درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  پرسش بي شرمانه ..!!

گناهي كه با پرسش آغاز شد !!

0lqxoi65v3ui9wd31i0u.jpg

بعد از سه روز توقف هواپيما در يكي از پايگاه هاي پرت نيروي هوايي آمريكا ، عاقبت به كروي ايراني خبر مي دهند كه از كارخانه قطعه نو وارد شده و روي رادر نصب شده است .. و هم اكنون هواپيما اماده تحويل    به كروي ايراني است ...  از طرفي در اين سه روز مرتب از سوي سفارت شاهنشاهي و نيروي هوايي به بچه ها فشار اورده مي شود كه بجنبيد .. اگه هوا خوبه بدون رادار بلند شويد .. شما آبروي ما رو برديد محموله خيلي اضطراري است ... شاهنشاه شب ها خوابش نمي بره ... و از اين دست چاخان ها ..!! بالاخره كروي پروازي راهي رمپ پرواز مي شوند .. علي نجيب با ديدن اون زوج جوان ، با انگشت به ساير بچه ها اشار كرده كه طرف همين ها هستند ...

jgbvupxdfysxn5645snp.jpg

 

2moam54hmol5qr99728s.gif

8egqjonecj158v6xusd6.jpg

گناهي كه با پرسش آغاز شد !

22jlo0nd9h2vfhirgwyd.jpg

ihss9tr9zi9efmcstko6.jpg

 در رژیم گذشته پرواز به آمریکا امری عادی تلقی می شد .. و علاوه بر پرواز های هفتگی و دوره ای پرواز های متعد دیگری هم داشتیم ... به هر بهانه ای یک هواپیما با تعدادی کروی ایران رو به سوی ایالت متحده ترک می کرد . قبلآ هم اشاره کرده ام  برای چک فرماندهی هواپیما حتمآ باید خلبان مربوطه یه سفر به ینگه دنیا داشته باشه و بتونه در اون ترافیک سنگین فرودگاه نیویورک که برای یک لحظه مسول برج روی فرکانس شما آمده و تمام اطلاعات ناوبری فرود رو با لهجه غلیظ آمریکایی می گه .. بتونی به شکل صحیح یاداشت کرده و در نهایت هم فرود بیایی ... البته امتحان به این بخش ختم نمی شد .. پرواز از روی اقیانوس ، رصد ستارگان ، جمع و جور كردن كروي پروازي ، مقابله با انواع اضطراري ها و غيره .. از جمله وظايف فرمانده هواپيما بود . گاهي در هر پرواز تعدادي كروي اضافي هم حضور مي يافتند تا در اين مسير طولاني بر آموخته هاي خود بيفزايند .. ماجرايي كه قصد تعريف آن رو دارم ، مربوط به يكي ازهمين ماموريت هاست كه هواپيما در يك پايگاه دور افتاه آمريكايي شب فرود اضطراري داشته و تا حاضر شدن آن چند روزي توقف مي كنند .

 از زماني كه دست چپ و راست ام رو شناختم هرگز ياد ندارم سر قول و قرار هاي خود تاخير يا بد قولي كرده باشم .. هر كسي هم در حق ام بد قولي كنه براي هميشه ارتباط ام رو قطع مي كنم . يعني ديگه كاري با او ندارم . اما مثل اين كه اين روزها رسم شده كه به آدم حرفي رو بزنند و بعد خيلي راحت زيرش بزنند .. مثلآ به سفارش يكي از دوستانم قرار شد آگهي هاي يك نمايش هوايي تركيه رو در سايت گذاشته و در يك پستي مستقل به ان بپردازم .. مدير اير شو هفته گذشته با من تماس گرفت و براي شنبه غروب قرار گذاشت تا با هم ديدار داشته و طي آن مصاحبه اي هم انجام دهم . يك هفته گذشته ولي حتي يك زنگ هم نزد .. !! دوست ديگري قرار بود در رابطه با سانحه قرقيزستان يك شنبه ديداري با هم داشته باشيم .. و من به يكي از خانواده هاي داغدار اهل گنبد قول داده بودم .. اما هيچ خبري نشد . يا قبل از ماه مبارك رمضان فرزند يكي از خانواده محترم شهدا با من هماهنگ كرد يك پست ويژه در مورد پدر ايشون كه خلبان نيروي هوايي است منتشر كنم .. شماره داد و با خانواده اش هم هماهنگ كردم .. اما با گذشت يك ماه هيچ خبري نشد .. راستش رو بخواهيد دليل همه اين بي احترامي و تحقير  فقط خودم هستم .. چون بيش از اندازه صادق بوده و خود رو ارزان مي فروشم ..

هفته قبل دو فيلم سينمايي از دو كارگردان مختلف ديدم كه واقعآ روي من تآثير فراواني داشت . و هر دوي ان ها من را حسابي منقلب كرد . اولي فيلم " خيلي دور و خيلي نزديك " بود . چقدر از بازي مسعود رايگان خوشم اومد .. از همه مهم تر موضوع فيلم بود كه حول ماجراهايي در كوير ايران مي پرداخت . واقعآ با ديدن انسان هاي محروم در دل كوير كه از كم ترين امكاناتي برخوردار نيستند ، اشگم رو در آورد . دومي هم فيلم " ايستگاه متروكه " عباس كيا رستمي بود . اتفاقآ داستان آن هم در دل كوير اتفاق افتاده بود . كه اين كارگردان فرهيخته خيلي ساده به عمق مسايل و درد هاي اهالي اين منطقه پرت پرداخته و روابط آن ها رو با بازي خوب ليلا حاتمي مهران رجبي و .. خيلي عالي به نمايش گذاشته بود . شايد باورتون نشه بقدري روي من تآثير گذاشت كه يه سرم زده تا براي فرار از خود سري به آن نقاط بزنم و براي مدتي هر چند كوتاه با آن ها زندگي كنم .. واقعآ آدم احساس مي كنه زندگي واقعي اون جاست .. عشق و محبت گم شده رو مي شه در اون منطقه پيدا كرد

   ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

www.eforosh.com/flight

okwgjn6lpzcv016jgopg.jpg


 evs2m41if06q7gs1l5we.jpg

گردان ترابري در رژيم شاهنشاهي ...

در رژيم شاهنشاهي گردان هاي سنگين ترابري نقش عمده اي در اجراي سياست هاي غرب گرايانه شخص اعليحضرت داشت . در آن دوران ايالت متحده آمريكا به عنوان حامي  قدرتمند دربار شاهنشاهي با هدف مدرنيزه كردن ارتش و فروش تسليحات و تجهيزات غربي همچنين آموزش پرسنل و پشتيباني نظامي روابط گسترده اي با كشور ما برقرار كرده بود . من اصلآ كاري به مسايل  پشت پرده و سياسي آن ايام نداشته و اصلآ وارد مباحث استعمارگرانه و يا جهانخواري كشور آمريكا نمي شوم . بلكه سعي دارم ماموريت هاي خارج از كشور و خاطرات آن ايام رو تجسم بخشم .... آن چه مسلم است تا قبل از خريد هواپيماهاي هركولس يا همون سي - ۱۳۰ هاي نازنين خودمون ، اين وظيفه به عهده هواپيماهاي پير داكوتا بوده است .. وقتي من وارد خط پرواز سي - ۱۳۰ شدم ، هنوز تك و توكي هواپيماي داكوتا وجود داشت .. ولي اغلب بچه هاي آن به گردان سي - ۱۳۰ منتقل شده بودند .. معمولآ يك رقابت يا بهتره بگم نزاع پنهاني بين بچه هاي قديمي كه از داكوتا منتقل شده بودند با پرسنل آموزش ديده جواني كه در آمريكا تحصيل كرده بودند وجود داشت ..  طبق قوانين ارتش شاهنشاهي رعايت احترام و سلسله مراتب نظامي امري واجب بود . به همين دليل هميشه اين آقايون قديمي و سنتي داكوتا بودند كه به ما جوون هاي چشم و گوش بسته حكومت مي كردند ...

 هركولس و جشن هاي ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهي

با از رده خارج شدن داكوتا ها عملآ بار ماموريت هاي خارج از كشور گردان هاي سي - ۱۳۰ افزايش يافته و تقريبآ هر هفته پرواز به ينگه دنيا وجود داشت .. مخصوصآ با آغاز جشن هاي دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهي و برقراري پل هوايي مابين تهران و فرانسه .. عملآ پشتيباني مراسم به گردن اين قارقارك هاي تازه نفس افتاد .. ولي هواپيماهاي نو ، كروي تحصيل كرده در آمريكا ، دستمزد ماموريت به دلار ، پذيرايي شاهانه در پاريس و پرواز هيچ كدوم دليل نشد تا رمق بچه ها بريده نشود .. !! به قول قديمي ها از شير مرغ تا جون آدميزاد با اين زبون بسته ها حمل مي شد ... ! شايد باورتون نشه حتي آب خوردن ميهمانان و غذا هاي آن ها به همراه دسر هاي خوشمزه همه و همه از پاريس آورده مي شد .. روزي چند سورتي پرواز به فرانسه دمار همه رو بريده بود .. همان طور كه اشاره كردم به دليل نو بودن هواپيماها و انگيزه داشتن بچه به خصوص پرداخت حقوق و حتي كرايه تاكسي به دلار اوايل فشار و خستگي پرواز ها احساس نمي شد .. ولي كم كم به كابوسي وحشتناك تبديل شده بود .. به هر حال مراسم پايان يافت ولي ماموريت هاي خارج همچنان ادامه داشت ..

خريد هواپيماهاي فرند شيپ ...

چند سالي از تك تازي هركولس ها نگذشته بود كه نيروي هوايي به منظور گسترش ناوگان هواپيماهاي ترابري خود به دنبال هواپيماهايي مطمئن با رنج متوسط پروازي بود تا از حجم پرواز هاي هركولس ها در مسير هاي كوتاه و يا با برد متوسط كاسته شود .. تيمي منتخب از افسران سالم راهي اروپا شدند .. اين كه مي گويم سالم ، به اين دليل است كه كارخانجات توليد هواپيما براي فروش محصولات خود به كشورهاي در حال توسعه مخصوصآ ارتشي چون ايران كه درآمد نفتي اش رو در اختيار داشت ، دست به هر تمهيداتي مي زدند كه پرداخت رشوه هاي كلان براي تيم بازرگاني و اعطاي تسهيلات اقامتي و ...  از آن جمله بود . خوشبختانه تيم اعزامي با عزت نفسي كه داشتند زير بار اين ترفند ها نرفته و در نهايت هواپيماهاي اف - ۲۷ يا همون فرند شيپ رو خريداري مي كنند . كه واقعآ بهترين انتخاب بوده و است . لازم به ذكره كه كشور انگليس خيلي تلاش كرد تا هواپيماهاي بنجل خود رو به تيم ايراني غالب كنه كه موفق نمي شود .. گفتني است يكي از اعضاي تصميم گيرنده در ان تيم همون سرهنگ بهزاد معزي بوده كه اين خريد مناسب رو انجام داد ..  

چك فرماندهي هواپيما در مسير آمريكا ...

 در چارت سازماني  ، يك نفر از كمك خلباني كارش رو آغاز كرده و در ادامه خلبان يك ، خلبان تاكنيكال ، معلم خلبان و در آخرين مرحله به فرمانده هواپيما يا همون ( Air Craft Commander ) ختم مي شود . در باره تاكتيكال شدن يك خلبان در پست هاي قبلي توضيح داه ام كه حتمآ بايد مهارت در انجام چتر بازي و بارريزي هوايي كه واقعآ كار سخت و حساسي است ، داشته  تا موفق شود . كه معمولآ در شيراز اين آزمايش  دشوار صورت مي گرفت . ولي براي چك فرماندهي هواپيما ، بايد شخص حتمآ از پس انجام ماموريت قاره اي و فرود در فرودگاه هايي چون نيويورك بر مي آمد ...  معمولآ اغلب بچه ها در نخستين پرواز به آمريكا موفق به كسب عنوان فرمانده هواپيما مي شدند .. اما يادمه بعضي ها در طول دو يا سه پرواز طولاني به آمريكا به اين افتخار نائل مي شدند ... در همين زمينه ياد خاطره اي افتادم كه با اجازه شما در پارانتز عرض  مي كنم ... ( يك سرهنگ مومن و بسيار با تقوايي داشتيم كه اهل مشهد بود اون طفلكي از زماني كه سروان بود تا درجه سرهنگي اش بيش از ده - دوازده بار به آمريكا اعزام شد ولي هيچ گاه موفق به كسب فرماندهي هواپيما نشد !! شانس اورد انقلاب شد و گر نه فكر كنم آمار ماموريت تست او سر به بالاي پنجاه سورتي هم مي زد ... !!‌  )

سختي ماموريت به امريكا ....

اون زمان ها انجام ماموريت قاره اي اون هم با هواپيماي سي - ۱۳۰ واقعآ كار چندان راحتي نبود .. چون بر عكس حالا كه هواپيماها مجهز به جي پي اس بوده و به راحتي از هر نقطه اي به نقطه ديگري پرواز مي كنند ... ما خيلي مكافات و سختي مي كشيديم .. مطمئن هستم روزگاري نه چندان دور وسايل ناوبري ما رو در موزه به جوان ها نشان خواهند داد و جلوي آن مي نويسند ... ايراني ها در روزگاري نه چندان دور با اين ادوات و ابزار ابتدايي سفر بين قاره اي انجام مي دادند .. و مردم در حالي كه سر خود رو به نشانه تآسف تكان مي دهند با خود زمزمه مي كنند ..واقعآ پرواز به معني واقعي يعني همين . واي باز رفتم تو تخيل ... ولي قبول كنيد اين ها واقعيتي است كه همين حالا در صنعت هوانوردي اتفاق افتاده است .. حتي با سيملاتور هم از امكانات جي پي اس بهره مي برند ... امروز كامنت دوست جواني به نام هومن رو مي خواندم كه با شبيه ساز پرواز داشته بود .. او در اين پروازش از ناوبري مدرن صحبت كرده بود .. بگذريم .. قبل از هر چيز اجازه پرواز بر فراز كشور ها رو از طريق وزارت امور خارجه دريافت مي كردند  پرواز هاي آمريكا با پيشوند  ( ULF ) و پرواز به اروپا با ( ELF ) و شماره هواپيما در ادامه اش خوانده مي شد . براي رفتن به ماموريت امريكا مقدماتي خاص لازم بود ..

7qdaj75k2eqhqdhzegkh.jpg

يادي از يك شهيد مظلوم .........

قبل از اين كه به ذكر خاطره اي از ماموريت هاي آمريكا بپردازم ، لازم مي دونم به مناسبت ايام دفاع مقدس يادي از شهيد بزرگوار سرگرد علي نجيب بكنم .. دوست بسيار مهربان و باشخصيت ام كه در ماموريت مسكو ، هواپيمايش رو روي ارمنستان زدند .. من با علي خيلي صميمي بودم . به عبارتي با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم .. علي هم عاشق ديدن فيلم سينمايي بود ... در دوراني كه داشتن ويدئو جرم بود ، علي با احتياط گاهي به در خونه ما مي امد و چند تا فيلم به امانت مي گرفت .. خيلي اصرار داشت كه برادر همسرش كه درست روبروي بلوك ما مي نشستند متوجه نشود ... مي گفت زشته خواهرم ممكنه دلخور بشه .. ولي موقعي كه مي خواست منزل ما رو ترك كنه ، با صداي بلند  و در حالي كه سعي مي كردم دامادش متوجه شود ..  مي گفتم خداحافظ علي آقا ... به امان خدا آقاي نجيب .. واي كه چقدر خدابيامرز سرخ مي شد .. خيلي با همشيره خود رودر بايستي داشت .. يادمه يك بار ماشين اش خراب شده بود و قطعه نياز داشت .. روش نمي شد از نمايندگي قطعه بگيره .. آزاد هم گرون بود .. يك بار كه از يك عمليات برون مرزي برگشته بود .. به زور سوار ماشين ام كردم و به كارخانه توليد خودرو بردمش .. به مدير عامل اش گفتم ايشون همين الان از ماموريت برون مرزي خطرناكي آمده و لي ماشين اش لنگ قطعه است !! و همون دقيقه تحويل اش دادند

ماموريتي ويژه براي دربار ....

قبل از انقلاب علي خجالتي ما به يكي از همين ماموريت هاي آمريكا اعزام مي شود ... آن ها بعد از توقف در اروپا و استراحت راهي آمريكا مي شوند .. بعد از رسيدن به امريكا ، از تهران به اون ها ابلاغ مي شه تا براي حمل محموله اي ويژه دربار به يكي از پايگاه هاي دور افتاده كه تا پيش از آن هيچ يك از بچه ها آن جا نرفته بودند اعزام بشه .. به دليل تعجيل دربار و فشار عمليات بازديد هاي بعد از پرواز به خوبي هميشه صورت نمي گيرد .. و آن ها بعد از ساعاتي پرواز شبانه در هواي نا مساعد به دليل خرابي رادار هواپيما ، مجبور مي شوند در اولين فرودگاه سر راهشون فرود بيايند ... از شانس آن ها يك پايگاه كوچك هوايي در همون نزديكي ها قرار داشت .. علي خدابيامرز در ان فرودگاه به زمين مي نشينند . خب اون موقع ايراني ها رو خيلي تحويل مي گرفتند .. بلافاصله ماشيني براي حمل كرو مي فرستند تا ان ها رو به هتلي برده و تا تعمير هواپيما استراحت نمايند .. مرحوم علي مي مونه تا ايراد رو به متخصص ها تفهيم كنه و بعد براي استراحت به هتل بره ...

پرسش بي شرمانه نجيب ......... !!

خدا بيامرز علي نجيب در حالي كه پاي هواپيما مشغول نگارش ايراد هاي قارقارك بود ، ناگهان مشاهده مي كند يك خودروي ويژه ( شبيه دليجان خودمون ) كه مخصوص گردان نگهداري نيروي هوايي امريكاست جلوي هواپيما توقف مي كنه .. و بعد از لحظاتي يك متخصص آمريكايي به همراه يك خانم خيلي زيبا و تو دل برو از خودرو پياده شده و نزد آقاي نجيب مي روند ... آن ها در باره خرابي سيستم رادار سوالاتي رو پرسيده و علي جواب مي دهد .. علي وقتي مشاهده مي كند آن ها خيلي جوان هستند ، براي اين كه خاطر جمع شود ، چند تا سوال از اين دو به عمل مي اورد ... از جمله اين كه آيا فقط شما دو نفر در پايگاه آماده هستيد ؟ وقتي پاسخ مثبت مي شنود .. كمي به فكر فرو رفته و بعد از دقايقي دوباره مي پرسد .. آيا به غير از شما افراد ديگري در شعبه شما حضور دارند .. ؟ جواب منفي مي شنود .. علي كه خيلي برايش اين امر عجيب بوده كه چگونه يك دختر و پسر جوان و مجرد به تنهايي در يك شعبه به اتفاق هم تا صبح شيفت مي دهند ... !! اين بار مرد متخصص جوان رو به گوشه اي كشيده و چند سوال به اصطلاح منكراتي مي پرسد .. متخصص آمريكايي با صداقت و خونسردي مي گويد كه .. هرگز به اين مسايل فكر نكرده است ... !! علي قانع نشده و دوباره مي پرسد ...

 بحث و بررسي حماقت جوان امريكايي ...!!

علي قبل از ترك هواپيما كه حسابي از رفتار بي تفاوت جوان متخصص آمريكايي متعجب شده بود .. هي مرتب از مرد امريكايي مي پرسد .. چطور ممكنه شما دو نفر جوان در يك اتاق تا صبح باشيد بدون اين كه به هم نگاهي بكنيد .. !!؟ آمريكايي هم خيلي خونسرد مي گويد .. تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم  .. !!! به هر حال آقاي نجيب به هتل مراجعه مي كند .. او همون شب جريان رو براي بقيه كرو با آب و تاب تعريف مي كنه .. و ساعت ها بين بچه هاي ايراني سر اين موضوع بجث صورت گرفته كه چرا هيچ اتفاقي رخ نداده است ... بعضي ها ان رو به حساب چشم و دل سيري جوان هاي آمريكايي گذاشتند .. بعضي ها هم اصرار داشتند كه اصولآ آمريكايي ها بلانسبت خر هستند ... !! عده اي هم  شخصيت مغرور پسره رو دليل چشم پاكي او قلمداد كردند .. تنها يكي دو نفر سر سختي دختره رو عامل اصلي اتفاق نيفتاده دانستند .. !! خلاصه به لحاظ نياز به قطعه اصلي ، آن ها يكي دو روز در آن پايگاه دور افتاده استراحت مي كنند .. و جالبه بدونيد اغلب بحث بچه ها در اين محور بود ..  

چند روز بعد همان پايگاه .........

 بعد از سه روز توقف هواپيما در يكي از پايگاه هاي پرت نيروي هوايي آمريكا ، عاقبت به كروي ايراني خبر مي دهند كه از كارخانه قطعه نو وارد شده و روي رادر نصب شده است .. و هم اكنون هواپيما اماده تحويل    به كروي ايراني است ...  از طرفي در اين سه روز مرتب از سوي سفارت شاهنشاهي و نيروي هوايي به بچه ها فشار اورده مي شود كه بجنبيد .. اگه هوا خوبه بدون رادار بلند شويد .. شما آبروي ما رو برديد محموله خيلي اضطراري است ... شاهنشاه شب ها خوابش نمي بره ... و از اين دست چاخان ها ..!! بالاخره كروي پروازي راهي رمپ پرواز مي شوند .. علي نجيب با ديدن اون زوج جوان ، با انگشت به ساير بچه ها اشار كرده كه طرف همين ها هستند ... دختره بعد از دقايقي در حالي كه سعي مي كنه پشت فرمان هركولس نشسته و رادار رو چك كنه ، بعد از اطمينان از سالم بودن ، فرم هاي مربوطه رو امضا كرده و هواپيما رو تحويل بچه هاي ما مي دهد ... آن ها براي دريافت لانچ باكس دقايقي رو صبر مي كنند  در همين حال پسر متخصص جوان بعد از جمع كردن وسايل و ابزار هاي خود ، نزد علي نجيب امده و او را به كناري كشيده و مي گويد .. قربان ممنون از پيشنهادي كه كردي ... اتفاقآ ما به آن پيشنهاد فكر كرده و خوشبختانه ديديم چه خوب عملي شد .. !! ممنون از شما

********

vu9ho8pholmxs262vh6k.jpg 

توصیه مهم قبل از اعزام به آمریکا ...

خب حالا که صحبت این گونه ارتباطات شد ، بهتره  برگردم به خاطرات خودم در اين رابطه ... ! ولي ابتدا كمي به عقب برگشته و درست به ايامي مي رسم كه چيزي به سفرم به آمريكا نمانده بود .  يك پسر عمو دارم كه با وجود سال ها زندگي در تهران ، هنوز هم لهجه غليظ مشهدي اش رو حفظ كرده است .. او قبل از اعزام به آمريكا من را به گوشه اي كشانده و دوستانه به من نصيحت كرد كه .. اگه مي خواهي زبان ات خيلي زود پيشرفت كنه و از همكاران ات جلو بيفتي ، بايد تا مي توني با مردم معاشرت و گفت و گو نمايي .. بايد از كوچك ترين فرصت براي مسافرت استفاده كني .. بايد دوستان زيادي اختيار كني ... نترس پسر اصلآ معاشرت گناه نيست ... ! و چقدر اين نصايح موثر افتاد و من در تمام مدتي كه امريكا بودم ، دوستي و معاشرت با مردم رو فراموش نكرده و از هر فرصت و بهانه اي براي آشنايي و گفت و گو استفاده مي كردم .. به همين دليل نه تنها خيلي زود زبان انگليسي ام راه افتاد ، بلكه همين امر سبب شد كلاس من را از ساير ايراني ها جدا كنند ... !!

اولين دوستي كه با او آشنا شدم ...

 قبل از هرچيز خاطر نشان كنم اون جا دوستي دو مرد با يك ديگر زياد صورت خوشي نداشت .. به همين دليل سعي مي كردم با جنس مخالف ارتباط برقرار كنم .. ! نخستين دختري كه در امريكا با او آشنا شده و خيلي چيز ها از او و خانواده اش آموختم ، مونيكا نام داشت .. آشنايي من با او خيلي تصادفي بود زيرا درست در اولين روزي كه به رستوران شهر رفتم با مونيكا كه صندوقدار رستوران بود آشنا شدم . چون ادم وراجي بوده و دلم مي خواست از همه چيز سر در بياورم .. سبب كنجكاوي اش شده و همين امر به دوستي انجاميد .. ديگه من تو پايگاه لك لند شام مجاني نمي خوردم .. بلكه كلي راه مي رفتم تا به شهر "سان آنتي نيو " رسيده و شام رو تو رستوران موني جانم بخورم .. بعد از صرف نخستين شام وقتي با گفتن ساري صورتحساب آن چه كه كوفت كرده بودم رو جلوم گذاشت ، تازه دوزاري ام افتاد آن ها اصلآ اهل تعارف نيستند ... !‌ خلاصه بگم حقوق يك ماه ام رو ظرف يك هفته تموم كردم ..! اين رو بگم ما اون جا اصلآ به پول احتياجي نداشتيم .. چون همه چي مفت و مجاني بود .. حتي ما رو گردش هم مي بردند تا دلمون باز شه .. ولي براي من اصلآ اين گونه گردش ها صفا و مزه اي نداشت ! آدم مونيكا رو بگذاره با ماشالله مداح و فيروز مومني بره بيرون ... !!

hm9ww8cib15ur5rjwd7k.jpg

آشنا شدن با خانواده مونيكا ....

تازه يك هفته اي از آشنايي ما نگذشته بود كه يه روز مونيكا به من گفت .. مي خواهم تو رو به خانواده ام معرفي كنم ... !! واي خداي من چي مي شنوم ..!! هر كار كردم از زير اين آشنايي در برم نشد كه نشد . تازه مونيكا به شك هم افتاده بود و مدام مي گفت بگو چرا نمي خواهي با ددي و مامي جون آشنا بشي ۱؟ راستش روم نمي شد بگم جووني به اين رشيدي از پدر و مادرت مي ترسه .. !! مخصوصآ كه قبلآ زير زبونش رو در مورد پدرش كشيده بودم و مي دونستم هيكل آرنولدي قوي اي داره ... هر كار كردم كه آشنايي رو فراموش كنه .. گفت چون در باره ات صحبت كرده ام ، خيلي زشته كه نيايي .. اين رو بگم كه اون زمان تعريف هاي خطرناكي رو از تعصب اسپانيش ها شنيده بودم .. كه اگه داغ كنن به راحتي ادم مي كشند ... !! تازه روز آخر تيمسار جهانباني هم ما رو از رفتن به مهماني هاي مشكوك بر حذر داشته بود .. خلاصه دل رو به دريا زده و راهي خونه موني جون شدم .. به محض اين كه وارد خونه شدم ، يك غول بيابوني هيكل مندي رو ديدم كه به سويم مي آيد .. چيزي نمانده بود كه بزنم بيرون و فرار كنم .. مرد تنومند نزديك امده و با من دست داد و خودش رو باباي مونيكا معرفي كرد .. چند دقيقه بعد مادرش كه زني فهميده و جا افتاده بود جلو اومده و با من دست داد  .. مونيكا يه برادر پنج شش ساله هم به اسم تامي داشت كه قضيه او رو هم خواهم گفت ...

چيزهايي كه از ان ها اموختم .........

 همون شب اول يه سوتي خيلي خنده داري دادم كه خوب شد مونيكا به دادم رسيد .. سر ميز شام كه همه دور هم جمع بوديم .. عين مسابقه بيست سوالي مرتب از من و كشورم مي پرسيدند .. جالبه كه هيچ كدوم حتي نام ايران رو هم نشنيده بودند .. بقدري ترسيده بودم كه حسابي نطق ام كور شده بود و به زور از زبانم حرف مي كشيدند .. وقتي غذا روي ميز چيده شد .. غافل از آداب و رسومي كه دارند ، بلافاصله شروع به خوردن كردم .. آخه من اون موقع خيلي شكمو بودم .. روزي چهار پنج وعده غذا مي خوردم ولي باز هم گرسنه سر به بالين مي گذاشتم .. !! همين كه اولين لقمه رو دهانم قرار دادم ، ناگهان مشت محكمي به پهلويم كوبيده شد .. ديدم همه سر به پائين در حالي كه چشم هاي خود رو بسته اند در حال خواندن دعا مي باشند .. سريع لقمه رو در جيبم قرار داده و من هم زير لب صلوات فرستادم .. راستي يادم رفت كه بگم خانواده مونيكا از اون كاتوليك هاي متعصب بودند .. همين جور كه غذا مي خوردم ، پيش خود فكر مي كردم اگه يه وقت اين غول بيابوني سر غيرت بياد و بپرسه مرد حسابي تا با دختر من چه صنمي داري .. !؟‌چه بگويم .. !! ؟ واقعآ دعا مي كردم هر زودتر از اين جهنم خلاص شوم .. مونيكا گفت از خانواده ام اجازه بگير فردا شب بريم بيرون .. !! تو دلم گفتم نه شير شتر مي خواهم و نه ديدار عرب .. !! خلاصه با ترس اجازه گرفتم ...

گردش با مونيكا ..........

 اون شب به پيشنهاد مونيكا قرار شد بريم پارك پلازا كه بزرگترين پارك زيباي شهر سان آنتي نيو در ايالت تگزاس بود ... مونيكا به من گفته بود كه باباش ويلن سل مي زنه .. خلاصه همين جوري كه از ديدن پارك لذت مي بردم ، رسيديم به يه محل سرپوشيده كه صداي موسيقي تند اسپانيويي مي امد .. با اصرار مونيكا وارد سالن شديم .. يك مشت ادم هاي  تنومند و قوي رو ديدم كه در حال نواختن موسيقي محلي هستند .. باباي مونيكا هم يك ويلن كه چهار برابر هيكل اش بود رو در دست گرفته و مي نواخت .. من تا اون موقع ويلن به اون بزرگي نديده بودم .. با ديدن پدر مونيكا باز لرزه به اندامم افتاد .. گفتم الانه كه غيرتي بشه و همون ويلن له اون بزرگي رو تو آستين ام بكنه .. مخصوصآ كه با دوستان گردن كلفت خودش است .. !! ولي اون بي غيرت با جنباندن كله اش من و دخترش رو مورد تفقد قرار داد .. به چه بدبختي مونيكا رو وادار كردم از اون محيط موسيقيايي بيرون بياييم .. خلاصه جاتون خالي اون شب حسابي تمام جاهاي ديدني پلازا رو مشاهده كردم .. هر چه هم پول داشتم براي تامي جون هديه خريدم .. راستش رو بخواهيد بيشتر از ترس پدر گردن كلفت اش بود .. بيچاره هي مي پرسيد اين كادوي تامي به چه مناسبته .. !!؟‌من احمق نمي دونستم اون جا رسم نيست همين جوري الكي كادو بدهي !! شب كه رفتم مونيكا رو دم در خونه شون برسونم مادرش گفت چند دقيقه بيا داخل .. با ترس و لرز وارد شدم .. او اول رو به من كرده و با حالت خانم مدير ها پرسيد .. بهروز مونيكا كه تو رو اذيت نكرد .. !؟ با تته پته گفتم خير قربان .. بع از او همين سوال رو پرسيد .. دلم هوري ريخت .. گفتم الانه كه بگه من چقدر اذيت اش كرده و پايم رو از گليم ام بيشتر دراز كرده ام ..

rwsxdsnrm3jxyvvtn9in.jpg

ماجراي دختر پليس ....

قبل از اين كه ماجراي جديد رو تعريف كنم بگم .. كه مونيكا نخستين دوست من در شهر بود .. ولي اولين دوستي كه در آمريكا آشنا شدم .. خانم نجات غريق پايگاه لك لند بود .. ! كه فرداي اولين روز ورودم با او آشنا شدم .. راستش رو بخواهيد رابطه اغلب اين دوستي ها سالم و صرفآ براي فراگيري زبان و آداب و رسوم يانكي ها بود .. طولي نكشيد كه ارتباط ام با دختر خانم ها سر زبون همكارانم افتاده و بعضي ها من رو دون ژوان خطاب مي كردند .. !! ديگه كار به جايي رسيد كه با بچه ها مخصوصآ ماشالله مداح كه هم اتاقي ام بود شرط نوشابه مي بستم كه هر كي رو نشون بده تنها ظرف پنج دقيقه با او دوست مي شوم .. !! او هم نامردي نكرده يك شب كه به اتفاق با هم در پايگاه قدم مي زديم ، با ديدن دو دختر خانم پليس هوايي رو به من كرد كه آيا هنوز هم روي شرط ات هستي .. !!؟‌ من هم براي اين كه پيش ايراني ها ضايع نشوم خيلي خونسرد گفتم بله ... كاري نداره .. !! شرط بسته شد . از پسر نوروز علي جدا شده و به سمت دو افسر پليس رفتم .. آن ها با شك و ترديد من را نگريسته و در ادامه يكي از ان ها گفت .. مي تونم كمك تون كنم .. !!؟ در حالي كه سعي مي كردم خودم رو غريب نشون بدم گفتم .. بله .. راستش ما تازه وارديم .. از مقررات پايگاه شما چيزي نمي دونيم .. مي شه ما رو راهنمايي كنيد ( ادوايز فرماييد !!)  آن ها با مهرباني پذيرفتند .. در حالي كه صحبت مي كردم ديدم كه يكي از ان ها هي خودش رو اين پا اون پا مي كنه .. ولي دليل اون رو نمي دونستم . او بقدري انسان شريف بود كه براي كمك به ما نزديك تر اومده ولي همين كه خواست بگه هرگز جاهاي تاريك نرويد .. تا كلمه پليز رو گفت .. ناگهان با عرض شرمندگي تلنگش در امده و صداي مشكوكي از او بيرون امد .. من احمق از خنده روي چمن ها افتاده و قاه قاه مي خنديدم .. ماشاالله مداح از خجالت اش فرار كرد .. دختر پليس مات و مبهوت به ما نگاه مي كرد كه چه اتفاقي افتاده .. !!؟ آخه اون ها بد نمي دونند !!!

قضيه بي وفايي ماري نازنين ....

با گذشت دو سه ماه حسابي در معاشرت ها و دوستي ها ماهر شده بودم .. ديگه كم كم زبانم راه افتاده بود .. در يكي از همون پايگاه هاي تگزاس با يكي از دختر خانم هايي كه با من همكلاس بود آشنا شده بودم .. اسم او ماري بود ... معصوميت خاصي در نگاه اش موج مي زد .. از شما چه پنهون بد جوري دل من رو برده بود .. ديگه كار من شده بود زل زدن به چشم ماري جان عزيزم .. اين رو هم بگم كه به دليل همين معاشرت ها و رفت و آمد ها خيلي زود حقوق ام تمام مي شد . و سريع سراغ بانك سيار خود كه ماشالله مداح باشه مي رفتم ... او با غر و لند به من پول قرض مي داد .. ! ديگه بد جوري عاشق ماري عزيز شده بودم .. تا اين كه شنيدم ماري قراره به پايگاه ديگري منتقل بشه .. !! خيلي ناراحت بودم . ولي وقتي به برنامه كلاس هاي خودمون نگاه كردم ، ديدم يك ماه بعد از ماري ما هم به همون پايگاه خواهيم رفت .. خيلي خوشحال شدم .. به همين دليل ماري جانم يا بهتر بگم عشق ام رو به يكي از همدوره هايمان كه قيافه جالبي نداشت و به همين خاطر هميشه تنها مي گشت سپرده و خيالم راحت بود هيچ گاه ماري او رو به من ترجيح نمي دهد .. چشم تون روز بد نبينه يك ماه بعد كه براي من صد ماه گذشت به پايگاه جديد منتقل شديم .. همون شبانه به ديدار ماري جونم رفتم تا هدايايش رو تقديم كنم .. از اين كه تحويل ام نگرفت جا خوردم .. باور كنيد حتي تا پاي ازدواج هم رفته بودم .. روز بعد متوجه شدم با همون شازده پسر زشت دوست شده است .. !!

شانسي كه دوستم آورد ... !

خب كمي از ماجراي عشق و عاشقي خودم بيرون آمده و سري به ديگر همكاران ام بزنم .. !! در همون موقعي كه ما در ايران اموزش زبان انگليسي مي ديديم ، شخصي با نام " مقدسي " با ما همدوره بود . اغلب نام من و او رو با هم اشتباه مي گرفتند .. مقدسي رو مدرسي .. و مدرسي رو مقدسي صدا مي زدند .. خب آش خور به معني واقعي بوديم و به همين دليل صدامون هم در نمي امد .. اين گذشت تا اين كه پرنده خوشبختي روي سر مدرسي و مقدسي نشسته و هر دو با فاصله زماني متفاوت عازم امريكا براي گذروندن دوره شدند ... من فقط يكي دو بار بيشتر او رو در امريكا نديدم .. البته با هم سلام و عليك هم داشتيم .. تا اين كه بار ديگر پرنده خوشبختي در امريكا روي سر او فرود مي آيد ... قضيه از اين قراره كه همين آقاي مقدسي به جاي اين كه مثل من همدم و هم صحبت دخترهايي مثل ماري نامرد بشه با دختر مدير كمپاني عظيم لاكهيد دوست مي شود ... !! به عبارتي دقيقآ مي زنه تو خال .. !! آن ها خيلي زود با هم جي جي باجي شده به طوري كه بحث شيرين ازدواج پيش مي آيد .. ! مقدسي مي گويد طبق قوانين ارتش شاهنشاهي اگه من زن آمريكايي بگيرم يا حتي زن ايراني بدون اخذ اوكي عقد نمايم زنداني شده و بعد اخراجم مي كنند .. مدير كمپاني لاكهيد مي گه .. باشه من به اعليحضرت جريان رو مي گويم ... به اين ترتيب بيژن مقدسي با ما به ايران برگشته و نقد جريمه هايش رو از جيب پدر خانم پولدارش پرداخت كرده و بازخريد شده و به امريكا برمي گردد .. تا سال ها بعد همه فكر مي كردند من دختر مدير لاكهيد رو به عقد خو در اورده ام .. !!

ادامه دارد .....

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۴:۳۰ دقيقه بامداد دهم مهرماه ۱۳۸۷ پايان يافت .

ايام به كام   

4z5emr3dvam9vqv83k19.jpg
ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg
 
به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد .
 
 
6mfmukopgefyux613u8m.jpg 
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:

Date:September 19, 2008 Time:23:53 Location:Columbia, South Carolina Operator:Global Executive Aviation Ac Type:Learjet 60Aboard: 6 Fatalities: 4, Ground:0,Route:Colombia, SC - Los Angeles, CA , Details: The plane was attempting to take off from Columbia Metropolitan Airport when it overran the runway, crashed through a perimeter fence, struck an antenna array and came to rest on an embankment adjacent to highway 302. Travis Barker and adam Goldstein were critically injured; two other passengers and two crew members were killed

Picbaran.

Date:September 14, 2008 Time:03:15 Location:Perm, Russia Operator:Aeroflot Nord Ac Type:Boeing B-737-505 Aboard: 88Fatalities:88 , Ground:0,Route:Moscow - Perm , Details: The aircraft crashed into a ravine adjacent to railroad tracks and near an apartment building as it was approaching Perm for a landing. The plane was at 3,600 when contact was lost with the tower

Picbaran.

Date:September 3, 2008 Time:20:20 Location:Off Dubai, United Arab Emirates Operator:Aerogulf,:Ac Type:Bell 212,Aboard: 7 Fatalities:7 , Ground:0, Details: The helicopter crashed on to the deck of oil drilling rig, broke up and fell into the sea 43 miles off Duabi

Picbaran.

SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

حوادث هوایی اخیر دنیا:

تاریخ:19 سپتامبر 2008/زمان:23:53/مکان:کلمبیا-جنوب کارولینا/خط هوایی:گلوبال/نوع هواپیما:"لیرجت 60"/تعداد سرنشین:6/تلفات:4/تلفات روی زمین:0/مسیر:کلمبیا به لوس آنجلس/جزئیات:هواپیما در تلاشی برای بلند شدن ازفرودگاه "متروپولیتن" کلمبیا از انتهای باند خارج شد و در امتداد یک حصار در اطراف باند ضمن برخورد با یک مجموعه آنتن سقوط کرد و نهایتا روی خاکریز مجاور بزرگراه 302 قرار گرفت."تراویس بارکر" و "آدام گولدشتاین" بشدت مجروح شده و دو نفر دیگر از مسافران و دو خدمه کشته شدند.

تاریخ:14 سپتامبر 2008/زمان:3:15/مکان:"پرم" در روسیه/خط هوایی:"آئروفلوت نورد"/نوع هواپیما:بویینگ 737/تعداد سرنشین:88/تلفات:88/تلفات روی زمین:0/مسیر:مسکو به پرم/جزئیات:هواپیما در حال نزدیک شدن به فرودگاه "پرم" جهت نشستن بدرون دره ای در مجاورت خطوط آهن و نزدیک یک مجموعه آپارتمانی سقوط کرد.فاصله هواپیما زمانیکه ارتباطش با برج قطع شد 3600 متر بود.

تاریخ:3 سپتامبر 2008/زمان:20:20/مکان:خارج از دوبی در امارات متحده عربی/خط هوایی:آئروگلف/نوع هواپیما:هلیکوپتر بل 212/تعداد سرنشین:7/تلفات:7/تلفات روی زمین:0/جزئیات:هلیکوپتر در 43 مایلی خارج دوبی به عرشه دکل حفاری برخورد کرد و پس از شکسته شدن به درون دریا افتاد

 

planecrashinfo.comمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


 عنوان اين پست :   یاد آن هایی که رفتند  ...

 به همت : دامون

لطفآ اشعار خودتان را به آدرس ذیل ارسال فرمایید :

damoon.psd@gmail.com

برای مشاهده اشعار قبلي لطفآ  اینجا  رو کلیک فرمایید 

 

 بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 

تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

 ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yhoo.co.uk 

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

1ماهه :  سايت ۵۰۰۰۰  تومان  / وبلاگ ۱۵۰۰۰  تومان 
 براي هر پست  : سايت ۱۵۰۰۰ تومان  / وبلاگ ۵۰۰۰ تومان

طراحي تبايغات  : ثابت ۵۰۰۰ تومان / متحرك ۱۰۰۰۰ تومان

9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .  

 چرا پرواز هاي بلوك شرق امنيت ندارند !؟‌

جسارت در اوج

ابهام در دوره آموزشي جورج بوش 

خشم ژنرال ، تبعيد خلبان

به خاطر سعیده .....

ماجرای گردن کلفتی های عوض آقا .... !!

ماجرای نجیب خانه و رند بازی همکار .... !!

و ......


- تعداد بازديد
  • 9187
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35