درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  عقد اجباري دخترم براي من !!

به زور می خواستند دخترم رو برام عقد كنند !!

mqses0qy5kc0yjbne5n1.jpg

 وي خيلي با متانت گفت .. عزيزم وقتي شناسنامه فاقد تصوير دختر خانم شماست ، من چگونه و با چه مدركي مي توانم باور كنم .. من حرف شما را مي پذيرم .. گفتم خب چاره چيه .. گفت مشگلي نيست . فردا وقت اداري يك سند معتبر مي آوريد صبيه محترم آزاد مي شود .. آن گاه برويد افرادي رو بياوريد كه شهادت دهند صبيه شماست .. گفتم اگه كسي رو نيافتم .. گفت آن گاه مسجل مي شود دختر خانم نامحرم است .. يا عقدش مي كني يا مي روي زندان .. !!

mqses0qy5kc0yjbne5n1.jpg

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

 z90qmv78hlye643j4nao.jpg

به زور می خواستند دخترم رو برام عقد كنند  !!

skdlbgsc30m5jyxj8ezw.jpg

mp9hi2pltqgt7kd8ojrq.gif

 حتمآ مي دانيد اوايلي كه انقلاب شده بود يك جو بي اعتمادي بر مملكت سايه افكنده بود . به طوري كه هر كسي با فردي دشمني يا كدورت داشت سريع انگ ضد انقلاب و ساواكي بودن رو به او مي زد و طرف تا مي رفت ثابت كنه كه تمام اين ماجراها دروغه ، كلي به درد سر مي افتاد . خب مدتي طول كشيد با تصفيه مغرضان و منافقان و ضد انقلاب ها ، الحمدالله مملكت رنگ آرامش و ثبات رو به خودش ديد . با آغاز جنگ هم فرصتي پيش آمد تا دلسوزان واقعي كشور و علاقه مندان اين آب و خاك با حضور در جبهه ها و ايثار جان خويش آرامش رو در وطن به وجود اوردند . اما با گذشت سي سال از انقلاب متآسفانه هنوز هم افرادي وجود دارند كه مانند گذشته منفي فكر مي كنند . و با اين افكار به شايعاتي دامن مي زنند كه اصلآ به نفع كشور نيست . يادمه روزي كه قرار بود فيلم " ليلي با من است " كار ارزشمند آقاي كمال تبريزي اكران بشه ، عده اي نگران بودند كه وامصيبتا ارزش ها به مخاطره افتاده است !! و ديديم كه پخش شد و آب از آب تكان نخورد .. مثالي ديگر از اين دست فيلم " اخراجي ها " بود . يا مجموعه طنز دوست عزيزم مهران مديري كه با عنوان " مرد هزار چهره "  نوروز امسال روي آنتن رفت . وارد حريم هاي نيروي انتظامي شده و چقدر هم استقبال شد ..

اين همه مقدمه چيدم تا بگم اگه كسي بياد خاطرات دوراني از اتفاقات كشورش رو بازگو كنه ، نه ضد انقلابه ، نه مشكلي با نظام يا نهاد خاصي داره و نه خداي ناكرده زبونم لال هفت قدم سمت قبله .. مي خواد سازماني رو تضعيف كنه ... بلكه تمام هدف اش اين است كه بگه .. اين آرامش و ثباتي كه الحمدالله در مملكت جاريه ، حاصل يك سري تجربياتي است كه مردم تاوان آن را داده اند . و آن نهاد با مطالعه و تحقيق در باره ضعف ها و نارسايي ها ، اكنون به اعتدال رسيده است . اميدوارم توانسته باشم منظورم رو بيان كرده باشم . به عبارتي خاطره اي كه قصد بيان آن را دارم ، مربوط به يكي از همان ضعف هاي گذشته است . كه خدا رو شكر خيلي وقت است ديگه اين مشكلات رو نداريم . و قانونمند تر با اين قضايا برخورد مي شود . ضمن اين كه اعتراف مي كنم من قلبآ نيروي انتظامي رو دوست دارم . و اگه خاطرات قديمي من رو مطالعه كرده باشيد ، قبل از رفتن به نيروي هوايي براي ثبت نام به اين سازمان مراجعه كردم .. خب قسمت نشد اين لباس پر افتخار رو به تن كنم . به هر حال اميدوارم دوستان عزيزمون در ناجا به دليل بيان خاطرات گذشته از من نرجيده باشند ..

سخن آخر .. اين كه مطلب " به زور مي خواستند دخترم را به عقدام در آورند ! "‌ عنوان خاطره اي است كه سال ها قبل برايم به وقوع پيوست . و الحمدالله به خير گذشت . قصد من از بيان اين ماجرا صرفآ جنبه طنز آن است كه چگونه اگه كسي شناسنامه يا مدرك شناسايي معتبر به همراه اش نداشت ، به درد سر مي افتاد ! هدف ديگرم زنده نگاه داشتن ياد كارگردان بزرگي است كه امروز در ميان ما نيست . زنده ياد " احمد بهبهاني " يكي از بهترين كارگردان هاي كشور چه پيش از انقلاب و چه بعد از انقلاب بود كه مجموعه هاي تاثير گذاري را تهيه و توليد كرده بود . ياد و نام و خاطر او هميشه گرامي باد . اميدوارم دوستان هميشه ياد هنرمندان رو زنده نمايند 

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

محل درج آگهی های شما

محل درج اگهی های شما

محل درج اگهی های شما


از  " جاني دالر " تا عشق به پليس  ... !

در مطالب قبلي خودم و در جاهايي كه بحث دوران كودكي و نوجواني مي شد ، به كرات به اين موضوع اشاره كردم كه ... به دليلي كه مرحوم پدرم درجه دار ارتش بود . من تا كلاس چهارم دبيرستان در مراكز نظامي رشد و نمو كردم . كه آخرين آن ها پادگان قوشچي واقع در ۴۵ كيلومتري جاده اروميه - تبريز بود . كه فقط تا كلاس دهم ظرفيت تحصيلي داشت . و به شكل مخلوط اداره مي شد . و بعد از آن دانش آموزان بايستي براي ادامه تحصيل به شهر مي رفتند . در تمام اين دوران به دليل تعريف هايي كه از پليس و پاسبان مي شد . شايد هم به خاطر ظلمي كه از نامادري مي كشيدم ، علاقه ام براي پيوستن به اين نيرو زياد بود . حالا كه فكر مي كنم يكي ديگر از دلايل علاقه ام به شهرباني ، گوش كردن مدام به  برنامه راديويي  " جاني دالر " بود كه چهارشنبه شب ها از راديو پخش مي شد و مرحوم صارمي آن را اجرا مي كرد ..  از آن جايي كه در پادگان ها از كلانتري و پليس و پاسبان هيچ خبري نبود ، عشق  تحصيل در دانشكده افسري شهرباني از آرزوهايم بود . كه در كنار عشق به پرواز هميشه در وجودم بود . و نمي دانستم كدوم رو انتخاب كنم !

ترس و وحشت از پاسبان ها و كلانتري ... !  

 خب بعد از قبول شدن در كلاس دهم دبيرستان ، براي ادامه تحصيل راهي تهران شدم . و در خيابان نواب تقاطع مرتضوي يه خانه كوچكي اجاره كرده و به همراه عمه و مادر بزرگم در دبيرستان علامه واقع در سه راه سلسبيل ادامه تحصيل دادم . ( در اين دبيرستان با آقاي محمود فرنودي هزيز همكلاس بودم ) و بعد از پايان تحصيلاتم ، دو دل بودم نيروي هوايي برم يا شهرباني ؟! كه چشمم به آگهي شهرباني خورد . از آن جايي كه آخرين روز ثبت نام بود و من يك قطعه عكس كم داشتم ، به آن نرسيدم و عاقبت سر از نيروي هوايي در آوردم . ولي نمي دانم روي چه اصلي دقيقآ از زماني كه به تهران آمدم ، بد جوري از كلانتري و پاسبان ها مي ترسيدم ! با وجودي كه جووني بي آزار و ساكتي بودم اما بد جوري از قيافه آن ها مي ترسيدم ! شايد باور نكنيد بعد از اين كه حتي به نيروي هوايي پيوسته و فارغ التحصيل شده بودم ، هميشه يه حسي من را از كلانتري ها دور مي كرد ! يادمه سر كوچه سوسن كلانتري بود . ولي با وجودي كه خودم يك نظامي محسوب مي شدم ، هميشه اكراه داشتم از آن سر كوچه عبور كنم ! و طاقت نگاه هاي پاسبان نگهبان جلوي در را نداشتم !!

تنها ايامي كه كارم به كلانتري كشيده شد ..

همين ترس و وحشت سبب شده بود هميشه سرم رو پائين انداخته و آسه بيام و آسه برم .. تا هيچ گاه گذرم به كلانتري نيفته .. و واقعآ هم هرگز نيفتاد فقط تا آن جا كه يادمه يك بار پيش از انقلاب به خاطر پيشنهاد بي شرمانه حاج خانم زن صاحبخانه مون بود ( اينجا ) كه براي نخستين بار با ترس و لرز به كلانتري خيابان حسام السلطنه كه پائين خيابان بابائيان واقع شده بود رفتم و ماجراي حاج خانوم و تهديد هايش رو به رئيس كلانتري بيان كردم ..!! و يك بار ديگر درست در همون ايامي كه از خونه سوسن بيرون آمده بودمم و در محله مادرم اينا يك خونه كوچك اجاره كرده بودم ، يك روز غروب عده اي از اراذل اوباش محله با يكي از همافران پايگاه يكم شكاري حسابي دعوا مي كنند كه در اين ماجرا عده اي هم زخمي مي شوند .. و بنده خدا همافره كه با من سلام و عليك داشت ازم خواهش كرد به عنوان شاهد به كلانتري بروم .. واقعآ پاهايم كشش نداشت !! به طوري كه طفلك همافره فكر كرد من كسالت دارم ! و ديگه هرگز تا پيروزي انقلاب گذرم به كلانتري نيفتاد . بعد از انقلاب هم يك روز پشت فرمان ماشين ام در حال عبور از سه راه آذري بودم كه ديدم چند تا لات بي سر و پا به سر يك افسر راهنمايي و رانندگي ريخته و دارند مي زنند !! بقدري عصباني شدم كه نفهميدم چگونه به كمك آن سروان شتافتم ! و در ادامه به كلانتري كشيده شدم و از دست آن افراد شكايت كردم !! براي من غير قابل تصور بود كه حرمت لباس پليس شكسته شود .. بگذريم همين ماجرا سبب شد با آن افسر كه بعد ها سرهنگ شد ، رفت و آمد خانوادگي پيدا كردم . اين كل حضور در كلانتري در طول عمرم بود ..

i2tln4pkrdvdw76nkvd8.jpg

نوستالوژي به فيلم و سريال هاي قديمي ...

 ممكنه بعضي از خوانندگاني كه تازه به جمع ياران همدل و صميمي اين سايت پيوسته اند از خود بپرسند چرا اين همه حاشيه مي روم !!؟‌ به اطلاع اين عزيزان مي رسانم ، هدف اصلي ام از حواشي هاي بي مورد اين است تا در كنار بيان خاطره اي ، تصويري هم از گذشته به خواننده هاي جوان نسل امروزي دهم . پس منو ببخشيد كه اين گونه به عقب بر مي گردم . در اون سال هايي كه هنوز تكنولوژي تلويزيون رنگي به ايران نيامده بود . و تلويزيون هاي سياه و سفيد هم به صورت مبله در خانواده هاي ثروتمند واشرافي پيدا مي شد . فيلم هايي در آن به نمايش در مي امد كه آن ايام مخاطبان ميليوني داشت . و همه سعي مي كردند موقع پخش آن سريال ها خود را به منزل همسايه ها يا قهوه خانه ها رسانده و فيلم را تماشا كنند . اگه بگم سطح شهر خلوت مي شد ، سخني به گزاف نگفته ام . معروف ترين سريال هاي آن ايام .. مراد برقي ، قمر خانم ، سركار استوار بود . كه من فقط از سريال سركار استوار خوشم مي آمد و هيچ علاقه اي به مراد برقي نداشتم !

سريال تلخ و شيرين و تآثيرش بر من ....

 در همون ايام بود كه سريالي خانوادگي و بسيار عاطفي به نام " تلخ و شيرين " از تلويزيون پخش مي شد . كه به مناسبت درون مايه قوي و ارتباط عاطفي پرسوناژ هاي آن من خيلي اون رو دوست داشتم . يادمه سه شنبه شب ها پخش مي شد .. و من هميشه آن را دنبال مي كردم .. و چون در ايامي پخش مي شد كه سوسن به زندگي من وارد شده و در ادامه به جدايي كشيده شده بود  . اين برنامه رو خيلي دوست داشتم .. اگه بگم مثل دختر ها اغلب براي قهرمانان شكست خورده آن گريه مي كردم ، شايد به من بخنديد ! خب سال ها از پخش اين مجموعه گذشت.. و دست سرنوشت مرا به سوي زندگي ديگري برد و ازدواج كرده و صاحب دو فرزند شدم .. با آغاز انقلاب و جنگ هر روز بيشتر از گذشته پرواز مي رفتم و تا اين كه به دليل سكته قلبي درست بعد از معالجه ام در سوئيس ، حكم بازنشستگي ام رو طبق ماده پزشكي بهم ابلاغ كردند و ارتش رو ترك كردم !

پشت صحنه سريال آرايشگاه زيبا و ...  

در باره بعد از بازنشستگي ام و چي شد كه سر از مجله سروش هفتگي در آوردم ، به كرات در مطالب قبلي ام تعريف كرده ام . يادمه در ايامي كه دبير سرويسي بخش راديو و تلويزيون سروش رو به عهده داشتم ، سريال موفقي به نام " آرايشگاه زيبا " از تلويزيون پخش مي شد . كه مخاطبان زيادي داشت . خب اون موقع يكي از كار هاي من تهيه گزارش از پشت صحنه فيلم ها و سريال بود . همچنين گرفتن  مصاحبه و گفت و گو با عوامل مجموعه هاي موفقي كه در حال پخش از تلويزيون بود . يادمه حدود ۱۷ نفر    خبرنگار جوان با من همكاري مي كردند كه اغلب آن ها دختر خانم  با تحصيلات دانشگاهي بودند . و تنها يك آقا پسر در اين سرويس بود . كه ابتدا مسئول پياده كردن نوار مصاحبه ها بود ولي بعد ها به دليل علاقه به جرگه خبرنگاران پيوست . اين جوون ها واقعآ فعال بودند . يك روز چند نفر را براي انجام مصاحبه با عوامل سريال آرايشگاه زيبا لوكيشن تصويربرداري فرستادم . بعد از اتمام كار به دليل مسئوليت ام قبل از چاپ همه گزارش بچه ها رو به دقت مي خواندم تا خداي ناكرده گاف يا سوتي نداده باشند . در حالي كه سرگرم خواندن رزومه كارگردانش بودم  ، ناگهان شوكه شدم !!

آشنايي با زنده ياد احمد بهبهاني ....

 شايد باورتون نشه .. در حالي كه مصاحبه كارگردان سريال آرايشگاه زيبا رو مي خواندم ، ديدم   آقاي احمد بهبهاني در بيان سوابق هنري اش  اشاره به مجموعه موفق " تلخ و شيرين " كرده گفته كه آن اثر از جمله كارهاي پيش از انقلاب اش بوده است .. نمي دونم چه جوري حس و حالم رو بيان كنم !!؟ عين بچه هاي كوچولوي كم طاقت بد جوري ذوق زده و شوكه شدم .. انگار گنجي رو پيدا كرده باشم . هيچ چيز در آن لحظه به اندازه شنيدن اين خبر من رو خوشحال نمي كرد .. اين رو هم بگم كه از زماني كه مسئوليت دبير سرويسي مهم ترين بخش مجله سروش به من واگذار شده بود ، خيلي كم فرصت تهيه گزارش پيدا مي كردم .. مگه اين كه كار خيلي بزرگ و حساس مي بود . يا براي آموزش نحوه اخذ گزارش شاگرداني رو به پشت صحنه مي بردم . به همين دليل سريع با زنده ياد بهبهاني تماس گرفتم و از او خواستم جهت گفتگوي ويژه يه قراري با من بگذاره ...

دوستي با مرحوم بهبهاني و ....  

در همون ديدار اول به قول قديمي ها يك دل نه صد دل به او انس بستم .. نمي دونم چه جوري بگم .. احمد خدابيامرز سواي شخصيت مهربون و خيلي والايي كه دشت . به دليل كارگرداني تلخ و شيرين كه انگار قسمتي از گذشته من و سوسن رو كار كرده بود ، يه احساس وابستگي عاطفي به او پيدا كرده بودم . از مصاحبت او خسته نمي شدم . اصولآ آدم هاي بزرگ داراي چنين خصلتي هستند .. شما به هيچ عنوان گذشت زمان رو در حضور آن ها احساس نمي كني . ( همين حس را در ديدار با كارگردان به نام سينماي ايران ، جناب ابراهيم حاتمي كيا داشتم . هر چه بهبهاني رو خاكه ، بلندي عمر او باشد ) شايد باورتون نشه .. درياي علم و دانش بود . ما ساعت هاي متمادي با هم در مورد مسايل و معضلات فيلم ها و سريال ها با هم بحث مي كرديم ... او عادت داشت پيپ مي كشيد . دفتر كارش هم درست در يكي از كوچه هاي روبروي صدا و سيما واقع شده بود . اجازه مي خواهم يك پارانتز باز كنم ...  قبلآ گفته بودم ... من عادت داشتم از دوستي هايم با افراد ذي نفوذ  به نفع مردم سوء استفاده كنم .. ! از اين رو يك بار كه يكي از دختر ها با مشكل بزرگي مواجه شده بود به احمد گفتم و او بلافاصله مشكل مالي او را بر طرف كرد .. واقعآ خدا بيامرزدش ..

يه گله از دست اندر كاران هنري ...

 از شما چه پنهان وقتي به عادت هميشگي قبل از نگارش مطلب براي تهيه عكس به گوگل مراجعه كردم ، واقعآ افسوس خوردم . وقتي نام احمد بهبهاني رو براي جستجوي نوشتم ... كلي بهبهاني عرب پديدار شد !! دريغ از يك تصوير .. از زنده ياد بهبهاني خودمون . واقعآ همون حالي رو داشتم كه از پيدا نكردن تصوير كاپيتان شهيد ايرباس مرحوم "‌ محسن رضائيان " بهم دست داده بود  . آخه چرا نبايد سازمان يا نهادي براي ثبت در تاريخ  تصاوير افراد مهم رو در وب بگذاره ؟‌ اين كه هزينه اي نداره .. مرحوم بهبهاني كم شخصيتي نبود . كافي است شما به سابقه آثار هنري او نظري بيندازيد .. واقعآ دلم از اين بي مهري ها مي سوزه .. همكاران او ، بازيگران قديمي و جديد كه سابقه كار با او را دارند ، مي توانند اين كار رو بكنند . الحمدالله الان سايت هاي هنري و سينمايي فراواني داريم .. چه مي شه در كنار تصاوير سوپر استار ها نامي هم اساتيد آن ها بشه !؟

 وقتي دخترم دستيارم بود ....

 درست در همون ايامي كه من در سروش مسئوليت داشتم ، درس دخترم پايان يافته و براي اين كه حوصله اش در خونه سر نره ، اغلب براي تهيه گزارش با خودم مي بردم . زيرا هم خودش علاقه داشت و هم من به فردي نياز داشتم كه هميشه در دسترس باشه . گاهي مي شد در همون موقع برنامه هاي اجرايي هم به من واگذار مي شد و من نياز به يه دستيار قوي داشتم .. برنامه هايي چون جشنواره هاي فيلم فجر ، تئاتر دفاع مقدس ، جشنواره موسيقي و غيره .. كه مسئوليت انتشار بولتن هاي آن گاهي به تيم من محول مي شد . به همين دليل در تهيه گزارش هاي مهمي كه خودم مي رفتم ، دخترم رو هم با خود مي بردم . به همين دليل در يك روز گرم تابستاني براي انجام گفتگويي به اتفاق هم به دفتر زنده ياد " احمد بهبهاني " رفتيم . اون موقع خونه ما در الهيه بود . اين رو هم اضافه كنم من اصلآ از اون دسته آدم ها نيستم كه اهل پارك رفتن باشم .. ! فقط در ايامي كه محصل بودم ، شب ها به اتفاق همكلاسي ها يم به پارك لاله مي رفتيم و زير نور چراغ برق تا نزديكي هاي صبح درس مي خوانديم .. ديگه هيچ موردي مبني بر پارك رفتن و گردش در آن رو به خاطر ندارم ..

رفتن به پارك ملت و باقي قضايا .......... !!

 دقيقآ يادم نيست ساعت چند بود .. فقط به خاطر مي آورم با مرحوم بهبهاني قرار داشتيم . دخترم يك راست اومده بود سروش تا به اتفاق راهي دفتر آقاي بهبهاني شويم .. حدود يكي دو ساعت زودتر از وقت ملاقات به آن جا رسيديم . من اون موقع ماشين نداشتم . از اون جا كه دفتر احمد روبروي پارك ملت بود .. و هوا هم خيلي گرم بود . بهتر ديديم تا سر رسيدن وقت ملاقات به درون پارك رفته تا وقت سپري شود .. يادمه آفتاب تندي بر روي صندلي هايي كه در مدخل پارك قرار داشت تابيده بود . به همين دليل به دخترم گفتم .. بابا جان بيا بريم زير سايه يكي از شمشاد ها بر روي چمن ها بنشينيم . اتفاقآ كلي هم گشتيم و به دليل آبياري كه سبزه ها رو كرده بودند ، به سختي موفق شديم كه جايي رو گير بياوريم . ما هر دو  پشت به شمشاد و رو به خيابان وليعصر كه سراشيب هم بود نشسته بوديم .. و در عين حال سعي مي كردم چشمم به كوچه روبرو باشه تا اگه اتوموبيل فولكس واگن قورباغه اي مشگي رنگ احمد سرو كله اش پيدا شد ، سريع بريم دفترش ...

ماجراي دستگيري ما ... !!

خدا رو صد هزار مرتبه شكر مي كنم كه خانواده من هميشه حجاب اسلامي شون رو رعايت مي كنند . يادمه اين ماجرا در روزي رخ داد كه همسرم براي جلسه قرآن منزل حضور نداشت . او روزهاي شنبه و سه شنبه هرهفته به جلسات مذهبي مي ره و حالا هم ادامه داره . خلاصه ما تازه روي چمن ها نشسته بوديم و مشغول بررسي موضوعات مصاحبه و سوالات مربوطه بوديم . البته اين رو بگم اطراف ما هم تعداد زيادي خانواده يا دختر و پسر چوان به اتفاق نشسته بودند .. اما نمي دونم روي چه اصلي در حالي كه سرگرم نوشتن و چك كردن ضبط و صوت بوديم ، ديدم يك آقايي لباس شخصي به همراه يك مامور نيروي انتظامي به ما نزديك شده و بعد از سلام و عليك خيلي مودبانه خواهش كردند لطفآ همراه ما تشريف بياوريد ! من اصلآ در اون لحظه دليل اين كار آن ها رو متوجه نشدم . فكر كردم به خاطر نشستن و لگد كردن چمن هاست !  اولش فكر كردم تنها با من كار داره .. به همين دليل گفتم بابا جان تو سوال ها رو آماده كن تا من برگردم ..! كه مامور گفت هر دو لطفآ همراه ما بياييد .

دكه اي در داخل پارك .......... !

 از اون جا كه اصلآ نمي دونستم موضوع از چه قراره با آن دو مامور حرفي نزدم .. فقط تعجب من از اين بود كه چرا از ميان اين همه آدم فقط ما رو گرفتند .. به هر حال بعد از پيمودن مقداري راه ، به دكه اي رسيديم كه در آن برادران نيروي انتظامي هم حضور داشتند .. با ديدن پرسنل ناجا كمي خوشحال شدم و با خود فكر كردم اگه بدونند همكار آن ها هستم جريمه ام نخواهند كرد . ابتدا به ما گفتند جلوي در بايستيم . و اون برادر لباس شخصي رفت داخل كيوسك .. دقايقي بعد من را به داخل فرا خواندند . و اولين سوال اين بود چه نسبتي با اون خواهر داري ؟ من ابتدا دنبال خواهري مي گشتم كه او مي پرسد ؟ عرض كردم كدوم خواهر رو مي فرماييد ..؟ ديدم اشاره به دخترم نمودند !! با خنده گفتم برادر ايشون دخترم است ! با تمسخر گفت .. گفتي دخترت است ؟ عرض كردم بله قربان .. گفت مدارك .. من كارت بازنشستگي ارتش رو نشون اش دادم و رو به مامور نيروي انتظامي كه اون گوشه نشسته بود كردم و گفتم سركار جان ما با شما همكاريم .. گفت مشكلي نيست انشاالله حل مي شه جانم ! سپس همون برادر ( نه آن كه جلب ام كرد ) گفت مدارك صبيه محترم .. گفتم همراهم نيست .. !

سين جيم هاي خنده دار .... !

 من تازه دوزاري ام افتاد كه آن ها فكر مي كنند ما نامحرم هستيم .. با خود گفتم كاري نداره با چند تا سوال معلوم مي شه كه دروغ نمي گويم !! به همون آقا كه سيد خطابش مي كردند عرض نمودم حاج آقا به چي قسم بخورم كه دخترم است ! تازه مي تونيد از من سوالاتي رو بپرسيد و بعدش هم از او .. سيد گفت اتفاقآ همين تصميم رو دارم .. خيلي خوشحال شدم . گفتم الان موضوع روشن مي شه .. و با خود فكر كردم در مورد شام ديشب يا اسامي خواهر برادرم و اقوام كار تمومه ديگه .. او ابتدا از اسامي برادران و خواهرانم پرسيد .. عرض كردم تني يا ناتني ..؟ فرمود همه رو ... و من شروع كردم به شمردن .. الحمدالله از اون جايي كه پدر خدا بيامرزم تو هر شهري يك زن گرفته بود ، كلي اسم رديف كرده و تحويل دادم .. ! اصلآ حواسم نبود طفلك دخترم خيلي از آن ها رو حتي اسمشون رو هم نشنيده است !‌ و در حالي كه داشتم همين جوري رديف مي كردم .. به تته پته افتادم ! اين لكنت زبان اولين شك رو ايجاد كرد .. سپس به  من گفتند بيرون باشم و دخترم رو احضار كردند .. حدس ام درست بود ..! چون درست يعد از دقيقه اي به كشف خيلي مهم نايل آمده بودند و لحن آن ها تغير كرد !!  

 تيپ غلط اندازم ، كار دستم داد ....

آن ها من رو احضار كرده و اين بار با لحن خيلي جدي و تحكم بر انگيز سوال كرد .. تو خجالت نمي كشي در اين سن و سوال با اين طفل معصوم دوست شدي ؟!! شما سرمايه دار چه خيال كرديد ؟ فكر كرديد با پول هر غلطي دلتون خواست انجام مي دهيد .. ؟ اي دل غافل اون جا دوزاري ام افتاد كه تيپ غلط اندازم اون ها رو به اشتباه انداخته و فكر كردند واقعآ من سرمايه دار هستم !! نمي دونستند من يه لا قبا يه ستاره تو هفت آسمون هم ندارم .. ! گفتم برادر اين چه طرز صحبت كردن است ؟ غلط كردن يعني چه ؟ مودب صحبت كنيد .. كدوم سرمايه دار ؟ كدوم دوست .. اين دختر منه .. مگه ازش نپرسيديد ؟ با خنده معني داري گفت چه جور دخترت است كه نام عمو ها و عمه هايش رو نمي شناسه !! گفتم آقاي محترم پدر من سال ها پيش تو شهرستان هاي گوناگون همسر گرفته .. ما رفت و امدي با اون ها ندارم كه دخترم بشناسه ! اشتباه من است كه از روي صداقت شروع كردم هر چه بابام زن صيغه اي و عقدي داشته براي شما رديف كردن .. من نبايد نام ان ها رو مي گفتم .  

 اقدام شك بر انگيز بعدي .... !!

 تقريبآ قانع شده بود ... مخصوصآ كه گفتم شما شباهت رو در چهره دخترم نمي بينيد ؟ و با خواهش از افسر نيروي انتظامي كه مسئله رو حل كنه .. آن ها قبول كرده و قرار شد با همسرم صحبت كنند .. و من اصلآ يادم نبود در آن روز همسرم براي جلسه مذهبي خود به مسجد رفته است !! اولآ قبل از هر چيز من آدم گيج شماره خونه مون رو اشتباه دادم ..! وقتي طرف گفت اشتباه است .. آن ها شك كرده و كار ها داشت خراب مي شد كه گفتم اجازه دهيد از دخترم شماره رو بگيرم .. و وقتي اين بار تماس گرفتند ، كسي نبود كه تلفن رو جواب بده .. هر چه توضيح دادم همسرم جلسه داره .. گفت چرا از اول نگفتي .. ؟ خلاصه ديگه اين بار افسر پليس هم طفلك معترض شد .. گفت قربان با اين اطلاعات اشتباهي كه گفتي ، راستش من هم الان به شما مشكوك هستم !! پرسيدم خب چي مي شه ؟ گفت مي بريم به منكرات پرسيدم كجا ؟ گفت منكرات ؟‌ 

وقتي همه در ها بسته مي شوند .......... !

 باور كنيد اولش زياد اهميت نمي دادم .. كم كم كه دير شد ، نگران قرار ملاقاتم بودم .. آخه من خيلي روي قرار هايي كه مي گذارم حساس هستم .. ابتدا به فكرم رسيد به دفتر احمد زنگ بزنم .. يادم اومد كه او دخترم رو تا حالا نديده است ! هيچ كس رو هم نداشتم كه خبرش كنم .. يا تلفن هيچ كس رو حفظ نبودم .. ديگه از موضع اعتراض كوتاه اومدم .. اين بار به خواهش و تمنا افتادم .. همين مسئله اين بار شك آن ها رو بيشتر كرد !! تنها راه حل اين بود كه بروم از خونه شناسنامه هايمون رو بياورم تا قضيه تمام بشه .. اما به دليل اين تناقض هاي الكي ، آن ها خيلي مشكوك شده و گفتند هيچ راهي نداره .. و گفتند هر اقدامي مي خواهي بكني ، بعد از اين كه تشريف برديد منكرات .. با اجازه مقام قضايي مي ري مدارك ات رو مي آوري .. !! اي داد و بي داد .. چه خاكي به سرم كنم ؟ به آن ها گفتم من رو نگاه داريد ولي اجازه دهيد دخترم بره هر چه مي خواهيد بياورد .. با پررويي هر چه تمام گفت تو رو مي خواهيم چه كار ؟ ترشي بيندازيم ؟‌ واقعآ اعصابم خرد شده بود

آخرين لطفي كه در حق ام شد ....

 بعد از كلي خواهش و تمنا از مامور نيروي انتظامي ، طفلك مي گفت دست من نيست .. خلاصه بعد از اين كه كلي التماس كردم .. بنده خدا لطف كرده و به من گفت به خاطر گل رويت كه همكار من بودي ، فقط بهت اجازه مي دهم بري مدارك ات رو بياوري .. من كه خوشحال شده بودم .. گفتم تا شما يك چايي بخوري من برگشتم .. افسر انتظامي گفت نه ما الان با متهمان مي رويم منكرات .. شما سعي كن زود برگردي ... نمي دونستم چي بگم ؟ خدايا اين چه مكافاتي است ؟ من كه در تمام طول عمرم هرگز رنگ هيچ كلانتري رو نديده بودم ، اين بار بايد با عجله مداركي رو ارائه مي دادم كه دخترم ، دخترم است !! جالب اين كه آن همه دختر و پسر هاي فراوان زير هر درخت تو همديگر مي لوليدند .. با آن ها كاري نداشتند ... من و دخترم كه هم حجاب اش كامل بود .. هم با پدرش در حال نوشتن سوال هاي مصاحبه بود بايد گير مي افتاديم .. ! از اون جا كه معتقد به مشيت الهي در هر كار ناخواسته هستم . با قضيه كنار آمده و با عجله راهي خانه شدم ... !  

ساختمان منكرات .........!

تنها نگراني من بر هم خوردن جريان گفت و گو با احمد بهبهاني بود .. و گرنه بقيه مشكلي نداشتم .. و اتفاقآ خيلي مي خواستم منكرات رو كه اين همه از آن حرف مي زدند ببينم . با عجله ماشيني دربست گرفتم و راهي الهيه شدم .. همان گونه كه حدس مي زدم همسرم مسجد بود . و پسرم هم مدرسه رفته بود .. با عجله شناسنامه خود و دختر و حتي همسرم رو برداشته و راهي آدرسي كه داده بودم شدم . جالبه به محض اين كه رسيدم مرا به داخل راه نمي دادند !! هر چه به نگهبان هاي جلوي در گفتم خودم متهم هستم ، قبول نمي كردند .. فكر مي كردند براي ضمانت كسي آمده ام .. و ان ها مي گفتند منتظر باشيد خبرتان مي كنيم .. تا اين كه عصباني شده و گفتم بابا جان من رو با دوست دخترم ماموران دستگير كرده اند .. كارت شناسايي گذاشتم تا بروم مدارك بياورم .. بفرما اين هم شناسنامه ..!! بالاخره خدا عمرش بده اجازه داد وارد شوم .. بگذريم .. به هر كس مي رسيدم خودم رو معرفي مي كردم و داستان دستگيري ام رو تعريف مي كردم .. ديگه خودم از خودم متنفر شده بودم .. اولش اصلآ فكر نيم كردم اين همه دچار دردسر بشم . مرتب خودم رو لعنت مي كردم .

 قضيه عكسدار نبودن شناسنامه ..... !!

نه از اون افسر نيروي انتظامي خبري بود .. نه از اون برادري كه ما رو جلب كرد .. نه از سيد ... ديگه داشتم قاطي مي كردم كه يكي دو تا از جوون هايي كه پيش از ما دستگير شده بودند رو شناختم . كه درون يكي از اتاق ها بودند .. به نگهبان اين بار قضيه رو گفتم و براي اين كه مرا به داخل راه بدهد .. با خود فكر مي كردم چه جرمي رو گردن بگيرم تا به داخل اتاق محاكمه بروم .. عاقبت دل مامور جلوي در سوخت و مرا به اتاق متهم ها دعوت كرد .. يكي يكي متهم ها رو مي خواندند و حاج آقاي كشيك محاكمه مي كرد .. همه اش از اين مي ترسيدم نوبت ام نرسه و شب دخترم رو در اين محل نگدارند ! ديگه كم كم متوسل به دعا و التماس به درگاه خداوند شده بودم .. كه ناگهان ديدم يك روحاني خوش برخورد از اتاق بيرون امده و قصد داشت دستشويي بره .. جلو رفته و با احترام در يك دقيقه تمام جريان رو گفتم .. و شناسنامه ها رو نشونش دادم . دقايقي بعد من را صدا زد .. دخترم را هم اوردند .  با مشاهده چهره مهربون حاج آقا تمام خستگي ام از تنم بيرون رفت .. روحاني جوان چند سوال از من و چند از سوال از دخترم كرد و متوجه واقعيت شد . اما همين كه شناسنامه رو گرفت .. گفت متآسفم اين كه فاقد عكس است !! گفتم يعني چه ؟ گفت از كجا معلوم اين دختر شماست ؟  

آغاز مشكلي جديد .......... !!

 خدا وكيلي حاج آقا خيلي مهربون و متواضع بود . وي خيلي با متانت گفت .. عزيزم وقتي شناسنامه فاقد تصوير دختر خانم شماست ، من چگونه و با چه مدركي مي توانم باور كنم .. من حرف شما را مي پذيرم .. گفتم خب چاره چيه .. گفت مشگلي نيست . فردا وقت اداري يك سند معتبر مي آوريد صبيه محترم آزاد مي شود .. آن گاه برويد افرادي رو بياوريد كه شهادت دهند صبيه شماست .. گفتم اگه كسي رو نيافتم .. گفت آن گاه مسجل مي شود دختر خانم نامحرم است .. يا عقدش مي كني يا مي روي زندان .. !!‌ منتها همه اين حرف ها رو با خنده مي زد .. نمي ونستم راست مي گه يا شوخي مي كنه .. البته قبول داشتم كه شناسنامه بي عكس سنديت در اين قضيه به خصوص نداره .. در نهايت ديد كه من واقعآ قاطي كردم ، گفت .. اگه همسرتون الان تشريف بياورند ، مشكل حا مي شود چون شناسنامه او تصوير دارد . گفتم حاج آقا همسرم جلسه قران است .. مي توانيد تحقيق كنيد .. روحاني جوان وقتي فهميد همسرم اهل جلسه قرآن و اين مسايل است .. دلش به رحم آمده و پاي ورقه ، حكم تبرئه ما رو نوشت .. خيلي خوشحال شده بودم ...

 دوست شدن با حاكم كشيك منكرات ..........

 وقتي خيالم از اين كه شب دخترم رو نگاه نمي دارند راحت شد .. ديگه نطق ام حسابي باز شده و بناي شوخي رو با روحاني گذاشتم .. ابتدا او سوالاتي از هواپيما پرسيد .. بعد نوبت من شد ..  جدي جدي پرسيدم حاج آقا چرا چيزي كه واضح بود ، اين همه سخت گرفتيد .. گفت اگه با ديدن شناسنامه مي گفتم بفرماييد اشتباه شده .. اين بار اين شما بودي كه شاكي بشي و سرو صدا راه بيندازي .. !! ما روحانيون حواسمون خيلي جمع كارمون است .. بار ديگر پرسيدم واقعآ شما هر كي رو با هم بگيريد عقدشون مي كنيد ؟!!  ابتدا پاسخ اش مثبت بود .. وقتي كه بهش گفتم پس از فردا من با زيباترين كارمندان اداره ام مي روم پارك تا عوامل شما ما رو جلب كرده و شما به عقدمون در آوريد !! خنديد و گفت نه برادر .. اين جوري ها هم نيست كه فكر مي كني ..! بي خودي دلت رو صابون نزن .. خلاصه بعد از كلي در به دري آزاد شديم ....

 چندي بعد لوكيشن تصويربرداري ..............

 يادمه فرداي آن روز جريان رو براي احمد تعريف كردم .. كلي تو فكر فرو رفت .. و بعد از مدتي گفت .. كاش مي شد از اين سوژه يه فيلم ساخت .. البته اگه بگذارند ... تا اين كه براي هفته بعدش احمد من و خانواده ام رو براي صرف شام و تهيه گزارش به لوكيشن كاريش دعوتم كرد.. محل تصويربرداري يكي از خيابان هاي فرعي قيطريه بود .. حياط خيلي بزرگي بود كه در آن مجموعه طنز " فروشگاه " رو مي ساختند ... اغلب هنرپيشه ها بودند ... خانم شهلا رياحي ،داريوش اسدزاده ، رضا بابك ، پوراندخت مهيمن  .. و خيلي هاي ديگر كه اسامي آن ها يادم نيست .. اون شب حسابي از ما و هنرمندان فيلم پذيرايي شد .. آقاي داريوش اسد زاده به شوخي گفت اي كاش هر شب شما ميهمان باشيد تا كارگردان اين جوري شام مفصل به ما بده .. جاتون خالي خيلي به همه ما خوش گذشت و تلافي آن همه مشكلاتي كه در ديدار با بهبهاني پيش آمده بود با پذيرايي از دلمون بيرون رفت .. من اون شب به دليل اين كه با خانواده به لوكيشن رفته بودم نتوانستم درست و حسابي گزارش هاي لازم رو بگيرم .. قول دادم حتمآ يك شبي ديگر مزاحم آن ها شوم ..

مرگ نا به هنگام احمد بهبهاني

 خبر بقدري تكان دهنده بود كه اولش باورم نشد . وقتي در بخش خبري صدا وسيما به طور خيلي مختصر اعلام كردند كارگردان نامي صدا و سيما بر اثر سكته قلبي نقاب در چهره خاك كشيد ، اصلآ باور نمي كردم اين احمد خومون باشه .. مدام با خود فكر مي كردم حتمآ اشتباه شنيده ام .. ولي نه حقيقت داشت .. بقدري دل آزرده شدم كه نهايت نداشت .. به هر حال الان سال ها از اين قضيه مي گذرد .. صرف نظر از ضايعه از دست دادن كارگردان بزرگ عالم هنر ... الحمدالله كشورمون به ثبات رسيده است .. ديگه برادران كميته يا نيروي انتظامي قانونمند عمل مي كنند .. حتي بازرساني رو گذاشته اند كه با ماموران متخلف برخورد قانوني به عمل مي آورند ... حالا ديگه آن ها هم زير ذره بين هستند .. امروزه نيروي انتظامي با مطالعه و تجزيه و تحليل جرايم به كمك كارشناسان خبره به راه كارهاي اساسي براي كاهش جرم دست يافته اند . اجراي طرح هاي امنيت ، برخورد با اراذل و اوباش و قلدر هايي كه مزاحم نواميس مردم كوچه و بازار بودند . افزايش مراكز انتظامي در معابر ، راه اندازي گشت هاي سيار و پياده در محله ها ، ايجاد پليس ۱۱۰ و از همه مهم تر فرهنگ سازي در جامعه (اینجا )  سطح آمار تخلفات رو پائين اورده است  . كه جا دارد از همه آن عزيزان تشكر و قدرداني كرده و به همه آن ها يه خدا قوت بلند بگوييم .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۹ بامداد در تاريخ هيجدهم تيرماه ۱۳۸۷ به پايان رسيد .

                                    ايام به كام   


7bhzmipwsazcfbalrd6n.jpg

 براي مشاهده تصاوير ديدني (اينجا ) رو كليك كنيد . 

 nx4faro5t8ryrm0oqt2l.jpg

61pglyxdsy2q930zrbfx.jpg


 li75mhwak5vblbf8lk6p.jpg

 http://www.leftseat.com/

سایت مدیکال برای دانشجویان خلبانی


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد . 


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.  

  Daimler Benz aircraft:

This Daimler Benz aircraft project was basically designed around an engine that was being developed at that time. The Daimler Benz was of a conventional layout with the exception of the propellers location. The engine was mounted in the fuselage nose, with an annular radiator in front. The wings were unswept and exhibited no dihedral and were mounted below the fuselage. The tail was of a conventional design, with its single fin and rudder. Because of the propellers arrangement, a tricycle landing gear had to be used. A single pilot sat in the cockpit that was located towards the rear, just ahead of the contrarotating propellers. Where the Daimler Benz Jäger differed from most aircraft was its unusual propeller placement. The Daimler Benz DB 609 development began in September 1942, and it was to be an in-line, 16 cylinder injection-type aircraft engine. It was to develop 2700 horsepower, although this could be increased in later version to 3400 horsepower. Allowance was made for fitting a four-stage supercharger, and with its inverted V design, the DB 609 would have been ideal for a large caliber cannon installation, such as the MK 103, MK 108 or MK 212 cannons.

Source:www.luft46.com BY:Alireza Sadeghi

 

PicbaranPicbaran

ترجمه فارسی:

هواپیمای دایملر بنز:

پروژه هواپیمای دایملر بنز بر پایه موتور طراحی شده در آنزمان ساخته شده بود. دایملر بنز طرحی متعارف بود با این تفا وت که جای پروانه های موتور فرق میکرد.موتور بهمراه یک رادیاتور حلقوی در جلو آن در دماغه بدنه سوار شده بود.بالهای هواپیما صاف و بدون انحنا بوده ودر زیر بدنه قرار میگرفتند.طرح دم معمولی و شامل سکانهای منفرد بود.بخاطر طرز قرارگرفتن پروانه ها از یک ارابه فرود سه چرخه استفاده میشد.تنها خلبان آن در کابینی که بسمت عقب هواپیما و درست در جلوی پروانه هایی که بر خلاف یکدیگر میچرخیدند تعبیه شده بود قرار میگرفت.تفاوت دایملر بنز با سایر هواپیماها در محل قرار گرفتن پروانه های آن بود.توسعه دایملر بنز "دی بی 609" در سپتامبر 1942 آغاز گشت که موتوری 16 سیلندر خطی از نوع انژکتوری را دارا بود.قدرت آن 2700 اسب بخار بود اگرچه در نمونه های بعدی میتوانست تا 3400 اسب بخار افزایش یابد.اجازه تعبیه یک سوپر شارژر چهار مرحله ای با طرح تغییر یافته "وی" شکل هواپیما را جهت نصب یک توپ کالیبربالا نظیر ""ام کا" 103-108 یا 212 ایده آل نموده بود.

منبع:www.luft46.com گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

r3q10av7egwq79syn6xk.jpg


دوستان عزیزي که و یندوز فارسی ندارد ، لطفا از این نرم افزار استفاده کنند


http://www.dodoost.com/aryanevis/


خشم ژنرال ، تبعيد خلبان

fys2gf3cmzfxqd0tubb5.jpg

jdzfynz1eyb0yvrsin0q.jpg

يك ماجراي واقعي از داستان زندگي خلبان ورزيده اي كه از خط پرواز فانتوم به سي - ۱۳۰ منتقل شده و بر اثر لياقت به گردان ۷۴۷ منتقل گرديد . وي بعد از ساعت ها پرواز با جامبو جت ، بر اثر انفجار كپسول در اضطراري يك چشم خود را از دست داده و ....


مژده به خوانندگاني كه با سرعت كم به اينترنت متصل مي شوند :  

مطالب اين سايت را در وبلاگ ذيل بخوانيد :

اينجا

http://oldpilot.blogfa.com/


 

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید


7w57l65r6cdykphszjc5.jpg

http://www.khaleban.com/ 


 

 http://fun.mahyaonline.com/ 


373ippzd8coe2ruui46d.jpg 

اينجا رو كليك كنيد

http://phoenix69.blogfa.com/


 hl3cgzchkr1tepfac901.jpg

قابل توجه علاقه مندان تحصيل در كشور بلارس

http://www.minsk.blogfa.com/


j6um2sqcvnx78mmgb1xa.jpgyvf88lowmsm6p7e64mkq.jpg

http://www.tophostingcenter.com/

مژده به ایرانیان سراسر جهان و شهروندان کانادایی


 hg6umhp2axv5tmekn0jb.jpg

http://www.irantonian.net/

قابل توجه مهاجران گرامی ایرانی 


 

- تعداد بازديد
  • 13371
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35