
یادی از خاطرات جوانی ام در تگزاس
در حالي كه كالبد بي جان زنده ياد خسرو شكيبايي هنرمند توانا و مردمي كشور هنوز بر روي زمين بود ، متآسفانه عده اي عملكرد پدر اين عزيز كه سرگرد نيروي زميني ارتش بوده را به زير سوال برده و خيلي بي رحمانه بر آن تاختند ! اين افراد واقعآ نادان بر پدر خسرو خرده گرفته كه چرا چند بار ازدواج كرده بود !!؟ يا چرا در زمان افسر نگهباني نماز شب به جاي آورده بود !؟ همان گونه كه در كامنت ها عرض كردم ، در آن ايام يعني صد سال پيش تعدد زوجات امري عادي تلقي مي شده است . ضمن اين كه چه در آن زمان و چه حالا ، آقايون افسر نگهبان كار خاصي شب ها انجام نمي دهند . معمولآ بر روي تختي كه براي آنان در نظر گرفته شده است استراحت مي كنند . حال اگه شخصي به خاطر اعتقادات خود به جاي خوابيدن نماز شب بخواند ، جرم بزرگي مرتكب شده است !؟ اصلآ گيرم حق با اين افراد باشد .. آيا ما حق داريم عملكرد پدران خود رو زير سوال برده و شديدآ آن ها رو بكوبيم ؟ واقعآ خجالت آور است .. به قول دوستي اين ها همان افراد بي خيالي هستند كه در زمان مراسم تدفين در به در به دنبال هنرمندان حاضر در گورستان دويده تا از آن ها امضاء يا عكس يادگاري بگيرند !!
مدت ها پيش بعضي دوستان گله مي كردند كه به دليل سرعت پائين اينترنت در كشور آن ها قادر به گشودن صفحات سايت نيستند . و از حجم بالاي تصاوير گله كرده بودند . در همان ايام دوست عزيزي راهنمايي كرد كه اگه حجم عكس ها پائين باشد ، اين مشكل بر طرف خواهد شد . و من نيز عين راهنمايي آن دوست انجام مي دادم . و تصور من اين بود كه مشكل حل شده است . اما متآسفانه باز شنيدم كه وجود تصاوير در سايت مشكل آفرين شده است . لذا براي حل اين موضوع از اين پست تصميم گرفتم مطالب تصويري فقط در سايت منتشر شده .. و همان مطلب بدون عكس ، يا حتي المكان با تصاوير كوچك تر در وبلاگ تقديم عزيزان خواننده شود . خواهشمندم دوستان عزيز نظر و راهنمايي هاي مفيد خود را براي حل اين مشكل اعلام فرمايند .
كلام آخر ... اين كه براي آخرين بار از همه خوانندگان عزيز تقاضا مي كنم كامنت هاي خود را با فونت فارسي درج كنند . چون واقعآ با مشكلات فراوان قادر به خواندن آن ها مي شوم . من قبلآ هم اين تقاضا رو از دوستان گرامي كرده بودم .. اما واقعآ دلم نمي امد . ولي حالا به دليل كم سو شدن نور ديدگانم و افزايش سن و سال ، واقعآ با مشكلات فراوان قادر به درك مفهوم نظرات دوستان مي شوم . و همين مسئله بعلاوه فشار هاي ناشي از مشكلات زندگي ، بد جوري اعصابم رو به هم ريخته و موجب آزارم مي شود .. شرافتآ تا حالا به دليل حرمت به نظر همه دوستان ، اين وضعيت رو تحمل مي كردم .. ولي حالا واقعآ نمي توانم . پس لطفآ رعايت فرماييد . ممنونم

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp
پيش به سوي ايالت متحده آمريكا ... !
انگار همين ديروز بود كه با چه شور و اشتياقي راهي آمريكا شدم .. وقتي نزديكي هاي ظهر هواپيماي ملي ايران - هما به مقصد لندن از فرودگاه مهرآباد به پرواز در آمد .. از همون ابتدا غم غربت تمام وجودم رو در بر گرفت .. هيچ شناخت و آگاهي از سرزميني كه به سوي آن پر مي گشودم نداشتم .. تجسم كنيد يك جوون كه هنوز موي روي لب اش سبز نشده ، براي آموزش به كشوري غريبه قدم مي گذاره .. همه چيز برايم تازه گي داشت .. اولين بار تو عمرم تلويزيون رنگي رو در هتل شرايتون لندن مي ديدم . صحبت لندن شد ياد آخرين نصيحت هاي سرلشگر نادر جهانباني افتادم كه تكيه كلام آن روز او حفظ پرستيژ ايران و ايراني در مراكز عمومي خصوصآ فرودگاه لندن بود . طفلك چقدر اصرار داشت اگه دختر پسر جواني رو در آغوش هم ديديد كه در حال بوسه گرفتن هستند ، وا نايستيد به تماشا و مات تون ببره !! اما افسوس آن چه كه آن امير خلبان از آن دغدغه داشت . دقيقآ يك روز بعد از سخنراني به وقوع پيوست ! و اغلب غرق در تماشاي چنين صحنه هاي بديع شديم !!
ایالت تگزاس ، ۳۵ سال پيش ....!!
بعد از يك شب استراحت در هتل مجلل شرايتون لندن ، صبح روز بعد عازم آمريكا شديم . شب بود كه به تگزاس رسيده و با يك اتوبوس زرد رنگ آمريكايي به پايگاه " لك لند " منتقل شديم . همون شبانه ما رو به ساختماني بردند و تمام ملزوماتي رو كه نياز داشتيم به ما تحويل دادند .. همه چيز دقيق و مرتب بود . از قبل همه برنامه ريزي شده بود . شب نخست من را در اتاقي كه يك دانشجوي خلباني و يك همافر با هم هم اتاق بودند ، موقتآ اسكان دادند . يادمه به محض اين كه روي تخت دراز كشيدم ، مانند يك دختر چهارده ساله زدم زير گريه ... حالا گريه نكن كه كي بكن .. جالبه بدونيد دلم براي فرد خاصي تنگ نشده بود . اگه بگم فقط دوري از كشور عذابم مي داد ، شايد باورتون نشه ! خدا بيامرز اون دانشجوي خلباني كه بعد ها در اوايل جنگ فانتوم اش رو كردستان زدند .. مثل يه برادر خيلي نوازشم كرد . مدام ازم مي پرسيد بگو دلت براي كي تنگ شده .. ؟ و يكايك عزيزانم رو نام برد . و وقتي يا شرم و حيا آهسته گفتم ايران ! گفت اوه پس نامزد داري پسر ! ديگه طاقت نياورده و با بغض شديد گفتم نامزد چيه .. منظورم كشور ايران است . حس كردم براي لحظاتي مكث كرده و سپس پيشاني ام رو بوسيد .
تبعيض نژادي واقعي كه اعمال مي شد !
باور كنيد عين زندان هاي خودمون كه تو فيلم ها نشون مي دهند ، هر وقت گروه تازه اي از ايران مي رسيد ، قديمي ها همون شب نخست توجيه اش مي كردند . و گفتني ها مهم رو ياد آوري مي كردند . اون شب خدابيامرز عباس و اون همافره همه چيز رو به من گفتند . فقط در باره تبعيض نژادي و گروه بندي حاكم در اون جا چيزي به زبان نياوردند . و خيلي زود دوزاري ام افتاد كه ضرب المثل كبوتر با كبوتر باز با باز اين جا خيلي مصداق داره . يعني عملآ ايرانيان سه دسته بودند .. دانشجويان خلباني ، همافران و درجه داران . كه در اين ميان همافران بيشتر از همه تعصب به خرج داده و با هيچ يك از افراد دو دسته ديگر نمي جوشيدند !! البته خود ارتش آمريكا هم بر اين تقسيم بندي دامن مي زد . آن ها حتي كلوپ هاي تفريحي درجه داران ( NCO Clup ) با افسران ( Officer Club ) رو از هم ديگر جدا كرده بودند . ولي كلوپ سربازان يا دانشجويان ( Air Man Clup ) با بقيه خيلي فرق داشت . و اتفاقآ خيلي هم سخت گيري مي كردند تا كسي از اون دو گروه ديگه وارد جمع شاد آن ها نشود ! اين كلوپ خيلي هوا خواه داشت .. چون هر چه جوون و دختر خانم بود عضو اين كلوپ بودند !!
يادي از هم اتاقي ها .........
قبل از اين كه به سراغ بقيه ماجرا بروم ، بهتره اول در مورد اين دو هم اتاقي عزيزم كه فقط چند شب موقتي ميهمان ان ها بودم بگم .. همان طور كه گفتم " عباس " جوان ورزيده و خوش تيپي بود كه دانشجوي خلباني بود . و يك همافر بسيار محترم كه هنوز هم چهره اش جلوي چشمم است با هم هم اتاق بودند . البته آن ها هم موقتآ با هم زندگي مي كردند . اگر چه عباس يك دوره از ما قديمي تر بود ، ولي در يك تاريخ از اموزشگاه زبان فارغ التحصيل شديم .. منتها راهمون از هم جدا شد .. چون رشته او شكاري فانتوم بود . و من بايد دوره سي - ۱۳۰ رو مي ديدم .. تا اويل جنگ هم ، عباس رو مرتب در پايگاه شكاري مي ديدم . حتي اون آقاي همافره رو هم كه براي خودش متخصصي قابل شده بود ، هر از گاهي در پايگاه شكاري تا قبل از انقلاب مي ديدمش و با هم حسابي سلام و عليك داشتيم . طفلك هر گاه منو مي ديد به ياد خاطره شب نخست مي پرسيد .. ايران چطوره ؟!! ولي عباس رو مرتب مي ديدم . خونه اش داخل پايگاه بود . تا اين كه يه روز شنيدم فانتوم او رو نامرد ها روي كردستان سرنگون كرده اند . خيلي ناراحت شدم . از اون بدتر حركات و رفتار همسرش بود كه همه رو ناراحت كرده بود .. انگار نه انگار عضوي از خانواده محترم شهداست ! نه حجاب اش كامل بود .. نه رفتارش در شآن همسر يك خلبان شكاري بود . ديگه هم نفهميدم چي شد . ولي عباس حيف شد .
خريد هاي اوليه ايراني ها ......... !
بدون استثناء هر دانشجوي ايراني كه وارد مي شد ، همون روز اول مي رفت يك دوربين " ياشيكا " ، يك شلوار لي يا ليواز كه خيلي مد بود و قيمت اش ۸ دلار بود ، يك عينك ريبن يا خلباني كه قيمت شلوار جين را داشت ، يك ضبط صوت كوچك كاستي به همراه مقداري خوراكي مثل كالباس و نوشابه و نون و گوجه و خيار و ميوه خريداري مي كرد . كه من هم دقيقآ همين كار رو انجام دادم . همه ايراني ها با خودشون تعدادي نوار كاست اورده بودند . و شب ها ضبط صوت يار و مونس بچه ها مي شد . به هر كدوم از ما يك صندوق پستي هم داده بودند .. كه شماره صندوق من ۲۱۳ بود ! واي چه لذتي داشت وقتي از كلاس مي امديم و به محض باز كردن در صندوق در آن نامه اي مشاهده مي كرديم .. چون تلفن كه نبود تنها وسبله ارتباطي ما همين نامه بود . البته اكثر بچه ها به جاي نامه نوشتن ، نوار پر مي كردند .. فكرش رو بكنيد بايد دست كم دو ساعت يك ريز حرف مي زديم .. من يك ابتكار جديدي رو هم به خرج مي دادم ! به اين صورت كه موقع حرف زدن ، يا بهره گيري از ضبط صوت دوستان به عنوان زير صدا آهنگي رو آهسته پخش مي كردم ! و هر جا كه مكث مي كردم ، ولوم ان را بلند مي كردم . همين كاري كه بعد ها راديو پيام انجام داده و حسابي كارش گرفت !!
خاطراتي كه با صداي حميرا داشتم ... !
تا يادم نرفته بايد از نقش نوار هاي ايراني در آرام كردن روحيه بچه ها بگم .. هر كسي كم و زياد بعد از مدتي دلتنگ مي شد . خب طبيعي است يكي زياد و ديگري بيشتر احساس دلتنگي و غربت مي نمود . من هم از اين قافله جدا نبودم . با اين اوصاف كه خيلي و بيش از اندازه احساساتي بودم . در ميان انواع نوار هايي كه با خود به آمريكا برده بودم ، با صداي حميرا بيشر حال مي كردم .. يادمه اغلب غروب ها مي رفتم روي چمن ها و يه گوشه اي خلوت نشسته و با شنيدن صداي اين خواننده زار زار گريه مي كردم . مخصوصآ روي آن آهنگي كه براي شاه خونده بود ( شاهنشاها جان و دلم .. ) واي كه چقدر گريه مي كردم .. انگار شاهنشاه پدر منه ! البته دلايل اين كار رو در پست هاي قبلي توضيح داده ام . البته هرگز نمي گذاشتم كسي بفهمه كه براي چي و چه كسي گريه مي كنم .. ! چون مطمئن بودم اگر كسي متوجه مي شد ، اذيتم مي كردند . آخه از شما چه پنهون همون موقع هم تك و توكي بودند كه در جمع خصوصي خودشون شاه رو مسخره مي كردند . اولين بار واژه " ممد دماغ " رو اون جا از زبون بچه ها شنيدم . به خاطر عشقي كه به شاه داشتم خيلي دلم مي خواست آن ها رو لو بدهم ... ولي چون اين كاره نبودم ، هرگز اين كار رو نكردم . وگرنه بيچاره مي شدند . اولين تنبيه آن فرد باز گشتن به ايران بود . بعد هم معلومه سر از كجا در مي آورد !
يك اتفاق جالب ... !
باور كنيد اصلآ دوست ندارم در مورد مباحث سياسي اون موقع سخني به زبان آورم . ولي خب براي آگاهي جوون هاي عزيز بايد بعضي اتفاقات رو گفت .. يكي از دلايلي كه بعضي از بچه ها اون موقع به شاه توهين مي كردند ، تقليد از نظاميان مست آمريكايي بود كه موقع پخش سخنان " نيكسون " او را مسخره و ناسزا مي گفتند ! آن هم در قلب پايگاه مهم هوايي ! و كسي هم با آن ها كاري نداشت ! همين امر سبب شده بود بعضي از همكاران ما هم جو گير شده و پشت سر شاه ناسزا بگويند ! اما جالبه بدونيد اون دسته از همكاراني كه مومن نبوده و اغلب مست و پاتيل به خوابگاه مي امدند ، به محض انقلاب متحول شده و به افراد انقلابي مبدل شدند . ولي از افرادي كه همون موقع هم مومن بوده و نماز و زوزه شون قطع نمي شد ، بعد از انقلاب هيچ اثري از آن ها نديدم . خب اين از عجايب هر انقلابي است كه مردم رو يك شبه متحول مي كنه .. اتفاقآ اكثر همكاراني كه بعد از تغير رژيم شاهنشاهي توبه كرده و انقلابي شدند ، در جنگ عراق به شهادت رسيدند . روح شان شاد .
ماجراي دوستي ام با آمريكايي ها ........... !
از شما چه پنهون من اون موقع ها خيلي آدم معاشرتي بودم . و به همين دليل دوستان فراواني از قوميت ها و مليت هاي گوناگون داشتم . سرخ پوست ، سياه پوست ، مكزيكي ، اسپانيولي ، ويتنامي ، دختر و پسر .. كه يكي از ان ها پسري بود به نام " گري " كه خيلي خجالتي ، مهجوب و با هوش بود . خونه گري در شهر " آستين " تگزاس قرار داشت . چشمتون روز بد نبند .. يك روز دعوتم كرد آخر هفته بريم آستين خونه شون . خب اون موقع خيلي پررو بودم . و راه افتادم با او رفتيم خونه شون .. به محض وارد شدن من رو به يكايك اعضاي خانواده اش معرفي كرد . كه ناگهان چشمم به خواهرش افتاد . بي نهايت زيبا و مثل گري سفيد و لاغر با اندامي استخواني ! ( دقيقآ همان تيپي كه من خيلي مي پسندم ) براي نخستين بار تو عمرم حس كردم به يك آدم خيلي هيزي تبديل شدم !! صفتي كه هميشه از آن متنفر بودم . خلاصه در تمام مدت چشمم به خواهر گري بود . و او هم مرتب در باره ايران مي پرسيد و من با آب و تاب جواب اش رو مي دادم ..
به خاطر ديدن روي يار ، سرم داشت به باد مي رفت ... !!
ديگه آستين شده بود پاتوق من !! به هر بهانه اي راه مي افتادم تو آستين .. به دلم افتاده بود تا چوب تو آستين ام نكنند ، دست بردار نخواهم بود .. واقعآ هم شهر خيلي زيبايي بود . مخصوصا عبور رودخانه اي بزرگ و خروشان از درون شهر به آن جلوه اي خاص بخشيده بود .. الكي يه دوربين انداخته بودم گردنم و هر روز به بهانه ديدن شهر ، از خواهر گري جون خواهش مي كردم راهنمايي ام كنه !! اون طفلك ساده هم باور كرده بود و نمي دونست اينا همه اش بهانه است ..! تا اين كه يه روز با آبجي گري جون رفتم رستوران كنار رودخونه .. هوس ماكاروني كرده بودم . وقتي سر آشپز گردن كلفت اومد و من گفتم ماكاروني مي خواهم .. گفت " ماكاروني " واژه فارسي است ! آيا شما هست ايراني ؟ پاسخ دادم خب من ايراني هستم .. ديدم با تعجب با همون زبان انگليسي ادامه داد .. جون هر دوي شما در خطره امشب .. عده اي در تعقيب شما هستند .. خيلي زود عشق و عاشقي از كله ام پريده و با لكنت گفتم چرا ؟ گفت بي احتياطي كرده و زياد پول خرج نمودي . چون هموطن ام هستيد دلم سوخت ( فكر كرد دختره هم ايرانيه ) .. سريع تاكسي بگيريد و از اين جا دور شويد .. !!
شبي كه به كنسرت دعوت شدم .. !
اصلآ اهل كنسرت و اين داستان ها نبودم .. تو عمرم هم هرگز پامو اين جور جاها نگذاشته بودم .. آخه نه بابام كنسرت برو بود و نه ننه ام !! اما وقتي همشيره دوستم گري جون روز قبل اش من رو به ديدن كنسرت " دووبي برادرز " دعوت كرد ، قند تو دلم آب شد ! بعدآ فهميدم آن ها يكي از معروف ترين گروه هاي موسيقي آمريكا هستند كه بليط هايش گير نمي آيد . و اين طفل معصوم براي جبران محبت هاي من خيلي اين در اون در زده و بليط براي فردا شب خريداري كرده است .. قرار بود با گري بريم خونه ، از اون جا سه نفري بريم كنسرت .. خب من نديد بديد بعد از اين كه از كلاس تعطيل شدم ، سريع رفتم دوش گرفتم و كت و شلوار پلو خوري كه همه ايراني ها دست كم يكي با خود آورده بودند ، رو پوشيدم .. كروات زيبايي هم زده و بعد از اين كه نيم ليتر گرون ترين ادكلن رو به سر و روي خود پاشيدم ، منتظر گري جون موندم تا بياد به اتفاق بريم خونه شون ...
خاطره اندر خاطره .... در پارانتز !!
من رو ببخشيد .. صحبت كراوات شد ياد خاطره اي افتادم . بد نيست شما هم بشنويد . مي دونيد كه در رژيم گذشته همه پرسنل نظامي بايد كراوات مي زدند . راستش رو بخواهيد من اون موقع بلد نبودم گره كراوات بزنم .. يك روز جمعه مادر بزرگم ( كه هر چه او را خاك است ، بقاي عمر شما عزيزان باشه ) بدون اطلاع من كراواتم رو شسته بود . و روز شنبه صبح زود وقتي بيدار شدم تا به پادگان بروم ، ناباورانه ديدم گره كراواتم باز است .. !! از ناراحتي داشتم شوكه مي شدم . آخه اون موقع صبح به كي بايد مي گفتم برام گره كراوات بزنه ..!!؟ گردنم بشكنه اگه جمعه مي ديم ، حتمآ به يكي مي گفتم اين كار رو برام انجام بده ! نمي شد اونيفورم بدون كراوات پوشيد .. توهين به پرستيژ نظامي بود ! ( بلا نسبت حكم اين رو داشت كه آدم اونيفورم بدون شلوار و با شورت بپوشه و به خيابان بياد !! ) و گرنه مي آمدم بيرون از كسي خواهش مي كردم تا كمك ام كنه ... تازه صبح زود جز رفتگر ها كسي در خيابون ديده نمي شد . زمان به سرعت سپري مي شد .. نه راه پس داشتم ، نه پيش .. واقعآ بد جوري عصبي بودم .. به ناچار مادر بزرگم رو كه طفلكي خيلي وجدان درد گرفته بود وادارش كردم به سراغ صاحبخانه مون كه پيرزني فرتوت و بد اخلاق بود رفته ، از او كمك بخواد . دردسرتون ندم ..حاج خانم بلد بود ولي چون لقوه داشت ، خيلي طول كشيد تا كراواتم رو گره زد ! همين امر سبب شد وقتي مدتي بعد به آمريكا رفتم ، از اون جا تعدادي كراوات گره سر خود خريدم . كه ديگه نيازي به گره نداشت .. شايد باور نكنيد تا همين پارسال آن ها رو داشتم .. ولي نمي دونم پسرم به كي بخشيد !!
واكنش دوست آمريكايي ام ... !!
بله عرض كردم كه حسابي تيپ زده و منتظر گري بودم .. عاقبت دوست آمريكايي ام سر ساعت اومد دنبالم .. ولي همين كه چشمش به من افتاد ، متعجبانه پرسيد ... نو با اين لباس هاي گران قيمت مي خواهي كنسرت بيايي !!؟ اول فكر كردم شوخي مي كنه . ولي ديدم نه بنده خدا جدي مي گويد ! گفتم مگه به يك كنسرت رسمي نمي رويم ؟ گفت چرا .. ولي همه معمولآ با لباس راحتي و اسپرت اون جا مي روند .. واقعآ بد جوري حالم گرفته شده بود .. گفت سريع عوض كن و يك تي شرت با شلوارك بپوش ! گفتم من تو عمرم شلوارك نپوشيدم .. گفت سرراه مي خريم .. خلاصه من همين تي شرت قرمز رو كه در تصوير مي بينيد به تن كرده و با يك شلوار جين آبي رتگ به اتفاق از پايگاه بيرون آمديم .. فاصله پايگاه تا شهر زياد طولاني نبود .. به همين دليل قبل از اين كه به خونه گري برويم ، سر راه از يك فروشگاهي كه نامش رو تا همين چند دقيقه پيش نوك زبونم بود ( ولي تا اومدم بنويسم يادم رفت ! ) يك شلوارك خريده و به سوي منزل دوستم به راه افتاديم ..
ماجراي شلوارك پوشيدن من ...
به هر حال من هم خام شده و به حرف دوست امريكايي ام شلوارك پوشيده و سه نفري راهي كنسرت شديم .اما چشمتون روز بد نبينه .. از پاركينگ تا محل برگزاري كنسرت بزرگ " دووبي برادرز " كه در يك استاديوم ورزشي برگزار شده بود ، كسي نمانده بود كه با ديدن شلوارك پاي من ، مكث نكرده و با تعجب به ان ننگرد ! ابتدا فكر كردم زيپ شلوارك ام باز است .. ولي نه ، همه بدون استثناء من رو به يك ديگر نشون داده و مي خنديدند ! يعني چه !؟ خدايا اين ملت رو چي شده ؟ آخه آن ها عادت ندارند به لباس كسي خيره شده و خداي ناكرده بخندند !! هر چه نگاه كردم هيچ چيز غير عادي نديدم ! پيش آبچي گري هم خيلي رودربايستي داشتم . و گرنه يقه آن ها رو مي گرفتم .. تا اين كه به گوش خودم شنيدم كه مي گن "َ Animal " ! ديگه طاقت نياورده و يواشكي از گري پرسيدم چرا همه من رو نگاه مي كنند !!؟ او كه طفلكي تو لاك خودش بود .. بعد از وارسي من و مشاهده واكنش همشهري هاي خود .. در حالي كه مي خنديد به پاهاي من اشاره كرده و گفت .. درسته اين جا همه شلوارك مي پوشند .. ولي چون پاهاي شما بر عكس امريكايي ها پشم آلود است ، آن ها تعجب مي كنند !! دقت كردم ديدم راست مي گه پاي همه مرد ها سفيد و بدون مو است ( عين خانم ها ) اگه هم مو داشته باشند ، چون بور است و حالت كرك داره ، به چشم نمي آيند . براي همين سريع شلوار جين ام رو به پا كرده و وارد استاديوم ورزشي شديم .. همه روي چمن ها از خوشحالي ولو شده بودند !!
اندر حکایت کله پاچه و جرج دبلیو بوش ...!!
اگه به سوابق رئيس جمهور آمريكا " جرج دبليو بوش " بنگريد خواهيد ديد در ايام جواني ، يعني سال هاي ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۳ ميلادي دقيقآ در پايگاه هاي هوايي اي بوده كه من به اتفاق همكارانم حضور داشتيم ! از شما چه پنهون از بدو راه اندازي سايت دودل بودم كه آيا به اين ماجرا به پردازم يا خير !!؟ البته دليل عدم بيان آن ، صرفآ غير سياسي بودن سايت بود . تا اين كه تصميم گرفتم صرفآ بر روي تنبلي و ضعيف بودن او در ايام تحصيلات هوايي يا مغرور بودنش اشاره كرده و با ذكر يك خاطره صد در صد ايراني ، ماجرا رو تموم كنم . كه متآسفانه با شنيدن خبر ناگوار درگذشت دوست عزيزم آقاي خسرو شكيبايي ، واقعآ به هم ريخته و توان فكر كردن ازم سلب شد . به همين دليل ترجيج دادم به زودي اين ماجرا و قضيه پارتي بازي هايي كه به خاطر فرماندار بودن پدرش انجام مي داد رو اگه نمرديم ، در پستي مستقل تقديم حضور شما عزيزان كنم . و ازتون خواهش كنم اگه فكر مي كنيد طرح اين قبيل خاطرات مشكل ساز مي شه ، صادقانه بگيد تا بي خيالش شوم . و اگر تصور شما عكس اين قضيه است ، به من بگيد تا روش بيشتر فكر كرده و يه خاطره جالب تقديم تون كنم !
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
اين مطلب ساعت ۵:۳۰ دقيقه بامداد دوم مرداد ماه ۱۳۸۷ پايان يافت .
ايام به كام


به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .
بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .
دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )
چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )
بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )
براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.
Adolf Galland:
Adolf Galland, the son of an estate manager, was born in Westerholt, Germany, on 19th March, 1911. As a young man he learnt to fly gliders and as soon as he was old enough he joined the Luftwafe. In October 1934 he was commissioned as a lieutenant and led a squadron during the Spanish civil war. In the Asturias campaign in September 1937, he experimented with new bombing tactics. This became known as carpet bombing (dropping all bombs on the enemy from every aircraft at one time for maximum damage). He also took part in the bombing of Guernica on 26th April, 1937. Between May 1937 and July 1938 he carried out 280 combat missions in Spain.On the outbreak of the World War II he was placed in charge of a ground support unit and during the blitzkrieg in Poland he won the Iron Cross and was promoted to captain.Flying a Messerschmitt Bf-109 he obtained his first three kills on 12th May, 1940. This was followed by ten more during the Western offencive. During the Battle of Britain he was Germany's highest scoring pilots with 57 victories. On the death Oberst Moelders on 22nd November 1941, Galland succeeded him as General of the Fighter Arm. On 19th November 1942 Galland became Germany's youngest general. He also commanded the German fighters that opposed the Allied landings in Sicily in July 1943. In 1943 Galland began to argue that the Luftwaffe needed to change to a more defensive strategy. Adolf Hitler and Hermann Goering disagreed and after a series of arguments Galland was sacked as General of the Fighter Arm in December 1944. Galland returned to front-line duty and now flying the Messerschmitt Me 262 shot down two more Allied aircraft on 26th April 1945 bringing his score to 103 and was awarded the Knight Cross with oakleaves swords and diamonds. At the end of the war Galland was captured and spent two years as a prisoner of war. After his release he became a military adviser in Argentina (1947-55) and published his autobiography The first and the last (1954). Galland returned to Germany in 1955 and was employed as a aerospace consultant, airline president and business executive. Adolf Galland died on 9th March, 1996.
Source:www.spartacus.schoolnet.co.uk BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
"آدولف گالاند":
"آدولف گالاند" فرزند یک مهندس ساختمان در 19 مارس 1911 در "وسترهولت" بدنیا آمد.در هنگام نوجوانی پرواز با گلایدر را آموخت و هنگامی که بقدر کافی بزرگ شد به نیروی هوایی آلمان پیوست.در اکتبر 1934 وی به درجه ستوانی رسید و یک اسکادران را در حین "جنگهای داخلی اسپانیا" فرماندهی نمود.در نبرد "آستوریاس" در سپتامبر 1937 وی تاکتیک بمباران جدیدی را تجربه نمود.این تاکتیک به نام "بمباران فرش مانند" شناخته شد.(پرتاب کلیه بمبها از همه هواپیماها در یک زمان جهت ایجاد حداکثر خسارت).وی همچنین در بمباران "گرنیکا" در 26 آوریل 1937 شرکت نمود.در فاصله می 1937 و جولای 1938 280 پرواز جنگی در اسپانیا انجام داد.با شروع جنگ جهانی دوم "گالاند" در مسولیت یک واحد پشتیبانی زمینی قرار گرفت و در جریان عملیات تصرف لهستان موفق به دریافت نشان "صلیب آهنی" گردید و به درجه سروانی ارتقا یافت.وی اولین سه پیروزی هوایی خود در یکروز را در 12 می 1940 در حال پرواز با یک "مسر اشمیت بی اف-109" بدست آورد که با بیش از 10 مورد دیگر در حمله به غرب ادامه یافت.در جریان نبرد بریتانیا او با 57 پیروزی پرامتیازترین خلبان آلمانی شد.با مرگ "اوبرست مولدرز" در 22 نوامبر 1941 "گالاند" موفق به جانشینی وی بعنوان ژنرال واحد جنگنده ها گردید.در 19 نوامبر 1942 "گالاند" جوانترین ژنرال آلمان بود.وی همچنین فرماندهی جنگنده های آلمانی را در عملیاتی بر علیه پیاده شدن متفقین در "سیسیلی" در 1943 بعهده گرفت.در 1943 "گالاند" شروع به بحث در مورد احتیاج نیروی هوایی آلمان به اتخاذ تدابیر دفاعی نمود."آدولف هیتلر" و "هرمان گورینگ"(فرمانده نیروی هوایی) مخالف این امر بودند و پس از یکسری بحث و جدل "گالاند" در دسامبر 1944 با عنوان ژنرال واحد جنگنده ها اخراج گردید.بعدها مجددا "گالاند" به خط مقدم برگشت و با پرواز با "مسراشمیت 262" دو هواپیمای متفقین را در 26 آوریل 1945 سرنگون ساخت و به امتیاز سرنگونی 103 رسید و موفق به دریافت نشان صلیب شوالیه با برگ بلوط -شمشیر و الماس گردید.ر پایان جنگ "گالاند" اسیر و بمدت دو سال زندانی گشت.پس از آزادی مشاور نظامی آرژانتین شد(1947-1955) و بیوگرافی خود را با نام "اولین و آخرین" منتشر نمود.(1954)."گالاند" در 1955 به آلمان برگشت و بعنوان مشاور امور هوا-فضا -مدیر خط هوایی و مدیر تجاری بکار پرداخت."آدولف گالاند" در 9 مارس 1996 درگذشت.
گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی www.spartacus.schoolnet.co.ukمنبع:
همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد
مرکز آپلود عکس ایرانی

اينجا رو كليك كنيد
قابل توجه علاقه مندان تحصيل در كشور بلارس
http://www.tophostingcenter.com/
مژده به ایرانیان سراسر جهان و شهروندان کانادایی
قابل توجه مهاجران گرامی ایرانی




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه

























درود!
جناب مدرسی!یک چیزی در نوشته های شما هست که واقعا آنها را بسیار جذاب می کند:
و اون صداقت کلام و بی ریایی شماست!
پاسخ
دوست عزيز و نازنين
واقعآ اين نظر لطف شماست ... من سعي مي كنم واقعيت رو در كلام و صداقت در نوشتار رو هميشه حفظ نمايم
خيلي خوشحالم كه مورد توجه شما قرار گرفته است
سلام کاپیتان
خوش حالم که از شوک مرگ خسرو عزیز بیرون امدید و پست جدیدی را آپ کردید. بعد از تنش پیش اومده بین من و شما بر سر پست هواپیمایی کاسپین به خودم گفتم باید برم از اول تمام خاطرات شما رو بخوانم تا شاید بتوانم شناخت بهتری از شما به دست بیارم که باید اعتراف کنم کار سادهی نیست، از یک پست میشود شما را یه آدم نه ترس و زبل که میتونه در دقیقه نود همچی را به نفع خودش تموم کنه شناخت و از یک پست دیگه انسانی کاملا خنثی و ترسو و قابل پیش بینی البته جسارت نمیکنم امید وارم به دل نگیرید. خلاصه که هنوز هم اندر خم یه کوچه هستم ولی نمیدونم چرا گیر دادم تا بتوانم آن ارتباط روانی که میخوام را با شما پیدا کنم.حالا اگه نگین باز دارم شر به پا میکنم یه چند تا سوال داشتم.
۱-در بریدهٔ روز نامه مربوط به حادثه سقوط پرواز بوینگ ۷۲۷ هما که شما افشاگری کرده بودین از شما به عنوان متخصص پرواز هواپیمای س-۱۳۰ نام برده شده و اگه من اشتباه نکنم معنی این عنوان مهندس پرواز میشود. چون در آن پرواز خلبان یک جناب زرین کلام و کمک خلبان ستوان سعید شفیعی بودن. اگه امکان داره در این مورد توضیح بفرمایید.
۲- اگه شما در ارتباط با هرکدام از فرودگاهای ما در سایت گوگل مپ جستجو کنید در هچیک از آنها به غیر از فرودگاه اصفهان هواپیمای شکاری پارک شده در فضای باز رو نمیبینید، سوال من اینه که آیا نیروی هوایی از انجام عمل عکاسی بوسیله گوگل از قبل آگاه بوده یا این یه امر تصادفی هستش.
برای سایت شما ایدههای زیادی دارم که به مرور در کامنتهام و یا ایمیل براتون توضیح میدم.
با احترام
پاسخ
دوست عزيز و نازنين .. با تشكر از محبت شما ... من واقعآ حق را به شما و خوانندگان ديگر مي دهم كه براي شناخت فردي كه با او در روز چند بار با نوشته هاي او همراه هستند ، بيشتر با شخصيت او آشنا شوند .. من بار ديگر به شما عرض مي كنم .. واقعآ مخلص همه خوانندگان بوده هستم .. قصد تنش و غوغا نداشته .. و دوست دارم اگه كمكي از دستم بر مي آيد انجام دهم
در قضيه سانحه هواپيماي بوئينگ كه به كوه هاي لشگرك خورد .. بايد اين توضيح رو بدهم كه اوايل انقلاب بود و خبرنگاران مانند امروز آگاهي به وضعيت ارتش نداشتند .. و آن ها از سيستم نيروي هوايي مثل امروز آگاه نبودند .. در آن ايام همان گونه كه در مطالب قبلي عرض كرده ام من تازه پرواز را شروع كرده بودم .. چون قبل از انقلاب بيشتر در عمليات پايگاه مامور بودم ..فرمانده هواپيما جناب علي زرين كلام بود .. پيش از من هم يكي از بچه ها رفته بود ولي ظاهرآ سوالاتي كه خبرنگاران كرده بودند ، نتوانسته بود توضيح كامل بدهد .. وقتي من رفتم تا كامل تر صحبت نمايم .. گفتند آيا شما كاپيتان پرواز فوق هستيد ؟ عرض كردم خير .. و از آن جا كه متوجه شدم آن ها قصد ندارند پاي حرف هايم بنشينند ، به آن ها گفتم من متخصص پرواز در نيروي هوايي هستم و با در اختيار گذاشتن نقشه اپروچ ، آن ها را متقاعد كردم صحبت كنم .. دوست عزيز .. يك هواپيما غول پيكري مانند سي - 130 يك نفر به تنهايي نمي تواند به پرواز در آورد .. و نياز به افراد متعددي است كه همه داراي تخصص هاي لازم هستند .. و فرقي نمي كنه كي در كجاي هواپيما نشسته باشه .. و همه از روز نخست نه كاپيتان هستند و نه خلبان .. ضمن اين كه من هرگز در هيچ يك از نوشته هايم ادعا نكرده ام كه خود به تنهايي پرواز مي كردم .. بلكه هميشه نوشته ام پرواز مي كرديم . و جهت اطلاع شما عرض مي كنم خير بنده مهندس پرواز هيچ گاه نبودم . به هرحال. و هر چه بوده تمام شد .. اصل الان است كه يك خبرنگار دون پايه هستم .. همان گونه كه در ارتش يك نظامي دون پايه بودم
در مورد سوال دوم شما راستش رو بخواهي من هيچ اطلاعي در اين مورد ندارم
بنام خدا
جناب مدرسي عزيز سلام و عرض ادب
مانند هميشه جذاب و خواندني بود و خيلي هم صادقانه . دست شما درد نكند
در خصوص خاطرات با جرج بوش حقير فكر نمي كنم موردي داشته باشه ، خاطرخ خاطره است جرم كه نيست و اگر بخواهند به آن اعتراض كنند كم خردي آنها را نشان ميدهد ، لذا خواهش مي كنم برايمان بنويسيد.
با احترام فراوان - علي كدخدايي
پاسخ
جناب كدخدايي عزيز
خيلي خوشحالم كه نوشته هاي حقير مورد قبول واقع شده است .. در باره جورج بوش راستش او يك دوره از ما قديمي تر بود .. ولي در يك جا آموزش مي ديديم .. به عبارتي زير يك سقف بودم .. در باره او شايعات فراواني وجود داشت .. و ما سعي كرديم از روي كنجكاوي با او ارتباط برقرار كنيم .. كه اگه موردي نداشته باشه در مورد اين ارتباط كه قطعآ كله پاچه است مطلب خواهم نوشت .. فقط از اين مي ترسيدم كه نگويند آقا او دشمن ماست و شما چرا از او مي نويسي ... به هر حال تشكر مي كنم ازشما
سلام كاپيتان
پرواز جانسوز خسروي عزيز را صميمانه تسليت مي گويم.
مي خوام بگم كه در مورد سياسي و غير سياسي بودن سايت خيلي سخت مي گيري كاپيتان.الان ديگه سرتاپاي زندگي ما ايرانيها سياسي شده. محاله توي يه جمع خانوادگي،توي تاكسي، اتوبوس و... حرف سياست نباشه. پس شما هم زياد سخت نگير. هر چي از جرج بوش ميدوني بنويس مطمئن باشين از خيلي چيزايي كه تا حالا نوشتين كم خطر تره!
اميدوارم هميشه سالم و پاينده باشين
پاسخ
محمد جان عزيز .. دقيقآ درست مي فرمايي .. واقعآ همه جا بحث سياسي است .. ولي من خودم براي سايت و نوشته هايم حد و حدودي را قائل هستم ... و دوست ندارم از مرزي كه براي خود تعين كرده ام ، بيرون بيايم .. به عبارتي در آن صورت متهم به بي انظباتي خواهم شد .. مورد ديگر در باره رئيس جمهور كشوري است كه در حال حاضر دشمن ما شناخته مي شود .. من از اين جهت ترديد داشتم كه نگويند چرا اين بابا رو مطرح كردي ؟ ما جنگ داريم .. و صد وصله ديگه كه من اصلآ راضي نيستم
به هر حال من پيرو خواست خوانندگانم حركت مي كنم .. اگه آن ها تشخيص بدهند كه اشكالي نداره ... چشم حتمآ
موفق باشي
عمو من 40 روز كرمتنشاه بودم تو خونه هم پرروبازي درآوردم كه من اصلا دلتنگي نميكنم
فقط وقتي رسيديم من وسايلم درآوردم نگاهم به بشقابي كه تو خونه غذا مي خوردم افتاد ديدم درو ديوار پادگان داره روسرم خراب ميشه وانگار مي خواد منو بخوره ..جلو خودمو گرفتم و گريه نكردم
پاسخ
بله مازيار جان ... آدم نمي تونه خاطرات گذشته اش را فراموش كنه .. همه در زمان خودش زيبا هستند .. اصلآ زندگي با اين فراز و نشيب هايش خيلي زيباست .. آدم ها مي روند ولي خاطره ها همچنان باقي مي مانند
موفق باشي عزيزم
سلام کاپیتان خوش تیپ
حالتون خوبه؟
اولا خودتون رو ناراحت نکنید،همیشه آدم های مریضی وجود دارند که که خرده بگیرند.جون عرفان شما خودتو ناراحت نکن که اگه ناراحت شدی ما هم ناراحت میشیم.
کاپیتان مثل همیشه از خاطراتتون لذت بردم ولی به یک تناقض برخوردم که برام کمی عجیبه.خدای ناکرده نمی خوام ناراحتتون کنم ولی در متن بالا این جمله را نوشته بودید :
و من دقیقا به خاطر دارم که شما فرموده بودید هیچ انسانی یک شبه متحول نمیشه و تکامل انسان تدریجی است.و کسانی که یک شبه از این رو به آن رو شدند برای تظاهر بوده.
نظرتون چیه ؟؟؟
پاسخ
عرفان عزيزم .. خيليممنون از توجه و نكته سنجي كه داري .. ولي خب نظر اصلي من اين است كه انسان به ندرت يك شبه متحول مي شود .. ولي در مورد دوستاني كه نام بردم .. كه يك شبه تغير عقيده و مرام دادند و حتي به شهادت رسيدند .. شايد نتونستم نظرم رو ان گونه كه بود بگويم .. منظورم اين بود " شايد " متحول شده بودند .. چون براي خود من هم هنوز تعجب آور است كه چگونه يك شبه عوض شدند .. عقيده واقعي من روي نظريه اول است .. ولي خب آن هايي كه اين گونه يك شبه تغير عقيده دادند ، خدا مي داند كه واقعيت داشت يا خير .. ولي عرفان جان اگه نظر من را مي خواهي همان نظريه اول صحيح است .. شايد به دليل اين كه شهيد شدند دلم سوخته و اين گونه از ان ها ياد كردم .. ماشاالله شما هم عجب حوصله اي داري ؟ ولي خيلي خوب است .. اين نشان دهنده توجه شما جوانان است .. واقعآ خوشم اومد .. اميدوارم حالا متوجه شده باشي ..
سلام
کاپیتان جون من دو تا سوال اساسی و مثل همیشه فلسفی دارم !
انشاالله که اذیت نشین.
مورد اول درباره شهید دوران هست. همین دیروز از یکی از پرسنل بازنشسته نیروی هوایی که در قسمت تسلیحات هواپیمای جنگنده کار می کرده ( آقای زندی ) شنیدم که عباس دوران را سال 58 اخراج کرده و سال 62 دوباره به نیروی هوایی برگرداندن.چون طرف مثل شما خوش صحبت بود یادم رفت بپبرسم چرا اخراج چرا بازگشت؟ شما خبری دارین؟
مورد دوم این بود که میگفت ما هم از سلاح های شیمیایی استفاده کرده و شهید اردستانی که ما شبها باهاش فوتبال بازی میکردیم این بمباران ها را میکرد.حالا برای من سواله که ایران همیشه این عمل رو نهی کرده و از طرفی تعجب می کنم که اسم شهید اردستانی در کنار بمب شیمیایی قرار گیرد.لطفا نظر خودتون رو بگید تا ما از گیجی در بیایم.
سلامت باشین ... یا علی.
پاسخ
عزيزم .. ااين كه كسي اخراج شده باشد و دوباره برگرده هيچ اشكال نداره ... اتفاقآ نشانه حقانيت او است .. آخه در اوايل انقلاب رسم بود هركي از قيافه هركسي بدش مي امد ، مي گفت فلاني طاغوتي است يا بلانسبت مي گفتند با چشم خودمون ديديم سرپا ادرار مي كرد .. و خب بعضي ها هم منتظر اين گزارش ها بودند و در يك چشم به هم زدن ان ها رو اخراج مي كردند .. ولي بعد از مدتي فهميدند كه اين عده خيلي آدم هاي بي وجدان و دهان بيني هستند ... و افرادي كه بيرون رفته اند اتفاقآ از بهترين ها بوده اند .. اين بود كه همه رو برگرداندند .. اگه در اين ميان عباس دوران هم بوده هيچ تعجبي نداره
در مورد شيميايي من اطلاع ندارم .. چون در گردان شكاري نبودم .. ولي بعيد هم نيست شهيد اردستاني كه استغفرالله دروغ كه نمي گه
سلام عمو بهروز خوش تيپ.بسيار خرسندم از اينكه داريد كم كم به حالت عاديتون باز ميگرديد.از اينكه مارو هم در خاطرات گذشته تون شريك ميكنيد بسيار ممنونم.
به اميد سلامتي و طول عمر فراوان براي شما و خانواده محترم
پاسخ
سپاسگزارم محمد جان عزيزم .. من وظيفه ام را انجام مي دهم
سلام جناب مدرسي عزيز
اول از ابراز لطف بيكران شما ممنونم
شما خودتون تو جنگ بوديد...ديديد كه چقدر پير و جوون به خاطر اين خاك جونشون رو از دست دادند.
من حرصم مي گيره اينجوري خونشون داره پايمال مي شه.
به خاطر منفعت خودشون هر جور ضربه اي به اين مملكت مي زنند.
استاد عزيزم....فكر نكنم هيچ ايراني با غيرتي اين نا حقي رو قبول كنه.
به حرمت خون شهدا هم كه شده بايد تمام سعي خودمونو در راستاي اهداف اونها انجام بديم.
اونها رسالت سنگيني رو به عهده اين نسل گذاشتند.
حالا يه عده از خدا بي خبر اومدن در راس بعضي از كارها و دارند چنان ضربه اي به اين نظام و مملكت مي زنند كه شايد جبران ناپذير باشه.
اين ما هستيم كه بايد مقاومت كنيم...فقط و فقط به حرمت خون شهدا.
دارم خيلي تاكييد مي كنم چون اصلا نمي تونم باور كنم اينگونه شهدا دارند فراموش مي شند...اينگار اونها نبودند....
اونها نبودند كه جونشون رو گذاشتند كف دستانشون تا ما با افتخار زندگي كنيم.
نه تو اين صنعت...بلكه تو همه موارد بايد الگو باشيم.چون ما كساني رو در جنگ از دست داديم كه اسوه بودند.
اميدوارم كساني كه دارند راه را اشتباه ميرند يا اين قضايا يادشون رفته.....يادشون بياد كه از كجا اومدن و به كجا مي خواهند بروند.
ما از او هستيم و بسوي او باز مي گرديم.
والسلام من اتبع الهدي
پاسخ
داوود جان عزيزم .. رحمت بر آن شير حلالي كه خوردي .. واقعآ آفرين به مرام و غيرت شما كه قدر شناس شهيدان اين مرز و بوم هستي
پسرم .. بله ما خيلي از بهترين و شريف ترين افراد اين كشور را به خاطر دفاع از حقانيت و آزادي از دست داديم .. آن ها مردانه در مقابل دشمنان و از همه بدتر منافقان جنايتكار ايستادند تا ما زير بار ستم و استكبار دشمن نرويم .. و يادش به خير كه مردم هم در آن زمان خيلي كمك كردند .. حتمآ مي داني مردم ما در آن ايام خصوصآ زمان جنگ منفعل نبودند .. از پير و جوان همه و همه در گرم نگاه داشتن جبهه ها خوداري نمي كردند .. از آن جا كه يكي از كار هاي ما در ان موقع پشتيباني جبهه هاي جنگ بود ، هرگز فراموش نمي كنم از نان گرفته تا ماست و هر چه كه فكرش رو بكني مردم خوب كشور ما براي رزمندگان ارسال مي كردند .. خب ما پيروز شديم .. خيلي ها رو از دست داديم .. و به قول شما الان بايد به حرمت آن ها دلسوزانه رفتار كنيم .. به فكر همين مردم خوب كشورمون باشيم .. با آن ها صادق باشيم .. كم تر پارتي بازي كرده و آدم هاي نالايق رو بر مسند كار و مديريت ها قرار دهيم ..
سخن در اين باره فراوان است .. فقط بايد از خداوند كمك بگيريم و به قول دوست عزيزمان علي كدخدايي ، دعا كنيم .. ما واقعآ محتاج به دعاهاي خير همين مردمان شريف هستيم
موفق باشي عزيزم
سلام عمو جان خسته نباشی
پاسخ
سلام عزيزم .. شما هم خسته نباشي نازنين
سلام سرهنگ عزيزم
حالت خوبه البته مي دونم كهبا وجود در گذشت اقاش شكيبايي چندان تعريفي نداره
سرهنگ واقعا مي گم اين پست كولاك بود
خيلي خيلي خوب بود
من كه خيلي حال كردم
در مورد جج بوش
حتما بنويسيد مگه بايد چه مشكلي داشته باشه
من كه مشكلي نمي بينم
سرهنگ دمت گرم
در پناه حق
يا علي
سلام جناب مدرسي عزيز و بزرگوار
اميدوارم در غم از دست دادن دوست مهربان و گراميتان،التيام درد حاصل شده باشد.از شنيدن مواردي كه به مرحوم شكيبائي نسبت داده اند هم متاسفم.خيلي ها اگر آب باشد شناگرهاي ماهري خواهند بود.به هرصورت ارزش انسانها به ذات و نفس پاكشان ميباشد.
خاطرات جالبيست. بنظر بنده در غربت ،گريه ها و دلتنگيها،احساس زيبايي در بر دارند.هيچ جاي ديگر براي انسان، سرزمين اجدادي خود نميشود بشرطيكه اسباب آزار و اذيت براي روح و جسمش فراهم نگردد.از خانم حميرا فرمايش كرديد.فكر ميكنم ايشان(پروانه امير افشاري) از خانواده هاي متمدن تهراني ميباشند و حتي زماني بزرگان موسيقي ايران در منزل پدرشان حضور دائم داشتند. ازدواجهاي او هم به چار همسر ختم ميشود و فعلا با يك دختر در لوس آنجلس ساكنند.در اوائل انقلاب چند ماه زنداني و پس از آزادي، به شمال رفتند و در قالب گريم يك زن مسن، به اسپانيا و نهايتا آمريكا مهاجرت نمودند.اوائل سال جاري هم از مرگ حتمي نجات يافتند(جراحي تومور مغزي).
راستي تصوير مشتركتان با مستر بوش واقعيست؟
موفق و پيروز باشيد.
پاسخ
سرور عزيز و گرامي جناب فضلي نازنين
گفته هاي شما نشان از درد غربت كشيده را دارد .. و آن به دليل حضور شما در ماموريت هاي مختلف است كه به لحاظ تربيت درست و شريف بودنتان ، غم خانواده و وطن داشتيد .. و اين از همين جملات كوچك شما واقعآ مشهود است .. آفرين بر شما و رحمت خدا به والدين شما كه چنين فرزند خلفي رو تحويل جامعه داده اند .. بگذريم در مورد خانم حميرا درست مي فرماييد .. حتي من يادمه وقتي قرار بود با مرحوم پرويز ياحقي ازدواج كند .. در همان سال هاي دور مجله جوانان اگه اشتباه نكنم ، طرح ازدواج آزمايشي رو به اجرا گذاشته بود .. و خيلي از دوستان من از طريق همان طرح ازدواج كردند ... در آن طرح روي ازدواج آزمايشي پرويز ياحقي و حميرا خيلي در آن سال ها مانور داده شد .. من زياد حضور ذهن ندارم شايد برادر عزيزم جناب فرنودي كه اهل مطالعه بيشتري بودند عرايض بنده رو تكميل فرمايند ..
جناب فضلي بنده زياد اهل موسيقي متآسفانه نيستم ... فقط در موارد خاصي به آن گوش فرا مي دهم .. كه براي من بيشتر موسيقي هاي قديمي ياد آور خاطراتي است كه نواي ان موسيقي ها به يادم مي اورد .. مثلآ آهنگ بنفشه بنفشه .. مرحوم هايده رو نخستين بار وقتي افسر نگهبان زندان بودم شنيدم .. همان موقع با خود آرزو كردم اي كاش مي توانستم با سوسن در جاده چالوس در حال رانندگي باشم و به اين آهنگ گوش فرا دهم .. خب حالا بعد از سي سال شايد هم بيشتر هرگاه ان را مي شنوم ، دقيقآ مكاني كه ايستاده وبدم و از پيكان جوانان يكي از همكاران براي نخستين بار شنيدم را به ياد مي اورم .. شايد اين از اعجاب موسيقي است كه ياد آورنده خاطرات است .. دقيقآ مانند عكس كه شما را به قديم مي برد ... جناب آقاي فضلي عزيز .. در مورد بوش من مخصوصآ آن عكس را منتشر كردم كه جوون ها ببينند چقدر مشابهت اونيفورم هاي ما بود .. به عبارتي منظورم از نشان دادن آن تصوير .. هماهنگي نيروي هوايي ما با نيروي هوايي امريكا بود .. كه حتي در امر لباس هم مشابهت داره .. اما بايد به اطلاع برسونم زمان تصاوير يكي است ولي در كنار هم نيست . خودم اين كار را انجام دادم .. كه حتمآ در بيان خاطرات به ان اشاره خواهم كرد .. از ترفندي كه زدم عذر مي خواهم صرفآ قصدم توجه به برنامه آينده بود كه به سبك فيلم هاي سينمايي ما هم برنامه آينده اعلام مي كنيم
با اینکه آدم بی ادبی هستید ولی بازم باید گوش زد کنم که خوبه برای خودتون وبلاگ بنویسید و به کسی هم مربوط نیست ولی اسم خبرنگار را لکه دار نکنید! می توانید اسم خبر نگار پادگانی رو انتخاب کنید شاید اینجوری خبرنگارها احساس حقارت نکنند!
پاسخ
دلارام .. افسوس كه آدم سياسي نيستم و هرگز مطالب سياسي نمي نويسم .. وگرنه بلد بودم چه گونه ادم هاي خائني مثل تو و ارباب جنايتكارت را افشا كنم .. هنوز خيلي از اين جوون ها در باره جنايات شما چيزي نمي دانند .. فقط به عنوان تروريست مي شناسند شما ها رو ... ولي اگه همين جوري دست به نفاق بزني و هر دفعه يك جور توهين كني .. قيد مرز بندي را زده و هر آن چه از جنايات سران شما و منافقين مي دانم به تفصيل خواهم نوشت .. برو حيا كن .. ديدي كه من بدون سانسور نوشته ات را منتشر كردم .. من واهمه اي از توهين هاي شما و امثال تو ندارم .. آن هايي كه بايد من را بشناسند ، مي شناسند .. ولي تو و گروهك منافقين را نسل امروز زياد نمي شناسه .. با اين كار ها هيچ اعتباري كسب نمي كني .. برو .. برو و ما را به حال خودمان بگذار .. من خوب روش هاي نفاق برانگيز شما ها رو مي دانم .. حالا مدافع خبرنگار ها شدي ... برو حيا كن .. وبلاگ منو رها كن
سلام کاپیتان مدرسی عزیزم.
خاطره خیلی زیبایی بود بخصوص برای من که عادت دارم خاطرات رو تو ذهن خودم شبیه سازی کنم.دوست دارم بین ورق های ذهن شما بگردم و یک دل سیر همه خاطرات شما را بخوانم!
همیشه ترجمه های روان و جذاب آقای صادقی را می خوانم که از همینجا به ایشان خسته نباشید می گویم. فقط یک نکته در این ترجمه به چشم این حقیر آمد.آقای صادقی در متن نوشته بودند "اوبرست مولدرز" که به عقیده این حقیر باید "سرهنگ مولدرز" معنا میشد.اوبرست در زبان آلمانی به معنای سرهنگ است. البته اگر اشتباه می کنم به بزرگواری خودشان ببخشند و این کوچکترین را عفو بفرمایند.
کاپیتان عزیزم از شما بینهایت سپاسگزارم.
دوستتان دارم.
امیر.
پاسخ
امير جان عزيزم .. خيلي ممنون كه از نوشته هاي حقير لذت مي بري .. اشاره به تجسم كردي .. بايد بگويم من هم مثل شما هستم .. به همين دليل هم از صدا و سيما حقوق مي گرفتم تا طرح ها رو با يك بار خواندن ، تجسم فيلمي كه مي خواست ساخته بشه رو به خوبي متوجه شده و مي ديدم .. و اشكالات ان فيلم يا سريال رو گوشزد مي كردم .. معمولآ ما دو نوع اشكال مي گرفتيم .. اولي در مورد خطوط قرمز نظام بود كه بايستي حواسمان را حسابي جمع مي كرديم كه چنين تشبيهاتي به وجود نيايد .. دوم ترسيم اشكالات محتوايي بود .. كه اغلب با توضيحاتي كه زيز آن طرح مي نوشتيم ، نويسنده ان تعجب مي كرد كه چگونه ما به زواياي فكر او رسوخ كرده ايم كه در پاسخ مي گفتيم .. ما تجسم گرايي مي كنيم .. من فكر مي كنم هنر بسيار ارزشمندي است .. من از نوجواني به تجسم گرايي علاقه داشتم .. حتي كار به جايي مي رسيد كه من از دور گفتگو هاي دو نفر را با تجسم براي دوستانم بيان مي كردم و موجب تفريح آنان رو فراهم مي آوردم .. در مورد ترجمه و واژه اي كه اشاره فرموديد ، بنده هيچ دانشي نداشته ولي مطمئن هستم آقاي صادقي با صداقت پاسخ شما را خواهند فرمود
موفق باشي عزيزم
سلام کاپیتان
آیا من در کامنتم به شما بی احترامی کردم؟ چیزی که در روز نامه نوشته بود و عنوانی که برای شما انتخاب کرده بودن برای من که از زمان آشنایی با شما حداقل بالاتر از ۱۰۰۰ ساعت زمان برای مطالعه در بارهٔ این هواپیما صرف کردم جای سوال داشت که باعث شد مستقیما از خودتون بپرسم. ولی نمیدونم چرا هرچی من سعی میکنم ارتباط ما بدون تنش باقی بمونه باز در متن جواب شما حالتی از نا خرسندی از جواب دادن به من وجود داره.اگه از مطرح کردن هر نوع سوال از طرف من ناراحت میشوید لطفا بیان کنید تا من فقط به عنوان یک خواننده سایت شما باقی بمانم.
با احترام
پاسخ
پسرم چرا فكر مي كني من ناراحت شدم ؟ من كي ناراحت شدم ؟ چرا شما چنين استنباطي از پاسخ هاي من داري ؟ به ناموسم سوگند كه عين واقعيت رو نوشتم .. بدون اين كه ناراحت شده باشم .. شما مثل اين كه شك داري ؟ عزيزم من اين كامنت ها رو براي همين پاسخ مي دهم تا اگه كسي سوال يا ابهامي داره بپرسه .. من صادقانه پاسخ مي دهم همان گونه كه صادقانه مي نويسم .. عزيزم من واقعآ مستند مي نويسم به عبارتي هر چه در زمان انديشيدن به ذهنم مي آيد آن را سريع مي نويسم .. براي همني گاهي نضاد ايجاد مي شه چون ذهن ها مغشوشه .. ولي در مورد پاسخ شما من حتي سريع منتشر كردم تا اگه برق هارفت به سوال شما پاسخ داده باشم .. آن گا شما انگار هر كلام من را جور ديگري تعبير مي كني .. آقا جان اگه من فحش خواهر مادر به هفت جد و آبادم نثار كنم كه اصلآ ناراحت نشدم ، باور مي كني ؟ .. اصلآ دوستانه توصيه مي كنم حالا كه اين گونه برداشت مي كني و نظرت روي من اين است ، ديگه عزيزم كامنت ننويس ..
باور كن وقتي اين سوء ظن هاي بي مورد پيش مي آيد ، خيلي اعصابم خرد مي شود .. واقعآ پشيمان مي شوم كه اصلآ مگه من بي كارم كه اين جوري ساعت ها پاي كامپيوتر نشته و در باره سي سال پيش جواب مي دهم .. ولي باز با خود مي گويم به خاطر ان چند تا جواني كه سوال دارند و جايي رو پيدا نمي كنند ، اشكالي نداره .. من به خاطر آن ها ادامه مي دهم
دوست عزيز .. باور كن به دليل علاقه اي كه به شما دارم و به خاطر دقت نظرت من پاسخ شما رو زودتر از بقيه منتشر كردم .. هنوز كلي كامنت مانده كه پاسخ آن ها را ننوشتم .. آيا اين قبول نيست ؟ آيا اين به خاطر احترام به شخص شما نيست ؟ و.اقعآت عجب مي كنم چرا اين فكر را در باره من مي كني .. پسرم به شرافتم سوگند هنوز نهار نخورده و به محضي كه بيدار شدم يك راست پشت كامپيوتر نشسته و پاسخ مي دهم .. تو رو خدا كاري نكنيد كه قيد همه چيز را بزنم .. بخدا من خيلي آدم لجبازي هستم .. وقتي عصبي بشوم قيد خودم رو هم مي زنم ... يك مثالي بگم شايد مناسب هم نباشه .. من هفت سال مادرم را به خاطر يك كلمه حرف نديدم .. حتي شنيدم پاهايش را قطع كرده اند .. نمي گويم كار درستي كردم .. ولي مي خواهم از يك دندگي خودم بگويم .. من ان قدر به منزل مادرم نرفتم تا شنيدم مرد .. الان عذاب وجدان دارم .. به همين خاطر از ارثيه كلاني هم كه به من مي رسيد چشم پوششي كردم .. در اين شرايط .. كي از پول كلان مي گذره .. ولي من ادمي هستنم كه از سوراخ سوزن گاهي عبور مي كنم ولي گاهي از دروازه هم رد نمي شوم .. به هر حال جدي مي گويم .. واقعآ اگه اعصابم خرد شود قيد هر چه سايت و وبلاگ است را مي زنم .. تا حالا چند بار تا نزديك اين مرز رفته ام .. ولي هر بار به حرمت خوانندگاني كه دوستشان دارم برگشته ام .. حالا هم اعلام مي كنم اصلآ با شخص شما مشكلي ندارم و اعلام مي كنم حاضرم پاهاي شما را هم ببوسم .. تور رو خدا ديگه از اين حرف ها ننويس
سلام کاپیتان
خوشحالم که اپ کردین حال و هوای سایت عوض شده
مرگ پایان کبوتر نیست
خوب بلاخره جشن 10 مرداد برقرار هست یا نه ؟
من تا جمعه خونه هستم اسامی که در وبلاگم بود رو براتون بفرستم ؟
موفق باشین
پاسخ
خيلي ممنون دخترم .. بله من اين پست را تقريبآ قرار بود همان روزي كه خسرو خدا بيامرز فوت كرد ، تمام اش كرده و منتشر كنم .. كه با شنيدن ان خبر چند روزي شوكه بودم .. در نهايت نفهميدم چه طوري تمام اش كردم .. چون تمام اتفاقات اصلي رو من معمولآ در پايان كار مي گويم كه به دليل آشفتگي فكري ، يك جور هايي ان را جمع و جورش كردم ..
اما در باره نشست . دريا جان بعد از اين كه اسباب كشي كردم .. با آقاي بيات برنامه ريزي خواهيم كرد .. و شايد سعادت اين را داشته باشم با بعضي از خوانندگان از نرديك آشنا شوم
دریا
**********************************
ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل از اينكه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند
*********************************
پاسخ
آفرين به شما درياي خوبم كه هميشه نوع نگاهت با ديگران فرق دارد
من عاشق كلمات قصار شما دختر خوبم هستم
واقعآ درست مي فرمايي
فدات بشم خانمي جان
سلام آقای مدرسی
خاطرات آمریکا و ساده نویسی و صادقانه نویسی شما بسیار عالی بود. از جرج بوش و خاطراتتون از او هم حتماً بنویسید.من خودم اصلاً اهل سیاست و سیاسی بازی نیستم ولی فکر می کنم تکرار این حرف دائماً از جانب شما هم زیاد خوب نباشه. بهرحال سیاست هم بخشی از زندگی ماست و در امورات ما تاثیر داره نمیشه هرچیزی رو که تا کمی به یه آدم مملکتی نزدیک میشه سانسور کرد به این دلیل که نکنه سیاسی بشه.
بنابراین از شما خواهش می کنم همونطور که تا الان راحت صحبتهاتون رو می کردید ادامه بدید. خصوصا اینکه حالا راجع به رئیس جمهور یه کشور دیگه هم باشه.
راستی این عکس با جرج دبلیو مونتاژه یا واقعی؟ خیلی قیافه اش تغییر نکرده و کاملا مثل حالاست اما کاملا پیداست که خوشتیپ و زیرکه!
مثل همیشه ممنون از صبر و حوصله تون.
پیمان
پاسخ
پيمان عزيزم ... خيلي ممنون عزيزم .. واقعآ به بنده لطف داري .. و حقيقتآ هم درست مي فرمايي كه نبايد واژه سياسي رو هي تكرار كرد ...
پيمان جان عكس را خودم مونتاژ كردم .. شرمنده كه فراموش كردم زيرش قيد كنم عكس تزئيني است .. ابتدا نوشته بودم ، ولي يادم رفت سيو كنم .. فقط قصدم نشان دادن شباهت اونيفورم ها در آن سال ها بود
پيمان جان موضوع ديگري كه توقع داشتم دوستان نظرشون رو بگويند ، در باره وبلاگ بود كه به حرمت درخواست خوانندگان محترم ، هم پوستر ها رو حذف كردم و هم تصاوير رو خيلي كوچك در ان قرار دادم تا آن هايي كه مي خواهند با اينترنت كم سرعت وارد شوند ، دچار مشكل نشوند .. ولي متآسفانه هيچ كس چيزي در اين مورد ننوشت .. من واقعآ انتظار دارم وقتي خوانندگان چيزي از من مي خواهند و من آن را انجام مي دهم ، لااقل نظرشون را بيان فرمايند ... ببخشيد كه شما رو مخاطب خودم قرار دادم .. چون خيلي دوستت دارم .. از هديه زيبايي كه در مورد هواپيما و كابين آن بود ، سپاسگزارم
بنام خداوند قهار
استاد عزيزم جناب مدرسي
مجبورم به شخصي كه خود را دلارام ؟؟؟!!!!! معرفي كرده پاسخ دهم كه گور باباي هركسي كه از خوندن مطالب سايت خوشش نمي آيد مگر مجبورتون مي كنن يا با اسلحه زورتون ميكنن كه مطالب سايت را بخونيد ، در بين خوانندگان هر سايتي و يا هر مطلبي موافق و مخالف وجود داره و نظرات هركسي نيز محترمه ولي دليل نمي شه هر بي سروپاي بي شخصيتي هر چي توي دهن كثيفش بيآيد به بزرگترهاي اين آب و خاك اعم از آقاي مدرسي و يا هر دلاور مرد و زن ديگري كه براي ما جان فشاني ها كرده اند بگويد، اي فردي كه خودتو دلارام معرفي كردي و اي بي تربيت بي شعور به تو بايد گوشزد كرد كه در ابتداي هر كلامي بايد سلام كني ، بعدش خيلي محترمانه و مؤدبانه اگر نقدي داري بنويسي بعدش هم اينگونه نوشتن مطلب نشان از تربيت خانوادگي تو ( البته اگر تربيت داري)مي باشد و متأسفم براي پدر و مادراني كه فرزنداني به بي تربيتي تو تربيت!!! كردند.
هر شخصي در زندگي به چيزي ، فردي و ... علاقه مند مي شود هنگاميكه فرد بي تربيتي مثل تو به آن مقدسات توهين كنه ، اونهم بي دليل و منطق بايد چنان توي دهنش زد كه دنداني تو دهن كثيفش باقي نمونه.
به خدا قسم اين سايت سايت خاطرات و مطالب زيباي يك قهرمان جنگ است و قصد و غرضي هم با هيچ وطن دوست يا وطن فروش ،با ايمان و بي ايمان ، مسلمون و غير مسلمون ، مهندس و دكتر و كارگر و ...... نداره. براي نوشتن اين خاطرات آقاي مدرسي از جونش مايه ميزاره و بعضي مواقع تا صبح به نوشتن مطلب مي پردازه روا نيست با بي حرمتي كردن به ايشان يا هر شخص ديگري مثل ايشان زحماتشونو لگد مال كرد و حرفهي مقدس و پر مشغله خبرنگاري را به چالش بكشيم و اونو به لجن بكشيم .
چندي قبل خود من هم بر اساس رسالت ديني و ملياي كه بر دوشم احساس مي كردم مجبور مي شدم تا به بعضي ها پاسخ هاي سختي بدهم ولي به خاطر سلامتي استاد عزيزم جناب مدرسي تا اونجائيكه ممكنه دارم خويشتن داري مي كنم و چيزي نگفته و نخواهم گفت ولي اگر باز هم شخص بي شعوري پيدا بشود و بخواهد به آقاي مدرسي عزيز اينگونه توهين كنه مطوئن باشد كه من و دوستانم كه خواننده اين سايت هستيم از اين جوابهاي دندان شكن خواهيم داد و ملاحظهاي هم نخواهيم كرد .
جناب مدرسي عزيز خواهش مي كنم كامنتهاي اين اشخاص پست و بيتربيت را در بين مطالب درج نكنيد ، به خدا اعصابمون خرد ميشه و مجبوريم جوابهاي اينگونه بدهيم . دلمون مي خواد فقط خاطراتتونو بخونيم و لذت ببريم ، خواهش ميكنم مطالب اين اشخاص را درج نكنيد.
با تشكر و پوزش
پاسخ
سرور گرامي پسر نازنينم جناب كدخدايي عزيز
بخدا اصلآ لايق اين همه تعاريفي كه فرمودي نبوده و نيستم .. من مخلص همه مردم كشور خوبم ايران هستم .. همان گونه كه بارها اعلام كردم .. من هيچ مزيتي نسبت به ديگران نداشته و ندارم ... اگه بر حكم وظيفه ماموريتي انجام دادم يا در نبردي شركت كردم ، صرفآ به دليل انتخابي بود كه در جواني كرده و بايت آن حقوق و مزايا گرفتم .. عشق به وطن موضوعي نيست كه با پول و اين مسايل بشود بدست آورد ... و اما در باره انتشار كامنت شخص منافقي چون دلارام بايد عرض كنم .. صرفآ خواستم به او بفهمانم كه من هيچ پروايي از انتشار ان ندارم .. از شما چه پنهان علي جان از وقتي من در يكي دو تا از مطالبم به عمل خيانت كارانه بعضي همكاران اشاره كردم كه در زمان جنگ نبايد فانتوم ها رو زمين گير مي كردند يا ايستگاه هاي رادار را دستكاري مي كردند تا سران خائن و جنايتكاري چون مسعود رجوي پست فطرت از كشور خارج شود .. افراد زيادي از گروهك منافقين عداوت خود را با من و سايت ام آغاز شد .. كه پست فطرت هايي چون پدرام و دلارام از همان قماش هستند ... من به دليل قتل عام سربازان ايراني به دست همين افراد كه اين جا مدافع مردم خودشون رو نشان مي دهند ، دلم خون است .. اين پست فطرت ها را خوب مي شناسم كه چگونه منافقانه خود را طرفداري بخشي از جامعه قلمداد كرده و سپس اختشاش به پا مي كنند .. من خبرنگاران را مي شناسم .. آن ها هم من را مي شناسند .. ولي اين تروريست خائن را خيلي از فرزندان اين مرز و بوم نمي شناسند .. كه قصد دارم تمام برنامه هاي خيانت كارانه ان ها رو افشا كنم .. و از اين چرنديات اين افراد هيچ واهمه اي ندارم
علي جان از شما هم ممنوننم راستش انتظار نداشتم با اين منافقان بي وطن هم كلام شوي .. اين ها رو خدا زده .. ولي به هر حال از محبت هاي شما واقعآ ممنونم وبار ديگر عرض مي كنم قهرمان واقعي همان جوان هاي بي ادعايي بودند كه افتخاري به جبهه هاي جنگ رفته و با اهداي جان خود ، آزادي و شرافت را براي ما به ارمغان آوردند .. و گرنه من يك نظامي دون پايه كه هيچ نقش خاصي در نبرد نداشتم ف لايق اين همه محبت نيستم و واقعآ خجالت مي كشم .. خواهش مي كنم بنده را به عنوان يك شهروند معمولي بپذيريد
فدات بشم پسرم . خدا پشت و پناه شما باد
سلام جناب مدرسي عزيز
آيا در كامنت من مشكلي وجود داشت كه اونو منتشر نكرديد؟
اما اميدوار بودم اينجا منتظر بشه چون خيلي ها اينجا رو مطالعه مي كنند
پاسخ
داود جان من بدون استثناء همه كامنت ها رو منتشر مي كنم .. بعضي ها رو به خاطر حساسيت ، گاهي خارج از نوبت مي خوانم .. ولي به خدا قسم از ظهر كه بيدار شده ام يك سره در حال پاسخ دادن هستم .. حتمآ الان منتشر شده است
كمي صبر داشته باشيد
درود جناب مدرسی!
در مورد جاده مرگ و عملکرد هواپیمای A-10 مطلب بگذارید.
یک فیلم جالب از عملکرد این ویرانگرهواپیمای A-10:
http://youtube.com/watch?v=nINgqs0_nh8
http://en.wikipedia.org/wiki/Image:Demolished_
vehicles_line_Highway_80_on_18_Apr_1991.jpg
http://en.wikipedia.org/wiki/Highway_of_DeathI don't think we'll ever know how many Iraqis were killed there. There were about 1,500 vehicles on the highway of death, counted, destroyed vehicles after the war. And another 400 or so on another road, a spur that ran parallel to the coast. Those who wandered through this wreckage right after the Iraqi surrender found relatively few bodies. Certainly some, and many that were terribly incinerated of those that were found. But the prevailing view is that many of the Iraqis had simply gotten out of their vehicles and ran. And it's difficult to believe that deaths on the highway of death probably exceeded more than a couple of hundred perhaps.
پاسخ
خيلي ممنون دوست عزيز . از شما به خاطر ارسال اين فيلم و عكس تشكر مي كنم .. بعد از نوشتن كامنت آن را تماشا خواهم كرد
سلام کاپیتان
اگه سو تفاهمی شده من معذرت میخوام ولی وقتی من میدونم که شما با درجهٔ سرهنگی بازنشسته شدید و برای رسیدن به این مقام مسلما زحمت فراوان کیشیدید و وقتی در پاسخ به من میگید که یک نظامی دون پایه بودم برای من که تنها با دور بودن از ایران به مدت ۷ سال مثل اینکه روابط و نحو برخورد در جامعه را دیگه نمی شناسم کمی عجیب میاد، این زندگی در خارج از ایران به من یاد داده که اولین چیز مهم در ارتباط من با دیگران احترام به خودم و تایید آنچه هستم هست. برای نشان دادن حسن نیتم نسبت به شما این شعر را تقدیمتان میکنم.
گر مرد راهی نهرس از دوری و دیری که رسیدن هنر گام زمان است
ابی که بیاسود زمینش بخورد زود رود شود ابی که مدام در جوش و خروش است
با احترام
پاسخ
پسر عزيزم چرا معذرت خواهي مي كني ؟ فدات بشم .. شما كه هيچ تقصيري نداري .. صحبت از درجه كردي .. باور كن درجات در خود ارتش كاربرد دارد و بس .. نه بعد از سال ها جدايي .. آدم اگه سرلشگر باشه ولي با مردم نتونه ارتباط برقرار كنه به چه دردي مي خوره .. ؟ من ترجيح مي دهم يك سرباز ساده باشم ولي هيچ گاه ارتباطم با شما خوبان قطع نشود
ضمن اين كه سال هاست كه به يك غير نظامي تبديل شده ام
دوست عزيز بخدا من ادم عصبي نبودم .. ولي نمي دونم چرا اخيرآ اين جوري شدم .. شايد به خاطر فشار زندگي باشه
ولي فراموش نكن تمام عشق و علاقه من فقط ارتباط با شما جوان ها و خوانندگان محترم سايت ام است .. حال گاهي سوء تفاهمي هم پيش مي آيد شما خواهش مي كنم اصلآ به دل نگير
من مخلص همه شما خوبان هستم
اي كاش من هم شعري بلد بودم و تقديم شما مي كردم
فدات بشم
خانمها - آقایان کامنت گذاران ارجمند سلام. جان شرفتان اینقدر این بهروز عزیز ما را اذیت نکنید.بابا مگه این مرد بابت اینهمه مطلب آموزنده و سرگرم کننده چیزی از شما خواسته که رهایش نمیکنید. آخه دوستان چیز دیگه ای ندارید خودتانرا مشغول کنید. ما را رها کنید سرمان به بکار خودمان باشد.ماشااله شما ها بعضی تون خیلی کلاس بالایین.شمارو چه بما بروبچه ها سلسبیل!!
پاسخ
آخ فداي معرفت ات محمود جان .. به خداي واحد سوگند گاهي بقدري عصبي مي شوم كه دلم مي خواهد قيد همه چيز رو زده و راهي يكي از روستاهاي گمنام شوم .. نه به خاطر خوانندگان .. نه به طور كلي عرض مي كنم . مي تواني از همسرم سوال كني .. مدت هاست به سرم زده آخر عمري برم يك جاي دور افتاده .. حتي جايش را هم پيدا كرده ام .. يكي از روستاهاي قديمي در بين مشهد و قوچان .. به نان نمكي كه با هم خورديم سوگند ، عشق به همين جوون ها و نگارش خاطرات پاي بندم كرده .. وگرنه خيلي وقت است چنين تصميمي رو گرفته ام .. كه آن هم گاهي اذيتم مي كنند .. مي روند مي گردند مي گردند .. يك جمله اي كه سي سال پيش در شرايط خاصي گفتم ، آن را مانند چماق به سرم مي كوبند .. البته من دقت نظر و تحقيق رو خيلي دوست دارم .. ولي صرفآ فراگيري را اصلآ اشكال نمي دانم بلكه خوشحال هم مي شوم .. اما محمود جان بعضي ها بد جوري داغونم مي كنند .. من هيچ گاه كامنت اين افراد را منتشر نمي كنم .. چون اغلب انسان هاي هتاك و بلانسبت دوستان آدم هاي احمقي هستند ... نمونه آن دلارام يا پدرام كه مرتب سعي دارند با نفاق و تفرقه به اصطلاح خودشون حالم رو بگيرند ... ولي اين ادم ها اصلآ مهم نيستند از دوستان خوبم توقع ندارم .. خدا را شاهد مي گيرم نكته اي خلاف واقعيت بيان نكرده ام .. ولي خب منكر ان نمي شوم كه به دليل آشفته گي هاي فكري گاهي كلي اشتباه حرف بزنم .. كه بعدآ سريع تصحيح مي كنم و هيچ ابايي از عذر خواهي ندارم ..
محمود جان واقعآ در يك جمله كوتاه حرف دل من رو زدي .. كه ما رو رها كنند ... البته نه دوستان قديمي و خوانندگان عزيزي كه از ابتدا با بنده حقير مكاتبه داشته اند
فدات بشم محمود جان .. راستي من يك كار واجب و اساسي با شما دارم كه تنها از دست شما بر مي آيد و بس .. حتمآ مزاحم خواهم شد
سلام اقای مدرسی عزیز یه سوال دارم که اگر صلاح میدونید جواب بدید جریان اون رستوران گارسون وتعقیب و فرار چی بود؟
پاسخ
رضا جان اون موقع بعضي از دانشجويان ضد رژيم در آمريكا فعاليت مي كردند كه اغلب عضو تشكل هاي دانشجويي بودند . آن ها با ما دانشجوياني كه از طريق دولت بورسيه گرفته بوديم خيلي لج بودند .. و هميشه با بچه ها برخورد داشتند .. البته من نخستين بار بود كه آن ها رو مي ديدم .. اما قضيه آن شب ظاهرآ عده اي از اوباش كه در تعقيب ما بوده و به دنبال ما به رستوران امده بودند تا بعد از ترك ان جا در تاريكي لختمان كرده و آْسيب برسانند . كه از قضا آن گارسون ايراني حرف هاي آن ها شنيده بود ولي وقتي فهميد من ايراني هستم ، ناخوداگاه به ما كمك كرد و فراري مان داد
موفق باشي عزيزم
salam kapitan khaste nabashi bebakhshid ke baz mozahem shodam kapitan javab soale ghabli am ra nadadi aia az coment va soalhaiam khste shodid? in saite shoma besiar mofid ast be hamin dalil man bedon tamalogh goee iek rast be asl kalam mi par dazam shoma in gostakheie man ra be bozorgeie khodat bebakhsh khaksare shoma amir
پاسخ
امير جان عزيزم .. من هيچ گاه از دست هيچ يك از خوانندگان محترم و عزيزم خسته نمي شوم .. اگر هم خسته شوم .. يك روز همه چيز را رها كرده و با رفتن به كرج و ديدن روي نوه هايم كه واقعآ موقع شيرين كاري هاشون فرا رسيده ، خستگي از تنم به در مي كنم .. و با كمي تآخير به كامنت ها پاسخ مي دهم
به همين دليل گاهي از دوستان بايت دير پاسخ دادن عذر خواهي مي كنم
اما امير جان يك موضوع را بار ها عرض كرده ام ولي دوستان متآسفانه رعايت نمي فرمايند .. به عنوان مثال اگه دوستي يك پرسشي از بنده مي كند و من به دلايلي كه حضور ذهن نداشته و يا دلايل ديگر خواهش مي كنم مجددآ بيان بفرمايند ، دوستان فراموش مي فرمايند كه بنده حقير حافظه آن چنان قوي ندارم كه همه سوال هاي دوستان را كه اغلب هم با يگ ديگر تشابه دارند ، از حفظ باشم .. و مانند حالا كه شما برايم نوشتي كه چرا سوال شما رو پاسخ ندادم !!؟بهتر بود يك بار ديگر پرسش خود را مطرح فرماييد . واقعآ مي خواهم سوال كنم آيا مي دانيد بيش از ده ها امير در روز از من سوال مي پرسند ؟
پسرم مورد دوم كه واقعآ خواهش كردم ، نوشتن با فونت فارسي است .. زيرا به خدا سوگند به سختي مي خوانم .. مخصوصآ در شب خيلي اذيت مي شوم . ولي به حرمت خوانندگان محترم با زحمت زياد آن را مي خوانم ... اگه بگويم پنجاه در صد ناراحتي اعصابم مربوط به فشاري است كه از خواندن كامنت هاي فينگليشي نصيبم مي شود قبول مي كنيد ...؟
به هر حال پسرم من ديگه اين خواهش خود را تكرار نمي كنم . و سعي مي كنم مثل گذشته به همه كامنت ها پاسخ دهم .. ولي هيچ گاه اصرار به فارسي نوشتن هم نمي كنم .. چون مي دانم بعضي ها در خارج از كشور امكان نصب فونت
فارسي را ندارند .. به همين سبب با آن عزيزان هيچ مشكلي ندارم
سلام عمو
چه خبر؟ خوبين؟
1:در مورد حجم عكس ها:
شما موقع سيو كردن، "quality" را روي چند تنظيم مي كنيد؟
2:عمو مثل اينكه اينا دوباره مي خواهند تو سايت دردسر راه بياندازند. يكي يچيزي ميگه، بعد همه دوستان شما مي ريزند سر طرف. اين جوري باز درگيري ها ادامه پيدا مي كنه.
3:اين پست هم خيلي عالي بود.
4:يكي از خوانندگان سايت شما تو وبلاگ من نظر گذاشته بود كه از همين جا ازش تشكر مي كنم.
ممنون
يا علي
پاسخ
امير جان من با فتو شاپ روي حداقل سيو مي كنم .. ولي مثل اين كه بعضي ها مشكل داشتند . براي همين فرمت وبلاگ رو عوض كردم
در مورد بعضي ها .. راست مي گي .. دلارام چنين قصدي داشت كه خب علي جان حسابي تو دهانش زد
بله پيغام هومن را در سايت شما ديدم .. زندگي همين است .. توسط ديگران با همديگر آشنا مي شويم
موفق باشي عزيزم
راستي هر وقت ديدمت ، يادم بينداز چند سوال در باره عكاسي و فتو شاپ دارم از شما بپرسم
امير جان .. اگه هر وقت فرصت كردي .. يك بنر ثابت طراحي كن و بنويس ويژه اينترنت كم سرعت .. و ديگري ويژه اينترنت پر سرعت
كه اولي رو بالاي وبلاگ قرار بدهم .. الان نمي خواد زحمت بكشي .. چون باز مدتني است اي ميل ام باز نمي شود وو بعدآ سر فرصت اين كار را بكن . تا دوستان متوجه بشوند .. البته اگه فكر مي كني لازمه ؟
خیلی عالی بود همه خاطراتتونو خوندم . من که خیلی دوست دارم در موردبوش خاطره بخونم
پاسخ
خيلي ممنون كه پسنديدي .. چشم حتمآ در باره جرج بوش و كارهايش خواهم نوشت
سلام عمو
چشم، بنر هارو مي زنم.
عمو كي قراره همايش بر گزار بشه؟
يا علي
پاسخ
امير جان فعلآ هيچ برنامه ريزي انجام نشده است .. من بعد از اين كه اسباب كشي كرده و فيلم نامه ام را تمام كردم ، با آقاي بيات هماهنگ خواهم كرد ... خيلي ممنون كه به فكر هستي
با سلام و خسته نباشید، در صورت امکان لطفابفرمایید:
۱- آیا تا قبل از انقلاب تمام پرسنل فنی و خلبان به آمریکا اعزام میشدند؟ آیااحتمالان این آموزشها در ایران و توسط آمری یکاییها انجام نمیشد؟
۲- علت دسته بندی که دانشجویان ایرانی بین خودشان انجام میدادند چه بود، آیا بعدها در ایران هم روابط اینگونه بود؟
۳- رسته جرج بوش در نیرو هوایی چه بود.
با تشکر
علی_فرانسه
پاسخ
علي جان تا قبل از انقلاب همه پرسنل فني و خلبانان به آمريكا اعزام نمي شدند . بلكه بعضي ها در همين ايران آموزش مي ديدند .. بعضي ها به كشور پاكستان اعزام مي شدند و برخي هم به امريكا .. .. و انتخاب هم تنها از طريق آزمون " بيگ تست " صورت مي گرفت .. البته بعد از اخذ پايان نامه خلباني يا فني ، ممكن بود براي تكميل دوره با تشخيص فرماندهان به آمريكا اعزام شوند يا براي ماموريت ان جا بروند .. ولي در پاسخ به سوال شما بايد عرض كنم حتي المكان سعي مي شد تمام افرادي كه از گزينش بيگ تست قبول مي شدند ، به آمريكا اعزام شوند .. در زمان ما خيلي ها به پاكستان رفتند .. و خب خيلي ها هم قبول نشدند و من نفهميدم سر از كجا در اوردند ... بعضي از همدوره هاي خود را در پايگاه ها مي ديدم كه مثلآ فرمانده اموزش هستند يا در بخش ستادي فعاليت مي كردند يا افسر فني بودند ...
سوال دوم .. منظور شما از احتمالا در ايران يعني چي ؟ يعني مي خواهي بگي در ايران امجام مي شد ولي مثلآ من بي اطلاعم ؟
پسرم لطفآ وقتي سوال مي پرسي ، سعي كن رسا باشه .. من گيج شده ام .. كه چي مي خواهي بپرسي ؟ احتمالآ چه معني مي دهد ؟ اگه منظورت اين است آيا بودند كساني كه در ايران توسط امريكايي ها دوره ببينند ؟ بايد عرض كنم بله .. اغلب پيش مي آمد دستگاه جديدي اضافه مي شد يا هواپيماي جديدي به ايران مي آمد .. مثل بوئينگ ها .. كه خلبانان امريكايي بعضي ايراني ها رو چك كرده و آن ها هم به ايراني ها آموزش دادند .. البته انتخاب ان ها از ميان خلبانان بود و كسي را همين جوري از بيرون نمي اوردند كه بيا با بوئينگ پرواز كن
دسته بندي ها معلوم بود ... همافران يك گروه رو تشكيل مي دادند .. خلبانان گروهي ديگر و پرسنل فني و درجه دار هم دسته خودشون رو داشتند .. ولي وقتي فارغ التحصيل شده و جذب پايگاه ها مي شدند .. ديگه اين گروه بندي كمتر به چشم مي خورد .. ولي خب وجود داشت .. و زياد با هم قاطي نبودند .. مثل همه نيرو هاي نظامي .. افسران با افسران ... درجه داران با هم و سربازان هم با هم ... اين يك مسئله طبيعي بود
رسته جورج بوش در آمريكا خلباني بود .. من كه عرض كردم با ما در يك جا آموزش مي ديد
سلام خدمت سرباز وطن
شاید باورتان نباشد من وقتی مقالات و کامنت های شما را می خوانم یاد جناب سید محمد خاتمی می افتم. کار شما در مقیاسی کوچک برابر با خدمات و تلاش های آن
بزرگ مرد است.
دوستان عزیز که ویندوز فارسی ندارند می توانند از نرم افزار زیر استفاده کنند
http://www.dodoost.com/aryanevis/
پاسخ
نادر جان عزيزم .. شما واقعآ بنده رو با كلمات محبت اميز خود شرمنده مي فرماييد . اي كاش از خدا چيز ديگري مي خواستم .. در اين فكر بودم كه از شما تقاضاي نرم افزار سابق رو بكنم ... روم نمي شد ولي حالا ديدم خودت فرستادي
واقعآ دستت درد نكنه
علي يارت
ضمن سلام!
در پاسخ به آقای امیر باید بگویم که کلمه "اوبرست" واژه ای آلمانی است و به درجه ای نظامی اشاره میکند.البته چون به زبان آلمانی آشنایی ندارم بین سرگرد و سرهنگ شک داشتم و ناچارا همان اصل واژه را بکار بردم و در نوشتجات زیادی به فارسی نیز دیده ام که همین واژه را بکار میبرند.بهر حال از نکته سنجی شما متشکرم.
با آرزوی بهروزی
باسلام,همان طور که می دانيد اخيرا جلد جديدی از خاطرات علم منتشر شده
و شما هم گفته بوديد خاطراتي از پرواز با او داريد برای همين خيلی جالب است اگر لطف کنيد چند خاطره از او بنويسيد.پيش از اين هم من يکبار در اين مورد ازشما خواهش کرده بودم که شما گفتيد در اولين فرصت خواهيد نوشت که با مشغله زيادی که داريد فراموش کرديد با تشکر از شما
پاسخ
فرهاد عزيز و گرامي ، خيلي ممنون عزيزم كه يادآوري فرمودي .. ولي راستش رو بخواهي من تا هفته آينده قصد دارم از اين محله نقل و مكان نمايم .. همچنين يك فيلمنامه در دست نگارش دارم كه به دليل استرس پيدا كردن منزل نمي توانستم تكميل كنم .. لذا از شما خواهش مي كنم با عرض شرمندگي فراوان ، از دو هفته ديگه ياد آوري فرماييد .. چشم حتمآ سعي مي كنم خاطرات پرواز با او به انگليس و بيرجند را با جزئيات تقديم شما دوستان علاقه مند بكنم
باز هم از شما به خاطر فراموشي و كم حواسي عذر خواهي مي كنم
موفق باشي
سلام
من به تازگی با شما آشنا شدم
در یک کلام باید بگم که به طور دیوانه وار از مطالبتون خوشم میاد
آخه من عاشق پرواز هستم.
ان شاء الله صد و بیست سال عمر کنید و همینطور برای ما از تجربیاتتون بنویسید
واقعا و بدون تعارف باید بگم که حسابی لذت میبرم از کارتون
راستی در مورد فرود خرچنگی سوال داشتم، همون مدل فرودی که هنگام وزیدن بادهای شدید در جهت عمود بر باند صورت میگیره
آخه میگفتن که خلبانها دورهاش رو میگذرونند
آیا شماره دورهاش رو گذروندید، چطوری هست؟
ارادتمند به طور دربس
پاسخ
محمد جان در مورد فرود خرچنگي راستش من اولين باري است كه مي شنوم .. شايد اصطلاحي باشه كه ايراني ها براي آن نام نهاده اند .. ولي ما در اين شرايط و وضعيت هاي مشابه گاهي مجبور بوديم با سه محور عمودي فرود بياييم . به اين روش لندينگ ، اسالت لندينگ مي نامند ، كه خلبان هواپيما رو مخصوصآ در باند هاي كوتاه از فاصله كمي مانده به زمين ، هواپيما را رها مي كنه تا با سه چرخ فرود بيايه .. گاهي به درخواست متخصصان و براي به كار افتادن سويچ هاي مخصوص زمين ، كه گير مي كرد ، و خيلي از كار ها مختل مي شد ، ابتدا از سربازان كمك مي گرفتند
و با پريدن روي بال هواپيما ، سعي مي كردند باعث حركت سويچ ( تاچ دان سويچ ) شوند .. كه اگر به هر دليلي افاقه نمي كرد ، در پرواز بعدي به اين صورت كمي محكم به زمين كوبيده مي شد تا سيستم هاي مربوطه به كار بيفتد .. آخه بعضي خلبان ها بقدري آروم و نرم هواپيما را به زمين مي نشاندند ، كه دستگاهاي مربوطه به اشتباه افتاده و فكر مي كرند در آسمان هستند !! و اين باعث دردسر مي شد . موفق باشي عزيزم
در ضمن محمود جان چون ميهمان بودي ، بدون درج ايميل پاسخ شما رو دادم .. دفعه ديگر حتمآ اي ميل خودت را قيد كن تا شرمنده شما نشوم
سلام کاپیتان . بسیار زیبا آن ایام را توصیف کرده بودید .
در جواب دوستم که گفته بود عباس دوران از سال 58 تا 62 اخراج شده بوده باید بگم :
کاپیتان عباس دوران در 7 آذر سال 59 به همراه دیگر همرزمانش شهيدان ياسيني. خلعتبري .اكرادي . طالب مهر نیروی دریایی عراق را منهدم کردند . و در تاریخ 30 تیر ماه 1361 به شهادت رسیدند .
پاسخ
بامداد عزيزم .. خيلي ممنون كه پاسخ اين عزيزان را دادي .. راستش چون من در جريان دقيق نبودم ، نتوانستم پاسخ مناسبي بدهم
حالا خوبه اين بنده خدا ادم ايثار گر و شجاعي بوده كه اين همه شايعه پشت سرش گفته مي شود .. واي به حال ما ها كه هيچ لياقتي از خود نشون نداديم .. خدا عالمه بعد از مرگمان چي چيز ها خواهند گفت .. همين الان در روي خودمون بلانسبت چرت و پرت مي گويند .. واي به حال اين كه نباشيم
سلام جناب مدرسی
ممنون از پاسخ شما, چشم سعی میکنم واضح سوال کنم. منظورم این بود آیا مثلا امکان داشت برای یک رسته خاص آموزش همزمان در ایران و آمریکا انجام شود باین ترتیب که مثلا افرادی که در آزمون زبان قبول میشدند برای مثلا رسته فنی بخارج میرفتند و افرادی که قبول نمیشدند همین تخصوص را تحت نظر آمریکاییها
در ایران طی کنند.اگر باز هم سوالم مفهوم نیست, ببخشید و خودتان را ناراحت نکنید.
با تشکر
علی- فرانسه
پاسخ
علي جان تا آن جا كه من مي دانم آمريكايي ها فقط مشاوره فني به فرماندهان مي دادند .. تنها جايي كه ديدم ان ها آموزش مي دهند ، موقع ورود بوئينگ هاي تانكر 707 تعدادي معلم خلبان آمريكايي كار آموزش تعدادي از خلبانان را آغاز كردند .. كه معزي يكي از آن ها بود . و بعد از مدتي همان تعداد خلباناني كه اموزش ديدند ، كار آموزش بقيه خلبانان را به عهده گرفتند .. در غير اين صورت من به شخصه نديدم .. البته تا روز آخر در پايگاه حتي گردان خودمون ، آمريكايي داشتيم
ولي آن ها با پرسنل به ان صورت كار خاصي نداشتند و اغلب رابط با كارخانه بودند و من هرگز نديدم پرسنل زير نظر آن ها اموزش ببينند
موفق باشي
سلام جناب سرهنگ میخواستم بگم که شهید دوران رو اخراج نکردند که بخواهند سال 62 برگردوننش اولا ایشان 30 تیر 61 شهید شده ودر عملیات مروارید سال 59 هم شرکت داشته
پاسخ
سرور گرامي جناب رضا خان عزيز ، از راهنمايي شما بسيار سپاسگزارم
بله حق با شماست . دوستان در روايت گذشته ان شهيد اشتباه كرده بودند
بار ديگر از شما تشكر مي كنم
سلام سرهنگ
داشتم كامنتا رو مي خوندم رسيدم به كامنت دلارام حالم گرفته شد
خواستم از همينجا بش بگم اگه يه روزي دستم بهت برسه گردنتو همانند چوب كبريت مي شكنم
سرهنگ از طرقه نوشتنم عذر مي خوام
يا علي
پاسخ
ممد جان عزيزم .. در مورد دلارام من واقعآ اشتباه قضاوت كرده بودم .. و تنها مورد ناراحتي بنده اين بود كه فكر مي كردم جز منافقين هستش ، در صورتي كه او هم ضد اين گروهك ضد مردمي جنايت كار است .. بنابر اين متوجه شدم وي قصد داشته كه من را راهنمايي و ارشاد كنه كه من متآسفانه برداشت بدي كردم .. و امروز رسمآ از ان بزرگوار عذر خواهي كردم
از شما هم ممنونم كه اين همه به فكر بنده هستي
باسلام
جناب مدرسی
1- خاطرات آنقدر جذاب هستند که وقتی انسان مطالعه میکند محو آن میشود که سیاست و سیاسی گری از ذهن انسان میپرد.
2- هر چند که این سایت سیاسی نیست و تماما" خاطره و آموزش است و گاهی وقتها ممکن است به سیاست هم برخوردی داشته باشد و لذا چون این سایت با کسی یا شخصیتی غرض ورزی ندارد هیچکس آنرا سیاسی نمیپندارد.
3- در مورد کسانیکه اهانت میکنند اجباری نیست که این سایت را باز کنند اگر هم باز میکنند(در عین حالی که به خاطره ها علاقمندند ) حسادت میکنند.
4- پس انشاءالله مشکلی پدید نمیآید به حول و قوه الهی ادامه دهید.
5- خداوند صادقین و صابرین را یاری میدهد.
پاسخ
محمود جان نازنين
واقعآ از اظهار لطف و محبتي كه به سايت بنده داري ، تشكر و قدرداني مي كنم
عزيزم من از همان روز اول تصميم گرفتم براي فراموش كردن خود ، براي فرار از مشكلات ، خاطرات گذشته رو بازنويسي كنم .. تا هم سرگرم باشم ، هم كمكي در اطلاع رساني نسل جوان و با غيرت كشور كرده باشم .. خب خدا هم ياري كرد .. و به همين دليل عهد بستم كلامي خلاف از واقعيت ها رو بيان نكرده و حتي اگر بر عليه خودم هم باشد ، آن ها را بگويم .. چون خداوند به همه اعمال انسان نظارت داره .. بار ديگر از محبت شما دوست عزيزم تشكر و قدرداني مي كنم
خداوند پشت و پناه شما باد
سلام آقای مدرسی عزیز
خسته نباشید
خواهشمندم کامنتهای این کسانی را که میدانید قصد آزار شما را دارند اصلا نخونیدحتی از روی کنجکاوی چون هدف شما ازاین سایت درافتادن با آدمهای معاند و منافق که نیست پس اصلا کامنتهاشون رو نخونید حتی از روی کنجکاوی دکمه deletefبرای اینا خیلی خوبه و اعصابتون هم به هم نمیریزه اینا ارزش وقت گذاری برای افشا گری رو هم ندارندچون عیر از اعصاب خورد کنی چیز دیگری نداره با تشکر از شما و وقتی که صرف میکنید برای سایت
سارا از سیدنی
پاسخ
سارا جان عزيز و نازنين
خيلي ممنون از راهنمايي مفيدي كه فرمودي .. اما راستش رو بخواهي سارا جان از آن جا كه من هيچ ريگي به كفش ندارم ، معمولآ همه كامنت ها را مي خوانم تا اگر اشتباهي هم داشتم ، مخالفان خيلي راحت تر آن را بيان مي كنند . به همين دليل سعي مي كنم حتي كامنت هايي كه حرف زننده در آن نيست ولي به خود من توهين شده را هم منتشر كنم ... البته در كل حق با شماست .. ولي دخترم گاهي ممكنه ادم در قضاوت خود اشتباه كنه .. مثل همين مورد آخري .. عزيزي به نام دلارام اصلآ جز آن كساني كه فكر مي كردم نبوده و بلكه قصد آن تذكر به بنده بوده .. كه خب من كم ظرفيتي به خرج داده و براي يك لحظه داغ كردم .. اما وقتي توضيحات بعدي او را خواندم ، ديدم حق با اوست و من مقصر بوده ام .. لذا با يك عذر خواهي سعي كردم اين عزيز را ترغيب كنم باز هم به سايت من سر زده و مشكلات و نواقص را گوشزد كند تا من آن ها ار اصلاح كنم
سارا جان ما بايد بپذيريم كه انسان ها همه كامل نيستند و در هر كاري كه مي كنند ممكنه اشتباهاتي داشته باشند .. اگه من تحمل شنيدن نظرات مخالف را داشته باشم ، بدون شك با اصلاح نواقص به رشد و اعتلاي سايت كمك كرده ام .. و گرنه خود خواهانه يك سويه تاختن ، ممكنه چند صباحي دوام بياره و بعد از مدتي حتمآ از بين خواهد رفت
به هر حال من شرمنده شما دخترم شدم كه اين همه فلسفي با شما بحث كردم .. سارا جان دوستت دارم دخترم .. اميدوارم هر كجاي جهان هستي ، هميشه شاد و سلامت باشي
مواظب خودت باش دختر عزيزم
سلام آقای مدرسی عزیز
خسته نباشی برادر
ممنون که مثل همیشه با حوصله و دقت پاسخ میدید .
حق با شماست عکسها نکته ظریفی بود که جا داشت راجع بهش بیشتر اظهار نظر میشد. به نظر شخصی من عکسهای سایت شما جالبه و جاش خالی میشه اگر حذفش کنین. خصوصاً عکسهای قدیمی که حال و هوای خاصی داره. این موضوع برای همه سایتها عمومیت نداره ولی بنظر من خیلی از عکسهایی که شما در سایت قرار داده بودبد خوب و مفید بود و البته بعضی هاش هم من به شخصه زیاد باهاش حال نکردم :) منظورم بیشتر اونهایی بود که از حالت عکس طبیعی خارج میشد. مثلاً با جسارت عرض می کنم اونی که طرف رفته بود زیر چرخ هواپیما و امثالهم.
اما عکسهای طبیعی و حتی مونتاژی که از حالت طبیعی خودش خارج نشه بنظر من عالیه.
اما سایز عکسها را در فتوشاپ براحتی می تونین کم کنین که مشکلی پیش نیاد یا حتی در ACDSEE می تونین فرمتش را به Gif یا Jpg با کیفیت پایینتر تغییر بدید که حجمشون کم بشه.
اگر اینکار رو بکنین مطمئن باشید که حجم هر عکس رو متونین به زیر 50K برسونین و اگر در هر پست از 4 یا 5 عکس هم استفاده کنین بدون شک هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت.
پیمان
پاسخ
پيمان عزيزم خيلي ممنون كه نظر كارشناسي خودت را در باره عكس ها بيان فرمودي .. راستش رو بخواهي خيلي وقت است من با فتوشاپ حجم عكس ها را زير 30 كيلو بايت مي آورم .. ولي با وجود ايت نمي دونم چرا بعضي ها گله مي كنند كه با باز شدن صفحه وبلاگ مشكل داشتند ... خب حالا با اين كاري كه كردم ، يعني مطالب بدون تصوير و يا تصاوير خيلي كوچك را در وبلاگ قرار مي دهم ، و با حذف حتي تبليغات ، امكان خواندن مطلب را راحت تر مي كنم .. ولي دوستاني كه دوست دارند به تصاوير متنوع آن را مشاهده فرمايند ، به سايت مراجعه فرمايند .. پيمان جان من از شما خواهش مي كنم ، اگه امكان داره وبلاگ پست هاي قبلي رو چك كرده و با اخرين پست كه تغير دادم مقايسه فرمايي و به من بگو آيا تغيري در سرعت يا بالا آمدن صفحه داشته است يا خير ؟ خيلي ممنون مي شوم
سلام عمو.
تو كامنت هاي پست قبلي ديدم كه آقاي فرنودي به محله ما اومدن.
عمو من فكر مي كردم شما بچه مرتضوي بوديد. نمي دونستم سمت پمپ بنزين بوديد. راستي اگه اومديد اينورا من رو هم خبر كنيد تا بيام ببينمتون.
ما همون كوچه روبروي كاخ جوانان هستيم.
ببخشيد كه تو كامنتها فضولي مي كنم.
يا علي.
پاسخ
امير جان چه جالب .. خوشحالم كردي
بله پسرم من در خيابان مرتضوي ، چهارراه نواب به دنيا امدم .. بعد ها كه از اروميه به تهران براي ادامه تحصبل برگشتم ، در همين محل خانه اي اجاره كرده و دبيرستان را در سه راه سرسبيل دبيرستان علامه و سپس دكتر خانلري ادامه دادم .. چشم قراره با محمود جان يك بار ديگه براي تجديد خاطرات به محله قديم خودمون بياييم ، حتمآ خبرت مي كنم
مواظب خودت باش
برای تبديله کامنت هی با فنت انگليسی از این برنامه استفاده کنيد تا آنها به راحتی به فارسی تبديل شوند .اميد وارم مفيد واقع بشه و کار شما رو در خواندن کامنت ها آسان کند.
با تشکر فروان
http://www.sharemation.com/hacktos/En2Fa.zip
پاسخ
خيلي ممنون سعيد جان .. واقعآ راحت ام كردي
خيلي عذاب مي كشيدم تا بخواهم كامنتي رو بخوانم .. واقعآ عصبي مي شدم ولي خب به حرمت خوانندگان هي تحمل مي كردم .. ولي گاهي هم منفجر مي شدم و الكي بهانه رو سر يكي ديگر خالي مي كردم
دست شما واقعآ درد نكنه
سعيد جان آقاي نادر رضوي هم يكي ديگر را هم معرفي كرده است .. من خواهش مي كنم هر از گاهي هي اين لينك را بگذاريد تا دوستان بتوانند با ان كامنت فارسي بگذارند
سلام کاپیتان
عجب روزگارای داشتینا کمتر آدمی از گذشتش اینجور یادی میکنه فکر کنم رابطه شما با پسرتون خیلی صمیمی باشه و نظامی گری در خانه ای شما تعطیل شده باشه
الطفت حتما در مورد جورج بوش بنویسید روشم خیلی کار کنید که بشه عالی فکر کنم با انتشار این مقاله ای در مورد ایشون استقبال زیادی بشه
با تشکر
پاسخ
صادق جان عزيزم .. اگه حمل بر تعريف از خود نگذاري ... واقعآ من با همه در زندگي ام روراست هستم .. امكان نداره دوبار از جايي خريد نكنم و با فروشنده قاطي نشوم .. فرقي نمي كنه با همه يك رنگ هستم .. خب طبيعي است در خانه هم همين گونه باشم .. پسرم از همون ابتدا رفت دنبال فوتبال و تيم استقلال و آبيته و قرمزته .. من خيلي سعي كردم منصرف كنم .. ولي به توصيه دوستان كه اجازه بده سرش با ورزش گرم بشه .. تا سمت اعتياد و مواد مخدر نره .. من هم قبول كردم .. و خلاصه كم كم رفت پي سرنوشت خودش .. يعني افتاد تو خط كاسبي و فروشندگي .. و ظاهرآ خيلي هم موفق است .. ولي باور كن دريغ از يك نان بربري كه براي خانواده اش بياره !! هر چه در مي آورد خرج ظاهر و تيپ اش مي كنه .. خب ما همين كه سالمه كاري به او نداريم تازه هر روز پول تو جيبي هم از ما مي گيره ..
در باره جورج بوش چشم .. من قصد داشتم پست بعدي به آن بپردازم .. اما فكر كردم پشت سر هم از يك سوژه كمي كسالت آور مي شود ... ولي مطلب تقريبآ آماده است .. تيتر برداري هاي لازم رو انجام داده ام .. و بايد فقط بنشينم پاي كامپيوتر و با فشار آوردن به مغزم آن ها رو پياده كنم ..
از اين كه علاقه نشون مي دهي .. سپاسگزارم
سلام به پدر عزیز و نازنینم استاد بهروز مدرسی. چقدر زیبا نوشتید چقدر قشنگ و خوشگل خاطراتتون در ایالات متحده رو تعریف کردید. واقعا لذت بردم کیف کردم. خیلی باحال بود. دستتون درد نکنه واقعا زحمت کشیدید. ممنونم از زحمات شما. فدای شما
پاسخ
محمد رضا جان اين نظر لطف و محبت شماست كه اين گونه نوشته هاي من براي شما جالب به نظر مي رسه
به هر حال اين لطف و محبت دوستان بزرگواري چون شماست كه به كارم دلگرم تر شده و با اشتياق فراوان تري مي نويسم
مواظب خودت باش
پايدار باشي عزيزم
هلو مستر بروز خان
وری وری تنک یو که شوما می نویسین از من ... چی گفت شوما؟ آها "خاطره"
کیلی کیلی خوشحال شدم. شوما شیطون بودی اون روزا. مستر گری می دونست این رو.... عجب روزایی....
از این به بعد هر روز می یام بهت هد می زنم. بذار الکشن ما برگزار بشه. با گری و آبجیش می یایم آیرون دیدنت. بای بروز
پاسخ
تنك يو مستر پريزدنت
هاو آر يو .. من هم تراي كرد داستان فرار شما رو به ايراني ها توضيح داد
مستر يادت مي آيد شما را دعوت براي كله پاچه كرد .. ؟ و شما بالا اورد ؟و پارتي بازي كرد رفت گارد ملي ؟ بابا سفارش كرد بگم ؟
سي يو
درود بر کاپیتان مدرسی با این همه خاطره های زیبا و بی نظیر.
تمام داستان یک طرف موضوع شلوارک هم یک طرف خیلی خنده دار بود.
در آخر این پست نوشته بودید ادامه بدم یا نه لطفاً این موضوع رو ادامه بدید بی خیال خواهش می کنم نشید. من فکر می کنم تعریف از خاطرات چندین سال گذشته ربطی به سیاست نداره چون شما در آن زمان هم زندگی می کردید و خاطراتتون مربوط به قبل از انقلاب می باشد پدران ما هم در قبل انقلاب بوده اند نمی شه که خاطرات را عوض کرد و چیز دیگری نوشت.(جورج بوش رو ادامه بدید در صورت امکان)خواننده باید عاقل باشه.به هر حال این فقط نظر شخصی من بود و هرکس نظری داره که محترمه....جناب مدرسی بعضی وقتها فکر می کنم چقدر خوبه شما برای ما خاطراتتون رو می نویسید احساس می کنم خیلی به شما نزدیک هستم هر وقت که به سایت شما مراجعه می کنم دوست دارم یک موضوع جدید و خاطره جدیدی ببینم،تا پست جدید رو میبینم کلی ذوق زده می شم. بعضی روزا سه تا چهار بار به سایت شما مراجعه می کنم با اینکه شاید آخرین پست شما چند ساعت قبل نوشتنش تمام شده باشد. هر روز دلم برای شماو نوشته ها و خاطراتتون تنگ میشه و این دلتنگی رو سعی میکنم باsave کردن صفحات سایت و دیدن عکستون بر طرفش کنم.امیدوارم خدا همیشه نگهدارتون باشه و هیچ وقتم خاطراتتون تمام نشه. (بهروز مدرسی) نام نیکی هست که همیشه و تا لحظه مرگ به یاد من می مونه.
همیشه از خدا آرزوی سلامتی برای شما سرورم خواستارم.
ببخشید طولانی شد میدونم نوشته ها ریزه و چشمان نازنینتون آزورده میشه اما دوست داشتم احساسم رو بگم. دوستتان دارم
پاسخ
دوست نازنين جناب احسان جان گرامي
واقعآ من را با اين حرف هاي محبت آميزتون شرمنده مي فرماييد
شما خودتون خوب هستيد كه نوشته هاي الكن من خوب به نظرتون مي رسه
احسان جان در باره جورج بوش .. و آموزش هاي خلباني آن حرف و حديث فراوانه .. من اخيرآ شنيدم عده اي ژورناليست تمام ان ها رو رو كرده است .. و كاخ سفيد واكنش نشان داده است .. به هر حال اگر بيوگرافي جواني بوش را بخوانيد خواهيد ديد با زمان آموزش من در آمريكا همزمان بوده است .. البته او يكي دو دوره از ما قديمي تر بود .. ولي خب ما هر روز او را در آكادمي مي ديديم .. در آن دوسالي كه زير يك سقف با او بوديم خاطرات زيادي دارم .. و آخر هم گندي زد كه اجازه بدهيد در خاطراتم بياان كنم
احسان جان راستش از همون روزي كه وبلاگ را راه اندازي كردم ، قصد داشتم اين خاطرات رو بنويسم .. حتي در باره خانم رايس هم مطالبي دارم .. كه در ارتباط با من نبود ولي شنيده بودم .. اما هميشه از اين كار ترديد داشتم .. مي ترسيدم بعضي ها به سياسي بودن ربط دهند يا خداي ناكرده وصله هايي به ما بچسبانند .. ولي چشم حتمآ كامل به ان خواهم پرداخت
البته اگه اجازه بدهيد ، ابتدا به يك خاطره ديگه اشاره كنم .. سپس به جورج بوش بپردازم .. چون نمي خواهم همه شبيه به هم باشند .. براي تنوع هم شده به ايران بر مي گردم و يك خاطره ناب جاسوسي را بيان كرده ولي قول مي دهم پست بعدي جورج بوش باشه
بنام خدا
استاد عزيزم سلام
چند تا سوال داشتم
1- آيا اين مطلب كه تعداد هواپيماهاي نظامي اعم از جنگنده و ترابري و ... يك كشور مثلاً ايران خودمان جزو اسرار نظامي است ، صحت دارد؟
2- تعداد C130 خريداري شده ايران از ايالات متحده چند فروند بوده و چند فروند آن باقي مانده ونوع آنها چيست؟ جايگزيني برايش انتخاب شده يا خير؟
3- آيا KC130 هركولس سوختران است؟ اگر اينطور است با آن سرعت پائيني كه دارد چگونه به يك جنگنده با سرعت 1100كيلومتر در ساعت مي تواند سوخترساني كند؟ و آيا كشورمان از اين نوع هركولس دارد ؟ اگر دارد قابليت پرواز دارد يا خير.
4-آيا براي بروز رساني و تغييرات عمده در هركولسهاي كشورمان ( مثلاً تعويض موتورهايش با موتورهاي قدرتمند روسي ، تغييرات در كابين خلبان مثل نصب نمايشگرهاي LCD و .. كاري در نيروي هوايي به تازگي شده يا خير و اگر شده چگونه.
5- آيا ايران از نوع هركولسهاي اخلالگر الكترونيكي دارد و اگر دارد با چه پسوندي ناميده مي شود؟
با تشكر - علي كدخدايي
پاسخ
پسر عزيزم جناب كدخدايي عزيز
دوست من تعداد هواپيماهاي هر كشور جزء اسرار نظامي است .. البته من تعجب مي كنم كه بعضي سايت ها به تعداد شكاري ها يا سي - 130 ها اشاره مي كنند . كه خوشبختانه تمام اطلاعات ان ها اشتباه است . براي همين ارتش واكنشي نشان نداده است .
علي جان به دليل نوشتن بعضي فونت هاي لاتين با فارسي ، جملات شما واقعآ نامفهوم به نظر مي رسه .. ولي سعي مي كنم آن ها را درك كنم
در مورد تعداد هواپيماها شرمنده هستم پسرم جز اسرار نظامي است و من به هيچ عنوان مجاز به بيان اين امار ها نيستم ... ضمن اين كه مدتي است از حال و هواي ارتش دور بوده ام و دقيقآ نمي دانم چه تغيراتي به وجود آمده است .
ما در دنيا هواپيماي هركولس سوخت رسان داريم .. ولي در ايران به اين شكل كه منظور شماست نداريم .. ولي قابليت حمل سوخت را داريم كما اين كه در دوران انقلاب اين كار را با همين هواپيماها انجام مي داديم
اما اين كه سرعت كم چگونه امكان پذير است ؟ عرض كنم اگه تيتراژ اخبار قديم تلويزيون را به خاطر داشته باشي .. هماني كه انجزه انجزه مي گفت ... در آن يك فروند شكاري اف -14 دنبال يك فروند هواپيماي بونانزا در حال پرواز بودند .. كم تر كسي به ظرافت و معني اين تصوير توجه كرد .. و تنها از ديد كارشناسان نظامي پنهان نماند ... بله نكته اساسي در آن تصوير چند ثانيه اي ، نشان دادن قدرت مانور تامكت در سرعت پائين و حتي پشت هواپيماي كم سرعتي مثل بونزا بود ... خب با اين مثال فكر كنم به پاسخ خود رسيده باشي .. شكاري هاي مدرن بايد توانايي حفظ تعادل در سرعت هاي پائين را هم داشته باشند .. خب سي - 130 كه خيلي سريع تر از بونانزا مي پرد
علي جان هيچ كشوري نمي آيد تكنولوژي قوي غرب را با تكنولوژي صعيف روسيه جاي گزين كنه ... به عبارتي شما فكر كي كني روس ها مي توانند موتوري جاي گزين توربو پراپ آمريكايي ها بكنند ؟ بر فرض هم موفق شوند .. آيا امكان ان ميسر است ؟ كي چنين ريسكي را مي كند ... به عقيده من موتور قراضه آمريكايي خيلي ارزش و كارايي اش از موتور هاي روسي قوي تر و ايمن تر است .. ضمن اين كه شوروي هواپيمايي معادل سي - 130 نداره كه ما بخواهيم موتور هاي ان ها را جاي گزين موتور سي - 130 بكنيم
ضمنآ متخصص هاي ما خيلي راحت موتور ها را به روز نگاه مي دارند و با رسيدگي به موقع ، آن ها را هميشه ايمن نگاه مي دارند
در مورد بر خورداري ايران از هواپيماهاي اخلال گر الكترونيكي هيچ اطلاعي ندارم .. اگر هم داشته باشم ف مطمئن باش به هيچ عنوان نمي توانم اين گونه اطلاعات نظامي رو با عرض پوزش و شرمندگي بيان نمايم
به هر حال هر چه كه جنبه عمومي داشت خدمت شما عرض كردم .. ضمن اين كه واقعآ من از اين گونه اطلاعات به لحاظ دور بودن از محيط ارتش كاملآ بي اطلاع هستم .. اصلآ به درد من يا كسي هم نمي خوره .. اين ها مسايل استراتژيك و تاكتيكي ارتش است كه بايد هميشه مخفي بماند
موفق باشي
بنام خدا
راستي يك سوال كه ذهنم را بدجوري مشغول كرده
دوست عزيزي خودش را به نام مردي كه نان مي خورد معرفي كرده ، اگر جسارت نباشد مي خواهم بدونم يعني چي ؟ البته با كمال ادب و احترام اين سوال را مي پرسم ولي خوب جالبه برام بدونم يعني چي ؟
با عرض شرمندگي
پاسخ
خب علي جان اين هم يك اسمي است براي خودش
حالا ايشان خودشان جواب خواهند داد
اگه ناراحت نمي شوند
آدمهایی منفور تر و سگ اندیش تر از منافقین وجود ندارد. دلیل اینکه من وبلاگت را رها نمی کنم اینه که آدم جالبی هستی و سانسور نمیکنی. نمیدونم من رو با کی اشتباه گرفتی ولی من پیرو هیچ تفکر و جناحی نیستم، در هر صورت از نظر من منافقین افراد کثیفی هستند. حرف من تنها این بود که شما یک وبلاگ نویس هستید ولی نه یک گزارش گر. شما زیاد از حد تند مزاجید، بعضی وقتها احساس میکنم جوجه بسیجی هستید و اصلا دید خوبی نیست. امیدوارم یکم بیشتر به خودتون مسلط باشید. نیاز به شعار دادن هم نیست شما دستور بدید دیگر در وبلاگتون نخواهم آمد.
پاسخ
دلارام عزيز ... از اين كه با من در باره منافقين هم عقيده هستي .. واقعآ دست شما را مي بوسم
از اين كه چنين برداشتي در مورد شما كردم ، منو ببخش .. حلالم كن .. عزيزم من با هيچ كس ، يا شخص به خصوصي دشمني ندارم . بلكه همه رو دوست دارم عزيزم اين را مي پذيرم كه هر كسي در كاري كه مي كنه اشكالات فراواني داره .. و تنها راه اصلاح ان توهين نيست .. مطمئن باشيد اگه شما يا ساير دوستان راهنمايي بفرمايند ، من با دل و جان آن را اعمال خواهم كرد .. من كه تحصيلات آكاداميك روزنامه نگاري ندارم .. اگر دبير سرويس شدم ، اگه سردبير شدم ، تنها با تلاش و عشق خودم به كار بوده .. همني جوري كه به اين سايت و خوانندگان آن عشق مي ورزم .. حق با شماست بايد بيشتر مسلط به خودم باشم .. حق داريد اين ضعف بزرگي است
عزيزم اگه من از روي اشتباه شما را منافق خواندم ، واقعآ ببخشيد . چون تنها من با اين گروهك ها مشكل دارم و آن هم به خاطر كشتن جوان هاي ما در جبهه هاي جنگ بوده ... و گر نه من با هم مردم با هر نوع تفكر و سليقه دوست هستم
اميدوارم شما جسارت بنده را ببخشيد و با الطاف بزرگوارانه خودت من را راهنمايي فرمايي .. من نياز به تعريف و تمجيد ندارم .. بلكه به افرادي مثل شما نياز دارم كه بي غرض اشكالات كارم را گوشزد نمايد
خدا پشت و پناهت باشد
ممنون از اینکه نظر مخالف براتون اهمیت داره واقعا تو جامعه فارغ از هر گونه نظری که داشته باشید وجودتون غنیمته، البته اگه یکم کمتر تند برید دیگه عالیه. البته از دوستان عزیزی هم که بنده رو شرمنده لطف خودشون قرار دادند هم سپاسگزارم.
پاسخ
دوست عزيز و محترم .. من از طرف همه آن خوانندگاني كه به شما جسارت شد عذر خواهي مي كنم .. منتظر نطرات و راهنمايي هاي سازنده جنابعالي هستم
موفق و پايدار باشيد
آقا یا خانم دل آرام
من نمی دانم که ما ایرانیان این رسم خیلی بد را دارییم که در تحلیل هایمان یا همه چیز را سیاه می بینیم یا سفید صادقانه بگویم بلد نیستیم انتقاد بکنیم .
شما که ادعا می کنیید که کاپیتان مدرسی آدم بی ادبی است که اولا این طور نیست ثانیا شما چه معیاری برای این حرف اتان داریید و ثالثا شما که ادعای مودب بودن را داریید که
خیلی بی ادبانه است .
متا سفانه ما خیلی عادت دارییم که بدون هیچ مدرک و یا معیاری همین طوری حرف بزنیم.
یک مساله دیگر که دوستان نباید فراموش کنند ما الان در یک نقطه حساس تاریخی هستم
و باید با درایت این نقطه را بگذرانییم لذا از همه دوستان خواهش می کنم که در نوشتن کامنت ها نهایت دقت را رعایت کنند و خط قزمزهای کاپیتان را رعایت کنند و علاوه بر آن خودشان اگر لازم است در نوشتنش خود سانسوری کنند چون ممکن است مشکلاتی را ایجاد کند و پشیمانی سودی نخواهد داشت.
پاسخ
پسر عزيزم جناب نادر جان رضوي
واقعآ از اين كه اين همه به فكر اعتبار مملكت دز اين شرايط هستيد ، از شما تشكر مي كنم . بدون اغراق از همان روزهاي نخست كه وبلاگ را راه اندازي كردم ، شاهدم جنابعالي خيلي دلسوزانه پي گير همه جوانب كار بوديد ..و توصيه و راهنمايي هاي مهربانانه شما ، باعث دلگرمي بنده مي شد ... شايد دوستان متوجه نباشند ، بار ها مي شد كه من علي رغم احتياط هايي كه در انتشار مطالب مي كنم ، گاهي مطلبي را درج مي كردم كه اگه جناب رضوي گرامي حواس شون نبود ، معلوم نبود چه اتفاقات ناگواري رخ دهد . بار ها پيش امده كه من با تذكر كوچك ايشان ، كل مطلب را حذف كرده ام .. و مي دانم كه ايشون هميشه حواس اش به همه جا است .. اگر هم از روي دلسوزي نظري مي فرمايد ، يا تذكري وي دهد من از عزيزان محترم خواهش مي كنم اصلآ نرنجيده بلكه خويشتن دار باشند
در مورد جناب دلارام هم الحمدالله همه چيز به خير گذشت .... از آقاي رضوي هم تشكر مي كنم . آن چه كدورت و اختلاف نظر بود ، مربوط به گذشته بود كه به ياري حق همه چيز حل شد .. و من پذيرفتم آقاي دلارام منظوري جز اصلاح امور نداشتند .. از طرفي جناب رضوي عزيز .. به بنده خيلي لطف دارند .. و من از ايشان بي نهايت تشكر مي كنم .. من عذر خواهي كردم تا همه چيز به خوشي پايان پذيرد .. و همه با هم دوستانه برخورد كنيم ... جناب رضوي عزيز اگه توهيني هم بوده ، فكر كنم مربوط به گذشته است .. از قديم گفته اند در دعوا حلوا پخش نمي كنند .. به هر حال از شما پسر خوبم واقعآ تشكر مي كنم .. خدا پشت و پناهت باشه
سلام جناب مدرسی
در پستهای قبلی یادی از سپهبد برنجی یا برنجیان رییس ضد اطلاعات نیروی هوایی کردی یا خاطره ای افتادم که براتون تعریف می کنم !
یک افسر نیروی هوایی میگفت یک روز تو خیابون داشتم راه می رفتم یک دختر خوشگل رو دیدم و به قول معروف یک دل نه صد دل عاشقش شدم رفتم دنبالش تا خونش رو پیدا کردم فرداش با دسته گل و شیرینی رفتم در خونشون و وارد خونه شدم و باهاشون صحبت کردم و ....
همینجوری که گرم صحبت بودم ناگهان عکس بزرگ سپهبد برنجیان را روی دیوار دیدم همینطوری که مات و مبهوت به عکس نگاه میکردم یک دفعه دختره گفت ایشون داییم هستم و رییس ضد اطلاعات نیروی هوایی ، دیگه متوجه نمیشدم چی میگه فقط هر چه زودتر میخواستم از اونجا فرار کنم !
به دلیل اینکه پدر دختره فوت کرده بود گفت : فردا داییم میاد اینجا و در مورد شما باهاش صحبت می کنم همونجا بود که دیگه فهمیدم تیکه بزرگم گوشم هست اگر به داییش بخواد خبر بده !
البته اخرش به خوبی خوشی گذشت و دیگه طرف اون خونه سر و کلم پیدا نشد !
راستی آقای مدرسی این شخص را بعد از 28 سال خدمت به جرم ضد انقلاب بودن متاسفانه اخراج کردن الان هم در اصفهان بنگاه املاک دارند .
پاسخ
داود جان ... خيلي ممنون از خاطره جالبي كه از آن زمان ها
بيان كردي ... عجب تصادفي .. ولي من فكر نمي كنم اگه صبر مي كرد و تيمسار برنجيان مي آمد ، مشگلي پيش مي آمد .. مي دوني چرا ؟ آخه تيمسار از دست خواهر زاده اش رحت مي شد . ولي داوود جان من فكر مي كنم اون افسر نيروي هوايي همون موقع هم فعاليت سياسي مي كرده ! مي دوني چرا ؟ چون من با وجودي كه اغلب با امراي ارتش شاهنشاهي پرواز داشتم و يا در عمليات كه بودم با ان ها در ارتباط بودم ، هرگز چهره آقاي برنجيان رو نديده بودم .. يعني فكر كنم هيچ كس ديگر هم نديده بود .. چون فقط تمثال شاه در دفاتر مي زدند .. و برنجيان شخصي نبود كه جلوي چشم باشه .. همه با نام او آشنا بودند .. نه چهره او .. با اين حساب احتمالآ اون دوستت فعاليت ضد شاهنشاهي مي كرده كه عوامل ضد اطلاعات رو دقيقآ مي شناخته ؟ حالا اين بار ديدي ، ازش بپرس چه طوري عكس برنجيان رو شناخت ؟
به هر حال خوش به حالش كه يك آژانس آملاك داره و مي تونه شكم خانواده اش رو سير كنه .. ما چي ؟
دستت درد نكنه
ايروني جماعت رو هركاري كني بيجنبه مي مونه حالا اگر جهانباني گلوي خودش رو هم جر ميداد فرقي نميكرد حالا اين مال اون موقع بوده كه مثلا ازادي بيشتر بود الان ديگه خدا ميدونه!در مورد بوش هم حتما بنويسيد من اينطور شنيدم كه در جواني ادم لات و عياشي بوده اما در چهل سالگي توسط يك كشيش متحول شده و شده مذهبي.
پاسخ
محمد رضا جان .. باور مي كني يك لحظه شوكه شدم فكر كردم منظورت اين خواننده عزيزي كه با نام مستعار جهانباني كامنت مي گذاره است ! باور كن چند بار پشت سر هم خواندم .. كه چرا شما به اين بابا گير دادي ... تازه دوزاري ام افتاد كه منظور شما تيمسار جهانباني بود كه همه ما ها رو نصيحت مي كرد .. آخبش راحت شدم .. با خود گفتم يك تنش ديگه !! چه كار كنم دست خودم نيست .. به قول قديمي ها از كامنت ... ببخشيد از ريسمان سياه و سفيد مي ترسم
خيلي ممنون عزيزم ... در مورد بوش هم چيز هاي جديدي مي گم كه مطمئنآْ هرگز در جايي نشنيدي ولي مي توني از كاخ سفيد استعلام بگيري .. واقعآ همه درست و واقعي هستند
سلام کاپیتان
خوب هستین ؟
من اسامی افرادی که در وبلاگم اسم برای جشن نوشته بودند را در اینجا مینویسم همون لینک رو هم براتون می ذارم
اخه دارم میرم و معلوم نیست که برگردم به نت
علي كدخدايي---بهزاد كاظميان--بابک--فضلي--sanmarco--پایگاه تخصصی هوانوردی--ایرانمنش--Mahmoud--دکتر محمدعلی نوروزیان--فرهاد--مریم مهرگان--امير بازيار---آريانا--یاسر--نیلوفر--بهزاد--شیوا--پیمان-بامداد--اتابکی-سالار
ضمنا این هم لینک دعوتنامه هست کاپیتان با عرض معذرت من نمیتونم بیام هرچند که خیلی دلم میخاست بیام
امیدوارم این گردهمائی بخوبی برگزار بشه
http://darya2500.blogfa.com/page/yaran.aspx
پاسخ
دريا جان خيلي زحمت كشيدي عزيزم .. مدتي است مرتب مي گويي مي خواهم بروم .. من هم هرگز جسارت نمي كنم بپرسم كجا ؟ ولي اميدوارم هر جا مي روي زود برگردي .. چون هنوز همايش معلوم نيست .. من تا جا به جا نشوم .. فكرم خراب است
از شما بابت اين همه زحمتي كه كشيدي ممنونم
خدانگهدار
دریا
سلام مجدد
من براتون جی میل زدم
اسامی و لینک رو در جی هم گذاشم
اما به دلیل اینکه فکر کردم ممکنه جی میلتون خراب باشه در سایت هم نوشتم
موفق باشید
شاد و پایدار
دریا
پاسخ
خيلي ممنون دريا جان عزيزم .. راستي از ليلا چه خبر ؟
من تازه گي ها جي ميل ام ادا در مي آورد ... خوب شده بود . ولي باز اذيت مي كنه
جناب مدرسی با سلام
میخواستم خواهش کنم در صورت امکان در مورد ابزار دقیق هواپیما بخصوص آلات دقیق داخل کابین واینکه این ابزار دقیق ها چه اطلاعاتی رو به خلبان منتقل مینمایند توضیحاتی ارائه فرمایید
با تشکر(س.ع.علوی نژاد-کارشناس برق و ابزار دقیق)
پاسخ
جناب علوي چشم ختمآ در اوليت فرصت سعي مي كنم با درج تصوير برزگ آلات دقيق آن ها را يكي يكي شرح بدهم
موفق باشي
خوندن خاطرات قديم برام جالبه...
پاسخ
ياسمن جان .. اين نظر لطف شماست
چشم سعي مي كنم خاطرات قديمي رو مرتب بنويسم
از اين كه وقت گذاشته و براي بنده كامنت مي گذاري ، ممنونم
با سلام خدمت استاد عزیز
ضمن عرض پوزش به اطلاعتون میرسونیم که با کمال شرمندگی بدون کسب اجازه از شما سایتتون رو به یکی از وبلاگهامون لینک دادیم
البته امیدوارم که ما رو ببخشید
هر چند میدونیم بزرگوارتر از این حرفهایید
متاسفانه زیاد ما نمیتونیم انلاین شیم به همین دلیل هم زیاد آپ نمیکنیم
الان مدتهاست که با وجود داشتن مطالب زیاد نتونستیم چیزی به وبلاگ اضافه کنیم
ولی با تمام این تفاسیر خوشحال میشیم اگه بتونیم به شما کمک کنیم
اگر احیانا از دذوستان و عزیزان سوال و یا درخواستی از شما داشتند میتونید رو کمک ما حساب کنید
ما هم وظیفه خودمون میدونیم که در امر اطلاع رسانی در راستای حفظ بعضی مسائل به دوستان عزیز کمک کنیم
میتونید رو کمکمون حساب کنید
با تشکر
پاسخ
دوستان نازنين و بزرگوار
من در اين جا رسمآ اعلام مي كنم شما سروران نازنين ، عقابان تيز پرواز جمعي گردان 11 شكاري اختيار تمام مطالب و نوشته هاي سايت بنده را داريد
شما عزيزان اميد آينده كشور ما هستيد
من دست شما دلاوران جوان را مي بوسم
و خوشحال مي شوم كه اگر دوستان جوان ما سوالي دارند شما پاسخ آن ها بدهيد
عمو مدرسی عزیزم
چه قدر از این خاطراتتون خوشم میاد مخصوصا با این لحن روایی قشنگتون. حیف که این بار بر عکس دفعات قبلی خیلی کوتاه بود.بازم از این خاطرات بنویسد.
راستش عمو جونم این روزها فکرم خیلی داغونه. قبول نشدم توی کنکور و نزدیک شدن دوباره همون مساله ای که میدونید حال و حوصله ای برام نذاشته.
بااینکه به دعا اعتقادی ندارم اما این روزها خودم رو خیلی محتاجش میبینم!!
مواظب خودتون باشید
پاسخ
دامون جان عزيزم .. شما به قدري آگاه و فهميده هستي كه خيلي راحت مي تواني از پس مشكل تكراري بر بيايي .. پارسال وقتي براي نخستين بار ماجرا رو شنيدم خيلي دلم براي مظلوميت شما و حسين سوخت .. اما حالا نظرم عوض شده است . مي دانم شما خيلي قوي تر و مصمم تر از هر انساني هستيد .. مي دانم اين مسئله در مقابل عزم راسخ شما خيلي كوچك و حقيره .. اين را جدي مي گويم .. اصلآ نمي دونم چرا موضوع رو بزرگش مي كني ؟
دامون جان عزيزم .. شما اسطوره مقاومت هستي .. شما از يك پشتيبان خيلي قوي برخورداري كه كم تر كسي داراي آن سرمايه است .. و آن ايمان و اعتقاد به قدرت عشق واقعي .. دامون جان واقعآ عرض مي كنم .. هرگز از قدرت عشق غافل نباش ... از سوي ديگر آن چه باعث شد مانند سال پيش نگرانت نباشم .. آگاهي و علم شما به موضوعات اجتمايي روز است .. شما همه چالش هاي كاذب رو مي دوني .. و اين مسئله صرفآ چالش كاذبي است كه از محبت سر چشمه مي گيره !! و همين محبت كمي كار را دشوار كرده .. و گر نه اگر سرچشمه مشكلات شما از روي عداوت بود .. تا حالا هزاران راه و روش براي برخود وجود داشت نكته خيلي مهم ديگري كه من خوشحالم شما داري ... درك متقابل است .. حسين واقعآ انسان بزرگوار و فهميده اي است كه قلبآ درك ات مي كنه و اين هم يك ارزش خيلي مهمي است كه هر كس ندارد .. با اين اوصاف من تعجب مي كنم چرا ناراحتي ؟ ناشكري نكن .. فقط يك لحظه فكر كن هر يك از اين مولفه ها رو نداشتي چه كار مي كردي ؟ پس منطقي تر فكر كن .. و خدا رو شكر كن .. صبور باش خود به خود درست مي شه .. كنكور هم فداي سر هر دوي شما .. حالا بخند ..نه .. اين لبخند نيست .. آره تو مي توني شاد بودن رو در اختيار بگيري .. دامون تو مي توني .. تو پيروز مي شي .. تو موفق مي شي
من دلم خيلي روشن است
بنام خدا
در ابتدا آقا یا خانم دلارام سلام
اگر واقعاً منظور شما از نوشتن آن مطالب توهین به استاد مدرسی نبوده بنده هم از شما عذر خواهی میکنم و از شما خواهش می کنم دیگر تکرار نکنید اینگونه مسائل را .
ضمناً لازم میدونم به شما تذکری بدهم ، همان جوجه بسجی ها که حضرتعالی به آنها اشاره کردی مردانی بودند که از هیچ نهراسیدند و با تمام توانشان از آب و خاک و ناموس میهن دفاع کردند ، اگر هدفت انتقاد به دولت است چرا به مردانی توهین می کنی که از آنها هیچ اطلاعاتی نداری. اگر شخصی به ظاهر در لباس بسیجی مثلاً دزدی کرد نگو بسیجی دزد بگو دزد در لباس بسیجی ، اگر بی ناموسی کرد بگو بی ناموسی در لباس بسیجی ، خواهش میکنم از شما به مقدسات این مردم توهین نکن .
خدا همه ما را به راه راست هدایت فرمایند
انشاالله
علی کدخدایی
پاسخ
جناب آقاي كدخدايي عزيز .. خيلي ممنون از تذكري كه دادي .. واقعآ ما انسان ها با محبت و احترام در كلام خيلي مي توانيم موفق تر زندگي كنيم .. تا اين كه خداي ناكرده مدام به فكر توهين و تهمت به يك ديگر باشيم ..
واقعآ دوستي و محبت بزرگترين نعمتي است كه خداوند به بندگانش هديه كرده است ... در مورد به كار بردن واژه بسيجي بله من هم قصد داشتم به اين دوست بسيار عزيزم جناب دلارام بگويم كه واقع بين باشه .. اما نخواستم حالا كه سوء تفاهم ها برطرف شده ، دوباره وارد مباحث ديگري شويم .. از شما به خاطر بزرگواري و محبتي كه به جناب دلارام نشان دادي سپاسگزارم
خدا هر دوي شما عزيزان رو موفق و پايدار نمايد
سلام جناب مدرسی
از وقتی که پام به اینجا باز شده روزی چند ساعت رو به خوندن مطالب شیرین و خوندنی شما میگزرونم.
حالا فقط خواستم ازتون تشکر کنم و به یه نکته که جذاب ترین چیز این وبسایت برام بوده اشاره کنم.
آدما تو محیط سایبر رفتارهای متفاوتی از عالم فیزیکی از خودشون نشون میدن, مثلا همه وقتی توسط یک شخص با هر مشخصاتی مخاطب قرار میگیرن خودشونو ملزم به پاسخ دادن میدونن اما تو محیط سایبر بارها برام اتفاق افتاده که راجع به یه مطلب نظر دادم و سوال طرح کردم اما نویسنده عین خیالش نبوده و با همه ی ادعای شعور و کمالاتی که داره اونو بی پاسخ رها کرده, منم که نسبت به این چیزا حساسم دیگه پامو تو اون وب سایت/لاگ نزاشتم یا حداقل نظر ندادم.
ولی شما نه فقط سوال ها بلکه هر حرفی رو بی جواب نمیزارین و این شخصیت محترم شما رو به من ثابت کرد.
خدا شما رو حفظ کنه, خیلی مرد هستین و امیدوارم سالها کارتون رو اینجا ادامه بدین و ما هم بخونیم و لذت ببریم و نظر بدیم و جواب بگیریم و بازم لذت ببریم از شعور مخاطبمون.
امیدوارم منو تو جمعتون بپذیرین و از این به بعد میتونین رو کمک من تو هر زمینه ای حساب کنین.
راستی یه چیزی!
این پدر جان ما هم مثل شما زمان شاه تو نیروی هوایی بوده و امریکا رفته برای تحصیل اما یه خاطره ام برام نگفته از اون زمان! حتی نمیدونم چه دوره ای دیده فقط میدونم به رادار مادار ربط داره!
حالا من کاری به ایناش ندارم فقط همین که یه عینک امریکن اپتیکال که یادگار اون دورس رو بهم داده بسمه!
نوشتم به سبک شما شد که مستند هست و هر چی به ذهنم رسید نوشتم!
بازم مرسی از کار پر زحمتتون
با هیچ چیز جبران شدنی نیست
راستی از این جرجی خنگول هم برامون بنویسین D:
پاسخ
پسر عزيزم .. قبل از هر چيز بايد عرض كنم قلبآ خوشحالم كه دوستي فرهيخته و بزرگوار به جمع ياران صميمي و همدل سايت پيوست .. و اين براي بنده خيلي ارزشمند است
پسرم در مورد پاسخ به كامنت ها عرض كنم .. من اصلآ كاري به ساير سايت ها ندارم .. براي من نظر خوانندگانم خيلي مهم است و يكي از دلايلي كه اين سايت تقريبآ مورد استقبال قرار گرفته است .. رابطه صادقانه عاطفي دو طرفه است .. من اصلآ قصد منت گذاشتن ندارم .. ولي از اين كه ساعت هاي طولاني وقت خود را در پاسخ به نظرات خوانندگان محترم سايت مي گذرانم ، واقعآ لذت مي برم . و اين را يك وظيفه اخلاقي مي دانم .. شايد باور نكني .. از همون روزهاي اول به خواست خوانندگان مخصوصآ جوان هاي عزيز ... اين سايت فرم گرفت . و هر روز از روز هاي گذشته بهتر مي شود .. و اين تنها به صرف راهنمايي خوانندگان پديد آمده است ..
پسرم من بارها اعتراف كردم .. خيلي از مشكلات رنج مي برم .. ولي همين سايت تمام زندگي و دلخوشي من است .. به عبارتي عين يك سرمايه بسيار گرانقدر دوستش دارم .. و ساعت هاي طولاني من را به خودش مشغول مي كنه
در پايان لازم مي دونم به پدر بزرگوار شما سلام عرض كرده و به او براي سال ها خدمت در نيروي هوايي خسته نباشيد عرض كنم ..خدا سايه مهر و محبت ايشان رو از سر خانواده محترمش و كشور ايران كم نكنه .. موفق باشي عزيزم
سلام عمو
اينها اصلي نيستند،
فقط فرستادم كه بگم من يادم هست و بزودي درست و كامل تحويل مي دهم.
http://i37.tinypic.com/116rjbn.jpg
http://i36.tinypic.com/fofx4h.jpg
ممنون
ياعلي
پاسخ
امير جان ... واقعآ زحمت كشيدي . خيلي اذيت ات مي كنم
امير جان اين ها واقعآ عالي است
من فكر مي كنم براي اين كه مثل ساير بنر ها خودمون رو در گير چهار رنگ اصلي نكنيم . زحمت شما هم زياد نشه .. يك رنگ مادر انتخاب كن .. كه در هر چهار رنگ بنر هاي ديگه كارايي داشته باشه .. كه من فكر مي كنم سياه و سفيد مي تونه در هر چهار زمينه مناسب باشه .. البته من روي هارموني رنگ ها فكر نكردم .. ولي از آن جا كه من سعي مي كنم تركيب بندي رنگ هاي بتر هايم با رنگ نوشته ها مثل هم باشه ، لطفآ روي رنگ واحد فكر كن
مسئله بعدي .. امير جان مي دونم به زحمت مي افتي .. حتمآ المان هواپيماي خودمون يعني سي - 130 باشه
يك پيشنهاد .. چطوره از همين هواپيماي كوچك كه ملخ اش مي چرخه الهام بگيري ؟ يا اون عكسي كه در بنر هاي چهار رنگي كه زير هواپيما ها قرار مي گيره استفاده كني ..؟
امير جان واقعآ خيلي زحمت داره مي دونم ... البته اين ها فقط نظر است
مي گم همين بنري كه زير هواپيما يي كه ملخ هايش مي چرخه ، مي شه واژه كم سرعت و پر سرعت را اضافه كرد ؟
منظورم اين است كه ديگه تعداد بنر ها رو افزايش ندهيم .. همون بنر ها رو ، در قرينه با عكس هواپيما كه سمت چپ قرار داره .. در سمت راست به صورت اريب فقط جمله پرسرعت و كم سرعت را اضافه كنيم .. باز هم فكر كن ... ولي من خيلي خوشم اومد .. هم رنگش جالب بود .. هم طرح ان .. منهاي حذف تصوير هلي كوپتر
دست گلت درد نكنه
کاپیتان
شما هم شوخی شوخی عشق دینا را کردین راستی از بچه های ایرانی در استین چه کسانی را میشناسید توی اون شهر کنار رودخانه اکنون شهر بسیار بزرگ شده باور نکردنی بزرگ شد ولی هتوز زیباست
،
پاسخ
دوست عزيز .. با تشكر از شما ، عرض كنم چندي پيش فيلمي آموزشي از ساخت و ساز فرودگاهي بزرگ در آستين ديدم كه واقعآ نسبت به اون سال هايي كه من آن جا بودم ، حسابي تغير كرده بود
اصلآ چهره شهر عوض شده بود .. و ديگه مثل سابق شهري با چشم انداز هاي طبيعي نبود
اما در باره دوستانم در آستين .. بايد عرض كنم متآسفانه با گذشت حدود 40 سال من چيزي يادم نمي آيد // فقط يك دختر خانمي رو مي شناختم كه اسمش والدز بود .. و من به خاطر او و بعدش به خاطر خواهر گري خيلي به اون شهر مي رفتم .. براي به ياد آوردن نام دوستان قديمي ، بايد به سراغ نامه هاي قديمي آن زمان رفته و شايد چيزي به خاطرم آيد .. اگر چه حتي نمي دونم نامه ها كجا افتاده است ؟
به نام خدا
سلام كاپيتان (عمو بهروز گل)
اميدوارم خوب و سرحال باشين و در اين دود و دم و ترافيك تهران اعصابتون راحت باشه.
بنده يكي از خوانندگان مطالبتون هستم كه چند باري هم نظراتي رو نوشتم و شما هم زحمت كشيده و به اونا جواب دادين. قبلا هم گفتم كه مطالب بسيار جالبي مي نويسين و بسيار هم صادقانه و رو راست. و هيچ مطلبي رو هم از خوانندگان پنهون نمي كنين حتي بسياري از مطالب خصوصي رو. (توي پرانتز بگم 35 سالمه و داراي مدرك فوق ليسانس، كارمند يه اداره دولتي هستم) با خوندن بعضي از كامنتها ياد 24سال قبل افتادم كه در كلاس اول راهنمايي معلم دروس ديني و عربي قسمتي از محتويات صندوق پيشنهادات و انتقادات مدرسه رو كه درمورد خودش بود آورد و سر كلاس خوند يك نفر به ايشون فحش داده بود و نوشته بود (با پوزش از شما و خوانندگان) فلاني كره خر، كه واقعا باعث ناراحتي ما دانش آموزا شد، اما خود اقا معلم اصلا به روي خودشون نياوردن. غرضم از نوشتن اين خاطره اين بود كه به شما بگم از خوندن بعضي توهينها ناراحت نشده و خاطر خود را مكدر نفرماييد. مطمئنا همه خواننده ها با ديدن اين نظرات به تربيت خانوادگي و شخصيت توهين كننده پي ميبرند .
اما مسئله مهمي كه از ديروز ذهن مرا به خود مشغول كرده اين است كه شما با اين همه مشغله و مشكل و همينطور سابقه بيماري زمان زيادي رو صرف اين سايت نموده و تقريبا به صورت روزانه و منظم مطالب جديدي به آن اضافه مي نماييد، درحاليكه خيلي از كسان ديگه (از جمله بسياري از خبرنگاران و سياسيون) اينطوري نيستند و گه گاه بعد از مدت طولاني مطلبي به سايتشون اضافه مي كنن، پس بدونين كه شما دارين كار ارزشمندي انجام مي دين و به مخاطبين خود احترام مي ذارين.
پيشنهاد من اينه:
شما مجبور نيستين به همه كامنتا جواب بدين، خيلي ها يه سلام و تشكر دارن، بعضي ها تسليت يه مناسبت، تعداد اندكي هم سؤال و انتقاد به نظر بنده گروه اول و دوم رو ميشه در مقدمه مطلب جديد ازشون تشكر كرد، گروه سوم رو مي توان به صورت يكجا سؤالاتشون رو پاسخ داد، انتقادات هم يا وارده يا وارد نيست، اگه وارد باشه كه مي تونين به اونا عمل كنين اگه از نظر شما ناوارد تشخيص داده شد كه هيچ.
شايد به نظر شما عجيب باشه كه مشتري سايت چنين پيشنهادي رو مطرح كنه ولي باور بفرماييد اين اصلا درست نيست كه ما از شما توقع داشته باشيم كه كار و زندگيتون رو فداي خواسته هاي ما بكنين نوشتن اين همه مطلب مفيد (كه تازه بايد كلي تلاش كنين باب ميل همه باشه و به تريج قباي كسي هم برنخوره) يك طرف ، خوندن اون همه نظرات و پاسخ به اونها هم يك طرف.
بنابراين بهتره كه توي مطلب بعدي از همه كامنت گذارا تشكر نموده و اعلام كنين كه امكان پاسخ نوشتن براي همه كامنتها رو ندارين.
با آرزوي توفيق براي شما و همه خوانندگان
محمـد
پاسخ
محمد جان عزيزم واقعآ از مهر و محبت شما سپاسگزارم .. و صادقانه عرض مي كنم حرف هاي شما خيلي به دلم نشست .. محمد جان واقعآ باعث افتخار و خوشحالي من است كه با خوانندگاه اي فرهيخته و با شخصيتي چون شما آشنا مي شوم . محمد جان عزيزم .. باور كن تمام عشق و اميدم در زندگي همين سايت و ارتباط با خوانندگان آن است . من تمام درد و ناراحتي هاي خودم رو وقتي در كنار كامپيوتر نشسته و براي دوستانم مي نويسم يا نظرات آن ها رو مي خوانم ، فراموش مي كنم ... اما در باره پاسخ به كامنت .. اين كه شما مي فرماييد واقعآ نظر خيلي خوب و قابل اجرايي است .. اما فراموش نكن محمد عزيزم من به اين وضع عادت كرده ام .. و فكر مي كنم خوانندگان هم عادت كرده اند ... و اگر به هر دليلي تغير در روند پاسخ دهي پيش بيايد ان ها ممكنه برنجند .. محمد عزيزم .. بخش عمده وقت من علاوه بر پاسخ به اي ميل ها و كامنت ها ، به جستجوي عكس ، طراحي ، تلفيق آن ها مي گذرد ... ضمن اين كه نوشتن هم زمان مي برد .. به طور كلي اگر يك پست را شب آغاز كنم ، ساعت هشت صبح به اتمام مي رسه .. .. خب به اين پروسه عادت كرده ام . تازه نيم روز اگه به دليل كار شخصي و يا ديدن نوه هايم تاخير در پاسخ ها مي افته .. بعضي ها ناراحت شده و مورد بازخواست قزار مي دهند ...
در مورد توهين ها هم اوايل خيلي عصبي مي شدم .. چون واقعآ من صادقانه برخورد مي كردم .. ولي حالا ديگه عادت كرده و اهميتي نمي دهم
خيلي ممنون كه نظر محبت آميزت رو بيان فرمودي
فداتون بشم
استادعزيزجناب آقاي مدرسي.باسلام ودرتاييد كامنت جناب آقاي كدخدايي درمورد كامنت (دلارام)بي نزاكت.(جواب ابلهان خاموشي است).برايتان آرزوي سلامتي وموفقيت دارم. نظري.
پاسخ
حسين جان عزيزم .. در مورد جناب دلارام بايد عرض كنم يك سوء تفاهم كوچكي پيش امده بود .. مقصر من بودم كه با يكي از خواننده هاي منافق اشتباه گرفته بودم ... و از ايشون بلافاصله عذر خواهي كردم .. واقعآ انسان شريف و فهميده اي است كه مسايل را خيلي عميق مي نگرد .. و اين خيلي خوب است . از شما دوست نازنين هم قلبآ سپاسگزارم .. خيلي ممنون
سلام عمو بهروز!!!
خواستم تشکر کنم از اینکه یاد دوستان و همدوره های خودتون رو زنده نگه داشتین .
بابک مسیبی . پسر رضا مسیبی .
پاسخ
بابك جان ...... خودت هستي !!؟
واقعآ خوشحالم كردي .. اصلآ فكرش رو هم نمي كردم شما پسر عزيزم گذرت به اين طرف ها بيفتد ... راستي شنيدم نادر هم ازدواج كرده .. تبريك عرض مي كنم
بابك جان آخرين بار من رضا را در مسجد محله تان ديدم كه زنجير مي زد .. و به توصيه مادرت كه نگران حال رضا بود ، با چه ترفندي زنجير را از او گرفتم ... آخه مي دوني او اگه گرم كنه به عشق ائمه اطهار واقعآ ممكنه كار دست خودش بده .. يادم وقتي اداره بوديم و رضا نماز مي خواند اگه وضعيت قرمز يا بمباران مي شد ، او اصلآ متوجه اطراف خود نبود .. و همان زمان چقدر بچه هاي مومن و متقي حسرت اعتقادات خالص رضا را مي خوردند .. و بار ها به زبان مي اوردند كه رضا .. خوشا به سعادت ات .. حتي يادمه وقتي هواپيماي سي - 130 ما را روي خاك ارمنستان ناجوانمردانه با موشك سرنگون كردند و مرحوم سرگرد علي نجيب به شهادت رسيد .. همه مي گفتند خبر درگذشت علي رو كه شوهر خواهر رضا بود ، چگونه به او بدهيم كه پس نيفتد .. ؟ من با اطمينان خاطر گفتم خيلي طبيعي به رضا بگوييد .. او قدرت تحمل اش خيلي بالاست .. امكان ندارد ناراحت شود ... حتمآ يادت مي آيد يك قطره اشگ هم نريخت .. و به همه روحيه مي داد .. حتمآ شما آن زمان ها رو يادت مي آيد ... ؟ به هر حال خدا روح علي نجيب و همه همكاران او در ان پرواز شاد كرده و قرين رحمت بفرمايد .. بابك جان .. به حاج آقا رضا بگو ما هنوز هم خيلي دوستش داريم ... يه سري به ما بزنه .. موفق باشي عزيزم
سلام
واقعا جالب بود.به امید سر بلندی دوباره ی ایران و ایرانی !!!!
راستی در مورد خلبانی فراری:
پاسخ
خيلي ممنون دوست عزيز و با پوزش از ارسال مطلبي در باره فرار خلبانان ايراني .. كه متآسفانه به دليل بار سياسي كه داشت آن را پاك كردم .. همان گونه كه مي دانيد اطلاعات خارجي ها سراسر اشتباه است و باعث گمراهي خوانندگان جوان سايت مي شود .. چون من مبني رو بر اساس صداقت و روراستي گذاشته ام .. ممنون از محبت شما
salam hamkare aziz yaesh be kher khterate emrika lackland san antonio va jorj bushe tanbal ke man 2 sal arshad tar bodam yadesh be kher capitain joseph ramsey hamoon sarvaneh siyahe khosh tip ke hala amniyate share new york ra be ohdeh dare.ghorbanet naser az faranseh.
پاسخ
ناصر عزيزم .. بله واقعآ يادش بخ خير .. يادم يك بار همين افسر سياه پوست در نهارخوري پايگاه به ريش من گير داد .. و من از ان به بعد سعي مي كردم كم تر در تير رآس او قرار گيرم تا گير نده و دوره ام در اين پايگاه تمام بشه .. ولي يك روز مانده بود به اخر ناگهان ديدم باسيني غذا ذر دست درست روي ميز من نشست .. غذا زهرم شد .. و نفهميدم آن دو روز رو چه جوري گذروندم تا گير نده كه ريش ام رو بزنم ...
ناصر جان يادش بخير .. ات سي او كلاپ ها كه هيجان ان از آفيسر كلاپ ها بيشتر بود .. اين اواخر با اوردر قديمي كه دشتيم و ما رو اشتباهي ايرمن معرفي كرده بود .. ما به ايرمن كلاپ ها مي رفتيم .. واي كه چه صفايي داشت .. همه وف ها اون جا بودند .. واقعآ ما خيلي با آي دي كارت ايرمني حال مي كرديم ...
ناصر عزيز برات آرزوي موفقيت و سلامتي دارم
salam hamkare aziz.fekr konam on afsare siyah post ro ba sarvan laboo eshtebah gerfti.on afsare yek zane irani dasht va ba tamoome irania rabete dosti dasht va dar zemn be khatere dashtane zane irani ba jorj bushe tanbal rabetei khobi nadasht.ghorbanet naser
پاسخ
ناصر جان درست مي فرمايي .. تازه يكي ديگه هم كه زن ايراني داشت در ويرجينيا بود .. كه من با او رفت و امد داشتم اسم او باب كارمني بود
من در پست هاي قبلي در مورد آشنايي با او و درمراجعت به ايران منزل خانواده همسرش در خيابان شريعتي رفتم .. و خيلي ماجراهاي ديگري كه با ان ها داشتم ...
خيلي خوشحالم كه با شما دوست و همكار قدمي آشنا شده ام
موفق باشي ناصر عزيز
salam aghaye modaresi.aksi ke ba aghaye jorj bush gerftin jodagane gerftin ya badan akse khodetan ro pahloye akse jorj bush gozashtin toye aks chera shoma sotvan 2 hastin va aghaye jorj w bush ba daraje homafari hastan?ghorbanet mina
پاسخ
مينا جان عزيزم .. خيلي ممنون از دقت نظر شما دختر نازنينم
مينا جان راستش آن عكسي كه ملاحظه مي كني ما در كنار يك ديگر هستيم .. فقط جنبه تزويني داره .. به عبارتي آن تنها عكس من از آن دوران است . يعني تصويري كه بر روي پاسپورتم موقع اعزام به آمريكا انداخته بودم .. ولي ماجرايي كه قصد بيان آن را دارم مربوط به دوران تحصيل در امريكاست كه جورج بوش هم با ما همدوره بود ... منتها يك دوره قديمي تر از گروه ما بود ... هر يك از عكس ها مربوط به همان ايام است كه به شكا تزئيني براي تجسم بخشيدن به مطلب آن را كنار هم قرار داده ام و در متن اصلي توضيح كامل در باره زمان عكس ها داده ام ... ولي اين كه شما مي فرماييد او لباس همافري به تن كرده است .. من بعيد مي دانم .. شايد شما اشتباه كرده ايد .. اين تصوير رسمي و حقيقي از ان ايام است دخترم .. يعني سال 1972 است
اميدوارم قانع شده باشي ..
از شما كه باعث اين سوء تفاهم شده ايد معذرت مي خواهم عزيزم .. من قصد دروغ پردازي نداشتم .. و همان گونه كه عرض كردم ، صرفآ جنبه تزئيني داشت .. ولي در باره درجه همافري صد در صد شما اشتباه مي كني عزيزم
موفق باشي
سلام عموجان
من الان داشتم پستي كه مربوط به خاطرات تحصيل در آمريكا است (نوشته دوم مرداد 1387 پست 261)را مي خواندم. در قسمتي از اين خاطره شما فرموديد مي خواهم خاطراتم با جرج بوش (مخصوصا جريان كله پاچه خوري) را بنويسم. من تا بحال اين خاطره را از شما نخوانده ام. اگر آنرا نقل كرده ايد اشاره اي بفرماييد كه برويم بخوانيم و اگر نه لطف كنيد و در برنامه نگارش قرار دهيد. (شما خودتان فرموديد كه اگر نكته ي را يادتان رفت ما خاطرنشان كنيم وگرنه ما اهل فضولي و اينكه بگوييم چه خاطره اي را بنويسيد نيستيم)
در پناه حق