درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  عقد اجباري دخترم براي من !!

mqses0qy5kc0yjbne5n1.jpg

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

 z90qmv78hlye643j4nao.jpg

به زور می خواستند دخترم رو برام عقد كنند  !!

skdlbgsc30m5jyxj8ezw.jpg

mp9hi2pltqgt7kd8ojrq.gif

 حتمآ مي دانيد اوايلي كه انقلاب شده بود يك جو بي اعتمادي بر مملكت سايه افكنده بود . به طوري كه هر كسي با فردي دشمني يا كدورت داشت سريع انگ ضد انقلاب و ساواكي بودن رو به او مي زد و طرف تا مي رفت ثابت كنه كه تمام اين ماجراها دروغه ، كلي به درد سر مي افتاد . خب مدتي طول كشيد با تصفيه مغرضان و منافقان و ضد انقلاب ها ، الحمدالله مملكت رنگ آرامش و ثبات رو به خودش ديد . با آغاز جنگ هم فرصتي پيش آمد تا دلسوزان واقعي كشور و علاقه مندان اين آب و خاك با حضور در جبهه ها و ايثار جان خويش آرامش رو در وطن به وجود اوردند . اما با گذشت سي سال از انقلاب متآسفانه هنوز هم افرادي وجود دارند كه مانند گذشته منفي فكر مي كنند . و با اين افكار به شايعاتي دامن مي زنند كه اصلآ به نفع كشور نيست . يادمه روزي كه قرار بود فيلم " ليلي با من است " كار ارزشمند آقاي كمال تبريزي اكران بشه ، عده اي نگران بودند كه وامصيبتا ارزش ها به مخاطره افتاده است !! و ديديم كه پخش شد و آب از آب تكان نخورد .. مثالي ديگر از اين دست فيلم " اخراجي ها " بود . يا مجموعه طنز دوست عزيزم مهران مديري كه با عنوان " مرد هزار چهره "  نوروز امسال روي آنتن رفت . وارد حريم هاي نيروي انتظامي شده و چقدر هم استقبال شد ..

اين همه مقدمه چيدم تا بگم اگه كسي بياد خاطرات دوراني از اتفاقات كشورش رو بازگو كنه ، نه ضد انقلابه ، نه مشكلي با نظام يا نهاد خاصي داره و نه خداي ناكرده زبونم لال هفت قدم سمت قبله .. مي خواد سازماني رو تضعيف كنه ... بلكه تمام هدف اش اين است كه بگه .. اين آرامش و ثباتي كه الحمدالله در مملكت جاريه ، حاصل يك سري تجربياتي است كه مردم تاوان آن را داده اند . و آن نهاد با مطالعه و تحقيق در باره ضعف ها و نارسايي ها ، اكنون به اعتدال رسيده است . اميدوارم توانسته باشم منظورم رو بيان كرده باشم . به عبارتي خاطره اي كه قصد بيان آن را دارم ، مربوط به يكي از همان ضعف هاي گذشته است . كه خدا رو شكر خيلي وقت است ديگه اين مشكلات رو نداريم . و قانونمند تر با اين قضايا برخورد مي شود . ضمن اين كه اعتراف مي كنم من قلبآ نيروي انتظامي رو دوست دارم . و اگه خاطرات قديمي من رو مطالعه كرده باشيد ، قبل از رفتن به نيروي هوايي براي ثبت نام به اين سازمان مراجعه كردم .. خب قسمت نشد اين لباس پر افتخار رو به تن كنم . به هر حال اميدوارم دوستان عزيزمون در ناجا به دليل بيان خاطرات گذشته از من نرجيده باشند ..

سخن آخر .. اين كه مطلب " به زور مي خواستند دخترم را به عقدام در آورند ! "‌ عنوان خاطره اي است كه سال ها قبل برايم به وقوع پيوست . و الحمدالله به خير گذشت . قصد من از بيان اين ماجرا صرفآ جنبه طنز آن است كه چگونه اگه كسي شناسنامه يا مدرك شناسايي معتبر به همراه اش نداشت ، به درد سر مي افتاد ! هدف ديگرم زنده نگاه داشتن ياد كارگردان بزرگي است كه امروز در ميان ما نيست . زنده ياد " احمد بهبهاني " يكي از بهترين كارگردان هاي كشور چه پيش از انقلاب و چه بعد از انقلاب بود كه مجموعه هاي تاثير گذاري را تهيه و توليد كرده بود . ياد و نام و خاطر او هميشه گرامي باد . اميدوارم دوستان هميشه ياد هنرمندان رو زنده نمايند 

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

محل درج آگهی های شما

محل درج اگهی های شما

محل درج اگهی های شما


از  " جاني دالر " تا عشق به پليس  ... !

در مطالب قبلي خودم و در جاهايي كه بحث دوران كودكي و نوجواني مي شد ، به كرات به اين موضوع اشاره كردم كه ... به دليلي كه مرحوم پدرم درجه دار ارتش بود . من تا كلاس چهارم دبيرستان در مراكز نظامي رشد و نمو كردم . كه آخرين آن ها پادگان قوشچي واقع در ۴۵ كيلومتري جاده اروميه - تبريز بود . كه فقط تا كلاس دهم ظرفيت تحصيلي داشت . و به شكل مخلوط اداره مي شد . و بعد از آن دانش آموزان بايستي براي ادامه تحصيل به شهر مي رفتند . در تمام اين دوران به دليل تعريف هايي كه از پليس و پاسبان مي شد . شايد هم به خاطر ظلمي كه از نامادري مي كشيدم ، علاقه ام براي پيوستن به اين نيرو زياد بود . حالا كه فكر مي كنم يكي ديگر از دلايل علاقه ام به شهرباني ، گوش كردن مدام به  برنامه راديويي  " جاني دالر " بود كه چهارشنبه شب ها از راديو پخش مي شد و مرحوم صارمي آن را اجرا مي كرد ..  از آن جايي كه در پادگان ها از كلانتري و پليس و پاسبان هيچ خبري نبود ، عشق  تحصيل در دانشكده افسري شهرباني از آرزوهايم بود . كه در كنار عشق به پرواز هميشه در وجودم بود . و نمي دانستم كدوم رو انتخاب كنم !

ترس و وحشت از پاسبان ها و كلانتري ... !  

 خب بعد از قبول شدن در كلاس دهم دبيرستان ، براي ادامه تحصيل راهي تهران شدم . و در خيابان نواب تقاطع مرتضوي يه خانه كوچكي اجاره كرده و به همراه عمه و مادر بزرگم در دبيرستان علامه واقع در سه راه سلسبيل ادامه تحصيل دادم . ( در اين دبيرستان با آقاي محمود فرنودي هزيز همكلاس بودم ) و بعد از پايان تحصيلاتم ، دو دل بودم نيروي هوايي برم يا شهرباني ؟! كه چشمم به آگهي شهرباني خورد . از آن جايي كه آخرين روز ثبت نام بود و من يك قطعه عكس كم داشتم ، به آن نرسيدم و عاقبت سر از نيروي هوايي در آوردم . ولي نمي دانم روي چه اصلي دقيقآ از زماني كه به تهران آمدم ، بد جوري از كلانتري و پاسبان ها مي ترسيدم ! با وجودي كه جووني بي آزار و ساكتي بودم اما بد جوري از قيافه آن ها مي ترسيدم ! شايد باور نكنيد بعد از اين كه حتي به نيروي هوايي پيوسته و فارغ التحصيل شده بودم ، هميشه يه حسي من را از كلانتري ها دور مي كرد ! يادمه سر كوچه سوسن كلانتري بود . ولي با وجودي كه خودم يك نظامي محسوب مي شدم ، هميشه اكراه داشتم از آن سر كوچه عبور كنم ! و طاقت نگاه هاي پاسبان نگهبان جلوي در را نداشتم !!

تنها ايامي كه كارم به كلانتري كشيده شد ..

همين ترس و وحشت سبب شده بود هميشه سرم رو پائين انداخته و آسه بيام و آسه برم .. تا هيچ گاه گذرم به كلانتري نيفته .. و واقعآ هم هرگز نيفتاد فقط تا آن جا كه يادمه يك بار پيش از انقلاب به خاطر پيشنهاد بي شرمانه حاج خانم زن صاحبخانه مون بود ( اينجا ) كه براي نخستين بار با ترس و لرز به كلانتري خيابان حسام السلطنه كه پائين خيابان بابائيان واقع شده بود رفتم و ماجراي حاج خانوم و تهديد هايش رو به رئيس كلانتري بيان كردم ..!! و يك بار ديگر درست در همون ايامي كه از خونه سوسن بيرون آمده بودمم و در محله مادرم اينا يك خونه كوچك اجاره كرده بودم ، يك روز غروب عده اي از اراذل اوباش محله با يكي از همافران پايگاه يكم شكاري حسابي دعوا مي كنند كه در اين ماجرا عده اي هم زخمي مي شوند .. و بنده خدا همافره كه با من سلام و عليك داشت ازم خواهش كرد به عنوان شاهد به كلانتري بروم .. واقعآ پاهايم كشش نداشت !! به طوري كه طفلك همافره فكر كرد من كسالت دارم ! و ديگه هرگز تا پيروزي انقلاب گذرم به كلانتري نيفتاد . بعد از انقلاب هم يك روز پشت فرمان ماشين ام در حال عبور از سه راه آذري بودم كه ديدم چند تا لات بي سر و پا به سر يك افسر راهنمايي و رانندگي ريخته و دارند مي زنند !! بقدري عصباني شدم كه نفهميدم چگونه به كمك آن سروان شتافتم ! و در ادامه به كلانتري كشيده شدم و از دست آن افراد شكايت كردم !! براي من غير قابل تصور بود كه حرمت لباس پليس شكسته شود .. بگذريم همين ماجرا سبب شد با آن افسر كه بعد ها سرهنگ شد ، رفت و آمد خانوادگي پيدا كردم . اين كل حضور در كلانتري در طول عمرم بود ..

i2tln4pkrdvdw76nkvd8.jpg

نوستالوژي به فيلم و سريال هاي قديمي ...

 ممكنه بعضي از خوانندگاني كه تازه به جمع ياران همدل و صميمي اين سايت پيوسته اند از خود بپرسند چرا اين همه حاشيه مي روم !!؟‌ به اطلاع اين عزيزان مي رسانم ، هدف اصلي ام از حواشي هاي بي مورد اين است تا در كنار بيان خاطره اي ، تصويري هم از گذشته به خواننده هاي جوان نسل امروزي دهم . پس منو ببخشيد كه اين گونه به عقب بر مي گردم . در اون سال هايي كه هنوز تكنولوژي تلويزيون رنگي به ايران نيامده بود . و تلويزيون هاي سياه و سفيد هم به صورت مبله در خانواده هاي ثروتمند واشرافي پيدا مي شد . فيلم هايي در آن به نمايش در مي امد كه آن ايام مخاطبان ميليوني داشت . و همه سعي مي كردند موقع پخش آن سريال ها خود را به منزل همسايه ها يا قهوه خانه ها رسانده و فيلم را تماشا كنند . اگه بگم سطح شهر خلوت مي شد ، سخني به گزاف نگفته ام . معروف ترين سريال هاي آن ايام .. مراد برقي ، قمر خانم ، سركار استوار بود . كه من فقط از سريال سركار استوار خوشم مي آمد و هيچ علاقه اي به مراد برقي نداشتم !

سريال تلخ و شيرين و تآثيرش بر من ....

 در همون ايام بود كه سريالي خانوادگي و بسيار عاطفي به نام " تلخ و شيرين " از تلويزيون پخش مي شد . كه به مناسبت درون مايه قوي و ارتباط عاطفي پرسوناژ هاي آن من خيلي اون رو دوست داشتم . يادمه سه شنبه شب ها پخش مي شد .. و من هميشه آن را دنبال مي كردم .. و چون در ايامي پخش مي شد كه سوسن به زندگي من وارد شده و در ادامه به جدايي كشيده شده بود  . اين برنامه رو خيلي دوست داشتم .. اگه بگم مثل دختر ها اغلب براي قهرمانان شكست خورده آن گريه مي كردم ، شايد به من بخنديد ! خب سال ها از پخش اين مجموعه گذشت.. و دست سرنوشت مرا به سوي زندگي ديگري برد و ازدواج كرده و صاحب دو فرزند شدم .. با آغاز انقلاب و جنگ هر روز بيشتر از گذشته پرواز مي رفتم و تا اين كه به دليل سكته قلبي درست بعد از معالجه ام در سوئيس ، حكم بازنشستگي ام رو طبق ماده پزشكي بهم ابلاغ كردند و ارتش رو ترك كردم !

پشت صحنه سريال آرايشگاه زيبا و ...  

در باره بعد از بازنشستگي ام و چي شد كه سر از مجله سروش هفتگي در آوردم ، به كرات در مطالب قبلي ام تعريف كرده ام . يادمه در ايامي كه دبير سرويسي بخش راديو و تلويزيون سروش رو به عهده داشتم ، سريال موفقي به نام " آرايشگاه زيبا " از تلويزيون پخش مي شد . كه مخاطبان زيادي داشت . خب اون موقع يكي از كار هاي من تهيه گزارش از پشت صحنه فيلم ها و سريال بود . همچنين گرفتن  مصاحبه و گفت و گو با عوامل مجموعه هاي موفقي كه در حال پخش از تلويزيون بود . يادمه حدود ۱۷ نفر    خبرنگار جوان با من همكاري مي كردند كه اغلب آن ها دختر خانم  با تحصيلات دانشگاهي بودند . و تنها يك آقا پسر در اين سرويس بود . كه ابتدا مسئول پياده كردن نوار مصاحبه ها بود ولي بعد ها به دليل علاقه به جرگه خبرنگاران پيوست . اين جوون ها واقعآ فعال بودند . يك روز چند نفر را براي انجام مصاحبه با عوامل سريال آرايشگاه زيبا لوكيشن تصويربرداري فرستادم . بعد از اتمام كار به دليل مسئوليت ام قبل از چاپ همه گزارش بچه ها رو به دقت مي خواندم تا خداي ناكرده گاف يا سوتي نداده باشند . در حالي كه سرگرم خواندن رزومه كارگردانش بودم  ، ناگهان شوكه شدم !!

آشنايي با زنده ياد احمد بهبهاني ....

 شايد باورتون نشه .. در حالي كه مصاحبه كارگردان سريال آرايشگاه زيبا رو مي خواندم ، ديدم   آقاي احمد بهبهاني در بيان سوابق هنري اش  اشاره به مجموعه موفق " تلخ و شيرين " كرده گفته كه آن اثر از جمله كارهاي پيش از انقلاب اش بوده است .. نمي دونم چه جوري حس و حالم رو بيان كنم !!؟ عين بچه هاي كوچولوي كم طاقت بد جوري ذوق زده و شوكه شدم .. انگار گنجي رو پيدا كرده باشم . هيچ چيز در آن لحظه به اندازه شنيدن اين خبر من رو خوشحال نمي كرد .. اين رو هم بگم كه از زماني كه مسئوليت دبير سرويسي مهم ترين بخش مجله سروش به من واگذار شده بود ، خيلي كم فرصت تهيه گزارش پيدا مي كردم .. مگه اين كه كار خيلي بزرگ و حساس مي بود . يا براي آموزش نحوه اخذ گزارش شاگرداني رو به پشت صحنه مي بردم . به همين دليل سريع با زنده ياد بهبهاني تماس گرفتم و از او خواستم جهت گفتگوي ويژه يه قراري با من بگذاره ...

دوستي با مرحوم بهبهاني و ....  

در همون ديدار اول به قول قديمي ها يك دل نه صد دل به او انس بستم .. نمي دونم چه جوري بگم .. احمد خدابيامرز سواي شخصيت مهربون و خيلي والايي كه دشت . به دليل كارگرداني تلخ و شيرين كه انگار قسمتي از گذشته من و سوسن رو كار كرده بود ، يه احساس وابستگي عاطفي به او پيدا كرده بودم . از مصاحبت او خسته نمي شدم . اصولآ آدم هاي بزرگ داراي چنين خصلتي هستند .. شما به هيچ عنوان گذشت زمان رو در حضور آن ها احساس نمي كني . ( همين حس را در ديدار با كارگردان به نام سينماي ايران ، جناب ابراهيم حاتمي كيا داشتم . هر چه بهبهاني رو خاكه ، بلندي عمر او باشد ) شايد باورتون نشه .. درياي علم و دانش بود . ما ساعت هاي متمادي با هم در مورد مسايل و معضلات فيلم ها و سريال ها با هم بحث مي كرديم ... او عادت داشت پيپ مي كشيد . دفتر كارش هم درست در يكي از كوچه هاي روبروي صدا و سيما واقع شده بود . اجازه مي خواهم يك پارانتز باز كنم ...  قبلآ گفته بودم ... من عادت داشتم از دوستي هايم با افراد ذي نفوذ  به نفع مردم سوء استفاده كنم .. ! از اين رو يك بار كه يكي از دختر ها با مشكل بزرگي مواجه شده بود به احمد گفتم و او بلافاصله مشكل مالي او را بر طرف كرد .. واقعآ خدا بيامرزدش ..

يه گله از دست اندر كاران هنري ...

 از شما چه پنهان وقتي به عادت هميشگي قبل از نگارش مطلب براي تهيه عكس به گوگل مراجعه كردم ، واقعآ افسوس خوردم . وقتي نام احمد بهبهاني رو براي جستجوي نوشتم ... كلي بهبهاني عرب پديدار شد !! دريغ از يك تصوير .. از زنده ياد بهبهاني خودمون . واقعآ همون حالي رو داشتم كه از پيدا نكردن تصوير كاپيتان شهيد ايرباس مرحوم "‌ محسن رضائيان " بهم دست داده بود  . آخه چرا نبايد سازمان يا نهادي براي ثبت در تاريخ  تصاوير افراد مهم رو در وب بگذاره ؟‌ اين كه هزينه اي نداره .. مرحوم بهبهاني كم شخصيتي نبود . كافي است شما به سابقه آثار هنري او نظري بيندازيد .. واقعآ دلم از اين بي مهري ها مي سوزه .. همكاران او ، بازيگران قديمي و جديد كه سابقه كار با او را دارند ، مي توانند اين كار رو بكنند . الحمدالله الان سايت هاي هنري و سينمايي فراواني داريم .. چه مي شه در كنار تصاوير سوپر استار ها نامي هم اساتيد آن ها بشه !؟

 وقتي دخترم دستيارم بود ....

 درست در همون ايامي كه من در سروش مسئوليت داشتم ، درس دخترم پايان يافته و براي اين كه حوصله اش در خونه سر نره ، اغلب براي تهيه گزارش با خودم مي بردم . زيرا هم خودش علاقه داشت و هم من به فردي نياز داشتم كه هميشه در دسترس باشه . گاهي مي شد در همون موقع برنامه هاي اجرايي هم به من واگذار مي شد و من نياز به يه دستيار قوي داشتم .. برنامه هايي چون جشنواره هاي فيلم فجر ، تئاتر دفاع مقدس ، جشنواره موسيقي و غيره .. كه مسئوليت انتشار بولتن هاي آن گاهي به تيم من محول مي شد . به همين دليل در تهيه گزارش هاي مهمي كه خودم مي رفتم ، دخترم رو هم با خود مي بردم . به همين دليل در يك روز گرم تابستاني براي انجام گفتگويي به اتفاق هم به دفتر زنده ياد " احمد بهبهاني " رفتيم . اون موقع خونه ما در الهيه بود . اين رو هم اضافه كنم من اصلآ از اون دسته آدم ها نيستم كه اهل پارك رفتن باشم .. ! فقط در ايامي كه محصل بودم ، شب ها به اتفاق همكلاسي ها يم به پارك لاله مي رفتيم و زير نور چراغ برق تا نزديكي هاي صبح درس مي خوانديم .. ديگه هيچ موردي مبني بر پارك رفتن و گردش در آن رو به خاطر ندارم ..

رفتن به پارك ملت و باقي قضايا .......... !!

 دقيقآ يادم نيست ساعت چند بود .. فقط به خاطر مي آورم با مرحوم بهبهاني قرار داشتيم . دخترم يك راست اومده بود سروش تا به اتفاق راهي دفتر آقاي بهبهاني شويم .. حدود يكي دو ساعت زودتر از وقت ملاقات به آن جا رسيديم . من اون موقع ماشين نداشتم . از اون جا كه دفتر احمد روبروي پارك ملت بود .. و هوا هم خيلي گرم بود . بهتر ديديم تا سر رسيدن وقت ملاقات به درون پارك رفته تا وقت سپري شود .. يادمه آفتاب تندي بر روي صندلي هايي كه در مدخل پارك قرار داشت تابيده بود . به همين دليل به دخترم گفتم .. بابا جان بيا بريم زير سايه يكي از شمشاد ها بر روي چمن ها بنشينيم . اتفاقآ كلي هم گشتيم و به دليل آبياري كه سبزه ها رو كرده بودند ، به سختي موفق شديم كه جايي رو گير بياوريم . ما هر دو  پشت به شمشاد و رو به خيابان وليعصر كه سراشيب هم بود نشسته بوديم .. و در عين حال سعي مي كردم چشمم به كوچه روبرو باشه تا اگه اتوموبيل فولكس واگن قورباغه اي مشگي رنگ احمد سرو كله اش پيدا شد ، سريع بريم دفترش ...

ماجراي دستگيري ما ... !!

خدا رو صد هزار مرتبه شكر مي كنم كه خانواده من هميشه حجاب اسلامي شون رو رعايت مي كنند . يادمه اين ماجرا در روزي رخ داد كه همسرم براي جلسه قرآن منزل حضور نداشت . او روزهاي شنبه و سه شنبه هرهفته به جلسات مذهبي مي ره و حالا هم ادامه داره . خلاصه ما تازه روي چمن ها نشسته بوديم و مشغول بررسي موضوعات مصاحبه و سوالات مربوطه بوديم . البته اين رو بگم اطراف ما هم تعداد زيادي خانواده يا دختر و پسر چوان به اتفاق نشسته بودند .. اما نمي دونم روي چه اصلي در حالي كه سرگرم نوشتن و چك كردن ضبط و صوت بوديم ، ديدم يك آقايي لباس شخصي به همراه يك مامور نيروي انتظامي به ما نزديك شده و بعد از سلام و عليك خيلي مودبانه خواهش كردند لطفآ همراه ما تشريف بياوريد ! من اصلآ در اون لحظه دليل اين كار آن ها رو متوجه نشدم . فكر كردم به خاطر نشستن و لگد كردن چمن هاست !  اولش فكر كردم تنها با من كار داره .. به همين دليل گفتم بابا جان تو سوال ها رو آماده كن تا من برگردم ..! كه مامور گفت هر دو لطفآ همراه ما بياييد .

دكه اي در داخل پارك .......... !

 از اون جا كه اصلآ نمي دونستم موضوع از چه قراره با آن دو مامور حرفي نزدم .. فقط تعجب من از اين بود كه چرا از ميان اين همه آدم فقط ما رو گرفتند .. به هر حال بعد از پيمودن مقداري راه ، به دكه اي رسيديم كه در آن برادران نيروي انتظامي هم حضور داشتند .. با ديدن پرسنل ناجا كمي خوشحال شدم و با خود فكر كردم اگه بدونند همكار آن ها هستم جريمه ام نخواهند كرد . ابتدا به ما گفتند جلوي در بايستيم . و اون برادر لباس شخصي رفت داخل كيوسك .. دقايقي بعد من را به داخل فرا خواندند . و اولين سوال اين بود چه نسبتي با اون خواهر داري ؟ من ابتدا دنبال خواهري مي گشتم كه او مي پرسد ؟ عرض كردم كدوم خواهر رو مي فرماييد ..؟ ديدم اشاره به دخترم نمودند !! با خنده گفتم برادر ايشون دخترم است ! با تمسخر گفت .. گفتي دخترت است ؟ عرض كردم بله قربان .. گفت مدارك .. من كارت بازنشستگي ارتش رو نشون اش دادم و رو به مامور نيروي انتظامي كه اون گوشه نشسته بود كردم و گفتم سركار جان ما با شما همكاريم .. گفت مشكلي نيست انشاالله حل مي شه جانم ! سپس همون برادر ( نه آن كه جلب ام كرد ) گفت مدارك صبيه محترم .. گفتم همراهم نيست .. !

سين جيم هاي خنده دار .... !

 من تازه دوزاري ام افتاد كه آن ها فكر مي كنند ما نامحرم هستيم .. با خود گفتم كاري نداره با چند تا سوال معلوم مي شه كه دروغ نمي گويم !! به همون آقا كه سيد خطابش مي كردند عرض نمودم حاج آقا به چي قسم بخورم كه دخترم است ! تازه مي تونيد از من سوالاتي رو بپرسيد و بعدش هم از او .. سيد گفت اتفاقآ همين تصميم رو دارم .. خيلي خوشحال شدم . گفتم الان موضوع روشن مي شه .. و با خود فكر كردم در مورد شام ديشب يا اسامي خواهر برادرم و اقوام كار تمومه ديگه .. او ابتدا از اسامي برادران و خواهرانم پرسيد .. عرض كردم تني يا ناتني ..؟ فرمود همه رو ... و من شروع كردم به شمردن .. الحمدالله از اون جايي كه پدر خدا بيامرزم تو هر شهري يك زن گرفته بود ، كلي اسم رديف كرده و تحويل دادم .. ! اصلآ حواسم نبود طفلك دخترم خيلي از آن ها رو حتي اسمشون رو هم نشنيده است !‌ و در حالي كه داشتم همين جوري رديف مي كردم .. به تته پته افتادم ! اين لكنت زبان اولين شك رو ايجاد كرد .. سپس به  من گفتند بيرون باشم و دخترم رو احضار كردند .. حدس ام درست بود ..! چون درست يعد از دقيقه اي به كشف خيلي مهم نايل آمده بودند و لحن آن ها تغير كرد !!  

 تيپ غلط اندازم ، كار دستم داد ....

آن ها من رو احضار كرده و اين بار با لحن خيلي جدي و تحكم بر انگيز سوال كرد .. تو خجالت نمي كشي در اين سن و سوال با اين طفل معصوم دوست شدي ؟!! شما سرمايه دار چه خيال كرديد ؟ فكر كرديد با پول هر غلطي دلتون خواست انجام مي دهيد .. ؟ اي دل غافل اون جا دوزاري ام افتاد كه تيپ غلط اندازم اون ها رو به اشتباه انداخته و فكر كردند واقعآ من سرمايه دار هستم !! نمي دونستند من يه لا قبا يه ستاره تو هفت آسمون هم ندارم .. ! گفتم برادر اين چه طرز صحبت كردن است ؟ غلط كردن يعني چه ؟ مودب صحبت كنيد .. كدوم سرمايه دار ؟ كدوم دوست .. اين دختر منه .. مگه ازش نپرسيديد ؟ با خنده معني داري گفت چه جور دخترت است كه نام عمو ها و عمه هايش رو نمي شناسه !! گفتم آقاي محترم پدر من سال ها پيش تو شهرستان هاي گوناگون همسر گرفته .. ما رفت و امدي با اون ها ندارم كه دخترم بشناسه ! اشتباه من است كه از روي صداقت شروع كردم هر چه بابام زن صيغه اي و عقدي داشته براي شما رديف كردن .. من نبايد نام ان ها رو مي گفتم .  

 اقدام شك بر انگيز بعدي .... !!

 تقريبآ قانع شده بود ... مخصوصآ كه گفتم شما شباهت رو در چهره دخترم نمي بينيد ؟ و با خواهش از افسر نيروي انتظامي كه مسئله رو حل كنه .. آن ها قبول كرده و قرار شد با همسرم صحبت كنند .. و من اصلآ يادم نبود در آن روز همسرم براي جلسه مذهبي خود به مسجد رفته است !! اولآ قبل از هر چيز من آدم گيج شماره خونه مون رو اشتباه دادم ..! وقتي طرف گفت اشتباه است .. آن ها شك كرده و كار ها داشت خراب مي شد كه گفتم اجازه دهيد از دخترم شماره رو بگيرم .. و وقتي اين بار تماس گرفتند ، كسي نبود كه تلفن رو جواب بده .. هر چه توضيح دادم همسرم جلسه داره .. گفت چرا از اول نگفتي .. ؟ خلاصه ديگه اين بار افسر پليس هم طفلك معترض شد .. گفت قربان با اين اطلاعات اشتباهي كه گفتي ، راستش من هم الان به شما مشكوك هستم !! پرسيدم خب چي مي شه ؟ گفت مي بريم به منكرات پرسيدم كجا ؟ گفت منكرات ؟‌ 

وقتي همه در ها بسته مي شوند .......... !

 باور كنيد اولش زياد اهميت نمي دادم .. كم كم كه دير شد ، نگران قرار ملاقاتم بودم .. آخه من خيلي روي قرار هايي كه مي گذارم حساس هستم .. ابتدا به فكرم رسيد به دفتر احمد زنگ بزنم .. يادم اومد كه او دخترم رو تا حالا نديده است ! هيچ كس رو هم نداشتم كه خبرش كنم .. يا تلفن هيچ كس رو حفظ نبودم .. ديگه از موضع اعتراض كوتاه اومدم .. اين بار به خواهش و تمنا افتادم .. همين مسئله اين بار شك آن ها رو بيشتر كرد !! تنها راه حل اين بود كه بروم از خونه شناسنامه هايمون رو بياورم تا قضيه تمام بشه .. اما به دليل اين تناقض هاي الكي ، آن ها خيلي مشكوك شده و گفتند هيچ راهي نداره .. و گفتند هر اقدامي مي خواهي بكني ، بعد از اين كه تشريف برديد منكرات .. با اجازه مقام قضايي مي ري مدارك ات رو مي آوري .. !! اي داد و بي داد .. چه خاكي به سرم كنم ؟ به آن ها گفتم من رو نگاه داريد ولي اجازه دهيد دخترم بره هر چه مي خواهيد بياورد .. با پررويي هر چه تمام گفت تو رو مي خواهيم چه كار ؟ ترشي بيندازيم ؟‌ واقعآ اعصابم خرد شده بود

آخرين لطفي كه در حق ام شد ....

 بعد از كلي خواهش و تمنا از مامور نيروي انتظامي ، طفلك مي گفت دست من نيست .. خلاصه بعد از اين كه كلي التماس كردم .. بنده خدا لطف كرده و به من گفت به خاطر گل رويت كه همكار من بودي ، فقط بهت اجازه مي دهم بري مدارك ات رو بياوري .. من كه خوشحال شده بودم .. گفتم تا شما يك چايي بخوري من برگشتم .. افسر انتظامي گفت نه ما الان با متهمان مي رويم منكرات .. شما سعي كن زود برگردي ... نمي دونستم چي بگم ؟ خدايا اين چه مكافاتي است ؟ من كه در تمام طول عمرم هرگز رنگ هيچ كلانتري رو نديده بودم ، اين بار بايد با عجله مداركي رو ارائه مي دادم كه دخترم ، دخترم است !! جالب اين كه آن همه دختر و پسر هاي فراوان زير هر درخت تو همديگر مي لوليدند .. با آن ها كاري نداشتند ... من و دخترم كه هم حجاب اش كامل بود .. هم با پدرش در حال نوشتن سوال هاي مصاحبه بود بايد گير مي افتاديم .. ! از اون جا كه معتقد به مشيت الهي در هر كار ناخواسته هستم . با قضيه كنار آمده و با عجله راهي خانه شدم ... !  

ساختمان منكرات .........!

تنها نگراني من بر هم خوردن جريان گفت و گو با احمد بهبهاني بود .. و گرنه بقيه مشكلي نداشتم .. و اتفاقآ خيلي مي خواستم منكرات رو كه اين همه از آن حرف مي زدند ببينم . با عجله ماشيني دربست گرفتم و راهي الهيه شدم .. همان گونه كه حدس مي زدم همسرم مسجد بود . و پسرم هم مدرسه رفته بود .. با عجله شناسنامه خود و دختر و حتي همسرم رو برداشته و راهي آدرسي كه داده بودم شدم . جالبه به محض اين كه رسيدم مرا به داخل راه نمي دادند !! هر چه به نگهبان هاي جلوي در گفتم خودم متهم هستم ، قبول نمي كردند .. فكر مي كردند براي ضمانت كسي آمده ام .. و ان ها مي گفتند منتظر باشيد خبرتان مي كنيم .. تا اين كه عصباني شده و گفتم بابا جان من رو با دوست دخترم ماموران دستگير كرده اند .. كارت شناسايي گذاشتم تا بروم مدارك بياورم .. بفرما اين هم شناسنامه ..!! بالاخره خدا عمرش بده اجازه داد وارد شوم .. بگذريم .. به هر كس مي رسيدم خودم رو معرفي مي كردم و داستان دستگيري ام رو تعريف مي كردم .. ديگه خودم از خودم متنفر شده بودم .. اولش اصلآ فكر نيم كردم اين همه دچار دردسر بشم . مرتب خودم رو لعنت مي كردم .

 قضيه عكسدار نبودن شناسنامه ..... !!

نه از اون افسر نيروي انتظامي خبري بود .. نه از اون برادري كه ما رو جلب كرد .. نه از سيد ... ديگه داشتم قاطي مي كردم كه يكي دو تا از جوون هايي كه پيش از ما دستگير شده بودند رو شناختم . كه درون يكي از اتاق ها بودند .. به نگهبان اين بار قضيه رو گفتم و براي اين كه مرا به داخل راه بدهد .. با خود فكر مي كردم چه جرمي رو گردن بگيرم تا به داخل اتاق محاكمه بروم .. عاقبت دل مامور جلوي در سوخت و مرا به اتاق متهم ها دعوت كرد .. يكي يكي متهم ها رو مي خواندند و حاج آقاي كشيك محاكمه مي كرد .. همه اش از اين مي ترسيدم نوبت ام نرسه و شب دخترم رو در اين محل نگدارند ! ديگه كم كم متوسل به دعا و التماس به درگاه خداوند شده بودم .. كه ناگهان ديدم يك روحاني خوش برخورد از اتاق بيرون امده و قصد داشت دستشويي بره .. جلو رفته و با احترام در يك دقيقه تمام جريان رو گفتم .. و شناسنامه ها رو نشونش دادم . دقايقي بعد من را صدا زد .. دخترم را هم اوردند .  با مشاهده چهره مهربون حاج آقا تمام خستگي ام از تنم بيرون رفت .. روحاني جوان چند سوال از من و چند از سوال از دخترم كرد و متوجه واقعيت شد . اما همين كه شناسنامه رو گرفت .. گفت متآسفم اين كه فاقد عكس است !! گفتم يعني چه ؟ گفت از كجا معلوم اين دختر شماست ؟  

آغاز مشكلي جديد .......... !!

 خدا وكيلي حاج آقا خيلي مهربون و متواضع بود . وي خيلي با متانت گفت .. عزيزم وقتي شناسنامه فاقد تصوير دختر خانم شماست ، من چگونه و با چه مدركي مي توانم باور كنم .. من حرف شما را مي پذيرم .. گفتم خب چاره چيه .. گفت مشگلي نيست . فردا وقت اداري يك سند معتبر مي آوريد صبيه محترم آزاد مي شود .. آن گاه برويد افرادي رو بياوريد كه شهادت دهند صبيه شماست .. گفتم اگه كسي رو نيافتم .. گفت آن گاه مسجل مي شود دختر خانم نامحرم است .. يا عقدش مي كني يا مي روي زندان .. !!‌ منتها همه اين حرف ها رو با خنده مي زد .. نمي ونستم راست مي گه يا شوخي مي كنه .. البته قبول داشتم كه شناسنامه بي عكس سنديت در اين قضيه به خصوص نداره .. در نهايت ديد كه من واقعآ قاطي كردم ، گفت .. اگه همسرتون الان تشريف بياورند ، مشكل حا مي شود چون شناسنامه او تصوير دارد . گفتم حاج آقا همسرم جلسه قران است .. مي توانيد تحقيق كنيد .. روحاني جوان وقتي فهميد همسرم اهل جلسه قرآن و اين مسايل است .. دلش به رحم آمده و پاي ورقه ، حكم تبرئه ما رو نوشت .. خيلي خوشحال شده بودم ...

 دوست شدن با حاكم كشيك منكرات ..........

 وقتي خيالم از اين كه شب دخترم رو نگاه نمي دارند راحت شد .. ديگه نطق ام حسابي باز شده و بناي شوخي رو با روحاني گذاشتم .. ابتدا او سوالاتي از هواپيما پرسيد .. بعد نوبت من شد ..  جدي جدي پرسيدم حاج آقا چرا چيزي كه واضح بود ، اين همه سخت گرفتيد .. گفت اگه با ديدن شناسنامه مي گفتم بفرماييد اشتباه شده .. اين بار اين شما بودي كه شاكي بشي و سرو صدا راه بيندازي .. !! ما روحانيون حواسمون خيلي جمع كارمون است .. بار ديگر پرسيدم واقعآ شما هر كي رو با هم بگيريد عقدشون مي كنيد ؟!!  ابتدا پاسخ اش مثبت بود .. وقتي كه بهش گفتم پس از فردا من با زيباترين كارمندان اداره ام مي روم پارك تا عوامل شما ما رو جلب كرده و شما به عقدمون در آوريد !! خنديد و گفت نه برادر .. اين جوري ها هم نيست كه فكر مي كني ..! بي خودي دلت رو صابون نزن .. خلاصه بعد از كلي در به دري آزاد شديم ....

 چندي بعد لوكيشن تصويربرداري ..............

 يادمه فرداي آن روز جريان رو براي احمد تعريف كردم .. كلي تو فكر فرو رفت .. و بعد از مدتي گفت .. كاش مي شد از اين سوژه يه فيلم ساخت .. البته اگه بگذارند ... تا اين كه براي هفته بعدش احمد من و خانواده ام رو براي صرف شام و تهيه گزارش به لوكيشن كاريش دعوتم كرد.. محل تصويربرداري يكي از خيابان هاي فرعي قيطريه بود .. حياط خيلي بزرگي بود كه در آن مجموعه طنز " فروشگاه " رو مي ساختند ... اغلب هنرپيشه ها بودند ... خانم شهلا رياحي ،داريوش اسدزاده ، رضا بابك ، پوراندخت مهيمن  .. و خيلي هاي ديگر كه اسامي آن ها يادم نيست .. اون شب حسابي از ما و هنرمندان فيلم پذيرايي شد .. آقاي داريوش اسد زاده به شوخي گفت اي كاش هر شب شما ميهمان باشيد تا كارگردان اين جوري شام مفصل به ما بده .. جاتون خالي خيلي به همه ما خوش گذشت و تلافي آن همه مشكلاتي كه در ديدار با بهبهاني پيش آمده بود با پذيرايي از دلمون بيرون رفت .. من اون شب به دليل اين كه با خانواده به لوكيشن رفته بودم نتوانستم درست و حسابي گزارش هاي لازم رو بگيرم .. قول دادم حتمآ يك شبي ديگر مزاحم آن ها شوم ..

مرگ نا به هنگام احمد بهبهاني

 خبر بقدري تكان دهنده بود كه اولش باورم نشد . وقتي در بخش خبري صدا وسيما به طور خيلي مختصر اعلام كردند كارگردان نامي صدا و سيما بر اثر سكته قلبي نقاب در چهره خاك كشيد ، اصلآ باور نمي كردم اين احمد خومون باشه .. مدام با خود فكر مي كردم حتمآ اشتباه شنيده ام .. ولي نه حقيقت داشت .. بقدري دل آزرده شدم كه نهايت نداشت .. به هر حال الان سال ها از اين قضيه مي گذرد .. صرف نظر از ضايعه از دست دادن كارگردان بزرگ عالم هنر ... الحمدالله كشورمون به ثبات رسيده است .. ديگه برادران كميته يا نيروي انتظامي قانونمند عمل مي كنند .. حتي بازرساني رو گذاشته اند كه با ماموران متخلف برخورد قانوني به عمل مي آورند ... حالا ديگه آن ها هم زير ذره بين هستند .. امروزه نيروي انتظامي با مطالعه و تجزيه و تحليل جرايم به كمك كارشناسان خبره به راه كارهاي اساسي براي كاهش جرم دست يافته اند . اجراي طرح هاي امنيت ، برخورد با اراذل و اوباش و قلدر هايي كه مزاحم نواميس مردم كوچه و بازار بودند . افزايش مراكز انتظامي در معابر ، راه اندازي گشت هاي سيار و پياده در محله ها ، ايجاد پليس ۱۱۰ و از همه مهم تر فرهنگ سازي در جامعه (اینجا )  سطح آمار تخلفات رو پائين اورده است  . كه جا دارد از همه آن عزيزان تشكر و قدرداني كرده و به همه آن ها يه خدا قوت بلند بگوييم .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۹ بامداد در تاريخ هيجدهم تيرماه ۱۳۸۷ به پايان رسيد .

                                    ايام به كام   


7bhzmipwsazcfbalrd6n.jpg

 براي مشاهده تصاوير ديدني (اينجا ) رو كليك كنيد . 

 nx4faro5t8ryrm0oqt2l.jpg

61pglyxdsy2q930zrbfx.jpg


 li75mhwak5vblbf8lk6p.jpg

 http://www.leftseat.com/

سایت مدیکال برای دانشجویان خلبانی


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد . 


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.  

  Daimler Benz aircraft:

This Daimler Benz aircraft project was basically designed around an engine that was being developed at that time. The Daimler Benz was of a conventional layout with the exception of the propellers location. The engine was mounted in the fuselage nose, with an annular radiator in front. The wings were unswept and exhibited no dihedral and were mounted below the fuselage. The tail was of a conventional design, with its single fin and rudder. Because of the propellers arrangement, a tricycle landing gear had to be used. A single pilot sat in the cockpit that was located towards the rear, just ahead of the contrarotating propellers. Where the Daimler Benz Jäger differed from most aircraft was its unusual propeller placement. The Daimler Benz DB 609 development began in September 1942, and it was to be an in-line, 16 cylinder injection-type aircraft engine. It was to develop 2700 horsepower, although this could be increased in later version to 3400 horsepower. Allowance was made for fitting a four-stage supercharger, and with its inverted V design, the DB 609 would have been ideal for a large caliber cannon installation, such as the MK 103, MK 108 or MK 212 cannons.

Source:www.luft46.com BY:Alireza Sadeghi

 

PicbaranPicbaran

ترجمه فارسی:

هواپیمای دایملر بنز:

پروژه هواپیمای دایملر بنز بر پایه موتور طراحی شده در آنزمان ساخته شده بود. دایملر بنز طرحی متعارف بود با این تفا وت که جای پروانه های موتور فرق میکرد.موتور بهمراه یک رادیاتور حلقوی در جلو آن در دماغه بدنه سوار شده بود.بالهای هواپیما صاف و بدون انحنا بوده ودر زیر بدنه قرار میگرفتند.طرح دم معمولی و شامل سکانهای منفرد بود.بخاطر طرز قرارگرفتن پروانه ها از یک ارابه فرود سه چرخه استفاده میشد.تنها خلبان آن در کابینی که بسمت عقب هواپیما و درست در جلوی پروانه هایی که بر خلاف یکدیگر میچرخیدند تعبیه شده بود قرار میگرفت.تفاوت دایملر بنز با سایر هواپیماها در محل قرار گرفتن پروانه های آن بود.توسعه دایملر بنز "دی بی 609" در سپتامبر 1942 آغاز گشت که موتوری 16 سیلندر خطی از نوع انژکتوری را دارا بود.قدرت آن 2700 اسب بخار بود اگرچه در نمونه های بعدی میتوانست تا 3400 اسب بخار افزایش یابد.اجازه تعبیه یک سوپر شارژر چهار مرحله ای با طرح تغییر یافته "وی" شکل هواپیما را جهت نصب یک توپ کالیبربالا نظیر ""ام کا" 103-108 یا 212 ایده آل نموده بود.

منبع:www.luft46.com گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

r3q10av7egwq79syn6xk.jpg


دوستان عزیزي که و یندوز فارسی ندارد ، لطفا از این نرم افزار استفاده کنند


http://www.dodoost.com/aryanevis/


خشم ژنرال ، تبعيد خلبان

fys2gf3cmzfxqd0tubb5.jpg

jdzfynz1eyb0yvrsin0q.jpg

يك ماجراي واقعي از داستان زندگي خلبان ورزيده اي كه از خط پرواز فانتوم به سي - ۱۳۰ منتقل شده و بر اثر لياقت به گردان ۷۴۷ منتقل گرديد . وي بعد از ساعت ها پرواز با جامبو جت ، بر اثر انفجار كپسول در اضطراري يك چشم خود را از دست داده و ....


مژده به خوانندگاني كه با سرعت كم به اينترنت متصل مي شوند :  

مطالب اين سايت را در وبلاگ ذيل بخوانيد :

اينجا

http://oldpilot.blogfa.com/


 

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید


7w57l65r6cdykphszjc5.jpg

http://www.khaleban.com/ 


 

 http://fun.mahyaonline.com/ 


373ippzd8coe2ruui46d.jpg 

اينجا رو كليك كنيد

http://phoenix69.blogfa.com/


 hl3cgzchkr1tepfac901.jpg

قابل توجه علاقه مندان تحصيل در كشور بلارس

http://www.minsk.blogfa.com/


j6um2sqcvnx78mmgb1xa.jpgyvf88lowmsm6p7e64mkq.jpg

http://www.tophostingcenter.com/

مژده به ایرانیان سراسر جهان و شهروندان کانادایی


 hg6umhp2axv5tmekn0jb.jpg

http://www.irantonian.net/

قابل توجه مهاجران گرامی ایرانی 


 

- تعداد بازديد
  • 5442
  • مرتبه

    نظرات

    سلام بهروز خان گل
    عجب روزگاری بدی بود اون دوران دورهء رفسنجانی بود.
    واقعا جای بسی تاسف بود که جامعهء ما چنین سختیهایی را پشت سر گذاشته و دوباره هم پشت سر میگذارد.
    جالب است بدان شبیه این اتفاق برای یکی از آشناهای بنده در همون زمان رخ داده بود که یک مادر را با پسرش سوار بر ماشین دستگیر کرده و چنین اتهامات مسخره ای را به ایشان وارد کردند.
    خداوند باعث و بانی این همه بد بختی را لعنت کند.
    بهروز خان راستی یک چیز را چند بار میخواستم بگویم فراموش کردم.
    واقعا پیدا کردن خانهء جدید را به شما تبریک گفته و بینهایت از این موضوع خوشحالم.
    خوب بهروز جان
    اون مطلب که نوشته بودم و شما نتوانستی بخوانی
    حالا کاری کردم که راحت بخوانید و با تک تک هرکولسهای اکتیو و مشخصاتشان آشنا شوید.
    ------------------------
    خدانگهدار
    پاسخ
    خيلي ممنون بابك عزيزم .. واقعآ من را شرمنده محبت هاي خودت كردي
    الان مي روم و مطلب را مي خوانم .. اگه شد در همان صفحه پاسخ شما رو مي دهم .. در مورد خانه جديد هم ..بله بعد از كلي دردسر خلاصه موفق شدم يك مورد خيلي خوب را به دست آوريم
    از شما با خاطر همه چيز ممنونم

    سلام
    فکر میکنم چهره در نقاب خاک کشید درست باشه
    پاسخ
    بهمن جان خيلي ممنون از دقت نظري كه داشتي
    بهمن جان راستش رو بخواهي من نيمه هاي شب با عجله مي نويسم و هرگز هم بازخواني نمي كنم .. چون مي دونم اگه دوباره بخوانم ، صد در صد ايراد خواهم گرفت و در نتيجه كار عقب مي ماند ... در رابطه با جملات اين چنيني ، گاهي دقايقي جمله را فراموش مي كنم .. و نمي توانم جمله اصلي رو به خاطر بياورم .. و در نتيجه يك جمله ديگري رو جاي گزين مي كنم
    از شما به خاطر تذكر به جا و اساسي شما سپاسگزارم

    سلام عمو بهروز عزیز.
    من رو هم یه بار تو 20 سالگی به خاطر رفتن دنبال یه دختر خانم تو خیابون گرفتن و کلی به دردسر افتادم. واقعا نمی دونم تو این مملکت ما جوونها چطور باید کمی جوونی کنیم؟ مگه ما روستایی هستیم که همون 15 سالگی زن بگیریم و دیگه هیچ شیطنتی نکنیم؟ فقط می تونم بگم ما نسل سوخته هستیم که باید فدا شیم تا مملکت فرهنگش پیشرفت کنه و به قول شما به ثبات برسه. کاش تو ایران به دنیا نیومده بودم.
    پاسخ
    مهرداد عزيزم .. با تشكر از كامنت شما بايد عرض كنم .. پسرم هرگز اين همه ناميد نباش .. جواني فقط با دختر گردش رفتن نيست .. من از كار اين جماعت هرگز دفاع نمي كنم .. اما منظورم ايته شما نبايد تنها بذت جواني را در دختر ببيني .. و با محدود شدن آن اين گونه غمگين و ناميد شوي .. هزاران كار و تفريحات سالم مي تواني داشته باشي بدون اين كه كسي مزاحم شما بشه .. مي توني در زمينه هايي كه علاقه داري پيشرفت نموده و باعث افتخار كشور و ميهن عزيزت واقع شوي
    مهرداد جان سعي كن به افتخار كردن به كشورت عادت كني .. به خدا قسم هيچ كجا كشور آدم نمي شه .. من همه دتيار را ديده ام .. ولي با وجود محدوديت هايي كه هست .. هرگز راضي نمي شوم ايران را ترك كنم .. حتي براي كار .. يك روزي به اين حرف من خواهي رسيد .. الان هم حق را به شما مي دهم .. ولي خب .. شما هم كمي صبوري به خرج بده .. درست مي شه

    سلام آقای مدرسی من 19 سالمه وعشق بچه های نیرو هوایی رو دارم از اونجایی که پدرم هم عضوی از این نیرو(پدافند)است با مشکلاتشان آشنایی کامل دارم خیلی مطالبتون رو که با روح ایرانی نوشته میشه دوست دارم راستش من وبلاگ حقیری دارم که در مورد خاطرات جنگی خلبانان است اگه میشه لطف کنین این بنر من رو تو سایتتون درج کنید

    آدرس وبلاگ:http://airtoair.blogfa.com/

    نام وبلاگ:پایگاه هشتم شکاری

    آدرس بنر:http://www.mediafire.com/imgbnc.php/b87d6a2a0f1d0e75fe355b838587057f6g.jpg

    کد بنر:

    پاسخ
    دوست عزيز و گرامي
    بله من قبلآ هم اين وبلاگ رو خواندم خيلي عالي است دست شما درد نكنه .. پسرم من مي توانم لوگوي شما را در بخش سايت هاي مفيد تبليغ كنم .. يا در بخش پيوندهاي سايت و وبلاگ قرار دهم .. اما درج بنر فقط در وبلاك ام مي تونم اضافه نمايم .. ولي در سايت نمي توانم .. چون كد هاي ان در اختيار من نيست و دست طراح آن است كه او هم به دليل فشردگي كارهايي كه دارد .. تا حالا چند بار كه به او گفته ام .. گفته سرم شلوغ است بعدآ يادآوري كن .. و من رويم نمي شود مزاحم كار آن ها شوم .. ولي غير از سايت ، همان طور كه گفتم در پيوند هاي وبلاگ و سايت مشكلي ندارم .. يا در بخش تبليغات رايگان .. يا سايت هاي مفيد .. هر كدوم كه دوست داشتي بگو به روي چشمم حتمآ انجام مي دهم .. موفق باشي عزيزم

    جالب بود، دستت درد نكنه
    پاسخ
    ممنونم

    با سلام خدمت استاد مدرسی عزیز
    خانه جدید را تبریک می گم به یاری خدا در اینده نچندان دور در خانه شخصی خودتون ساکن بشین.
    واقعان تشکر میکنم که از کارگردان خوب کشورمون مرحوم احمد بهبهانی یاد کردید.
    راستش اقای بهبهانی با من نسبت فامیلی داشتن.ایشون شوهر عمه زن عموی کوچک من میشدند.
    به راستی بخشی از کودکی من و هم نسلان من را مجموعه هایی تشکیل میدهد که ایشان نویسندگی وکارگردانی کرده اند.روحشان همیشه شاد باشد.
    از همینجا خدمت شما اض می کنم که اگر من را قابل بدونید به عنوان دوستی کوچک در تهیه مطالب برای مجله برواز با شما همکاری کنم.
    استاد مواطب خودتون باشید.
    مرواتون(مروا به معنی فال نیک)به یاری خدا در تمامه سال سلامت باشید.
    پاسخ
    امير جان خيلي خوشحال شدم كه از اقوام زنده ياد احمد بهيهاني هستي .. او واقعآ انساني شريف و نويسنده اي توانا بود .. واقعآ بخش اعظم هنر كشور ما مديون امثال آقاي بهبهاني هاست .. من واقعآ وقتي شنيدم سكته كرده است خيلي ناراحت شدم . امير جان مطمئن باش به محض اين كه با مجله پرواز قرارداد بستم ، حتمآ در حرف هاي خودموني اعلام خواهم كرد .. آن وقت شما براي من كامنت بگذار و ياد آوري كن .. چشم حتمآ ، باعث افتخار بنده است دوستاني عزيزي چون شما در انتشار مجله بنده را ياري رسانند ... موفق و پيروز باشي

    سلام كاپيتان
    انشاءالله كه خوب وسلامت باشين و دردسراي اسباب كشي تموم شده باشه.
    پاسخ
    محمد جان عزيزم .. خيلي ممنون عزيزم .. بله .. بخش عمده اش كه جا به جايي بود تمام شده است .. ولي چيدمان جزئيات همچنان ادامه داره
    از محبت شما سپاسگزارم

    بنامخداوند خالق زيبائيها
    استاد عزيزم سلام
    اميدوارم كه حالتون بهتر شده باشه و در نزل جديد روزگار خوبي را بگذرانيد
    براي اونهايي كه اين مسايل را مي فهمند مطلب بسيار اعصاب خورد كني بود ، چون خود بنده نيز شاهد چنين اشتباهات فاحشي از طرف ايشان بودم ،متاسفانه در كشور ما هيچ چيز سر جاي خودش نيست ، در خصوص همين مطلب كه شما نوشتيد به جاي اينكه جلوي جوانهاي تابلو و هوس ران را بگيرند جلوي سن بالاترها مسن‌تر ها را مي گيرند ، كه چي بشه؟؟
    اول انقلاب از اونطرف بوم مي‌افتادند حالاهم كه همه شاهديم دارند سقوط آزاد مي كنند به دوران انسانهاي اوليه كه همشون لخت و عريان بودند و اگر كسي پوشيده بود همه تعجب مي كردند، خوب ديگه اينهم از مزاياي زياد فهميدند حضراتِ ديگه .
    راستي يك قضيه باحال يادم اومد درمورد كار اين آقايان كه اونو مينويسم تا وصف حالي از حضرات كرده باشم :
    در يك جنگل گرگي داشت قدم ميزد كه ديد روباهي دارد با سرعت نور مي دود و وفرار مي كند ، گرگه از روباهه مي پرسه چي شده؟ چرا فرار مي كني؟
    روباهه مي گه : حاكم جنگل گفته هركسي سه تا دم داره( منظور همون ت.م) يكيشو بايد بكنن .
    گرگه ميگه :توكه دوتا داري .
    روباهه ميگه: اين مشكلي نيست كه ، مشكل اونجاست كه اول مي كنن بعد مي شمرن.
    از اون تاريخ به بعد كسي گرگه رو تو جنگل ديگه نديد .


    اميدوارم كه خوشتون اومده باشه
    دوستدار شما- علي كدخدايي
    پاسخ
    دوست نازنين جناب كدخدايي عزيز
    واقعآ شرمنده احوالپرسي هاي شما پسر با مرام و خوبم هستم .. علي جان اون اوايل انقلاب اگه اين مسايل رو مي داد ، هيچ اشكالي نداشت .. نفس انقلاب ها چنين هستند .. اما باور كن در كنار من خيلي دختر و پسر ها جواني بودند كه در هم مي لوليدند .. ولي دخترم كه انساني مهجبه و با وقار است به همراه من كه سن و سالي ازمن گذشته بود ، يك راست به سراغ من آمدند !! واقعآ من اولش باور نمي كردم كه چرا ما را احضار كرده اند ..
    علي جان از ذكر مثال خيلي زيبايت ممنونم
    خدا پشت و پناهت باشد

    سلام بر كاپيتان مدرسي!
    كتابي با نام Airplane Flying Handbook كه توسط سازمان هوانوردي آمريكا در سال 2004 منتشر شده نظر مرا جلب كرده است. يك فصل از اين كتاب را ترجمه كردم. اگر تمايل داريدو اي ميلتان فعال است نسخه الكترونيك كتاب را همراه با فصل ترجمه شده به آدرستان مي فرستم. اگر مناسب ديديد در سايت بگذاريد. درصورت مناسب بودن بقيه فصول نيز انشاءالله تدريجاً ترجمه خواهد شد. شما و خوانندگان گرامي سايت مي توانيد از طريق اي ميل با من تماس داشته باشيد.
    با تشكر
    پاسخ
    رضا جان عزيزم خيلي ممنون كه اين همه به فكر بنده و سايت ام هستي .. البته سايت متعلق به شما جوان هاي عزيز است .. من يك خدمتگزار هستم
    رضا جان اگه فكر مي كني جذابيت داره چه اشكال داره ، اگه زحمتي نيست بفرست .. در زير مطالب هر دفعه قسمتي را منتشر مي كنيم .. اگه دوستان استقبال كردند ، ادامه مي دهيم ... اگر نه .. كه همون چند بخش را ادامه مي دهيم
    دست شما درد نكنه

    به سوالات من پاسخ ندادید
    پاسخ
    عزيزم شما كه از دوستان قديمي هستي چرا چنين حرفي را مي فرماييد !!؟
    عزيزم مگه تا حالا شده كه من پاسخ خواننده اي را ندهم ؟
    عزيزم بخدا قسم با شبكه هوشمند به زحمت روزي يكي دو ساعت بيشتر نمي توانم وصل شوم .. براي دريافت اينترنت پر سرعت ده روزي طول مي كشه .. كلي ترافيك كامنت بوجود
    امده است .. من نمي رسم .. اولآ هم حالم خوب نيست .. خود شما ها از من خواستيد استراحت كنم ... ولي من استراحت نمي كنم ... امكانات پاسخ دادن فراهم نيست .. در روز ده - پانزده نفر را به زحمت مي توانم پاسخ دهم .. اينترنت سرعت ندارد .. مرتب قطع و وصل مي شود .. از طرفي تلفن در منزل احتياج است .. به همين دليل تا وصل نشدن اينترنت پر سرعت شرمنده خوانندگان خواهم بود .. لطفآ گله نكنيد

    استادمحترم جناب آقاي مدرسي عزيز.باسلام وخسته نباشيدوتشكر بابت توضيحات درمورد پرسش دركامنت قبلي.اتفاقا مشبابه اين موضوع براي بنده وهمسرم كه تازه ازدواج كرده بوديم پيش آمده منتها شانس آورديم كه به اداره منكرات نرسيد وهمانجا ختم بخير گرديد.اگر بخاطر داشته باشيدبين سالهاي62و63برادران گشت سپاه كه آن زمان دركميته هامستقربودند در مورد اتومبيلهايي كه سرنشين خانم درصندلي جلو داشتند شديدا سختگيري ميكردندبخصوص(تك سرنشين).بنده هم همراه همسرم درحال تردد بوديم كه يكي از ماشينهاي پاترول گشت جلوي ما را گرفت و بعد از اينكه مدارك خورو را رويت كرد پرسيد كه اين خانم كيست كه درخوروي شماست . گفتم كه همسرم ميباشد مگر چه اتفاقي افتاده كه شما جلوي مارا گرفته ايد.كه درجواب گفت ازكجا بدانم كه تو راست ميگويي. كه گفتم خوب با شماره منزل پدر همسرم تماس بگيريدو بپرسيد.اما متاسفانه گوش طرف به هيچ حرفي بدهكار نبود وميگفت كه بريم كميته وهمسرشما آنجا بماند وبرويد سند ازدواجتان را بياوريد تا مشخص شود كه راست ميگويي من هم كه احساس ميكردم با اين برخورد توهين شده سيلي جانانه اي به او زدم تا اينكه پاسبخش (فرمانده) آنها آمد و گفت چكار ميكني الان ميبرم كميته حسابي حالت رو جا ميارم. خلاصه با پادرمياني كسبه محل و رهگذراني كه شاهد ماجرا بودند و ازمن حمايت ميكردند غايله ختم بخيرگرديد.جالب اينجاست كه همسر بنده كاملا باحجاب و چادري ميباشد و وقتي علت جلوگيري را پرسيدم در جواب گفت چون در خورو لبخند ميزده . در واقع بجرم لبخند زدن جلوي مارا گرفته بودند؟؟. ضمنا ازشما خواهشي دارم و آن اينكه مراقب سلامتي خود باشيد هر چند كه عمر ما دردست پروردگار مهربان است .برايتان آرزوي سلامتي وموفقيت دارم. شاد و پيروزباشيد-نظري
    پاسخ
    دوست عزيز و گرامي ... بله من دقيقآ آن ايام را خوب به خاطر مي آورم .. اتفاقآ يك بار من به اتفاق همسرم به پادگان قزوين مي رفتيم .. يه چك متعلق به برادر همسرم بود كه وصول نشده بود از ما خواهش كرد اگه ممكنه ما پادگان رفته و طرف رو گير بياوريم .. چشم شما روز بد نبينه .. همين كه به عوارضي اتوبان قزوين رسيديم .. بچه هاي بسيج جلوي ما رو گرفته و خواستار مدرك بودند ... بقدري بلانسبت پر رو بودند .. وقتي همسرم گفت من يك دختر بزرگ در مننزل دارم ... باورش نشده و با كمال وقاحت گفت اصلآ به شما نمي آيد .. همين حرف او باعث شد من جوش اورده و يقه اش رو گرفتم ... خلاصه كار بالا گرفته بود كه با امدن فرمانده اش .. ختم به خير شد .. يك بار هم با خواهر همسرم ما را گرفتند و به دليل سر سختي من ، سر از زندان اوين در آورديم .. كه واقعآ شانس آوردم كه دفترچه تلفن ام در جيب ام بود .. و آن ها با ديدن شماره تلفن مقامات بلند پايه اي كه با من پرواز امده بودند ، و چند تماس موفق شديم قبل از تعطيلات نوروز آزاد شويم ... واقعآ خدا خيلي رحم كرد ... به هر حال من براي آگاهي نسل جديد نوشتم .. كه مملكت ما چه روزگاراني رو پشت سر گذاشته تا به اين آرامش امروزي رسييديم

    عمو جونم عجب قضیه ای بوده. جدی جدی داشتید برا خودتون دردسر درست میکردید ها!!!
    اصلا نمیخوام برای این پست نطر بدم چون دوست ندارم با حتی نزدیک شدن چه برسه به درگیر شدن با عقاید بعضی از خوانندگان این سایت خدای نکرده شما رو ناراحت کرده باشم. البته ناراحت کردن اون افراد اصلا برام مهم نیست اما شما مهمید. برا همین فقط سکوت میکنم با یه دردخند (این کلمه رو خودم اختراع کردم) و فقط یه مصرع: که حالا هم همان شمع و همان نجواست...
    عمو جونم من یه پست برای نمونه توی وبلاگ بلاگفا گذاشتم خوشحال میشم ببینید و ایراداتش رو بگین تا اصلاح کنم
    پاسخ
    دامون عزيزم .. اين تنها يكي از موارد گير دادن هاي الكي بود ... من چند بار هم با همسر و خواهر همسرم هم درگير اين مسايل خنده دار و مسخره شديم ... بگذريم .. دامون جان باور مي كني اين روزها به سختي مي تونم به اينترنت وصل بشوم !!؟ تا گرفتن اينترنت پر سرعت ده روزي بايد صبر كنم .. از طرفي تلفن هوشمند خيلي مزخرف است .. مرتب قطع و وصل مي شود ، سرعت خيلي پائين .. و همين تآخير باعث ترافيك خيلي زياد كامنت ها شده است .. دوستان از يك سو به من مي گويند برو استراحت كن ... ولي يك نيمروز تآخير .. مي گويند كجا رفتي ؟ چرا كامنت ما را پاسخ ندادي ؟
    واقعآ نمي دونم چه كار كنم .. اصلآ سابقه نداره من كامنتي را پاسخ نداده باشم .. ولي نمي دونم چرا گاهي اين گله را از من مي كندد !!
    به هر حال ممنون از زحماتي كه كشيدي .. هنور نديدم .. ولي جتمآ خواهم ديد . دامون جان تلفن را در روز لازم دارند وو به همين دليل اصلآ نمي تونم روز به اينترنت متصل شوم .. شب ها هم بايد چندين ساعت متوالي به پاسخ ها سپري كنم .. فرصت براي نوشتن فيلمنامه مهيا نشده است .. ولي من همه چيز را سه چهار روزي تعطيل كرده و كار فيلمنامه را به پايان مي برم ... باور مي كني الان ساعت دو و نيم بامداد است .. حالم خوب نيست ولي از روي اجبار بخشي از كامنت ها رو پاسخ مي دهم ... تا اينترنت پرسرعت وصل نشود من هيچ كار نمي توانم بكنم .. دامون جان فردا بعد از ظهر پاسخ شما را در همان جا خواهم داد ... لطفآ فردا چك كن .. از حالا پيشا پيش از شما تشكر مي كنم

    سلام...اولا که با تاخیر روز خبرنگار رو بهتون تبریک می گم..
    بعد هم این که...خیلی ماجرای بامزه ای بود!کاش واقعا می شد ازش یه فیلم ساخت...خدا آقای بهبهانی رو هم رحمت کنه!همیشه موفق و سربلند باشید.
    پاسخ
    كوثر عزيزم ... خيلي ممنون عزيزم .. من هم از شما واقعآ تشكر مي كنم .. در مورد خبر بايد عرض كنم در يك مقطعي از انقلاب .. از اين اتفاقات خيلي رخ مي داد .. ولي الحمدالله ديگه تكرار نمي شود .
    دوست عزيز .. واقعآ خداي روح احمد بهبهاني شاد باشه .. نويسنده و كارگردان خيلي بزرگي بود .. حيف كه زود رفت ..

    عمو سلام.
    الان با مشتري مربوطه صحبت مي كردم، ايشون گفتند كه تبليغشان از پست بعدي درج بشه، ببخشيد.
    پاسخ
    امير جان خيلي ممنون پسرم زحمت كشيدي .. راستي اون يك نفر كه تلفن اش رو دادم چي شد ؟
    منظورم اينه كه با او هم تماس بگير ..
    امير جان مسئله اي نيست .. فقط شما لوگو و متني كه بايد در سايت قرار بگيره رو براي من از طريق كامنت بفرست و روي آن بنويس خصوصي .. تا بعد پاك كنم .. و بگو چند نوبت .. همين
    بقيه امور به خود شما مربوط مي شود .. فقط به من بار ديگر تآكيد كن كه درج شماره شما اشكالي نداره ..
    امير جان ابعاد را حتمآ به من بگو .. و اگر مي شه حتمآ از طريق فتوشاپ فرمت اش را تكميل كن .. تا من ديگه مشكلي براي درج نداشته باشم .. هر نوشته و تصويري داره حتمآ در كامنت برايم بفرست

    سلام کاپیتان.خسته نباشید.در گذشته هم یک بار کامنت گذاشته بودم ولی جواب ندادین.خیلی ناراحت شدم.امیدوارم این بار جوابمو بدین. 1 در زمان دانشجویی معیار انتخاب فرد واسه هواپیماش چیه؟برای مثال چرا شما واسه c-130 انتخاب شدین؟چرا نرفتین واسه فانتوم؟ 2 خلبانی که وارد نیروی هوایی شده بعد از چند سال میتونه بیاد بیرون؟یعنی میتونه بعد از 10 سال بیاد بیرون و وارد یکی از ایر لاین ها بشه؟ 3 حقوق خلبان نیرو هوایی که در ابتدا ستوان دو هستش چقدره؟ با تشکر و احترام.موفق و سر بلند باشین
    پاسخ
    پيام جان عزيزم .. من به چه چيزي سوگند بخورم كه همين سوال شما را در گذشته پاسخ دادم ؟ پسرم من شب ها تا صبح بيدار مي مانم كه به كامنت هاي دوستان پاسخ بدهم .. چرا فكر مي كني كامنت شما را پاسخ نداده باشم ؟ مي دوني مشكل كجاست ؟ شما در يكي از مطالب قديمي كامنت مي گذاري .. و من جواب مي دهم منتها شما يادت مي ره كه از كدام پست كامنت گذاشته اي ... ولي هميشه در پست اخر سوالات خود را بپرسيد تا گم نكنيد
    اما سوال شما
    معيار انتخاب فرد در حال حاضر را نمي دانم ... ولي در چهل سال پيش ، بر اثر نياز و آماده شدن كلاس ها در آمريكا ، به تهران اعلام مي شد و بچه ها گروه گروه براي آموزش راهي آمريكا مي شدند .. ممكن بود دو دوره همه شكاري دوره مي ديدند و ممكن بود هفته بعدي همه به سي - 130 بيفتند
    سوال دوم ... خلباني كه به نيروي هوايي مي ايد تا زمان بازنشستگي حق رها كردن نيروي هوايي را ندارد ... ولي اگر اير لاين ها در خواست كنند ، خود نيروي هوايي تعدادي از خلبان هايش را به اير لاين مي فرسته .. كما اين كه در زمان ما بخشنامه آمد تعدادي خلبان براي هواپيمايي ملي ايران نياز داشتند كه همه از ميان خلبانان پايگاه ما كه زير 30 سال سن داشتند به هواپيمايي هما منتقل شدند و الان هم پرواز مي كنند
    سوال سوم .. پسرم حقوق خلبان نيروي هوايي از بدو خدمت اش مطابق با ساير پرسنل ارتش است .. به عبارتي اگر ستوان دو است ، حقوق ستوندواي خود را مي گيرد .. فقط مقداري بايت حق پرواز اضافه به صورت فوق العاده دريافت مي كند .. اصولاآ تمام خلبانان نظامي بر مبناي درجه اي كه در ارتش دارند حقوق مي گيرند .. فقط فوق العاده آن ها كه شامل سختي كار مي شود با بقيه كمي فرق دارد
    موفق باشي .. ديگه نگو جواب من رو ندادي

    با سلام و تشكر از وقتيكه ميگذاريد سوالي داشتم:اين هوادريا كه ميگند چيست؟!بخشي از نيروي هوايي است؟
    پاسخ
    فريده جان .. هوا دريا .. به آن بخش از يگان هاي نيروي دريايي كه شامل تجهيزات هوايي مانند هلي كوپتر و هواپيماست ، هوا دريا مي گويند .. در اصل نيروي هوايي كوچكي است كه در نيروي دريايي مستقر است
    موفق باشي دخترم

    سلام کاپیتان خوش تیپ باحال

    اول از همه باید بگم که بیشتر از شما خیال من راحت شد که شما خونه جدید پیدا کردین انشاالله که مبارکه. مثل همیشه عالی بود.دستتون درد نکنه خسته نباشید.

    پاسخ
    عرفان عزيزم واقعآ محبت داري .. از اين كه از مطلب خوشت اومده خيلي خوشحالم .. اميدوارم لايق اين همه تعريف و محبت هاي شما دوستان خوبم باشم .. عرفان جان واقعآ مسكن معضل خيلي بزرگي است .. خدا همه رو صاحب مسكن بكنه

    سلام آقای خلبان
    امید وارم ایام خوشی داشته باشید.
    راستی از ماجرای منزل جدیدتان چه خبر ؟
    پاسخ
    رضا جان به لطف خداوند بزرگ .. بعد از آن كه صاحبخانه بي جنبه و نديد بديد قبلي ، قرار داد را فسخ كرد .. به لطف خدا يك منزل خيلي شيك خيلي ازران تر از مورد قبلي و خيلي هم بزرگ تر پيدا كرده و الان دو روزه اسباب كشي كرديم .. از لطف شما دوست عزيزم سپاسگزارم

    http://www.sourehcinema.com/People/People.aspx?Id=138112280217

    فكر كنم خودشان باشند
    مرحوم را ميگويم

    من هم با نيروي انتظامي يك برخورد مختصري داشته ام.درست مثل شما كاري ميكنند كه اگر نا حق هم برخورد كرده باشند ،شما با التماس و زاري رها بشيد

    هنوز اين برخوردهاي قلدر مابانه وجود دارد دليلش هم تنها عدم اشنايي مردم به حقوق مدني شان است

    شما در نوشته هايتان خيلي محتاط هستيد
    حق هم داريد تا بخواهيد ثابت كنيد منظورتان چي است صد تا برخورد نا جور ميشود
    پاسخ
    پدرام عزيزم .. بله خود مرحوم احمد بهبهاني خدا بيامرز است .. منتها آن ها خيلي كم لطفي كرده .. او آثار خيلي فراواني داشت .. در مورد برخورد با اين گونه موارد بايد عرض كنم .. دقيقآ حق با شماست .. آگاه نبودن مردم با حقوق مدني سبب اين مسايل مي شود .. من هيچ مشكلي نداشتم .. اگر التماس هم كردم ، صرفا نمي خواستم دختر چشم و گوش بسته ام در بازداشتگاه همراه انسان هاي معلوم الحال يك شب يا حتي يك ساعت به سر ببره .. وگرنه حق با من بود .. آدم با دختر خودش هم بيرون نره !!؟‌
    اوايلش سعي مي كردم از روي كنجكاوي يك خورده آن ها رو بدوانم .. اما بعد ديدم پاي دختر معصوم ام گير است .. خدا رو شكر الان خيلي كم شده است ...
    سپاسگزارم پدرام عزيزم .. ممنون از كامنت شما

    سلام آقا بهروز خوش تيپ.
    اميدوارم خوب و سلامت باشيد و اوضاع مسكن هم رديف شده باشه.مرسي از نوشته جالبتون.مي ترسم ما اخرش بريم اون دنيا و شما خاطره از شهر ما نگيد.
    به اميد ديدار شما
    ارادتمند خوش تيپ مخفي ها
    پاسخ
    رضا جان خوش تيپ نازنين .. خيلي ممنون عزيزم با دعاي خير شما دوستان نازنين عاقبت خانه مناسب گيرمون آمد
    رضا جان در باره آبادان راستش رو بخواهي دو تا خاطره خيلي جذاب دارم .. اما افسوس خانوادگي نيست .. نه اين كه خداي ناكرده موضوع غير اخلاقي باشه نه .. ولي بچه هاي ما در ايامي كه سيل خوزستان آمده بود .. ده روزي در هتل رويال آسترياي آبادان اقامت داشتيم .. در اين مدت اتفاقاتي رخ داد كه در سطح سايتي با مضامين هواپيمايي نيست .. وگرنه مي شه همين جوري مطرح كرد .. ولي مي دانم خاطره زياد دارم .. خدا عمر طولاني به شما بده .. تا سر فرصت آن ها رو بيان كنم .. رضا جان خاطره ها همين جوري يهو يادم مي آيد .. هيچ تقدم تآخر نداره ... بايد شرايطش جور بشه .. حتمآ در خدمت شما خواهم بود .. قربون هر چه بچه آباداني با مرامه

    سلام کاپیتان.خسته نباشی.بازم مثل همیشه مطالب شما قشنگ بود.کاپیتان یه درخواست دارم.کاپیتان شما منوال سی130 رو پیدا نکردین؟ببخشید جسارت کردما ولی خودتون گفتین که یه امار میگیرین که هنوز دارین یا نه.کاپیتان بازم یه جستجو بفرما.ما بازم منتظر مطالب قشنگتون هستیم
    پاسخ
    امين جان عزيزم .. به جان نوه هايم .. شخصآ به خاطر شما پسر عزيزم خيلي سعي كردم در آن شلوغي شايد پيدا نمايم .. ولي خيلي زياده ... امين جان از ان جا كه من در هر نشريه اي كار مي كردم ، نسخه اي از كار خود را آرسيو مي نمودم ، الان كلي مجله و كتاب جمع شده است .. كه واقعآ همسرم از دست آن ها خيلي حالش گرفته ايت .. به من مي گويد مي خواهي چه كار ؟ و من مي گويم اين گذشته هنري من است .. وگرنه اصلآ قابل شما رو نداره .. امين جان شايد باور نكني .. من يك جفت دستكش عالي خلباني اورژينال آمريكايي داشتم كه همين جوري يادگاري داشتم .. باور كن سروش كه بودم يك روز ديدم نگهبان دم در با موتور مي آيد و مي رود .. و از سرما خيلي رنج مي كشيد .. من آن ها را به عنوان هديه به او اهداء نمودم .. حتي اسم طرف رو هم نمي دونستم .. پس مي بيني اگه پيدا كنم .. ارزش و قابل شما رو نداره .. مسئله اينه كه خرت و پرت زياد دارم .. ولي قول مي دهم اگه پيدا كنم حتمآ به شما تقديم خواهم كرد .. اگر هم نه .. سعي مي كنم از دوستان گير بياورم .. فقط كمي صبر داشته باش

    جناب مدرسی!

    احتیاجی نیست نارحت بشید!فقط دلایل را به آرامی توضیح میدادید کافی بود!آرام باشید!

    یک توصیه:

    یوگا یاد بگیرید!
    پاسخ
    من به آرامي توضيح دادم . در ضمن يوگا بلدم و مدتي هم به عنوان مربي در تدريس مي كردم

    كاپيتان عزيز!
    فايل هاي مربوط به كتاب Airplane Flying Handbookو ترجمه يك فصل آن را به جي ميل شما فرستادم اميدوام كه آن را دريافت كنيد.
    ارادتمند رضا
    پاسخ
    رضا جان جي ميل من امروز هر كار كردم باز نشد .. ولي سعي خودم را مي كنم .. و وقتي خواستم پست جديد را تكميل نمايم ، حتمآ يه جور هايي آن را باز كرده و مطلب را بررسي خواهم كرد .. دست شما درد نكنه

    عمو سلام،
    واقعاً ببخشيد منو.
    منظورم اين بود كه با آقاي عليرضا صحبت كردم و قرار شد تبليغشان روي وبلاگ برود،
    عمو جون من جمعه با اين آقا صحبت كردم و گفتم كه امشب تبليغتان روي وبلاگ مي رود، ولي نمي دونستم كه ايميلتون هنوز خرابه، ديروز اين آقا تماس گرفت، من پرسيدم تبليغتان روي وبلاگ رفته؟ گفتند نه،
    به خاطر همين من (با عرض پوزش) با آقاي بيات تماس گرفتم و گفتم براي شما پيغام بگزارند كه با من تماس بگيريد، ولي متاسفانه نتونستم با شما صحبت كنم، بعدش آقاي عليرضا تماس گرفت و گفت تبليغ من براي پست بعدي روي وبلاگ قرار بگيره،
    اگر اجازه بفرماييد، با توجه به اينكه شما يوزرنيم و پسوورد وبلاگ پيشنويس رو به من داديد من از سري بعد تبليغها رو اونجا بگزارم تا شما به راحتي از آن استفاده كنيد.عمو ايميلي هم كه فرموديد به من نرسيد.
    بعد اگر هم يجوري باشه كه من بدونم شماكي پست ها رو منتشر مي فرماييد بهتره، چون تماس مي گيرم مي گم كه پول رو بريزند.
    من منتظر پاسختون هستم
    قربونتون
    ياعلي

    {خصوصي)

    تبليغ آقاي عليرضا، لطفاً براي 1 پست در وبلاگ درج شود، و همچنين خود تبليغ آنها، به آدرس زير لينك شود.
    http://persianlaureates.blogfa.com

    تبليغ:
    http://www.picbaran.com/files/cxpimweqe8u6i6i2v606.gif

    متشكرم.
    پاسخ
    امير جان زحمت كشيدي .. فقط عرض كنم من اين جوري متوجه شدم كه ايشان فقط تبليغ را به روي وبلاگ مي خواهد و سايت را نمي خواهد ؟ اگر مي شه بگو من روي هر دو برايش منتشر مي كنم .. تا ببينه فيدبك آن چطور است ؟ اگر خوب بود دوباره با شما تماس بگيره .. در مورد پيشنويس خيلي عالي است .. چون خانم دامون هم ادبيات پرواز را آن جا قرار مي دهد .. هر كاري داشتي از طريق كامنت هم فعلآ مي توني به من بگي تا جي ميل كه درست شد ، من شماره تلفن خودم رو بهت مي دهم

    سلام کاپیتان . امیدورام که احوالتان خوب باشد . متاسفانه اعمالی از این قبیل در کشور ما کم اتفاق نمی افتد و این مسئله به هیچ عنوان با مسائل فرهنگی و مذهبی قابل توجیح نمی باشد . چرا در این کشور یک دختر و پسر جوان نمی توانند
    راحت در پارک و خیابان قدم زنند حتی اگر هدفشان از این دوستی رابطه جنسی باشد باز هیچ نهادی و هیچ شخصی حق تجاوز به حقوقشان را ندارد . همانطور که کسانی در این مملکت حق دارند با چادر در خیابانها بدون این که هیچ نهادی مزاحمشان شود حضور یابند دیگران هم باید این حق را داشته باشند با هر نوع پوششی و با هر کسی که می خواهند در خیابانها حضور یابند . زمانی که از این بابت مردمان را در محرومیت و محدودیت قرار دهید فقط به خاطر افکار باطل عده ای مذهبی خشک که مانند استعمارگران این کشور و انسانهای آن را جز مستعمره خود می دانند نتیجه آن می شود که من جوان هوای خارج از کشور کنم آن هم برای تامین حداقل نیازهای انسانی خود . خوده من کم مورد تحاجم این مزدوران قرار نگرفته ام . این که هر از گاهی انسانها رو به خاطر پوشش و غیره در خیابانها می گیرند برقراری امنیت نیست بلکه تجاوز آشکار به حقوق انسانهاست . پدر بزرگ من با اینکه در تمام طول عمر خود بسیار مذهبی بوده اما خود اغراق می کند که شرایط قبل از انقلاب را بسیار می پسندد چرا که می گوید آن زمان با وجود کلابهای مختلف من و هر کس که ادعای مذهب می کرد به راحتی به مسجد می رفتیم و این طور بود که مذهبیون واقعی مشخص می شدند و اضافه می کنند که در آن زمان خانمها با هر نوع پوششی که دوست داشتند در خیابانها قدم می زدنند و اذعان دارنند که امروز بسیار بیشتر از گذشته به خانمها در مملکت تعرض می شود و جوانهای عقده ای امروز به راحتی به خود اجازه می دهند که به هر خانومی چه با پوشش اسلامی و چه غیره متلک بگویند . اما آن زمان کمتر شاهد این جریانات بودیم , خوب این نشانه هایی از محدودیت و محرومیت است , راهی به سوی تباهی.
    پاسخ
    بامداد عزيزم ... اين مسايل خوشبختانه الان يك مقدرا كاهش پيدا كرده است .. همه چيز در حال قانونمند شدن است .. اوايل عده اي بودند كه با افكار بسيار مذهبي خود قصد اصلاح را داشتند ولي نمي دانستند اين نوع برخود به ضرر جامعه است و باعث پنهان شدن خلاف ها و خروج جوانان از كشور مي شود ... دشمنان هم از اين موقعيت ها حسابي بهره برده و بر سر راه جوانان دام هاي رنگارنگ پهن مي كنند .. خب الحمدالله مردم آگاهي يافته و به حق و حقوق خود آگاه هستند .. راستش مدتي است اين مسايل خيلي كم شده است .. به اميد اين كه كلآ از بين برود .. ولي بامداد جان راستش رو بخواهي من واقعآ موافق سركوب اراذل و اوباشي كه به خانم ها و دختر ها متلك گفته و مزاحمت ايجاد مي كنند هستم ... خود من هر گاه در شهر در پياده رو مشاهده مي كنم كه جواني قصد مزاحمت به دختر خانمي را دارد .. به شدت با او برخورد مي كنم .. آن ها اغلب ترسو و بزدل هستند و براي خانم ها ي معصوم و بي آزار بلدند زور بگويند .. اما وقتي يكي خيلي جدي جولوي آن ها را گرفته و بپرسد چرا متلك گفتي ؟ حسابي به تته پته مي افتند .. اگر هم گردن كلفتي كردند ، با يك تلفن به پليس مي شه ادبشون كرد ... من هرگز مخالف دوستي با جنس مخالف نيستم .. و معتقدم جوان ها بايد با هم معاشرت سالم داشته باشند ... تا عقده اي بار نيايند .. و با خيال آسوده يكي را براي ازدواج انتخاب نمايند .. خيلي ممنون بامداد عزيزم

    كاپتان مدرسي عريز!
    اگر فايل هايي را كه با ياهو فرستاده ام باز نشد لطفا فايل هايي را كه مجددا با جي ميل فرستاده ام ببينيد!
    پاسخ
    رضا جان عزيزم .. من واقعآ مشكل كانكشن دارم .. تا اينترنت پر سرعت ام وصل بشه .. همين مكافات را دارم .. سرعت خيلي پائين است و مرتب قطع مي شود .. به همين دليل در روز يكي دو ساعت بيشتر نمي توانم از اينترنت استفاده كنم .. ولي چشم من سعي مي كنم آن ها را چك كنم
    از شما به خاطر زحماتي كه مي كشي سپاسگزارم

    به اطلاع می رساند که جهت بزرگداشت یاد و خاطره خلبانان شجاع نیروی هوایی یک سلسله برنامه توسط شبکه دوم سیما تهیه شده است .

    در اولین قسمت این برنامه ها فیلم مستند زندگی سرلشگر خلبان شهید سید علیرضا یاسینی در دو قسمت به نمایش در می آید .

    این برنامه در روزهای ۲۷ و ۲۸ مردادماه سال ۱۳۷۸ در ساعت ۴۵/۱۹ دقیقه از شبکه دوم سیما پخش می شود . به همه دوستداران توصیه می کنم این برنامه را حتما ببینند که حاوی نا گفته های بسیاری است .
    پاسخ
    بهزاد عزيزم خيلي ممنون كه اين كامنت را نوشتي .. واقعآ سرلشگر ياسيني انساني بزرگوار و شريفي بود .. و از جمله خلبانان بسيار شجاع و توانايي بود .. من هر گاه ستاد مي رفتم يا او به پايگاه ما مي آمد ، حسابي حال و احوال مي كرديم .. خيلي مردم رو دوست داشت .. همه بچه ها او را دوست داشتند .. واقعآ مدافع حقوق همه بود ... يادمه يكي دو بار براي مشكلات همكارانم مزاحم او شده و آن مرحوم از دل و جان دنبال كار بچه ها رو گرفت
    روحش شاد
    راستي يادم رفت بگم .. فكر كنم با جت فالكون بود كه هواپيمايش را زدند .. خلباننش خدا بيامرز مرتضي فرخي بود .. كه از دوستان بسيار صميمي من بود .. البته شك دارم تيمسار ياسيني با فالكون بوده يا نه ؟ اگر حدس ام درست باشه .. من در باره آن حادثه و اين كه چرا هواپيما را خودي ها زدند ، مطلب خواهم نوشت

    سلام کاپیتان...ممنونم که اینقد گرمو صمیمی پاسخ میدین.اگه بشه میخوام خصوصی باهاتون حرف بزنم
    پاسخ
    پسر عزيزم پيام نازنين
    اولآ من به وظيفه ام عمل مي كنم .. شما جوان ها با فرزندان خودم هيچ فرقي نداريد .. قلبآ همه شما عزيزان رو دوست دارم ..
    پيام جان اشكالي نداره .. شما شماره تماس خودت را در كامنت بنويس ، من منتشر نمي كنم .. فقط خودم آن را يادداشت كرده و به شما زنگ خواهم زد .. اگر هم آمدم كرج ، حتمآ قرار مي گذرام تا همديگر رو ببينم .. البته من محله هاي كرج رو نمي شناسم .. هر بار مي روم منزل دخترم ، گم مي كنم .. اغلب نشانه مي گذارم تا دفعه بعد پيدا نمايم .. پيام جان منزل دختر من در محله جهانشهر كرج است .. تقريبآ نزديك بيمارستان كسري .. يا پائين ترش يك ميدان بزرگ است .. اون جا من راحت تر هستم .. هر وقت خواستي براي آن محل قرار مي گذاريم .. موفق باشي عزيزم

    سلام، ببخشيد كلي گله و شكايت از دولت و بسيج داشتم مي نوشتم، و همين طور كلي درددل از دست اين آدما،
    ولي همه رو پاك كردم، چون نمي خواهم شما رو ناراحت كنم، هر چند كه خود شما بهتر از من از اين قضايا مطلع هستيد
    يا علي
    پاسخ
    امير جان باور مي كني خود من هم اصلآ دوست ندارم وارد اين فضا ها بشوم .. چون رسالت و هدف من از نوشتن اين جور چيز ها نيست . خوشبختانه مردم ما خيلي آگاه هستند .. و احتياج به اين گونه مسايل رو ندارند .. البته اين مطلب هم ناخواسته و براي احترام به زنده ياد احمد بهبهاني نوشتم .. تا در جايي زحمات آن مرد فرهيخته درج شده باشد .. ما همه در مقابل افراد بزرگ و هنرمند وظايفي به عهده داريم .. به هر حال از شما به خاطر رعايت مسايل تشكر مي كنم

    سلام
    من آقای حسین را نمیشناسم, اما دستش درد نکند,واقعا همین حالا این همه هزینه صرف میشود تا مثلا در تهران تار مو دختری چرا پیداست انوقت در مرز عده ای تروریست جوانان سرباز را که از محروم ترین قشر جامعه هستند میکشند. در عکسی دیدم دو تا سرهنگ انتظامی جلو یک پسر رو گرفته بودند, ظاهرا تی شرتی پوشیده بود, چون داشتن به آن اشاره میکردند, گفتم حیف, که از وجود این افسران اینگونه استفاده میشود.
    با تشکر
    علی _ فرانسه
    پاسخ
    علي جان در باره اقدامات تروريستي واقعآ دلم بد جوري به درد آمده است .. مخصوصآ به قول شما آن سربازان بي گناه كه براي پاسداري از مرزهاي ما به خدمت رفته بودند و اين چنين جان خود را از دست مي دهند .. ديروز كه جنگ بود جوان هاي ما رو منافقين در جبهه و حتي شهر ها مي كشتند .. حالا هم جور ديگر ... واقعآ خدا از آن ها نگذرد .. اما نيروي انتظامي وظيفه خطير تري به عهده دارد .. شايد به آن ها دستور داده اند با فرهنگ غرب مبارزه كنيد .. كه اين هم راه داره ... بايد فرهنگ سازي بشه .. نه به زور سر نيزه .. علي جان از شما ممنونم

    سلام استاد
    متاسفانه این برخورداها کماکان هنوز دیده میشه . از اونجا که اینجانب در این نیرو خدمت کرده و از اتفاق خیلی جاهای اون بودم نسبتاً شناخت کاملی روی مسائل فرهنگی نیرو دارم . من هم در پادگانهای آموزشی بودم و دیدم که چطور یک شخص (حتی بی سواد) فقط یا 6 ماه دوره دیدن از محرومترین نقاط کشور یکمرتبه وارد مثلاً یگان ویژه و یا یگان امداد میشه و باید با زن و بچه مردم طرف بشه . متاسفانه در طول این دوران 6 ماهه خدمت همه نوع آموزش میبینند غیر از این آموزش که چرا پلیسند . پلیس چیه . چطور باید پلیس سمبل امنیت و انظباط یک کشور باشه . من در این مورد با فرمندهان محترم هم خیلی بحث کردم . البته در این کشور یک پلیس خوب بودن هم یک ایثار واقعی هستش و خدا شکر من با کسانی توی نیرو وارد شدم که هیچ وقت داخل اجتماع معادلشون رو ندیدم . البته نسبت نفرات 2 به 212 بود .(من یک س2و یا ستوان دوم وظیه مسئول آمار بودم) .
    امید وارم در آینده در وضع استخدامهای این تنها بخش دولتی که هنوز استخدام داره یه تجدید نظری بشه تا ...
    ضمناً یه سوال جناب سرهنگ شما با سربازاتون چطور برخورد میکردین . در این مورد حرفی نزدین یا من ندیدم ؟
    پاسخ
    علي جان عزيزم خيلي خوشحال شدم كه شما در نيروي انتظامي خدمت كرده و از اوضاع آن آگاه هستي .. واقعآ در اين چند سال اين نيرو خيلي متحول شده است .. و برنامه هاي خوبي براي ارتباط با مردم در اين سال ها تدوين شده است .. من زماني كه تلويزيون بودم از نزديك شاهد اين ارتباطات سالم بودم و عملآ مي ديدم فرماندهان ارشد آن چه ديدگاه هاي خوبي براي آشتي با مردم و محافظت از ان ها دارند .. ولي خب در بعضي جاها خوب وظايفشون تفهيم نمي شه .. و در صورت اطلاع حسابي با خاطيان برخورد مي كنند . يادمه همين چند وقت پيش بود كه پليس در برخورد با مردم قانون را رعايت نكرده بود و از قضا يك قاضي كه شاهد ماجرا بوده و اشتباهي دستگير و مورد هتك حرمت اش شده بود ، به محض آزاد شدن و گزارش رفتار ماموران ، علاوه بر افراد پليس ، رئيس كلانتري هم سريع عوض شد .. اخيرآ هم تلفني اعلام كرده اند تا مردم گزارش نمايند ....
    علي جان در مورد سربازاني كه داشتيم من چند بار در مطالب قبلي اشاره كرده ام .. راستش رو بخواهي . من در همان زمان كه در خط پرواز بودم ، مسئوليت فيليت سرويس هواپيما ها با من بود .. به همين دليل كلي كارگر شخصي و سرباز براي نظافت هواپيماها در اختيار داشتم .. براي افراد غير نظامي هميشه سعي مي كردم مسايل بيمه و خدمات رفاهي آن ها بر قرار باشه .. تا قبل از اين كه من مسئوليت سرپرستي آن ها را به عهده بگيرم .. رسم بود كارگران را بعد از دو ماه و بيست و هفت روز ، اجباري به مرخصي فرستاده تا بيمه نشوند .. زيرا اون موقع هر كسي سه ماه كار مي كرد بايد بيمه مي شد . كه من خيلي تلاش كردم اين روش غير انساني برداشته شود .. و همه را دستور دادم بيمه شوند و خودم شخصآ نظارت مي كردم .. حتي يادمه هر وقت تيمسار دادپي براي بازديد مي آمد و از كار بچه ها راضي بود ، سريع سوء استفاده كرده و از تيمسار خواهش مي كردم براي بچه ها هدايايي قايل شود .. تيمسار هم هميشه هداياي جنسي از قبيل برنج و روغن و خيلي چيزهاي ديگر ... دستور مي داد به كارگران تعلق گيرد .. حتي يادمه هر جا مي ديدم جواني بيكار است ، دعوت به همكاري مي كردم .. و آن ها را در شعباتي كه زير نظرم بود استخدام مي كردم .. از جمله كترينگ هواپيما ، كارواش آن و قسمت نظافت داخلي ... اسم كار واش رو آوردم يادمه اون موقع مي رفتم از جنوب شهر فيلم ويدئو اجاره مي كردم .. در همان محل سه برادر كر و لال بودند كه بي كار بودند .. هيج جا به آن ها كاري نمي داد .. من آن ها را استخدام كردم تا در بخش شستشوي هواپيما كار كنند ... باور كن علي جان بقدري كار اين ها عالي بود كه حد نداشت .. اهالي محل به خاطر اين كار من ، خيلي برايم احترام قائل بودند .. بگذريم .. سرباز هم همين طور .. من سفارش مي كردم آن ها را اذيت نكنند .. هميشه با احترام با يكايك آن ها برخورد مي كردم .. يادمه خدا اموات شما رو بيامرزه پدرم كه استوار بازنشسته نيروي زميني بود يك بار با خود به پايگاه آورده بودم تا با هواپيما مشهد بفرستمش .. وقتي ديد من سرباز ها رو آقاي سرباز خطاب مي كنم واقعآْ متعجب شده بود .. و به من كي گفت تو يك افسر هستي چرا با سربازان اين گونه رفتار مي كني !!؟ و من در پاسخ مي گفتم اين جا نيروي هوايي است پدر جان .. با ارتش خيلي فرق مي كنه ..
    خيلي حرف زدم ولي اجازه مي خواهم با يك خاطره گامنت شما رو به پايان ببرم .. علي جان همان طور كه مي داني سربازان بايد هر روز صبح در آمار گردانشون حضور داشته باشند .. وقتي من ديدم از خط پرواز تا گردان پياده خيلي راه است و اين طفلك ها بايد هر روز صبح زود به آن جا بروند .. با فرمانده آن ها صحبت كردم كه ما خودمون آمار مي گيريم .. اگر غيبت داشتند به شما خواهيم گفت .. بيچاره فرمانده سربازان خيلي سعي كرد از اين تصميم منصرف ام نمايد .. مي گفت كار بسيار خطرناكي است .. چون زمان جنگ است و اگر اتفاقي براي آن ها رخ دهد و شما دير آمار آن ها را بدهيد به دردسر خواهيد افتاد .. و من قول دادم مواظب اوضاع باشم .. خب اون موقع براي ما احترام زيادي قائل بودند .. و قرار شد ديگه براي آمار به گردان شون نروند .. من از ان ها خواهش كردم كاري نكنند كه من زير سوال بروم .. از طرفي به آن ها گفتم چون بچه شهرستان هستيد .. نوبتي هر هفته سه چهار نفر به مرخصي برويد .. ولي اگر خداي ناكرده اتفاقي رخ داد اول به من اطلاع دهيد تا غيبت شما رو رد كنم ... ولي علي جان آن ها كه بچه يكي از شهر هاي استان گيلان بودند .. خيلي اذيتم مي كردند ... از اين آزادي كه به ان ها داده بودم حسابي سوء استفاده مي كردند .. و به جاي چهار نفر ، گاهي هفت نفر به شهرستان مي رفتند .. و جالب اين كه دروغ هم مي گفتند .. درجه داري كه مسئول آن ها بود به من مي گفت جناب سروان غيبت آن ها رو رد كنيد .. چون سوإ استفاده مي نمايند .. ولي اصلآ دلم نمي آمد .. فقط دعا مي كردم اتفاقي روي ندهد .. حتي هر وقت پرواز مي رفتم .. اول از همه براي سربازان سفارشي كه داشتند خريد مي كردم .. چه پرواز هاي كيش چه خارج از كشور .. بر عكس دوستانم كه اجناس خود را به چند برابر قيمت مي فروختند ، من به جان نوه هايم .. هيچ گاه دنبال اين مسايل نبودم .. و هميشه خريدهايم براي سربازان ، يا راننده خط يا آقايون دژبان ها بود .. هرگز ياد ندارم براي تجارت خريدي كرده باشم .. ولي هيچ وقت آزار و اذيتي كه سربازان شمالي در حق من كردند ، فراموش نمي كنم .. همه هم شبيه يك ديگر بودند ، نمي تونستم تشخيص بدهم كه كي حاضر است كي غايب .. وقتي مي ديدم سه نفر غير از آن عده كه به مسئوليت خودم مرخصي داده بودم نيستند .. دليلش رو مي پرسيدم .. به دروغ به من مي گفتند پاي هواپيما هستند ... يا دارند نظافت مي كنند .. فكر مي كردند من احمق هستم و نمي دانم كه دروغ مي گويند .. ولي خدا شاهد است دلم نمي امد تنبيه كرده و يا به گردان خودشون گزارش نمايم .. مي دونستم براي آن ها اضافه خدمت مي نوشتند .. واي عجب روزگاري بود .. سرت رو درد آوردم .. ولي ديگه رفتم به اون دوران .. و خاطرات مسئوليت ام در آن مركز ..

    کاپیتان مدرسی با درود بر شما
    یکی از دوستداران و خوانندگان سایت
    خوب شما هستم
    از خوانندگان خواسته بودید که هر کدام یک سایت مفید و آموزنده معرفی کنندبه همین دلیل خواستم سایت ارزشمند
    www.iranianshistoryonthisday.com
    را به شما و سایر دوستان معرفی کنم
    با آرزوی موفقیت وسلامتی برای شما
    پاسخ
    كيوان عزيزم .. خيلي ممنون از محبتي كه كردي
    واقعآ لينك خوب و جالبي از تاريخ كشورمان است
    چشم حتمآ معرفي خواهم كرد .. دست گلت درد نكنه .. باز هم لينك خوب و مفيدي ديدي ، حتمآ خبرم كن
    با تشكر از شما

    سلام کاپیتان عزیز.کاپیتان به جان خودم من راضی نبودم که اینقدر برام توضیح بدی.کاپیتان بخدا ما دوستت داریم وحرفت برای ما کاملا سنده.بحرحال من راضی نیستم که اذیت بشین و منظورم این بود که اگر دم دستتون هست بهم لطف کنین.کاپیتان به جونه امین راضی نیستم به خاطر من توی دردسر بیفتین.کاپیتان لطف شما کاملا به بنده اثبات شده.ما بازم منتظر مطالب زیبای شما هستیم.
    پاسخ
    فدات شم امين عزيزم ..
    اگه من توضيح زياد دادم صرفآ براي اين بود كه باور كني من جانم را از دوستانم دريغ ندارم .. چه برسه به كتابي كه اصلآ براي من كاربردي ندارد
    من مخلص شما هستم
    موفق باشي پسر عزيزم

    درود!

    فرمودید یوگا تدریس میکردید.. در کجا؟

    لطفا یک کتاب یا سی دی و یا آموزش مناسب یوگا را معرفی بفرمایید!

    در مورد جت فالکون، شهید یاسینی در سانحه جت فالکون همراه با افسران ارشد نیروی هوایی مثل سرلشکر ستاری به شهادت رسید.
    آن موقع گفته بودند که نقص فنی است!
    پاسخ
    چشم

    اتفاق جالبي بود... يادمه منو رامين بعد از عقد همش دلمون ميخواست ما رو بگيرن تا دماغشون بسوزه اما يه بارم بهمون گير ندادن!
    پاسخ
    ياسمن جان خوبي دخترم ؟
    چه جالب .. اتفاقآ يك بار شب عيد بود با خواهر همسرم مي رفتم .. من هم دلم مي خواست ما را بگيرند ... به خواهر همسرم گفتمم ... اعظم مي خواهي يك كاري كنم گشت كميته ما رو بگيره ؟ گفت چه جوري ؟ من در حالي كه رانندگي مي كردم با دست سبيل هاي خود را مي تاباندم .. ماموران گشت ما را گرفتند و در يك چشم به هم زدن به اوين بردند ... چيزي نمانده بود الكي 15 روز تعطيلات رو اون جا بمانيم .. خلاصه كلي داد و بي داد كردم و گفتم من كي هستم .. و امدند از جيبم دفترچه يادداشت و تلفن هاي من را در آوردند . ويدند داخل ان پر از شماره تلفن مقامات جمهوري اسلامي است كه با من پرواز امده بودند .. به همين دليل سريع آزادمون كردند ... شل گرفته بودم .. بايد الكي الكي يك مدت مي مانديم تا تعطيلات تمام بشه
    پس ديگه از اين هوس ها نكن دخترم

    جناب سرهنگ سلام
    از اینکه اینطور با محبت سوال منو جواب دادین ممونم . قطعاً شما به سبب این همه محبتتون در نزد خداوند جایگاه رفیعی دارید . حقیقتاً خدمت سربازی چه در لباس کادر و چه در لباس وظیفه چیزی نیست که بشه برای اون اجر و مزد دنیوی تعیین کرد و متاسفانه این مساله خرید خدمت / فرار و یا بهانه هایی مانند نخبه گی و یا تدریس بجای خدمت به نظر من نوعی توهین به همه سربازها هستش . منم سربازیم برام واقعه مهمی بود . همیشه فکر میکردم نیروی هوایی خدمت کنم و ترس از خدمت ناجا داشتم و از قضا دقیقاً سرباز ناجا شدم . خدا رو شکر من چون لیسانس کامپیوتر بودم و خوب برنامه مینوشتم خیلی مورد توجه فرماندهام چه توی ستاد ناجا (میدان ونک)در تهران و چه در پادگانم در اصفهان بودم . (من در فرماندهی مراکز آموزش خدمت کردم) . حتی 3 بار تشویق نقدی شدم و سرباز ساعی انتخاب شدم . البته نه که فکر کنید بقول معروف ازون آشخورها بودم . نه اتفاقاً نهایت سواستفاده رو از جو هم کردم و 30 روزم اضافه مرخصی رفتم ! بلد کارم بودم اما همه راضی بودن .متاسفانه ماه چهارم خدمت هم پدرمو از دست دادم . اما همه اینها رو گفتم که یه یادی از فرمانده نیمه اول خدمت یعنی سردار علی اسحاقی بکنم . بعض شما نباشه خیلی مردم شریفی بود . فکر کنم یه 1 ماه قبل از جنگ تا یه چند ماه بعد از جنگم جبهه بوده . ایشان خیلی حوای بچه های وظیفه لیسانس رو داشت و خیلی از کادریها سر همین قضیه ازش شاکی بودن . حتی بعنوان میهمانی خداحافظی همه بچه ها رو (لیسانس وظیفه) برد توی هتل سویت اصفهان و یه ناهار حسابی داد که آه از نهاد عزیزان کادر برآمد که آخه چرا اینقدر این سربازو رو بالا میبری .بعد از ایشان هم فرمانده ما سرهنگ درخشان فرمانده شدن که ایشان هم خیلی به فکر معیشت بچه های وظیفه بودن . جناب سرهنگ قربانی هم مسئول نیروی انسانی بودن که من توی دوره خدمتم ندیدم حتی یه حرف نامربوط حتی به شوخی از دهن ایشان در بیاد و خدا هر جا که هستش نگهدارش باشه .
    ممنون که پر حرفی منو تحمل کردین
    خبر دار
    آزاد
    پاسخ
    علي جان .. خيلي ممنون كه از دوران خدمت گفتي .. علي جان عزيزم بله هر چه قسمت باشه همون پيش مي آيد .. اتفاقآ شهرباني از جاهايي بود كه من از بچگي علاقه به آن داشتم و دلم مي خواست افسر و يا فرمانده پليس باشم .. همچنين خيلي دلم مي خواست كشتي گير شوم .. بدن ام حسابي آماده بود .. هيكلم تعريف نباشه خيلي مرزشي بود اما افسوس كسي را نداشتم راهنمايي يا كمكم كنه ... به هر حال آدم خوب همه جا پيدا مي شود .. من از شما واقعآ بابت بيان خاطرات دوران خدمت تشكر مي كنم .. اميدوارم سلامت بوده باشيد

    سلام جناب مدرسی عزیز.از روزی که به سایت شما اومدم فهمیدم این مشکلمو فقط خودتون میتونین حل کنین.ولی نمی خواستم بهتون بگم.میگفتم مشکله خودمه چرا مزاحم کسی دیگه بشم و وقتشو بگیرم.اما یکم که گذشت دیدم شما با بقیه فرق دارین.این بود که جسارت کردم.در ضمن ما هم به جهانشهر نزدیکیم.اما لازم نیست حتما شما تشریف بیارین کرج.هر وقت بگین مزاحمتون میشم.واقعا خوشحال میشم از نزدیک ببینمتون.شماره:091263 جناب مدرسی بازم پوزش می خوام. با نهایت تشکر و احترام.یا علی
    پاسخ
    پيام جان خيلي خوشحالم كه مورد اعتماد شما پسر خوبم قرار گرفتم .. چشم من همين روزها ميام كرج و به شما زنگ مي زنم
    مواظب خودت باش و سخت نگير همه چيز درست مي شه .. اين را من بهت قول مي دهم

    سلام

    خاطره جالبی‌ بود. اما اگه من بودم همونجا تو پارک دوتا میزدم زیر گوش همون پاسدار و سید و برادرو همه افراد اونجا، که دفعه دیگه جرات هم چین اهانتی رو نداشته باشن. البته شما به عنوان یه خلبان که دانشکده افسری هم رفته بودید فکر کنم از پس همشون هم بر میو مدید.تو تا سیلی‌ میزدی که برق از چشا شون بپره

    پاسخ
    دوست عزيز .. اتفاقآ يك بار چنين اقدامي در مشهد كردم .. ولي تا مدت ها عذاب وجدان گرفتم .. خدا من را ببخشه .. واقعآ از آن به بعد تصميم گرفتم صبور باشم .. جريان از اين قراره كه يك بار در مشهد مي خواستم بنزين بزنم ... عده اي بسيجي براي نظم آن جا با اسلحه ايستاده بودند ... من همراه خانواده ام بودم .. يكي از آن ها خيلي ناجور به مردم توهين مي كرد .. و به همه امر و نهي مي كرد .. و گاهي ناسزاهاي ناجور مي داد ... من خيلي خودم را كنترل كردم تا يقه اش را نگيرم .. اما وقتي نوبت من رسيد .. و نزديك جايگاه شدم همان بسيجي با مشت كوبيد روي سقف ماشين و گفت .. هو ... كه من مجال ندادم .. سريع پياده شدم و چند تا كشيده آبدار جلوي همه توي گوشش خواباندم .. تا آمد اسلحه بكشد ، سلاحش را از دستش گرفتم ... و مردم حسابي جمع شده بودند ..بچه ها گريه مي كردند .. تصميم داشتم تا اخر خط بروم .. و كار به جايي كشيد كه با اسلحه همه را تهديد كردم .. خلاصه فرمانده آن ها امد .. كلي حرف زديم و اسلحه را تحويل دادم .. بهش گفتم او حق ندارد به مردم توهين كنه .. و خلاصه كاري كردند كه طرف كه اتفاقآ هيكلي درشت و نخراشيده داشت از من عذر خواهي كرد .. ولي تا مدت ها عذاب وجدان داشتم .. حالا هم هر وقت يادم مي آيد خيلي ناراحت مي شوم كه چرا من بنده اي را ناراحت كردم .. حتي اگر مقصر بود ..

    سلام سرهنگ مطلب جالبی را عنوان کرذید.راستی این عکسی که از خودتون را در این مطلب گذاشتید شما رو مثل عارف ها نشون می ده.
    پاسخ
    رضا جان خوشحالم كه از مطلب خوشت امد .. رضا جان ممنون كه چنين تشبيهي از بنده كرديد .. راستش من ظاهرم اين جوري است .. خدا كنه باطن درست باشه

    با سلام جناب مدرسی عزیز ممنون از مطالب مفیدتان.
    یک سوالی برام پیش اومده بود ممنون میشم راهنمایی کنید و اون اینکه اون بوینگ 747 اس پی86 ایران ایر که سال 2004 در فرودگاه پکن هنگام لندینگ دچار مشکل در ارابه فرود شده بود و زمین گیر شده چطور به داخل کشور منتقل نمودند در صورتیکه همچنان زمینگیر هستش؟
    با تشکر -خسرو
    پاسخ
    خسرو جان .. من دقيقآ در جريان نيستم ولي مي توانم بپرسم .. احتمال داره كه يك سيستم چرخ جلو را به آن وصل كرده و تا تهران پرواز كرد .. وسپس باز كردند .. و به دليل نداشتن سيستم چرخ جلو هواپيما بعد از باز كردن چرخ ها هنوز زمين گير است .. البته اين نظر شخصي من است

    با سلام خدمت اقای مدرسی
    از دلم درومد.ناراحت نباشيد! مشکل حل شد!زود قضاوت کردم!مقاله را پيدا کرديد؟اگر پيدا نکرديد من دوباره بفرستم.اين مقاله 85 سطر دارد!اگر کمی و کاستی و يا مشکلی در محتوا و ...بود حتما اطلاع بدهيد تا رفع کنم
    در ضمن تعداد زيادی عکس حدود 7 مگا بايت هم ضميمه مقاله بوده است
    منتظر جواب شما هستم
    پاسخ
    شهرام جان خدا رو شكر كه از دلت بيرون آمد و گرنه من تا مدت ها عذاب وجدان مي گرفتم .. پسرم علي رغم اعلامي كه براي پست جديد كرده ام ، اما به خاطر اشتباهي كه مرتكب شده ام ، من از حالا روي مطلب زيباي شما كار مي كنم ... من مقاله را پيدا كردم .. ولي نشمردم چند خط داره .. الان در حال سيو كردن عكس ها هستم .. فكر كنم تا فردا حاضر و آپ مي شود
    از شما باز هم عذر خواهي مي كنم كه اين همه زحمت كشيدي و من احمق با اين كم حواسي كه دارم .. آن را فراموش كردم .. واقعآ شرمسارم .. ولي الان دست به كار مي شوم
    موفق باشي شهرام جان .. راستي يك عكس از خودت همين الان بفرست تا زير مطلب ات قرار دهم .. يا بگو آن عكس با لباس آبي متعلق به شماست كه قبلآ فرستاده بودي يا نه ؟

    با سلام خدمت سرباز وطن
    علی رغم آن مصیبتی که در میل خدمتتان عرض کردم ولی با دلی شکسته و قلبی خونین
    برگشتم . خودم هم فکر نمی کردم که به این زودی برگردم . صادقانه بگویم در این چند روز حس و حالی نبود که برایتان کامنتی بگذارم ولی نمی دانم که چه شد که گفتم چیزی
    بنویسم.
    ماجرا و اتفاق تاسف انگیزی که برای شما اتفاق افتاده است را خواندم و جز اظهار تاسف
    چیزی نمی توانم بگویم و فقط این که امیدوارم روزی در جامعه ما حاکمیت قانون برقرار شود.
    ببخشید که کامنت امشب من غمناک است. چه کنم که ناراحت و دل نگران هستم.
    انشاا.... که هیچ عزیزی داغ جگر گوشه اش را نبیند.
    پاسخ
    پسر عزيزم جناب آقاي رضوي عزيز
    نامه شما رو با تآخير خواندم .. واقعآ متآثر شدم .. خدا به شما و بازماندگان آن خانواده به ويژه دخترش صبر بده .. آخه مي دوني دختر رابطه خيلي خوبي با پدر دارد .. دقيقآ درك مي كنم .. ولي نادر جان خودت را ناراحت نكن .. از عهد هابيل و قابيل اين ماجرا ها بوده است .. ما بايد غم خيلي ها را بخوريم
    مواظب خودت باش عزيزم

    بنام خداوند خالق زيبائيها
    استاد عزيزم جناب مدرسي سلام و خدا قوت
    خبري از شما نيست ، كمتون پيداست ، تماس هم زياد مي گيرم و مزاحم خانواده گراميتان مي شوم ولي سعادت شنيدن صداي شما را انگار از ما گرفتند.
    فقط خواستم جوياي احوال شوم و از كار تو مجله پرواز بپرسم ، ما را بي خبر نگذاريد.

    دوستدار هميشگي شما - علي كدخدايي
    پاسخ
    علي جان خيلي ممنون پسرم كم سعادتي من است
    در باره مجله پرواز ، ديروز رفتم با مسئولان آن صحبت كردم .. اما راستش را بخواهي براي من خيلي مشكل است از بهار به خليج بروم .. نصف باك بنزينم هر دفعه تمام مي شه ... تازه كارت سوخت هم ندارم .. آزاد هم بودجه ام اجازه نمي دهد كه بخرم .. به همين دليل گفتم من فقط در منزل مي توانم كار كنم .. ولي آن ها عقيده داشتند هر روز در دفتر مجله حاضر باشم .. به همين دليل پاسخ من منفي بود .. از آرياشهر راحت مي رفتم .. ولي از بهار تا آريا شهر سه ربع راه است .. صبح ها كه نپرس .. خيلي شلوغ است .. تازه افسر ها هم به خاطر طرح ترافيك جريمه مي نويسند ... اگر ببينم كه مجوز رسمي دارم .. ولي آن ها از پشت پلاك را يادداشت مي كنند
    تا چه پيش بيايد .. خانواده محترم سلام برسونيد
    يا حق

    آقاي مدرسي واقعا ممنونم شما نمونه كاملي از رفتار و منش يك فرد ايراني هستيد و من به عنوان يك ايراني به اين كه شما هم وطن من هستيد افتخار مي كنم اما در مورد بنرفكر كنم بخش وبلاگ هاي مفيد رو بيشتر داشته باشم منتظر پشت هاي بعدي شما هستم

    ياد تيمسار جهانباني در قلب ايرانيان جاريست
    پاسخ
    دوست عزيز و نازنين .. بنده را با جملات شيرين خود شرمنده فرموديد .. راستش من خاك پاي همه ايرانيان عزيز هستم
    دوست من در مورد سايت هاي مفيد چشم حتمآ آن را بيشتر خواهم كرد
    سپاسگزارم از شما

    سلام.یادش بخیر من آنزمان 13 سالم بود سریال تلخ و شیرین با حضور خانم ثریا قاسمی و حسین عرفانی. آقای مدرسی یه همچین اتفاقی هم تو پارک شهرمون برا من و شوهرم اتفاق افتاد. وقتی که دختر بیست ویک ساله ام . دوسالش بود.وده بیست متر دور تر از ما بازی میکرد. وقتی گفتیم زن وشوهریم گفتن چرا اینقد غریبه نشستید. کاش این دوره هم بخاطر جلوگیری از فساد در جامعه این چنین در این مورد سختگیریهایی بشه.نمیدونم چه بر سر جوانهای ما آمده است.یا تشکر
    پاسخ
    صدف عزيزم .. خيلي خوشحالم كردي كه از آن دوران گفتي .. بله من هم با شما كاملآ موافقم عزيزم كه سخت گيري بيشتري بشه .. فساد بد جوري رخنه كرده است .. بلانسبت شما دوستان .. اكثر مرد ها دنبال ناموس مردم هستند .. واقعآ وقتي شنيدم اراذل و اوباش را اعدام مي كنند ، قلبآ خوشحال شدم

    جناب مدرسی شرمنده مثله اینکه شمارمو پس و پیش دادم.اخه اون موقع که داشتم می نوشتم عجله داشتم.لطفا اصلاحش کنین.0912643
    پاسخ
    پيام جان فكر كنم شما شماره را درست نوشته بودي .. من به خاطر عدم انتشار آن بخشي از آن را پاك كردم تا خداي ناكرده مشكلي برات پيش نيايد .. احتمالآ فردا بعد از ظهر مي آيم كرج .. حتمآ به شما زنگ مي زنم

    سلام.جناب سرهنگ
    خسته نباشید .درود به شما و همراهانتان در سنگر دفاع از این خاک با هر اندیشه و اعتقادی.
    دوستم با نام مهدی که پدرش هم سرهنگ بازنشسته ارتش هست این سایت زیبا رو معرفی کرد.(ازش ممنونم)
    از اول شروع کردم به خوندن(وبلاگ)ولی با این همه که شما مینویسید 4 یا 5 ماهه دیگه میرسم به شما.
    ضمنا" خیلی شبیه آقای فنایی (داور فوتبال) هستید!!!
    پاسخ
    محمود عزيزم .. از شما و دوست عزيزت همچنين پدر بزرگوار ايشون سپاسگزارم .. محمود جان فقط مي تونم ضمن خوشامد گويي بگم ... اين جا خونه خودت است .. يا به عبارتي اين سايت متعلق به شما و همه خوبان اين مرز و بوم است .. من فداي همه شما عزيزان و بزرگواران بشم
    در باره شباهت ام به آقاي فنايي عزيز .. قبلآ هم دوستان ديگر اشاره اي داشته اند .. ولي بايد عرض كنم تنها در يك سري از عكس ها اين گونه شباهت مشاهده مي شود .. وگرنه من در عالم خارج از تصوير دو برابر ايشان قد و هيكل دارم ... !! البته براي ايشون احترام خاصي هم قائل هستم .. من اگه فرصت كنم گاهي فوتبال هم تماشا مي كنم
    پايدار باشي

    ba salam.shoma shakhsi be name sar lashkar mehdiye rohani mishnasin?age mishnasin yekam dar morede in shakhs tozih midin?
    پاسخ
    آرمين جان عزيزم .. اسم اين شخص خيلي براي من آشناست .. ما در زمان قبل از انقلآب يك تيمسار روحاني داشتيم كه فرمانده پايگاه وحدتي دزفول بود .. ولي نام كوچك او رو نمي دونم .. اگه منظورت اونه .. بله خيلي مطالب در مورد ايشون مي دونم و خاطره زياد دارم ... ولي اگه شخصي ديگري است .. من چيزي نمي دونم
    ضمنآ خواهش مي كنم از اين به بعد با فونت لاتين پيغام نگذار ، چون من نمي تونم بخونم و سر درد مي گيرم

    سلام
    من از سایت تون خیلی خوشم اومد
    اگه خواستید منو هم لینک کنید و بعدش بگید که با چه اسمی لینک تون کنم.
    همیشه پایدار و موفق باشید
    خداحافظ
    پاسخ
    پسر عزیز و نازننیم محمد هادی گرامی
    از این که از سایت بنده خوشت اومده است ، بی نهایت سپاسگزارم
    محمد جان .. همه دوستان قدیمی اگاه اند که بنده هر کسی که خواهان پیوند با سایت باشد را با افتخار قبول می کنم .. و حتی نیازی به لینک متقابل نیست
    اما راستش رو بخواهی .. چون این یک سایت تخصصی در حوزه صنعت هوانوردی است که همراه ان خاطرات جبهه و جنگ و پرواز هایی که داشتم رو بیان می کنم .. پسندیده است که پیوند ها هم مرتبط در چارچوب مطالب سایت باشد .. عزیزم واقعیت این است که من به شخصه عاشق مطالب اموزنده دینی مانند سایت وزین شما هستم .. و هر وقت فرصت کنم حتمآ سری به ان می زنم .. اما در سایت با پوزش فراوان به دلیلی که عرض کردم نمی توانم .. اما در وبلاگ ام مشگلی ندارم .. شما همین کامنت را در اخرین پست وبلاگم درج کنید .. حتمآ شما را لینک می کنم
    موفق و تندرست باشید

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35