درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  وقتي حراست متهم مي كند !

 با تلفن ضياء آتاباي متهم به جاسوسي شدم !

هرگاه شخصي به موبايلم زنگ مي زد ، آن دختر خانم سريع كارش رو رها كرده و به بهانه بازي با گوشي ام ؛ آن ها رو يادداشت مي كرد !! و يا با ترفندي خاص از من در باره شبكه تلويزيوني NITV مي پرسيد !! من ساده هم با آب و تاب در باره آن كانال تلويزيوني و مزاياي خبرنگار بين المللي هي وراجي مي كردم ..! و گاهي هم وارد محدوده قمپز شده والكي از ارسال خبرهاي رنگارنگ و گزارش هاي فرهنگي به ضياء جون چاخان مي كردم ! و به قدري جو گير مي شدم كه دامنه تخيلاتم رو افزايش داده و از دستمزد و حقوق و مزاياي كلان به دلار و دعوت به هونولولو و فلوريدا سخن مي گفتم ..!!

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

 با تلفن ضياء آتاباي متهم به جاسوسي شدم !

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

راستش رو بخواهيد امروز با وجودي كه خيلي حرف ها براي گفتن و درد دل كردن با شما عزيزان داشتم ، اما به دليل خستگي بيش از حد و اماده شدن براي اسباب كشي حرف هاي خودموني رو خلاصه اش مي كنم .. بله اگه خدا بخواهد تا چند روز ديگه اسباب كشي مي كنم .. من وظيفه خودم مي دونم از همه عزيزاني كه به فكر من بودند .. برايم ليست منازل استعجاري رو تهيه مي كردند .. يا ابراز همدردي مي كردند تشكر كنم .. خيلي ها هم محبت كرده و پيغام دادند تا در حمل همين چهار تا تيكه فرش ماشيني كهنه ياري مان دهند ... واقعآ از همه عزيزان ممنونم .. مخصوصآ خانم نيلوفر كه واقعآ من را شرمنده كرد .. فقط دعا مي كنم ..

دوستاني كه گله فرموده بودند چرا عكس در وبلاگ استفاده مي كني ؟ و يا ما به خاطر سرعت پائين  نمي توانيم  از مطالب استفاده كنيم .. از پست قبل وبلاگ رو براي اينترنت كم سرعت اختصاص داده و با حذف پوستر ها و حتي تبليفات اين امكان رو براي همه به وجود اوردم .. بنابراين عزيزاني كه مشكل سرعت اينترنت ندارند با مراجعه به سايت  مي توانند از مطالب بهره ببرند . فقط مي مونه يك گله كوچك از دوستان .. همان طور كه به بنده دستور اجراي كاري رو مي دهيد .. خب بعد از اجرا انتظار دارم نتيجه اش رو بدونم .. اما دريغ از يك اظهار نظر كه عمو ... بهتر شد يا بد تر ... !! اما اگه يك روز ديرتر خواسته ان ها رو انجام مي دادم ، الان كلي زير سوال مي رفتم .. به هر حال بنده مخلص همه خوانندگان عزيز و مهربان هستم .. پايدار بمانيد

سخن اخر ... اين كه بار ديگر جي ميل بنده مشكل پيدا كرده است .. از تمام عزيزاني كه زحمت كشيده  وبراي بنده نامه ارسال فرموده اند ، عذر خواهي كرده و قول مي دهم در اسرع وقت به همه نامه هاي پاسخ دهم ... همه شما عزيزان رو به خدا مي سپارم  

 

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg 

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 

nxl861dokiu39wurj5ma.gif 

http://www.asheghi.ir/  

 


 چرا شبكه يك تلويزيون را رها كردم ... !؟‌

دقيقآ نمي دونم چه سالي بود .. فقط يادمه مدتي مي شد كه شبكه يك رو رها كرده بودم . موقعيت خوبي در اين شبكه داشتم . به اصطلاح عضو شوراي بررسي برنامه هاي تركيبي بودم ..  از طرفي هم چنان مجله سروش رو داشتم . و روز هاي سه شنبه با اعضاي شورا جلسه داشتيم كه چه طرحي خوبه ، چه طرحي بدرد نمي خوره .. اصلآ نمي خواهم وارد جزئيات شده تا خداي ناكرده باعث رنجش دوستان سابق ام بشم .   اما يكي از دلايلي كه گروه اجنماعي شبكه يك رو رها كردم ، تملق بيش از حد يكي دو تا از همكاران بود . واقعآ داشتم خفه مي شدم . آخه ريا هم حد و حسابي داره ! تظاهر به دين داري هم سقفي داره ولي براي بعضي ها انگار نه انگار .. طفلك حاج آقا پورمحمدي ( مدير فعلي شبكه سه ) هم به روش نمي آورد . چي بگه ؟ واقعآ انسان شريف و درستكاري بود . بيش از اندازه به بنده احترام مي گذاشت . از آن جا كه وي من را به تلويزيون دعوت كرده بود ، علاوه بر  مسئوليت دفتري ، اجازه آفيش ويژه را هم به بنده داده بود . مسئله ديگري كه خيلي عذابم مي داد ، پيشنهاد انواع و اقسام رشوه براي تصويب طرح ها بود . بلانسبت هر كي از مادرش قهر مي كرد ، به سرش مي زد تهيه كننده بشه ! و بلافاصه چند طرح آبكي به سيما ارائه مي داد ..!   

 شبكه پنج سيما يا همون شبكه تهران ...

 قبل از هر چيز اين رو بگم ... به دليل مسئوليتي كه در سروش داشتم  و بايستي همه خبرها رو پوشش  مي دادم  ، با تمام شبكه ها و بخش هاي مختلف صدا و سيما در ارتباط بودم . و اغلب مديران بنده رو مي شناختند . يكي از همين مديران آقاي " بهروز مفيد " رئيس شبكه پنج بود . كه از بدو افتتاح شبكه تهران مسئوليت آن را به عهده داشت . واقعآ خيلي تلاش و زحمت مي كشيد . در زمان او اين شبكه بارها در تحقيقاتي كه به عمل مي امد ، رتبه اول رو كسب مي كرد . تازه گروه حاج آقا پور محمدي رو ول كرده بودم ، كه به اين شبكه دعوت شدم . ابتدا كارم رو از روابط عمومي آغاز كردم . اون موقع به دليل اين كه شبكه خيلي فعال بود ، كار من هم سنگين بود . از اهداي جوايز گرفته تا اطلاع رساني خبرهاي  شبكه  بعد از مدتي چون زبانم خوب بود ، به پيشنهاد مدير شبكه بازبين فيلم ها و سريال هاي خارجي شدم . كار جالبي بود . بايستي از صبح تا شب  مرتب فيلم هاي مختلف رو ديده ، در صورت جالب و با محتوا بودن ، آن را براي دوبله ارسال مي كردم  . خب با اشتياق كار كرده  و با حفظ سمت در روابط عمومي ، بازبيني هم انجام مي دادم ..

رفتن بهروز مفيد از شبكه .... !

 دقيقآ نمي دونم چه مدت در اين شبكه مشغول به كار بودم .. تا اين كه يك روز طبق معمول وقتي به اداره  رفتم ، با تعجب ديدم همه كارمندان دارند گريه مي كنند ! اون هم چه گريه اي !! دل ادم به درد مي امد . پرسيدم چه اتفاقي افتاده كه همگي اين گونه گريانيد ؟ گفتند نگو كه يتيم شديم .. ! چون قراره آقاي مفيد از اين شبكه خداحافظي كنه ... ! پرسيدم چرا ؟ گفتند او عقايد دوم خردادي داشت .  خلاصه روز خداحافظي واقعآ محشري به پا بود .. به هر حال او رفت و تازه زمزمه ها و شايعات شروع شد . هركي يك حدثي مي زد .. يكي مي گفت قراره حسن بيايد .. ديگري مي گفت نه شنيده ام حسين مي آيد .. تا اين كه مطلع شدم حاج آقا پورمحمدي تشريف مي آورد .. من تنها كسي در آن شبكه بودم كه با او از نزديك كار كرده بودم . همه به نوعي ناراحت بودند. چون وقتي مدير جديدي مي آيد ، همه ياران اش رو با خود مي آورد . ولي ناراحتي من چيز ديگري بود . اگر چه هيچ دغدغه اي مبني بر بي كاري و جايگزيني نداشتم ، اما از حضور بعضي اطرافيان حاج آقا كه مطمئن بودم با وي خواهند آمد ، بد جوري اعصابم رو خرد كرده بود . و مدام در فكر چاره بودم ..

  حكايت مار و پونه ..... !! 

خلاصه در شرايطي كه همه از اخلاق و منش مدير جديد يعني حاج آقا پور محمدي از من سوال مي كردند ، به همه اطمينان مي دادم كه حاج آقا نان بر نيست . و امكان نداره كسي رو بي كار كنه .. ولي در همان حال در دل خود مي گفتم ... اگه بعضي از اون اطرافياني كه مي شناسم با حاجي بيايند ، كاري خواهند كرد كه خودتون فرار كنيد !! و دقيقآ چنان شد كه من فكر مي كردم .. اغلب همكاران سابق ام با ارتقاي پست  جديد حاج آقا  ، آن ها هم مدير گروه شدند . بگذريم ... بنا ندارم همه جزئيات رو بشكافم ! كه چي بشه ؟ شايد در فرصتي ديگر . اما با آمدن بعضي آدم ها و پست گرفتن آن ها ، ديگه ماندنم جايز نبود . اين رو بگم كه حاج آقا وقتي مدير گروه اجتماعي بود ، يك قائم مقام بسيار شريف و با تقوا به نام محمد احساني داشت كه دعا مي كردم او هم بيايد . چون وي جلوي بعضي چاپلوسي ها رو مي گرفت و اجازه نمي داد بعضي متملق ها پاچه خواري حاج آقا رو بكنند . خوشبختانه آقاي احساني كه با من دوستي عميقي هم داشت در شبكه تهران به عنوان جانشين آقاي پور محمدي منصوب شد . اما او هم به همون دليلي كه من از رفتار بعضي تازه به دوران رسيده هاي ريا كار رنج مي بردم . شبكه را رها كرده و ديگه آفتابي نشد ! و اين بهترين بهانه براي رفتن من از اين شبكه بود .

وقتي كه خانه نشين شدم ........... !!  

 هيچ كس باور نمي كرد كه من بدون هيچ دليلي شبكه تهران رو رها كرده و در منزل خانه نشين شوم ! چون هم سابقه همكاري با حاج آقا رو داشتم .. هم جايگاهم خوب و مستحكم بود . اما باور كنيد اصلآ طاقت ديدن حركات و اعمال بعضي ريا كاران رو نداشتم . خب عطاي تلويزيون رو به لقايش بخشيده و بدون مقدمه يك روز آخر وقت به همكارانم گفتم .. دوستان من از فردا به شبكه نمي آيم !! همه با تعجب پرسيدند .. شوخي مي كني ؟ آخه چرا ؟ در جواب فقط يك كلمه گفتم .. به همون دليلي كه آقاي احساني گذاشت و رفت !! بعضي ها واقعآ ناراحت بودند .. برخي همكاران خانم  هم به خاطر قطع شدن سهميه مجله خانواده سبز غمگين بودند  . آخه از شما چه پنهون از همون ابتداي انتشار مجله با  آقاي شجاعي مهر همكاري داشتم و خبرهاي تلويزيوني رو  مي نوشتم . و به همين جهت هميشه ۵۰ تا سهميه مجله ام رو بين همكاران در شبكه تقسيم مي كردم .

 آشنايي من با ضياء آتاباي .......... !

 باور كنيد تا قبل از شنيدن پيشنهاد دوستان سابق ام در شبكه تلويزيوني تهران ، من فقط آقاي آتاباي رو به اسم كوچك و با عنوان خواننده مي شناختم ! اصلآ و ابدآ  نمي دونستم او تغير روش داده و از شغل خوانندگي به سياستمداري روي آورده است  . يادمه آخرين بار وقتي صداي او را شنيدم ، اوج جنگ بود . اون موقع هنوز ماهواره رواج نداشت . ما جماعت عاشق فيلم سينمايي مدام به دنبال اجاره فيلم ويدئو بوديم . بد جوري به ويدئو گير مي دادند . حتي يادمه تو پايگاه دزفول يك سرگرد خلبان رو به همين جرم شلاق زده بودند ! ( احتمالآ فيلم مستهجن مي ديده ) به چه بدبختي تو محله هاي پائين شهر دنبال اجاره فيلم بودم . باور كنيد عجب دوستان با مرامي هم پيدا كرده بودم . ( واي خداي من همين جوري دارم حاشيه مي رم !! ) بله عرض مي كردم .. در همان روزگار بود كه انتهاي يك فيلم سينمايي كه جا اضافه آمده بود ، طرف يك آهنگ ضبط كرده بود كه از شانس من ، مربوط به ضياء بود !! همون كه مي گفت .. حسني بده بد بد .. خيلي بده بد بد  

 يك پارانتز كوچك .............. !!

 ديگه كار من از عذر خواهي گذشته .. منو واقعآ ببخشيد . صحبت ويدئو شد حيف ام اومد اين خاطره رو تعريف نكنم .. همون زماني كه بگير بگير ويدئو بود ، شجاعت به خرج داده و يك دستگاه ويدئو خريدم . اگه بگم با چه ترفندي وارد پايگاه كردم باورتون نمي شه .. انگار يك خروار ترياك مي خواستم به داخل منازل سازماني حمل كنم ..!! خوبه ما چريك نشديم !! مدتي از حضور آن در منزل نگذشته بود ، كه علي رغم توصيه فراوان به عيال مربوطه كه مبادا لب باز كرده و به همسايه ها بگويد .. اما به دليل چشم و هم چشمي و ايضآ پز دادن و قمپز الكي در آوردن ، همسرم به يكي از همسايه ها جريان رو گفت .. از شانس بد من ، آن همسايه فردي متدين و حزب الهي بود !  ( از آن تيپ همكاراني كه هر از گاهي پارچه قرمز به پيشاني اش بسته و داخل پايگاه انجزه انجزه مي خواندند ) وقتي موضوع رو شنيدم واقعآ داشتم سكته مي كردم !! چيزي نمانده بود كه براي تبرئه خويش و تطهير از جرمي كه مرتكب شده ام ، دست عيال رو گرفته و در دادگاه خانواده طلاق اش بدهم !!

 سيم كشي ويدئو به منزل همسايه ........... !!

 قبل از هر چيز بگم كه منظور من از بستن پارچه قرمز ، سوء تفاهم پيش نيايد زمان جنگ بعضي از  همسايه هاي عزيز ما متشكل از هر قشري ( افسر ، همافر و درجه دار ) براي اعلام آمادگي حضور  در  جنگ بعد از نماز مغرب ، به اين شكل راه پيمايي كرده و شعار مي دادند . از ان جا كه من خودم بدون شعار ، پرواز جبهه مي رفتم ، آن ها رو همراهي نمي كردم . بگذريم .. ظاهرآ خانم همسايه در غياب بنده به تماشاي رقص خرداديان نشسته .. ( چپ راست .. چپ راست حالا برعكس ... ) و خوشبختانه از ابزار لهو و لعب ما خوشش امده .. و با امدن همسر غيرتي اش ، آن بنده خدا رو وادار كرده تا سيم رابط تهيه و از تكنولوژي ممنوعه بهره مند شوند . وقتي آخر شب آن مرد مومن آهسته مشغول كابل كشي شد ، در دل از اين ماجرا خيلي خوشحال بودم . چون نوعي تضمين و امنيت براي ما محسوب مي شد . اما شايد باور نكنيد روزي كه آوازه بازديد خانه به خانه برادران گروه ضربت پيچيد . با تعجب ديدم همسايه عزيز و ترسوي ما  بدون كلمه اي حرف ، كابل رابط رو از ريشه قطع كرده و يواشكي روي تراس خانه ما پرت كرده بود !! تا مبادا آبرويش برود ...!!

پيشنهاد همكاري با شبكه NITV ........ !!

درست در اون ايامي كه تلويزيون رو رها كرده  و در خانه به همسرم در پوست كندن سيب زميني كمك مي كردم .. يك روز بعد از ظهر دو تا از همكاران شبكه تهران به ديدنم آمدند .  بعد از كلي سلام و عليك و احوالپرسي ، يكي از آن ها گفت بهروز جون يك پيشنهاد خيلي خوبي برات داريم .. واقعآ تعجب كردم كه چي شده آقايون به فكر من افتاده اند ؟‌ او افزود .. آتاباي رو مي شناسي ؟ خيلي عادي گفتم نه ؟ گفت بابا منظورم خواننده ضياء آتاباي است .. گفتم فاميلي او كه آتاباي نبود .. گفت .. فاميل همسرش رو گرفته .. گفتم آره مي شناسم كه چي ؟ گفت او يك شبكه تلويزيوني در آمريكا راه اندازي كرده .. ما چون  قبلآ با هم  همسايه بوديم .. بهش زنگ زده و گفتيم در تلويزيون ايران برنامه سازي مي كنيم . او خوشحال شد و گفت اگه خبرنگاراني رو مي شناسيد كه مطمئن هستند به من معرفي كنيد تا ترتيب استخدام ان ها رو بدهم .. از اون جا كه ما رو مي شناخت گفت .. من مي آيم دوبي و هر چه دوربين و  لوازم فيلمبرداري مدرن و پيشرفته نياز داريد براتون مي خرم .. شما با آن ها براي ما برنامه بسازيد .. ضمن اين كه كارت خبرنگاري بين المللي هم در اختيارت مي گذاره ...

 نشان دادن در باغ سبز ........... !!

 يادمه اون زمان موبايل خيلي گرون بود .. ولي اين دوستان داشتند .. بعد از كلي صحبت و تعريف اندر وصف كارت خبرنگار بين المللي كه براي عبور از كشور ها پاسپورت نياز نداره و حق حقوق به دلار از من خواستند قبول كنم .. من چند بار سوال كردم چه جور خبرهايي رو مي خواهد ؟  گفت فقط فرهنگي هنري .. ؟ تو اگه قبول كني ... خره مي ريم دبي دوربين و وسايل مونتاژ مي خريم و بعد حسابي نون مون تو روغنه ... ! قبوله ؟ با شك و ترديد گفتم اگه فرهنگي و هنري است من حرفي  ندارم .. در همين موقع بود كه ديدم با موبايل شروع كرد به شماره گيري آمريكا ..!! هي قطع مي شد . و دو باره وصل مي شد .. از اون جايي كه فكر كنم گوش هاي بيچاره ضياء سنگين بود .. اين دوستم هي فرياد مي زد ... من فرزند عذرا خانوم هستم .. هموني كه بند انداز بود ..!! شناختي !!؟‌ بله از تهران زنگ مي زنم ... گفتم كه پسر عذرا خانم بند انداز هستم .. خيابون مولوي .. الو .. الو .. آقا ضياء گفتم كه همشيرتون شماره شما رو داد .. بله شهرام هستم .. شما خوبيد ؟!!

صحبت با آقا ضياء آتاباي ........ !  

 خلاصه بعد از كلي قطع و وصل شدن .. و فرياد زدن ها .. آقاي آتاباي ظاهرآ شهرام ما رو شناخت .. ! من نگران بودم كه نكنه من هم بايد فرياد بزنم و پيش در و همسايه بگم .. من پسر عفت خانوم هستم .. شناختيد !؟‌ ولي به هر جون كندني بود ، شهرام خودش رو كامل به او معرفي كرد و گفت .. اون خبرنگاري كه فرموديد ، الان اين جاست .. گوشي .. و سپس موبايل اش رو به من داد .. من نمي دونستم چه جوري بايد با موبايل صحبت كرد !! ( آخه نديد بديد بودم ) به هر بدبختي بود .. سلام كرده و گفتم من فلاني هستم .. آقاي آتاباي گفت من نياز به همه خبرهايي كه دور و برتون اتفاق مي افته دارم .. از كتك كاري در عروسي .. گرفته تا ترافيك تهران .. پرسيدم استاد چه جوري بفرستم ؟ گفت كامپيوتر داري ؟ گفتم بله .. گفت خب با اينترنت بفرست .. و سپس گفت من از اين چيز ها سرم نمي شه .. گوشي دستت تا با پسرم صحبت كني .. بعد از دقايقي آقا پسرش اومد و در باره طريقه ارسال خبر توضيح داد .. در همان موقع آقاي آتاباي گوشي رو از پسرش گرفته و گفت آقاي مدرسي .. جناب ميبدي اين جا هستند و مي گويند .. فردا تشيع جنازه شاملو است .. شما حتمآ براي ما عكس از مراسم او تهيه كنيد و اگر هم تونستيد فيلم هم بگیرید و براي ما بفرستيد ...

 حماقت بزرگي كه مرتكب شدم ... !

دیگه از خوشحالی داشتم بال در می آوردم ! از این که در سطح بین المللی قراره کار ژورنالیستی انجام بدم ُ تو پوست خودم نمی گنجیدم .. اصلآ به درآمد آن فکر نمی کردم .. بلکه بیشتر به وسعت کارم می اندیشیدم . جالبه بگم .. تا اون موقع اصلآ نمی دونستم شبکه آقا ضیاء کارش چیه ؟ تو چه خطی کار می کنه ..؟ از اون جایی که تو عمرم  هرگز ماهواره ندیده بودم ، به قضاياي منفي آن هم هرگز فكر نكرده بودم !  البته مي دونستم يك كانال تلويزيوني است ... ولي بقدري خوشحال بودم كه فكر ماهيت اين شبكه تلويزيوني و اهداف سردمداران آن رو نمي دونستم . از همين رو خيلي راحت در باره كار جديدم و حتي گزارش هايي كه قرار بود تهيه بشه با آب و تاب به همه از جمله بچه هاي صدا و سيما تعريف مي كردم ...! غافل از اين كه با اين كار قبر خودم را مي كندم .. اگر چه شنيده بودم در تلويزيون به اصطلاح آنتن ( يا همون خبر چين ) فراوانه ..  ولي هرگز فكر نمي كردم اين قدر نامرد باشند كه صد تا هم روش گذاشته و در باره كار من به حراست گزارش بدهند ..!!

رحم بزرگي كه خدا به حق ام كرد .....

 از آن جا كه آقاي مفيد مدير قبلي شبكه تهران به شبكه بين المللي جام جم منتقل شده بود ، بعد از چندي ترتيبي داد تا من با اين شبكه همكاري كنم .. اون موقع دفتر شبكه جام جم نزديك ميدان ونك بود . بعد از چند جلسه گفت و گو با مدير شبكه ، قرار شد در دفتر امور مخاطبان با آن ها همكاري كنم .. اين رو هم اضافه كنم به دليل سال ها كار در زمينه ژورناليستي و روابط عمومي ، يك تيم قوي و خبره از جوان ها هميشه كنارم بودند .. به همين دليل به حميد كه كارهاي عكاسي ام رو انجام مي داد گفتم بره خيابان قلهك و از مراسم تشيع جنازه شاملو براي من عكس تهيه كنه ..! از اون جايي كه واقعآ خدا من رو دوست داشت ، ناگهان به سرم زد تا در باره پيشنهاد كار جديدم با حاج آقا پور محمدي مشورت كنم . خيلي راحت حاج اقا به حرف هايم گوش داده و سپس در باره ماهيت اين تلويزيون ها و نقش اپوزيسيون آن با من صحبت كرد . و توصيه نمود چون نظامي بوده ام حواس ام بايد جمع باشد . يادمه همون موقع به آقاي پورمحمدي گفتم .. خب اگه خطرناكه سراغش نروم ۱؟ ولي او گفت .. نه تا زماني كه شما واقعآ خبر هاي فرهنگي هنري ارسال كني هيچ مشكلي برات پيش نمي آْيد ..

همكاري با شبكه بين المللي خودمون  ......... !

 چند وقتي بود كه به طور رسمي كارم رو در اين شبكه آغاز كرده بودم . اين رو هم اضافه كنم كه هر چه تلاش  كردم ، موفق نشدم تصاويري كه ضياء آتاباي خواسته بود براش ارسال كنم .. از طرفي كارم در امور مخاطبان  سازمان خيلي زياد بود به طوري كه تا دير وقت تو دفترم مي ماندم .. حالا نگو به دليل پخش شايعات گوناگون كاملآ زير نظر حراست سازمان بوده  و خودم هم بي خبر هستم ... ! همزمان با فعاليت در اين شبكه ، مدير كل امور بين الملل و روابط عمومي يك بنياد بزرگ خيريه به طور افتخاري هم بودم . و همان گونه كه عرض كردم به دليل كار زياد ، فرصت نمي كردم به اين بنياد كه بخشي از آن صندوق قرض الحسنه بود سركشي نمايم .. و از اين روي هر روز بعد از ظهر منشي ام كه دختر جواني بود ، پرونده ها و گزارشات هر بخش از زير مجموعه هاي مختلف رو برام مي اورد .. و من بعد از مطالعه ، دستورات لازم را براي پي گيري به شهين كه مثل دختر خودم بود مي گفتم ..

رابطه عاطفي ام  با شهين ........... !  

ابتدا لازمه اين توضيح ضروري رو بدم كه قبلآ به قسمتي از اين ماجرا اشاره كرده بودم ، ولي چون بر حسب تصادف دوباره آقاي آتاباي سعي در ارتباط مجدد با بنده داشت ، كل ماجرا رو اين بار به صورت كامل بيان مي كنم . اما در باره دختر عزيزم شهين بايد به اطلاع برسونم .. او در زماني كه مسئوليت مديريت دفترم رو به عهده داشت ، همانند اغلب كارمندان خانم ، با همسرم مراوده دوستي و رفت و آمد داشت . همچنين بنده هم با خواهر برادر و نامزد اش در ازتباط دائم بودم . از آن جا كه او هر روز بعد از ظهر به صدا و سيما مي امد براي اجنتاب از هر حرف و حدبثي او را خواهر زاده خويش معرفي كرده بودم . و گاهي هم كه كار بررسي نامه ها به طول مي انجاميد ، ماشين گرفته و ابتدا او را جلوي خونه شون پياده كرده و سپس به منزل باز مي گشتم . او مثل دختر خودم به من محبت داشت . حتي  گاهي روز هاي تعطيل هم به خونه ما مي امد . بعضي روز ها هم ما بعد از ترك صدا و سيما به اتفاق شام رو بيرون صرف مي كرديم .. و همان گونه كه گفتم هم خانواده او هم همسرم در جريان بوده و اطمينان كامل داشتند . خب گاهي هم نامزد يا يكي از برادراش شب به ما مي پيوستند .. و هيچ مشكلي نبود . اصلآ نمي دانستم ما تحت تعقيب دائمي  ماموران حراست هستيم !!‌   

ماجراي گزينش و ماموريت يكي از خانم هاي همكار ..... !

يكي از دغدغه هاي بچه هاي صدا و سيما عبور از سدي بنام " گزينش " بود ! بماند كه من به خاطر شركت در گزينش هاي متعدد نيروي هوايي از جمله براي پرواز هاي خارچ از كشور و رشد و نمو  در  خانواده مذهبي حسابي در امر انواع گزينش ها حرفه اي و آگاه شده و حتي در كمال ناباوري در همون نخستين گزينش سخت صدا و سيما قبول شدم . اما اين واژه براي اكثر پرسنل حكم مرگ و زندگي رو داشت . و استخدام و جذب آن ها بستگي به قبولي در اين آزمون بود . البته در همان ايام شنيدم كه فرصت مطالعه و تجديد نظر براي آن هايي كه مردود شده اند به وجود آمده است .. خب اين تصميم خوبي بود . خدا خيرشون بده .. بگذريم .. در همون ايامي كه در شبكه جام جم حسابي مشغول كار بودم گزينش سازمان شروع شد ... در ميان همكاران ما دختر خانمي بود كه در گزينش قبول نشده ولي  براي ادامه كار و شرط آزموني مجدد ، از او خواسته بودند با حراست همكاري كرده و اعمال و رفتار كارمندان به ويژه بنده و ارتباطات ام را گزارش دهد ...

آنتن نامرد ............. !!

 باور كنيد من اصلآ مخالف ارائه گزارش از عملكرد خود و همكارام به شخص يا نهاد خاصي نبودم . از قديم گفته اند طلايي كه پاكه چه منت اش به خاكه . ولي اين كه نامردي كرده و ده ها گزارش غلط و غير واقعي و مغرضانه به حراست و جاهاي ديگه رد كرده و وصله هاي ناجوري به آدم بچسبونند واقعآ نامرديه و آن حق و حقوق خوردن نداره ! جالب اين كه اون موقع من از هيچ يك از توطئه هايي كه بر عليه ام شكل مي گرفت اطلاع نداشتم و همچنان سرم تو كار خودم بود ..  ولي ناشي بودن همكارم در كسب اطلاعات باعث شد كه ابتدا به او مشكوك شده و در ادامه مطمئن شدم . قضيه از اين قرار بود هرگاه شخصي به موبايلم زنگ مي زد ، آن دختر خانم سريع كارش رو رها كرده و به بهانه بازي با گوشي ام ؛ آن ها رو يادداشت مي كرد !! و يا با ترفندي خاص از من در باره شبكه تلويزيوني NITV مي پرسيد !! من ساده هم با آب و تاب در باره آن كانال تلويزيوني و مزاياي خبرنگار بين المللي هي وراجي مي كردم ..! و گاهي هم وارد محدوده قمپز شده والكي از ارسال خبرهاي رنگارنگ و گزارش هاي فرهنگي به ضياء جون چاخان مي كردم ! و به قدري جو گير مي شدم كه دامنه تخيلاتم رو افزايش داده و از دستمزد و حقوق و مزاياي كلان به دلار و دعوت به هونولولو و فلوريدا سخن مي گفتم ..!!

  ارتباط صميمي مدير محترم حراست با من ... !!

 نبايد از حق گذشت . واقعآ تقصير خودم بود ... اعتراف مي كنم اولش براي سرگرمي و سر كار گذاشتن بچه ها و وقت كشي ... شوخي شوخي بر امواج تخيل سوار شده و با دلار هاي ضياء جون بر ينگه دنيا سفر كرده و از مزاياي خبرنگار بين المللي بودن و عدم نياز به پاسپورت ايالت هاي آمريكا رو يكي يكي سير مي كردم . و كار خبرچين هاي حرفه اي و ناشي رو سخت و سخت تر مي كردم ! ديگه كار به جايي رسيد كه اون بنده خدا ها فكر كردند با يك جاسوس بسيار حرفه اي طرف هستند !! اين كه چي شده بود و به كجاها خبر كشف جاسوسي كه بي پروا از ارائه خبر به اجنبي و اپوزيسيون صحبت مي كنه ، من بي اطلاع ام . ولي هر چه بود تمام معيار هاي جاسوسي و ضد جاسوسي آقايون با اين كار هاي من به هم ريخته بود ! و نهايتآ كار به جايي رسيد كه عملآ رئيس حراست شبكه كه اتفاقآ جواني مودب و دوست داشتني بود به من نزديك شد !  ابتدا او به خاطر دريافت تسهيلات از بنيادي كه بنده ان جا همكاري مي كردم ... و سپس به بهانه آموزش كامپيوتر و نرم افزار هاي گوناگون هر روز بعد از سرويس اداري با هم بوديم . و حتي افطار هم ميهمان آن مرد با تقوا مي شدم !

زندگي هم چنان ادامه داشت تا ...

 حالا كه خوب به اون زمان و وقايعي كه رخ داد فكر مي كنم ، مي بينم عجب آدم احمقي بودم ! عجب نداره !! من چطور متوجه نشدم يك مدير حراست با اون جايگاه خطيري كه داره چرا با من كارمند دون پايه و   يه لا قبا اي كه چند صباحي از حضورم در آن شبكه نمي گذشت دوستي  و محبت كنه !؟ و به حدي قاطي بشيم كه حتي افطار رو با هم تو دفتر او بخوريم ! ولي شرافتآ از حق نگذريم .. واقعآ جوان مومن و درستكاري بود . طفلك حتمآ گيج شده بود كه من چه نوع جاسوسي هستم ؟‌ زيرا با تحقيقات و تعقيب و گريز هايي كه دستور داده بود كارمند هايش بعد از خروج ما از سازمان بكنند ، فهميده بود دايي شهين نيستم .. از طرفي فكر مي كرد همچنان ارتباطم با شبكه اپوزيسيون بر قراره !! ولي حتمآ نمي دونست چرا من علنآ نزد همكارانم فعاليت هايم رو بيان مي كنم !! شايد با خودش فكر مي كرد با جاسوسي بسيار زيرك مواجه است كه تز او افشاي بخشي از كار هايش براي رد گم كني است !! خلاصه اين موش و گربه بازي تا مدت ها ادامه داشت !!

 روزي كه حراست متهم كرد ... !  

 فكر مي كنم ديگه طاقت آن ها تموم شده و به عبارتي كاسه صبرشون لبريز شده بود .. احتمالآ بعد از استعلام از مخابرات و خطوط تلفن ام و آگاهي از عدم ارتباط ام با بيگانگان و زير نظر گرفتن تمام رفت و آمد هايم و بر نخوردن به مورد مشكوكي ، ديگه تصميم مي گيرند با زبان تهديد و زور حقايق رو كشف كنند ! آن روز همه چيز عادي به نظر مي رسيد .. فقط احساس كردم تعداد نگهبانان حراست افزايش يافته است . اگه بگم از برق نگاه آن ها حس كردم اتفاقي قراره بيفته ، شايد باورتون نشه .. اما احساسي به من مي گفت امروز با روز هاي ديگه فرق داره .. طبق معمول بعد از پايان ساعات اداري و رفتن همه همكاران ، من در دفترم مشغول كار بودم كه ديدم مث گذشته  رئيس حراست من رو به اتاقش دعوت كرد . او خيلي ناشيانه سعي كرد جهره مهربان هميشگي اش رو تغير داده تا بتواند از من بازجويي كنه . و من اين را به محض ورود به دفترش متوجه شدم . او عادت داشت با استاد خطاب كردن من به پيشوازم آمده و با پيشي گرفتن در سلام گفتن ، مهر و محبت اش رو به من نشون بده .. اما اين بار با وجودي كه من اول سلام كردم ، با مشغول كردن خود حتي از جايش هم بلند نشد ..! خيلي زود دوزاري ام افتاد حتمآ مشكلي پيش آمده است .. ولي هرگز شك ام نه به ضياء آتاباي رفت ( چون رابطه اي نبود ) نه به منشي ام شهين ! فكر كردم مشكل اداري در سازمان است ..

 تغير چهره از دوستي به عداوت ..........!

 يكي از دلايلي كه من قلبآ از بچه حزب الهي ها خوشم مي آيد ( صرف نظر از تضاد در ديدگاه ها ) ثابت قدم بودن آن ها در مسايل اعتقادي است . به عبارتي وقتي پاي باور هاي ان ها به ميان مي آيد ، با هيچ كس تعارف ندارند . و من اين مسئله رو من بارها امتحان كردم . يعني اين جواني كه تا ديروز به من احترام گذاشته و محبت مي كرد ، به محض اين كه متوجه شد موضوع جدي است و پاي مسايل امنيتي به ميان آمده است ، خيلي راحت چهره اش تبديل به يك مامور وظيفه شناس يا يك بازجو شد ! كاري كه من اصلآ قادر به انجامش نيستم .. يعني اگه يكي يك ليوان آب به دستم بده ، اگه بدترين بلاها را هم سرم بياره ، روم نمي شه به او حتي اخم كنم .. ! به هر حال او خيلي راحت قيافه جدي به خود گرفته و سر صحبت رو با من باز كرد ...  همان طور كه گفتم من همه اش فكر مي كردم مشكلي در انجام وظايف ام پيش آمده است .. او در حالي كه به چشم هاي من خيره شده بود ، خيلي راحت و بدون مقدمه  پرسيد .. شما چه نسبتي با شهين داري ... ؟

پيش قاضي معلق بازي ........... !!  

 همين كه اسم شهين رو آورد ، فهميدم علت ناراحتي اش مسئله شهين است ! خيلي تعجب كردم كه چه ربطي به سازمان صدا و سيما مي تونه داشته باشه ! ؟  بر فرض خواهر زاده من نيست .. چرا اين جوري چهره عوض كرده  ؟ سريع ياد ضرب المثل پيش قاضي معلق بازي افتاده و با خود گفتم انكار فايده نداره .. تازه خلافي كه سر نزده .. پس بهتره واقعيت رو بگم .. به همين دليل اهسته گفتم او از دوستان خانوادگي ما است ... توقع داشتم بگه چرا به ما خواهر زاده ات معرفي كردي ... ؟ ولي ديدم خيلي خونسرد گفت .. ما خيلي وقت است مي دونستيم شما دايي او نيستي !! پس بهتره بازي در نياري و همه ماجرا ها و روابط ات رو دوستانه به ما بگي تا كمك ات كنم ...! وگرنه كارت خيلي زاره .. مي ري جايي كه عرب ني انداخت .. !! ديگه داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم .. يعني چه ؟ چه رابطه اي ؟ او از چي حرف مي زنه ؟ من كه با او رابطه اي ندارم .. شهين مثل دخترم است . تازه يه نامزد گردن كلفت هم داره .. خدايا چي مي شنوم !!؟

وقتي شريك جرم وارد مي شود .... !!  

 در حالي كه رياست حراست رودربايستي رو كنار گذاشته و در نقش يك بازجوي حرفه اي از من بازجويي مي كرد .. فكر و خيال ام به هزار راه كشيده شده بود ... خدايا او از چه حرف مي زنه ؟ اي كاش پاسخي داشتم تا صادقانه مي گفتم .. در همين حال تلفن زنگ خورد ... و از آن سوي خط ظاهرآ نگهبان جلوي در ورود شهين رو به سازمان اعلام كرد .. و من با گوش هاي خودم شنيدم كه طرف واژه شريك جرم رو به كار برد .. ! بر شيطون لعنت .. چرا من امروز اين فكر و خيالات رو مي كنم ؟ از كجا معلوم با من باشه ؟ وقتي شنيدم آقاي رئيس گفت با خودت بيار .. فهميدم كه اشتباه مي كردم .. حدس ام درست نبوده .. حال چرا فكر كردم  منظورش شهين است !!؟  همين جور كه با خودم كلنجار رفته بودم كه اصلآ موضوع چيه .. ديدم در مي زنند .. از بوي عطري كه شهين هميشه مي زد ، اين بار فهميدم نه خود شهين است !! لحظاتي بعد ديدم رئيس جوان با نگهباني كه شهين رو با خودش آورده بود ، دارند پچ پچ مي كنند .. از اون حركت هاي روحيه خراب كن .. ولي من اهميتي ندادم ..  

 

تصوير جنبه تزئيني دارد

 يك تهمت ناروا ............... !!

 طفلك شهين اگر چه از قيافه جدي دوست روزهاي گذشته مون تعجب كرده بود ، ولي فكر كرد مشكل كاري است و مث روز هاي قبل قراره از او و دايي اش !! پذيرايي بشه ! براي همين خيلي راحت اومد و همين كه خواست روي مبل راحتي كنار دست من بشيند ، با فرمان تحكم بر انگيز آقاي رئيس مواجه شد كه به او با خشونت دستور داد در آن سوي نشسته تا تباني نشود !! و او متعجبانه از جاي خود بلند شده و با ايماء و اشاره از من مي پرسيد چي شده ؟ خب من كه خودم نمي دونستم داستان چيست ، چگونه مي توانستم به اون بنده خدا حالي كنم ... !؟‌ خلاصه فيلم هاي روحيه خراب كن مدير با نگهبانان مدتي ادامه داشت .. وقتي وارد اتاق شد .. خطاب به هر دوي ما گفت ... اگه با من همكاري نكنيد ، به مشكل بر مي خوريد .. بايد دوستانه همه روابطي كه تا حالا داشتيد رو بيان كنيد .. تا من هم كمك تون كنم .. وگرنه واقعآ به مشكل بر مي خوريد .. شهين پرسيد چه رابطه ؟ و پاسخ شنيد .. شما چرا تا نيمه هاي شب با آقاي مدرسي به رستوران مي رفتي ؟‌ فكر كردي ما خبر نداريم ؟ ما تمام جاهايي كه از اين جا خارج مي شديد رو مي دونيم بايد اعتراف كني ..

بر افروخته شدن شهين ..... !  

 اگه بگم در تمام  مدتي  كه با شهين مراوده صميمي داشتم هرگز او را چنين خشمگين نديده بودم ، شايد باورش كمي سخت باشه !! واقعآ هر كي گفته زن ها را نمي شه شناخت راست گفته ... ! كه چشمتون روز بد نبينه ديدم شهين خشمگين شده و خطاب به مدير موقر حراست با صداي بلند مي گه .. بله من با آقاي مدرسي بارها به رستوران مي رفتم .. كه چي بشه ؟ هم پدر مادرم هم برادران گردن كلفت ام  هم نامزدم هميشه در جريان شام خوردن من با آقاي مدرسي بودند ..  خانواده من از آن ترك هاي متعصب اند .. ما هيچ كار خلافي نكرديم كه حالا اعتراف كنيم .. ؟ مي تونيد همين الان به هر كدوم از اين هايي كه نام بردم زنگ بزنيد .. حتي مي تونيد با همسر جناب مدرسي هم تماس بگيريد ... شما چي فكر كرديد ؟ و در حالي كه شماره ها رو مي نوشت به دست مدير حراست داد .. من در اين لحظه همه ناراحتي هاي خودم رو فراموش كرده و از حاضر جوابي شهين واقعآ مبهوت شده بودم .. راستش خودم هم اول باور نكردم كه خانواده اش در جريان جزئيات شام و رستوران رفتن ما باشند .. اما وقتي مادر شهين گوشي رو برداشته و همه چيز رو تآئيد كرد .. كمي خجالت كشيدم .. به همين دليل بعد از سكوت وحشتناكي كه بر فضا حاكم شد ، به شهين گفت مي توني بري ...  

وقتي از شرم و خجالت آب شدم ............. !!

 اگر چه با رفتن شهين كمي خيالم آسوده شد .. ولي مدير محترم دست بردار نبود .. او ابتدا از من مي خواست از رابطه ام با شهين بگويم .. وقتي گفتم ما هيچ رابطه اي نداشتيم .. با تعجب مي پرسيد مگه مي شه ؟‌ وقتي خيلي اصرار به كار نكرده كرده و مدام مي پرسيد چطور امكان داره ؟ بهش گفتم حاج آقا مگه من با شما دوست نبودم ؟ خب با شهين هم همين گونه بودم ... مگه استغفرالله با شما كاري انجام دادم كه فكر مي كني با شهين هم بايد انجام مي دادم .. ؟  او ابتدا خيلي ناراحت شده و گفت .. منظور من اين نوع رابطه ها نبوده آقا ... من واقعآ دلم به حالت مي سوزه . مي خواهم كمك ات كنم .. چون اگه اين جا نتونيم به نتيجه برسيم . تو  اوين ديگه كسي نيست به فريادت برسه .. خود داني ! خدايا امروز اين ها را چه شده است ؟‌اوين ديگه چه صيغه اي است ؟‌خلاصه او همين جوري من رو مي پيچاند .. ديدم بنده خدا تو اين مدت هر جا كه رفته بودم ، آمار داره !! چه با شهين چه بي شهين .. ! من احمق هنوز هم نمي دانستم داستان از كجا آب مي خورده !! اگه از همون ابتدا مورد شبكه تلويزيوني ضياء آتاباي رو گفته بودند ، اين همه عذاب نمي كشيدم ... !!

وقتي عملآ متهم به جاسوسي شدم ....... !  

قبل از اين كه در باره متهم شدنم بگويم .. عرض كنم خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه موضوع دعوت ام رو با حاج آقا پور محمدي همون موقع در ميان گذاشتم ... با وجودي كه حاج آقا گفت مانعي نداره ، زرنگي كرده و به آقاي پور محمدي گفتم از دوستانتان يك مجوز يا نوشته براي اين فعاليت من بگيريد  .. راستش از حرف حاج آقا كه گفته بود نظامي هستي مواظب باش ..  همان موقع پي گيري كردم و تا اين كه يكي از دوستان حاج آقا به من اطمينان داد تا زماني كه خبر فرهنگي هنري ارسال مي كنم ، هيچ مشكلي براي من پيش نمي آيد .. وقتي اصرار من را شنيد يك تلفن به من داد .. خب از آن جايي كه من در اين مدت هيچ خبري را نفرستاده بودم ، حتي تصاوير شاملو هم روي دستم باد كرده بود ! نه نام طرف يادم بود نه شماره تلفن اش  .. ! به هرحال بعد از كلي آرسن لوپن بازي در آوردن و تكرار اين جمله كه خودت رو به اون راه نزن .. يالله همه چيز رو اعتراف كن .. و من احمق واقعآ نمي دانستم موضوع چيست .. كه بالاخره خودش از رو رفته و به من گفت .. جريان جاسوسي ات رو شده .. فكر كردي ما برگ چغندريم ؟‌ ما تمام ارتباطات ات رو از هونولولو گرفته تا فلوريدا .... ديگه تا ته اش خوندم .. !!  

نوبت اذيت من فرا رسيد .......... !!

 به محض اين كه نام هونولولو رو شنيدم .. دوزاري ام افتاد كه اي دل غافل ... همه اون حرف ها .. چاخان ها .. قمپز ها گويا  ضبط مي شده !! با وجودي كه بد جوري حالم از بي خبر بودن اتهام ام گرفته شده بود ولي به محض اين كه متهم به جاسوسي با شبكه ضياء آتاباي افتادم .. واقعآ نفسي به راحتي كشيده و فهميدم آن از خدا بي خبر ها به دليل ارائه گزارشات غلط  بد جوري من را توي دردسر انداخته بودند .. از اين روي خواستم تلافي كرده و اين بار من كمي با رئيس جوان حراست سر به سر بگذارم ... ولي از شما چه پنهون ترسيدم كه دوباره شوخي كرده و از روي خنده موضوعي رو بگم .. و بعد خودم گير بيفتم .. براي همين خنده تلخي تحويل اش داده و ماجراي عدم همكاري ام رو شرح دادم .. و به او گفتم درسته به من پيشنهاد كار در شبكه بين المللي شده بود .. اما من چون ادم بدشانسي هستم ، از همون اول با حاج آقا پورمحمدي هماهنگ كردم .. و چون مجوز يا كارت خبرنگاري ام رو نگرفته بودم ، هنوز هيچ خبري را مخابره يا ارسال نكرده ام .. احساس كردم مدير حراست اين بار واقعآ خوشحال شده .. و از اين كه مجبور نبود راهي ازندان اوين كنه خوشحاله ...

 سال ها بعد همان داستان .... !!

 اگر چه فرداي آن روز احتمالآ با پرسيدن از حاج آقا مشكل من كلآ حل شده بود .. ولي راستش رو بخواهيد ديگه براي من كار كردن تو محيطي كه تا دهانت رو باز كني براي خودشيريني چهار تا هم روش گذاشته و خبر چيني كنند  ٫  هيچ جذابيتي نداشت .. و با وجود اين كه حق و حقوق خوبي هم مي گرفتم .. اين جا رو هم رها كردم .. و در حالي كه به سمت ميدان ونك پياده راه مي رفتم ، با خود اين شعار رو زير لب زمزمه مي كردم ...  مدرسي جان حيا كن .... صدا سيما رو رها كن  .. سال ها از اين موضوع گذشت . تا اين كه يك شب وقتي  به پالتاك رفته بودم .. ديدم عده اي از سلطنت طلب ها در يك اتاقي گرد هم جمع شده اند .. و ميهمان ويژه ان ها آقاي ضياء آتاباي بود ! آن گونه كه شنيدم او اكنون شبكه تلويزيوني هم نداره ....  ولي خيلي با حرارت سخن از آزادي مي گفت .. و قرار بود عضو بگيره من هم با همين آي دي OLD PILOT  رفته بودم .. راستش ديدم من خيلي ترسو تر از اين حرف و حديث ها هستم .. به آرامي آن جا رو ترك كرده و آزادي ايران رو به ديگران واگذار كردم .. آخه از قديم گفتند هر كس را بهر كاري آفريذند .. كار من هم فعلآ بي كاري است

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۸:۵۰  دقيقه بامداد پنجم مرداد ماه سال ۱۳۸۷ پایان یافت .

              ايام به كام    

 


تصاوير ديدني

برای مشاهده تصاویر دیدنی ( اینجا ) را کلیک کنید .

 

آبشار بی خطر برای توریست ها !

معرفي سايت هاي مفيد  

http://www.sajed.ir/pe/component/option,com_frontpage/Itemid,1/

 سايت جامع دفاع مقدس


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد . 


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

 V-1 Missile:(PART I)

In June 1944, the German army began the use of what would be a very unique, very deadly, and historical weapon called the V1. The 'V' stood for Vergeltungswaffe which meant "vengeance weapon." Better known to Londoners as the "Buzz Bombs" , these flying bombs made a very distinct sound as they flew overhead at low altitude, before the timing mechanisms expired, and the bomb fell to earth, and exploded.The people of London learned to go about their normal business and walk the streets as these huge 25-foot long, cross-shaped, bombs flew overhead. However, once they heard the engine cut off, it was time to take immediate cover. This was because as they tipped over for the final descent, the imbalance cut off the fuel flow to the engine.It was back in October of 1937 that the German Government had decided to open a highly secret weapon development area on a peninsula that stretched out into the Baltic Sea at Peenemunde. This area was suggested by Werner von Braun and Walter Dornberger, Adolf Hitler's two main rocket designers.Engineers, technicians, maintenance personnel, and all those associated with these projects were forced to move their entire families into this highly secure area.The idea of the V1 was presented to the German Army by the Argus Motorenwerke and the Fieseler Flugzeugbau companies.The only moving part on the engine was a shutter assembly in the front air intake. As air rushed into the engine through the intake and between these dozens of tiny shutters, it was mixed with fuel, and then ignited by a spark plug. The combustion would force the shutters in the front to close and the burst of thrust would be forced out of the back, pushing the missile forward. This process would take place several times per second, creating a very distinctive sound, and enough thrust to propel the bomb at more than 400 mph. After two years of testing and manufacturing these flying bombs, Hitler gave the order to attack England with this new weapon in June of 1944, shortly after the allied landings at Normandy.

The End Of Part I.....

Source: www.fighterfactory.com BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

ترجمه فارسی:

موشک "وی-1":(بخش اول):

در جون 1944-ارتش آلمان شروع به استفاده از سلاحی بسیار منحصر بفرد و بسیار کشنده نمود .این اسلحه تاریخی "وی-1" نام گرفت."وی" حرف ابتدای کلمه "انتقام" در زبان آلمانی میباشد و این سلاح در بین اهالی لندن معروف به "بمب وزوزی" شد زیرا این بمبهای پرنده در حین پرواز در ارتفاع پایین و قبل از انقضای زمان سنج و افتادن بمب بر روی زمین و انفجارآن - صدای منحصر بفردی ایجاد میکردند.مردم لندن یاد گرفته بودند که در حالیکه این بمبهای عظیم 25 فوتی و صلیب شکل بر بالای سرشان پرواز میکردند بدنبال کار وکاسبی خود باشند ودر خیابانها رفت و آمد کنند.هر چند هروقت صدای خاموشی موتور آن را میشنیدند میدانستند که زمان پناه گرفتن رسیده است.این مساله به این خاطر بود که همانطور که "وی-1" در مراحل پایانی سقوط خود بسمت زمین می آمد سوخت نامتعادل شده آن موتور را خاموش میکرد.موضوع به اکتبر 1937 بر میگشت یعنی زمانیکه دولت آلمان تصمیم به ساخت منطقه ای برای تولید سلاحی فوق سری در شبه جزیره ای که در منطقه "پینه موند" در دریای بالتیک واقع بود گرفت.این منطقه توسط "ورنر فون براون" و "والتر دورنبرگر" -دو طراح اصلی موشکی هیتلر- پیشنهاد گردیده بود.مهندسین-تکنسینها و پرسنل نگهداری و تعمیر و همه کسانی که برای این پروژه تخصیص یافته بودند مجبور شدند که بهمراه خانواده خود به این منطقه بشدت حفاظت شده نقل مکان نمایند.ایده "وی-1" توسط دو شرکت ارتش آلمان بنامهای "آرگوس" و "فیسلر" ارائه شده بود.تنها بخش متحرک موتور شاتری (پنجرهای که سریع باز و بست میشود) بود که در جلوی ورودی موتور قرار داشت.بمحض اینکه هوا از طریق دهانه موتور واز بین تعدادی شاترکوچک عبور میکرد با سوخت مخلوط می شد و با یک جرقه آتش میگرفت.احتراق شاترها را وادار به بسته شدن از بخش جلو میکرد وفشار انفجار به سمت عقب کل موشک را بجلو میراند.این مراحل در هر ثانیه چندین دفعه انجام میشد و باعث ایجاد صدای مشخص و منحصربفردی میگردید و همچنین کشش کافی برای حرکت بمب با سرعتی حدود 400 مایل بر ساعت را تولید می نمود.پس از دو سال آزمایش و ساخت این بمبهای پرنده-در جون 1944درست زمان کوتاهی پس از پیاده شدن متفقین در "نورماندی".(منطقه ای در فرانسه) هیتلر دستور داد که با این سلاح جدید به انگلستان حمله شود... پایان قسمت اول....

.

منبع:www.fighterfactory.com گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

 r3q10av7egwq79syn6xk.jpg 

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید


7w57l65r6cdykphszjc5.jpg

http://www.khaleban.com/ 


 

 http://fun.mahyaonline.com/ 


373ippzd8coe2ruui46d.jpg 

اينجا رو كليك كنيد

http://phoenix69.blogfa.com/


 hl3cgzchkr1tepfac901.jpg

قابل توجه علاقه مندان تحصيل در كشور بلارس

http://www.minsk.blogfa.com/


http://www.tophostingcenter.com/

 

مژده به ایرانیان سراسر جهان و شهروندان کانادایی


 

http://www.irantonian.net/

قابل توجه مهاجران گرامی ایرانی 

 

- تعداد بازديد
  • 7521
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35