درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجرای ننه علی و هواپیما ... !

انتهاي باند فرودگاه مشهد ... !!

h29ov3591pntgujhpydf.jpg

 ترس و وحشت از شليك خودي ها تبديل به كابوس براي ما شده بود ! در همون ايستگاه مشهد يك ماشين " وي آر سي سي " بود كه كنار ساختمان عمليات هميشه پارك بود . يك درجه دار به اتفاق يك سرباز وظيفه مسئوليت اعلام پرواز هاي ما رو به سايت هاي اطراف به عهده داشتند .. يه تلفن هندلي قديمي هم توي ماشين وجود داشت ، كه به محض اين كه ما مي خواستيم استارت بزنيم .. بيچاره سربازه هي هندل مي زد .. و با هزار زحمت با كد و رمز و ايماء و اشاره به توپچي هاي پدافند مشخصات ما رو مي داد .. ولي همين كه مي خواستيم اوج بگيريم ، از دامنه كوه گاهي وقت ها آتش بود كه سمت ما مي امد !! و هر وقت به اون درجه دار و يا سرباز اعتراض مي كرديم .. با خنده مي گفتند سايت امامقلي گاهي صدا ها رو خوب نمي گيره !!

 y9vfvhgnugnuki83sw29.jpg

2moam54hmol5qr99728s.gif

707mtphzkorvj5hd0bos.jpg

انتهاي باند فرودگاه مشهد .. !!

nlx8ak7i6dged57jd1yh.jpg

 ihss9tr9zi9efmcstko6.jpg

 ماجرای بوسه و اشگ ننه علی پاي پله هواپيماي سي - ۱۳۰ در دوران جنگ  واقعیتی است که هر گاه یاد این ماجرا می افتم موهای تنم سیخ شده و اشگ امانم نمی دهد ... شاید باور نکنید خیلی وقت است تصمیم داشتم این خاطره رو بنویسم .. اما از ترس این که قادر نباشم همه ان حس و حالي كه آن روز با ديدن ننه علي و اعمالي كه انجام داد رو به خوبي تشريح كنم ، هر بار پشيمون شده و به سراغ خاطره ديگري مي رفتم ... بله دوستان ماجرايي كه آن روز در انتهاي باند مشهد شاهدش بودم ، تا پايان عمر هرگز فراموش نمي كنم .. اعتراف مي كنم من ان روز خداي را اون جا ديدم ... انسان در دوران عمر خود گاهي با صحنه هايي مواجه مي شه كه براي لحظاتي فراموش مي كنه  كي هست . كجا ايستاده و چه مي كند !؟‌ شايد باور نكنيد اين ماجرا اغلب جلوي ديدگانم مي آيد و با ياد آوري آن حس عجيبي مي يابم .. و باورم مي شه كه خداوند از روح خود به كالبد انسان دميد ...

يك روز خواننده محترمي در كامنت خود برام نوشت .. خيلي ها با شما بازنشسته شده اند .. يا خيلي از همكارانت رو مي شناسي .. فكر مي كني كدوم يك مثل شما اين همه طرفدار داشته باشند !؟ راستش اون روز به عمق ايم كلام زياد پي نبردم .. اما در اين چند روزه از نزديك اين پشتيباني و سيل محبت هاي يارانم رو ديدم . از صميم قلب خدا رو شكر كردم .. كه اگه از مال دنيا و ثروت اش چيزي به من نداده ، اما در عوض ياران باوفايي رو هديه داده كه يه دنيا ارزش داره . در ماجراي اخير اگر چه من اشتباه كرده و با نگارش مشكلي كه برام پيش آمده بود ، شما عزيزان رو ناراحت كردم . اما حمايت بي دريغ يكايك شما ياران همدل و صميمي واقعآ شرمنده ام كرد .. من دست همه شما بزرگواران رو مي بوسم . من مديون مهر و محبت همه خوانندگانم هستم . و در اين ماه و روزهاي عزيز و مبارك از درگاه احديت مي خواهم هميشه سلامت و تندرست باشيد .. آمين

اگه بگم يه روز زبونم لال ... هفت قدم سوي قبله ... سايت فيلتر بشه من دق مي كنم ... شايد بگيد داره خودشو لوس مي كنه ... !! ولي دوستان باور تون مي شه دو روز پيش كه يك اشكال در سرور پيش امده بود و آن پيغام لعنتي .. "‌دسترسي به سايت امكان پذير نيست !‌ " چه حال و روزي پيدا كردم !!؟ هميشه با خودم فكر مي كردم اگه يه روز اين اتفاق بيفته .. چه حالي پيدا مي كنم ؟ مي دونستم حكم انساني رو پيدا خواهم كرد كه از هستي ساقط شده است .. اما هرگز تصورش رو نمي كردم كه اين همه وابسته به نفس گرم شما باشم .. ديگه به قول دوستان بايد كمي حواس ام رو جمع كرده و دنبال مسايل بو دار نروم .. به من چه فلان آقا به مردم توهين مي كنه .. !! بهتره بچسبم به همين خاطرات پروازي ام . پرواز به مناطق جنگي هر روزش برام خاطره بود .. و مي دنم تا روزي كه زنده ام اگه همه اون ها رو بنويسم ، باز سوژه است .. تا خدا چه خواهد ...
 

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

www.eforosh.com/flight

محل درج اگهی های شما

محل درج اگهی های شما


 08tumenn9br7jc8wt68s.jpg

آغاز جنگ ايران و عراق ....  

هيچ گاه خاطره نخستين روز جنگ رو فراموش نمي كنم .. اگر چه بار ها نوشته ام ، اما دلم مي خواد يك بار ديگه اون وضعيت و شرايط بحراني رو شرح دهم ... ساعت دو بعد از ظهر آخرين روز شهريور ۵۹ بود . شب قبل از جنگ شيفت شب بودم .. به همين دليل اون روز استراحت ام بود . با عجله خودم رو به خونه رسوندم تا اخبار ساعت ۱۴۰۰ تلويزيون رو گوش بدم .. كلي بار و بنديل هم خريد كرده بودم .. همين كه جلوي بالكن مشرف به باند فرودگاه رسيدم و از همسرم كمك خواستم وسايل رو از دستم بگيره .. ناگهان صداي غرش هواپيماي شكاري رو كه در ارتفاع پائين پرواز مي كرد رو شنيده و به سمت باند برگشتم .. در همان لحظه صداي چند انفجار عظيم رو شنيدم ..! به همسرم گفتم .. بفرما .. يادته در باره ديوار صوتي پرسيده بودي ..!؟‌ خب اين صداي ديوار صوتي بود .. اما چرا روي شهر ..!!؟‌ آخه شكاري ها مجاز نيستند حتي تخت گاز روي شهر پرواز كنند .. پس چرا اين يكي در ارتفاع پائين سعي كرد ديوار رو بشكنه خداي من .. اين انفجار ها پس چيه ؟

احتمال كودتا نيروي هوايي چي ها .... !!

مي گن عيسي همه رو به كيش خود پندارد ..! خب  اون موقع بد جوري عشق شاهنشاهي بودم .!!  آخه تازه انقلاب شده بود . و مدام فكر مي كردم شاه بر مي گرده ... يا زبونم لال طرفداراش در نيروي هوايي كودتا مي كنند ..!! براي همين وقتي انفجار ها بعد از پرواز ارتفاع پائين شكاري به وقوع پيوست گفتم يحتمل خلبانش اعلاميه ريخته است .. حالا كه دارم اعتراف به خطا مي كنم .. اجازه مي خوام از رويا هايم بگويم ... شب ها خواب مي ديدم شاه برگشته و توي فرودگاه و پايگاه ما ، بلند گو هاي قوي نصب كرده اند و در حالي كه خانم گوگوش آهنگ " من آمده ام .. "‌ رو با قر و اطوار مي خونه شاه با لبخند از هواپيماش پياده مي شه و ... اصلآ فكرش رو هم نمي كردم كه جنگي به وقوع مي پيونده و مني كه دل خوشي از اين رژيم ندارم ، با انگيزه تر از هر چه ادم مومن و حزب الهي است ، شب روز داوطلبانه به مناطق جنگي پرواز خواهم كرد .. و آن قدر تخته گاز به جبهه ها مي رم كه چهار چرخ ام هوا  رفته و سكته قلبي بكنم !! اون هم نه يكي .. پس چند تا ؟ سه تا ..!!

يه حاشيه كوچك تا يادم نرفته .... !!

يادمه قبل از اين كه سكته كرده و از خط پرواز اوت شم .. يكي از اون پيشكسوت هاي خط پرواز سكته كرد خدا رحمت اش كنه آقاي فرخي فر .. از اون قديمي هايي بود كه با داكوتا سال ها پريده بود و با امدن سي - ۱۳۰ او جز اولين نفرات بود .. عمو فرخ وقتي سكته كرد ، يه روز كه همه برو بچه هاي خط پرواز دور هم جمع بودند ، طبق معمول نطق ام باز شده و سر به سر همكاران مي گذاشتم .. آخه اون موقع ها  خيلي شيطون بلا بودم ...!! يادمه يه ليست تهيه كرده و به ترتيب بد عنقي بچه ها ، اون ها رو به ترتيبي كه در آينده سكته خواهند كرد ، توي ليست نوشته بودم ..!! جالب اين كه همه با من  هم عقيده و هم نظر بودند .. به ترتيب از قديمي ها و بچه هاي داكوتا شروع كرده تا به همدوره هاي خودم رسيده بودم ! يكي از بچه ليست رو تصحيح كرده و اسم من رو از اون اواسط ليست خط زده و نفر آخر نوشت . و خطاب به من طوري كه همه بشنوند گفت ... فلاني باور داري  تو با اين روحيه بگو بخند و شادي كه داري جز اخرين نفرات اين جمع هستي كه سكته خواهي كرد  .. !؟ شايد باورتون نشه ، درست يكي دو هفته از اين شوخي نگذشته بود كه دومين فردي بودم كه سكته كردم !!

اولين شهيد جنگ .........

باز طبق معمول زدم جاده خاكي !! من حيام نمي شه .. آخر يك روز به خاطر اين حرف هاي مفت ، در و پيكر اين سايت رو به خاطر حرف هاي بي ارزش ام خواهند بست .. ديگه هر چه فرياد بزنم بابا .. شاه مرد و اون عشق هم با او مرد .. ولي كيه كه به حرف ام توجه كنه .. بگذريم . همون روز وقتي خودم رو با عجله به پايگاه رسوندم ، جماعت زيادي رو ديدم كه ان ها هم مثل من فكر كرده بودند !! و ريخته بودند توي رمپ پرواز تا جلوي كودتا رو بگيرند .. تا چشم كار مي كرد همه جور ادم ريخته بودند تو پايگاه .. آفرين به غيرت و شرف اين مردم .. اون جا بود كه فهميدم صدام نامرد به خاك كشورمون حمله كرده است .. ! همه جا دود و آتش بود .. يك سي - ۱۳۰ هم كه خلبانش با عجله قصد دور كردن از محيط رو داشت به دكل هاي آهنين كنار رمپ برخورد كرده و اتش گرفته بود ... اون جا بود كه فهميدم يكي از همكاران خيلي خوبمون به اسم دامغاني ، با اولين راكتي كه به رمپ پرواز انداخته شد ، مورد اصابت تركش واقع شده و تا شب دوام نياورده و شهيد شد .. روح اش شاد . چقدر جوون سربزير و مظلومي بود . يك هفته قبل با او پرواز چاه بهار رفته بودم .. واقعآ تعجب مي كنم چرا نامي از او به عنوان نخستين شهيد ياد نمي شود ؟ چرا در طول سال هاي جنگ يادي ازش نكردند ... !؟‌

طرح گسترش مشهد ............

ظاهرآ آقايون ستاد نشين از قبل فكر اين موضوع رو كرده بودند كه اگه روزي روزگاري ديوانه اي به سرش زد  تا به پايگاه ما حمله كنه ، براي مصون ماندن اين طفلكي هاي زبون بسته ( منظورم همين سي - ۱۳۰ هاي دوست داشتني من است ) بايد اون ها رو از منطقه دور نگاه داشت .. و چه جايي بهتر از مشهد !؟ هم زير سايه حضرت رضا ع هستند . هم اين كه با تكنولوژي فعلي هيچ شكاري عراقي قادر نيست اين همه راه رو بكوبه بياد و آسيبي به قارقارك ها برسونه .. ( البته بگم ما در طرح حمله به اچ - ۳ دقيقآ همين مسافت رو به قول محمد صالح اعلاء نازنين ، تاختيم و پايگاه عراقي ها رو منهدم كرديم ! ) به هر حال همون روز دنبال چند تا داوطلب مي گشتند تا مردونگي كرده و قارقارك هاي اضافي رو به مشهد منتقل كنند ... خب اون موقع من تنها دخترم بهاره رو داشتم .. و مي دونستم همسرم آن قدر دست و پا داره خودش و دخترم رو محافظت كنه .. اينه كه اولين نفر من داوطلب شدم به سمت مشهد پرواز كنم .. ولي نمي دونم چي شد كه ماموريت طرح گسترش ما به روز بعد موكول شد . و با دميده شدن خورشيد همراه شكاري هايي كه به سمت عراق مي تاختند ، ما هم چند فروندي بوديم كه به جاي امن مي رفتيم .. تا از ان جا ماموريت هاي جنگي مون رو ادامه دهيم ..

اختصاص ميهمانسراي ويژه به كروي پروازي ........

تا قبل از اين كه جنگي صورت بگيره .. تو پايگاه هوايي مشهد ، يك ميهمانسراي دو طبقه درجه يك بود كه ويژه اسكان  افراد مهم بود ..  اولين كاري كه كردند اوجا  واگذار به كروي پروازي سي - ۱۳۰ شد . طبقه اول يك لابي بزرگ مبله داشت .. كه شب ها همه اون جا مي نشستيم و به تلويزيون نگاه مي كرديم .. صبح ها هم اول وقت راهي مناطق جنگي مي شديم .. هر چه دم دستشون مي امد ، بار ما كرده و به جبهه مي فرستادند .. از توپ هاي زمان رضا شاه كه دهانه ان تار عنكبوت بسته بود ، تا تجهيزات مدرن !! خلاصه هر روز يه ماموريتي رو انجام مي داديم .. بدون اين كه بدونيم زن و بچه هاي ما زنده اند يا نه !!؟ و واقعآ تا ۹ روز اول جنگ نه اون ها مي دونستند من كجا مي پرم ؟ . نه من اطلاع از وضعيت خانواده ام داشتم .. تا اين كه شانسي يك پرواز به تهران خورد ، چون دلم براي بهاره يك ذره شده بود ، زرنگي كرده و يه توك پا در تهران نشستيم .. !!

شلوغي بيش از حد پايگاه مشهد ....

فكر مي كنم در روزگاري كه پايگاه مشهد رو ساخته بودند ، اصلآ فكرش رو نمي كردند كه ممكنه روزي اين جا تبديل به يكي از فعال ترين پايگاه هاي هوايي كشور بشه ... البته جمله ام رو تصحيح كنم .. مشهد پايگاه نبود.. بلكه ايستگاه هوايي بود .. كه بچه هاي دلاور پدافند در ان خدمت مي كردند .. با اكتيو شدن اين پايگاه ، ديگه  حكم خونه خاله رو براي سي - ۱۳۰ پيدا كرده بود .. هر جا نگاه مي كردي يك هركولس با اقتدار پارك شده بود .. باور كنيد صبح هاي زود كه ماشين مي امد دنبالمون تا به پاي هواپيما بريم .. همين كه چشمم به انبوه اين غول هاي فلزي مي افتاد ، احساس غرور مي كردم .. و با افتخار از زمين كنده شده و به اوج آسمون ها پر مي كشيديم .. شايد باورتون نشه .. هر وقت به سوي يكي از مناطق جنگي مي رفتيم .. اصلآ اميد مراجعت نداشتم .. !! و من خوشحال بودم كه اگه قسمت بشه موشكي چيزي به ما تو هوا بخوره .. بهترين و راحت ترين مرگ سراغمون امده و بدون اين كه حتي متوجه شويم تو آسمون پودر خواهيم شد !! خب مثل اين كه قسمت نبود شهيد بشم .. ولي شايد باورتون نشه اون قدر كه از خودي ها مي ترسيديم از صداميان وحشت نداشتيم

رابطه سايت امامقلي ، با شوهر ننه من ..... !!‌

بله همان طور كه عرض كردم ترس و وحشت از شليك خودي ها تبديل به كابوس براي ما شده بود ! در همون ايستگاه مشهد يك ماشين " وي آر سي سي " بود كه كنار ساختمان عمليات هميشه پارك بود . يك درجه دار به اتفاق يك سرباز وظيفه مسئوليت اعلام پرواز هاي ما رو به سايت هاي اطراف به عهده داشتند .. يه تلفن هندلي قديمي هم توي ماشين وجود داشت ، كه به محض اين كه ما مي خواستيم استارت بزنيم .. بيچاره سربازه هي هندل مي زد .. و با هزار زحمت با كد و رمز و ايماء و اشاره به توپچي هاي پدافند مشخصات ما رو مي داد .. ولي همين كه مي خواستيم اوج بگيريم ، از دامنه كوه گاهي وقت ها آتش بود كه سمت ما مي امد !! و هر وقت به اون درجه دار و يا سرباز اعتراض مي كرديم .. با خنده مي گفتند سايت امامقلي گاهي صدا ها رو خوب نمي گيره !! به همين دليل هميشه چشمم به اين كوه بود تا از سوي شوهر ننه ام ( ببخشيد پدافند خودي ) آسيبي به ما نرسه .. ولي از شوخي گذشته طفلك پدافندي ها خيلي زحمت مي كشيدند و توي سرما و گرما از حريم كشور ما مراقبت مي كردند .. ولي خب گاهي هم اشتباهي بچه هاي ما رو بهشت مي فرستادند .. !!

ورود جامبو جت به ايستگاه مشهد .......

درد سرتون ندم .. كم كم آوازه خونه خاله به بر و بچه هاي جامبو جت رسيده و ان ها هم تصميم گرفتند يه سري به مشهد بزنند .. به همين دليل يه روز صبح كه چشممون رو از خواب باز كرديم .. ديديم اي دل غافل .. يه ۷۴۷ بزرگ تو رمپ پرواز ما جا خوش كرده است .. به همين دليل مجبور شده بودند سه چهار تا سي - ۱۳۰ رو جا به جا كنند ، تا اين غول بي شاخ و دم جاي بگيره .. خب طبيعي بود جا براي پارك كم بياورند .. ولي ايراني جماعت فكرش خوب كار مي كنه .. و هيچ گاه خداي ناكرده كم نمي آوره ... ! به همين دليل با آمدن جامبو جت پايگاه يكم .. تعدادي از هواپيماهايي كه خراب بوده و قادر به پرواز نبودند رو بردند انتهاي باند و در گوشه كنار ها جاش دادند ... اگه به باند فرودگاه مشهد توجه كرده باشيد ، گلو گاه هايي در گوشه و كنار باند تعبيه شده است .. مخصوصآ در قسمت راست انتهايي باند يكي دو تا از اين محل ها كه مث پاركينگ خصوصي بود ، وجود داشت .. و خاطره اي كه قصد تعريف آن رو دارم مربوط به حضور يك هواپيما در اين محل بود ...

چمنزار انتهاي باند .....

نمي دونم الان هم در انتهاي باند فرودگاه مشهد آن چمنزار وجود داره يا خشك شده است .. ؟ شما به محض اين كه از سمت شهر قصد اپروچ به باند رو داشتي ، بعد از عبور از فراز گيت دژباني كه دقيقآ انتهاي خيابان نخريسي واقع شده است ، يك باغ سر سبز رو هم قبل از آغاز باند مي ديدي .. عجب باغي بود . من يكي دو بار به ان سر زده بودم .. همچنين در بخش انتهايي باند ، همان طور كه عرض كردم چمنزاري وجود داشت كه روستاييان در آن گله هاي كوچك گوسفند و بز را مي چراندند .. و حتمآ توجيه هم شده بودند كه يه وقت غافل نشوند تا خداي ناكرده بزي ... گوسفندي .. بزغاله اي حوس چرخيدن در باند رو كرده و سر از محل نشستن هواپيماها در بیاورد .. ! اين رو هم اضافه كنم از اون جايي كه اگه يه مدتي هواپيما همين جوري يه جا توقف كنه .. به دليل وزن سنگين اش ، لاستيك هاي ان خورده شده و خواهند پوسيد .. به همين دليل قبل از هر پانزده روز در برنامه مي گذاشتند كه آن هواپيما يك مقدار جا به جا بشه ... و ما مي رفتيم استارت زده و عقب جلو مي كرديم .. يادش بخير يك بار با جناب مقداد پور ( خلباني كه به خاطر ادرار نظم پايگاه رو به هم ريخت .. ) با هم اين كار رو كرديم .. صداي برج در امد . فكر كرد قصد پرواز بدون اجازه  داريم .. !! هول شد و گفت چه كار مي كنيد !!؟‌

ديدار با يك روستايي ساده  ................

 در یکی از همین روزها که قصد اشتم به انتهای باند رفته و هواپیمای زبون بسته رو عقب جلو کنم ، ناگهان چشمم به تعدادي گوسفند افتاد كه در همون نزديكي ها ولو بودند .. من اهميت نداده و مشغول بررسي اطراف هواپيما شدم .. در همين هنگام صدايي توجه من رو به خود جلب كرد ...! اصلآ در ان محل دور افتاده انتظار هيچ صدايي رو نداشتم ... وقتي برگشتم پير مرد روستايي رو ديدم كه ظاهرآ صاحب گله كوچك گوسفند بود .. شايد هم چوپان بود . او وقتي من رو ديد ، با همان لحن مهربان اغلب روستاييان و با لهجه غليظ مشهدي سلام كرده و بالافاصله گفت ... آقا جان شما با اين طيارهاتون كجاها مي ريد .. !؟‌ و من با همان لهجه مشهدي گفتم ... بابا جان خسته نباشي .. ما همه جا مي رويم .. او بعد از كمي مكث پرسيد ... جبهه هم مي رويد .. و من در پاسخ اش خيلي عادي گفتم .. بله پدر جان .. اغلب به جبهه مي رويم .. اما هنوز كلام من تمام نشده بود كه پيرمرد روستايي ، خود رو به پله كان هواپيما رسانده كه به سمت بيرون باز شده بود ... وي در حالي كه پله  را محكم در آغوش گرفته بود ، با لهجه روستايي اش در حالي كه ناله سر داده بود .. عين ( بلا تشويش ) يك امامزاده مي بوسيد و در حالي كه اشك مي ريخت آواز حزن انگيزي رو زمزمه مي كرد ..

لحظات ناب عرفاني ..........

 صداي آواز توآم با ناله هاي جانسوز ، بد جوري روي من تآثير گذاشته بود .. پير مرد انگار در دنياي ديگري سير مي كرد .. هي مرتب خودش رو خطاب قرار داده و مرتب مي گفت ... بابا علي نمردي و طياره جبهه رو زيارت كردي ... اللهي من قربون قدوم همه رزمندگانمون بشم .. باور كنيد پله هواپيما از اشگ پير مرد خيس شده بود .. او بيش از پانزده دقيقه گوشه به گوشه پله رو بوسيده و آواز حزن انگيزاش كه بيشتر شبيه لالايي محلي بود ، خيلي غمناك مي خواند .. بقدري اين صحنه عرفاني در ان محل دور افتاده و ساكت روي من تآثير گذاشته بود كه براي دقايقي نمي دونستم كجا هستم .. اشگ هاي من هم از اين برخورد مرد روستايي سرازير شده بود .. باور كنيد هيچ گونه نمي توانم احساسات خودم رو در اون لحظه عنوان كنم .. پيرمرد با تمام وجود گريه مي كرد .. صداي جيرجيرك ها كه با گام نهادن گوسفندان بر روي چمنزار ها گاهي قطع و وصل مي شد ، به اين صحنه درام ، جلوه موسيقيايي داده بود .. خيلي خودم رو سبك احساس مي كردم .. تا اين كه ...

تقاضاي پير مرد روستايي ......

بعد از گذشت دقايق طولاني ، پير مرد سر خودش رو بالا كرده و با همون لهجه گفت ... آقا جان .. شما تا كي اين جا هستي ؟‌گفتم چطور مگه .. گفت .. اگه به ننه علي بگم كه من طياره جبهه رو ديده و در آغوش گرفتم باور نمي كنه ... اون طفلكي هم خيلي دلش مي خواست طياره هايي كه شنيده بود از مشهد به جبهه مي روند رو ببينه ... مي دونم اين اخرين آرزوي ننه علي است .. اگه اجازه بدهيد ، خانه ما خيلي دور نيست .. من برم ننه علي رو خبر كنم ... البته اين رو بگم كه در حالي كه ناله مي كرد ، گاهي با همون ملودي لالايي گونه ، ننه علي رو صدا مي كرد .. و مدام مي گفت ننه علي كجايي كه ببيني بابا علي چه حالي داره ... ؟!! ننه علي كاش تو هم اين جا بودي .. يادمه اون روز خيلي كار داشتم .. قرار بود بعد از جا به جايي هواپيما ، به قوچان مي رفتم .. مي خواستم سري به پدرم بزنم .. اخه خيلي وقت بود فرصت نمي شد .. حجم پرواز ها بالا بود .. و مي ترسيدم شهيد شوم بدون اين كه از خانواده ام ديدار داشته باشم .. ولي به قدري غرق صحنه عرفاني بابا علي شده بودم ، كه بي اختيار گفتم .. برو پدر جان من اين جا منتظر هستم ...

ماجراي ننه علي و آه جگر سوز او ............ !!

دقيقآ نمي دونم چقدر طول كشيد تا پير مرد روستايي به روستاي مجاور رفته تا همسر پيرش رو خبر كنه ... ؟ فقط مي دونم تو كابين رفته و در آن سكوت عرفاني كه هر از گاهي با فرود هواپيمايي من رو به دنياي امروزي بر مي گرداند ، به فكر فرو رفته و به سادگي و صداقت روستاييان رشك مي ورزيدم .. در ان حالت هم ريزش اشگ رهايم نمي كرد ... تا اين كه ديدم پير زني خميده و ريز نقش در حالي كه گذشت زمان چين و چروك هاي زيادي بر چهره اش به يادگار گذاشته ، دوان دوان از لاي به لاي گندم زار و چمن هاي وحشي به سوي هواپيما با بابا علي راهي هستند .. از كابين پياده شدم تا به آن ها خوش امد بگويم .. ننه علي ابتدا دقايقي به سرتاپاي هواپيما خيره شد .. بعد در حالي كه به سينه اش مي كوبيد به سوي هواپيما گام برداشت .. پير زن زانو زده و سرش رو روي پله هواپيما گذاشته .. و بي امان گريه اش رو سر داد .. خداي من .. چه لحظاتي .. !! ناله جگر سوز پيرزن كه توآم با اشگ فراوان بود ، در سكوت بيابان انعكاس يافته بود .. او هم مانند بابا علي  تمام سطح پله هواپيما رو بوسيده و آواز محلي مي خواند .. و مرتب خدا رو شكر مي كرد ...

اهداي هديه اي جالب از سوي آن ها ....... !!

ديگه نفسي براي پير زن نمانده بود .. بعد از اين كه از جايش بلند شد .. بار ديگر نگاهي از روي عشق و علاقه به هواپيماي پارك شده انداخت .. و چند بار دولا شده و با بوسيدن زمين ، سجده شكر رو به جاي اورد .. در پايان بر روي همون پله نشسته و سپس از گردن اش كيسه اي چرمين قهوه اي رنگي رو بيرون اورده و در حالي كه دستش مي لرزيد خطاب به من گفت ... مه عزيزوم .. ( يعني بگير عزيزم ) قابل تو رو نداره .. عين ادم هاي مسخ شده كيسه رو كه هنوز گرماي بدن پيرزن در ان جاري بود گرفتم .. وقتي با تعجب و چشمان خيس نخ دور ان را باز كردم ، قالب هاي كوچك مكعب شكل به رنگ سفيد و شيري مشاهده كردم .. با لمس كردن ان نتونستم تشخيص دهم آن جنس چيست .. !!؟‌ آن ها با ديدن تعجب من توضيح دادند كه .. در روستاي ما خربزه هايي رشد مي كند كه در دنيا منحصر به فرد است ! او گفت چون اين خربزه ها خيلي شيرين هستند ، هيچ كس نمي تواند يك قاچ از آن را بخورد ! اهالي روستا آن ها رو بريده و خشك كرده و به عنوان قند از آن استفاده مي كنيم !!

يك پارانتز ديگه ......

 براي هر شخص در طول زندگي اش لحظاتي پيش مي آيد كه بد جوري او را دگرگون مي كند .. و براي لحظاتي آدم حس مي كنه در دنياي ديگري زندگي مي كنه .. حركات آن زوج پير روستايي يكي از آن لحظه هاي ناب براي من بود .. كه هيچ گاه حتي در زيارت خانه خدا هم كه دوبار بر حسب ماموريت مشرف شدم ، ان حالت عرفاني به من دست نداد .. ولي يادم مي آيد يك بار ديگه هم اين حالت روحاني و مقدس به سراغم امد .. كه خيلي احساس سبكي كردم .. قضيه از اين قراره كه در يك زمستان سرد از تهران با اتوبوس عازم قوچان شدم تا پدر پيرم رو ببينم .. اتوبوس نزديكي هاي صبح در حالي كه هوا هنوز تاريك بود سر جاده  مخل ورودي قوچان پياده ام كرد .. در ان صبح خيلي زود هيچ جنبنده اي مشاهده نمي شد .. پياده در سرماي جانسوز به سمت داخل شهر راه افتادم .. در ان سكوت حاكم بر اطراف ، هنوز به ميدان اصلي نرسيده بودم كه ناگهان صداي بانگ الله اكبر اذان صبح رو شنيدم .. ! بقدري آن صداي بلند كه از بلند گوي قوي شهر پخش مي شد بر من اثر مقدس گونه گذاشت .. كه احساس كردم مو هاي بدنم سيخ شده اند .. واي كه چه لحظه روحاني و عرفاني بود ..! واقعآ احساسي به من دست داد كه هرگز در عمر خود به آن حالت نرسيده بودم ..

 با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

این مطلب ساعت ۵ بامداد هیجدهم شهریور ماه ۱۳۸۷ پایان یافت .

  

       ايام به كام   


 o1l2byfszzjhkvmm3td6.jpgriz34y86xya09t6huti5.jpgxsf1ayrh3de7yaploka7.jpg

 

پایگاه تخصصی هوانوردی

http://www.asemoon.org/

 سایت جامع خلبان

http://www.khalaban.tk/

http://airtoair.blogfa.com/

پایگاه هشتم شکاری

 


 6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

ARJ21:

The ACAC ARJ21 Xiangfeng ( Flying Phoenix) is a twin-engined regional airliner, and is the first passenger jet to be developed and indigenously produced by the People Republic Of China. This program is supported by 19 major U.S. and European aerospace components suppliers, including General Electric (engine production) and Rockwell Collins (avionics production).The ARJ21 is a key project, led by the government-controlled ACAC consortium which began in March 2002 as part of China's "10th Five-Year plan". The maiden flight of the ARJ21 was planned to take place in 2005 with formal handing over of the aircraft for use 18 months afterwards; however, the design work was delayed and the final trial production stage didn't begin until June 2006. The first aircraft was rolled out on 21 December 2007 with plans for a maiden flight in March 2008, and the aircraft is expected to become available to buyers in September 2009. The ACAC consortium aims to manufacture 11 ARJ21s a year by 2010, and 50 per year by 2015.The ARJ21 will be built using tooling which was originally provided by the Mc Donell Douglass company for licence-production of the MD-90 in China. Consequently, it bears a strong resemblance to the DC-9 series of aircraft, with an identical cabin cross section, nose profile and tail.The wings with improve aerrodynamic performance, has been designed by Antonov.

Some Specifications:Capacity: 78-85 passengers, First class: 38 in seat pitch with 2+2 seating arrangement, Economy class: 32 in seat pitch with 3+2 seating arrangement, Length: 33.46 m,Cabin length: 18.426 m,Height: 8.44 m,Powerplant: 2× General Electric CF104-10A turbofan, 68.20 kN each, Cruise speed: 0.78 Mach,Range: 3,700km,Service ceiling: 11,900 m .

Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

ترجمه فارسی:

هواپیمای چینی "ارج21":

"ارج21" "زیانگ فنگ"(به زبان چینی سیمرغ پرنده) یک جت منطقه ای دو موتوره است که در ضمن نخستین جت مسافربری است که بصورت بومی در جمهوری خلق چین ساخته می شود.این برنامه توسط 19 شرکت معظم هوافضای آمریکایی و اروپایی پشتیبانی میشود که شامل "جنرال الکتریک"(ساخت موتورها) و "راکول کولینز"( تولید الکترونیک پروازی) نیز میباشند."ارج21" پروژه ای" کلیدی است که توسط کنسرسیومی دولتی هدایت میگردد و در مارس 2002 بعنوان بخشی از دهمین برنامه پنج ساله چین آغاز گردید.پرواز نخست این هواپیما قرار بود که در سال 2005 صورت گیرد و تحویل رسمی آن برای استفاده در 18 ماه بعد در نظر گرفته شده بود هر چند که کار طراحی با تاخیر مواجه گشت و تولید آزمایشی آن تا جون 2006 شروع نشد.نخستین هواپیما در 21 دسامبر 2007 پرده برداری شد و زمان اولین پرواز آن برای مارس 2008 و زمان در دسترس قرار گرفتن برای خریداران سپتامبر 2009 تعیین گردید.کنسرسیوم هدف تولید 11 نمونه تا سال 2020 و 50 نمونه در هرسال را تا سال 2015 در نظر دارد."ارج21" از قطعاتی استفاده میکند که در اصل توسط کمپانی "مک دانل داگلاس" و تحت لیسانس آن برای ساخت هواپیمای "ام دی-9" در چین ساخته میشود.در نتیجه این هواپیما شباهتهای زیادی به سری هواپیماهای "دی سی-9" دارد و برش مقطعی کابین-دم و دماغه کاملا شبیه آنها ست. بالها نیز با آیرودینامیک بهبود یافته توسط "آنتونوف" طراحی شده اند.

برخی خصوصیات:ظرفیت:85-78 مسافر/طول:33.46 متر/طول کابین:18.426 متر/ارتفاع:8.44 متر/موتور:دو موتور توربوفن جنرال الکتریک با کشش 68.2 کیلو نیوتن/سرعت کروز:0.78 ماخ/برد:3700 کیلومتر/ارتفاع پرواز:11900 متر.

منبع :ویکیپدیا گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


 jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .          

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )   


 به همت : دامون

لطفآ اشعار خودتان را به آدرس ذیل ارسال فرمایید :

damoon.psd@gmail.com

برای مشاهده اشعار قبلي لطفآ  اینجا  رو کلیک فرمایید


 بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 

تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

 ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yhoo.co.uk

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

1ماهه :  سايت ۵۰۰۰۰  تومان  / وبلاگ ۱۵۰۰۰  تومان 
 براي هر پست  : سايت ۱۵۰۰۰ تومان  / وبلاگ ۵۰۰۰ تومان

طراحي تبايغات  : ثابت ۵۰۰۰ تومان / متحرك ۱۰۰۰۰ تومان

9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .  

  

روزی که کمیته تبریز دستگیرم کرد !!

ابهام در دوره آموزشي جورج بوش 

خشم ژنرال ، تبعيد خلبان

و ......

 

تشكر ويژه

بدینوسیله از جناب دکتر امیر حسین آریا خواننده محترم وبلاگ  " دل نوشته های يك كهنه سرباز " به خاطر كامنت محبت آميزشون تشكر مي كنم . براي بنده بسي افتخار است كه انسان هاي فرهيخته اي چون آقاي دكتر آريا خواننده وبلاگ هستند .

از دوست عزيز جناب وطن خواه به خاطر ارسال تصاوير زيبا هواپيماي سي - ۱۳۰ تشكر مي كنم

پوزش از شما ...

اگه خاطرتون باشه ، بخش ادبيات پرواز به پيشنهاد دختر عزيزم خانم دامون راه اندازي شد . از ان جا كه بنده مسئوليت اين بخش را به ايشان واگذار كردم ، ظاهرآ به دليل مشكلات و خاص بودن بخش فوق ، با تآخير مواجه شديم . به طوري كه خانم دامون با اعلام اي ميل ، از همه خوانندگان خواهش كرد .. قطعات ادبي يا شعر يا هر متني كه در رابطه با پرواز باشد به آدرس ياد شده ارسال فرمايند .. اما گويا دوستان استقبال نكردند .. به هر حال ضمن پوزش از شما عزيزان ، اعلام مي كنم .. دو شماره تكراري انتشار يافته است .. و به حرمت زحمات خانم دامون آن را حذف نكردم .. اگه به هردليلي اين امر مشكل است ، با اعلام سركار خانم دامون نازنين حذف خواهد شد .

سخن آخر اين كه اگر پاسخ كامنت ها تآخير افتاد ، مطمئن باشيد در اولين فرصت پاسخ خواهم داد .. چون قراره سري به نوه هاي دوست داشتني ام بزنم .. و خب گاهي آن جا ماندگار شده و از شما دوستان دور مي افتم ..


 


سخنی با شما ...



- تعداد بازديد
  • 7580
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35