درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطراتي از نيروي هوايي شاهنشاهي !

138mjo0ol91ursdec88o.jpg

2moam54hmol5qr99728s.gif

2unkwiw9knl976mmq161.jpg

از سرگروهبان فاطي تا انور سادات !

g6kyx6lnnhixc1h7s2p6.jpg

30pvxaoblh8vt00s527g.jpg

mp9hi2pltqgt7kd8ojrq.gif

 قبل از هر سخني از همه خوانندگان محترم و گرامي به دليل تآخير در پاسخ به كامنت هاي ديروز شما ياران بزرگوار عذر خواهي مي كنم . زيرا ديشب تا صبح به زحمت مطلبي رو تمام كرده و هنگامي كه قصد آپ كردن آن را داشتم متوجه شدم هيجدهم تيرماه است ! از آن جا كه نوشته من مربوط به يك ماجرايي مربوط به نيروي انتظامي بود . براي پرهيز از هر نوع برداشت سياسي و تبعاتش ، فعلآ به تآخير انداختم . از طرفي امروز هم به دليل گرفتاري شخصي فرصت پاسخ دهي نداشتم . و  امشب هم سرگرم نگارش  مطلب " از سرگروهبان فاطي تا انور سادات "  هستم .. اين نوشته به در خواست تعدادي از خوانندگان محترم كه خواهان خاطره اي از ايام گذشته بودند ، انجام مي گيرد . اميدوارم مورد پسند همه قرار گيرد . در اين پست به ذكر دو خاطره متفاوت از نيروي هوايي شاهنشاهي مي پردازم . اولي در مورد بازديد شاه از مركز آموزش هاي هوايي و بگير به بند هاي آن ايام است . دومي مربوط به سفر انورسادات پادشاه مصر و به هم خوردن سخنراني اعليحضرت در مراسم استقبال از وي  به دليل فرود يك فروند هواپيماي قراضه ما كه همون سي - ۱۳۰ باشه است !  

upwdzr7mntbcmihsyvdv.jpg

صحبت از نيروي هوايي شاهنشاهي شد . اجازه مي خواهم يك بار ديگه اين توضيح رو براي بعضي از دوستان عزيز بدهم كه .... عزيزاني كه خاطرات ام رو خوانده اند ، مي دونند در رژيم گذشته خيلي پرواز داشته و به اغلب نقاط دنيا مانند ساير همكارانم به پرواز رفته و ماموريت انجام مي دادم . خب در اون رژيم هم رسم بود خاندان پهلوي ، سران مملكتي ، ساواكي ها ، هنرمندان و غيره  اغلب با هواپيماي سي - ۱۳۰ به پرواز بروند . خدا رو شكر هيچ گاه سوء استفاده نكردم .  بعد از انقلاب و مخصوصآ آغاز جنگ اكثر مقامات عالي رتبه ، فرماندهان وزرا و مسئولين اغلب با ما پرواز مي امدند .. الحمدالله هيچ گاه رانت خواري نكرده تا اين كه دست سرنوشت به زمين ام زده و سكته قلبي كرده و باقي قضايا .. حالا كه فرصتي دست داده تا از گذشته بنويسم ، هر گاه در خاطراتم به پرواز هايي كه با فرح يا يكي از سران رژيم قبل  اشاره مي كنم ، به جرم طاغوتي بودن با انبوه توهين و افترا حتي تهديد به قتل مواجه مي شوم . از طرف ديگر وقتي به آن بخش از خاطرات جبهه و جنگ مي رسم و مثلآ از آقاي خلخالي و ديگر مقامات ياد مي كنم ، بلافاصله عامل خود فروخته نظام معرفي شده و بدترين الفاظ ها نصيب ام مي شود ! در صورتي كه بار ها نوشته ام هرگز سياسي نبوده و نيستم . به هيچ حزب و نهاد چه در قديم و چه حالا وابسته نيستم . اما راحتم نمي گذارند ! شما بگوييد جرم من چيست ؟  راستش ديگه خسته شده ام  و تحمل اين تهمت ها رو ندارم . نكنه دوست داريد تعطيل كنم !؟‌

مدت ها بود به اين فكر بودم براي تغير روحيه خوانندگان محترم تغيراتي رو در سايت ايجاد كنم . اما هميشه فراموش مي كردم . اما از اين پست قصد دارم دو بخش جديد اضافه كنم . اولي بخش تصاوير زيباست . كه هر چه عكس قشنگ و زيبا به دستم رسيد يا شماها فرستاديد در آن درج كنم .. دوم بخش سايت ها و وبلاگ هاي مفيدي است كه آموزنده يا جالب هستند . و به درد خوانندگان گرامي مي خورند كه البته بعد از مدتي صاحب مجموعه جالبي از عكس و لينك خواهيم شد . اما در اين راستا جا داره از دوست بسيار عزيزم " امير محمود بازيار " تشكر و قدرداني مخصوصي بكنم . او هميشه براي زيبايي سايت زحمت مي كشه .. ديشب به محضي كه از او خواهش كردم چند تا بنر براي اين دو بخش تهيه كنه ، تا از خواب بيدار شدم ديدم تعداد زيادي بنر در رنگ ها و شكل هاي متفاوتي برام تهيه كرده است . واقعآ شرمنده اين جوون شدم . قبلآ هم چند كار عام المنفعه به او واگذار كردم و يك روزه آن ها رو انجام داد . من به دوستاني خوب چون امير محمود بازيار افتخار مي كنم .

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg 

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 

nxl861dokiu39wurj5ma.gif 

http://www.asheghi.ir/ 


849l56o0p1vsmxddc7xc.jpg

 بازديد هاي همايوني از نيروي هوايي ..........

حتمآ شما هم شنيديد كه شاه علاقه خاصي به نيروي هوايي  داشت . و اغلب هم دوست داشت از داخل گنجه لباس هايش ، فقط اونيفورم آبي رنگ نيروي هوايي رو بپوشه . اين مسئله سبب شده بود به مناسبت هاي گوناگون به پايگاه هاي هوايي سر كشي كنه .. بعضي از اين سركشي ها جنبه بازديد رسمي داشت . گاهي سر زده وارد پايگاه مي شد .. گاهي هم شوهر خواهرش تيمسار خاتم از او  دعوت مي كرد ! اين هايي كه گفتم غير از زمان هايي بود كه پرواز داشت . تازه اين اخر كاري ها هم كه وليعهد داشت  قد مي كشيد ، هر روز تو پايگاه ما ولو بود ! اگه از پاچه خوار ها بگم واقعآ حالتون به هم مي خوره .. واقعآ خنده دار بود براي يه الف بچه كه هنوز خط سبيل اش نروئيده بود ، فرمانده پايگاه با اون دب دبه و كب كبه اش جلوي او دولا راست شده و زمين ادب رو مي بوسيد ! بگذريم .. به اون بخش هنوز نرسيده ام . اول برم به مركز آموزش ها ...

مركز آموزش هاي هوايي ........

 باور كنيد هر وقت ياد اين مركز مي افتم ، يا از مقابل اش عبور مي كنم ، تمام خاطرات اون سال ها مثل فيلم سينمايي از جلوي چشمانم رژه مي روند .. از هر وجب به وجب اين آموزشگاه خاطره دارم .. كه هم شيرين اند و هم تلخ ! نمي شه گفت خاطرات تلخ .. چون با گذشت سال ها حالا مي فهمم موضوعات تلخ هم حكمتي داشته است . هنوز هم صداي نازك " سرگروهبان فاطي " توي گوش ام است . عجب ابهتي داشت اين ورپريده !! با اون نيم وجب قدش اگه بدونيد چه طوري نفس دختر هاي بيچاره رو بريده بود !‌ ... از كلاس هاي زبان و دستشويي تفكيك شده ويژه افسران و دانشجويان ! از بازداشت مرحوم عباس زيور سنگي كه جرم او قدم به دستشويي افسران گذاشته بود ! هنوز صداي اون خدا بيامرز تو گوشم است كه با مافوق خود بحث مي كرد كه ناسلامتي چند روز ديگه من هم افسر خواهم شد !! چرا توالت ها رو تفكيك كرديد !؟‌ و آن روزي كه افسر شد ، از لج فرمانده سابق اش يه روز مرخصي گرفته و در آموزشگاه از صبح تا شب دستشويي رفت ..

 از لگد پراني تفنگ برنو تا احترام به درخت ....!

 مگه مي شه سخن از مركز آموزش هاي آن ايام كرد ، ولي از تيمسار كمپاني يادي نكنيم ..! تيمسار برنجيان كه ديگه معركه بود .. نام او همه رو به سكته وا مي داشت .. ژنرالي كه رئيس مركز ضد اطلاعات نيروي هوايي بود ! بقدري براي بچه ها كلاس توجيهي گذاشته بود كه همه رو جاسوس مي ديديم !! كاري كرده بود به همه كس و به همه چيز مشكوك باشيم ..! ( صحبت از جاسوس شد  ، ياد اعدام سرلشگر مقربي افتادم كه به جرم جاسوسي پيش از انقلاب  اعدام شد . يادم باشه يك پست مستقل در باره اش بنويسم ) ... بله ياد تفنگ هاي برنو مي افتم كه با آن لوله هاي درازش و لگدي كه در موقع تير اندازي مي انداخت !! لامصب عينهو اسب چموش به همه لگد مي انداخت .. واي كه چقدر متنفر بودم .. واي كه چقدر مي ترسيدم ! حالا هم مي ترسم .. از هر چه تفنگه بدم مي آيد !! بله درختان مركز اموزش هم برايم مملو از خاطره است .. آن ها بانصب درجه بر روي شاخه هاي درخت ، همه رو مجبور مي كردند تا به درخت ها احترام بگذاريم !!‌

سروان لبو ، فرمانده انتظامات ......... !

 فكر كنم سه پاراگراف توصيف در باره مركز آموزش ها كافي باشه .. اگه من رو رها كنند ، تا صبح ده ها پاراگراف از اين مركز در گذشته خواهم گفت ... ولي فكر كنم تا اندازه اي تونستيد وضعيت رو تجسم كنيد .. بنابر اين با توصيف فرمانده دژبان هاي آن ايام ، به اصل ماجرا خواهم پرداخت . همه كساني كه سال هاي ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۳ گذرشون به مركز آموزش هاي هوايي افتاده يا در اين سال ها اون جا دوره مي ديدند ، حتمآ سروان لبو رو به خوبي مي شناسند .. ! نام او لرزه بر اندام همه مي انداخت .. كافي بود يكي يواشكي بگه .. " بچه ها لبو .. " همه فرار مي كردند .. اين لبو كه متآسفانه نام واقعي اش  رو فراموش كردم سرواني بود كه مسئوليت فرماندهي انتظامات ، يا همون دژباني رو به عهده داشت . از اون تيپ آدم هايي بود كه صورت گوشت آلود سرخ دارند . به همين دليل بچه ها اسم او رو لبو گذاشته بودند ! و همين موضوع از وي افسري خشن و بي رحم ساخته بود .. هر جا مي رفت همه فرار مي كردند .. راستش با گذشت اين همه سال هنوز نمي دونم اگه فرار نمي كرديم او چه كار مي خواست بكنه ؟!! مگه لبو آدم رو مي خوره ؟ به هر حال همان گونه كه عرض كردم نام او بد جوري وحشت بر دل همه دانش جويان و پرسنل مي انداخت . يادش به خير .

 بازديد هاي رسمي اعليحضرت .......

 راستش از همون روز نخستي كه به نيروي هوايي رفتم ، همه معترف بودند .. نيروي هوايي كويته ! آخه اون موقع امارات و دبي راه نيفتاده بود و گرنه نام آموزشگاه هاي نيروي هوايي رو در مقايسه با ساير نيروها امارات مي گذاشتند ! ولي با وجود اين واقعآ كار سخت و طاقت فرسايي بود . خدا رو شكر من از مشق نظامي و رژه معاف بودم . به خاطر خط خوبم و آگاهي از مسايل نظامي ، به دليل اين كه پدرم ارتشي بود . منشي شده بودم . اما براي مراسم رسمي بازديد اعليحضرت همايوني ، همه بدون استثناء بايد در تمرين رژه شركت مي كردند .. يك فرمانده هنگ به نام سرگرد " رضا قلي " داشتيم كه خيلي خشن و قلدر بود . بدون ميكروفن صدايش از اين سر پادگان تا آن سر آن مي رفت .. صورتي گرد با هيكلي درشت و چارشونه ، ابروهاي پرپشت به خاطر شخصيت خشن اش همه از او حساب مي بردند . خدا بيامرزه شنيدم در چنگ ظفار سرش رو از بدن جدا كردند ! اين بابا از مدت ها قبل از آمدن شاه ، همه رو از صبح تا شب وادار به تمرين رژه اون هم با اسلحه مي كرد .

 qvambel8as1qdxnq3kf1.jpg

 تمرين رژه با اسلحه و درفش ...

باور مي كنيد هنوز هم صداي نعره هاي سرگرد رضا قلي و طنين وحشتناك ان توي گوشم است ؟‌ او خود  بالاي جايگاه مخصوص رفته و بعد از اين كه گروه موزيك در جاي خود مستقر مي شد ، با صداي بلند مي گفت .. به جاي خود .. نظر به راست ،واحد به واحد ، هر واحد به سرپرستي يك نماينده ، واحد اول .. و در اين هنگام گروه موزيك شروع به نواختن مي كرد .. و گروهان هاي اموزشي ، دسته دسته از جلوي او رژه مي رفتند . بايستي پاهاي خودمون رو تا پشت گردن نفر جلويي بالا مي برديم .  صبح ها قبل رفتن به ميدان رژه ، اول مي رفتيم اسلحه خانه و سلاح هاي خود را تحويل مي گرفتيم .. واقعآ از بوي اسلحه خانه چندشم مي شد ! خيلي زجر مي كشيدم تا نوبت گرفتن اسلحه من فرا رسد .. و بعد از آن با اون اسلحه لعنتي بايد از مقابل رضاقلي رژه مي رفتيم .. يك بار به ياد ندارم كه او از رژه پرسنل كه پدر خودشون رو در آورده بودند راضي باشه .. درست تا روز قبل از اين كه شاه بيايد ، او با فرياد هاي خودش اعتراض اش رو نسبت به بد بودن رژه ما اعلام مي كرد ...

بازديد ژنرال جهانباني و حاتم ....

 در تمام مدت دوره ام در مركز آموزش هاي هوايي فقط يك بار ژنرال جهانباني و حاتم قبل از بازديد به ميدان محل رژه سر زدند .. البته تيمسار كمپاني مرتب سر مي زد . ولي اين دو ژنرال همان گونه كه گفتم يك بار به اتفاق آمدند .. ژنرال جهانباني رو همه بچه ها دوست داشتند . اغلب او رو در منطقه آموزشگاه مي ديديم كه به ستاد تردد مي كرد .. با لبخند پاسخ احترام نظامي بچه ها رو مي داد .. مخصوصآ دانشجويان خلباني رو وقتي مي ديد ، با لبخندي دلنشين پاسخ احترام آن ها رو مي داد . در مورد شجاعت او و اين كه ليدر آكروجت طلايي است خيلي حرف زده مي شد . همه او را ژنرال مو طلايي خطاب مي كردند .. مي گفتند ميانه اش با شاه زياد خوب نيست .. البته اين حرف ها رو بچه ها اون موقع به زبان مي آوردند . همچنين مي گفتند چون مادرش روسي است و خلباني رو هم اون جا ياد گرفته براي همين هميشه پست معاونت به او داده مي شد .

ماجراي سرگروهبان فاطي .............  !!

 كم تر كسي بود كه در اون سال هايي كه نام بردم با شخصيت سرگروهبان فاطي آشنا نباشد .. ! البته اين رو بگم در مركز آموزش هاي هوايي دو تا گروهان ويژه دختر ها وجود داشت . يكي ويژه دختران درجه دار بود . و ديگري مخصوص دختر خانم هايي كه قرار بود افسر شوند . سرگروهبان فاطي سرپرست يا همون سرگروهبان گروهان درجه دار ها بود .. قدي كوتاه و چهره اي خشن داشت . او سعي مي كرد با فريادهايي كه مي كشيد ، دختران بيچاره رو بترسونه .. اما از همه مهم تر زمان آموزش رژه بود ، كه چپ ، راست گفتن او در ميان صداهاي مردانه ، واقعآ تابلو بود ..  از شانس بدي كه داشتيم ، خوابگاه ما درست پشت خوابگاه دختران درجه دار قرار گرفته بود .. درست در ايامي كه خسته و كوفته نياز به استراحت داشتيم ، همچون حمام زنانه ، صداي آوا هاي دختران بلند شده و مانع استراحت ماها مي شد . يادمه گاهي بقدري سر و صدا هاي آن افزايش مي يافت كه بچه ها يك صدا سرگروهبان فاطي رو صدا مي زدند .. و بعد سكوت بر قرار مي شد !!

بازديد رسمي شاهنشاه از آموزش هاي هوايي .........

 در اون زمان ها مركز آموزش هاي هوايي در هاي ورود و خروج متعددي داشت . كه اصلي ترين آن ، گيت شمالي كه به سمت خيابان دماوند باز مي شد . يك در هم در قسمت جنوب اش بود كه به خيابان پيروزي و درمانگاه راه داشت .. از سمت شرق يه راه به خانه هاي سازماني داشت . و علاوه بر تمام اين ها از سمت غرب و حتي شمال در هاي كوچك ديگري تعبيه شده بود . روز قبل از بازديد حسابي با ادوات رسمي از قبيل " گت سفيد " مخصوص روي كفش ، درفش هاي بزرگ و پرچم هاي گوناگون و البته با اسلحه هاي برنو .سفارشات لازم به ما شده بود .. البته اين رو هم بگم كه گروه موزيك يه آهنگ بسيار زيبا با ملودي شاد ساخته بود كه آدم به جاي رژه رقص اش مي گرفت .. قبل از تشريف فرمايي شاه ما نمي دونستيم از كدوم يك از درهاي ورودي ، خواهد آمد .. البته هركس يك حدسي مي زد ! فرداي آن روز زودتر از هميشه ما را بيدار كردند . همه بعد از تحويل گرفتن اسلحه و بيدق هاي رنگاوارنگ ، به محل هاي از پيش تعين شده مستقر شديم .

ورود شاه و همراهان به مركز ....

 بر عكس تصور ما كه شاه از گيت اصلي خواهد آمد ، او به اتفاق همراهان اش از در شرقي كه به مدخل خانه هاي سازماني امراي ارتش راه داشت ، وارد شد . عده زيادي پشت سرش بودند . كه من فقط علم وزير دربار رو شناختم .. در بالاي جايگاه سايه باني زيبا به رنگ آبي سير بر افروخته بودند .. كه تا روز قبل نبود .. يك سري صندلي هم در موازات جايگاه چيده بودند ، كه همراهان همه روي آن نشستند .. فقط تيمسار خاتم و جهانباني فكر كنم كمپاني ( فرمانده آموزش هاي هوايي ) بالاي جايگاه حضور داشتند . سرگرد رضا قلي اونيفورم را بر روي شلواز كار پوشيده و  فانسقا رو  محكم روي كمر خود بسته بود ! با آويزان كردن تعدادي مدال بر روي سينه اش جلوي گروه موزيك ايستاده بود . تيمسار خاتم ابتدا سخنراني كوتاهي كرده و سپس نفرات برتر تيراندازي براي دريافت جايزه فرا خوانده شدند .. در ميان افرادي كه مفتخر به دريافت جايزه شدند ، دو نفر تعجب همگان رو بر انگيخت . اولي همون سرگروهبان فاطي بود كه وقتي صدايش زدند ، بچه ها زير لب خنده شون گرفته بود ! اما نفر دوم شخصي به نام گودرذي بچه لرستان بود كه در يكي از تمرين ها به هنگام پيش فنگ كردن ، چنان ضربه اي به قنداق تفنگ زده بود كه قنداق چوبي و محكم آن خرد شده بود !!

ihqge7mjdpv8f6y3dho8.jpg

جايزه براي شكستن قنداق تفنگ ....... !!

در ميان دانشجويان پسري تقريبآ ورزشكاري بود به نام " محمد گودرذي " اين بنده خدا از قد و قواره بلندي برخوردار نبود . ولي استخوانبندي اش نشون مي داد كه آدم قوي اي است . در ايام تمرين  قبل از تشريف فرمايي اعليحضرت همايوني ، وقتي افسر فرمانده پيش فنگ داد ، و قبل از آن كلي بچه ها رو به دليل آهسته ضربه زدن به قنداق تفنگ ها يا بد رژه رفتن سينه خيز و تنبيه كرده بود .. با كمال تعجب مشاهده كرديم قنداق تفنگ در دست هاي گودرذي خرد و خمير شد ! خودش همان طور كه گفتم بچه لرستان بود .. ابتدا خيلي رنگ و رويش پريد .. ! فكر مي كرد اخراج اش مي كنند يا خسارت آن را از حقوق اش كسر خواهند كرد .. اما وقتي افسر فرمانده اعلام كرد او تشويق خواهد شدو جايزه هم مي گيرد ، همه تصور كرديم تمسخر مي كند .. و كلي دلمون براي محمد سوخت ! اما وقتي رفت جايزه خود رو به خاطر خرد كردن قنداق تفنگ گرفت ، تازه فهميديم اين يك قانون است !! ظاهرآ عملي نشدني است به همين دليل هر كس اين كار رو بكنه تشويق مي شه !!‌

عين ديوانه از قفس پريد ............ !!

در تمام مدتي كه براي بازديد شاهانه بچه ها آماده مي شدند ، به خاطر سخت گيري هاي بيش از حد و يا بگير و به بند هاي افراطي از جمله پركردن فرم هاي مخصوص ضد اطلاعات ، و تمرين هاي نفس گير ، بعضي ها كه اهل شهرستان بودند ، واقعآ قاطي مي كردند .. نمي دانم شما فيلم سينمايي " ديوانه اي از قفس پريد " رو ديديد يا نه ؟ كه سرخپوست قوي هيكل در انتهاي فيلم آبسرد كن رو از جا مي كنه و به پنجره مي كوبه .. ما هم يك نفر داشتيم كه اسمش " بشر دوست " بود . ( واقعآ انگاري همين ديروز بود ، چهره اش رو به خاطر دارم !! ) نمي دونم اهل كجا بود ؟ شايد ترك بود . او هم هيكلي درشت همانند سرخپوست فيلم فوق داشت .. يك شب قبل از تشريف فرمايي شب در آسايشگاه قاطي مي كنه و مي ره سراغ آبسرد كن .. باور كنيد با يك اشاره از جا كنده .. و بعد از يك دور چرخيدن دور خودش آن را به كناري گذاشت ! كه البته او بر عكس گودرذي نه تنها تشويق نشد ، بلكه بازداشت هم شد .. و مدت ها از رفتن مرخصي هم محروم شده بود ... به هر حال مشاهده رژه كه در ان پرسنل نظامي مرتب و در يك رديف گام بر مي دارند ، مستلزم تمرينات سخت و طاقت فرسايي است كه پدر نظامي ها واقعآ در مي امد .. حالا رو نمي دونم .. اما بايد مشكل باشه

اعزام به آمريكا و مراجعت ............

خب به هر بدبختي بود دوران آموزش هاي ما در اين مركز به پايان رسيده و همان گونه كه در يكي از پست هايم مفصلآ به آن اشاره كردم ، قسمت شد سر از ايالت متحده آمريكا در بياورم . .. خب اون جا واقعآ همت كرده و شب و روز تلاش كردم تا درس ياد بگيرم .. البته يك نكته رو صادقانه بگم .. قبل از اين كه به آمريكا اعزام بشم ، يكي از بستگانم با لهجه غليظ مشهدي يه راهنمايي ارزنده اي كرد كه هنوز هم تو گوشم است .. او گفت بهروز جان اگه مي خواهي چيزي ياد بگيري ، به دانشگاه و مراكز اموزشي پسنده نكن ، بلكه برو ميان مردم ( و چون خودش عرق خور درجه يك بود ) توصيه ديگرش اين بود شب و روز برم تو كافه ها و با مردم معاشرت كنم تا به قول او آدم بشم .. !! البته من به جاي رفتن در كافه ها ، مسافرت رو سر لوحه برنامه هايم گذاشته و تا تونستم به شهر ها و ايالت هاي متعدد سفر كردم .. و خاطرات زيادي از اين سفر ها مخصوصآ به مكزيك و خليج مكزيك دارم .. كه البته يواشكي رفتم . ما اجازه ورود به خاك مكزيك رو نداشتيم .. ولي من رفتم !‌

zutexy0wwamxybeilner.jpg

پايگاه يكم ترابري ..............

در باره دوران نخستي كه به اين پايگاه اومدم و ماجراهاي ان بارها در مطالب قبلي توضيح داده ام .. اما آن چه در باره موضوع مطلب ام كه همانا بازديد شخص شاه  است  ،اگر اشتباه نكنم نخستين بار به پايگاه يكم شكاري امده بود تا از نزديك پرواز تيم آكروجت طلايي ايران رو مشاهده كنه .. برنامه هاي فراواني رو تدارك ديده بودند كه متآسفانه من دير رسيدم .. از پايگاه ما به پايگاه يكم شكاري راه داشت . به عبارتي به هم پيوسته هستند .. و گردان هلي كوپتر آن ها رو از هم جدا مي كنه .. روز بازديد تعدادي از ساواكي ها و مامورين امنيتي جلوي گردان هلي كوپتر ايستاده بودند و اجازه نمي دادند كسي وارد پايگاه شكاري بشه .. فقط ما ها لباس پرواز تنمون بود ، بدون هيچ مشكلي از مقابل چشمان آن ها عبور كرديم .. بد جوري چپ چپ نگاهممون مي كردند .. راستش رو بخواهيد من با ديدن بچه هاي ضد اطلاعات يا ساواكي ها ياد شوهر ننه ام ( اوستا رضا ) مي افتادم .. بنده خدا ها هيچ كاري با من نداشتند .. ( مگر اوستا رضا داشت !!؟‌) ولي نمي دونم چرا خوشم نمي آمد ..  

تيم آكروجت طلايي و تيمسار جهانباني ...

 نخستين بار بود تيمسار جهانباني رو در لباس پرواز مي ديدم . قبلآ همان طور كه گفتم گاهي در ستاد مركز آموزش هاي هوايي مي ديدمش .. يك بار هم روز آخر قبل از اعزام به آمريكا براي همه ما سخنراني كرد .. و چه راهنمايي هاي مفيدي كرد كه ترجيح بند گفتارش رعايت پرستيژ ارتش شاهنشاهي و شآن لباس و مليت ايراني بود .. اما هيچ كس تره به حرف هاي اين بنده خدا خرد نكرد .. و به محض اين كه پاشون رو به ايالت متحده گذاشتند ، انگار نه انگار كه بايد شئونات رو رعايت كنيم .. بگذريم .. من فقط با اونيفورم رسمي ديده بودم .. آن روز كه براي تماشاي مراسم اعطاي جوايز به خلبانان آكروجت طلايي رفتم ، اول تيمسار رو نشناختم .. فكر كردم يك مستشار آمريكايي ليدره .. تا اين كه يكي از همكارانم بود كه ندا رو داد و گفت ببين ژنرال چه خوش تيپ شده !! آن ها بعد از پرواز و انجام مانور هاي متعدد ، به ترتيپ در فرودگاه مهرآباد فرود آمدند .. و سپس همه به يك خط ايستاده و شاه  ابتدا با جهانباني صحبت كرد و سپس با يكايك خلبانان به گفت و گو پرداخت ..

حضور مرتب وليعهد در پايگاه .......

 با گذشت زمان و قديمي شدن من ! ديگه با حوصله به اطرافم نگاه مي كردم .. تا قبل از اين كه آدم اجازه پرواز مستقل مداشته باشه ، احساس مي كنه تو قفسه .. مخصوصآ همه حواس اش به همدوره هاشه كه نكنه زودتر از من چك بشه .. اما به محض اين كه بلانسبت خرت از پل مي گذره .. ديگه احساس آرامش مي كني .. در همين ايام بود كه من گاهي از دور يك بچه اي رو مي ديدم كه با يك فروند بونانزا مرتب هي تو پايگاه شكاري جولان مي ده .. اصلآ حس كنجكاوي ام بر نمي انگيخت كه اين عزيز دردونه كيست !!؟‌ آخه اون موقع نوجوان هاي ده - دوازده ساله هم آموزش مي ديدند .. ! اغلب هم با بونانزا مي پريدند .. خب اوايل فكر مي كردم يكي از همين بچه هاست كه داره تمرين مي كنه .. تا اين كه يه روز خودم از پرواز مي امدم ، نزديك ظهر بود از بالا ديدم جلوي كاروان شلوغه ، ماشين تشريفات ايستاده .. زياد اهمميت ندادم .. موقع ظهر گاهي كه نهار خوري ما شلوغ بود ، مي رفتم نهار رو با بچه هاي شكاري مي خوردم  . يك چند تا از همدوره هايم و يكي از هم اتاقي هايم با اف - ۴ مي پريد .. گاهي به او سر مي زدم .. در يكي از همين سر زدن ها بود كه فهميدم خاتم تو كاروانه ! اول فكر كردم براي شكاري ها اونجاست .. اما بعد متوجه شدم براي وليعهده !!‌

gb2l49428y6hha3qoecz.jpg

امان از پاچه خواري ............ !!  

باور كنيد همه جور پاچه خواري ديده بودم .. اما تملق براي  يه بچه كوچك رو تا اون موقع نديده بودم ! اون هم چه كساني !! از فرمانده پايگاه بگيريد تا رئيس عمليات .. دنبال اين بچه راه مي افتادند و دم به دقيقه احترام نظامي مي گذاشتند ... انگار اون بچه اصلآ اين چيزها رو حاليشه !! همين كار ها رو مي كنند كه اگه طرف شاه شد از همه توقع تملق رو داشته باشه !! از لحظه اي كه وليعهد وارد پايگاه مي شد از رئيس بي عرضه انتظامات گرفته .. تا اون بدبخت عقده اي كه مسئول تجهيزات پرواز بود .. همه دست به سينه مي ايستادند .. بعد ها كه با چهره هاي فرماندهان عالي رتبه آشنا شدم .. ديدم اي دل غافل از ستاد نيروي هوايي هم مي آيند .. تا اون بچه ده ساله هواپيماي بونزا رو تاكسي كرده و به حركت در آورد .. ديگه كم كم اين يه رسم و عادت شده بود ! و براي ما هم كه فقط تظاره گر بوديم ديدن اين صحنه ها عادي شده بود .. كم كم رشد وليهعد رو و بزرگ شدن اش رو در همين پايگاه به چشم ديديم .. تا جايي كه اين اواخر بنده خدا با اف -۵ مي پريد .. يك بار هم قبل از اين كه انقلاب بشه تو همين اتوبان كرج يه جايگاه درست كرده بودند .. كه آخرين بار وليعهد با اف - ۵ يه اپروچ ارتفاع پائين انجام داد و سپس به خانواده اش در مراسم پيوست .. !‌

ورود انور سادات به تهران .............

 فكر مي كنم در زمان رياست جمهوري جيمي كارتر بود كه انورسادات يك سفر رسمي به ايران داشت . و همان گونه كه رسم بود ، پادشاه مملكت تو فرودگاه به پيشباز ميهمان رفته و بعد از مراسم تشريفاتي و سرود هر دو كشور ، ميزبان به مناسبت ورود يه نطقي مي كنه .. خب اون روز هم پادشاه مصر وارد تهران شده بود و تو فرودگاه مهرآباد جلوي آشيانه سلطنتي ، فرش قرمز پهن كرده بودند و گارد تشريفات همه حضور داشتند .. شاه هم يه نطقي رو از قبل آماده كرده بود كه در فرودگاه بعد از پايان مراسم تشريفات بخونه .. همه چيز به روال عادي طي مي شد .. معمولآ در اين گون مواقع هيچ هواپيمايي رو به سمت مهرآباد راهنمايي نمي كنند .. و تنها بعد از پايان مراسم كه معمولآ بيست دقيقه بيشتر طول نمي كشه هواپيما ها اجازه پيدا مي كنند كه به منطقه مهرآباد نزديك شوند ..

 قارقاركي كه كاسه كوزه شاه رو به هم ريخت ...!!

 خب حالا تجسم بفرماييد همه ميهمانان عالي مقام هر دو كشور جلوي آشيانه سلطنتي حضور دارند . خبرنگاران و شبكه هاي تلويزيوني خارجي همه در حال به تصوير كشيدن اين مراسم هستند . يادمه به خاطر مسئله كمپ ديويد و آشتي مصر و اسرائيل ، انور جون به يه چهره خبر ساز نزد غربي ها تبديل شده بود . و بر عكس عرب ها كه سايه اش رو با تير مي زدند ، به هر حال مورد توجه بود .. همين كه شاه شروع كرد به خوشامد گويي و جو گير شده و تازه افتاده بود روي غلطك ، نمي دونم يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ مادر مرده از كجا سرو كله اش پيدا شد !! حالا مراسم به صورت زنده از تلويزيون خودمون هم داره پخش مي شه !! هواپيما اومد و اومد  و درست بي توجه به مراسم حساس ، روي باند ۲۹ چپ فرو آمده و شروع كرد به ريورس !! مي دانيد وقتي اين لامصب مي ره حالت ريورس ، صداش همه جا رو بر مي داره !! شاه بي توجه از اتفاقات رخ داده و در حالي كه صداي خودش رو هم نمي شنيد ، همين جوري براي خودش نطق مي كرد .. از اين ور هم يه عده معلوم نبود ساواكي بود .. ماموران ضد اطلاعات بودند .. كي بودند .. بيچاره ها مي پريدند بالا و پائين با دست به خليان اشاره مي كردند خاموش كنه !! انگار خلبان از دور مي بينه !! به هر حال از طريق برج به خلبان اعلام مي شه و او همون جا چهار تا موتورش رو خاموش مي كنه !!

c7atmvyaift6869a5ap6.jpg

 پايان ماجرا .......... !!

اگر چه بالا پائين پريدن اطرافيان از طريق شبكه هاي مختلف دنيا از جمله ايران پخش مي شد و صحنه واقعآ خنده داري رو به وجود آورده بودند .. اما شاه از ترس اين كه خط رو گم نكنه .. همين جوري خودش رو مي خورد .. با قارقار موتور هاي قوي هواپيما كه در سكوت حاكم بر فرودگاه بد جوري انعكاس يافته بود .. چهره اعليحضرت هر لحظه قرمر و قرمز مي شد .. خود انور هم طفلك دوزاري اش افتاده بود كه ميهمان تو بد مخمصه اي گير افتاده ! ولي فكر كنم به زحمت جلوي خنده هاي خودشو گرفته بود !! آخه از شما چه پنهون من شنيده بودم انور جون از اون رهبران خوش خنده بوده كه به هر چيزي مي خنديده !! اما خودمونيم اون روز از ترس ابهت محمد رضا شاه خيلي خودش رو كنترل كرد .. طفلك حس كنجكاوي اش هم تحريك شده بود كه ببينه اين همه صدا از كجاست !!؟ اما چون همه دوربين ها روي صورت اش زوم شده بود .. حتي به عقب هم برنگشت ! شما اگه جاي انور سادات بوديد چه عكس العملي از خودتون نشون مي داديد !!؟

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب ساعت ۸:۴۵ دقيقه بامداد نوزدهم تيرماه ۱۳۸۷ به پايان رسيد .

                                               ايام به كام   


 

 am87jhovt2s8dy3av9iv.jpg

حمل بار و مسافر در آفریقا !

براي مشاهده تصاوير ديدني كليك كنيد .


 

http://www.atcmonitor.com/

سايت جالب و آمورنده براي علاقه مندان رشته خلباني و كنترل ترافيك به صورت زنده


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد . 


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.  

  "1973 Collision":(Taran):

November 28th,1973.On this day two military aircraft circled over a promontory which reached into deeply the territory of the former Soviet Union. A few minutes later one of the aircrafts were disappeared but the other one is flew through the border and violated the Soviet airspace. Over the other side of the approximately 100 kilometres width and 100 kilometres long promontory there were two Russian fighter in the air but they were too far from the intruder and as they were on a training mission they were not armed, as well. This time the air defence ordered one of the pair of MiG-21 aircrafts being in readiness to take off and intercept the intruder while the other aircraft on ready were put into first degree readiness ( i.e. the pilot sits in the cockpit waiting the permission for the take off ). Captain Gennagyij Jeliszejev headed his aircraft toward the border to intercept and identify the unknown aircraft. According to the identification of the captain the intruder was probably an Iranian RF-4 E Phantom reconnaissance aircraft.The F-4 pilot was Iranian and radar officer was an American ,namely,"John Sanderz" who were doing a spy flight under "Black Gene" project. The Russian pilot flew to the wingtip of the other aircraft and tried to sign the pilots to follow his plane and land by moving the MiG's wings up and down and using his radio and his hands. The crew of the spy plane got the signs but instead land on Soviet territory they speed up their aircraft and turned toward the border. This time the soviet pilot got the order to use his missiles and shot the intruder down. Jeliszejev activated the radar and locked on the enemy plane and tried to use the missiles against the intruder. The pilot of the Phantom was warned to the missile threat by his planes sensors and the pilot started to change his direction and altitude intensively and quickly because the missiles of the MiG were unusable against highly manoeuvring targets. As the border approached quickly and the ground control officer was afraid of failing the action they gave the shocking order to the pilot: No. 240, Taran.

But, what was "Taran", in fact? The word Taran became known in the aviation world during the WW II. Russian pilots used this method to destroy enemy bombers. As Soviet aircrafts had a relatively low calibre armament it often happened that they managed only to damage and not to destroy these bombers. In that case if the defence armament of the bomber was already neutralised the fighters flew behind the bomber with a little difference between the two aircrafts' airspeed and tried to destroy the control system of the bomber by their plane's propeller. This method was used more than 500 times during the war by soviet pilots but it was not a kamikaze action such as were the Japanese ones because in that case about one half of the attacker pilots survived the action what's more there was such Russian pilot who did it four time successfully and always managed to survived by his parachute.

Jeliszejev acknowledged the order, deactivated the locator pushed the throttle to maximum afterburn and flew after the escaping Phantom. About the followings there are no valid data. The air controllers saw on their screen the two dot indicating the two aircraft to come closer and closer to eachother while they were united on the screen and slowly disappeared. They called Jeliszejev on the radio but there was no answer. In fact,the mig came into collision back of the Phantom.F-4 crew ejected out and captured by Soviet Union forces but Jeliszejev was killed.

Gennagyij Jeliszejev who executed this order got the Hero of the Soviet Union medal after his death. His name was admitted as a life member to his squadron and it was always heard between the names of the living squadron members. The soviets named a school after him and the students of this school celebrated his heroism in every 28th November. They named a street after him in his home town. There is a whole room in the Museum of Flight full of the memories of his heroism and his personal things. His statue is placed in the avenue of the heroes.

Source:http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/steal25.html BY:Alireza Sadeghi

PicbaranPicbaran

ترجمه فارسی:

برخورد 1973:"تاران":

28 نوامبر 1973.در این روز دو هواپیمای نظامی با گردش بر فراز دماغه ای مرتفع به عمق خاک اتحاد شوروی سابق وارد شدند.چند دقیقه بعد یکی از آنها ناپدید شد اما دیگری با پرواز در امتداد مرز حریم هوایی شوروی را نقض میکرد.بر فراز سمت دیگر این دماغه بلند که 100 کیلومتر پهنا و 100 کیلومتر نیز طول داشت دو جنگنده روسی نیز در حال پرواز بودند اما هم فاصله آنان از این موجود مزاحم دور بود و هم بخاطر اینکه مشغول انجام یک پرواز آزمایشی بودند هیچ سلاحی با خود حمل نمیکردند.در این موقع دفاع هوایی به یک جفت میگ-21 دستور داد که یکی آماده پرواز شود و دیگری نیز بحالت آماده باش درجه یک قرار گیرد.(در این حالت خلبان با نشستن در کاکپیت منتظر دریافت فرمان میشود).کاپیتان "گنادی الیسو" هواپیمایش را برای رهگیری و شناسایی هواپیمای متجاوز بسمت مرز هدایت کرد.کاپیتان هواپیمای مزاحم را یک فروند فانتوم "آر اف-4 ای" شناسایی ایرانی تشخیص داد.خلبان این "اف-4" ایرانی بود و افسر رادار یک آمریکایی بنام "جان ساندرز" و ایندو در هر حال انجام یک پرواز جاسوسی تحت پروژه "ژن سیاه" بودند.خلبان روسی خود را به بال فانتوم رساند و با بالا و پایین دادن بالهای میگ و همچنین با استفاده از رادیو از خلبانان خواست که وی را دنبال کرده ودر خاک شوروی فرود بیایند.خلبانان هواپیمای جاسوس علامات را دریافت کردند اما بجای نشستن در خاک شوروی با حداکثر سرعت بسمت مرز تغییر مسیر دادند.خلبان شوروی فرمان شلیک موشک و به زیر کشیدن متجاوز را دریافت کرد."الیسو" رادار را روشن کرد و با قفل کردن آن روی هواپیمای دشمن تلاش کرد که موشکهایش را بر علیه آن بکار گیرد.خلبان فانتوم نیز توسط حسگرهای هواپیمایش تهدید موشک را شناسایی نمود وشروع به تغییر جهت حرکت و ارتفاع هواپیما با سرعت و شدت هر چه تمامتر کرد.این عمل به این خاطر بود که موشک میگ در برابر اهدافی که بشدت مانور میکردند غیر قابل استفاده میشد.مرز بسرعت نزدیک میشد و افسر کنترل زمینی از ترس اینکه عملیات شکست بخورد به خلبان دستور تکان دهنده ای داد.دستور شماره 240 یا "تاران".اما "تاران" چه بود؟ واژه "تاران" درجنگ دوم جهانی وارد هوانوردی شد.خلبانان روسی از این روش برای انهدام بمب افکنهای دشمن استفاده میکردند.از آنجاییکه کالیبر مهمات هواپیماهای روسی پایین بود در بیشتر مواقع فقط قادر به وارد آوردن خسارت به بمب افکن بودند و توان انهدام کامل آنرا نداشتند.در این حالت اگر قبلا موفق به از کار انداختن تسلیحات دفاعی بمب افکن شده بودند با نزدیک شدن هر چه بیشتر به بمب افکن و با سرعتی نزدیک به سرعت آن تلاش میکردند که سیستم کنترلش را با پروانه های هواپیمای خود از کار بیندازند.این روش بیش از 500 مرتبه توسط خلبانان روسی در جنگ بکار گرفته شد .البته این روش یک روش انتحاری نظیر روش ژاپنیها نبود و حدود نیمی از خلبانانی که "تاران" میکردند با چتر خود را نجات میدادند و خلبانی بود که چهار مرتبه این کار را انجام داد و موفق شد که با چترنجات خود را نجات دهد.

"الیسو" با دریافت فرمان کنترل هواپیما را روی حالت ماکزیمم پس سوز قرار داد و به دنبال فانتوم در حال فرار پرواز کرد.هیچگونه اطلاعاتی در مورد جزییات این تعقیب وجود ندارد.متصدیان کنترل هوایی در رادار دو نقطه را دیدند که بیکدیگر نزدیک و نزدیکتر میشدند تا اینکه تبدیل بیک نقطه شدند و سپس به آرامی ناپدید گردیدند.آنها "الیسو" را از طریق رادیو صدا کردند اما جوابی نیامد.در واقع میگ به انتهای فانتوم برخورد کرده بود.خلبانان اف-4 ایجکت کردند و توسط نیروهای اتحاد شوروی به اسارت در آمدند اما "الیسو" کشته شد.

"گنادی الیسو" که این دستور را انجام داده بود پس از مرگ مفتخر به دریافت مدال "قهرمان اتحاد شوروی " گردید ونامش در بین اسکادران وی بعنوان یک عضو زنده (شهید زنده) پذیرفته شد و غالبا در بین نامهای سایر اعضا در قید حیات اسکادران شنیده میشد.مدرسه ای نیز به نام وی در آمد و دانش آموزان این مدرسه در روز 28 نوامبر یاد و خاطره قهرمانی وی را جشن میگیرند.خیابانی نیز در شهر وی به نامش نامگذاری گردیده است و یک اطاق کامل در "موزه هوایی " که پر از یادگارهای قهرمانی و وسایل شخصی اش میباشد بوی اختصاص یافته است.مجسمه وی نیز در خیابان قهرمانان قرار گرفته است..

منبع گرد آوری و ترجمه:علیرضا صادقی :http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/steal25.html 

 

 r3q10av7egwq79syn6xk.jpg 

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید


7w57l65r6cdykphszjc5.jpg

http://www.khaleban.com/ 


 

 http://fun.mahyaonline.com/ 


373ippzd8coe2ruui46d.jpg 

اينجا رو كليك كنيد

http://phoenix69.blogfa.com/


 hl3cgzchkr1tepfac901.jpg

قابل توجه علاقه مندان تحصيل در كشور بلارس

http://www.minsk.blogfa.com/ 


j6um2sqcvnx78mmgb1xa.jpgyvf88lowmsm6p7e64mkq.jpg

http://www.tophostingcenter.com/

مژده به ایرانیان سراسر جهان و شهروندان کانادایی


 hg6umhp2axv5tmekn0jb.jpg

http://www.irantonian.net/

قابل توجه مهاجران گرامی ایرانی


نشانگر آمار موقتآ خراب است

برای دیدن ( اینجا ) را کلیک کنید  

 

 

- تعداد بازديد
  • 26093
  • مرتبه

    نظرات

    جوری می گویید "انور جون" که آدم فکر می کنه یار غار دوران بچگی اتان بوده و مثلا با هم می رفتید خاک بازی. چایی نخورده زود پسر خاله شدید.
    پاسخ
    خدا رو شكر كه اشكال من در همين حد است

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35