درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطرات فردینی من !

خاطرات قدیمی من و سلطان قلب ها

در ميان خلبانان قديمي گردان سي - ۱۳۰ ، افسر خلباني به نام آقاي خليلي بود كه شباهت بي نظيري با مرحوم فردين داشت .. اين كه مي گويم شباهت ، نه اين كه يك مقدار ناچيز .. بلكه به معني واقعي و به مصداق سيبي كه از وسط نصف شده باشد ، به هم ديگر شباهت داشتند . انسان بسيار متواضع و با شرافتي بود . جزء نخستين خلبانان قديمي گردان سي - ۱۳۰ محسوب مي شد . كه معلم خلبان و فرمانده هواپيما بود . بچه ها او رو عمو خليل خطاب اش مي كردند ..

2moam54hmol5qr99728s.gif

 

 خاطرات قدیمی من و سلطان قلب ها

 

 mp9hi2pltqgt7kd8ojrq.gif

 امروز بعد از ظهر که به دیدن یکی از دوستان قدیمی ام رفته بودم . در منزل او یکی از شبکه های ماهواره ای  آثار سینمایی محمد علی فردین رو نشون می داد . و از سلطان قلب ها حرف می زد . راستش رو بخواهید خیلی تحت تآثیر خاطرات اون ایام افتادم ... حتی بی اختیار قطرات اشک بر گوشه چشمانم جاری شد .. فیلم های اون زنده یاد من رو با خودش به سال های  ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۰ برد . ایامی که اوج نوجوانی ام محسوب شده و مثل همه هم سن و سال های خودم عاشق فیلم و سینما بودم . برای همین به محض این که خونه برگشتم ُ علی رغم این که قصد نگارش پست جدید رو نداشتم ، ولي هيجان خاطرات اون سال ها و حتي زماني كه در نيروي هوايي بودم و فردين براي فيلمبرداري آخرين فيلم اش آمده بود باعث شد تا اين پست رو به ياد سلطان قلب ها بنويسم . تا شايد بهانه اي باشد براي بيان وضعيت اجتمايي جوانان آن روزگار ....

خيلي از دوستان و خوانندگان گرامي محبت كرده و به مناسبت هيجدهم خرداد ماه كه سالروز نخستين پروازم در سال ۱۳۵۳ است ، پيام هاي تبريك متعددي  برام ارسال فرمودند كه از همه آن ها تشكر و قدرداني مي كنم . واقعآ  ابراز محبت شما عزيزان  هميشه شرمنده ام كرده و از صميم قلب آرزو مي كنم لياقت اين همه محبت رو داشته باشم . و اما از اين كه مدتي است كم كار شده و دير به دير مطلب جديد تقديم حضورتان مي كنم ضمن عذر خواهي به عرض مي رسونم ، مدتي است مشغول تدوين و نگارش  يك كار فرهنگي با ارزشي هستم كه به دليل حساسيت بالاي آن و وسواسي كه به خرج مي دهم كمي بيش از انتظار طولاني شده است . از طرفي هم بنا به خواست كارفرماي محترم پروژه تا قطعي نشدن آن از بيان نام آن معذورم . ولي مطمئن هستم با آگاهي از كاري كه در حال نگارش آن هستم ، خيلي خوشحال خواهيد شد .

حال كه صحبت كامنت و تشكر از عزيزان خواننده شد ، لازم مي دونم از پسر خوب و بسيار عزيزم جناب  رضا خلبان جوان و سركار خانم نيلوفر نازنين به خاطر تلاش محبت آميز شون كه در راه جستجوي مسكن براي بنده بي نوا كشيدند  ،  صميمانه تشكر و قدرداني كنم . چيزي كم تر از دو هفته ديگر فرصت دارم ! چون آخر اين ماه جناب صاحبخانه محترم ما از ماموريت مسكو مراجعت مي فرمايند و بايستي حتمآ در تاريخ ياد شده خانه تخليه شده باشد . باور كنيد دلم خيلي روشن است كه به خواست خداوند مشكل ام حل خواهد شد . ولي اگه نشه ... همان گونه كه براي پسر خوبم اسي نوشتم ، چاره اي جز مهاجرت آن هم به شكل انفرادي ندارم . قديمي ها مثال خوبي در اين باره داشتند .. به درويش گفتند بساط ات رو جمع كن ، دست بر روي دهان خود گذاشت ! من هم در بساط خود جز چند جلد كتاب و يك دستگاه   كامپيوتر قديمي چيز ديگري ندارم !! و خيلي راحت مي توانم جمع شون كنم . فقط دعا كنيد تا هر چه زودتر مشكل مسكن اجاره اي ام حل شود .

و اما سخن آخر ...  بارها براتون از مشكل جي ميل ام نوشتم . اما نمي دونم چرا بعضي ها دوست ندارند واقعيت ها رو پذيرا باشند !؟‌ بعضي از دوستان هم چنان از من به خاطر دير پاسخ دادن به نامه ها و اي ميل هاشون گله مي كنند . بعضي از جوون هاي خوبمون هم داغ كرده و با توهين كردن به بنده حقير كمي عقده هاي دلشون رو خالي مي كنند !! لذا مجبور شدم اين بار با مدرك و دليل مشكل ام رو به شما دوستان گرامي نشون داده تا متوجه شويد قصد اذيت كردن شما بزرگواران رو نداشته و ندارم . البته قراره دوست خوبم سام نازنين كه امروز فردا از سوئد به ايران تشريف مي آورد ، بعد از كمي استراحت به من افتخار داده و يه نگاهي هم به كامپيو ترم بيندازه .

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg 

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 

nxl861dokiu39wurj5ma.gif 

http://www.asheghi.ir/ 


  شهر شاهپور ( سلماس ) دهه ۱۳۴۰ ....

قبل از اين كه به ياد آوري خاطرات ايام نوجواني ام در پادگان قوشچي بپردازم ، با اجازه شما عزيزان كمي عقب تر رفته و به وضعيت سينما در دهه چهل اشاره مي كنم .. از آن جا كه مرحوم پدرم درجه دار نيروي زميني ارتش شاهنشاهي بود  من آغاز كودكي و تحصيلات ابتدايي ام را تا كلاس سوم دبستان در سلماس فعلي كه بهش شاهپور مي گفتند گذروندم (اينجا )  . براي همين تنها سينماي اين شهر را خيلي خوب به خاطر مي آورم . اون زمان اين شهر فقط يك سالن سينما داشت . كه اغلب هم فيلم هاي وسترن رو نشون مي داد . اولين فيلمي كه يواشكي به تماشاي آن رفتم  " هركول فاتح آتلانتيك " نام داشت . باور كنيد خيلي لذت بردم . اصلآ دوست نداشتم از سالن سينما بيرون بيايم ! قبل از آن هر روز ساعت ها جلوي در سينما مي ايستادم و به حرف هاي آرتيست ها كه رسم بود صداي فيلم از بلندگوي سر در سينما پخش مي شد ، گوش فرا مي دادم . قيمت بليط سينما سه و پتج ريال بود ! كه همون را هم نداشتيم . و ما معمولآ پول هامون رو روي هم مي گذاشتيم و يك نفر را براي تماشاي فيلم به سينما مي فرستاديم تا بعدآ برامون تعريف كنه ... !!

 هر چه فكر مي كنم نام هيچ فيلم ايراني كه اون زمان اكران شده باشه رو به خاطر نمي آورم . هر چه بود فيلم هاي وسترن خارجي بود . بعد از ديدن فيلم هركول تا مدت ها كاراكتر آرتيست فيلم  ملكه ذهنم شده بود . اگه بدونيد چقدر آرزو داشتم من هم مانند خيلي از بچه هاي هم سن و سال خودم همراه خانواده ام به تماشاي يك فيلم بروم . اون موقع پدرم مانند اغلب افراد نظامي تا دير وقت در كافه ها و قمارخانه ها بود . مادرم هم نداشتم تا خواسته ام رو بر آورده كنه .. و همش تو دلم عقده شده بود . تنها دلخوشي ام خريد چند فرم فيلم سينمايي بود تا با قرار دادن ذره بين و نور مصنوعي ، به اصطلاح سينما درست كنم ! تمام فكر و ذكرم شده بود گوش دادن به صداي فيلم هايي كه از بالاي در سينما با صداي بلند پخش مي شد و ساعت ها نگريستن به تصاوير آرتيست هاي فيلم بود . هنوز هم تمام صحنه هاي خاكستري اون ايام رو به خوبي به ياد دارم . دوران سخت كودكي را

پادگان قوشچي ، سال ۱۳۴۴ ......

 كلاس سوم دبستان رو تازه تموم كرده بودم كه به پادگان قوشچي منتقل شديم . در باره اين پادگان و اين كه در چهل و پنج كيلومتري جاده اروميه به تبريز قرار داره قبلآ براتون نوشته بودم .. اين پادگان نيروي زميني داراي يك سالن سينما بود كه بعد ها مسئوليت آن را به پدرم  واگذار كردند .. خانه ما كمي دور تر از خانه هاي سازماني قرار داشت . و علت آن هم علاقه مفرط پدر به انواع حيوانات و نگهداري آن ها بود كه سبب شده بود به خاطر حيواناتش كيلومتر ها دور تر از خانه هاي مسكوني كه " دايره " نام داشت زندگي كنيم .. صرف نظر از دوري راه تا مدرسه ، كه روزي چهار بار آن را طي مي كردم ، نداشتن حمام  قوز بالا قوز بود .  نامادري ام هر از چند گاهي وقتي كه شپش ها روي سر و صورت ما علني رژه مي رفتند ، يك قوطي  خالي روغن نباتي را پر از آب كرده و بر روي اجاقي كه هيزم هاي آن را خودم جمع آوري كرده بودم ، قرار داده و سپس درون طشت مسي من و برادرم رو مي شست ! واي كه چه كتك هايي رو  موقع شستشو تحمل مي كردم ...

آشنايي با نام فردين در آن سال ها .........

 سال ۱۳۴۴ بود .. هر روز يك اتوبوس از نوع اون ماك هاي زرد قديمي آمريكايي صبح ها از پادگان خانواده ها رو سوار كرده و به رضائيه ( اروميه ) مي برد و بعد از ظهر بر مي گرداند .. علاوه بر آن از روستاهاي اطراف هم سرويس براي شهر داشتند كه كرايه آن دو تومان بود ! خب گاهي اوقات ما همراه پدر يا خانواده براي خريد خصوصآ رفتن به حمام با اين سرويس به شهر مي آمديم .. سال ۱۳۴۴ بود .. اتوبوس پايگاه در ايستگاه هميشگي خود ايستاده بود . من هم به اتفاق چند نفر از همكلاسي هايم منتظر حركت ماشين بوديم .. اون موقع بين بچه ها  بحث در مورد آرتيست هاي سينما امري رايج بود .. خب هر كس هم طرفدار يك هنرپيشه بود . يادمه من خيلي عاشق " منصور سپهرنيا "  يكي از سه تفگندار معروف آن ايام  كه فيلم هاي كمدي به همراه محمد متوسلاني و مرحوم گرشا رئوفي بازي مي كرد بودم . همچنين از " عبدالله بوتيمار " هم خوشم مي آمد .. كه يكي از بچه ها در باره محمد علي فردين صحبت را آغاز كرد .. او از صفات فردين از جمله كشتي گير بودنش بحث مي كرد ... بقيه هم مبهوت حرف هاي او شده بوديم . خيلي دلم مي خواست چهره فردين رو ببينم .. دوستم مي گفت فيلمش رو در رضائيه ديده است .. از آن روز به بعد بد جوري شيفته تماشاي فيلمي از فردين شده بودم . از طرفي هم در سينماي پايگاه هيچ وقت فيلم هاي روز رو اكران نمي كردند ...

رضا بيك ايمانوردي ، قهرمان روياي جوانان پايگاه ........ !

 قبل از نمايش فيلمي از فردين ، بچه ها با كارهاي مرحوم رضا بيك ايمانوردي خيلي حال مي كردند ... زنگ ها تفريح تقليد از سخنان و حركاتي كه بيك ايمانوردي در فيلم اش انجام داده بود امري رايج به حساب مي آمد .. يادمه در يك فيلمي بيك ايمانوردي نقش منفي داشت . در آن فيلم او با قرار دادن دست خود بر روي ميز ، با دست ديگرش با يك چاقوي تيز مرتب و با سرعت به لاي انگشتان دست خود به ميز مي كوبيد .. از بد آموزي اين حركت همين بس كه خيلي از دانش آموزان از جمله خود من دستامون رو مجروح كرده بوديم ! بگذريم  تا اين كه انتظار ها به سر اومده و براي نخستين بار  چهره فردين رو در سينماي پايگاه ديدم . نمايش فيلمي از فردين توجه همه پسر ها رو به خود جلب كرده بود . و ديگه نام او مرتب بر سر زبان ها بود . ولي دختر خانم ها عاشق جواد قائم مقامي بودند .. عكس هاي او را جمع آوري مي كردند . راستي يادم رفت بگم كه  مدرسه ما تا مقطع سيكل بيشتر نداشت . و دختر و پسر با هم در يك كلاس  درس مي خوانديم ! .. واقعآ يادش بخير ... بعضي از پسر ها يك دختر خانم رو در روياي خودش نامزدش انتخاب كرده بود . دختر رويايي من  اسمش مهري مربي بود . با رنگي سفيد مهتابي لاغر و استخواني !

تبليغ فراوان فيلم ها در تلويزيون ........  

  سال ۱۳۴۸ وقتي براي ادامه تحصيل به تهران آمدم ، فرصت مناسبي براي من بود كه مرتب سينما رفته   و فيلم هاي مورد نظرم رو ببينم  . اون موقع رسم بود آنونس فيلم هاي سينمايي در تلويزيون پخش مي شد . اغلب  هم به صورت موزيكال  بود . و ما عادت داشتيم آن ها رو حفظ كرده و در كلاس درس تقليد نماييم ! مثلآ يك فيلمي از فردين قرار بود براي نوروز پخش بشه .. اسمش بود .. يك خوشگل هزار مشكل .. تبليغ آن به صورت ريتميك بود . هميشه سر كلاس آن را مي خوانديم .. با آمدن فيلم قيصر و معروف شدن بهروز وثوقي ، ستاره بخت فردين يه مقدار كم رنگ شد . و ديگه اين بهروز بود كه مورد توجه همه به خصوص جوان ها قرار گرفته بود . اون موقع مد بود كارت پستال بهروز وثوقي رو پشت كلاسور ها و كتب مدرسه جسبونده و روي آن را پلاستيك مي كشيديم و موقع خروج از دبيرستان طوري در دست مي گرفتيم تا دختر هايي كه از روبرو مي آمدند آن رو ببينند . بايد اعتراف كنم كه من هم جزء طرفداران سر سخت بهروز وثوقي شده بودم . هر فيلمي از او اكران مي شد ، همون شب اول مي ديدمش . ديگه براي من طفلك فردين هيچ جذابيتي نداشت .

خاطره اندر خاطره ......... !!

اين خاطره اندر خاطره هم ديگه تبديل به يك عادت برام شده منو ببخشيد .. قبل از اين كه در سلول هاي خاكستري مغزم دنبال خاطراتي از فردين باشم ، ياد ماجرايي همين الان افتادم كه حيف ام اومد بازگو نكنم .. اون قديم ها خيلي از مردم مث خود من عاشق هنرنمايي منصور سپهرنيا بودند . اون زمان اتوموبيل سواري جزء تشريفات محسوب مي شد . و هر كسي نداشت . يكي از دوستان مرحوم پدرم كه او هم استوار ارتش بود يك ماشين " دوفين " ايتاليايي خريده بود . يادش بخير . اتوموبيل هاي دوفين  خيلي كوچك بودند . و در هاي آن رو به بيرون باز مي شد . اگه بگم چقدر ورود آن به پادگان سر و صدا كرد ، حد و حصاب ندارد ! نخستين بار بود درجه داري ماشين خريده بود . يادمه دوهزار تومان پول براي آن داده بود !! اين بابا براي اين كه قمپز بيشتري در بياره ، به همسرش هم رانندگي ياد مي ده .. يك بار ظاهرآ با همسرش تهران رفته بود ( چه جوري اين ماشين تا تهران آمده بماند !! ) و يك روز كه خانم در حال رانندگي  در پايتخت بود با ماشين سپهرنيا به شدت تصادف مي كنه !! شوهر زبل او وقتي مي بينه با هنرپيشه معروفي تصادم كرده ، الكي خطاب به همسرش شروع به داد و بي داد مي كنه ... زن حسابي آخه ديدن آقاي سپهرنيا نبايد حواس تو را اين قدر پرت كند كه ماشين من بيچاره رو درب و داغون كردي ! خلاصه بقدري عربده سر زن بيچاره مي كشه ، كه آقاي سپهرنيا از خير خسارت ماشين اش مي گذرد . اين ماجرا رو بار ها براي اهالي پايگاه تعريف مي كرد ! من خودم بيش از ۵۰ بار از دهان اين همكار وراج پدرم شنيده بودم كه با آب و تاب تعريف مي كرد !

خلباني كه شباهت عجيبي به فردين داشت ........ !

در ميان خلبانان قديمي گردان سي - ۱۳۰ ، افسر خلباني به نام آقاي خليلي بود كه شباهت بي نظيري با مرحوم فردين داشت .. اين كه مي گويم شباهت ، نه اين كه يك مقدار ناچيز .. بلكه به معني واقعي و به مصداق سيبي كه از وسط نصف شده باشد ، به هم ديگر شباهت داشتند . انسان بسيار متواضع و با شرافتي بود . جزء نخستين خلبانان قديمي گردان سي - ۱۳۰ محسوب مي شد . كه معلم خلبان و فرمانده هواپيما بود . بچه ها او رو عمو خليل خطاب اش مي كردند .. گاهي اوقات كه زلف هاي خود رو روي پيشاني مي ريخت و پشت فرمون قارقارك مي نشست ، هر كي نمي دونست ، واقعآ فكر مي كرد اين خود فردين است كه لباس پرواز به تن كرده است ! جالب اين كه عمو خليل اصلآ خوشش نمي امد راجع به اين شباهت با او صحبت كنند .

حضور فردين در پايگاه يكم ترابري ............

 يادمه نخستين پروازي كه بعد از امدن از آمريكا با سي - ۱۳۰ كردم ، در مسير جاسك بود كه فرمانده آن عمو خليل بود .. خب چون جديدي و آشخور بودم ، اصلآ جرآت نمي كردم در باره اين شباهت حرفي بزنم .. در جزيره جاسك كه منتظر سوار شدن مسافر ها بوديم ، خطاب به عمو خليل گفتم اين نخستين پرواز من است كه افتخار دارم با شما باشم .. هيچ گاه پاسخ او را فراموش نمي كنم .. گفت : پسرم اين تازه اول بدبختي تو است !! عمو نمي دونست كه من عاشقانه سي - ۱۳۰ رو دوست دارم . بعد ها با آمدن هواپيماهاي بوئينگ ، عمو خليل رفت و خلبان هواپيماي ۷۰۷ سوخت رسان شد . چيزي به انقلاب نمانده بود كه فردين براي بازي در فيلمي كه نقش خلباني رو ايفا مي كرد ، هر روز به پايگاه يكم ترابري مي آمد و با هواپيماهاي بوئينگ به پرواز مي رفت ..  يه روز از عمو خليل پرسيدم چرا شما مسئوليت پرواز هواپيمايي كه فردين قرار پرواز كنه رو به عهده نمي گيري !؟ خيلي ناراحت شد .. و در پاسخ به من خيلي آرام و منطقي گفت .. فردين كيه ..؟

عدم پرواز عمو خليل با فردين ....... !!

 البته همان طور كه گفتم ، عمو خليل واقعآ انساني مهربان و دوست داشتني بود . آن طور كه بچه هاي بوئينگ تعريف مي كردند ، در تمام مدتي كه فردين براي پرواز به گردان ۷۰۷ مي آمد ، عمو خليل اصلآ سعي نكرد حتي در يك پرواز با فردين خلباني هواپيما رو به عهده بگيره .. بچه ها به فردين گفته بودند كه كپي تو در اين گردان خلبانه .. اما او هم حس كرده بود كه هم شكل اش راضي به مواجهه نيست .. سال ها گذشت .. بعد از انقلاب همان طور كه گفتم اغلب دنبال امر خير بودم . و سعي مي كردم از حرمت لباس پروازم به نفع افرادي كه دربند بودند كمك نمايم . بر همين اساس زمان جنگ بود كه پيرمردي از همسايگان مادرم كه فرزندش رو زنداني كرده بودند و ظاهرآ همسرش دنبال طلاق بود ، گريه كنان از من خواست شده براي ۴۸ ساعت مرخصي پسرش رو از زندان همدان بگيرم . تا زندگي او متلاشي نشه .. خب سر من درد مي كرد براي اين كار ها ..يادمه سريع رهسپار همدان شدم . زمان جنگ مسئولين خيلي ما رو تحويل مي گرفتند . يك راست رفتم به ديدار دادستان همدان .. جواني حزب الهي و با تقوايي به نظر مي رسيد .. واقعيت رو آن جور كه بود گفتم .. و او قران مجيدي رو از كشوي ميز خود بيرون آورده و سوگند خورد اگه پسر خودش هم بود تا روشن نشدن پرونده اجازه مرخصي بهش نمي داد. ولي گفت نمي دونم جناب سروان چرا به شما نه نمي توانم بگويم !!

آخرين ديدار با عمو خليل در زندان همدان ......... !!

 باور كنيد خود من هم اصلآ اميدي به مرخصي گرفتن زنداني فوق نداشتم . مي دانستم پرونده در جريانه و امكان زد و بند خيلي فراوانه .. ولي براي دل پدر پيري كه با بدني لرزان و با چشم گريان گفت علي من را فقط يه لحظه به من نشون بده بعد بگو اعدامش كنند . چون مي خواهم پسرم فقط يك بار از توي محل عبور كنه .. و همين باعث مي شه همسر جوانش هم طلاق نگيره .. چون حرف مردم بد جوري او را كلافه كرده است . به هر حال آن روز دادستان جوان همدان بزرگترين ريسك دوران خدمت خود را كرده و بدون اخذ  هيچ نوع سندي تنها به اعتبار حرف من كه صادقانه جريان رو براش شرح داده و قول داده خودم بعد از ۴۸ ساعت خودم شخصآ برگردونم ، حكم آزادي زنداني رو نوشته و به دستم داد . وقتي به زندان شهرباني همدان رفتم ، اون جا عمو خليل رو با يكي از دوستانش ديدم كه مثل من ظاهرآ براي ضمانت يكي از زندانيان به همدان امده بود . بعد از كلي احوالپرسي ، به من گفت .. افسر نگهبان زندان گفت يكي از همكاران شما اين جا امده است ، اصلآ فكر نمي كردم تو باشي .. خلاصه بعد از تحويل گرفتن زنداني ،‌ از عمو خليل خداحافظي كرده و به تهران برگشتم . و خانواده اي را از غصه نجات دادم . و دو روز بعد طبق قولي كه داده بودم زنداني رو به همدان تحويل دادم ..

سلطان قلب ها به روايت شهلا رياحي ..........

 سال ها از اين ماجرا گذشت و من بازنشسته شدم . همان گونه كه مي دانيد سرنوشت من را به صدا و سيما و مجله سروش كشاند .. در همون سال هايي كه مسئوليت دبير سرويسي راديو و تلويزيون مجله سروش رو به عهده داشتم ، هر از گاهي در كارهاي ژورناليستي ام از بهاره دخترم كمك مي گرفتم .. تا در مصاحبه ها كمك ام كند .. يك روز با دخترم به منزل خانم شهلا رياحي رفتيم . خب بهاره روي علاقه اي كه به هنرپيشه هاي قبل از انقلاب از جمله بهروز وثوقي ، فردين داشت ، سعي مي كرد خارج از چارچوب مصاحبه خودش در باره هنرپيشه هاي قديمي از خانم رياحي سوال كنه .. از طرفي خانم شهلا رياحي به دليل شخصيت خاصي كه داشت ، راضي نبود در باره اين گونه مسايل گفتگو كنه .. اما وقتي متوجه شد دخترم براي حس كنجكاوي خودش مي پرسه به حرف اومده و خاطراتي رو از فردين تعريف كرد .. خانم رياحي مي گفت .. چندي پيش با ماشين خودم از خيابان جردن عبور مي كردم ، فردين رو ديدم كه بد جوري تو خودش است و اصلآ به بيرون توجهي نداره .. فهميدم ناراحته ... براي همين چند تا بوق زدم .. ديدم باز هم متوجه نشد .. ناچار از پنجره گفتم .. سلطان قلب ها حالش چطور است ؟!! كه فردين متوجه شده و با تكان دادن دست و لبخندي بر لب به راه افتاده و از من خداحافظي كرد .. بعد از اين مصاحبه دوستي عميقي بين ما و خانم رياحي ايجاد شد . مخصوصآ اعتقاد داشت بهاره شباهتي به نوه دختري او دارد . و اين دوستي هنوز هم پا برجاست .

روزي كه خبر رفتن فردين رو شنيدم ...........

 شايد باور نكنيد .. من هر وقت خبر مرگ كسي رو مي شنوم ، بد جوري به هم مي ريزم .. و حالم گرفته مي شود . فرقي نمي كند چه آشنا باشه چه غريبه .. چندي پيش در كامنتي ، جواني از مرگ پدر خود نوشته بود . باور كنيد مدت ها بي اختيار اشگ مي ريختم . بگذريم .. وقتي خبر مرگ ناگهاني فردين رو شنيدم ، خيلي متآثر شدم . آخه از شما چه پنهان مدتي قبل از آن چون شايعه شده بودكه قراره فردين  به سينما برگرده ، يكي از خانم هاي خبرنگار رو براي مصاحبه منزل فردين فرستادم .. و در همان ايام بود كه خبر وداع هميشگي او را شنيدم .. از طرفي هم اون دختر خانم به دليل برخورد نا مناسب بچه هاي حراست ، بي خبر ما را تنها گذاشته و اون جا رو ترك كرد .. متآسفانه هيچ آدرسي هم نداشتم كه ببينم مصاحبه كرده يا نه .. ؟ ولي بقدري از مرگ سلطان قلب ها ناراحت شدم كه اصلآ دلم نيامد در مراسم خاكسپاري او شركت كنم .. مي دانستم پس خواهم افتاد ..

 سال ها بعد ، نقدي از فردين و .......... !

 چند سال پيش به دعوت يكي از دوستانم به نشريه تازه تاسيس " پيك سينما " دعوت شدم . و در مقام دبير تحريريه با استاد دكتر بيژن اشتري و فرهنگ فاطمي در ان ماهنامه سينمايي مشغول به كار شدم . هم زمان در روابط عمومي شبكه تهران و مجله سروش هم مسئوليت داشتم . ماهنامه پيك سينما به دليل نگاه كاملآ انتقادي خود ، خيلي سر و صدا به پا كرده بود . به طوري كه از شماره اول تا پنجم آن كه ارشاد آن را تعطيل كرد ، هر شماره تجديد چاپ مي شد !! يك روز يكي از هنرپيشه هاي معروف سينما كه نام نمي برم براي دريافت جايزه بهترين بازيگر در جشنواره فيلم فجر ، وقتي از پله هاي  سن بالا مي رفت تا جايزه خود را از دست وزير وقت ارشاد دريافت كنه .. زير لب به طوري كه خبرنگاران بشنوند گفته بود .... من براي فردين شدن به سينما نيامده ام .. !!  همين جمله از زبان ستاره اي معروف باعث شد كه ما نقدي محكم در باره اين حركت بنويسيم .. يادمه نوشتيم آْقاي فلاني .. خيلي دلت بخواد كه فردين بشي .. صد ها هنرپيشه آمده و رفته اند .. تنها يك نفر سلطان قلب ها شد . شما حق نداري به استخوان پوسيده مرده اي توهين كني ... خلاصه نقد فوق بقدري حساب شده و حاوي احساس بود كه بعد از چاپ نشريه ، هنرپيشه فوق به دفتر مجله زنگ زده و اعلام كرد .. اگه برم سر خاك فردين و عكس بيندازم كه در حال فاتحه فرستادن هستم ، دست از سر من بر مي داريد !!؟‌

روح اش شاد ........

دقيقآ يادم نيست كه چند وقت از مرگ فردين گذشته است .. ولي همان طور كه گفتم با وجودي كه خيلي گرفتار كاري كه در دست دارم بودم ... براي اداي احترام به روح مردي كه با هنر خودش يك عمر شادي و محبت رو به خانه هاي مردم آورده . و با رفتار و گفتار صميمي خود در فيلم ها درس مردانگي و مروت رو به جامعه مي داد . وظيفه خود دونستم آن چه در ذهن ام از خاطرات اين هنرمند مردمي انباشته بود ، با درج آن ياد او را گرامي دارم ... روحش شاد

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب در ساعت ۵:۴۵ دقيقه بامداد مورخه نوزدهم خرداد ماه ۱۳۸۷ به پايان رسيد .

                          ايام به كام    


    مسابقه پروازي 

 شماره ۵

 If you are captain of a 747-400 with 300 POB cursing on 17,000 Feet at a low visibility IMC night flight, and suddenly the controller calls you and says” Immediately descend to 15,000 Feet you have a traffic converging head on, no delay and expedite your decent, NO DELAY” & on the other hands your TCAS alarm calls you and says” Traffic, Climb, Traffic, Climb”. By considering you don’t have traffic in sight; which one of the below choices would be your aeronautical decision making?
A)-Even if you don’t see the traffic you keep right to avoid the traffic
B)-You follow TCAS Instruction and Climb
C)-You Follow controller’s order and descend
D)- You decelerate and circle
E)- You turn and backtrack to take your time and once again ask the controller and know where is the traffic


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


فرشتگان مظلوم را فراموش نكنيم .

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد . 

http://www.oldpilot.ir/2008/05/post_241.php#more


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

MARINA RASKOVA:

Marina Mikhailovna Raskova (March 28, 1912 january 4 ,1943) was a famous Russian navigator, often referred to as the "Russian Amelia Earhart". She later became one of over 800,000 women in the military service in a huge way by founding three female air regiments which would eventually fly over 30,000 sorties in World War II.Raskova became a famous aviator as both a pilot and a navigator for Russia in the 1930s. She was the first woman to become a navigator in the Soviet Air Force in 1933. A year later, she started teaching at the Zhukovskii Air Academy, also a first for a woman. she set a number of long distance records. Most of these record flights occurred in 1937 and 1938, while she was still teaching at the air academy.The most famous of these records was the flight of the Rodina (Russian for "Motherland"), Ant-37 on September 24-25, 1938. She was the navigator of the crew that also included Polin Osipenko and Valentina Grizodubova. From the start, the goal was to set an international women's record for a straight-line distance flight. The plan was to fly from Moscow to Komsomolsk (in the Far East). When finally completed, the flight took 26 hours and 29 minutes, over a straight line distance of 5,947 km (total distance of 6,450 km).However, the ordeal took 10 days when the plane was unable to find an airfield due to poor visibility. Because the navigator's cockpit had no entrance to the rest of the plane and was vulnerable in a crash landing, Raskova parachuted out before they touched down. She had forgotten her emergency kit and was unable to find the plane for 10 days, with no water and almost no food. The rescue crew had found the aircraft 8 days after the landing, and was waiting when she found her way to it, after which all three women were taken to safety. On November 2,1938, all three women were decorated with "The Hero of Soviet Union" award, the first females ever to receive it and the only ones before World War II.When World War II broke out, there were numerous women who had training as pilots and many immediately volunteered. While there were no formal restrictions on women serving in combat roles, their applications tended to be blocked Raskova is credited with using her personal connections with Joseph Stalin to convince the military to form three combat regiments of women. Not only would the women be pilots, but also the support staff and engineers for these regiments. This military unit was initially called Aviation Group 122 while the three regiments received training. After their training, the three regiments received their formal designations as follows:1-The 586th Fighter Aviation Regiment.2-The 46th Taman Guard Night Bomber Aviation Regiment 3-The 125th Guards Bomber Aviation Regiment: Marina Raskova commanded this unit until her death in combat, whereupon the unit was given toValentin Markov.As mentioned, Raskova was the commander of the 125th Guards Bomber Aviation regiment. She died after her aircraft crashed attempting to make a forced landing at the base's airfield. She received the first state funeral of the war, and her body was buried in Red Square. She soon became the namesake of an American Liberty ship, the SS Marina Raskova, launched in June 1943.

Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi

 

ترجمه فارسی:

"مارینا راسکووا":

"مارینا میخاییلوفنا راسکووا"(28 مارس 1912-4 ژانویه 1943) ناوبر مشهور روسی بود که اغلب از وی بنام "امیلیا ارهارت روسی" یاد میشود.بعدها وی یکی از 800000 زنی شد که با پایه گذاری 3 واحد هوایی از زنان بصورت انبوه بخدمت ارتش در آمدند و در جریان جنگ جهانی دوم بیش از 30000 سورتی پرواز انجام دادند.در سالهای 1930 "راسکووا" هوانوردی مشهور هم بعنوان خلبان و هم بعنوان ناوبر بود.وی نخستین زنی شد که در نیروی هوایی اتحاد شوروی به مقام ناوبری رسید.یک سال بعد وی شروع به آموزش در آکادمی هوایی "ژوکووسکی" نمود که این مقام هم نخستین مورد برای یک زن بود.وی تعدادی رکورد مسافت بالا از خود بجای گذاشت.اغلب این رکوردها در فاصله سالهای 1937 تا 1938 بدست آمد که در همین زمان وی مشغول تدریس در آکادمی هوایی نیز بود.معروفترین این رکوردها "پرواز رودینا" (به روسی "وطن") نام داشت که در یک آنتونوف-37 در 24 و 25 سپتامبر 1938 انجام گرفت.وی ناوبر گروهی بود که شامل "پولین اسیپنکو" و "والنتینا گریژودوبوآ" نیز میشد.از ابتدا هدف بجای گذاشتن یک رکورد در پرواز مستقیم تعیین گردید و قرار بود برنامه پرواز از "مسکو" تا "کومسومولسک" در شرق دور باشد.زمانیکه پرواز به پایان رسید 26 ساعت و 29 دقیقه زمان برد و مسافت 5947 کیلومتر در خط مستقیم (6450 کیلومتر کل مسافت) طی شده بود هر چند که کل این پرواز مشقت بار بدلیل عدم دید مناسب در هنگام فرود و پیدا نشدن باند 10 روز بطول انجامید.از آنجاییکه کابین ناوبر راه ورودی به بقیه هواپیما نداشت و از آنجاییکه برای یک فرود سخت ضعیف و شکننده بود "راسکووآ" مجبور گردید که قبل از فرود آمدن با چتر از هواپیما بیرون بپرد.وی که "کیت اضطراری" خود را در هواپیما فراموش کرده بود بدون اینکه آب یا غذایی داشته باشد تا 10 روز نتوانست هواپیما را پیدا کند.تیم نجات هواپیما را 8 روز بعد از فرود پیدا کرده بود و منتظر بود تا وی راه خود را پیدا کند ودر نهایت هر سه هوانورد بسلامت نجات یافتند.در 2 نوامبر 1938 هر سه زن به نشان "قهرمان اتحاد شوروی" آراسته گردیدند که البته نخستین زنانی بودند که تا آنزمان و تا جنگ جهانی دوم این نشان را دریافت می کردند.زمانیکه جنگ جهانی دوم شروع شد تعداد زیادی زن بعنوان خلبان آموزش دیده بودند و عده زیاد دیگری نیز بلافاصله داوطلب اینکار شدند.با وجود اینکه هیچ محدودیت رسمی برای خدمت زنان در نقش جنگی نبود اما تمایل به عدم پذیرش آنان در این حرفه وجود داشت."راسکووآ" از ارتباطات شخصی خود برای متقاعد کردن "جوزف استالین" برای تشکیل سه واحد رزمی از زنان استفاده کرد.در این واحدها نه تنها خلبانان زن بودند بلکه کارکنان و مهندسین نیز از میان زنان انتخاب شده بودند.درابتدای کار زمانیکه این سه واحد مشغول آموزش دیدن بودند از آنها بعنوان "دسته هوایی 122" یاد میشد.پس از آموزش این سه واحد طرح رسمی خود را بدین صورت دریافت کردند:1-واحد هوایی 586 جنگنده ها2-واحد هوایی 46 محافظ بمب افکنهای شب پرواز3-واحد هوایی 125 محافظ بمب افکنها و "مارینا راسکووآ" تا زمان مرگش در جنگ این واحد را فرماندهی میکرد و پس از آن واحد به "والنتینا مارکوف" سپرده شد.همانطور که ذکر گردید "راسکووآ" فرمانده واحد 125 محافظ بمب افکنها بود.وی در هنگام تلاش برای یک فرود سخت در پایگاه هوایی کشته شد .نخستین تشییع جنازه رسمی زمان جنگ برای وی برگزار گردید ودر "میدان سرخ" به خاک سپرده شد.بزودی پس از آن ناو آمریکایی "لیبرتی" که در 1943 به آب انداخته شد بنام وی " اس اس مارینا راسکووآ" نامگذاری گردید.

منبع:ویکیپدیا  گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید


7w57l65r6cdykphszjc5.jpg

http://www.khaleban.com/ 


 

 http://fun.mahyaonline.com/ 


373ippzd8coe2ruui46d.jpg 

اينجا رو كليك كنيد

http://phoenix69.blogfa.com/


 hl3cgzchkr1tepfac901.jpg

قابل توجه علاقه مندان تحصيل در كشور بلارس

http://www.minsk.blogfa.com/ 


http://www.tophostingcenter.com/

مژده به ایرانیان سراسر جهان و شهروندان کانادایی


 http://www.irantonian.net/

قابل توجه مهاجران گرامی ایرانی


یک توضیح ضروری  :

دوستان عزیز از ساعت ۱۲ شب تا ۵ بامداد ُ متآسفانه شمارش گر " وبگذر " دارای مشکل بوده است  . افت آمار بازدید کنندگان صرفآ به همین دلیل است . 

مدیر سایت

51rlsyff7zbvt9yhr52x.jpg

به اطلاع خوانندگان محترم و علاقه مندان پرواز مي رسانم : از اين به بعد هر هفته يك سوال در رابطه با اصول پروازي از سوي مدير محترم " فروشگاه لوازم خلباني دبي "   مطرح مي شود ، كه پاسخ آن به صورت پنج گزينه اي است . دوستان بايد پاسخ هاي صحيح خود رو به اي ميل ذيل :hfoladi@dubaipilotshop.com به نام آقاي  " حميد فولادي " ارسال فرمايند . از ميان كساني كه پاسخ صحيح داده باشند ، هر هفته يك جايزه بسيار نفيس تقديم برنده خواهد شد . براي آشنايي با محصولات فروشگاه خلباني ( اينجا ) رو كليك فرماييد . شايان ذكر است از آن جا كه دانشجويان پروازي مي بايستي مسلط به زبان انگليسي باشند ، سوالات هم انگليسي است .

- تعداد بازديد
  • 8714
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35