درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  مصيبت خرابي هواپيما در تبريز ..!

تهمت بی شرمانه

c1vk116ojnlr4zme6thy.jpg

اون موقع جو نيروي هوايي طوري بود كه هيچ كس به ديگري اطمينان نداشت .. آخه وضعيت سياسي مملكت به خاطر ترور هاي ناجوانمردانه منافقين نا امن شده بود .. فرار بعضي از خلبان ها به خارج هم قوز بالا قوز شده و يك بي اعتمادي كلي رو رقم زده بود ... به همين دليل كافي بود نام نهاد هايي چون عقيدتي سياسي .. يا حفاظت اطلاعات .. يا گروه ضربت مي آمد .. آدم واقعآ مي ترسيد .. و با وجودي كه جرم يا خلافي مرتكب نشده .. باز هم ابهت نام آقايون همه رو مي ترساند .. من به ديگران كاري ندارم .. خودم همين جوري الكي مي ترسيدم .. همون ترسي كه از شهرباني و كلانتري ها داشتم .. و با وجودي كه در نيروي هوايي خدمت مي كردم ، جرآت عبور از مقابل كلانتري ها رو نداشتم .. !! به همين دليل بعد از بيان اين كه گروه ضربت سراغ من رو گرفته اند ، بد جوري حالم گرفته شد و علي رغمي كه اطمينان داشتم جرمي مرتكب تشده ام ، باز هم حالم گرفته شده بود

c1vk116ojnlr4zme6thy.jpg

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

 cb0fvf07o8mgfjbpztc9.jpg

تهمت بی شرمانه گروه ضربت تبریز

i9kay57fpiaft2jpvlxz.jpg

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

 ماجراي پرواز لجستيك به تبريز ، عنوان مطلبي است كه به ياد آوري خاطره يكي از پرواز هايم به اين شهر زيباي تاريخي اشاره دارد . البته اضافه كنم شرح ماجراي اين چنيني هرگز ذره اي از علاقه ام نسبت به مردمان خوب و ميهمان نواز اين خطه كم نكرده ، بلكه بخش مهمي از خاطرات شيرين زندگي ام به تاريخ اين شهر گره خورده است .. هيچ گاه خاطره نجات جان انسان بي گناهي رو كه تنها به همت و تلاش يك روحاني مهربان و بزرگوار به نام " حاج آقا افصلي " كه داماد آيت الله ملكوتي بود رو فراموش نمي كنم .. البته ديروز مطلع شدم اين مرد بزرگ و نيكو كار سال ها پيش بر اثر حادثه رانندگي دار فاني رو وداع كرده است .. خيلي ناراحت شدم . روح اش شاد . همان گونه كه عرض كردم بخش عمده خاطرات پروازي ام به تبريز ربط پيدا مي كند ... مثل سانحه هواپيماي ايران اير كه از مشهد مي آمد و ما هم زمان با آن ها روي تهران رسيديم .. و باقي قضايا ..

همين الان با مسئله اي مواجه شدم كه خيلي حالم گرفته شده و پاسخي براي آن نمي يابم .. راستش رو بخواهيد قصد داشتم لينك مطلب نجات آن زن تبريزي رو در صفحه قرار دهم . اما متآسفانه مشاهده كردم بخش عظيمي كه مربوط به تلاش بنده در منزل امام جمعه محترم تبريز بوده است ، پاك شده است ! مسئله رو جدي نگرفته و به حساب مشكل اديتور سايت گذاشتم .. اما وقتي به وبلاگ مراجعه كرده تا آن خبر را لينك كنم .. با تعجب ديدم اصلآ كل صفحه سفيد است !! اگه شما هم به آرشيو شهريور ماه 86 وبلاگ مراجعه كنيد ، متوجه خواهيد شد . من هيچ اطلاعي از هك يا چگونگي ورود به آرشيو مطالب ام ندارم .. ولي براي من خيلي مهم است علت اين اتفاق رو بدونم .. و به شما قول مي دهم اگر اين مسئله ربطي به كانون هاي قدرت داشته باشد و يا به مسايل سياسي ، امنيتي وصل باشد ، ديگه به هيچ عنوان ادامه نخواهم داد . تمام دلخوشي ام اين است كه براي آيندگان خدمتي كوچك كرده باشم . ولي اگه خللي در آرشيو مطالبم به وجود آيد ، به هيچ عنوان رغبتي براي ادامه كار نخواهم داشت و خواهش دوستان هم تآثيري بر تصميم ام ندارد . چون ديگه قادر به ادامه كار نخواهم بود .. و اگر هم بنويسم ، فاقد روح و عشق و علاقه در ان است ...

امروز با خود فكر مي كردم چه خوب است در محل خانه هاي سازماني شهرك توحيد ، جايي كه انسان هاي بي گناه زيادي قرباني سانحه خونين سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ شدند . محلي رو براي ياد بود اين شهيدان تآسيس كنند . تا مكاني براي زنده نگاه داشتن ياد و خاطره آن قهرمانان باشد .. البته مي دانيد در اغلب كشور ها براي زنده نگاه داشتن وقايع مهم كشورشون ، مكان هايي رو براي نسل هاي بعدي ايجاد مي كنند .. در شهرك توحيد فضاي كافي براي ساخت ساختماني ساده كه در آن عكس شهيدان ، آرشيو روزنامه هايي كه خبر رو درج كرده بودند ، فيلم و عكس قرار دهند .. به اندازه كافي وجود دارد . حتي مي توان  ساخت بناي يادبود رو به مناقصه هنري بگذارند .. فكر نمي كنم هزينه زيادي لازم باشد .. اين تنها كاري است كه جناب قاليباف كه خود انساني با شخصيت از جنس پرواز است ، در شهرداري مي تواند به انجام برساند ..

حدود هفده سالي مي شه كه همسرم هفته اي دو روز به محله قديمي مون خيابان قلهك براي جلسه قرآن مي رود .. در هر شرايطي او ديدن دوستان مومن اش رو ترك نمي كنه .. امشب براي افطار دعوت شده بود .. قبل از رفتن بهش توصيه كردم پول هاي كيف اش رو با خود نبره ... يه وقت شايد كسي آن را از دستش قاپيده و ما خرجي اين ماه مون رو از دست بدهيم .. !! خب او به حرف من گوش كرده و تنها هزار تومان براي كرايه برداشت .. بعد از افطار از پشت آيفون گفت .. چهار هزار تومان پول بيار پائين تا به راننده تاكسي بدهم ! بعد از رفتن راننده گفت .. وقتي از قلهك بر مي گشتم راننده پرايد سفيد رنگي كه مسافر كشي مي كرد ... در بين راه هر مسافري كه سوار مي كرد ، بقيه پول اش رو به بهانه نداشتن پول خرد پس نمي داد .. وقتي سر همت پياده شده و پانصد توماني دادم ، منتظر بودم سيصد تومان بقيه رو بدهد ، كه طرف پا روي گاز گذاشته و فرار كرد .. ! و من مجبور شدم تاكسي دربست بگيرم .. مبلغ پول اصلآ رقم قابل توجه نيست . ولي عمل اين گونه انسان ها زشت است . و تاوان سنگيني پس خواهند داد . آخه اين كار درسته ؟ با دزدي هيچ فرقي نداره ..

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

www.eforosh.com/flight

محل درج اگهی های شما

محل درج اگهی های شما


40u3itepxql52irz8wkh.jpg

 خيلي حالم گرفته شده است ...

 اي كاش بعد از نگارش اين مطلب با قضيه حذف مطالب ام مواجه مي شدم .. واقعآ حالم گرفته شد . آخه با چه انگيزه و اشتياقي به كارم ادامه دهم .. ؟ خدا رو خوش مي آيد .. من كه تمام زندگي ام رو وقف سايت و نگارش خاطرات پرواز در جنگ و جبهه گذاشته ام و همه لذايز رو به خودم حرام كرده و قيد كار و زندگي رو زده ام درسته كه اين گونه امنيت خصوصي آثارم پاك و مخدوش شود !!؟ نمي دونم اسم اين عمل و حركت رو چي بگذارم ..؟ اميدوارم دوستان و آگاهان پاسخ قانع كننده اي برايم بنويسند .. و گرنه كار سايت داري رو بوسيده و به كار و زندگي ام مي رسم . اصلآ قصد منت گذاشتن به شما بزرگواران رو ندارم . ولي قلبآ شوكه شده ام . افسوس لحظاتي رو مي خورم كه تا صبح بيدار مانده تا مثلآ چندتصوير رو مونتاژ كرده تا براي تجسم بهتر مطلب كمك كنه .. اما حالا .. !!؟؟؟؟؟

 شغل دوم داشتن اغلب همكاران ... !!

بعضي از همكارانم در خط پرواز علاوه بر شغلي كه در نيروي هوايي داشتند ، در شيفت هاي بي كاري و استراحت خود به حرفه ديگري روي آورده بودند .. از سمساري گرفته تا فرش فروشي و خريد و فروش خانه و اتوموبيل تا حتي سكه و ارز فعاليت مي كردند .. كم تر كسي بلا نسبت مثل من بي عرضه بوده و فقط به يك شغل اكتفا كرده بود ! به عنوان مثال همين دوستاني كه در خاطراتم نام بردم .. ماشاالله مداح ، فيروز مومني و ابراهيم فولادوند همه الحمد الله  يه پا تاجر موفق بودند .. .كه زبل ترين آن ها همان  فيروز  خان بيك ايمانوردي   ( ببخشيد . مومني ) بود . به همين دليل هميشه با فشار هايي كه به سرپرست و فرماندهان وارد مي كردند ،  بچه هاي خط پرواز به صورت شيفتي اداره مي آمدند . يعني در ازاي  ۲۴ ساعت خدمت ، چهل و هشت يا حتي هفتاد و دو ساعت استراحت مي كرديم ! خب براي آدم دست و پا چلفتي و بي كاري مثل من ، بهترين گزينه حضور در اداره و رفتن داوطلبانه به پرواز بود .. ! به همين دليل اغلب پروازهايم رو انتخاب مي كردم .. و مثل بقيه افراد انتخاب نمي شدم ! پس هر جا دلم مي خواست مي رفتم . و هيچ كسي هم اعتراض نمي كرد ..

راز انجام پرواز هاي خطرناك .... !!

بچه هاي خط پرواز هم به خاطر اين كه با امدن داوطلبانه من ، باري از دوش آن ها برداشته شده و حتي  باعث مي شدتا يك نفر رو به استراحت تشويقي بفرستند ، هرگز اعتراض نمي كردند . گاهي اوقات دوستان از من مي پرسيدند .. فلاني تو كه حزب الهي نيستي .. پس چگونه مرتب به پروازهاي جبهه و جنگ مي روي ..!!؟‌ يادمه كه هر بار به گونه اي آن ها رو سر كار مي گذاشتم .. ! اما واقعيت اين بود كه تو خونه حوصله ام سر مي رفت .. و از ان جايي كه به پرواز علاقه وافري داشتم ، ترجيح مي دادم روزهاي استراحت ام پرواز بروم . اما اين كه چرا ماموريت هاي خطرناك رو قبول مي كردم .. ؟ به اين دليل بود كه معتقد بودم اگه اتفاقي در هوا رخ بده يا خداي ناكرده موشكي چيزي به ما بخوره ، بهترين و راحت ترين مرگ همين است .. و بدون اين كه متوجه شوم چه اتفاقي افتاده ، به شهادت مي رسيدم . در نتيجه مزايايي به خانواده ام تعلق مي گرفت .. در صورتي كه در پرواز هاي غير جبهه از اين خبر ها نبود !! پس با يك تير چند هدف رو مي زدم .. هم از بي كاري حوصله ام سر نمي رفت .. هم از پرواز لذت مي بردم . هم به كشورم خدمت كرده و در صورت اتفاق خانواده ام آواره نمي شدند ..

پرواز هاي مورد علاقه من ...

اما گاهي پيش مي آمد وقتي به اداره مي رفتم ، از شانس بد من آن روز پرواز به منطقه نبود .. به همين دليل مجبور مي شدم به ماموريت هاي ديگري بروم .. كه در اين ميان پرواز به مشهد رو ترجيح مي دادم . چون اگه به هر دليلي هواپيما خراب شده و ما مجبور به توقف شب مي شديم  ، بهترين فرصت براي ديدار با خانواده ام فراهم مي شد  .. اگه پرواز به مشهد هم وجود نداشت ، سعي مي كردم ماموريت هايي رو انتخاب كنم كه حتمآ مسافر داشته باشد .. و بر خلاف نظر خيلي از همكارانم كه پرواز هاي بدون مسافر يا حمل بار رو ترجيح مي دادند ، من از ماموريتي كه مسافر همراهمان بود خيلي لذت مي بردم . شايد دليل اش احساس خدمت بود .. ولي خب حمل مسافر بر عكس حمل بار ، دردسر و مسئوليت  بيشتري داشت  و اگه خداي ناكرده خون از دماغ يكي از آن ها جاري مي شد ، به سادگي دست از سرمون بر نمي داشتند .. و مرتب بايد موآخذه مي شديم .

پارانتزي براي پاسخ به شما .... !

يكي از خوانندگان محترم در كامنتي از من در باره كروي پروازي هواپيما و مسئوليت هريك پرسش فرموده بود . و من قول دادم در فرصتي مناسب پاسخ او را بدهم . از آن جا كه ممكنه به دلايلي كه عرض كردم ديگه اين كار رو ادامه ندهم ، با اجازه شما ياران صميمي براي اين كه بد قولي به حق اين دوست نازنين  نكرده باشم  قبل از بيان خاطره مسئوليت ها رو شرح مي دهم ... در هواپيماي سي - ۱۳۰ يك نفر  خلبان يا كاپيتان وجود داره كه  در صندلي چپ كابين مي نشيند و تمام مسئوليت پرواز با اوست . يك خلبان دو ( كمك خلبان ) كه در صندلي راست مي نشيند . به طور كلي جر تيك آف و لندينگ همه امور پرواز دست اوست . و خلبان فقط نظارت مي كنه . يك مهندس پرواز بين اين دو نشسته و مسئوليت كنترل سويچ ها ، تنظيم پرشرايز و هواي مطبوع با اوست . و اگه مشكل فني ذز پرواز پيش آيد او رسيدگي مي كند . يك ناوبر كه پشت صندلي خلبان دو قرار مي گيرد و وظيفه هدايت و ناوبري پرواز رو به عهده دارد . دو نفر لود مستر وجود دارند كه مسئوليت بار و محاسبه مركز ثقل هواپيما و به طور كلي مسافران با ان هاست . و يك نفر هم كروچيف حضور دارد كه وظيفه رسيدگي فني هواپيما در روي زمين به عهده اوست . او وظيفه دارد ايراد هاي هواپيما رو پي گيري كرده تا متخصصان مربوطه آن ها رو تعمير نمايند . همچنين مسئوليت سوخت گيري و اماده كردن هواپيما با اوست . در پست هايي كه نام بردم گاهي ممكنه بيش از دو نفر هم حضور داشته باشند .

t1epb2ebrk7hl36eodme.jpg

پايگاه يكم ترابري ، يكي از روزهاي جنگ ...

دقيقآ يادم نيست چه مدت از آغاز جنگ گذشته بود .. فقط خوب به خاطر مي آورم  در يكي از همان روز هايي كه استراحت ام بود طبق معمول هميشه وارد خط پرواز شدم . يك راست سوي تابلوي اعلانات كه پشت ميز روي ديوار نصب بود رفته و به وضعيت پرواز ها نظري افكندم ... در بخشي از تابلو موقعيت مكاني هواپيما ها در رمپ پرواز مشخص شده بودند  و كمي بالاتر ليست پرواز ها مقابل هواپيما ها درج  شده و  در كنارش نام بچه ها هم نوشته شده بود . هرچه دقت كردم هيچ پروازي به مناطق جنگي يا مشهد وجود نداشت . و تنها ماموريتي كه حامل مسافر بود ، پرواز لجستيك نيروي هوايي به پايگاه هاي شاهرخي ( همدان ) و سپس تبريز بود .  از روي ناچاري به سرشيفت مربوطه اشاره كردم كه قصد دارم به ماموريت تيريز بروم ...  و او با خوشحالي از جايش بلند شده و بعد از بوسيدن روي من گفت .. بهروز جان خدا خيرت بده .. چون يكي از بچه ها گرفتاري داشت و من نمي تونستم به او مرخصي دهم ! خيلي به حق او لطف كردي .. خدا نگهدارد باشه ..  بعد از اين كه اسمم به عمليات اعلام شد ، طبق معمول شروع كردم سر به سر گذاشتن همكارانم .. براي هر كي يك اسم گذاشته بودم .. خلاصه تا دلتون بخواد به همه روحيه مي دادم تا از عبوسي و اضطراب بيرون آيند ..

آشنايي با يكي از دوستان قديمي ....

 يادمه اون موقع سعي مي شد تمام پرواز ها سر موقع انجام شوند  ... هيچ عذر و بهانه اي رو براي تآخير نمي پذيرفتند .. قبل از پرواز ابتدا بارها رو كه به دقت بر روي پالت ها چيده شده بود پاي هواپيما آوردند آقايون لودمستر به كمك مسئول ترمينال تلاش  مي كردند تا به اتفاق راننده ليفتراك بار ها رو داخل هواپيما قرار داده و آن ها رو به كف هواپيما قفل نمايند .. بعد از دقايقي با توقف اتوبوس مخصوص ترمينال ، مسافران يكايك با نظم خاصي پياده شدند . اغلب خانواده هاي پرسنل نيروي هوايي بودند كه عازم پايگاه خودشون مي شدند .. من هم از فرصت استفاده كرده و دور بر هواپيما چرخيده و به اصطلاح بازديد قبل از پرواز رو به جا مي آوردم .. وقتي داخل هواپيما شدم .. همه مسافران روي صندلي هاي قرمز رنگ سي - ۱۳۰ نشسته بودند .. در همين هنگام چشمم افتاد به يكي از دوستان قديمي ام كه در امريكا همدوره بوديم .. ماچ و روبوسي و تعارفات مرسوم ... به من گفت كه با شكاري اف - ۵ پرواز مي كنه .. و تازه ازدواج كرده و در در پايگاه دوم شكاري ( تبريز ) اقامت داره ...

پرواز به سوي پايگاه شاهرخي ...

هنوز دقايقي به زمان پرواز فرصت داشتم .. به همين جهت حسابي با دوست قديمي ام گپ زدم . يادمه از او عذر خواهي كردم كه به دليل شلوغ بودن كابين شرمنده اش هستم و نمي تونم او را بالا ببرم وي متواضعانه شرايط رو درك كرده و از من خواست خودم رو ناراحت نكنم .. به او توضيح دادم كه داوطلبانه آمده و به گروه اضافه شده ام .. به هر حال سر ساعت اجازه استارت گرفته و بعد از دقايقي با هماهنگي مسول برج مراقبت مهرآباد با خزش  هواپيما ( تاكسي ) تا ابتداي باند ۲۹ چپ ، آماده براي پرواز شديم . و دقايقي بعد با صداي غرش اقتدار آميز  چهار موتور توربو پراپ هواپيماي هركولس ،‌ از روي باند نقره اي رنگ مهرآباد به پرواز در آمده و به سوي غرب كشور تاختيم .... هوا ان روز نيمه ابري بود .. لذا براي پرهيز از حالت تهوع مسافران به نرمي سعي كرده غول آهنين رو به بالاي ابر ها كشانده تا تكان كم تري رو شاهد باشيم .. معمولآ در پروازهايي كه مسافر همراه داشتيم ..  مخصوصآ اگه مسافران ما  زن و بچه  بودند  نهايت سعي خود رو مي كرديم كه درجه كلايم ( صعود ) مخصوصآ درجه ديسنت ( نزول ) رو كم   گرفته  تا حال و روز شون به هم نريزه ! ..

 توقف كوتاه در پايگاه شاهرخي .........

در ساعت مقرر به پايگاه شاهرخي نزديك شديم .. در هفتاد مايلي پايگاه از ما خواسته شد به دليل پرواز فورميشن ( دسته جمعي ) چند فروند شكاري ، در همان وضعيت باقي بمانيم . به عبارتي برج از ما تقاضا كرد با چرخيدن دور خودمون ( هولدينگ ) منتظر دستور اپروچ باشيم .. با كمي دقت پرواز شكاري ها رو ديديم كه چه جالب از يك ديگر جدا شده و به سمت پايگاه خود شيرجه مي رفتند .. و بعد از فرود آخرين هواپيماي شكاري ، دستور اپروچ صادر شد ... ما با احتياط طرح تقرب رو انجام داده و به آرامي بر روي باند طولاني پايگاه سوم شكاري فرود امديم .. و با احتياط  سمت رمپ پرواز رفته و در گوشه اي توقف كرديم .. به محض خاموش شدن موتور ها ، عده اي از مسافران پايگاه پياده شده و در عوض مسول   ترمينال  تعداد ديگري زن و بچه همراه خود اورده و با خواندن نام هريك ، به نوبت سوار هواپيما مي شدند .. من از فرصت پيش آمده استفاده كرده و براي احوالپرسي دوستم كابين رو ترك كرده و به ميان مسافران رفتم .. در حالي كه سرگرم صحبت با دوست ام بودم .. دو نفر خانم كه فكر مي كنم از پايگاه شاهرخي به مسافران افزوده شده بودند با من سلام و عليك كرده و  سوالاتي در باره مدت توقف در پايگاه تبريز و زمان رسيدن به تهران پرسيدند ...

آنتن هاي سيار در هواپيما .....

يادمه در بحبوحه پاك سازي پرسنل نيروي هوايي كه بعد ها مشخص شد تعداد زيادي از پرسنل تنها از  روي خصومت شخصي و گزارش هاي مغرضانه صورت پذيرفته و خوشبختانه خيلي ها رو دعوت به كار كرده و برگرداندند ،‌ همون موقع اصطلاحي بين بچه ها رايج شد و  آن واژه " آنتن " بود ! و به كساني اطلاق مي شد كه خبر چيني و جاسوسي همكاران خود رو مي كردند . البته اين رو هم بگم لفظ آنتن بيشتر در مورد كساني به كار مي رفت كه ناجوانمردانه گزارش هاي خلاف و به دور از واقعيت رو انجام مي دادند . به همين دليل بچه ها ضمن اعلام انزجار از اين عمل غير اخلاقي ، سعي مي كردند مواظب حركات و رفتار خود بوده و به هيچ كس اطمينان نكنند . از شانس بد من گويا يكي دو تا آنتن اون هم از نوع خيلي نامردش در هواپيما حضور داشته و به اصطلاح نقش آنتن سيار رو ايفا مي كردند !! و زماني كه من مودبانه پاسخ آن دو خانم رو در باره زمان پرواز و مدت توقف در حضور همه بيان مي كردم ، آنتن ها تحمل اين صحنه قبيحه رو ننموده و اين كار من رو جزء گناهان كبيره قلمداد كرده ، و در همان جا مشغول پختن آشي شدند كه روش يك وجب روغن قرار داشت !!

بروز اشكال در موقع فرود در تبريز ....

به هر حال بعد از خداحافظي از همكار قديمي ام ، دوباره به داخل كابين رفته و دقايقي بعد پايگاه شاهرخي رو به سوي تبريز ترك كرديم ..  بعد از طي مسافتي ، قبل از اين كه به محدوده قانوني حريم شهر تبريز برسيم ، در حالي كه سمت چپ ما رو رشته كوه هاي بلندي احاطه كرده بود ، يكي از موتور هاي هواپيما اذيت و آزارش رو آغاز كرد .. ! معمولآ رسم بود با بروز هر اشكال فني در موتور هواپيما ، كمي با آن مدارا كرده  و با كنترل جريان هاي هيدروليك ، هوا ، بنزين ، درجه چرخش ملخ ، و سنسور هاي حرارتي و غيره به رفع ايراد بپردازيم .. و اگر پاسخ نداد ، براي جلوگيري از هرگونه خطر جدي تر يا اتش سوزي آن را در هوا خاموش كرده و با تغير زاويه ملخ موتور مربوطه ( فدر ) با نزديك ترين مركز كنترل ترافيك تماس گرفته و اعلام حالت اضطراري نماييم .. كه البته با خونسردي كامل و بدون اين كه هيچ يك از مسافران بويي ببرند ، تمام كار ها انجام شد و با سه موتور به سوي شهر تبريز پرواز كرديم .. به دليل اعلام شرايط اضطراري علي رغم وجود ترافيك سنگين در منطقه ، قارقارك ما رو شماره يك اعلام كردند و خارج از نوبت با احتياط در باند تبريز فرود آمديم .....

پيدا شدن سر و كله مجدد خانم ها .... !!

بعد از توقف كامل ، مسافران از هواپيما پياده شدند .. و به مسئول ترمينال اعلام كرديم تا روشن شدن وضعيت اشكال موتور هواپيما ، مسافران رو در ترمينال نگاه داشته تا اگه ايراد بر طرف شد آن ها رو دوباره  پاي هواپيما بياورد ..  در همين هنگام دوستم پيش من امده و خواهش كرد اگه شب موندني شديم حتمآ براي يادآوري خاطرات شيرين گذشته مخصوصآ ايامي كه در امريكا بوديم به منزل او بروم . من عذر خواهي كرده و به او گفتم .. چنان چه هواپيما ايرادش بر طرف نشد .. من با قطار يا اتوبوس  راهي تهران مي شوم .. و در فرصت مناسبي حتمآ يه شب به منزل او خواهم رفت ... در حالي كه با همكارم سرگرم گفت و گو بودم ، همان دو خانم بار ديگر به طرف ما امده و با لوندي خاصي ضمن تشكر از پرواز در باره وضعيت هواپيما سوال كردند .. ! من خيلي طبيعي و با احترام عرض كردم هيچي معلوم نيست .. حتمآ تا يك ساعت ديگه به شما خبر خواهيم داد .. ولي احساس كردم آن ها ول كن نيستند .. و هي مدام به بهانه اي واهي سر سخن رو با من گشوده اند .. به هر حال مودبانه آن ها رو از سرم رها كرده و خطاب به دوستم گفتم اين ها رو مي شناسي ..؟

پارانتزي ديگر .. حاشيه اي ديگر .. !!

واي امان از دست اين حاشيه ها كه تازه گي ها به اسم پارانتز سر خودم رو شيره مي مالم .. !! راستش رو بخواهيد از همون ايام نوجواني علاقه وافري به اتوبوس و مسافرت با ان دارم .. و حالا هم اين عشق و علاقه فروكش نكرده است .. شايد باور نكنيد زمان جنگ هر وقت هواپيمايمون در شهري ايراد مي آورد ، من سريع خودم رو به ترمينال رسونده و با خريدن يك بليط اون هم با اتوبوس هاي ايران پيما كه حتمآ مي دانيد فاصله صندلي هايش زياده و براي ادم هاي لنگ دراز مثل من ايده آله ... خودم رو به تهران مي رسوندم !! اگه بگم چه حالي مي كردم .. !!؟‌ و با وجودي كه هواپيما برام رايگان بود ، ولي باز هم دست از سر اتوبوس ها بر نمي داشتم ..  بهتره اين رو هم بگم .. امكان نداره در خيابان يا جايي اتوبوس ببينم و محو تماشاي آن نشوم !! ( البته نه هر اتوبوسي .. منظورم بين شهري است نه شركت واحد ) واقعآ عاشقانه نگاهشون مي كنم .. ( خب مي دونم نشانه حماقته .. ولي چه كنم دست خودم نيست ) مخصوصآ اين روزها كه كرج براي ديدن نوه هايم مي روم ، خدا نكنه تو اتوبان يه اتوبوس قشنگي حركت كنه .. تا حسابي دود اگزوز اون رو نخورده و غرق هيكل نازنين اش نشم ، ازش سبقت نمي گيرم .. خب ديوانگي يا بلانسبت عاشقي كه شاخ و دم نداره ... !!

مثالي بر اين ادعا .... !

يادمه در دوراني كه مجله سروش بودم ، از من و گروه روزنامه نگارانم دعوت كردند براي سميناري به كرمانشاه برويم . خب از اون جايي كه اكثر همكارانم دختر خانم بودند ، محدوديت سفر داشتند .. و تنها يك نفر به اسم خانم " هاني محمودي " كه دختري نابغه و فعال بود با من به اين سفر آمد . ميزبان ما  سرلشگر رحيم صفوي بود .. و در باره دفاع مقدس سخنراني مي شد .. بعد از پايان مراسم من از مسئولان بنياد حفظ و آثار ارزش هاي دفاع مقدس خواستم ، اجازه دهند من با اتوبوس به تهران برگردم ! آن ها فكر كردند من از هواپيما وحشت دارم ... ! ولي متآسفانه نپذيرفتند . ولي قول دادند در سفر بعدي حتمآ با اتوبوس ما رو راهي مسافرت نمايند .. جالبه بدونيد درست بعد از چند ماه دوباره براي سميناري ديگر كه اتفاقآ باز هم سرلشگر رحيم صفوي ميزبان بود ، به ساري دعوتم كردند .. اولين مطلبي كه مسئول روابط عمومي بسيج پاي تلفن به من گفت .. اين بود كه به خاطر شما اتوبوس تشريفات براي اين سفر گرفته ايم !! خيلي خوشحال شدم .. اگه بگم چقدر لذت بردم .. !؟‌ شايد باور نكنيد ..  خيلي دوست داشتم يه اتوبوس قشنگ داشتم كه به همه شهر هاي تردد كنه .. و من هر وقت دلم مي گرفت همراه رانندگان آن مي رفتم .. ( تو رو خدا نخنديد !!‌)  

هماهنگي با متخصصان تهران ..........

بلاتكليفي ما زياد طول نكشيد .. چون بچه ها بعد از بازديد موتور هواپيما و تماس با متخصصان شعبه موتور در تهران و بيان مشاهدات خود از وضعيت موتور ، به ان ها گفته شد كه هواپيما بايد مدتي اون جا بخوابه تا بعدآ متخصصان با خود قطعات لازم رو براي تعويض و تعمير بياورند ... اين جور مواقع هواپيمايي كه براي قارقارك معيوب قطعه و متخصص مي اورد ، كرو رو هم با خودش به تهران بر مي گردونه . و من مي دانستم دست كم يك روز بايد منتظر هواپيما مي ايستادم .. تازه اگر به موقع بيايد و آن هم به مشكلي بر نخوره .. اين بود تصميم گرفتم ابتدا در شهر گشتي زده  و كمي آجيل و نقل از فروشگاه تواضع خريداري كرده  و بعد سر فرصت برم ترمينال براي آخر شب بليط بگيرم تا به اميد خدا  صبح اول وقت تهران باشم  .... به همين دليل رفتم داخل هواپيما و ساك پروازم رو برداشته و با دوستان و بچه ها خداحافظي كرده و گفتم هر كي دوست داره مي تونه همراه من با اتوبوس تهران بيايد .. !!  اغلب بچه ها زدند زير خنده و موضوع رو به شوخي و تمسخر گرفتند .. ! يادمه يكي از دوستان مي گفت .. تو فكر كردي كدوم احمق هواپيما رو مي گذاره و با اتوبوس راه مي افته .. !!؟‌

x5bnh63lsj18thoqghkl.jpg

گيت دژباني پايگاه تبريز ، همان روز ....

اون هايي كه پايگاه تبريز رو مشاهده كرده اند ، مي دونند معمولآ خيلي كم تاكسي جلوي در پايگاه آفتابي مي شود ( حالا رو نمي دونم .. منظورم زمان جنگ است  ) . وقتي داشتم به سمت در خروجي پايگاه مي رفتم .. همان دو خانم رو ديدم كه به اتفاق يكي ديگر از مسافران كه افسر لاغري بود ، در حال رفتن به سمت در خروجي هستند .... راستش رو بخواهيد انگار به من الهام شده بود كه همراه آن ها حركت نكنم ، به همين دليل با عجله گام برداشته و از گيت دژباني خارج شدم .. از شانس خوب من همون موقع سر و كله يك تاكسي پيدا شد .. بهش گفتم مركز شهر .. راننده نمي دونم چرا منظور من رو متوجه نشده و كلي با من چانه مي زد كه دقيقآ بگم كجا .. ؟!!  و من سعي مي كردم به او تفهيم كنم جايي رو نمي شناسم .. هر جا شد اشكالي نداره .. ولي او مرتب مي پرسيد .. آخه بدون آدرس كجا برم ؟ ناگهان نام آجيل فروشي تواضع يادم اومده و گفتم آقا من جلوي تواضع پياده مي شوم .. اشاره كرد بيا بالا .. همين كه سوار شدم آن افسر لاغر سوت زد ..... !!

گاف بزرگي كه مرتكب شدم  ..... !!

خيلي ببخشيد يك بخش رو فراموش كردم .. زماني كه براي برداشتن كيف پرواز به داخل هواپيما رفته و سپس نزد دوستانم برگشتم تا خبر مرگم با اون ها خدا حافظي كنم .. يكي از كروي پروازي كه با من شوخي داشت وقتي شنيد كه مي گويم با اتوبوس مي خواهم بروم ، با صداي بلند طوري كه ديگران بشنوند گفت .. بهروز جان با اون مادمازل ها مي خواهي بري تهران ... !!؟  و من بدون توجه به عواقب پاسخ ام براي اين كه شوخي رو تكميل كرده باشم .. گفتم بله .. ما تصميم گرفتيم با اتوبوس به اتفاق سوي تهران حركت كنيم .. يكي ديگر به شوخي ادامه داد ... خوب مرد حسابي چرا با قطار  اون ها رو نمي بري ... !!؟ قطار كه حالش بهتره .. و من به نيت خندادن بچه ها گفتم .. اون ها اتوبوس رو ترجيح مي دهند .. و به من گفتند بهروز جون بيا با اتوبوس بريم .. !! و متعاقب آن صداي قاه قاه خنده كروي پروازي ... ! باور كيند همون موقع احساس كردم چند نفر از حضار با قيافه هاي عبوس خود چپ چپ من رو نگاه مي كنند .. !! ولي اصلآ اهميت نداده و به كش دادن موضوع مادمازل ها پرداختم .. و هي در باره اين كه از قديم اون ها رو مي شناسم مرتب چاخان كردم ...

دعوت به تفرج گاه تبريز ....

خلاصه تا آقاي راننده خواست حركت كنه ، افسر لاغر به اتفاق خانم ها سر رسيدند .. و با گفتن آدرسي در قسمت عقب تاكسي نشستند .. همين كه مسافتي رو طي كرديم .. يكي از خانم ها با عشوه و ناز به راننده گفت .. آقا چند مي گيري ما رو به " ايل گلي " يا همون شاهگلي ببري .. ؟ يادم نيست كه آن ها بر سر چه نرخي توافق كردند ... سپس آن ها از من پرسيدند .. جناب سروان شما هم به ما افتخار مي دهيد ؟ خيلي خونسرد از آن ها تشكر كرده و گفتم من خيلي كار دارم .. و قصد دارم بعد از خريد بروم ترمينال تا بليط تهيه كنم .. همون موقع همون افسر لاغر و مردني به صدا در امده و گفت .. چرا با اتوبوس ؟ اگه موافق باشي ما همگي با قطار بريم تهران .. ؟ در همين موقع يكي از خان ها با ادا و اطوار خاصي گفت .. به شرطي كه شب در تبريز استراحت كنيم .. گفتم ممنون خواهرم .. من كار دارم .. گفت نترس هتل امشب ميهمان ما ... !!  تازه دوزاري ام افتاد كه اين خانم ها ريگي تو كفش دارن .. من احمق تا اون لحظه هرگز فكر بدي در مورد شخصيت ان ها نكردم .. به همين جهت اين بار با ناراحتي گفتم ممنون از لطف شما .. و سپس در اولين چهارراه از ان ها جدا شدم ...

گشت و گذار همراه با خريد در شهر ........

فقط متوجه شدم ان ها به اتفاق قراره اول به ايل گلي رفته و سپس به هنل برگردند ... خيلي زود آن ها رو فراموش كرده  و براي خودم در شهر كمي قدم زدم .. بعد از ساعاتي كه خسته شدم ، براي خريد آجيل و مخلفات راهي فروشگاه تواضع شده تا بعدش به ترمينال بروم ... بعد از اين كه خريد هايم رو انجام دادم .. در كنار خيابان منتظر تاكسي بودم كه ديدم يك آقايي جلو آمده و بعد از سلام و عليك گرم از من پرسيد ... شما آقاي بهروز مدرسي هستي ... ؟  با ترديد نگاهش كرده و پاسخ دادم بله .. گفت قربان من الان از پايگاه مي آيم .. اون جا شاهد بودم كه گروه ضربت پايگاه سراغ شما رو از كروي هواپيما مي گرفتند  .. !!  تعجب كرده و با خود فكر كردم چه اتفاقي افتاده كه آن ها سراغ من رو گرفته اند ..؟ خلاصه در يك لحظه سلول هاي خاكستري مغزم رو به كار انداخته و هي با خودم كلنجار رفته و تمام كارهايي كه از صبح تا عصر انجام داده بودم رو مرور كردم .. به نكته مشكوكي بر نخوردم . فكر كردم حتمآ در مورد اشكال موتور مي خواهند موآخذه ام كنند .. !!

حكايت برداشتن چوب و فرار گربه دزده .... !!

اون موقع جو نيروي هوايي طوري بود كه هيچ كس به ديگري اطمينان نداشت .. آخه وضعيت سياسي مملكت به خاطر ترور هاي ناجوانمردانه منافقين نا امن شده بود .. فرار بعضي از خلبان ها به خارج هم قوز بالا قوز شده و يك بي اعتمادي كلي رو رقم زده بود ... به همين دليل كافي بود نام نهاد هايي چون عقيدتي سياسي .. يا حفاظت اطلاعات .. يا گروه ضربت مي آمد .. آدم واقعآ مي ترسيد .. و با وجودي كه جرم يا خلافي مرتكب نشده .. باز هم ابهت نام آقايون همه رو مي ترساند .. من به ديگران كاري ندارم .. خودم همين جوري الكي مي ترسيدم .. همون ترسي كه از شهرباني و كلانتري ها داشتم .. و با وجودي كه در نيروي هوايي خدمت مي كردم ، جرآت عبور از مقابل كلانتري ها رو نداشتم .. !! به همين دليل بعد از بيان اين كه گروه ضربت سراغ من رو گرفته اند ، بد جوري حالم گرفته شد و علي رغمي كه اطمينان داشتم جرمي مرتكب تشده ام ، باز هم حالم گرفته شده بود .. اين بود تصميم گرفتم سفر با اتوبوس رو كنسل كرده و با بقيه كرو برگردم ...

بازگشت به ميهمانسراي پايگاه ....

خدا روح مرحوم شمشيري رو شاد كنه .. يادمه او براي تنظيم زاويه ملخ در پرواز همراه ما اومده بود .. انسان بسيار مومن و بي آزاري بود .. فقط اتاق او يك نفره  در اتاق بود .. سريع  نزد سرباز ميهمان سرا رفته و به او گفتم اسم من رو هم به اتاق جناب شمشيري پور اضافه كنه ... بچه ها اغلب خوابيده بودند .. از مرحوم شمشيري پرسيدم نمي دوني گروه ضربت با من چه كار داشت .. !؟‌ او خيلي اهسته گفت .. مي دوني من به مسايلي كه به من مربوط نباشه دخالت نمي كنم ... سريع لباس پرواز رو از تنم بيرون آورده و از زور ناراحتي و غصه  روي  تخت ديگري در اتاق شمشيري پور دراز كشيدم .. بعد از گذشت ساعاتي بچه ها بيدار شده و براي صرف شام يك ديگر رو صدا مي كردند .. آن ها با ديدن من متعجب شده و پرسيدند .. نرفتي تهران ... ؟ گفتم نه بابا شوخي كردم .. رفتم شهر آجيل بخرم .. اصلآ صلاح ندونستم در مورد گروه ضربت از ان ها سوال كنم .. لذا به اتفاق دسته جمعي رفتيم رستوران پايگاه و جاي شما خالي حسابي شام خورديم ...

دستگيري بنده توسط گروه ضربت پايگاه ........... !!

من بقدري افكارم پريشان بود كه صبر نكردم با بقيه رستوران پايگاه رو ترك كنم .. به همين دليل يواشكي به بهانه كشيدن سيگار از سالن بيرون زده و يواش يواش به سمت ميهمانسرا قدم مي زدم .. ناگهان صداي ترمز شديد ماشيني رو پشت سرم شنيدم .. وقتي عقب برگشتم چند تا از برادران لباس شخصي رو ديدم كه  با عصبانيت بازويم رو گرفته و سوال كردند .. مدرسي تو هستي .. گفتم بله .. مجال ندادند بپرسم موضوع چيه .. ؟  در يك چشم به هم زدن مثل پر كاهي من رو  داخل ماشين پژوي سفيد رنگي پرت كردند .. و با عجله گاز ماشين رو گرفته و راه افتادند ... بعد از دقايقي كه بر اعصابم تسلط پيدا كردم ، خطاب به ان ها گفتم .. شما به چه جرمي من رو دستگير كرديد ... ؟  يكي از ان ها كه جثه كوچك تري از بقيه داشت و معلوم بود دل پر خوني از من داره .. با لهجه آذري گفت ... اين جا تبريزه .. اين جا تبريزه ..و ما به هيچ كس اجازه نمي دهيم هر غلطي دلش مي خواهد بكنه ... !! گفتم مودب صحبت كن .. يعني چه هر غلطي مي كنه .. مگه من چه كار كردم .. ؟

ساختمان كميته پايگاه ....................

دقيقآ نمي دونم چند ساعتي رو اون جا گذروندم .. و هنوز نمي دونستم به چه دليل من رو بازداشت كرده اند .. !! فكر كنم نيمه هاي شب بود .. كه يك برادري كه معلوم بود حكم سرپرست ان ها رو داره سرو كله اش پيدا شد .. من رو نزد او بردند .. اولين چيزي كه پرسيد .. در مورد سبيل هاي من بود .. كه اين چه وضع سبيل گذاشتن است .. ؟ تهران چيزي به شما نمي گويند .. ؟ گفتم تهران به اعمال آدم كار دارند نه به ظاهر و سبيل هاي كسي .. گفت بلبل هم كه هستي .. !! گفتم شما بگو جريان چيه .. من قورباغه مي شوم .. گفت يعني نمي دوني چه دسته گلي به آب دادي .. ؟ گفتم نه از كجا بدونم .. ؟ در حالي كه بادي به گلو انداخته بود .. گفت مگه نمي دوني ما در آسمان ها هم مامور داريم ... ؟!!  شما از لحظه اي كه با آن خانم ها ارتباط برقرار كردي ، ما شما رو زير نظر داشتيم .. بعد الكي هواپيما رو مي خواباني و يه اتفاق خواهر ها مي روي هتل .. رستوران .. ايل گلي .. !!؟‌ ما قدم به قدم شما رو تعقيب مي كرديم .. فهميدم بلوف مي زنه .. تا گفت خانم ها ، دوزاري ام افتاد .. و از ته دل خوشحال شدم .. چون واقعآ هيچ رابطه اي با ان ها نداشته و جايي هم نرفتم ...

شبي كه همه هتل هاي تبريز جستجو شد .....

خلاصه بعد از كلي تهديد و ارعاب و تكرار جمله اين جا تبريز است .. چه خيال كرديد .. از من آدرس هتل خانم ها رو مي پرسيد .. هر چه مي گفتم به خدا به مقدسات دنيا سوگند من هيچ خبري ندارم .. مي گفتند ما خودمون ديديم كه با هم تاكسي گرفتيد .. ما خودمون شنيديم كه مي گفتي قصد داري با آن ها بروي تهران .. چي فكر كردي .. ؟!! اين جا تبريزه .. و ما جلوي منكرات رو مي گيريم .. و با هيچ مقامي هم تعارف نداريم .. گفتم اخه آقاي محترم .. من از كجا بدونم ان ها كجا رفتند .. ؟ ضمن اين كه من آن ها رو سوار اتوموبيل شخصي خودم كه نكردم .. سوار وسيله عمومي شديم .. كه همه نوع ادم ممكنه مسافر ان باشد .. اون وقت شما سراغ ان ها رو از من مي گيري .. ؟ يادمه همون شب دستور دادند تمام هتل هاي شهر رو بگردند .. و ظاهرآ در نهايت آن ها رو نزديكي هاي صبح پيدا كرده بودند .. و صبح بود كه از صداي خانم ها فهميدم آن ها رو دستگير كرده اند ...

روز بعد ساختمان كميته ......

با وجودي كه آن ها اعتراف كرده بودند كه همراه من نبوده اند .. ولي آن ها دلشون نمي خواست من رو رها كنند .. و هي بهانه مي آوردند .. همان جا متوجه شدم آن افسر لاغري كه با ان ها دستگير شده بود ، طفلك معتاد بوده و مرتب قرص مي خورد .. بعد از ساعت هاي متوالي بازجويي از ان ها ، مشخص شد يكي از خانم ها پرستار بيمارستان پايگاه شاهرخي بوده ... و ديگري هم مشخص شد كه چه كاره است .. ولي متآسفانه يادم نمي آيد ... آن ها با وجودي كه هر سه اعتراف كرده بودند من با آن ها نبوده و نه به شاهگلي رفته و نه در رستوران با ان ها بودم و نه به هتل آن ها پاي گذاشته بودم  ، اما به دليل شوخي هاي من با همكاران و سوار شدن به تاكسي و شايد هم به خاطر نوع سبيل هايم .. دوست نداشتند رهايم كنند .. و به قول خودشون مي خواستند به من بفهمانند آن جا تبريز است .. بنده خدا ها فكر مي كردند من مي گويم آن جا كرمانشاه است !! به همين دليل هي مرتب بهانه آورده و دليل سوار شدن به تاكسي رو سوال مي كردند ... !!

يا تعهد بده يا برو زندان .... !!

چندي پيش تلويزيون فيلمي رو نشون مي داد كه در كلانتري پسري كه قرار بود با نامزدش ازدواج كنه ، گير داده بودند كه تعهد بده تا هرگز با دختره مورد نظرش صحبت نكنه .. !!  و او هي فرياد مي زد بابا ما مي خواهيم به عقد هم در بياييم .. كه با مشاهده ان بازجويي ياد اين خاطره افتادم ... ان ها اصرار داشتند كه من تعهد بدهم هرگز ديگه با خانم ها در هواپيما صحبت نمي كنم ... تعهد بدهم با ان ها پارك يا رستوران نروم .. تعهد بدهم .. و براي من خيلي زور داشت گناهي كه نكردم الكي تعهد بدهم .. آن ها مي گفتند ما شما رو اين جا نگاه مي داريم .. تا بدوني تبريز با جاهاي ديگر فرق داره .. بايد بدوني ما همه رو زير نظر داشته و اجازه تخلف رو نمي دهيم ... از طرفي مطلع شدم يك فروند هواپيما هم از تهران راهي تبريز شده است .. نمي دونم كه عاقبت تعهد دادم يا خير .. ؟ ولي فكر مي كنم فرمي رو امضاء كرده تا از شر آن ها خلاص شوم .. بعد ها شنيدم آن افسر رو  كه اعتياد هم داشته بود باز خريد كرده اند .. پرستاره  هم از نيروي هوايي اخراج شده است .. ولي نفر دوم خانم ها رو يادم نيست چه بلايي به سرش اوردند .. و آخر عاقبت اش چي شد .. آن چه مسلم است آن ها سابقه و كارنامه خوبي نداشتند و به همين دليل نيروي هوايي عذر ان ها رو خواست ... بعد ها هر گاه گذرم به تبريز مي افتاد ، ياد آن خاطره كذايي دستگيري ام مي افتادم .. البته بگم .. فقط در همين يك مورد حالم گرفته شد .. ولي در ساير پرواز هايي كه به اين شهر داشتم واقعآ خوش مي گذشت ..

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۶:۳۰ دقيقه بامداد بيست و دوم شهريور ۱۳۸۷ پايان يافت .

            ايام به كام   


jg5s9oauwain7ocjuu5q.jpgdn1ob5egfaosz0bhalvq.jpg8k136dxzs1ppvewsslb2.jpg

پایگاه تخصصی هوانوردی

http://www.asemoon.org/

 سایت جامع خلبان

http://www.khalaban.tk/

http://airtoair.blogfa.com/

پایگاه هشتم شکاری

  6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

  Korean Golden Eagle:

The T-50 Golden Eagle is an early 21st century Korean-American supersonic trainer. It is developed by Korean Aerospace Industries in conjunction with Lockheed Martin . .The T/A-50 program is the replacement for a variety of trainer and light attack aircraft. This includes the T-38 and F-5B in training and the CAS Cessna A-37B; in service with the South Korean Air Force. The program was origially intended to develop an indigenous trainer aircraft capable of supersonic flight in order to train and prepare pilots for the KF-16s. The T-50 makes South Korea the 12th nation to produce a complete jet fighter aircraft.The T-50 is equipped with a Honeywell H-764G embedded global positioning/inertial navigation systems and HG9550 radar altimeter. The A-50 variant uses APG-67 radar from Lockheed Martin. The aircraft is the first trainer to feature the digital fly by wire control interface (triple redundant). The aircraft can carry up to two pilots, and the high-mounted canopy and the tandem seating allow the pilots superior visibility, vital to successful lock-on of enemy targets. The cockpit holds the On Board Oxygen Generating System.The altitude limit is 14630 m, and the airframe is designed to last 8,000 hours of service. There are seven internal fuel tanks with capacity of 2,655 litres, five in the fuselage and two in the wings. An additional 1,710 litres of fuel can be carried in the three external fuel tanks.The T-50 Golden Eagle uses a single General Electric F404 turbofan engine with Full Authority Digital Engine Control(FADEC). The engine consists of three-staged fans, seven axial stage arrangement, and an afterburner. The aircraft can supercruise at the speed of Mach 1.05, and with maximum 78.7 KN of thrust with the afterburner, and has a maximum speed of Mach 1.4 and range is 1851 km.

Armament:Vulkan gun,Rockets,Sidewinder and maverick missiles,Bombs .

Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

 Picbaran

ترجمه فارسی:

عقاب طلایی کره:

تی-50(عقاب طلایی ) جنگنده آموزشی کره ای-آمریکایی اوایل قرن 21 میباشد که توسط صنایع هوایی کره با همکاری شرکت "لاکهید مارتین" ساخته شده است.تی/آ-50 جایگزینی برای چند نمونه هواپیماهای آموزشی و تهاجمی سبک میباشد که شامل تی-38 و اف-5 بی و سسنا آ-37بی بعنوان نمونه های آموزشی و در حال خدمت در نیروی هوایی کره جنوبی میباشند.در اصل این برنامه قصد تولید هواپیمای آموزشی بومی قادر به پرواز در فراتر از سرعت صوت برای آموزش و آماده سازی خلبانان اف-16 بود.با ساخت تی-50 کره جنوبی دوازدهمین کشوری میشود که یک جت جنگنده کامل را ساخته است.تی-50 با یک رادار "هانی ول" و سیستم ناوبری جی پی اس و اینرسیایی و یک رادار ارتفاع سنج مجهز شده است.نمونه آ-50 از رادار "آپی جی -67" لاکهید مارتین استفاده میکند و نخستین هواپیمای آموزشی است که از سیستم رابط دیجیتالی پرواز با سیم جهت کنترل استفاده میکند.هواپیما قادر به حمل دو خلبان است و کابین آن که در ارتفاع بالایی قرار گرفته و صندلیهای پشت سر هم آن به خلبان توانایی برتری در دید را میدهد که موضوعی حیاتی برای پیدا کردن اهداف دشمن میباشد.کابین همچنین سیستم تولید اکسیژن را نیز در بر دارد.حد ارتفاع 14630 متر بوده و بدنه برای 8000 ساعت پرواز طراحی شده است.تعداد هفت تانک سوخت با گنجایش 2655 لیتر که پنج عدد از آنها داخل بدنه و دو تا در بالها قرار دارند در این هواپیما موجود است و مقدار 1710 لیتر سوخت اضافی نیز در سه تانک خارجی دیگر قابل حمل میباشد.تی-50 از یک موتور جنرال الکتریک اف-404 توربوفن با کنترل تمام دیجیتالی استفا ده میکند.موتور دارای فنهای سه قسمتی و یک پس سوز میباشد.هواپیما قادر به پرواز در سرعتهای 1.05 ماخ بوده و حداکثر کشش موتور با پس سوز 78.7 کیلونیوتن و حداکثر سرعت 1.4 ماخ میباشد و برد آن 1851 کیلومتر میباشد.

تسلیحات:توپ ولکان/راکت/موشکهای سایدوایندر و ماوریک و انواع بمب.

منبع:ویکیپدیا گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

 jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .          

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا ) 


 به همت : دامون

لطفآ اشعار خودتان را به آدرس ذیل ارسال فرمایید :

damoon.psd@gmail.com

برای مشاهده اشعار قبلي لطفآ  اینجا  رو کلیک فرمایید

این پست : عشق پرواز


 بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 

تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

 ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yhoo.co.uk

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

1ماهه :  سايت ۵۰۰۰۰  تومان  / وبلاگ ۱۵۰۰۰  تومان 
 براي هر پست  : سايت ۱۵۰۰۰ تومان  / وبلاگ ۵۰۰۰ تومان

طراحي تبايغات  : ثابت ۵۰۰۰ تومان / متحرك ۱۰۰۰۰ تومان

9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .  


جسارت در اوج

ابهام در دوره آموزشي جورج بوش 

خشم ژنرال ، تبعيد خلبان

به خاطر سعیده .....

ماجرای گردن کلفتی های عوض آقا .... !!

چگونه آمریکایی ها رو به منحرف کردیم !!

ماجرای نجیب خانه و رند بازی همکار .... !!

و ......

 

- تعداد بازديد
  • 8192
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35