.
    ياعلي
    پاسخ
    پسر عزيزم مثل هميشه من رو غافلگير كردي ...باورت مي شه وقتي پيغام يا كامنتي از يك دوست خوب مي گيرم .. به زندگي و آينده ام اميدوار مي شوم .. ؟
    اين تصويري كه برام فرستادي .. واقعآ زحمت كشيدي .. خوشحالم كردي
    ديشب سعي كردم مطلب ماموريت به ايرلند رو تكميل كنم .. اما اواسط كار ناگهان به هم ريخته و نيمه كاره رهايش كردم ..
    اگه خدا بخواد امروز حتمآ تمامش مي كنم
    پسرم از اين كه روي مطالب ناقابل من كار كردي .. شرمنده ام به خدا ... در باره وبلاگ داري هم اگه لايق باشم .. هر كاري از دستم بر آيد دريغ نخواهم كرد اميدوارم بزودي ببينمت

    با سلام

    آقای مدرسی می خواستم بدونم شما از سقوط هواپیمای شهید فکوری چیزی می دونید تو سایت sajed.ir خوندم قسمت سمت راست هواپیمایی که ایشون توش بودن و یک هرکولس بوده یهویی منفجر می شه .

    ممنون
    پاسخ
    جناب آقاي قاسمي عزيز
    اتفاقآ من در باره آن پرواز دو پست جداگانه نوشته ام .. من از لحظه سانحه تا نجات آن ها در محل حاضر بودم .. شما با مراجعه به مطالب گذشته مي توانيد آن را مشاهده فرماييد .. عناوين مطالب هم : 1- سقوط هواپيما در كهريزك 2- آيا سوخته شدن انساني رو در آتش ديده ايد ؟
    بعد از خواندن پست هاي فوق اگه باز هم سوالي داشتي ، بدون درج هيچ گونه فونت لاتين ، پرسش هاي خودت رو مطرح كن تا پاسخ دهم .. اگه كلمه اي لاتين وجود داشته باشد ، مطالب همه به هم مي ريزد و من نمي توانم درك كنم
    موفق و پيروز باشي

    عمو جان حالتون خوبه؟ نتیجه آزمایشتون چی شد؟ ما نگرانتون هستیم...
    پاسخ
    عرفان عزيزم .. نتيجه رو گرفتم .. دكتر اظهار اميدواري كرد تا يك دوره ديگه با دارو هاي جديد معالجه كنم .. اگه پاسخ نداد سراغ پرتو نگاري و شيمي درماني بروم
    ممنون كه نگران حالم بودي

    سلام بهروز خان:
    امیدوارم که حالتون خوب باشه .البته این کامنت اخری و که خوندم خوشحال شدم.امیدوارم که هیچ وقت روحیت و از دست ندی که میدونم نمیدی تا بعدش کنار هم جمع شیم و یه جشن توپ به افتخارت بدم.من هنوز منتظر تلفنتون برای خدمتگذاری هستم.میبوسمت عزیزم
    پاسخ
    هومن جان عزيز خوبي پسرم ؟
    ممنون عزيزم .. اتفاقآ امروز يكي از شاگردان قديمي من به نام مريم در يكي از مطالب قديمي ( براي اين شعبه بانك تجارت متآسفم ) پيغام گذاشته و نوشته بود چهار سالي است شما رو نديده ام .. اتفاقي وبلاگ ات رو پيدا كردم و الخ .. من براش نوشتم.... اتفاقآ همين چند وقت پيش كه مطلبي در باره فيروز مومني مي نوشتم ياد تو افتادم .. آخه فيروز از من اجازه گرفت تا براي يكي از آشناهايش به خواستگاري تو بيايد ... البته من از همون ابتدا هم مي دونستم تو حالا حالا ها قصد ازدواج نداري .. و در ادامه به شوخي گفتم .. مريم جان شنيدم تو همه خواستگار ها رو به غير از فيروز با اردنگي بيرون انداختي ... !!‌نمي دونم براي كدوم يك از اقوامش مي خواست
    مريم دختري واقعآ تجيب و زيبا بود كه به اتفاق دوستش با من كار مي كردند .. و هر جا من مي رفتم اين دو دختر رو با خود مي بردم ..
    هومن جان زيادي حرف زدم .. بله اگه خدا بخواهد تصميم گرفته ام دوباره با عشق شروع نمايم
    تا خدا چه بخواهد
    پايدار باشي

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35