درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  عمليات محرمانه نجات زندانيان

پرواز محرمانه

g1mtctpaybtpzs45iiqd.jpg

به محض اين كه از زمين با سلام و صلوات بلند شديم ... هواپيماي بعدي هم با چند دقيقه تآخير پشت سر ما بلند شد ... وقتي چرخ ها رو جمع كرديم .. توسط يك برادري كه از ستاد نيروي هوايي آمده بود و تا آن لحظه هرگز نديده بوديم .. با گشودن در كيف چرمي خويش پاكت هاي لاك و مهر شده هر كدام از ما ها رو به دستمون داد ... نمي دونم به ورقه ماموريت چه عطري زده بودند كه به محض گشايش ، بوي معطري همه فضاي كابين رو فرا گرفت ... من به شوخي تو گوشي گفتم بچه ها شما هم اين بو رو حس مي كنيد .. وقتي پاسخ مثبت رو شنيدم گفتم اين بوي شهادت است .. خودم هم نمي دونستم چرا اين شوخي ها رو مي كنم .. !!

  67x4o701830ci1k3f7i4.jpg

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

y8dm246wiwxdwkuq9nbk.jpg

پرواز محرمانه بر فراز خاک عراق

z35ex8ehw0g8s74kgog0.jpg22fnof653t3sjfghir0p.jpg

 bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

اگه خاطر مبارك دوستان نازنين باشه .. در همون شرايطي كه زير فشار صاحبخانه و تخليه منزل بودم ، باز هم به موقع مطالب ام رو منتشر مي كردم .. ولي از وقتي به خانه جديد نقل و مكان كرده ام به دليل عدم برقراري اينترنت پرسرعت مشكلات فراواني با اين مسئله دارم به طوري كه بد جوري روي اعصابم تآثير منفي گذاشته است .. و شرمنده شما بزرگواران شده ام . راستش رو بخواهيد قبل از اسباب كشي به منزل جديد ، با يك شركت خدمات اينترنتي قرارداد سه ماهه منعقد كرده و پولش رو نقد پرداخت كردم .. قرار بود حداكثر ده روزه وصل بشه .. بعد از دو هفته زنگ زده اند كه شما بايد آخرين قبض پرداختي تلفن منزل را ارائه دهي ... مي گم خانم محترم من قبضي كه تا پايان خرداد بوده رو تقديم كردم و قبض جديد هم كه هنوز صادر نشده است ..!! مي گويد ما تقصير نداريم مخابرات از ما مي خواهد !! از طرفي كارت هاي اينترنتي هم قربونش برم ... صرف نظر از قطع شدن هاي متعدد ، مدت ها طول مي كشه تا يك صفحه رو بالا بياره .. ! واقعآ دق مرگ مي شم اگه بخواهم دو تا كامنت پاسخ دهم .. براي همين همه پيغام هاي محبت اميز شما روي هم تلنبار شده است .. به همين دليل ضمن عذر خواهي از يكايك شما بزرگوران ، خواهش مي كنم اين تآخير ها رو به حساب تنبلي ام نگذاريد .. قول مي دهم تلافي تمام اين تآخير ها رو با تنوع در مطالب جبران كنم

...

راستش رو بخواهيد چندي پيش خواننده جواني كه خود را دانشجوي حقوق معرفي كرده و ظاهرآ تازه با ما آشنا شده بود ، در نخستين كامنت اش در مطلب " چگونه آن زن از اعدام نجات پيدا كرد ؟ " ضمن دروغ خواندن موضوع ، اظهار فضل فراواني هم فرموده بود .. !! بنده علاوه بر توضيح اين واقعيت كه در اوايل انقلاب نظير اين رويداد ها زياد اتفاق مي افتاد و .. گله اي مختصر از او در باب رعايت ادب و احترام بزرگتر از خود موضوع رو تقريبآ فراموش كردم .. اما مشاهده كردم وي كامنت هاي فراوان ديگري نوشته و در همه ان ها برعكس كامنت نخست كلي تعريف و تمجيد از بنده فرموده كه به دليل نگارش با فونت لاتين ، زياد دقت نكرده و منتشر كردم . اما بعدش به دليل دلشوره فروان مجبور شدم بار ديگر با دقت نوشته هاي اين حقوقدان جوان رو بخوانم .. واقعآ خدا به من رحم كرد .. اين آقا در اواخر كامنت هايش حرف هاي مغرضانه سياسي و توهين آميز به رژيم و باور هاي مردم نوشته بود !! نمي دونم اين آقا كه ادعاي حقوقداني داره نمي دونست با انتشار آن ها چه به حال و روز من فلك زده مي آمد ؟!! فكر نمي كرد ممكنه به خاطر خستگي و ضعيف بودن چشم هايم ، سرسري گرفته و منتشر كنم ؟ به هر حال تصميم گرفتم هميشه كامنت هاي او را نخوانده پاكش نمايم ...

از همون پارسال كه زمزمه فعاليت ام در مجله پرواز جدي شده بود ، به روال سال هاي قبل تصميم گرفتم يك تيم حرفه اي از ميان جوانان علاقه مند تشكيل داده و يك نشريه كاملآ خواندني و متنوع ارائه دهيم . اما متآسفانه بنا به دلايلي كه مي دانيد اين طرح عملي نشد . ولي از اون جايي كه شيرازه اين كار چيده شده بود ، يكي از همون برو بچه ها پيشنهاد داد همين كار رو در سايت انجام دهيم . او معتقد بود حداكثر تيراژ مجله پنج هزار نسخه در ماه است . در حالي كه سايت ما حداقل پنجاه هزار خواننده دارد . خب من موضوع رو در حرف هاي خودموني مطرح كردم . تا اين كه خواننده محترمي به نام " سارا " خيلي خوب قضيه رو تجزيه و تحليل كرده و به اين نتيجه رسيد هر گونه تغيري در روند محتوايي سايت ، باعث كاهش خواننده مي شود ... با تشكر از سارا نازنين عرض كنم كه درسته اين تيم كاملآ حرفه اي قراره با بنده همكاري فرمايند .. اما هيچ گاه فرمت و محتواي سايت تغير نمي يابد .. بلكه مطالب جديد و ايضآ تخصصي در صفحات جداگانه قرار گرفته و تنها لينك آن ها در سايت درج مي شوند . تا هر كسي مايل به مشاهده مطالب يا حتي فيلم و تصوير تخصصي بود مراجعه كند

.

سخن آخر اين كه .. همان گونه كه مطلع ايد و برخي از شما دوستان به بنده تذكر داديد ، مدتي است صفحات سايت به دليل فراواني مطالب سنگين شده و به سختي بالا مي آيد . براي بنده كه هر يك از بخش هاي سايت عين فرزندم است ، حذف و يا خلاصه كردن آن ها واقعآ غير ممكن بود . لذا بعد از مدت ها تفكر و انديشه و نگراني هاي فراوان به اين نتيجه رسيدم كه هيچ بخش را حذف نكرده و براي حل اين مشكل ، آن ها را به صورت لينكي مستقل در سايت قرار دهم . ولي از آن جايي كه بنده به نظرات يكا يك شما بزرگواران احترام مي گذارم ، خواهشمندم در اين مورد نظر و پيشنهاد خود را بيان فرماييد . ولي باز هم تكرار مي كنم كه در شرايط فعلي امكان پاسخ گويي سريع به همه كامنت ها وجود ندارد . ولي مطمئن باشيد به تدريج به همه آن ها جواب خواهم داد . در پايان از همكاران خوبم آقاي عليرضا صادقي كه واقعآ با تلاش خستگي ناپذيرش زحمت ترجمه انگليسي سايت را مي كشد و دختر نازنينم خانم دامون عزيز كه بخش شعر پرواز به همت و پيشنهاد وي راه افتاده است ، نظر خودشون رو حتمآ بيان فرمايند . تا طبق سليقه آن ها كار را ادامه دهم ...

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

محل درج آگهی های شما

محل درج اگهی های شما

محل درج اگهی های شما


3emzp59b00bglzcwnvcy.jpg

به بهانه مقدمه ....

شاید باورش برای شما دوستان عزیز خیلی سخت باشد اگه بگم مدت ها بود دلم می خواست در مورد یک سری پرواز های محرمانه زمان جنگ بنویسم . اما همیشه نگران تبعات آن بودم . از آن می ترسیدم که خدای ناکرده محرمانه بودن آن ها همچنان بر قرار باشد ... تا این که با یکی از دوستان آگاه در این زمینه صحبت کردم و ایشون ضمن تحسین رعایت اصول ایمنی و اسرار نظامي ارتش ، ياد آور شد اگر به تاكتيك ها و نقشه ها اشاره نكرده و تنها به دلاور مردي نيرو هاي رزمي ايران بپردازم ،نه تنها مانعي ندارد ، بلكه سبب افتخار جوان هاي عزيز كشور مي شود . از اين روي سعي مي كنم در باره اين گونه ماموريت هاي حياتي و محرمانه زمان جنگ بيشتر نوشته و به سراغ ساير دوستاني كه در پرواز هاي مشابه حضور داشته خواهم رفت و به نقل از آن ها به درج خاطرات آن ايام مي پردازم . فقط خواهش مي كنم دوستان در كامنت هايي كه مي نويسند ، زياد دنبال سوالاتي كه جنبه اسرار نظامي دارد ننوشته تا بنده بيشتر از اين شرمنده نشوم ...

اعتراف به واقعیت .......

 حالا كه سال ها از زمان جنگ گذشته و با مرور خاطرات آن ايام خوب بياد مي اورم كه جز چند مورد هرگز از مرگ نهراسيده و بلكه برعكس به شوق دفاع از اين مرز و بوم خيلي خونسرد داوطلبانه به پرواز هاي مناطق جنگي اعزام مي شدم . اما يكي از مواردي كه واقعآ وحشت كرده و مرگ را جلوي چشمانم ديدم ، همين ماموريتي است كه قصد تعريف آن را دارم .. واقعآ فكر مي كردم همه چيز تمام شده است . ولي شجاعت و صبوري افسر فرمانده تيب " نوحد " و تكاوران تحت امر او سبب شد به خود آمده و به سلامت از آن مهلكه نجات يابيم .. اي كاش نام ان قهرمانان رو به خاطر مي اوردم .. اي كاش مثل حالا امكانات عكاسي آسان وجود داشت .. و باز اي كاش دفتر چه خاطراتم رو تكميل كرده تا امروز با رجوع به آن دقيق تر بنويسم .. اما هيچ فرقي ندارد ... همه آن ها فرزندان شجاع اين مرز و بوم بودند و وطن و مردم آن آزادي خود رو مديون اين قهرمانان است ...

پرواز های ویژه و کروی مخصوص

اگه يادتون باشه در نقل خاطرات پيش از انقلاب اشاره به يك كروي ويژه كردم كه براي ماموريت هاي مخصوص و خطرناك آموزش ديده بودند . هيچ كس از پرواز هاي آن ها سر در نمي آورد .. و آن ها به نزديك ترين دوستان خود هم در باره ماموريت هاي خود و آموزش هايي كه مي ديدند توضيح نمي دادند .. و باز اگر خاطر مباركتون باشه نوشتم يكي از ماموريت هاي بين المللي ان ها نجات " ذوالفقار علي بوتو " نخست وزير مخلوع پاكستان از زندان و آوردن او به تهران بود .. كه در شب اجراي ماموريت به دلايلي لغو شد . بعد از انقلاب بعضي از افراد آن كرو به جرم واهي ريختن زندانيان سياسي به درياچه نمك دستگير شده و بلافاصله آزاد و ديگه در نيروي هوايي نماندند ... آخرين بازمانده آن سرگر علي نجيب بود كه هواپيمايش را روي ارمنستان زدند ... به هر حال بعد از انقلاب و در زمان جنگ هم كرو هايي انتخاب شد ولي نه مثل پيش از انقلاب ، بلكه موردي و براي موارد خاص .. كه بنده در دو تا از ان ماموريت ها حضور داشتم .. و اگر عمري باقي ماند اشاره خواهم كرد ...

سخنی در باره تکاوران ....

فكر مي كنم مقدمه ام خيلي طولاني شد .. من رو ببخشيد . ولي بايد براي روشن شدن ذهن شما ياران گرامي آن ها رو مي گفتم .. فقط لازم است در باره تكاوران و نقش آن ها در ارتش حتمآ توضيحاتي نوشته شود . كه من زحمت اين كار را براي شما ياران همدل كم كرده و آن را در صفحه اي جداگانه قرار دادم . فقط همان گونه كه در متن توضيح داده شده است ، از آن جا كه قصد استفاده از متن فوق رو نداشتم ، آدرس لينك آن را يادداشت نكرده و متآسفانه فراموش كردم . لذا هر يك از دوستان بزرگواري اگه وبلاگ يا سايتي كه مطلب فوق را نوشته پيدا كرد ، محبت فرموده در كامنت به آن اشاره كرده تا سريع اصلاح كنم . به خوانندگان محترم هم توصيه مي كنم حتمآ قبل از خواندن ماجرا  اينجا  را كليك نمايند . واقعآ آشنايي با ماموريت هاي تكاوران ضروري است . ..

پایگاه یکم ترابری ، زمان جنگ

یک روز صبح در همون اوج جنگ و درگیری های نظامی وارد پایگاه شدم ، قبل از اين كه داخل خط پرواز شوم ديدم تعدادي از بچه ها دور و بر يكي از هواپيماها جمع شده اند .. اولش خيلي تعجب كردم ! چون امكان نداشت بچه ها دفتر نرم و راحت رو رها كرده و وارد رمپ پرواز شوند . به همين دليل من هم به آن ها پيوستم .. ديدم عده اي از متخصصان گردان نگهداري سرگرم وصل كردن كپسول هاي " جي تو " روي يك فروند هواپيما هستند .. خب براي اغلب اون بچه كه تقريبآ جديدي محسوب شده و تا حالا جز در فيلم ها بلند شدن سي - ۱۳۰ رو به كمك كپسول هاي موشكي نديده بودند ، اين امر طبيعي جلوه مي كرد .. فقط يكي دو نفر رو مي شناختم كه با اين روش تك آف كرده بودند .. و بعد از انقلاب ديگه من موردي را كه نياز به اين گونه برخاستن باشد رو نديده بودم . با كمي پرس و جو متوجه شدم " حسين " قرار با " جي تو " يك بار به شكل تمريني پرواز كنه و بعدش هم به ماموريت محرمانه اعزام بشه .. !! راستش رو بخواهيد تو دلم براي نخستين بار هم حسودي كرده و هم دلم گرفت ! فقط تعجب ام از اين بود كه چرا حسين رو براي اين كار انتخاب كرده اند !

مخفي كاري ماموريت هاي ويژه

يادمه پيش از انقلاب وقتي به اصطلاح هنوز آشخور بودم ، گاهي روي تابلوي اعلانات خط پرواز جلوي محل ماموريت بعضي هواپيما ها به لاتين مي نوشتند " اس . ام " باور كنيد از هركي مي پرسيدم اين واژه يعني چه !!؟ هيچ كس پاسخ من رو نمي داد ! و با گفتن " ماموريت ويژه " خود رو خلاص مي كرد . آن قدر عاقل بودم كه پي گير موضوع نشوم .. ! بعد ها فهميدم آن ماموريت هاي ويژه به عمان بوده است و ظاهرآ نمي خواستند در ان مقطع كسي بويي ببره ! راستش رو بخواهيد خيلي دلم مي خواست يك بار هم من به چنين ماموريت هايي اعزام شوم ! اصلآ برام عقده شده بود !! تا اين كه انقلاب شد و بعدش جنگ ... و هنوز هم دلم لك زده بود براي يكي از ماموريت هاي محرمانه .. و از لحظه اي كه ديدم حسين رو انتخاب كرده اند ، بدون اين كه بدونم كجا قراره بروند ، دوباره فيل ام ياد هندوستان كرده به طوري كه به قصد گلايه يك راست رفتم سراغ فرمانده مون ... بهش گفتم شما شاهد هستي حتي روزهاي استراحت ام رو به ماموريت جنگي مي روم .. اون وقت شخص ديگري رو انتخاب مي كني ؟ و اون بنده خدا متقاعدم كرد كه دسترسي به من نداشته ..

اداره عقيدتي سياسي و باقي قضايا ...

نمي دونم چرا هر وقت اسم اداره عقيدتي سياسي يا حفاظت اطلاعات پايگاه مي آمد همه بي اختيار وحشتي دروني سراغ شون آمده و غمگين مي شدند ! البته من هم مستثني نبودم . باور كنيد سرباز جلو در هم قيافه معني داري گرفته و به همه چپ چپ مي نگريست ! تو گويي با جاسوسي خطرناك مواجه شده است ! شايد به او چنين ياد داده بودند .. اصلآ من خنده هيچ يك از آقايون رو در تمام مدتي كه حضور براداران احضار مي شدم ، نمي ديدم ! بگذريم .. يك روز به محض اين كه وارد خط پرواز شدم .. سرپرست مون من و يكي از همكاران قديمي رو به گوشه اي كشيده و با ناراحتي گفت ..اداره عقيدتي سياسي هر دوي شما رو احضار كرده است ! بهروز كاري كردي !!؟ گفتم نه والله .. به هر حال وقتي سراغ حاج اقا رو گرفتيم ما رو به اتاقي دعوت كردند .. سكوت و نگاه هاي سرد آقايون بد جوري حالم رو به هم مي زد .. تا اين كه حاج آقا وارد شد .. بعد از كلي مقدمه گويي كه از صدر اسلام گرفته تا جنگ با عراق ادامه داشت ، رفت روي اصل مطلب . خلاصه اين كه از ما خواست با يك گروه از آقايون كلاه سبز ها همكاري صميمانه اي داشته باشيم .. البته محرمانه !!

 همكاري با كلاه سبز ها ....

حاج آقا در باره نوع ماموريت و همكاري با كلاه سبز ها هيچ توضيحي نداد . فقط از ما خواست در اختیار آقایون باشیم و به صورت محرمانه امکان هر گونه تمرینی رو برای ان ها فراهم کنیم .. هر چه از حاج آقا که با لبخند ملیح اش بد جوری منو کشته بود در مورد ماموریت سوال کردیم ، هيچ توضيحي نداده و در نهايت فقط گفت .. هنوز هيچي معلوم نيست . زيرا در مرحله نخست تكاور ها بايد اعلام امادگي نمايند و در گام بعدي در باره پرواز و اين كه چه كسي به آن ماموريت اعزام شود بعدآ تصميم مي گيريم . فقط باز هم تآكيد مي كنم ما اصلآ نمي خوهيم از كاربرد اين تيم و تمرين هايي كه انجام مي دهند ، جايي درز پيدا كند .. نمي دونم چه مدت از اين احضار ما گذشته بود كه يك روز ما رو به عمليات دعوت كردند .. در سالن كنفرانس يك عده تكاور به همراه فرمانده هاشون حضور داشتند . ابتدا فرمانده پايگاه يكم ترابري ضمن خوش امد گويي به ميهمانان ، من و دوستم رو به آن ها معرفي كرده و گفت ما يك هواپيما هم در اختيار شما قرار مي دهيم .. و شما مي توانيد تمرين هاي خودتون رو آغاز كنيد . راستش رو بخواهيد با توضيحاتي كه فرمانده پايگاه داد ، دوزاري ام افتاد كه اين ها چه قصدي دارند ! و به اين نتيجه رسيدم كه مي خواهند يك تيم واكنش سريع ايجاد كنند ...

 تمرين  با تكاوران قهرمان ....

من تا قبل از همكاري نزديك با تكاوران ، آن ها رو آدم هايي خشك و عبوس مي پنداشتم . مخصوصآ با خاطره درگيري كه با يكي از آن ها داشتم ، هرگز احساس خوبي به آن ها نداشتم .. اما بعد از چند روز تمرين هاي طاقت فرسا مخصوصآ در زمان هاي استراحت حسابي با ان ها قاطي شده و متوجه شدم من اشتباه مي كردم . محل تمرين ما درست انتهاي باند بود ... جايي كه هيچ پرنده اي پر نمي زد . و از هيچ سو ديد نداشت . ابتدا روزها آن ها تمرين مي كردند .. و همان طور كه حدس زده بودم آن ها تمرين نجات گروگان ها رو تمرين مي كردند ... و تمام راه هاي خروج هواپيما رو ما به آن ها مي گفتيم .. حتي بخش هاي كم مقاومت بدنه رو مي پرسيدند .. سپس دو گروه شده و يك گروه نقش گروگان رو به عهده مي گرفتند و گروه بعدي بايد طوري وارد هواپيما مي شدند كه آن ها متوجه نشوند .. واقعآ عمليات نجات آن ها فوق العاده بود .. در يكي از تمرين ها آن ها بايد خود را از روي زمين به سقف هواپيما مي رساندند و اين كار واقعآ مشكل بود .. همه گروه بايد فرا مي گرفتند كه با قلاب كردن دست يار خود را به سقف قارقارك مي رسوندش ... بعد از دوهفته تمرين طاقت فرسا ، نوبت به تمرين در شب رسيد .. يك بخش ان هم مربوط به ورود به كابين مي شد ...

 شرايط نا مساعد كشور .....

 يادمه اون ايام اوج مبارزات گروه هاي تروريستي بود ... منافقين روز روشن دست به ترور مخالفان خودش مي زد .. يك گروه كمونيستي هم به نام چريك هاي فدايي خلق كه تازه انشعاب پيدا كرده بودند هم دست به اسلحه برده بود .. از طرفي در كردستان شورش هاي خونيني  آغاز شده بود .. و رزمندگان ما هم در جبهه هاي طولاني با عراق مشغول نبرد بودند .. واقعآ اداره مملكت خيلي سخت شده بود . همان موقع يادمه يك گروه تروريستي هواپيمايي رو به گروگان گرفته و در مشهد به زمين نشاندند  .. تازه هواپيما  ربايي و گروگان گيري باب شده بود .. خب در اين شرايط وجود تيمي قدر و ماهر اجتناب ناپذير بود .. در اواخر تمرينات تكاوران ، ديگه با آن ها صميمي شده بوديم .. كم كم آن ها لب به سخن گشوده و گفتند كه قراره عمليات نجات رو در خاك عراق انجام دهند .. ! خداي من چي مي شنوم ؟ خاك عراق !! مگه مي شه ؟ فاز دوم جلسات مشترك ما در داخل ساختمان بود .. و در هفته يكي دو روز با آقايون جلسه داشتيم .. و با پرژكتور فيلم هايي رو نشان مي دادند .. و اساتيدي كه از تيپ هوابرد آمده بودند در مورد همه آن شرايط توضيح مي دادند ..  بعد از چندي صحبت از قابليت هاي هواپيما بود ..  مثلآ چگونه نيرو پياده نمايد ... چگونه از باندي كوتاه بلند شود ..

تمرين تيك آف سريع .....

كلآ دو كروي پروازي با تجربه از خلبان گرفته تا ساير خدمه در گير اين ماموريت شده بودند .. ولي اين كه چه كساني رو بايد تجات داد يا كجا بايد رفت هيچ سخني به ميان نمي امد .. مرحله بعد بلند شدن هواپيما در مسافت كوتاه با كمك كپسول هاي كمكي بود ( جي تو ) . فرمانده تكاوران با كرنومتري به گردن از لحظه استارت تا تيك آف را محاسبه كرده .. و مدام مي گفت كافي نيست .. خيلي طولاني است و از ما مي خواست تعجيل بيشتري نماييم ! ولي مگه مي شد !؟ او مجبور شد بخشي از ماموريت رو لو داده و بگويد كه موفقيت در اين به ثانيه ها بستگي داره .. و روشن شدن چهار موتور وقت زيادي رو مي بره .. به همين دليل ما يك پيشنهاد خطرناك داديم . به اين صورت كه به محض روشن كردن يك موتور راه افتاده و در حال تاكسي كردن دومين موتور رو روشن كرده و تا چرخش به سوي باند موتور هاي بعدي رو روشن كنيم و به كمك جي تو به پرواز در آييم ...! اما اين كار ريسك زياد داشت .. با يك موتور تاكسي كردن ناممكن بود و بهترين كار روشن كردن همزمان دو موتور بود كه در حين تاكسي كردن ( خزش )‌ دوموتور ديگه رو با هم روشن كنيم ...

 تيك آف در قلعه مرغي و دوشان تپه .......

ظاهرآ اين طرح يعني روشن كردن همزمان دو به دوي موتور ها ، مورد قبول افسر فرمانده عمليات واقع شده بود .. فقط مانده بود روي شرايط ريسك صحبت كنيم .. ما تمام احتمالات رو گفتيم و او يادداشت مي كرد .. مثلآ اگر يكي از موتور ها همزمان دور نگرفته .. و بايد صبر مي كرديم تا ملخ توقف كرده و دوباره استارت مي زديم ... اين رو بگم كه استارت هواپيماي سي - ۱۳۰ به خاطر اين كه توربو پراپ است ( يعني ملخي است ) كمي دشوار است .. يعني بايد خلبان در دور معيني از سرعت موتور  بايد دستش رو از روي استارت بردارد .. و گرنه هواپيما شفت استارت اش از ملخ جدا مي شود ...  مخصوصآ كه قرار بود در حين خزش دو موتور بعدي روشن شود . و اگه به هر دليلي يكي از موتور ها وا مي ماند ، فقط  معلم خلبان مجازه در شرايط اضطراري با سه موتور بلند بشه ( دقيقآ اين اتفاق در زمان جنگ و در سوريه براي ما اتفاق افتاد ) و ما به خاطر شرايط اضطراري زمان جنگ  و اهميت رساندن محموله اي كه در هواپيما داشتيم اين ريسك خطرناك رو انجام داديم .. . اگه يكي از موتور ها در آن لحظه دچار مشكل مي شد با وزني كه هواپيما داشت صد در صد سقوط مي كرد .. خلاصه خدا خيلي به ما در جنگ كمك كرد .. اي كاش تمام آن پرواز ها به خاطرم بيايد ..

دوستي صميمي با يكي از كلاه سبزها ....

 به هيچ عنوان نمي شد فهميد كه ماموريت ما با اين عده تكاور شجاع كه روي ثانيه ها حساب كرده و برنامه ريزي مي كنند چي است !! و يا اين كه مرتب از قلعه مرغي به دوشان تپه رفته و تمرين تيك آف مي كرديم .. راستش رو بخواهيد از وقتي تيمسار آروندي خدا بيامرز در روزهاي اخر عمر رژيم پهلوي در دوشان تپه سقوط كرد ، خيلي از اين فرودگاه  دلخوشي نداشتم .. ترس من از كوتاهي باند نبود بلكه بي حساب و كتاب بودن عمران شهري بود .. صبح بيدار مي شدي مي ديدي سر راهت يك دكل بزرگ نصب كرده اند !! بدون اين كه به جايي خبر داده باشند . من هميشه از اين وحشت داشتم به انتن هاي اهالي اون منطقه برخورد كنيم .. به هر حال تنها راه فهميدن ماجرا دوستي بيش از حد با يكي از تكاوران بود .. و او بعد از مدتي در اوج رفاقت گفت كه قراره  تعدادي زنداني رو از زندان عراق نجات دهيم .. !! واي خداي من .. چي مي شنيدم .. عراق !! نجات زنداني .. !! هر چه گفتيم آن ها كي هستند و چرا بايد چنين ريسكي رو انجام داد ، قسم خورد كه بي اطلاع است !!

اعلام آمادگي نهايي و ابلاغ ماموريت ....

ديگه اون اواخر فاصله بين تمرينات افتاده بود .. ولي فرمانده آن ها معتقد بود عوامل زير مجموعه او هيچ گاه دست از تمرين هاي لازم بر نمي دارند و در تيپ نوحد ادامه مي دهند .. ولي اذعان داشت كه به امادگي مطلوب با ما رسيده است .. بايد اعتراف كنم اگر چه از بخشي از ماموريت محرمانه بويي برده بودم .. و مي دانستم خيلي خطرناك است .. ولي به جان نوه هايم خيلي دلم مي خواست كروي ما شماره يك باشه .. اخه يكي از ما اصلي بوديم و كروي ديگر رزرو آن ماموريت بود .. هر دو كرو در امادگي به سر مي برديم .. من از نظر روحي خيلي احساس آرامش مي كردم .. دقيقآ يادم نيست كه چه تاريخي بود .. فقط مي دانم يك شب هر دو كروي پروازي رو احضار كردند .. وقتي ار رمپ پرواز مي گذشتم ديدم كه دو هواپيما مجهز به كپسول هاي كمكي هستند .. فهميدم موقع ماموريت ويژه فرا رسيده است .. فقط تعجب ام از اين بود كه بچه هاي خط پرواز هم بو برده بودند كه به چه عمليات خطرناكي داريم اعزام مي شويم .. آن گونه كه بعد ها شنيدم درجه ريسك برگشت ما خيلي كم بوده است . ولي اهميت اين ماموريت بسيار حياتي و با ارزش بود ..

لحظه خداحافظي با فرزندان و همكاران ...

واقعيت اينه كه من هميشه با غسل و وضو وارد كابين مي شدم .. اگر چه آدم صد در صد مومني نبودم .. ولي از روزي كه جنگ شروع شد ، امكان نداشت بدون غسل سوار هواپيما شوم .. و اين براي من به عادت بدل شده بود . خيلي منو ببخشيد ياد يك خاطره افتادم اجازه مي خواهم اول آن را بيان كنم .. يادمه گاهي وقت ها كه قرار بود به ماموريتي برويم ولي هواپيما مرتب ايراد مي اورد و از سر باند برمي گشتيم .. بچه مي گفتند كي غسل نكرده است  !؟  كه ما اين چنين به مشكل خورديم ! عادت ديگري كه داشتم بوسيدن روي بهاره و آرش در خواب بود ... هميشه به عنوان اخرين ديدار با آن ها وداع مي كردم .. چون مي دونستم كه ممكنه مثل خيلي از همكارانم ديگه بر نگردم .. و اين عادت تا روز پايان جنگ يا بهتر بگم تا روزي كه سكته كردم ادامه داشت .. بگذريم خداحافظي با همكاران هم عالمي داشت .. بعضي ها كه عادت داشتند هميشه به من بگويند در جهنم ببينمت .. !! آن رو با بغض اين جمله رو گفتند ! از آغوش گرفتن آن ها فهميدم يك جور هايي موضوع لو رفته است .. البته آن ها مي دونستند ما به روي خاك عراق قراره پرواز كنيم ...

دريافت منور و تغير در برنامه ..... !

هر دو كرو در عمليات گرد امده بوديم .. ولي هنوز هيچ چيز به ما نگفته بودند .. زيرا از قبل تاكيد كرده بودند كه اين ماموريت محرمانه است . و در دقيقه نود مقصد و نوع ماموريت ابلاغ خواهد شد .. ما اسم اين جور پرواز ها رو گذاشته بوديم ماموريت پاكتي !! چون موقع بلند شدن پاكت هاي لاك و مهر شده رو كه اسم هر نفر روي آن نوشته شده است تحويل مي گرفتيم .. ( عين فيلم هاي جميز باند !! ) اما ان شب در آخرين لحظه تغير در برنامه ها به وجود امد .. و سريع از ما خواستند مجهز به منور باشيم .. ذكر اين نكته ضروري است كه هواپيماي سي - ۱۳۰ داراي اسلحه هاي مخصوصي است كه مثل كلت ۴۵ م م بزرگ است و از داخل سوراخي كه در كابين براي رصد ستاره شناسي تعبيه شده است با آن منور ها رو براي نشان دادن موقعيت روشن مي كنند .. آوردن منور ها كمي طول كشيد .. ابتدا تعداد محدودي رو اوردند .. وقتي كه گفتند به هواپيما ما تحويل دهند ، متوجه شدم ما شماره يك هستيم .. خوشحالي توآم با دلهره اي خاص به سراغم اومد .. نمي دونم چرا بي اختيار هوس كردم اي كاش بهاره دخترم اين جا بود تا براي آخرين بار روي او رو ببوسم ...

پرواز به سوي ماموريتي نا شناخته .........

افسر فرمانده عمليات كه سرهنگي پخته و جدي بود خيلي سعي مي كرد خونسردي خودش رو در تمام مدت حفظ كنه .. ولي اون شب نمي دونم به چه دليلي مضطرب نشون مي داد .. و مرتب با تماس با فرماندهان در باره اهميت منور ها براي ماموريت سخن مي گفت .. تمام بچه هاي عمليات با كنجكاوي حرف هاي او را تحليل مي كردند .. ما هم همين طور و مدام از خودمون مي پرسيديم كه چي قراره به سر ما بيايد .. ؟ اين جور مواقع شوخي من گل مي كرد .. خدا رحمت كنه مرتضي فرخي ، خلبان جت استار رو كه هواپيمايش رو زدند با ما بود .. يادمه وقتي روي دسته جمعي در اتاق نماز خانه دراز كشيده بوديم تا زمان پرواز فرابرسه .. بهش گفتم عمو مرتضي كي مي دونه چند ساعت ديگه ما به همين صورت تو سرد خانه كنار هم نبوديم ؟!! و او هي مي گفت .. دست بردار بهروز جان .. فال بد نزن .. و من مي گفتم اتفاقآ اگه آخر سرنوشت مون رو بدونيم بهتر مي شه از خودمون دفاع كرده و راحت قضايا رو بپذيريم .. بعد از مدتي كه ظاهرآ منور ها رسيده بود .. به ما خبر دادند تكاور ها سوار هواپيما هستند .. و ما با ميني بوس راهي رمپ پرواز شديم ..

دريافت پاكت محل ماموريت ...

به محض اين كه از زمين با سلام و صلوات بلند شديم ... هواپيماي بعدي هم با چند دقيقه تآخير پشت سر ما بلند شد ... وقتي چرخ ها رو جمع كرديم .. توسط يك برادري كه از ستاد نيروي هوايي آمده بود و تا آن لحظه هرگز نديده بوديم .. با گشودن در كيف چرمي خويش پاكت هاي لاك و مهر شده هر كدام از ما ها رو به دستمون داد ... نمي دونم به ورقه ماموريت چه عطري زده بودند كه به محض گشايش ، بوي معطري همه فضاي كابين رو فرا گرفت ... من به شوخي تو گوشي گفتم بچه ها شما هم اين بو رو حس مي كنيد .. وقتي پاسخ مثبت رو شنيدم گفتم اين بوي شهادت است .. خودم هم نمي دونستم چرا اين شوخي ها رو مي كنم .. !! راستي يادم رفت بگم .. قبل از پرواز تمام كارت هاي شناسايي و حتي درجه هايمون رو كنده و به ديسپچ تحويل داده بوديم .. حتي اتيكت روي لباس پرواز هايمون رو !! در روي كاغذ مختصات نقطه اي در خاك عراق مشخص شده بود .. و در آن تآكيد شده بود ما در چه ساعتي تكاوران رو از در نقطه ايكس در آسمان تخليه كرده .. در چه ساعتي در نقطه ديگر فرود آمده .. و در ساعت معيني چه تكاوران بيايند و چه نه ما سريع منطقه رو ترك كنيم .. !! البته در آن ورقه اشاره شده بود كه توسط تام كت ها در تمام لحظه پشتيباني مي شويم ...

پرواز در نهايت سكوت ...

تقريبآ نيم ساعت به نقطه عبور از مرز باقي مانده بود .. با نزديك شدن به مرز عراق . كم كم نطق من و ساير بچه ها كور شده بود .. زير چشمي نگاه به چهره سرهنگ فرمانده تكاوران كردم .. ديدم با آرامش خاصي در حال استراحت است ... واقعآ در صميم قلب تحسين اش كردم .. نفر بعدي برادري بود كه از ستاد كل آمده بود .. او در حال چرخاندن تسبيح و خواندن ذكر به اهستگي بود .. از نگاه كردن به او ياد شب اول قبر افتاده و ترجيح دادم يك بار ديگه به چهره سرهنك تكاور نگاه كنم ... واقعآ انرژي مثبت داشت .. در تاريكي شب تنها صداي موتور هاي هواپيما شنيده مي شد .. آسمان هم آن شب جور ديگري به نظر مي رسيد .. من احساس مي كردم از حالا فرشتگان دارند اطراف ما پرواز مي كنند ... صدا از هيچ كسي بيرون نمي آمد .. حال خودم رو نمي تونم بيان كنم .. يك احساس سبكي و بي وزني داشتم .. سعي داشتم به هيچ چيز فكر نكرده و فقط به ماموريت بيانديشم .. حال روز بقيه همكاران هم بهتر از من نبود .. همه سعي داشتند چيزي بروز ندهند ..

شمارش معكوس براي عبور از مرز ....

طبق نقشه اي كه در دست داشتيم بايد از پنجاه مايلي مرز ارتفاع كم كرده و با رعايت سكوت راديويي وارد خاك عراق شويم .. نقشه خيلي دقيق بود .. محل استقرار رادار ها و پداقند دشمن مشخص بود .. ولي آن گونه كه متوجه شديم .. ما درست از نقاط كور راداري وارد خاك ان ها مي شديم .. و بعد از ۲۳ دقيقه پرواز در ارتفاع پائين .. بايد گردش به راست كرده و بعد از دوازده دقيقه پرواز .. باندي كه براداران اطلاعات عمليات سپاه با روشن كردن فانوس هايي آماده كرده اند ديده شود و ما در آن فرود آييم . و هواپيماي دوم از لحظه  عبور ما از مرز ، ارتفاع گرفته و با نفراتش در مشايعت تام كت در خاك خودمون بچرخه .. و بعد از فرود ما به تهران برگرده ... ده دقيقه ديگه براي رسيدن به نقطه مرزي زمان باقي مانده بود .. يك تيم فرماندهي متشكل از فرماندهان نيروي هوايي و تيپ هوابرد در پست فرماندهي توسط سيگنال هايي كه خلبان تام كت ارسال مي كرد ، رابط ما ، بچه هاي سپاه و فرماندهان بود .. اما پنج دقيقه مانده به محل ماموريت دستور لغو ماموريت صادر شد .. در ان لحظه چيزي به ما نگفتند .. ولي ظاهرآ امريكايي ها با اواكس هاشون  دست ما رو خوانده و به محل يگان پشتيباني بچه هاي  سپاه يورش برده بود .. و معني آن اين بود كه نمي شد فرود امد ...

چند ماه بعد .........

براي پرهيز از طولاني شدن من ديگه وارد جزئيات لغو پرواز نمي شوم .. فقط اين كه خوشبختانه برادارن قهرمان سپاه به موقع از دست متجاوزان فرار كرده و به اطلاع فرماندهان خود رسانده بودند ... ديگه همه چيز داشت به فراموشي سپرده مي شد .. و تنها هر از گاهي در نهار خوري پايگاه اگه يكي از كروي ان شب رو مي ديدم ... با رمز و اشاره از ان شب هيجان انگيز صحبت مي كرديم .. و ساير بچه رو به ترسو بودن و بلانسبت شما از خراب كردن خودشون به شوخي سخن مي گفتيم !! تا اين كه دوباره همان داستان تكرار شد .. ! يعني تمرين هاي دوباره برادران تكاور .. اين بار خيلي چيز ها متوجه شدم .. اولآ اين كه قرار بود تكاوران قهرمان چند زنداني مهم رو كه داراي اطلاعات محرمانه فراواني بودند تا قبل از انتقال به بغداد نجات دهند .. ولي جالب اين كه اين بار فهميدم قراره يك سرهنگ خلبان شكاري رو كه موقع اجكت باد او رو به خاك عراق برده بايد تا قبل از انتقال به بغداد نجات داده شود .. خلبان فوق يكي از فرماندهان عالي رتبه پست فرماندهي بوده كه داراي اطلاعات خيلي زيادي است .. از همه مهم تر همه كد هاي شكاري هاي ما رو كه هر از سه ما عوض مي شد رو مي دونسته ... همون دوست تكاورم گفت مطمئن باش تا چند روز ديگه راهي مي شويم ...

 پرواز محرمانه اي ديگر ..............

 طبق پيش بيني دوست تكاورم تنها يكي دور روز بعد همان ماجرا ها تكرار شد .. و ديگه هيچ لزومي نمي بينم يك بار ديگه تعريف كنم .. تقريبآ مثل گذشته بود .. ولي اين بار به لحاظ تاكتيكي تغيراتي در آرايش هواپيما ها داده بودند ... كه من نمي توانم جزئيات رو شرح دهم .. فقط جهت آگاهي شما عرض مي كنم مخصوصآ كاري كرده بودند كه دشمن يك بخش از اطلاعات رو متوجه بشه .. !! اون هم از طريق آواكس آمريكايي ها ... !! ولي ما در قالب اين كه از يكي از پايگاه هاي خودمون قصد پرواز رو داريم ، به سمت مواضع پيش بيني شده در ارتفاع پائين پرواز كنيم .. واقعآ نقشه پيچيده ما گرفته بود .. و عراقي ها به تصور كشف  ماموريت  محرمانه  ايراني ها در نقطه اي ديگر منتظر ما بودند ... اين بار بچه هاي سپاه بعد از آماده كردن باند و پوشش زميني منطقه ، راه را براي فرود ما امن تر كرده بود .. تا يادم نرفته بگم كه خود بر و بچه هاي خلبان سپاه هم زير نظر سردار محسن رضايي تيمي از بهترين خلبانان رو براي انجام ماموريت هاي خطرناك حتي انتهاري آموزش داده بود .. آن ها حتي فرودگاهي در خاك عراق ساخته و در آن مكان مرتب فرود مي امدند .. ! حتمآ در پستي مستقل با معلم خلبان آن ها مصاحبه اي رو انجام خواهم داد تا شما به توانمندي هاي فرزندان اين ملت آشنا شويد ..

پشتيباني هواپيماي خفاش و تام كت ها ....

در ماموريت تخست يادم نمي آيد كه  هواپيماي خفاش ما رو پشتيباني كرده باشد .. و گرنه حتمآ مي دانستم .. شايد طرح به اين صورت بود تا خيلي ساده به مورد اجرا در بيايد .. اما در ماموريت بعدي علاوه بر هواپيماهاي اف - ۱۴ ، تيم مستقر در هواپيماي خفاش تمام حركت هاي هواپيماهاي عراقي رو زير نظر داشتند ... بعد ها ابرام فولادوند از اضطراب شب ماموريت سخن ها گفت ... حتي شنيدم علاوه بر برادران قهرمان سپاه نيروي زميني هم در ان ماموريت سنگ تمام گذاشته و به صورت حلقوي كل منطقه رو به صورت خاموش زير پوشش دفاعي خود در اورده بودند ..  همان اضطراب ها .. همان سبكي ها .. شايد باورتون نشه آدم خيلي خودش رو به خدا در اون حالت نزديك تر حس مي كنه ..  يك احساس گنگ شهيد شدن رو از وقتي خاك عزيز كشورمون رو پشت سر گذاشتيم ، احساس مي كردم .. آدم در چنين مواقعي مي فهمه در مقابل قدرت خداوند خيلي كوچك و ناچيز است .. تمام تجهيزات ، مهارت ها ، تمرين ها به يك سو ... اتكاء به خداوند يك سوي ديگه ...

فرود در خاك دشمن ..........

وقتي چرخ هاي هواپيماي سي - ۱۳۰ با اقتدار خاك كشور عراق رو لمس كرد ، خيلي احساس غرور مي كردم ... طبق برنامه چهار نفر از تكاوران هميشه قهرمان در هواپيما مانده و محافظت از جان ما رو به عهده گرفته بودند .. آن ها به محض نشستن در چهار طرف هواپيما در تاريكي سنگر گرفتند ... گرد و غبار ناشي از چرخش ملخ ها نور ماه رو در خود پنهان كرده بود .. ما بلافاصله بعد از فرود موتور ها رو خاموش كرديم .. ۳۵ دقيقه فرصت داشتيم .. بايد رآس ساعت مقرر بدون اين كه منتظر كسي باشيم از زمين بلند مي شديم . هيچ گاه وداع افسر فرمانده تكاوران رو فراموش نمي كنم .. مثل شبح در تاريكي به بيرون پريده و در تاريكي شب  گم  مي شدند .. .. اين بار بر عكس ماموريت قبلي ، عكس فرزندانم رو هم با خود آورده بودم . در نور ماه با نگريستن به چهره آن ها قوت قلب مي گرفتم .. هر يك از بچه ها خود رو به نوعي سرگرم كرده بودند .. يادمه دوست عزيزي در كامنتي در مطلب خفاش اعلام كرده بود تجهيزات آمريكايي است و ما داريم پز آن ها رو مي دهيم .. !  اين كه افتخار نيست .. !! بله درسته امكانات آمريكايي است ولي شهامت ايراني در اين ميان چه مي شود ... !!؟

ورود مظفرانه تكاوران .........

فراموش كردم كه بگم بچه هاي تكاور فقط ۵ دقيقه براي غافلگيري عراقي ها مهلت داشتند .. چون حدود نيم ساعت تا محل فرود هواپيما فاصله داشتند .. و بايستي سريع خود رو به ما مي رساندند .. البته اين اطلاعات رو بعد از عمليات به ما گفتند .. آن ها طبق برنامه بايستي به پريدن به بيرون ، در منطقه اي خود رو استتار كرده و بعد از فرود اخرين نفر با احتياط به محل بازداشت خلبان شكاري يورش برده و بعد از خلع سلاح عراقي ها سرهنگ خلبان رو با خود بياورند ... ما بايد سي و دو دقيقه بعد از فرود موتور ها رو روشن مي كرديم .. ديگه به نور فانوس احتياجي نبود .. سه دقيقه زمان براي روشن شدن موتور ها و كنده شدن از زمين فرصت داشتيم .. بيابان كاملآ در سكوت و تاريكي فرو رفته بود ... برادري كه از ستاد همراه ما بود راس ساعت مقرر دستور روشن كردن موتور ها رو داد .. ولي هيچ خبر و نشانه اي از تكاوران قهرمان نبود ... طبق برنامه با روشن شدن هر دو موتور ، دو نفر از نگهباناني كه سمت آن موتور ها قرار داشتند سوار هواپيما مي شدند ...

حادثه اي عجيب و باور نكردني ....

وقتي دستور روشن كردن موتور ها صادر شد .. خطاب به اون برادر گفتيم حاج اقا نمي شه چند دقيقه ديگه صبر كنيم تا بچه ها برسند . ؟ او طوري چپ چپ به ما نگاه كرد كه ما پاسخ خود رو گرفتيم .. البته بعد از اين كه به مهرآباد رسيديم دليل آن را توضيح داد ... طبق برنامه قرار بود به محض روشن شدن دو موتور .. خزش رو آغاز كنيم .. و هم چنان كه در عقب هواپيما باز است .. هر يك از مسافران كه جاي مانده اند سوار هواپيما شوند .. با ناراحتي و غصه وصف ناپذير موتور ها روشن كرده و با احتياط خزش رو آغاز كرديم .. همش دعا مي كردم آن ها خودشون رو برسونند .. ناگهان درون گوشي لود مستر فرياد زد جناب سروان آمدند . آمدند .. ولي آن ها زن و بچه هم همراهشون است !! يكي از بچه ها به مامور ستاد گفت لود مستر مي گويد همراه تكاوران زن و بچه هم ديده مي شود .. ! او هم تعجب كرده و از كابين پياده شد .. چهار فرزند خردسال ، سه خانم .. هشت نفر غير نظامي و يه علاوه سرهنگ خلبان در حالي كه هواپيما موتور هايش رو روشن مي كرد و در حال خزش بود .. به شكا باور نكردني سوار هواپيما شدند فرمانده تكاوران به اتفاق خلبان آزاد شده به كابين آمدند ...

تيك آف سريع با چراغ هاي خاموش ....

در موقع بلند شدن ، فرصت نشد كه چهره عزيز خلبان آزاد شده رو ببينيم ... به كمك هشت كپسول موشكي كه به طرفين هواپيما وصل شده بود .. بعد از چند متري خزش ، مثل هلي كوپتر از زمين جدا شديم .. و با اخرين سرعت به سمت كشور عزيزمون راه افتاديم .. هنوز همه دلهره داشتند كه گرفتار آتش قوي پدافند دشمن نشويم .. به محض رسيدن روي خاك ايران ، و اعلام ان از بلندگو هاي هواپيما غريو شادي و صلوات تكاوران بلند شد .. سرهنگ خلبان با بچه هاي كابين روبوسي كرده و در حالي كه همه چشمانمون خيس بود به هم ديگر تبريك مي گفتيم .. سرهنگ خلبان آزاد شده گفت .. عراقي هاي نامرد زن و بچه هاي بي دفاع ما رو هم به اسارت گرفته بودند ... و جالب اين كه مي گفت مي دونستم ارتش ايران به هر ترفندي شده من را آزاد مي كنه ... آخه او قبل از دستگيري از وجود تيم ورزيده تكاوران در ستاد كل نيروي هوايي آگاه بود .. منتها مي گفت نمي دونستم كه كي اين قهرمانان سر مي رسند .. براي همين به ساير زندانيان گفته بودم آماده باشيد ...

ارتباط با ساير هواپيماهاي پشتيباني ...

وقتي به اندازه كافي از مرز عراق دور شديم .. روي فركانس يو اچ اف رفته و رسمآ از برو بچه هاي شكاري تام كت كه مانند عقاب تيز پرواز كل ماجرا رو زير نظر داشتد  هم چنين تيم عملياتي داخل خفاش رسمآ تشكر كرديم .. مخصوصآ از ابرام عزيز كه بد جوري با خفاشش نگران ما بود ... بعد ها رژيم عراق عنوان كرد كه ايراني ها با هلي كوپتر  به خاك عراق تجاوز كرده و قصد نجات زندانيان رو داشتند كه رزمندگان دلاور عراقي همه ان ها رو به جهنم فرستاده !! بيچاره صدام يا واقعآ خبر نداشت قضيه از چه قراره يا اطرافيانش به جاي سي - ۱۳۰ ، به او گفته بودند هلي كوپتر آمده بود !! به محض رسيدن به مهر آباد ، انتظار داشتيم استقبال رسمي صورت پذيرد .. اما بر عكس تصورم دو باره ماشين مرا تعقيب كنيد قارقارك ما رو به انتهاي باند كشانده و همان جا موتور هارو خاموش كرديم .. صحنه خيلي جالبي شده بود .. مخصوصآ شفق طلوع خورشيد و نور نقره اي آن رنگ اشگ هاي بچه ها و نجات يافتكان رو نقره اي جلوه مي داد .. يك ماشين استيشن با پرده هاي آبي رنگ ، سرهنگ خلبان رو با خود برد .. بقيه نجات يافتگان با ميني بوس و تكاوران هميشه قهرمان هم با اتوبوس ويژه خودشون به تدريج محوطه ور ترك كردند .. هيچي مثل بوسه بر چهره فرزندانم من رو خوشحال نمي كرد ...

سخن آخر .........

دوستان جوان و نازنين .. خوانندگان محترم .. واقعآ شرمنده هستم كه نمي توانم جزئيات اين گونه ماموريت ها رو بيان كنم .. ولي مطمئن باشيد به محضي اين كه اجازه اين كار رو دريافت نمايم .. با جزئيات و حتي درج نقشه محل فرود و ساير ترفند هاي نظامي كه به كار برده شده بود رو خواهم نوشت . فقط خواستم عرض كنم همه رزمندگان با همدلي و اتحادي كه داشتند واقعآ هر روز در صحنه هاي نبرد افتخارات فراواني كسب كردند .. خيلي از رزمندگان گمنام در حالي كه به عشق آزادي كشور فكر مي كردند به شهادت رسيدند ...  و هيچ جا نامي از ان ها برده نشده است .. ولي در پايان اعتراف مي كنم دفاع از خاك كشور خيلي لذت بخشه .. مخصوصآ كه بدوني هيچ راه برگشتي نيست .. و تنها ياد و عشق خداوند است كه به ادم آرامش مي دهد ...

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۱۹:۳۰ دقيقه اول شهريور ماه ۱۳۸۷ پايان يافت .

                                                                     ايام به كام   


i7tm2hm8rec3yc3nqqd2.jpg

obtj7fbhpagixm8cvcj1.jpgocws0kk0uws7djlbtij5.jpgd8gbing3nixt30w5cpfr.jpg

f89usem2g5ep1hgr6ohw.jpg

 http://www.asriran.com/

سایت تحلیلی عصر ایران  

http://parvazidigar.persianblog.ir/

http://www.iranianshistoryonthisday.com/farsi.asp

 مهم ترین رویداد های تاریخی در این سایت مشاهده می شود

www.rooznamak.com 

روزنامک آنلاین - دکتر نوشیروان کیهانی زاده

 http://www.leftseat.com/

سایت مدیکال برای دانشجویان خلبانی

پروازی دیگر

http://airtoair.blogfa.com/

پایگاه هشتم شکاری

http://www.taxiran.blogfa.com/

مهربان ترین راننده تاکسی تهران


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است .  و تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

تهیه و ترجمه  : علیرضا صادقی

 برای مشاهده لطفآ  اینجا رو کلیک فرمایید .


به همت : دامون

برای مشاهده لطفآ  اینجا  رو کلیک فرمایید


     jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .          

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )   


ابهام در دوره آموزشي جورج بوش

 afg-041005-036.jpg

خشم ژنرال ، تبعيد خلبان

fys2gf3cmzfxqd0tubb5.jpg

يك ماجراي واقعي از داستان زندگي خلبان ورزيده اي كه از خط پرواز فانتوم به سي - ۱۳۰ منتقل شده و بر اثر لياقت به گردان ۷۴۷ منتقل گرديد . وي بعد از ساعت ها پرواز با جامبو جت ، بر اثر انفجار كپسول در اضطراري يك چشم خود را از دست داده و ....

بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 


تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

1ماهه :  سايت ۵۰۰۰۰  تومان  / وبلاگ ۱۵۰۰۰  تومان 
 براي هر پست  : سايت ۱۵۰۰۰ تومان  / وبلاگ ۵۰۰۰ تومان

طراحي تبايغات  : ثابت ۵۰۰۰ تومان / متحرك ۱۰۰۰۰ تومان


9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد . 


- تعداد بازديد
  • 11668
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35