
وقتی بیابان فرودگاه می شود
راستش رو بخواهید هرسال وقتی هفته دفاع مقدس آغاز می شه با اشتیاق اغلب برنامه های متنوع تلویزیونی رو نگاه می کنم .. با دیدن صحنه های جنگ و صحبت رزمندگان اشگ هایم بی اختیار سرازیر شده و صورت ام خیس شده و قلبم تیر می کشد و یاد لحظه به لحظه اون ایام شیرین و پر هیجان برام زنده می شود ... اما آن چه قلبآ رنجیده خاطرم کرده و عمیقآ عذاب ام می دهد .. بی معرفتی رسانه ها و دريغ از اشاره ای کوتاه به نقش هواپیماهای ترابری مخصوصآ سی - ۱۳۰ ها در پشتیبانی جبهه ها و حمل مجروحان جنگی است .. !! هنوز یک سکانس كوچك از چگونگی حمل مجروحین در زیر باران بمب و موشک و خمپاره ندیده ام .. من در کلام هیچ یک از رزمندگان نشنیدم که سخنی در باره افرادي که آن ها رو از جبهه های نبرد به بیمارستان های سراسر کشور انتقال دادند یادی کنند .. شاید حق دارند .. ما نسلی فراموش شده ای بیش نیستیم .. نه در سینما ، نه تلويزيون و راديو .. و حتي جرايد سخني از شهداي گمنام گردان هاي پروازي حمل و نقل هرگز نشنيدم .... اگر چه خود به شخصه اعتقاد دارم جز انجام وظيفه كار خاصي انجام نداده ام ... اما به عنوان يك شهروند معمولي و يا يك مخاطب عام خيلي دوست دارم در بيان تاريخ منصف باشيم ....
يكي از خوانندگان محترم از من خواسته بود در مورد كرمانشاه اگه خاطره اي دارم ، تعريف كنم ... به مناسبت هفته دفاع مقدس مطلب " ناگفته هاي جنگ / كرمانشاه " رو تقديم مي كنم به همه دوستان خوب مخصوصآ هموطنان كرمانشاهي گرامي كه در مقطعي از ايام جنگ ميهمان آنان بوده و در بيمارستان طالقاني اين شهر بستري و تحت عمل جراحي قرار گرفتم ... باور كنيد تا پايان عمر محبت اين مردم خون گرم رو فراموش نمي كنم .. آن ها وقتي مطلع شدن افسر غريبي در شهر آن ها بستري شده است ، بقدري به من محبت فرمودند كه هرگز احساس دلتنگي نكردم .. جا دارد يادي بكنم از دختر خوب و مهربانم خانم " شامباتي " پرستار بخش بيمارستان فوق كه بيش از اندازه در مراقبت از من سعي و كوشش كرده و به ياري خداوند متعال و زحمات كادر پزشكي سلامتي ام رو به دست آوردم .. من مديون همه محبت هاي صميمانه اين ديار هستم ...
سخن آخر .. خیلی ها گله فرموده بودند که سایت خیلی شلوغ و سنگین است و ما با کانکشن های ضعیف در ایران نمی توانیم از آن ها استفاده کنیم و ... الخ . خب برای حل این معضل اومدم وبلاگ رو با تصاویر کوچک و سبک بستم تا با اینترنت کم سرعت هم بالا بیاید ... از طرفی سایت رو هم مخصوص افرادی که از اینترنت پر سرعت استفاده می کردند ، قرار دادم .. تا اين كه خودم به دليل تغير خانه مجبور شدم چند صباحي از اينترنت كارتي و كم سرعت استفاده كنم .. اما با كمال تعجب ديدم صفحات سايت چه راحت و زود بالا مي آيد !! و با وبلاگ هيچ فرقي ندارد .. به همين دليل تفكيك رو برداشتم .. ولي از اين پست با اجازه شما قصد دارم بخش هاي : تصاوير ديدني ، سايت هاي مفيد رو حذف كنم . دليل حذف تصاوير ، صرفآ سنگين بودن سايت بود ... بخش لينك ها رو هم تنها به اين دليل بر مي دارم كه فرصت وب گردي و انتخاب سایت های مفید رو نمی یابم ... !

شهر كرمانشاه در ايام جنگ ....
يكي از فرودگاه هايي كه در زمان جنگ در انتقال مجروحان و پشتيباني از جبهه ها نقش خيلي ارزشمند و مهمي داشت ، فرودگاه شهر كرمانشاه بود . و به خاطر نزديكي به جبهه هاي غربي خيلي زياد مورد استفاده قرار مي گرفت .. و تقريبآ ما هر روز به آن جا پرواز داشتيم . برادران زحمت كش و فدا كار ستاد تخليه مجروحان جنگي همچو اكثر فرودگاه ها با دل و جان كار مي كردند .. آن ها خيلي حرفه اي بودند به طوري كه حتي وظايف سخت آقايون لود مستر هاي هواپيما كه كاري بسيار سخت و پيچيده و حساس است رو هم فرا گرفته و در يك چشم به هم زدن ، داخل قارقارك مون رو تبديل به امبولانس كرده و سريع با حمل رزمندگان مجروح به داخل هواپيما ، جان آن ها رو نجات مي دادند . همه مي دونيم براي رزمنده مجروحي كه تير خورده است زمان خيلي ارزشمند است . خب تا قبل از ايجاد گروه تخليه و سازماندهي آن ، همه كارها به عهده دو نفر لود مستر هر پرواز بود .. البته گاهي ما ها هم براي اين كه مجروحان هر چه سريع تر به مقصدي كه تعين كرده اند برسيم ، در حمل و انتقال آن ها به داخل هواپيما كمك مي كرديم .. ماجرايي را كه قراره تعريف كنم مربوط به همين عمل است .. ولي اجازه مي خواهم براي اگاهي شما ياران همدل كمي عقب برگشته تا اگاه شويد ...
نقبي به گذشته دور ....
يادش به خير اون قديم مديما كه تازه هواپيما هاي سي - ۱۳۰ به ايران وارد شده بود . يعني از اواخر دهه چهل تا پنجاه همه ماموريت هاي برون مرزي به عهده اين زبون بسته ها بود . مخصوصآ تا قبل از خريد هواپيماهاي بوئينگ ، پرواز به ينگه دنيا در انحصار آن ها بود . يعني دقيقآ همون سال هايي كه بنده حقير با كلي آرزو تازه به خط پرواز پيوسته بودم .. يعني در حقيقت ما يه مشت جوون نديد بديدي بوديم كه به لطف نيروي هواي شاهنشاهي و سياست هاي شخص شاه ، بدون اين كه هنوز تار سبيلي روي لب ها مون سبز بشه يا دست چپ و راست مون رو بشناسيم ، تو هواپيما كرده و فرستادند آمريكا ... خيلي من رو ببخشيد.. مي خواهم يه پارانتز باز كنم .. اسم سبيل آوردم ياد خاطره اي افتادم .. همان طور كه گفتم هنوز سبيل هايم در نيامده بود .. خيلي دلم مي خواست اين چند تار شويد زودتر در اومده تا چهره بچه گانه ام كمي مردانه تر شود .. مخصوصآ وقتي تگزاس بودم و قصد انداختن عكس هاي يادگاري داشتم .. بي سبيل كه نمي شد كابوي شد .. ! اون اوايل با ماژيك روي لبم رو پر رنگ مي كردم .. بعد ها كه كمي قديمي تر شدم رفتم از يه فروشگاه چيني يك پكيج سبيل خريدم !! منظورم اينه آدمي در آن سن و سال واقعآ نمي دونست جريان چيه .. !؟
ابزار رصد ستارگان در هواپيما .... !
همان گونه كه عرض كردم .. تا چشم باز كرديم دوره به سر اومده و خير سرمون برگشتيم كشور تا خدمت كنيم .. ! كدوم خدمت .. كدوم سواد ... !!؟ من خودم رو مي گم واقعآ هر چه آموختم در همين ايران و از دوستان قديمي بود . اون زمان براي هر آموزشي بايد راهي ايالت متحده آمريكا مي شديم .. يه مشت هم پرسنل جديدي براي كسب تجربه با قديمي ها راه افتاده و عازم آمريكا مي شدند .. اون زمان وسايل ناوبري مثل امروز پيشرفته نبود . يك خلبان بايد مي اموخت چگونه از روي اقيانوس راه خودش رو پيدا كنه يا رسيد فرودگاه كيپ كندي كه هر دقيقه يه هواپيما در حال اپروچ است ، چگونه سريع اطلاعاتي رو كه مسئول برج نيويورك مي گويد يادداشت كرده و به كار گيرد .. كوچكترين اشتباه ، حاصل اش برخورد چند هواپيما در آسمون بود .. به همين دليل ابزار هايي در اختيارمون بود كه اگه شب روي اقيانوس سيستم هاي ناوبري از كار مي افتاد بتونيم مسير رو رديابي كرده و از روي آب عبور كنيم .. يكي از آن ها دستگاه كوچكي بود كه با آن ستاره ها رو رصد كرده و با تطبيق در كتابي كه حركت و شكل ستاره ها رو در هر ساعت و دقيقه و روز ترسيم كرده بود راه را پيدا مي كرديم ...
مشكلي به نام زدن هواپيما به دست خودي ها ..!
ببخشيد من پراكنده گويي مي كنم .. بعد همه رو به هم ربط مي دهم .. بله در اون زمان معضل بزرگي يقه همه هواپيما ها رو گرفته بود . و ان هم شليك خودي ها به هواپيما هايي كه در منطقه حضور داشتند . البته تقصيري هم نداشتند .. يك عده سرباز و درجه داري كه اتش به اختيار بودند .. و به ان ها گفته بودند هر شيئي كه از بالاي سرتون عبور كرد بزنيدش .. مگه ما قبلآ اطلاع بديم .. گاهي ارتباط بين آن ها برقرار نمي شد .. گاهي هواپيما رو نمي شناختند ، گاهي اشتباه گرفته و ساقط مي كردند و .. بايد كار اساسي صورت مي گرفت .. خيلي تاوان سنگيني در اين رابطه داده بوديم . تا اين كه يه فكر ناب و عالي به فكر ستاد نشين ها رسيد . و آن اين بود ... حالا كه پرواز به امريكا ور افتاده است ..!! حالا كه سيستم هاي رصد ستاره هامون تو انبار خاك مي خورند ، پس بهتره از اون ها در تشخيص هواپيما ها استفاده كنيم .. اما بعد ترديد داشتند كه اين دستگاه هاي گران و ارزشمند رو به كي بدهند .. !!؟ تا اين كه به فكرشون رسيد از خلبان ها و كمك خلبان هايي كه به دلايل پزشكي يا موارد ديگر پرواز نمي روند و به اصطلاح گراند هستند ، استفاده كنند ..
پاسخ به حمله هاي شديد عراقي ها ........
در يك مقطعي از جنگ صدام وقتي ديد قافيه رو بد جوري باخته است ، دست به دامن اربابان خود شده و از آن ها خواست تا به كمك اش بيايند .. ! به عبارتي هر چه تلاش كرد تا به ياري مامورين زبده آمريكايي و با هواپيماهاي پيشرفته آواكس از مسير جنگنده هاي ما آگاه بشه ، يا با كمك جاسوسان خود فروخته و ستون پنجم خود سر از نقشه عمليات هاي رزمندگان غيور ما در بياره .. ديد موفق نمي شه دست به دامان اربان خود شده و با در اختيار گرفتن جديد ترين ميراژ و سوپر اتاندارد ها و موشك هاي دوربرد به ايران حمله كرد .. و به اصطلاح ، تنور جنگ رو گرم كرد . اين جسارت صدام بايد پاسخ داده مي شد .. از اين رو اتاق فكر پست هاي فرماندهي نيروي هوايي به كار افتاده و با طرح نقشه هاي جنگي تصميم به نشون دادن غيرت و تعصب ايراني گرفتند .. با برنامه ريزي دقيق خلبانان غيور ما حملات جانانه اي رو آغاز كردند .. از ان جا كه نوك تيز حملات در آن مقطع شهر هاي عراقي بود ، جنگنده هاي ما در صورت اصابت گلوله نياز به فرودگاهي نزديك به مرز داشتند تا سريع خود رو به مرز رسانده و در نزديك ترين نقطه فرود امده و تعمير شوند . به همين دليل دنبال مكاني امن مي گشتند ...
نقش جاده اسلام آباد و كرند در جنگ .........
واقعآ تعجب مي كنم چرا هيچ گاه به موقعيت استراتژيك جاده اسلام آباد غرب به آن صورت اشاره نشده است .. !!؟ و جز طرح بزرگ مرصاد به فرماندهي و درايت شهيد صياد شيرازي كه براي مقابله با تجاوز منافقين كور دل در اين مكان به مقابله پرداخته شد ، ديگر سخني از نقش و اهميت اين محل گفته نشد؟ شايد هم بيان شده .. ولي متآسفانه من چيزي در اين باب نشيندم . به هر حال بنده به سهم خود ان چيزي كه خود حضور داشته و شاهدش بودم رو تعريف مي كنم .. پرواز هاي ما مرتب به كرمانشاه ادامه داشت . و همان گونه كه عرض كردم به جهت برنامه ريزي دقيق ، ما زياد در اين شهر معطل نشده و سريع سر و ته كرده و با هواپيمايي مملو از مجروحين منطقه رو ترك مي كرديم .. در يكي از همان ايام بود كه طرح بهره گيري از جاده اسلام آباد غرب به اجرا گذاشته شد . و با نصب چادر و منبع آبي در بيابان عملآ آن جاده صاف و طولاني رو به باندي مطمئن براي فرود انواع هواپيما آماده كرديم .. يادمه از جهاد كمك گرفتيم و آن طفلكي ها سريع با بولدذر و لودر اطراف جاده رو از دو طرف صاف كرده و تحويل ما دادند . خب اون موقع من خيلي ماجرا طلب بودم ! براي همين به اتفاق تني چند از دوستانم براي نگهداري از اين فرودگاه جنگي عازم منطقه شديم ..
فرود با اقتدار در جاده ماشين رو .... !!
باور كنيد هيچگاه هيجان اون لحظه اي كه در جاده اسلام آباد فرود آمديم رو فراموش نمي كنم .. ! واي چه لذتي غير قابل وصفي داشت .. تجسم كنيد يك عمر عادت كرديد در فرودگاه هاي استاندارد و بين المللي فرود بياييد .. ولي حالا در جاده اي كه ماشين ها در آن تردد دارند به زمين مي نشينيد .. هيچ تصويري زيبا تر از فرود يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ در دل بيابون نيست .. مخصوصآ كه هوا رو به تاريكي هم بزنه .. و شما بدون كوچك ترين امكاناتي فرود بياييد ... من قبلآ هم به نوعي ديگر لذت اين گونه فرود ها رو چشيده بودم .. دلم مي خواد با اجازتون بار ديگه به جاده خاكي زده و آن را هم براتون تعريف كنم .. اولين تجربه فرود در جاده ماشين رو ، جاده مراغه در آذربايجان غربي به طرف پادگاني به نام رضا پاد بود ! يادمه پرسنل زحمتكش ژاندارمري محبت كرده و جاده رو از دوطرف براي فرود ما بستند ... بعد از اين كه با هواپيماي ۵۲۷ فرود آمديم ... ريورس كرده و عقب قارقارك رو به سمت مزرعه گندمي كه در اون جا قرار داشت ، رفته به طوري كه دماغ هواپيما مشرف به جاده بود ... اگه بگم چه حالي داره كه شما در كابين بشيني و از مقابل شما اتوبوس هاي مسافر بري در حالي كه مسافران سعي دارند به زحمت از پنجره هاي اتوبوس با دهاني نيمه باز و خندان با شما باي باي نمايند .. راننده كاميون ها و نفت كش ها به همراه سواري ها و ميني بوس به آرامي از جلوي دماغ هواپيماي شما عبور كرده و با تعجب به اين غول بي شاخ و دم مشتاقانه نگاه كنند .....
پارانتز در پارانتز ........... !!!
اي كاش مي تونستم تمام حالات مردم كنجكاور رو براتون شرح مي دادم ... درجه داران ژاندارمري با در دست داشتن اسلحه و فرياد هاي گوشخراش مردم عادي و كشاورزان رو كه دوان دوان سعي مي كردند خود رو به ما برسونند ، تهديد كرده و دور نگاه مي داشتند .. و در همان حال خود رو به عقب برگشته و با حالتي كنجكاوانه به هواپيما مي نگريستند ... ياد سربازان نيروي انتظامي در ميدان فوتبال افتادم كه فرمانده آن ها تآكيد كرده رو به تماشاچيان ايستاده و هرگز به طرف ميدان بر نگرديد .. ! ولي با نزديك شدن توپ به دروازه و نيم خيز شدن تماشاچيان ، آن ها هم بي اختيار سر رو به عقب برگردونده و به حس كنجكاوي خود پاسخ مي دهند ... !! بوي طبيعت ، رفتار محبت آميز روستائيان ، نگاه نعجب انگيز مسافران عبوري ، و زورگويي هاي مستبدانه ژاندارم ها من را با خود به دنياي غريبي برده و ياد دوران كودكي خودم مي افتادم كه نخستين بار با ديدن هواپيماي داكوتايي كه در ميان مزارع گندم در يك باند كوچك خاكي نشست .. چه احساسي داشتم .. تا مدت ها ليوان هاي پلاستيكي خدمه رو به عنوان غنيمتي ارزشمند شب ها در آغوش مي گرفتم .. و در عالم روياي كودكانه ام با آن ليوان شكسته به پرواز رفته تا مشت ها و دشنام هاي نامادري ام رو فراموش كنم ...
لذت خوابيدن در بيابان ........... !!
بعضي ها حق دارند از من گله كرده كه چرا مستقيم نمي روم سر اصل مطلب .. !! به هر حال با تعدادي از دوستان ما اولين گروهي بوديم كه براي نظارت و راه انداختن اين فرودگاه به منطقه اعزام شديم .. تعدادي هم از همين دستگاه هاي رصد ستاره رو هم از انبار با خودمون اورده بوديم كه از دور موقعيت هواپيما ها رو تشخيص بديم .. يادمه چند نفر هم از كمك خلبان هاي گراند گردان سي - ۱۳۰ آمده بودند و ما جعبه ستاره شناسي رو به اون ها تحويل داديم .. در كنار چادر هايي كه براي پرسنل تعبيه شده بود علاوه بر موتور هاي برق كمكي و پرژكتور هاي بزرگ ، تانكر آب هم قرار داشت .. هواپيما رو هم در گوشه اي پارك كرده بوديم ... من شب ها به موش ها و جير جيرك ها فكر مي كردم كه با ديدن سي - ۱۳۰ چي به يكديگر مي گويند ... !!؟ ولي به گفته اهالي بومي ، اون جا پر از مار و عقرب بود . و ما شب ها از ترس دور چادر هامون رو آتش روشن مي كرديم تا مار نتونه از روي آن عبور كنه ... يادمه آب تانكر با تايش آفتاب خيلي گرم شده و غير قابل مصرف مي شد .. ما شيوه جالبي براي خنك كردن آب به كار مي برديم .. آب رو در ظرفي ريخته و سپس لوله اكسيژن مايع هواپيما رو داخل ظرف چند ثانيه مي گرفتيم .. همان طور كه مي دانيد از ان جا كه اكسيژن با فشار منهاي ۲۷۰ درجه شايد هم ۲۹۰ درجه تبديل به مايع شده بود ، وقتي به سمت آب مي گرفتيم ، سطح آب از برودت حاصل يخ مي بست .. و ما آب گورا و زلال هميشه داشتيم ... جاتون واقعآ خالي ...
غذاي خوشمزه برادران سپاه ........ !
فكر كنم حدود يك ماهي در جاده اسلام آباد بوديم .. همان گونه كه عرض كردم اگه هواپيماي شكاري در نبرد آسيب مي ديد و نمي توانست خود رو به پايگاه تبريز برسونه ، سر راه در اين فرودگاه صحرايي فرود مي آمد .. راستي يادم رفت بگم .. تعدادي ماشين آتش نشاني هم داشتيم .. خلاصه خاطرات خيلي جالبي در اين منطقه داشتيم .. با تعدادي از چوپان هاي محلي دوست شده بودم .. طفلك ها برامون شير و نان محلي مي آوردند .. من هم گاهي ظرف آب آن ها رو اكسيژن خالص وصل مي كردم .. !! هر روز دو وعده با يك دستگاه وانت تويوتا برامون از پادگان سپاه غذاي گرم مي آوردند .. واقعآ وضع سپاه از لحاظ تغذيه خيلي عالي بود .. من حتي در فرودگاه هاي ديگر هم اگه فرصت مي كردم براي خوردن نهار به نهارخوري برادران سپاه مي رفتم ... مخصوصآ در دزفول آن ها خيلي ما رو تحويل مي گرفتند .. واقعآ غذاي ان ها از نهار و شامي كه در باشگاه هاي نيروي هوايي مي خورديم خيلي بهتر و خوشمزه تر بود . ترتيبي داده بودم كه كمي اضافه برامون غذا بياورند .. و من ان ها رو به چوپانان اطراف مي دادم .. هر چه از محبت روستاييان بگويم .. واقعآ كم گفته ام ..
انتقال به كرمانشاه .......
از تهران به ما خبر دادند براي حمل مجروحين به كرمانشاه برگرديم .. ولي پرسنل فني و عزيزاني كه با ما در اسلام آباد بودند ، همچنان باقي ماندند ... فكر كنم در گذشته اشاره به اين موضوع كرده بودم كه وقتي مجروحان جنگي را مي اوردند ... من اصلآ صبر نمي كردم تا بچه هاي ستاد تخليه آن ها رو سوار هواپيما كنند .. بلكه خودم هم در انتقال و حمل برانكارد برادران رزمنده كمك مي كردم .. و معتقد بودم كه حتي يك دقيقه پرواز زودتر سبب نجات جان خيلي ها مي شود . در يكي از روزهايي كه طبق معمول در حال حمل برانكارد بودم . احساس كردم كمرم بد جوري تير مي كشد .. به طوري كه بعد از دقايقي اصلآ نتوانستم كمرم رو راست كنم .. !! يادمه بچه ها زير بغلم رو گرفته و دولا دولا سوار ماشين ام كرده و مرا به كمپ پزشكان مستقر در فرودگاه بردند ... در اون جا آقاي دكتري من را به دقت معالجه كرده و سپس به من گفت ... عزيزم شما بايد فوري عمل جراحي روي كمرت صورت گيرد !! و گرنه ممكنه تا اخر عمل فلج شوي ..! يعني چه .. ؟ دكتر وقتي تعجب من رو ديد .. گفت عزيزم غصه نخور من شما رو در همين جا عمل مي كنم .. و گر نه برو تهران بده ساير آقايون اطباء عمل ات كنند .. !!
وحشت از عمل جراحي .......... !!
آن شب از ناراحتي اصلآ خوابم نبرد .. مدام خودم رو لعنت مي كردم اخه اين چه مرضي بود كه سراغم اومد ..!!؟ روز بعد از دوستانم خواهش كردم من را به بيمارستاني در شهر ببرند .. وقتي در بيمارستان دكتر ديگري مرا معاينه كرد .. او هم همان نظر دكتر قبلي رو داشت .. و تآكيد نمود كه هر چه زودتر بايد كمرم رو به تيغ جراحي بسپارم .. وقتي دكتر از من پرسيد پزشك اولي چه كسي بوده كه چنين تشخيص دقيق رو داده ... وقتي مشخصات دكتر رو دادم .. گفت مرد حسابي مي دوني چه كسي شما رو معاينه كرده بود ... !!؟ گفتم نه از كجا بدونم ؟ گفت او يكي از بهترين پرفسور هاي جراحي در ايران و جهان است و اگه گفته عمل ات مي كنم .. فوري اين كار رو بكن .. چون او در ايران حضور نداره .. ! روز بعد بار ديگر خدمت پرفسور رسيدم .. اين بار با جديت به حرف هاي او گوش داده و عرض كردم دكتر جان من واقعآ از آمپول مي ترسم .. با تعجب نگاهي كرده و گفت .. شما با اين هيكل و سبيل هاي پر پشت از آمپول مي ترسي .. ؟!! خلاصه بعد از كلي صحبت . وي گفت من اصلآ اصرار نمي كنم كه پيش من عمل كن .. ولي مي دونم اگه در تهران جراح وارد نباشه ، فلج شما حتمي است ..
به دستور فرمانده پايگاه احضار شدم ...
نمي دونم چه جوري به اين شدت خبر بيماري من به تهران رسيده بود كه از دفتر فرمانده پايگاه با تلفن اف ايكس تماس گرفته و امر فرمودند به تهران برگردم ... خلاصه بهرامي كه يه عمر خود گور مي گرفت .. به دام گور افتاد .. به عبارتي من كه هر روز كلي مجروح سوار قارقارك كرده و به تهران مي بردم .. خود چهار چرخم هوا رفته و به عنوان يك بيمار ، روي برانكاردي در فرودگاه كرمانشاه خوابيده و منتظر فرود عشق ام هواپيماي سي - ۱۳۰ دقيقه شماري كردم .. عاقبت با نشستن هواپيما به همراه ساير رزمندگان روي برانكارد داخل هواپيما گذاشته و راهي تهران شدم .. در فرودگاه مهرآباد از راننده آمبولانس خواهش كردم من را به منزلم در پايگاه ببرد .. اون موقع دخترم بهاره خيلي كوچك بود ... به هزار زحمت از روي برانكارد بلند شده و با مشقت خونه رفتم ... بگذريم .. به توصيه دوستانم دلم مي خواست نزد همون پرفسور معروف عمل كنم .. ولي اجازه اين كار رو به من نمي دادند .. و مي گفتند در بيمارستان نيروي هوايي عمل كن .. عاقبت حضورآ با فرمانده پايگاه صحبت كرده و به او گفتم پرفسور فلاني در كرمانشاه قول داده من را عمل كنه .. اجازه بدهيد نزد ايشون بروم ... جناب فرمانده به شرطي كه مسئوليت عمل رو خودم به گردن بگيرم .. اجازه اعزام داد
بيمارستان طالقاني كرمانشاه .......
دوباره با نخستين پرواز به كرمانشاه اعزام شدم ... در كمپ پزشكان آقاي پرفسور حضور داشت . وقتي من رو ديد ، پرسيد .. فكر هايت رو كردي پهلوون ..!!؟ بهش گفتم گول ظاهر و هيكل پهلووني من رو نخوره .. خيلي ترسو هستم .. !! به هر حال همان موقع به بيمارستان طالقاني كرمانشاه تلفن زده و دستور داد من رو در ان جا بستري كنند ... . دقايقي بعد يك دستگاه امبولانس در فرودگاه حاضر شده و من را به بيمارستان ياد شده بردند ... شايد باور نكنيد . فقط فرش قرمز كم داشت كه جلوي پاي من به زمين پهن كنند .. طفلكي ها خيلي تحويل ام گرفتند .. به دليل اين كه بيمارستان نوساز بود .. بهترين لوازم و لباس ها رو به من داده و در يكي از اتاق هاي ايزوله بستري ام كردند .. سه روز طول كشيد تا با هه كادر پزشكي ، سرپرستاران و خانم هاي پرستار آشنا شوم .. از ان جا كه اون ايام انساني بگو و بخند و سر زده اي بودم .. حسابي با آن ها صميمي شدم .. ديگه فقط براي خواب به اتاق ام مي رفتم . و اغلب اوقات پشت ميز پرستاري بوده و تا نيمه هاي شب با همه درد دل مي كردم .. از جبهه و جنگ مي گفتم .. در حقيقت همين مطالب وبلاگ رو تعريف مي كردم ...
كج خيالي بعضي همكاران .... !!
خدا رو شاهد مي گيرم بقدري به من در تمام مدتي كه در كرمانشاه بودم محبت مي شد كه هيچ گاه تا پايان عمرم آن را فراموش نمي كنم ... اولآ هر خانواده كرمانشاهي كه براي عيادت به بيمارستان مي امدند ، همين كه مي شنيدند افسر خلبان غريبي اين جا بستري است .. كلي ميوه و شيريني و پسته و آجيل مي آوردند .. شايد باورتون نشه .. باكس باكس سيگار وينستون به من هديه مي دادند .. ( فكر كنم اون جا رسمه به بيمار سيگار تعارف مي كنند !!) .. از طرفي تمام همكاراني كه از تهران براي حمل مجروحين به كرمانشاه مي امدند ، به محض فرود كروي پروازي به اتفاق راهي بيمارستان مي شدند .. و از ان جا كه دور بر من رو پر از خانم هاي زيبا و مهربون مي ديدند ، بلانسبت فكر هاي بد كرده و شب و نيمه شب به بهانه ديدن من به بيمارستان مي آمدند .. طفلك مسئولان انتظامات هم به خاطر اين كه من ميهمان آن ها بودم ، هرگز ممانعت نمي كردند .. و من واقعآ از حضور ان ها رنج مي بردم .. چون مي دونستم چه افكار خبيثي در سر بعضي از همكارانم است !! و هرچه به ان ها مي گفتم اين ها انسان هاي شريفي هستند كه براي اين كه احساس غربت نكنم ، اطرافم هستند .. مگه كسي باور مي كرد .؟ تا اين كه مجبور شدم به همسرم زنگ زده و از او خواستم عكس خودش با بهاره رو برام با هواپيما بفرسته تا به اتاقم زده تا همكاران بدونند واقعآ محبت آن ها از روي اخلاص است .. آخه ناكس ها مي گفتند تو حتمآ به اين ها گفتي مجرد هستي .. !!
تشكر ويژه از خانم شامبياتي پرستار بخش
در بين پرستاران محترمي كه در بيمارستان حضور داشتند ، يكي بود كه بيش از ديگران به من محبت مي كرد .. و بعد از پايان شيفت كاري اش نزد من مي ماند .. او دختر بسيار با شخصيتي بود . از منزل خودشون برام تلويزيون آورده و در اتاقم قرار داده بود ... او تنها همدم من در آن روزهاي غربت بود .. مادر مهرباني داشت كه وقتي براي دخترش نگران مي شد اپراتور اتاق من را وصل مي كردند .. و علاوه بر او من هم با پيرزن مهربان صحبت مي كردم .. فكر كنم اهل جاف بود .. او در ساعات غير شيفت اش با حوصله عين كودكي كه براي فرزندش قصه بگويد ، براي من از آداب و رسوم كردها تعريف مي كرد ... عكس همسر و دخترم بهاره رو بالاي تخت خودم زده بودم .. تا به دوستان كج انديش خودم ثابت كنم محبت اين قوم فطري است .. هرگاه كروي سي - ۱۳۰ به ديدنم مي امد از خانم شامبياتي خواهش مي كردم به بخش برود .. به عبارتي من هم نسبت هب او تعصب پيدا كرده بودم .. خيلي دلم مي خواست يك شوهر خوبي خدا به او قسمت كنه .. چون واقعآ دختري مهربان و نجيب بود .. خيلي چيزها ار او آموختم .. هر وقت خواب بودم با همسرم صحبت مي كرد و به آن ها دلداري مي داد .. نمي دونم چند سال از ان روزها گذشته ... ولي هنوز هم او را تحسين كرده و برايش آرزوي خوشبختي مي كنم .. او خيلي من را براي عمل جراحي آماده كرد ...
عمل جراحي كمر .....
بعد از دو سه هفته حضور در بيمارستان ، و انجام آزمايش هاي مختلف ، عاقبت براي عمل جراحي آماده شدم .. خانم شامبياتي مثل دختر خودم خيلي بي تاب بود .. و مرتب به همسرم خبر مي داد تا نگران نباشه .. حتي شنيدم او به همه عيادت كنندگان مي گفت به من سر بزنند .. كمدم پر از پسته و اجيل بود ... قفسه هاي كمد ديواري مملو از انواع كمپوت و سيگار وينستون بود .. طوري شده بود كه من به كروي پروازي و خلباناني كه به ديدنم مي آمدند ، سيگار و آجيل مي دادم .. خلاصه پرفسور من را با موفقيت عمل كرد .. روي هم رفته چهل روزي در بيمارستان بودم .. ظاهرآ عمل خيلي سختي روي من صورت گرفته بود .. پرفسور قبل از عمل روي كاغذ شكل گرافيكي محلي كه قرار بود عمل كند رو برايم نقاشي كرده و دقيقآ توضيح داد كه چه كار قراره بكنه ... او مي گفت كافي است سر پنس جراح به نخاع ام برخورد كنه .. فلج حتمي است .. بعد از عمل كه احتياج به مراقبت ويژه داشتم .. پرستار مهربان داوطلب شد تا با كشيك شبانه روزي از من مراقبت كنه .. وقتي يا لهجه كردي صدايش مي كردم .. خانم شاهبياتي ... با همون لحن مهربانانه خود مي گفت .. جان شامبياتي .. و سپس همه آمپول هاي من را مرتب تزريق مي كرد .. او كاري كرد ترس و وحشت ام از آمپول بريزد .. بعد از چهل روز وقتي سلامتي ام برگشت .. دل كندن از اون همه انسان هاي فداكار واقعآ سخت بود .. مخصوصآ خانم شامبياتي ... صبح زود بيدارم كرد تا دوش بگيرم . اصلاح كرده و لباس پروازم رو پوشيدم .. همه كادر پزشكي و پرستاران و بيماران جمع شده بودند ... ( الان هم گريه ام گرفته ) همه اشگ مي ريختند ... براي من خيلي سخت بود دل كندن از اون همه فرشتگان مهربون و دوست داشتني ...
حمله سخت نيروهاي ايراني ....
شب اخري كه در بيمارستان بودم .. خبر آوردند كه جنگنده هاي شكاري ما حملات وسيعي به قرار گاه و استحكامات دشمن كرده و باعث شده بچه هاي رزمنده ما ، كلي اسير بگيرند .. من به دوستانم در فرودگاه خبر دادم اگه قراره در هواپيماي من اسير عراقي باشه .. من حالم گرفته مي شود .. ولي ان ها گفتند نه .. اسيري در كار نيست .. اما همين كه سوار هواپيما شدم .. اسراي زيادي رو كه شب قبل دستگير شده بودند رو در هواپيما ديدم .. من خيلي با ديدن زنداني و اسير در هواپيما حالم بد مي شد .. اون روز به شوق ديدن خانواده ام بر احساساتم غلبه كرده و حضور ان بيچاره ها رو در هواپيماي غول پيكر سي - ۱۳۰ تحمل كردم ... وقتي تهران نشستيم ، با رسيدن به رمپ خودمون از هواپيما پياده شده و رمپ پرواز رو عاشقانه بوسيدم ... خيلي وقت بود با خود عهد بسته بودم اگه سالم به شهرم رسيدم ، محل استقرار هواپيماهاي خودمون رو كه دمار از روزگار صداميان در اورده بود رو واقعآ عاشقانه ببوسم .. راستش رو بخواهيد در تمام مدتي كه در اسلام آباد بودم ، اصلآ اميد به بازگشت به تهران رو نداشتم .. چون ستون پنجم اطلاع داده بود كه ما كجا قرار داريم .. به همين دليل ما شب ها در تاريكي جاي هواپيما رو عوض مي كرديم .. تا آسيبي به عشق واقعي من نرسه ...
سخن اخر ..............
دقيقآ يادم نيست چند سال از اين ماموريت مي گذرد .. ولي هنوز هم هر گاه ناخودآگاه چشمم به هواپيماي سي - ۱۳۰ مي افتد كه در حال اپروچ به مهرآباد است ... چشمانم خيس مي شود .. با خود فكر مي كنم من با اين عشق اهنين ام كجا ها كه نرفته ام .. ؟ همه يك طرف هيجان و عشق حضور در مناطق جنگي يك طرف .. ياد سربازان جواني مي افتم كه به همراه خود از جبهه به تهران مي آوردم تا دل مادر پيري رو شاد كنم ... يامه موقع نشستن اطراف ميدان فتح فعلي رو نگاه مي كردم كه آيا خانواده اون سرباز براي استقبال آمده اند يا نه ... ؟ و چقدر احساس خوبي داشتم كه خانواده اي رو با ديدن فرزندشون شاد مي كردم ... بله سال ها از ماموريت ام به شهر قهرمان پرور كرمانشاه گذشته است .. ولي هر وقت كس خواهم امپول بزنم ، قيافه معصوم ان فرشته مهربان جلوي چشمانم سبز مي شود .. كه با لهجه كردي صدايش مي كردم ... خانم شامبياتي ... خانم شامبياتي ... و او خيلي مهربانانه مي گفت .. جان شامبياتي ... جانم عزيزكم ... واي خداي اين چه احساسي است كه در دل بندگانت گذاشتي كه هنوز هم با ياد آوري آن لحظات گريه ام مي گيره ... ؟
تقديم به همه مردم خوب و مهربان كرمانشاه
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
اين مطلب ساعت ۱۰:۴۵ دقيقه چهارم مهرماه ۱۳۸۷ پايان يافت .
ايام به كام
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.
Sukhoi company:
Sukhoi (Сухой) is a major Russian military fighter aircraft manufacturer. Founded by Pavel Sukhoi in 1939 as the Sukhoi Design Bureau.It is comprised of the JSC Sukhoi Design Bureau located in Moscow, the Novosibirsk Aviation Production Association (NAPO), the Aviation Production Komsomolsk-on-amur Association (KnAAPO) and Irkutsk Aviation. Sukhoi is headquartered in Moscow. Finmeccanica owns 25% + 1 share of Sukhoi's civil division. The Russian government is planning to merge Sukhoi with Mikoyan,Ilyushin,Irkut, Tupolev, and Yakolev as a new company named United Aircraft Building Corporation .Sukhoi attack or fighter aircrafts were supplied to Armenia,India, China,Poland, the Czech republic, Slovakia, Hungary, Georgia, Germany, Syria, Algeria,North Korea, Vietnam,Malaysia, Afghanistan,Yemen,Egypt, Libya, Iran,Angola, Ethiopia,Peru,Eritrea, and Indonesia. Venezuela signed contracts for the purchase of 30 Su-30 fighter jets in July 2006. A total of more than 2000 Sukhoi aircraft were supplied to foreign countries on export contracts. With its Su-26,Su-29 and Su-31 models Sukhoi is also one of the leading manufacturers of aerobatic aircraft.On August 4,2006 the Us State Department imposed sanctions on Sukhoi for allegedly supplying Iran. Sukhoi is now prohibited from doing business with the United States Federal Gavernment.
Russia launched on September 26,2007, its first modern commercial regional airliner -- the Superjet, a 78 to 98 seater, built by Sukhoi. It was unveiled at Komsomolsk-on-Amur.
Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
شرکت سوخو:
"سوخو" سازنده بزرگ جنگنده های نظامی روسی میباشد که در سال 1939 توسط "پاول سوخو" بعنوان دفتر طراحی سوخو پایه گذاری شد و شامل دفتر طراحی سوخو در مسکو -مجتمع تولیدات هوایی کومسومولسک و مجتمع هوایی ایرکوتسک میباشد.اداره مرکزی سوخو در مسکو قرار دارد."فاین مکانیکا" 25 درصد باضافه یک سهم از سوخو را مالک میباشد.دولت روسیه قصد دارد که شرکتهای سوخو-میگویان-ایلیوشین-ایرکوت-توپولف و یاکولف را در هم ادغام کرده و "شرکت متحد هواپیما سازی" را تاسیس کند.هواپیماهای تهاجمی و جنگنده سوخو به کشورهای ارمنستان-هند-چین-لهستان-چک-اسلوواکیا-مجارستان-گرجستان-آلمان-سوریه-الجزایر-کره شمالی-ویتنام-مالزی-افغانستان-یمن-مصر-لیبی-ایران-آنگولا-اتیوپی-پرو-اریتره و اندونزی ارسال شده اند.ونزوئلا نیز قراردادی را جهت خرید 30 فروند جت جنگنده سوخو-30 در جولای 2006 امضا کرده است.مجموعا بیش از 2000 هواپیمای سوخو تحت قراردادهای صادرات به کشورهای خارجی فرستاده شده اند.با ارائه مدلهای سوخو-26و29و31 شرکت سوخو یکی از سردمداران تولید هواپیماهای آئروباتیک میباشد.در 4 اوت 2006 آمریکا بخاطر تامین محصولات مورد نیاز ایران این شرکت را مورد تحریم قرار داد.در حال حاضر شرکت سوخو از انجام معامله با دولت فدرال آمریکا ممنوع است.در 26 سپتامبر 2007 روسیه نخستین جت منطقه ای تجاری مدرن خود را که دارای 78 تا 89 صندلی میباشد ارائه داد که توسط شرکت سوخو ساخته میشود و در "کومسومولسک" پرده برداری گردید.
منبع:ویکیپدیا گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

عنوان اين پست : لا لایی کودکانه
به همت : دامون
لطفآ اشعار خودتان را به آدرس ذیل ارسال فرمایید :
برای مشاهده اشعار قبلي لطفآ اینجا رو کلیک فرمایید

چرا پرواز هاي بلوك شرق امنيت ندارند !؟
جسارت در اوج
ابهام در دوره آموزشي جورج بوش
خشم ژنرال ، تبعيد خلبان
به خاطر سعیده .....
ماجرای گردن کلفتی های عوض آقا .... !!
چگونه آمریکایی ها رو منحرف کردیم !!
ماجرای نجیب خانه و رند بازی همکار .... !!
و ......
سخنی با شما یاران همدل ....
مشاهده و حمايت كنيد ....
دوست نوجوانم فريد ، وبلاگي با محتواي پرواز و صنعت هوانوردي راه اندازي كرده است . به منظور حمايت از اين جوانان با ذوق ، من از يكايك خوانندگان محترم تقاضا مي كنم حتمآ سري به وبلاگ اين پسر عزيزم زده و با راهنمايي هاي خوب خود او را خوشحال فرماييد .
http://young-pilot.blogfa.com/
عجب آدم هایی پیدا می شوند ... !!
اگه یادتون باشه یه پست ویژه خیلی وقت پیش در باره رفتار سرمربی تیم ملی فوتبال منتشر کردم .. خب خیلی استقبال شد و بر پایه استناد به امار بالای بازدید کنندگان و کامنت های متعددی که با من هم عقیده بودند ، قضيه فيصله يافت . اما هنوز هم هر از گاهي افرادي پيدا مي شوند كه هي دوست دارند قضيه كش پيدا كنه .. و هي مرا سين جيم كرده كه چرا به شپش سرمربي گفتي منيژه خانم !! ولي اخيرآ شخصي با آي . دي . ( turkasgar ) كه به معناي " سرباز تركيه اي " است ، سخنان تفرقه انگيزي رو بيان كرده و به اصطلاح خودش ترك و فارس رو جدا دانسته و بنا به توهين نموده است .. خواستم عرض كنم .. ما همه ايراني هستيم . ترك ، فارس ، بلوج ، خراساني ، خوزستاني ، گيلاني و مازندراني و همه .. با هم ملتي به نام ايران رو تشكيل داده ايم .. و هرگز به عوامل جوجه تجزيه طلب و گروهك هاي پژواك و منافق اجازه تفرقه نمي دهيم .. من به اين بابا عرض كردم اول بره آي . دي خودش رو عوض كنه .. بعد بياد حرف بزنه .. !


















سلام اقاي مدرسي.من اومدم!دلتون براي من تنگ نشده بود؟!چه رويي دارم من!من كه خيلي دلم براي شما تنگ شده بود اخه يك هفته بيشتره كه كامپيوترم خراب بود و اينترنت نداشتم.همش ميگفتم اقاي مدرسي تو اين مدت چقدر مطلب با حال نوشته و من نخوندم.اهل كافي نت هم نيستم راستش.ولي حالا كه مشكلم رفع شد گفتم اول از همه بيام اينجا...البته هنوز پستهاي قبلي رو نخوندم بايد سرفرصت برم همه رو به علاوه كامنتها و پاسخهاي شما!بخونم.اما چه مردم مهربوني داريم.كجاي دنيا اينجوريه؟من خودم يك دوست كرد داشتم اينقدر خانواده خوبي بودند كه حد نداره.واقعا ادمهاي درستي اند.بيچاره ها توي جنگ از همه بيشتر لطمه خوردند.بگذريم بيشتر وقتتون رو نميگيرم اما يادتون باشه هنوز اون ماجراي جرج بوش در امريكا يا ان داستاني كه تبليغش را ميكرديد درباره ان خلباني كه در انفجار چشمش را از دست داد رو هنوز ننوشتيد!
پاسخ
فريده جان عزيزم ... مگه مي شه من دلم براي دوست عزيز و نازنينم تنگ نشه ..!!؟ فريده جان خودت مي دوني حضور ذهن ندارم .. وگرنه ليست تمام خوانندگان رو برات رديف مي كنم ..
فريده جان جدي مي گويم ... من واقعآ از اين كه يكي از ياران مدتي غايب باشه دلم مي گيره ... نمي دونم هومن رو مي شناسي ..!!؟ از مشهد مرتب كامنت مي گذاشت و هي سوالات سخت سخت مي پرسيد .. ؟ خب الان مدتي است غايبه .. يا اون جواني كه از يكي از روستاهاي بجنورد ماهي يك بار مي امد و كامنت مي گذاشت .. فريده جان حتمآ متوجه شدي ..تمام هستي و عشق و زندگي ام همين سايت و ياران همدلش است ؟
من با يكايك شما دوستان خوبم زندگي مي كنم .. دلم نمي خواهد كوچكترين مشكلي براي كسي پيش بيايد
اگه بگم كم كم براي شما هم داشتم نگران مي شدم ، باورت مي شه .. ؟ اصل اينه كه در دل من جاي داريد
در مورد كرمانشاهي ها گفتي .. واقعآ انسان هاي خوب و ميهمانوازي هستند
خيلي دلم مي خواهد بدونم خانم شامبياتي چه كار كرد ؟ازدواج كرد ؟بچه چند تا داره .. او براي من واقعآ يك فرشته مهربون بود
ببخشيد خانمي جان زياد حرف زدم
شاد و سرزنده باشي
سلام آقای مدرسی.
خیلی مطلب جالبی بود و ممنون از شما. منم تا حالا دو سه بار از اون فرودگاه جاده ای رد شدم واقعاً جالبه. برای یکی دو کیلومتر جاده یه دفعه پهن میشه. اونهایی که میخوان ببینن کجاست تو گوگل ارت این باند مشخصه. در مورد بیمارستان طالقانی گفتید، هنوز هم این بیمارستان یکی از بیمارستانهای شلوغ شهره که متاسفانه چون خیلی بهش نرسیدن دیگه از اون تمیزی و مدرنی به کمی فاصله گرفته البته قدمت این بیمارستان یه کمی بیشتر از اون چیزیه که گفتین(مال حدود 40 سال پیشه).
همه شهرهای غربی و بخصوص کرمانشاه در زمان جنگ سختیهای زیادی کشیدند. خود کرمانشاه همیشه زیر موشکباران و حمله هواپیماهای عراقی بود. بر روی یخجال خانه مادربزرگم هنوز هم اثر ترکش یکی از موشکهای صدام که در نزدیک آنها فرود آموده بود وجود دارد. حتی خیابانی در کرمانشاه وجود دارد که سازنده آن صدام بوده است!! چون با تخریب تعداد زیادی خانه مکان مناسبی را برای کشیدن خیابان درست کرد!:) ولی متاسفانه در رسانه ها کمتر به شهرهای غربی و کرمانشاه پرداخته می شود که دلایل آن حداقل برای مردمان این منطقه تقریباً روشن است.
باز هم ممنون از مطلب زیبای شما.
پاسخ
سياوش جان عزيزم .. ممنون از اين همه اطلاعات مفيد و بيان واقعيات .. و تآكيد سخنان بنده .. اي كاش سياوش جان در مورد خانم شامبياتي هم اطلاعاتي كسب مي كرديد .. احتمالآ تا حالا باز نشسته شده است ... آن چه مي گذرذ همين عمر تباه شده ما است
پسرم من مي پذيرم كه شهرهاي غربي در مدت 8 سال چه سختي هايي رو متحمل شدند
ممخلص هر چه كرمانشاهي نازنين است
عمو خداروشكر!من خيلي ترسيدم نزديك بود خدانكرده فلج بشي!ان شاالله هميه سلامت باشي!باي
پاسخ
بله پسرم .. خود پرفسور هم همان موقع گفت
مي گم فلج نشديم .. اين حال و روزمونه
واي به حال اين كه به حالت فلج بازنشسته مي شدم ..!! خدا در اين مورد واقعآ رحم كرد
موفق باشي عزيزم
عمو بهروز سلام امیدوارم سر حال خوب باشی عمو جان از شما عزیزم میخوام که بیشتر به فکر ما باشی از این بابت که انقدر به مطالب شما و خودتون عادت کردیمکه اگر دیرتر میایین ما بد جوری انتظارتونو میکشیم ممنون از مطلب خوبتون یاشاسین اذربایجان
پاسخ
نعمت جان ممنون از اين همه محبت و مهر
پسرم مطمئن باش تا زنده هستم و تا روزي كه توان نوشتن رو داشته باشم در خدمت شما ياران با وفا و صميمي خواهم بود
عمو بهروز باسلام دوباره در مورد کلمه turkasgarبه حضور محترمتان برسانم که معنی این کلمه سرباز ترکیه ای نیست بلکه معنی ان سرباز ترک میباشد با عرض معذرت از حضورتان عمو جان
پاسخ
نعمت جان .. خيلي ممنون پسرم .. ولي مي شه به من بگي آيا در زبان تركي خودمون به سرباز عسگر مي گوييم يا نه ؟
من زبان تركي رو بهتر از فارسي بلد هستم و آن را به شكل ريشه اي فرا گرفته ام .. به طوري كه اگه با يك آذري زبان گفت و گو كنم ، امكان نداره متوجه بشه من فارس هستم
پسرم عسگر در زبان مردم تركيه اي يعني سرباز و در زبان آذري خودمون من تا حالا نشنيدم كه به سرباز بگويند عسگر...
اگه من اشتباه مي كنم .. حتمآ به من تذكر بده
چون من صد در صد مطمئن هستم
سلام جناب مدرسی پستتون که مثل همیشه عالی بود . فقط یه اشکال داره که ما مثل معتادا دیگه دوست داریم هر روز از سایتتون مطلب بخونیم.در مورد اونمطلب آخری هم این آقا بیشترین توهین ها رو به آذریابخصوص تبریزیا کرده فیلمشم تو یو تیوب هست اسمشو سرچ کنین
پاسخ آرش جان زياد اهميت نده
من بعضي انسان ها تا دهان باز مي كنند مي دونم چه كاره اند !؟ اين شازده هم تا يك كلمه نوشت پي به شخصيت مغرض و تفرقه برانگيزش شدم ..
اين ها افكار مسموم مخرب دارند .. بايد اصلآ اهميت نداد .. فرزندان غيور ايران ، هرگز اجازه به جدايي و تفرقه ميان اقوام ايراني رو نمي دهد
ممنون از شما
سلامی دوباره به کاپیتان بزرگوار
واقعا خاطره زیبایی بود مخصوصا قسمتی که مردم عادی از جلوی هواپیما رد میشدند و با تعجب به آن نگاه میکردند !
کاپیتان دو تا سوال داشتم یکی اینکه جسارتا سابقه پروازی شما چند ساعت است ؟ و دوم اینکه هواپیماهای تانکر سوخت رسان در هوا چگونه شلنگهای سوخت رو به هواپیمایی که احتیاج به سوخت داره وصل میکنند ؟
راستی کاپیتان ایمیل من براتون اومد یا نه ؟
پاسخ
رامين عزيزم .. خيلي ممنون عزيزم .. خوشحالم كه كامنت گذاشتي
پسرم آن چه كه همين جوري تبث شده حدود 5000 ساعت است ... البته چون ساعت پرواز من بالا بود اغلب پروازها ، نام دوستان ام رو كه فرصت پرواز رفتن را نداشتند قيد مي كردم .. اگه اون ها رو هم حساب كنم .. بالاي 6000 ساعت مي شود
اما در باره سوخت رسان .. پسرم در بوئينگ هاي مادر .. يك نفر بوم اپراتور داره كه در قسمت پشت دراز مي كشه و با كليد هايي كه داره سر نازل رو به محل اتصاال نزديك مي كنه .. و كشش مركز تقل باعث مي شود كه رو به پائين فشار آورد .. و با كوچكترين حركتي در محل خود قرار گرفته و بلافاصله قفل مي شود ... به عبارتي مسئول سوختگيري همه كار ها رو انجام مي دهد
سلام بهروز خان خوش تيپ.اميدوارم خوب باشيد.
ماجراي جالبي بود.مرسي ولي از دستت شاكيم خفن.خودتم مي دوني چرا... ارديبهشت رفته بودم كرمانشاه ماموريت. از آنج رفتيم تا سنندج و برداسپي و ... تو جاده اي كه مي رفتيم به سمت سندج يك تيكه از جاده خيلي پهن بود و تابلوي شهادت هم زده بودند.همراهمون مي گفت تو جنگ اينجا را فرودگاه اضطراري كرده بودند تا هواپيما بشينه.خيلي برام جالب بود.
انشا ا.. يك روز شما را از نزديك ملاقات كنيم.
ارادتمند خوش تيپ ها
پاسخ
رضا جان خوش تيپ و نازنين
الهي فداي دلخوري ات بشم ... عزيزم .. مي دونم چرا دلخور هستي .. پسرم ما از اين فرودگاه ها خيلي داشتيم .. در سراسر مناطق نزديك مرزي ... ولي بارها اشاره كردم كه مي ترسم جز اسرار نظامي باشه .. و گرنه ما بارها در همين جايي كه مي گي فرود آمديم ... مي گرفتيم روي سد .. وقتي زير بال چپ مون قرار مي گرفت .. مي پيچيديم و بعد سمت غرب ارتفاع كم كرده و بعد از عبور از روي اون رودخانه زيبا و باغ هاي مفرح .. به آن جاده مي رسيديم ... ارتفاع اون تابلو ابتدا خيلي بلند بود .. و چيزي نمانده بود به موتور هواپيما گير كنه .. كه بعد ها كوتاه كردند ... ديگه چه نشوني بدم جيگر ... !!!؟
ممنون رضا جان .. بله همان طور كه گفتم ما از اين فرودگاه هاي اظطراري زياد داشته و داريم
فدات بشم دوست گرامي و خوش تيپ من
سرهنگ مدرسی
سلام
خوشحالم که از اولین خوانندگان این خاطره شما هستم.
مطالبی که به صورت خارج از موضوع تعریف می کنید جالب هستند. می توان در این زمینه شما را با دکتر باستانی پاریزی مقایسه کرد که به اعتراف خود گاهی اوقات پاورقی هایش از متن اصلی هر صفحه بیشتر می شود!!
با دیدن عکس هایی که از لباس فرم های زمان شاه در سایت دیدم امروز لباس فرم های پدر که به خوبی حفظ ونگهداری شده بودند را پوشیدم.گویی زمان به عقب برگشته بود و پدرم شیک و کروات زده آماده رفتن به سر کار است.
پدر و مادرم کلی لذت بردند!!به یاد گذشته ها
باتشکر
پاسخ
پسر عزيزم .. ممنون از شما البته بار ها عرض كردم من تار موي اساتيدي كه نام برديد هم نيستم ..
پسرم چون من زنده نويسي مي كنم و در لحظه اي كه فكرم متمركز نگارش مطلب است .. هر چيز متفرقه اي هم كه جرقه بخوره .. به نوعي اضافه مي كنم .. دليل اش هم رضايت اغلب خوانندگان است
صحبت از لباس كردي .. بله من هم دارم .. من دلم نمي آيد لباس پروازم رو از درون صندوقچه بيرون كشيده و نگاه كنم .. چون آرم سي - 130 بد جوري دلم رو مي لرزونه
شوخي نيست صحبت يك عمر است .. البته برايم تنگ شده است .. ولي آماده گذاشته ام تا اگه خداي نكرده اتفاقي براي كشورم افتاد سريع به تن كرده و راهي پايگاه شوم .. البته كمي تنگ شده .. ولي اشكال داره .. جواني ام درون آن پنهانه .. چندي پيش كه وارد خونه شدم پسرم آرش آن را به تن كرده بود .. يك لحظه به خاطر عينكي كه زده بود نشناختم .. ولي وقتي ديدم همسرم بي حجاب جلويش ايستاده ، فهميدم همكاران قديمي ام نيستند ... ازش خواستم كه در حضور من ديگه اين لباس رو نپوشه .. من قلبم درد مي گيره ..
انسان با گذشته پر افتخارش هميشه زندگي مي كنه
ممنون از شما ... به خانواده محترم خيلي سلام برسونيد
پايدار باشيد
کاپیتان مدرسی عزیز
با تشکر از حمایت شما از وبلاگ حقیر بنده و با تشکر از مطلب جدید که مانند همه مطالب شما زیبا و جذاب است.
پاسخ
نويد جان خوبي پسرم ؟
واي يادم رفت در مورد وبلاگ شما توضيح بدهم ... من رو ببخش پسرم خيلي اين روزها كم حواس شده ام
موفق باشي
درود
اكسيژن مايع چه كاربردي در هواپيما دارد و به چه گونه تامين و نگاه داري مي شود.
با سپاس
پاسخ
پسر عزيزم .. نقش اكسيژن در همه هواپيماهايي كه ازتفاع بالا پرواز مي كنند ، ضروري است . به عبارتي اگه هواپيما در ارتفاع بالا دچار مشكل پرشرايز بشه .. تا خلبان بخواهد ارتفاع هواپيما رو تا سطحي بياره كه اكسيژن وجود داره همه خفه مي شوند .. براي همين مهمانداران در هر پروازي چگونگي استفاده از ماسك ها رو ياد مي دهد
معمولآ اكسيژن رو در كارخانه هاي عظيم توليد مي كنند كه براي قابل حمل بودن و راحتي استفاده و نگهداري در هواپيماها ، آن را در دماي منهاي 270 درجه تحت فشار قرار داده و تبديل به مايع مي كنند .. و مسئولان اكسيژن آن را در كپسول هاي اكسيژن هواپيما تخليه مي كنند .. حمل و تزريق آن به هواپيما شرايط ايمني خاصي دارد ... به اين معني كه مسئولي كه قصد تزريق به هواپيما رو دارد .. بايد لباس كاملآ سفيد و تميز اي به تن كرده و با دستكش و ماسك شيشه اي عمل تخليه رو انجام بده .. چون اگه يك قطره از آن روي دست يا لباس بريزه به دليل برودت زيادش ، دست يا لباس را مي سوزاند ... و سوراخ مي كنه .. براي همين لباس بايد تميز و فاقد كوچك ترين لكه اي باشه .. چون موقع تخليه اكسيژن گاز ها با شدت فراواني از اطراف نازل مربوطه به اطراف پخش مي شود كه خيلي خطرناكه ... خب اين مايع در هواپيما وجود داره خدمه در موقع اضطراري از آن بوسيله ماسك هاي خرطومي مخصوص استفاده مي كنند
طريقه استفاده آن هم به دو صورت است .. اكسيژن صد در صد و خالص .. كه گلوي آدم رو مي سوزنه .. و اكسيژن طبيعي كه ما بيشتر از آن استفاده مي كرديم
ابراي انتخاب هم دگمه يا كليدي داره كه روش نوشته معمولي و صد در صد
موفق باشي پسرم
با سلام خدمت آقای مدرسی.
آقای مدرسی میخواستم از این به بعد عمو صداتون کنم امیدوارم که از دستم بابط این کارم ناراحت نشید.
مطالبتون مثل همیشه زیباست.و من خیلی خوشحالم که با شما و سایت شما آشنا شدم.عمو میخواستم بپرسم که به تازگیا متوجه شدم که میشه در رشته خلبان مسافربری شرکت کنم. و میخواستم ازتون یک درخواستی بکنم اونم اینه که شما آیا خلبان مسافر بری نمیشناسید که درباره این رشته تحقیق کنیم و آیا اینکه اگر وارد این حرفه شویم برامون کار هست یا بیکار میمونم اخه شنیدم هزینه اش خیلی زیاده و فعلا پدرم راضی شده که هزینه رو بده.خوب میخواستم از شما که واسم این زحمت رو بکشید.آخه آرزوی من خلبانی واقعا حسی متفاوت دارم همانطور که شما میگید از اتوبوس های مسافرتی خوشتون میاد و بی اختیار اونا رو نگاه میکنید منم همین حس را نسبت به هواپیما دارم و شایدم بیشتر.و حالا از شما که واقعا مثل عمویم میمونید میخواستم اطلاعاتی رو در اختیارم بگزارید من به کمک و مساعدت شما نیاز دارم.عمو میخواستم اگر میشه(البته اگر سراغ دارید) تلفن شرکت های آموزش خلبانی را در اختیارم بگزارید من منتظر جواب شما عموی بزرگوارم میمونم.
پاسخ
نويد جان عزيز و نازنين
من خوشحال مي شوم كه مرا عمو خطاب كني ... پسرم از اين كه دوست داري خلبان شوي و پدر محترمت هم قبول كرده هزينه اش رو بپردازه ... خيلي خوشحالم
عزيزم .. نگران تضمين كار نباش .. اگه زنده باشم حتمآ دنبال كارت رو مي گيرم .. پسرم اگه از من كمك مي خواهي ، من توصيه مي كنم كمي دست نگاه دار .. چون يكي از دوستان ام كه كاپيتان هواپيماي غير نظامي است اخيرآ مجوز آكادمي پرواز رو گرفته و قراره كاري بكنه كه جوان ها هزينه بالا براي آموزش و حتي تفريح اين هنر زيبا نپردازند .. من از ايشان خواهش خواهم كرد دنبال كارهاي شما رو گرفته و تضمين كار هم بعد از دريافت گواهينامه بدهد
اين را در ححضور همه خوانندگان به شما قول مي دهم
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم
کاپیتان بهروز مدرسی نازنین
مطلب رو مطالعه کردم خیلی لذت بردم
زیبا نوشتید. قربون احساس قشنگتون برم که با یادآوریه دوران دفاع مقدس اشک از چشمان زیباتون سرازیر میشه واقعا همه ما ایرانیها اینطور هستیم منتها در بعضی از ماها درجه این احساسات زیبا بالاتره. واقعا چقدر احساستونو قشنگ تعریف کردید که وقتی اون حوادث و دوران یادتون میاد یه حس قشنگی بهتون دست میده که نمیشه وصفش کرد یه حس عجیبی که شما فرمودید با دیدن تصاویر و صحبت های رزمندگان چشمان پرمحبتتون از اشک خیس میشه. درود بر شما پدر عزیز و نازنینم. استاد پدر من هم وقتی از خاطراتش در گارد جاویدان شاهنشاهی تعریف میکنه خیلی دلش تنگ میشه برای اون دوران. یا دورانی که از مبارزاتش برای پیروزی انقلاب تعریف میکنه خیلی جالبه تیراندازی به کلانتری از بالاپشت بوم در شب 22 بهمن. البته پدرم جزو اولین نفراتی بوده که به عضویت کمیته پاسداران سعدآباد تهران در سال 1357 درمیاد وقتی خاطراتش رو میشنوم که از آموزشهای سخت در گارد جاویدان شاهنشاهی برام تعریف میکنه یه حس عجیب و قشنگی بهم دست میده یاد مطالب و خاطرات زیبای شما میفتم. پدر من هم تقریبا همسن شماست متولد 1330 یه شباهت دیگه ای هم داره که 7 سال پیش عمل قلب باز انجام داده. انشاالله خداوند شما و همه پدران نازنین ایرانی رو در پناه خودش حفظ کنه و انشاالله همیشه سلامت باشن پدرای ایرانی. مواظبه خودتون باشید استاد.
خدا نگه دار
تهران_ مجیدیه_ گلبرگ غربی_
خیابان شهید مجتبی محمدی دارانی
پاسخ
قربون احساس پاك و قدر شناس شما پسر خوبم بشم كه تا اين حد به شهداي جنگ و دفاع مقدس ارزش گذاشته و علاقه مند هستي
بله پسرم مي پذيرم ياد دوران جنگ براي هر كسي كه كمي در آن سهم داشته ، لذت بخش است .. در مورد پدر محترم شما و تلاشي كه براي پيروزي انقلاب كرده و سپس به افتخار بزرگ پاسداري نائل آمده ...خيلي خوشحال شدم .. سلام مخصوص بنده رو به ايشون برسانيد
بله گارد جاويدان لشگر كوجكي بود كه وظيفه مراقبت از خاندان سلطنتي به عهده آن ها بود
تمرينات خيلي طاقت فرسايي مي كردند .. من به دليل پرواز با خاندان سلطنتي با افراد اين گارد و فرماندهان آن ها خاطرات زيادي دارم .. كه اگه فرصت شد حتمآ آن ها رو توضيح خواهم داد
موفق باشي عزيزم
سلام کاپیتان
پست جالبی بود واقعا سایت جالبی داری . اگه یه موتور سیرج بذاری رو سایتت من خودم به شخصه به جای سایت گوگل سایت شمارو HOME PAGE خودم میکنم
اما در مورد بیمارستان و پرستاراش خداییش خیلی با اشتها تعریف کردی!!!
من به دوستات حق می دادم من که از پشت مانیتور کلی فکرم منحرف شد! (;
دیگه چه برسه به اون بنده خداهاااا
"شوخی میکنم"
پاسخ
رهگذر عزيزم .. افسوس به دليل نگارش واژه لاتين نتوانسم كامنت شما رو خوب متوجه شوم .. ولي بخش دوم آن رو فهميدم ... حق داري .. باور كن من عين واقعيت ر.و نوشتم .. واقعآ مهربان بودند
ممنون از شما
خیلی سالاری کاپیتان.
پاسخ
ممنون عزيزم
سلام به سرهنگ گرامی با توجه به این که شما به تورک ها (از جمله به علی دایی و به پدر مادرتان و...) توهین کرده اید تا توبه نکنید ول کن نیستم . باید
you do againts the rule of Iran you have to be punishment
پاسخ
دوست عزيز من هرگز به مردم آذري زبان توهين نكرده ام .. همسر خودم هم آذري زبان است . اگه انتقاد از علي دايي شما رو اين قدر بر افروخته ، بايد بگم برات متآسفم
راستي نگفتي كجا و چه جوري برم توبه كنم ؟
با سلام خدمت پدر گرامي
گفتم شايد ايميل شما مشکل داشته باشه اينجا کامنت بذارم.
اقاي مدرسي! شماره کاپتاني که بمن داديد نميگيره. همش ميگه شماره موردنظر خارج از سرويس ميباشد! شما يه چک بکنيد
ممنون
شهرام
پاسخ
شهرام جان شما هستي ؟
من به ايشان شماره شما رو دادم .. اين گونه موبايل هاي ايرانسل كمي سخت مي گيره .. مي گم خودش با شما تماس بگيره
ممنون عزيزم
آقای مدرسی عزیز سلام،
من تازه چند روزه که خواننده وبلاگ شما شدم! واقعا از خاطرات جالبتون و همینطور قلم ساده و جذابتون بسیار لذت بردم. الان دیگه یه کار به کارام اضافه شده و اون هم خوندن مطالب قدیمی وبلاگتونه که بعضی وقتها چند ساعت طول میکشه و من متوجه نشدم :)
یه پیشنهاد داشتم، الان اگر روی این بنر هایی که مخصوص خودتون هست رو (مثل آرشیو مطالب گذشته یا اگر این وبلاگ اشکال داشت . . . و حرفهای خودمونی) کلیک کنیم همون عکس رو باز میکنه اگر این ها رو لینک کنید به مکانهایی که اشاره می کنند خیلی بهتره (در واقع درست تره) با تگ های HTML کاری نداره!
براتون آرزوی سلامت و سربلندی دارم و از اینکه خاطراتتون رو با ما قسمت کردید ممنونم
راستی وبلاگتون رو در انجمن خراسان شمالی معرفی کردم آخه اگه شما یه جورایی قوچانی باشید با هم یه جورایی همسایه میشیم :) البته سایتتون احتیاجی به این کارها نداره
موفق باشید
پاسخ
امين جان عزيزم .. خيلي خوشحالم كه از مطالب سايت استفاده مي كني
عزيزم .. در مورد بنر ها توضيحاتي كه نوشتي اصلآ متوجه نشدم .. من وارد نيستم پسرم
اما از اين كه مطلب رو در انجمن محترم خراسان شمالي منتشر كرديد از شما سپاسگزارم ... هدف من آگاهي جوانان است
موفق باشي پسرم
بهتر است این لینک راببینید موضوع برای آذربایجانی ها هویت طلبی به معنای تجزیه طلبی نیست. امیدوارم نظرت تغییر کند. http://radiozamaaneh.com/ardavan/2008/09/post_140.html
پاسخ
دوست عزيز .. من شرمنده هستم كه لينك هاي قبلي شما رو حذف كردم .. آخه نام مقامات عالي رتبه رو آورده بودي ... اما حالا كه بدون توهين با منطق حرف مي زني .. من هم پاسخ شما رو مي دهم
عزيزم.. من آدم سياسي نيستم .. هيچ ادعايي هم نداشته و ندارم .. يك پير مرد تنها و بيمارم كه در گوشه خونه ام افتاده ام و از بي كاري خاطراتم رو مي نويسم ... چشم من مطلب راديو زمانه رو مي خوانم .. با شما در اين موارد هم كاملآ موافقم
موفق باشي عزيزم
ما تجزیه طلب نیستم. ما اقلیت نیستیم بلکه اکثریت هستیم. من در سپاه مشغول به خدمت بودم . ولی فقط به خاطر اینکه اسم پسرم رو آراز گذاشتم به من گفتند یا اسم پسرت را عوض کن یا از سپاه بورو بیرون. الان کسی که می خواهد ارزش هایی که برای خودش مقدس هست و از آن همایت می کند تجزیه طلب هست . تا زمانی که استقلال فرهنگی به دست نیاوریم دست از کار نمی کشیم .
پاسخ
از اين كه به خاطر نام پسرت از سپاه بيرون آمدي .. واقعآ ناراحت شدم
عزيزم .. من واژه تجزيه طلب رو به كساني مي گويم كه قصد جدا كردن بخشي از خاك ما رو داشته باشند ... وگرنه با خواست هاي قومي و مليتي كه مخالف نيستم .. نميدونم شما چرا به خودتون گرفتيد .. ؟ من مخلص همه آدم هاي باشرف مثل شما بوده و هستم ..
اگه احساس كردي منظور من باشماست ... واقعآ پوزش مي خواهم
موفق باشي .. پسر كل ات رو هم ببوس
دوستانی که ویندوز فارسی ندارند لطفا از نرم افزار زیر استفاده کنند.
http://www.dodoost.com/aryanevis/
پاسخ
پسر عزيز و گرامي .. ممنون از شما كه هميشه به فكر ياران صميمي و همدل هستي .. من فراموش مي كنم در پي نوشت مطالب اين لينك رو اضافه كنم
خيلي لطف كردي پسرم
خدا پشت و پناهت
سلام عمو جان.امیدوارم که انشالله سالیان طولانی عمر با عزت کنید.از اینکه به فکر من و ما هستید واقعا سپاس گزارم نمیدونید که وقتی این جواب زیبای شما رو خوندم اشک در چشمهام حلقه زد واقعا ممنون.واقعا اینطور که شما میگید کرمانشاهی ها انسانهای شریفی هستند و من از اینجا از همه انها تشکر میکنم.
در ضمن عمو ایمیلتون رو چک کنید من با ایمیل کاپیتان.نوید به شما ایمیل فرستادم اگر میشه توی جواب اون ایمیل(اگر صلاح بدونید)شمارتون رو به من بدید تا بتونم باهاتون صحبت کنم و حرفامونو راحت بزنیم.
ارادتمند شما نوید -چ
پاسخ
نويد جان خيلي ممنون از اين همه محبتي كه به بنده حقير داري
نويد جان من مشكل جي ميل دارم .. ولي چشم به محض اين كه باز كنم حتمآ شماره ام رو برات مي فرستم
من وظيفه ام رو انجام مي دهم پسرم
مواظب خودت باش عزيزم
جناب مدرسی ممنون-ممنون از اینکه باز هم وقتتون رو برای من و امثال من گذاشتید تا یکی از خاطرات جنگ رو برامون باز گو کنید.
جواب کامنت من رو ندین وقتتون رو میگیره فقط خواستم بدونید مطالبتونو می خونم همیشه!!!
پاسخ
پسر عزيز و نازنين ام آريا جان
عزيزم وقتي مي بينم نوشته هاي من اين همه طرفدار داره .. و جوان هاي عزيز قدر دان تاريخ پر افتخار خويش هستند .. قلبآ انرژي مي گيرم .. و به درگاه خداوند متعال شكر مي كنم
عزيزم من جانم فداي همه جوون هاي عزيز اين آب و خاك ... وقت چه ارزشي داره .. ؟
برات آرزوي موفقيت مي كنم ... پايدار باشي
سلام مجدد.
عکس ماهواره ای همین جاده/فرودگاهی که در این پست گفتید رو با گوگل ارت گرفتم. اینم لینک عکس:
http://i34.tinypic.com/34q2pfo.jpg
نکته جالب اون رمپ کوچولو در انتهای این بانده!
بازهم ممنون.
پاسخ
خيلي ممنون پسرم .. خيلي لطف كردي
باور كن وقتي اين تصاوير رو مي بينم خيلي دلم مي خواهد امكان اين رو داشتم يك بار ديگه خودم به اين مكان ها رفته و خاك آن را بوسيده و حسابي گريه كنم ... عزيزم تمام لذت زندگي من مربوط به همان دوران بوده است ..
اما الان يك موجود انگل در جامعه كه يه گوشه خانه خزيده و چرنديات گذشته اش رو مي نويسه ...
سياوش جان .. امروز جمعه است .. دلم خيلي گرفته . مي گويند آدم ها به اين دليل غروب هاي جمعه دلش مي گيره كه آقا امام حسين ع رو جمعه بعد از ظهر يه شهادت رساندند .. اما من دلم از اين مي سوزه كه چرا زنده موندم ... ؟ من به اين باور رسيده ام آدم ها تاريخ مصرف دارند .. وقتي تاريخ كسي تمام شد .. ديگه يواش يواش فيد مي شه .. درست عين من ... ولي باز هم خدا رو شكر مي كنم كه محتاج آدم هاي نامرد نشدم ... خدا رو شكر مي كنم كه يه لقمه نان حلال سر سفره ام پيدا مي شود .. خوشحالم كه هيچ گاه شرف خود رو نفروختم ..
خدا رو شكر مي كنم شما دوستان خوبم رو دارم ..
ببخشيد زيادي حرف زدم
نفرمایید اینجوری جناب مدرسی. این چیزهایی که مینویسید اگه چرندیات بود که این همه طرفدار نداشت. اتفاقاً زنده ماندن شما دلیل داشته و دلیلش هم همین سایت هست. این کاری که شما می کنید رو با هیچ چیز نمیتوان عوض کرد. یک کاپیتان باتجربه زمان جنگ که از طرفی هم ذوق نویسندگی دارد و خاطرات زیادی بیادش مانده است کجای دنیا پیدا میشود. تمام این خصوصیات در یک نفر جمع شده که نتیجه ش شده این سایت. پس این سایت و کارتون رو دست کم نگیرید.
پاسخ
خيلي ممنون سياوش جان عزيزم ... راستش من خيلي كوچك تر از اين حرف هايي كه مي زنيد هستم ... ولي واقعيت رو مي پذيرم .. مردي تنها ، بيمار و بازنشسته كه براي فرار از خود و مشكلات اقدام به بازنگاري خاطرات خويش دست زده است
اين كه مورد توجه قرار گرفته .. بزرگواري و محبت خوانندگان محترم است و بس ... از شما پسر خوب و مهربانم به خاطر تمام سخنان اميدوار كننده تشكر مي كنم .. موفق باشي عزيزم
سلام . جناب مدرسی بعد از اینکه با شما صحبت کردم کلی انرژی مثبت
گرفتم . امیدوارم که بتونیم در کنار شما کار مثبتی رو پیش ببریم .
به امید پرواز در آسمان ایران عزیزمان
پاسخ
خواهش مي كنم بامداد عزيزم .. من هم اميدوارم شما به آرزوهاي قشنگ خود هر چه زودتر دست يابي
راستي هر از گاهي به كاپيتان ما سر بزن و احوالش رو حتمآ بپرس .. او مي تونه با خيلي از مفاهيم پرواز آشنا كنه ...
موفق باشي
سلام عمو
خيلي با خودم كلنجار رفتم تا اينرو نگم وسايت شما رو پايگاه يه مشت وطن فروش نكنم ولي نشد...
اين نكرهاي اجانب تجزيه طلب وطن فروش ...ريالي در نظر مردم فهيم آذربايجان ارزشي ندارند ...شما كه خودت ديگه اينكاره اي هم خانم محترمتان آذري هستند هم خودتان زبانشان را خوب بلد هستين...تا بحال چنين ارجيفي از فاميلهاي خانمت يا از خانمت شنيده بودي
براي من آذري واقعي يعني سرتيپ خلبان منوچهر محققي -سرتيپ خلبان روادگر-سرتيپ خلبان كريم قوامي...شهيد خلبان غفور جدي اردبيلي -شهيد جمشيد اوشال ...نه اين وطن فروشهاي بي دين بي هويت كه حالا براي من دنبال هويت مي گردند...بابا رهبر مملكت هم كه آذري هستند ديگه چه مرگتونه ؟عمو حالا اينجارو بشنو يكي از بستگان براي ماموريت اداري خارج از كشوره ميگه با بچه هاي تركيه رفت و آمد داريم انصافا آدمهاي بدي نيستند ولي همين آقايون كه كشورشون با دروغ ودغل قورمه سبزي را دريونسكو بعنوان غذاي تركيه به ثبت رسانده قسم ميخوره ميگه مهموني داديم قورمه سبزي درست كرديم يه ساعت سئوال مي كردند اين چه غذاييه بعدش اول خورشت را كامل خوردن بعدش پلو سفدور خوردن
اونقت اينا نوكري تركيه رو مي كنن كه ايرانو به باد بدن
شما رو به خدا اگه رفتين طرف ولايت همسر محترم تا ميتونيد بر عليه اين وطن فروشا تبليغ كنيد
با عرض معذرت از تند صحبت كردنم
پاسخ
مازيار جان من خودم دلم از دست وطن فروش هاي خائن غرق خون است .. واقعآ آن ها فكر مي كنند مي توانند با هرج و مرج و ارعاب و پشت اين و آن پنهان شدن ، يك وجب از خاك آذربايجان يا كردستان ، خوزستان يا بلوچستان رو از ايران عزيز جدا كنند .. اين ها فقط بلدند در غربت لاف بزنند و با كمك مشروبات الكلي به توهم افتاده و در عالم مستي خواب استقلال استان هاي ما رو ببينند .. من تا پاي جونم از خاك كشورم .. از ارزش هاي آن دفاع مي كنم
البته اين توضيح رو بدهم همه آن هايي كه در خارج از كشور زندگي مي كنند اين گونه نيستند .. اكثر آن ها عاشق وطن و خاك ارزشمند آن هستند .. و دلشون براي كشورشون مي تبد .. و هميشه هم به ايراني بودن خودشون افتخار مي كنند .. تو اينترنت خواندم دو تا جوون خواننده ايراني كه برادر هم هستند ، به دليل اين كه هويت خود رو در مقطعي پنهان كرده بودند .. تمام همون خارج نشين هاي با غيرت با اعلام تحريم كنسرت اين دو برادر در مالزي .. حسابي به آن ها تاختند به طوري كه شنيدم در تلويزيون شب خيز رسمآ عذر خواهي كرده اند .. بله ايراني هاي خارج از كشور يك مشت انسان هاي با غيرت و تعصبي هستند كه به دلايل سياسي يا براي حفظ جان خودشون ايران رو ترك كرده اند .. ولي هرگز به فكر تجزيه آن نيستند ... فقط تعدادي مزدور بي وطن چنين افكار پليدي در سر مي پرورانند .. آن ها هنوز با غيرت و تعصب ايراني ها آشنا نشده اند .. من مطمئن هستم در صورت چنين زمزمه هايي از جانب هر ابر قدرتي هم باشد .. حتي تمام انسان هايي كه ضد رژيم فعلي هستند ، به دفاع از كشورشون برخواهند خواست .. و ريشه اين افراد وطن فروش و خائن رو ريشه كن خواهند كرد .. مازيار جان .. شما درست فرمودي .. ما از هيچ ايراني وطن پرست و با غيرت هيچ گاه چنين حرف هاي تفرقه برانگيز رو نشنيده و نخواهيم شنيد .. لعنت بر هر چه وطن فروش و خائن است
باسلام خدمت كاپيتان عزيزم:؛
مسير همدان به تهران رو انتخاب كردم يعني از فرودگاه نوژه به مهراباد و هواي ابري و مه غليظ و اونهم در تاريكي شب كه همونطور كه ميدونيد شرايط پرواز بسيار سخت خواهد شد.
با اينحال از برج مراقبت درخواست استارت موتورها رو ميكنم كه سريعا پاسخ مثبت ميده و پس از روشن كردن هواپيما اجازه تاكسي وي به ابتداي باند رو نمودم كه برج دستور داد از باند 31 تيك اف كنم .
خلاصه خرامان خرامان تا ابتداي باند 31 اين خوشگله رو يعني 747 سري 400 رو رسوندم ابتداي باند.باور ميكنيد با اينحال كه شبيه ساز پرواز هست ولي خيلي خفن و واقعيه و ترس و دلهره فراواني و بدنبال داره خلاصه از برج اجازه تيك اف خواستم كه برج اعلام كرد در ارتفاع 8000 پايي با فركانس 119.2 با سنتر تهران تماس داشته باش من هم داشتم فلپ و ميدادم پايين تا 10 درجه!
زمانيكه برج اعلام نمود پليز تيك اف با خودم گفتم بزن بريم هومن جون و دسته گاز و تا اخر بردم و ترمز و آزاد كردم،نميدوني چه حالي ميداد وقتي ميديدي اين خوشگله چطوري غرش ميكنه و با چه سرعتي از روي باند در حال تيك افه.
بعد از چند ثانيه كه سرعتم به حد حساب رسيد يوك و كم كم به سمت خودم كشيدم و اين پرنده غول پيكر با چه ابهتي از روي باند بلند شد،سريع چرخها رو جمع كردم و كم كم در حال برگردوندن فلپها بودم كه برج سريع اعلام نمود كه ترن لفت كنم به هدينگ 085 !!!نميدونم چرا اين فرمون را داد در صورتيك طبق GPS ميبايست ترن رايت ميكردم و ميرفتم روي 258 !خلاصه گردن ما هم از مو باريكتر رفتم رو هدينگ 085 قفل كردم و ارتفاع خودمو رو 8000 پا فيكس كردم.فقط نميدونم چرا اين 747 هنگام عوج سريعا استال ميكنه اگه حواست به سرعت نباشه!!!!(در صورتيكه دسته گاز تا اخرشه)
سرتون و درد نميارم تا خود تهران هي برج اعلام ميكرد هدينگ 085 يا برو 280 يا برو هرچي دوست داري نميدونم چرا اينكارو ميكرد و منم عين بچه مثبتها فقط گوش ميكردم و اجرا(عين اين بچه ببوها)
ولي دمش گرم، درسته هي ما رو چپ و راست كردو حال مسافرهارو بهم زد ولي دقيقا اورد ابتداي باند 29 چپ مهراباد.
و زمانيكه اپروچ شدم به فرودگاه چرخها رو باز كردم و فلپ و كشيدم پايين !
جاتون خالي حالا تو اين گير و دار فكر ميكني چي در انتظارمه؟؟؟؟؟؟
بله شايد درست حدس زديد چرخم باز نشد(همين و كم داشتم)از اين طرف نه ميتوني دقيقا باند و ببيني بخاطر مه شديد و از اينطرف هم ارتفاع پايين،سريع فلپ و جمع كردم و به دسته گاز فشار اوردم و دوباره اوج گرفتم. جاتون خالي هي دور خودم زدم رو فرودگاه تا بالاخره باز شد و كم كم نزديك باند شدم و هنگاميكه چرخ عقب برخورد كرد با باند سريع عمل ريورس و انجام دادم و اسپيد برك و دادم عقب و در اخر هم با جفت پا رفتم رو پدالها واي نميدوني چه صدايي از خودش دروكنه اين نازنين من و بيشتر صدا بخاطر ريورسي كه انجام دادم خلاصه نشستم باور كنيد اگه امتحان كاپيتانيم بود حتما استاد پرواز ته گواهينامه رو بهم ميداد(البته شوخي)
اميدوارم اونهايي كه مثل من عشق پرواز دارن برن سيميلاتورش و بريزن تو كامپيوتر و بازي كنند البته پرواز كنن!
من از سال 83 دارم بازي ميكنم و اگه دروغ نگم حدود 3200 ساعت سابقه پرواز دارم.و حاضرم اين و در ملاء عام و با هواپيماي واقعي بوئينگ 747 پرواز كنم تا به همتون ثابت كنم،البته در حضور استاد خودم كاپيتان مدرسي هيچ وقت اينكارو انجام نخواهم داد چون بابا اون خودش ..........
.............
پاسخ
هومن عزيزم ... چقدر جالب چقدر طبيعي همه چيز عين دنياي واقعي ... تعريف كردي .. باور كن اصلآ شك نكردم كه كسي از دنياي مجازي داره خاطره يك روز پرواز با جامبو جت رو تعريف مي كنه
هومن جان من بارها عرض كردم جز يكي دو بار با شبيه ساز كامپيوتري ، تا حالا هيچ تجربه اي نداشتم .. ولي با صحبت هايي كه با جوون هايي علاقه مند و با سابقه مثل شما ها مي كنم ... صد در صد به اين احساس مي رسم كه اگه در شرايط واقعي بخواهيد امتحان بدهيد .. حتمآ موفق خواهيد شد .. حالا به زبان علمي تر ، اگر فقط چند ساعت تمرين با هواپيماي واقعي داشته باشيد .. به راحتي از پس اين كوه غول پيكر بر خواهيد امد
واقعآ لذت بردم .. برات آرزوي موفقيت مي كنم
سلام بهروز جان ايام به كام
داشتم مطلب جديد رو مي خوندم كه ياد مرحوم گوهري افتادم!
گفتم يادي كرده باشم روحش شاد!
!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ
فرزاد عزيزم .. واقعآ روحش شاد .. راستش رو بخواهي چندي پيش يكي از دوستان دانشگاهي همسر مرحوم گوهري براي من كامنت گذاشت .. او گفت همسرش از بنده خيلي تشكر كرده كه از مرحوم بابك گوهري دفاع كرده ام .. به او گفتم هر وقت حالش مساعد بود يه قرار مصاحبه با من بگذاره تا يه پست اختصاصي در مورد شخصيت او از زبان همسرش منتشر كنم .. هنوز خبري نشده است ولي من هم چنان منتظرم ...
از شما دوست نازنينم هم قلبآ سپاسگزارم
پايدار باشي
سلام عمو بهروز
مممنون که این قسمت رو به کرمانشاه اختصاص دادید و امیدوارم در مورد بقیه جاها هم بنویسید.
خواستم بگم که خیلیهای دیگه هم مثل من مطالب شما رو می خونن و اگر نظری نمدن دشاید دلیلش اینه که قبلیها با نظرا تشون حق مطلب رو ادا کردن.
پس با دلگرمی ادامه بدین...
خدا همراهتون سرباز دلیر وطن
پاسخ
فداي دوستان قهرمان و بزرگوار كرمانشاهي
دوست عزيز و نازنين .. خيلي ممنون كه كامنت گذاشتي ... چشم حتمآ در مورد ساير شهر ها هم خواهم نوشت
پيروز باشي
درود بر استاد مدرسي
من تقريبا از ابتداي راه اندازي سايت شما از مسايل فني ارايه شده از جانب شما كه تركيب زيبايي با خاطرات جذاب شما دارد استفاده كرده ام و اميد وارم اين سعادت نصيب من وساير علاقه مندان شود تا از تجربه حضرتعالي استفاده كنيم.
با عرض پوزش خدمت استاد بايد عرض كنم كه من در بخش تعمير و نگهداري انالايزر يك واحد utility
(شامل نيروگاه.تصفيه اب و جداسازي هوا)وابسته به شركت ملي صنايع پتروشيمي كارميكنم در صورتيكه علاقه مند به دانستن فرايند جداسازي هوا (اكسيژن و نيتروژن )باشيد افتخار دهيد و از سايت ما بازديد فرماييد.
لازم به ذكر است در اين فرايند ابتدا اكسيژن در184-درجه و سپس نيتروژن در196-درجه سانتيگراد(به ترتيب 299-و320- فارنهايت)به مايع تبديل مي شودسپس در تانكرهاي تحت فشار با عايق پرليت نگاهداري مي شود وبسيار دقت ميشود اكسيژن با تركيبات هيدرو كربني تماس نداشته باشد (از لباسهاو ابزار تميز بايد استفاده كرد)كه در غير اينصورت موجب انفجار ميشود.
با سپاس بدرود
پاسخ
دوست عزيز و بزرگوارم .. باور كنيد از آشنايي با شما خيلي خوشحال شدم .. و باعث افتخار بنده است كه خوانندگان بزرگواري چون جنابعالي خواننده سايت حقير هستند
از توضيحات علمي كه فرموديد خيلي لذت بردم ... راستش من به دليل گذشت زمان همه چيز در باره تحت فشار قرار دادن اكسيژن و مايع در آوردن آن يادم رفته بود .. يه چيز هايي بين 270 تا 290 درجه يادم بود .. ولي در مورد تميزي لباس كسي كه سرويس دهي اكسيژن به عهده اوست و نوع دستكش ، پوتين ، لباس سفيد و ماسك شيشه اي هنوز يادم بود
در مورد شركت صنعتي شما واقعآ خوشحال خواهم شد اگه مزاحمت ايجاد نمي كنم ، در خدمت بوده و در صورت امكان گزارشي هم تهيه نمايم ...
موفق و پايدار باشيد
سلام عمو بهروز
یک نگاهی به کابین این هرکولس بندازید
الان هرکولسها خیلی تغییر کردن و این نمایشگر سر بالا آدم رو یاد جنگنده ها می اندازه
موفق باشید
http://cdn-www.airliners.net/aviation-photos/photos/6/5/4/1236456.jpg
پاسخ
خيلي ممنون .. دوست عزيز .. بله اين روزها كمپاني هاي سازنده خيلي پيشرفت هاي قابل توجه اي كرده اند .. كه نمونه ان رو شما زحمت اش رو كشيدي
البته من شك دارم داخل كابين سي - 130 باشه
اگه مطمئن هستي ، بايد دست مريزاد بگم به سازندگان اون
از شما به خاطر ارائه تصوير جديد ممنونم
سلام به کاپيتان دلاور وطن جناب بهروز مدرسی
مردم کرمانشاه در طول هزاران سال از دوران عظمت هخامنشی تا به امروز اجازه ورود هیچ اشغالگری را به خاک وطن ايران نخواهند داد.
زنده باد ايران جاويد و نيروی هوائی قهرمان آن.
پاسخ
درود بر شما هموطن رسيد كرمانشاهي
فريد جان من به شما و تمام دلاور مردان كرمشاهي افتخار مي كنم
دست يكايك شما قهرمانان وطن پرست رو مي بوسم
موفق باشي
SMITHاز پایگاه دوم شکاری تبریز
سلام جناب اقای مدرسی شما من رو معتاد خواندن خاطرات زیبای خود کرده اید از شما تشکر می کنم لطفآ به نوشتن ادامه دهید. ماجرای پرواز شما و تکاوران دلیر من را به یاد چارلز بکویس و عملیات پنجه عقاب انداخت و از خواندن ان بسیار کیف کردم .در بخشی از این سایت خواندم که عزیزی از طرض نگارش شما ایراد گرفته بود ولی خیلیها از جمله من از این شیوه لذت میبرند . ارنست همینگوی هم به شیوه خاصی متفاوت با دیگران می نوشت . جناب مدرسی هرچه از دل براید بر دل نشیند. شما صدیق هستید وبزله گو مثل خیلی از خلبانهای شکاری که من انها را از نزدیک می شناسم. راستی در یکی از خاطرات خود از اقای بشر دوست ( اب سردکن اسایشگاه ) یاد کرده بودید علامت مشخصه این فرد دماغ زیبا و نوقلی اوست اگر این همان بشر دوست ( ضد بشر به گفته خیلی از دوستانش)مورد نظر شما باشد حالا با درجه سرهنگی باز نشسته شده و در زعفرانیه تبریز ساکن مباشد.
در پناه یزدان زنده باشی برای همیشه
SMITHاز پایگاه دوم شکاری
پاسخ
دوست عزیز و نازنینم
یه لحظه جا خوردم .. خدای من چه می شنوم .. اعتیاد ..!!؟
البته این نظر لطف شماست .. بنده را شرمنده می فرمایید
چقدر خوشحالم که دل نوشته های بنده مورد توجه دوستان نازنینم قرر می گیرد
راستی بشر دوست بازنشسته شد ... !!؟ چه جالب .. ! می دونی از سال 1350 تا به امروز او را ندیده ام .. !!؟ فقط با هم در یک گروهان بودیم .. !! عمر چه زود می گذرد ..
دوست عزیزم .. به جرآت می توانم ادعا کنم .. پرسنل غیور ارتش و نیروی هوایی با تکاوران قهرمان چنان عملیات هایی در عمق خاک دشمن انجام دادند .. که با گذشت سال ها با یاد اوری آن لحظات مو بر تن ادم سیخ می شود ... منتها به خاطر محرمانه بودن اسرار ارتش .. خیلی از از عملیات ها را نمی شود حتی اشاره هم کرد .. چون ممکنه باز هم ترفند هایش به کار آید .. آفرین به همه دلاور مردان ارتشی
ممنون از شما و کامنت زیبایی که مرقوم فرمودی