درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
آخرين مطالب

Warning: include(/mounted-storage/home72c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/LastPost.php) [function.include]: failed to open stream: No such file or directory in /mounted-storage/home118c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/2008/05/post_243.php on line 59

Warning: include() [function.include]: Failed opening '/mounted-storage/home72c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/LastPost.php' for inclusion (include_path='.:/usr/share/php5/') in /mounted-storage/home118c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/2008/05/post_243.php on line 59
تبليغات
وبلاگستان
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=135844ffed5f8b387a1a7b010fe5b715 is currently inaccessible
باقي قضايا
  مرگ ناگهاني دختر جوان !

2csv5cp3wns9kleusfei.jpg

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

xq1dmrsc7h9bhacqwq82.jpg

خاموشي شهر ، مرگ دختري را رقم زد !

vpin840hm7c651bari6y.jpg

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

از وقتي كه نوشته هايم رنگ آموزشي و عبرت به خود گرفت . تصميم داشتم ماجراي مرگ " فرحناز " خواهر زن ناكامم رو بنويسم . اما هر بار به دلايلي فراموش كرده و يا سوژه اي بر آن اولويت مي گرفت . راستش نوشتن در باره فردي كه زماني خيلي دوستش داشتم و به نوعي وابستگي عاطفي ميان ما حاكم بود خيلي سخت است . اما چون عهد كرده ام خاطرات گذشته  رو صادقانه به رشته تحرير در آورم . مسئله مرگ ناگهاني فرحناز رو بازگو مي كنم . فراموش نكنيد اين ماجرا هم ريشه در جنگ ايران و عراق دارد . جنگي كه تبعات مثبت و منفي فراواني داشت . در باره فوايد مثبت آن كه همانا محك خوردن فرزندان غيور اين مرز و بوم در دفاع از كيان مملكت است . سخن زياد گفته ام . اما ماجراي فوق تنها بخش كوچكي از تبعات منفي جنگ ايران و عراق است .

 9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

بعد از انتشار تصاوير تآثر برانگيز دانش آموزاني كه بر اثر آتش سوزي مدرسه دچار صدمات روحي و جسمي فراواني شده اند . هموطنان عزيز و گرامي ما از سراسر عالم اظهار همدري كرده و براي نجات  فرشتگان مظلوم اعلام آمادگي فرمودند . كه جا دارد از يكايك اين بزرگواران تشكر و قدرداني كنم . بعضي از همكاران محترم هم زحمت كشيده و عين لينك را در وبلاگ يا سايت هاي خويش قرار دادند . كه واقعآ از لطف و محبت همه اين عزيزان  ممنونم . مخصوصآ دختر عزيزم " دامون " كه خيلي در امر اطلاع رساني زحمت كشيده و دوستانش رو مطلع كرد . واقعآ سپاسگزارم . همچنين به پيشنهاد دامون عزيز براي فراموش نشدن فرشتگان مظلوم ، از اين پس لينك مطلب آن ها در همه پست ها قرار خواهد گرفت . تا همواره در مقابل ديد خوانندگان باشد .

هر چيزي ممكن است انسان را به ياد خاطرات تلخ و شيرين گذشته اش بيندازد . اين چيز مي تونه يك تصوير يا يك مكان باشه ... شايد هم يك جسم كوچك ! اما شايد براتون جالب باشه كه بگم من با ديدن يك قوطي كبريت كاركرده ياد خاطرات پرواز مي افتم !! و باز شايد خيلي خنده دار به نظر برسه كه گاهي مدت ها به جلد كبريت ( جايي كه چوب گوگردي بر روي آن كشيده مي شود ) نگاه كرده و غرق خاطرات خط پرواز و مخصوصآ فرودگاه ها مي افتم ! بله دوستان من با خيره شدن به جلد كبريت ، خط هاي مشكي بر جاي مانده از كشيده شدن چوب كبريت رو به رد لاستيك هواپيما تشبيه كرده و ساعت ها غرق در تفكر خاطرات گذشته مي شوم !! كافي است شما يك بار به سطح باند فرودگاه نظر بيندازيد . حتمآ تشابه آن را با قوطي كبريت متوجه خواهيد شد . شايد هم به من و افكارم بخنديد ! شايد اين كار نشونه هايي از جنون است ! شايد علامت به آخر خط رسيدن است ... ! اما هر چه هست من اين جنون رو دوست دارم . من به عشق گذشته زنده ام .

كلام اخر .... حتمآ مي دانيد هميشه براي نوشتن از سبك خاصي استفاده مي كنم و آن اين است كه بعد از پيدا كردن عنوان سوژه كه گاهي با تفكر فراوان آن را يافته يا بر حسب اتفاق به ياد ماجرايي در گذشته مي افتم . عناوين را در كاغذي يادداشت كرده و در فرصت بعدي اقدام به جمع آوري تصاوير مربوطه  از آرشيو خود يا گوگل كرده و با صرف ساعت ها  كار در فتوشاپ آن ها رو آپلود نموده و در وبلاگ ام به طور موقت قرار مي دهم . و سپس از روي حوصله شروع به نوشتن مي كنم . و همان گونه كه خاطرات رو به ياد مي آورم يا به عبارتي جلوي چشم هايم  نقش مي بنده  مطلب رو مي نويسم .. خب اين مقدمه طولاني رو گفتم تا خدمت عزيزاني كه پرسيده بودند چرا ساير بخش هاي دايمي رو در دو پست قبلي حذف كرده ام ،  عرض كنم .. دو مطلب قبلي خارج از پروسه هاي تفكري و يا خاطرات ام بود . و به عبارت صحيح تر حكم " خبر " يا اطلاع رساني رو داشت . و هر دوي ان ها برايم ارسال شده بود . به همين جهت با نوشتن واژه  " پست ويژه " آن ها را از ديگر مطالب تفكيك كردم .

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg 

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 

nxl861dokiu39wurj5ma.gif 

http://www.asheghi.ir/ 


5wrg5r6tm4cejb2i2527.jpg

ماجراهاي پيش از ازدواج ....

براي اين كه به طور كامل در شرايط زندگي ام قرار گيريد ، اجازه مي خوام كمي عقب برگشته و از آن جا ماجرا رو تعريف كنم .  مسلمآ اكثر شما خوانندگان گرامي مخصوصآ قديمي ها با خاطرات عشق و عاشقي ام  كم و بيش آشنا هستيد . ولي براي دوستاني كه زندگي جواني ام رو نخوانده اند ، به طور خلاصه بيان مي كنم .... بعد از مراجعت از آمريكا و در شرايطي كه تازه پرواز رو آغاز كرده بودم ، عاشق دختر صاحبخانه ام " سوسن " شدم . اگر چه آغاز كننده اين عشق مادر او بود . ولي بعد از مدت كوتاهي احساس كردم بد جوري دل بسته ي سوسن شده ام . بي اغراق بهترين لحظات عمرم كه هيچ گاه آن را فراموش نمي كنم ، آغاز نخستين پرواز هايم در خط پرواز و همزماني آن با ورود سوسن به قلبم بود . او با خانواده اش در طبقه پائين زندگي مي كرد . و من در طبقه دوم همان ساختمان . هر روز صبح كه به قصد پرواز از منزل خارج مي شدم ، شاخه اي ميخك سفيد به همراه نامه اي داخل پوتين هاي پروازي ام بود  و من در اوج آسمان آبي بر فراز ابرهاي سفيد نامه ها  را گشوده و  با اشتياق آن را مي خواندم و در موقع مراجعت ، با خريد چند شاخه ميخك از گل فروشي سر كوچه مون ، پاسخ نامه رو به همراه گل ها در كفش اش قرار مي دادم ... !

بحران روحي و انتقال به بندر عباس ...

انگار قسمت نبود عشق من و سوسن سر بگيره ..! با تمام وجودي كه دوستش داشتم ، به دليل موش   دواندن هاي مادرش ، يك روز بي خبر از سوسن خانه رو تخليه كردم . ولي تنها بعد از گذشت چند روز بد جوري پشيمون شده و دلم هواي او را كرده بود . ولي غرورم اجازه بازگشت رو نمي داد . ضمن اين كه به اين نتيجه رسيده بودم با وجود مادرش ما زندگي سالمي نخواهيم داشت . به خاطر قرار گرفتن خانه سوسن در منطقه " شورت فاينال " مهرآباد و اپروچ باند ۲۹ ، با رسيدن به منطقه حالم به شدت بد مي شد . و تمام خاطراتي كه با سوسن داشتم در من زنده مي گشت و اجازه نمي داد فراموشش كنم . دست به هر ترفندي زدم تا بلكه بتوانم عشق او را فراموش نمايم .. اما نشد كه نشد ! در همين گير و دار پروژه خريد هواپيماهاي اوريون " پي تري - اف " آغاز شده بود . و من براي فراموش كردن سوسن ، با هر كلكي بود خودم رو به بندرعباس منتقل كردم ... در پايگاه نهم شكاري روز ها رو با پرواز هاي طولاني بر فراز خليج هميشه فارس راحت سپري مي كردم . اما كابوس دوري از سوسن و خاطرات زيباي او امانم رو بد جوري بريده بود . . واقعآ كلافه بودم ..

 فرار از بحران روحي .... !

 نه گرماي كشنده بندرعباس باعث فروكش شدن عشق شديدم به سوسن شد . و نه پروازهاي طولاني روزانه با هواپيماهاي اوريون نو و صفر كيلومتري كه از آمريكا خريداري شده بود . سبب كاهش احساساتم نسبت به سوسن شده بود . به همين دليل اواخر هفته با هواپيماهاي سي - ۱۳۰ خودمون كه در مسير جنوب پرواز مي كردند ، بدون گرفتن مرخصي راهي تهران مي شدم . اون زمان شهر تهران كعبه آرزوهاي من بود ! ولي هر كار مي كردم شعله عشق سركش او هر روز بيشتر از گذشته سراسر وجودم رو مي سوزاند . تا اين كه يكي از دوستان دلسوز و مهربان به من توصيه كرد اگر ازدواج كني حتمآ سوسن را فراموش خواهي كرد . و من معتقد بودم چگونه با كسي كه شناخت و علاقه اي ندارم ازدواج كرده و پذيراي اين ريسك بزرگ باشم كه شايد ضمن فراموش كردن سوسن ، عشق ام به همسرم افزايش يابد ! ولي وقتي فكر مي كردم متوجه مي شدم كه هيچ راه ديگري نمانده است . به همين دليل به توصيه دوستان و آشنايان گوش فرا داده و اعلام آمادگي كردم ..!!

  txjdnp2e9bubxszeyeky.jpg

 آشنايي با همسرم ....  

حالا كه بحث خواستگاري شد بهتره يك اعترافي هم بكنم .. از شما چه پنهون قبل از اين كه سوسن وارد زندگي ام بشه . اقوام و آشنايان خيلي تلاش مي كردند تا من را به اصطلاح قاطي مرغ ها نمايند ! به همين دليل سابقه خواستگاري رفتن  و نپسنديدنم همه دوستان و آشنايان رو نا اميد كرده بود . و به مشكل پسندي معروف شده بودم . لذا در همان ايامي كه در بندرعباس خدمت مي كردم موضوع ازدواج ام جدي تر شد . منتها از عروس خانم خبري نبود !! يعني فرد خاصي را انتخاب نكرده بودم . و در تب و تاب عشق آتشين خود مي سوختم . و هيچ مسئله اي من را خوشحال نمي كرد . تا اين كه  در يكي از پروازهايي كه يواشكي با سي - ۱۳۰ به تهران آمده بودم ، يك شب به منزل پسر عمويم كه آن ايام در خيابان " آيزنهاور " ( آزادي ) جنب دانشگاه شريف زندگي مي كردند دعوت شدم . همسر پسر عمويم زني تحصيل كرده ، شيك پوش ، خانه دار به مفهوم واقعي ،‌ خوش برخورد و معاشرتي بود . و همواره براي من احترام خاصي قائل مي شد . به طوري كه من هميشه حرف هاي خصوصي ام رو با او در ميان مي گذاشتم . او در اين سفر در مورد دختر همسايه شون با من صحبت كرد . و چون با مخالفت من مواجه نشد ، ترتيب آشنايي ما رو در منزل اش داد . 

 ماجراي خواستگاري و باقي قضايا ... !!

 همان طور كه گفتم هرگز رغبت به ازدواج نداشتم . اصلآ دلم نمي خواست بار ديگر با سرنوشت  دختر بي گناهي  بازي كرده و براي فراموش نمودن سوسن ، با زندگي او بازي كنم . ولي همه اقوام و آشنايان معتقد بودند كه دختر مورد نظر به دليل تربيت درستي كه داشته است . خيلي خوب مي تواند من را از بحران روحي بيرون آورد . و من در پاسخ آن ها مي گفتم اگه تئوري هاي شما صحيح نبود ، آن گاه چه كسي رو براي فراموش كردن اين يكي بگيرم !!؟؟ به هر حال بعد از چند جلسه ملاقات با دختر همسايه در نهايت آمادگي خود رو براي ازدواج با وي اعلام كردم . من اعتقاد داشتم از همون روز نخست ماجراي سوسن رو با او در ميان بگذارم . اما همه آقوام و آشنايان معتقد بودند بعد ها در فرصتي مناسب بگي بهتر است . به هر حال قرار خواستگاري گذاشته شد . و مقرر شد هفته آينده مرخصي گرفته براي حرف زدن با فاميل عروس خانم به تهران بيايم . اما به دليل سخت گيري هاي گذشته ام ، هيچ يك از نزديكان حاضر نشدند آن شب مرا همراهي كنند ! پدرم هم در قوچان بود . ديگه هيچ كاري نمي شد كرد . قرار خواستگاري گذاشته شده بود . اگه به هر دليلي فسخ شده يا عقب مي افتاد ، ( ترك ها ) منظورم آذري زبان ها بد مي دانستند . اين شد كه تصميم گرفتم به تنهايي به خواستگاري رفته و بعد از توافق هاي اوليه ، سپس خانواده و اقوام رو بفرستم .. !!

خاطره اندر خاطره ..... !!

 هيچ گاه خاطره آن شبي كه مجبور شدم از لج نيامدن اقوامم تك و تنها به خواستگاري برم رو فراموش نمي كنم . واقعآ در مقابل تصميم گرفته شده قرار گرفته  بودم . مي دانستم آن ها به دليل رسم و رسوماتي كه دارند اين عمل من را توهين تلقي خواهند كرد ! خب اگه نمي رفتم بد تر مي شد . به هر حال يا علي گفته و با سبدي پر گل زنگ در خانه رو به صدا در آوردم ! وقتي به اتاق دعوت شدم ، از ديدن چهره هاي نتراشيده و نخراشيده خشن آن ها لرزه بر اندامم افتاد ! سبيل هاي تا بناگوش آويزان ، هيكل هاي درشت كه در دست هر يك تسبيحي بزرگ در حال چرخيدن بود ، نظرم رو جلب كرد ! از قبل شنيده بودم كه اقوام عروس خانم معمار ، قصاب ، بازاري و بساز به فروش هستند . اولين سوالي كه پرسيدند اين بود .. آيا تركي بلد هستم ؟! نمي دونم روي چه حسي به دروغ گفتم خير !! شايد از ترس بود . در حالي كه من زبان آذري را از خود ترك ها بهتر صحبت مي كنم . بلافاصله براي تنها آمدنم عذر خواهي كرده و گفتم ... به خاطر قولي كه داده بودم ، خود تنهايي خدمت رسيدم تا اگه شما بزرگواران اجازه داديد به خانواده ام در قوچان اطلاع دهم به دست بوسي شما بيايند ! در همين موقع غرو لند آقا قصابه شروع شد .. او به تركي خطاب به بقيه در مورد تنها اومدنم كلي دري وري نثارم كرد !! و سپس نوبت بقيه رسيده كه آن ها هم بي نصيبم نگذاشتند !!

سايه اداره ضد اطلاعات بر سرم !!

اون شب خيلي خودم رو كنترل كرده و پاسخ متلك هاي ان ها رو ندادم . چون من آدمي نبودم كه اجازه دهم در حضورم بد ترين صفات رو كه ناشي از خرافات و رسم و رسوم قديمي بود نثارم نمايند ! اما تنها به خاطر احساسات همسر آينده ام خود رو كنترل كردم . از طرفي هم مي دانستم اين ها از اقوام دور عروس هستند و فقط در اين گونه مراسم ها طبق سنت سرو كله شون پيدا مي شه ! به هر حال به هر ترتيبي بود مراسم نامزدي برگزار شد . و من فرم هاي مربوط به مشخصات همسرم را به همراه تمام اقوام دور و نزديك اش و هفت پشت او را به اضافه نام و نشان همسايه ها و همكلاسي هاي او را براي اخذ مجوز ازدواج به اداره ضد اطلاعات پايگاه تحويل دادم . و قرار شد تا اومدن " اوكي " من خود رو  از بندرعباس به تهران منتقل كرده و سپس بعد از گرفتن خانه به ياري حق ازدواج كنيم . اما پاسخ اداره ضد اطلاعات ارتش به درازا كشيد . معمولآ ظرف حداكثر دو ماه پاسخ ازدواج مي امد . ولي از بد شانسي من به دليل اين كه پدر بزرگ همسرم از مهاجران " بادكوبه " شوروي بودند ، و پدر همسرم هم در آن جا متولد شده و شناسنامه گرفته بود ، مسئله بيخ پيدا كرد . و حالا دغدغه من از عدم پاسخ ارتش بود كه اگه منفي مي شد با آبروي يك خانواده بازي كرده بودم !!

نقش والاحضرت پهلوي در ازدواج من !

ظاهرآ خيلي مقدمه ام طولاني شد . خيلي عذر مي خواهم . پس مجبورم يه جوري سريع سر و ته قضيه رو جمع كنم . بله عرض مي كردم .... مدت ها از ارسال فرم هاي ازدواج گذشته بود . و من مجددآ به خط پرواز سي - ۱۳۰ منتقل شده بودم . قضيه ازدواج ام قوز بالا قوز شده بود .. هنوز سوسن رو فراموش نكرده بودم كه مشكل تآئيديه اداره ضد اطلاعات به مشكلاتم افزوده شده بود . افسران اين اداره بقدري بد اخلاق و عبوس بودند كه آدم جرآت نمي كرد ازشون سوالي بپرسه .. !! طوري برخورد مي كردند انگاري يك جاسوس روسي به ديدنشون آمده است ! تا اين كه يك روز شانس آورده و در يكي از پروازهايم ، يكي از برادران شاه كه افسر نيروي دريايي بود با من به پرواز آمد . و اين بهترين فرصتي بود تا مشكل ام رو با او در ميان بگذارم . شرح كامل اين ديدار رو ( اينجا ) بخوانيد . خلاصه بعد از گذشت يك سال به اصطلاح " اوكي " ام اومد . ولي مگر مشكلات نمامي داشت !!؟ يك ماه مانده به عروسي پرواز آمريكا بهم ابلاغ شد . اين در شرايطي بود كه من تمام مقدمات كار رو از قبيل رزرو هتل و غيره رو انجام داده بودم . متآسفانه هيچ كدوم از همكاران و دوستان حاضر نشدند به جاي من ماموريت آمريكا رو بروند !! هر كس يك بهانه مي آورد . ناچار خودم رفته و دو ماه بعد از تاريخ مراسم ازدواجم به تهران رسيدم !! به اين بهانه مراسم بعدي رو خيلي ساده برگزار كردم .

 o272uky6x7mvrosfwqv7.jpg

آخرين تصوير مرحومه فرحناز با من  

رابطه صميمي خانواده همسرم با من ....

 اگر حمل بر تعريف از خود نمي گذاريد ، واقعآ خانواده همسرم خيلي انسان هاي فهميده و بزرگواري بودند . ( براي اين از فعل ماضي استفاده مي كنم كه  پدر ، مادر ، يكي از برادران و يك خواهر به رحمت الهي پيوستند ) . مخصوصآ  زماني كه فهميدند من از ماجراي عشقي سوزان رنج مي برم ، خيلي هواي من را داشته و همواره به همسرم روش خوب زيستن رو توصيه مي كردند . من دو فروند خواهر خانوم داشتم كه خيلي با من صميمي بودند . و اغلب در منزل ما زندگي مي كردند . به عبارتي مثل فرزند خودم آن ها رو دوست داشتم . مخصوصآ " ‌فرحناز " كه كوچك ترين عضو خانواده شون بود . و روحيه خيلي شادي داشت . به هر حال زندگي روال عادي خود را طي مي كرد . و با دنيا امدن دخترم " بهاره " فضاي خانه خيلي گرم تر از گذشته شد . قبل از حضور گرم و دلنشين بهاره ، گاهي به ياد سوسن مي افتادم . مخصوصآ در مراجعت از  پرواز ها كه مسير از فراز خانه آن ها مي گذشت . ولي مثل سابق تپش شديد قلب نداشتم . و ديگه دست و پاي خودم رو گم نمي كردم . ولي بايد اعتراف كنم كه شهامت رو در رويي با وي را نداشتم . و دعا مي كردم هيچ گاه اتفاق نيفتد !

با فرحناز بيشتر آشنا شويم ...

وقتي من براي خواستگاري قدم به خانه همسرم گذاشتم ، فرحناز اون موقع خيلي بچه بود . او از همون دوران نوجواني ، دختري شاد و معاشرتي بود . محيط پايگاه و منازل سازماني رو خيلي دوست داشت . به همين دليل اغلب با خواهرش در منزل ما زندگي مي كردند . بعد از چند سال فرحناز كه كمي بزرگ تر شد ، خواستگاران زيادي براش پيدا شد . و از ان جايي كه پدر همسرم به دليل شغلي كه داشت خيلي كم به خانه مي آمد ، از من كه داماد بزرگ خانواده بودم در اين جور مواقع مشورت مي شد . از طرفي من هم علاقه زيادي به اين خواهر خانمم داشتم . و سعي مي كردم هميشه در ميهماني هاي ما حضور داشته باشه ... يا اگه قرار بود به مسافرت يا دريا برويم ، حتمآ فرحناز رو با خودمان مي برديم . با بدنيا امدن بهاره ، رابطه فرحناز با ما خيلي بيشتر از گذشته شد . و به خاطر اين كه گاهي  ماموريت هايي كه مي رفتم به دليل اشكال فني هواپيما و يا خرابي اوضاع جوي شب به خونه نمي آمدم ، هميشه يكي از خواهران همسرم در خانه ما اقامت داشت . ضمن اين كه از پايگاه تا خونه خودشون راه زيادي نبود . و به اين ترتيب فرحناز يا خواهرش عضوي از خانواده ما محسوب مي شدند .

نقش رنگ صورتي در زندگي فرحناز .....

  رنگ مورد علاقه او صورتي بوده و به شكلي افراطي از اين رنگ استفاده مي كرد . حتي زماني هم كه نامزد كرده بود ، يكي از شرايط ازدواج اش پوشيدن لباس عروسي به رنگ صورتي بود !! . حالا كه صحبت نامزدي شد بهتره كمي هم از ماجراي نامزدي او بگويم .... همان طور كه گفتم از وقتي كه قدم به دبيرستان گذاشت ، خواستگاران زيادي پيدا كرده بود . و اغلب پيغام براي نشست و گفت و گو مي دادند  !  مادر همسرم به بهانه سن پائين و درس خواندن او مرتب بهانه مي آورد . ولي آن ها به هيچ عنوان از رو نرفته و مي گفتند ... يه حلقه دستش مي كنيم هروقت درس اش تمام شد ، عروسي راه مي اندازيم ! اين جا بود كه من بايد دخالت كرده و راست و حسيني به آن ها مي گفتم كه او هنوز بچه است . و از حالا خيلي زود است به اين مسايل بينديشد ! علاوه بر اين ها خانواده همسرم معتقد بودند تا خواهر بزرگه ازدواج نكنه ، آن ها نمي توانند با ازدواج فرحناز كه ته تقاري است موافقت نمايند ! من خيلي سعي كردم اين نظريه رو باطل كنم .. !  

شروع  انقلاب و جنگ ....

زندگي ما با اين فراز و نشيب ها مي گذشت . با زمزمه فرياد هاي انقلاب ، اختلاف من با يكي از برداران همسرم به اوج خود رسيد . ماجرا از اين قرار  بود كه او خيلي انقلابي و ضد خانواده پهلوي بود ! و از همان نخستين روزهايي كه مخالفت ها هنوز علني نشده بود ، در خانه ما بحث و جدل ادامه داشت ! و او به شدت از مواضع انقلاب دفاع كرده و مرتب شاه را خيانت كار مي ناميد . اين مسئله باعث ناراحتي من شده و با او به بحث مي نشستم ... آخه مي دونيد كه من از كودكي به شاه و خانواده او علاقه داشتم . و ضمن اين كه براي وفاداري به او سوگند خورده بودم . و اصلآ نمي توانستم تحمل كنم يك جوون كه دهانش هنوز بوي شير مي دهد سر سفره من به شاهنشاه توهين كنه ! هميشه اين مناظره در خانه ما ادامه داشت و هيچ كدام از ما از مواضع خود پائين نمي آمديم ! در نهايت با وساطت همسرم كه او هم يه پا انقلابي شده بود ، موضوع به خير و خوشي پايان مي يافت . بعد ها شنيدم كه برادر همسرم يكي از افرادي بوده كه تمام اعلاميه هاي امام خميني ( ره ) رو در پايگاه توزيع مي كرده است . و حتي در تظاهرات هفده شهريور زخمي شده بود !

تولد آرش .....

شايد باورتون نشه بقدري غرق در نگارش اتفاقات قبل از انقلاب افتاده بودم كه ناخواسته سه پاراگراف به شرح ماجراهاي ان ايام پرداختم !! و يك لحظه به خودم اومدم .. كه اي داد و بي داد . من بايد موضوع فرحناز رو تعريف كنم نه مسايل انقلاب و درگيري لفظي با همسرم رو !! زنده نويسي اين دردسر ها رو داره ! خلاصه با پيروزي انقلاب و آغاز جنگ ماموريت هاي من بيش از گذشته افزايش يافته بود . تا اين كه در سال ۱۳۶۰ پسرم آرش به دنيا امد . نمي دونم ميهماني تولد رو كدوم شير پاك خورده اي ابداع نموده است كه ما هم مجبور بوديم سالي دوبار ، يكي ۲۹ آذر براي آرش و ديگري ۱۲ بهمن براي بهاره خانم جشن تولد بگيريم . در تمام جشن هاي ما خواهران همسرم يك پاي ثابت ميهماني ها بودند ..  و من خاطرات زيادي با آن ها دارم . يادمه جشن تولد هيجده سالگي فرحناز رو با مراسم  ختنه سوران آرش با هم برگزار كرديم . او آن شب در لباس صورتي خيلي زيبا به نظر مي رسيد . نه من بلكه هيچ كس ديگر هم باور نداشت كه اين آخرين مراسم شادي ما با فرحنازه !!  

نامزدي فرحناز ...........

همان طور كه گفتم فرحناز خواستگاران فراواني داشت . از جمله اين خواستگاران ، پسر خاله هايش بودند . كه بد جوري دل در گرو اين دختر ريز نقش صورتي پوش داشتند . هم زمان با اين ها يك آقا پسري به نام كيانوش از خواستگاران دايمي فرحناز بود .. از من خواسته شد تا در مورد خواستگار جديد تحقيقاتي رو انجام بدهم . چون مادر همسرم مخالف وصلت با فاميل بود . مخصوصآ كه از شخصيت شوهر خواهر خود اصلآ خوشش نمي آمد . و هرگز دلش نمي خواست دخترش رو به آن ها بدهد . من به اتفاق تني چند از دوستانم در باره كيانوش تحقيق كاملي كرديم . او  يك پسر متمول و  خوش تيپي بود كه داراي خانواده با كلاسي بودند . پدرش در خيابان انقلاب گارگاه و فروشگاه بزرگ كفش دست دوز مردانه داشت  . مادرش هم خانمي مهربان و با شخصيتي بود كه اهل محل همه او را تآئيد مي كردند . بعد از تآئيد من و كش و قوس هاي فراواني ، قرار شد فرحناز به عقد و ازدواج كيانوش در بيايد . منتهي خدمت سربازي كيانوش هنوز به اتمام نرسيده بود . چند ماهي هنوز باقي مونده بود . طبق قراري كه گذاشته بودند ، قرار بود آن ها بعد از ازدواج به كشور كانادا بروند . چون اكثر اقوام كيانوش در كانادا بودند . و فرحناز هم قول گرفته بود كه لباس عروسي اش صورتي باشه ..

 qdvn61ptsb57fv1mkz96.jpg

اشتباهي كه مادر فرحناز مرتكب شد ....

 من فكر مي كنم يكي از دلايل مرگ اين دختر جوان به طرز تفكر قديمي و خرافاتي خانواده اش بستگي داشت . قضيه از اين قراره كه تمام صحبت ها با كيانوش و خانواده اش شده بود . و حتي  قول و قرار هاي ازدواج گذاشته شده بود . و همه منتظر بودند تا دو ماه باقي مانده خدمت كيانوش به پايان رسيده و سپس مراسم ازدواج رو بر گزار نمايند . هر وقت او از سربازي به مرخصي مي آمد ، يك سره به خونه ما وارد مي شد . خيلي پسر نجيب و با خانواده بود . تا سر حد مرگ فرحناز رو دوست داشت . فرحناز هم واقعآ او را مي پرستيد . شايد باور نكنيد .. بخش اعظم جهيزيه او كه از رنگ صورتي تشكيل شده بود آمده گرديده بود .. مادر كيانوش تمام مقدمات سفر به كانادا رو فراهم كرده بود . فرحناز به اتفاق برادران و دوستان اش مرتب با نامزدش به كوه مي رفتند . محل خدمت كيانوش سمنان بود . همه روز شماري مي كرديم تا سربازي او تمام شود . اما نمي دونم روي چه اصلي مادر همسرم قضيه كيانوش و نامزدي او را از خواهرش كه در كرج زندگي مي كرد پنهان كرده بود ! به گفته خودش نمي خواست تا سربازي پسره به پايان نرسيده پشت سر دخترش حرف در بياورند !!

نامه پر سوز و گداز پسر خاله به فرحناز ... !!

 همان گونه كه گفتم يكي از پسر خاله هاي فرحناز كه در كرج زندگي مي كردند ، دل به گروي فرحناز داشته بود . و چون خبر نداشت كه او با شخص ديگري نامزد كرده است ، بي محلي هاي فرحناز براي او خيلي گران تمام شده و به همين دليل نامه اي براي اين دختر بي نوا نوشته و ضمن بيان عشق آتشين خود به او ، از وي خواسته بود اگر به ديدن من نيايي و نگويي كه چرا مثل گذشته با من حرف نمي زني و چرا  تحويلم نمي گيري ، به عشق ام سوگند خودم رو خواهم كشت .. و فردا تو خبر مرگ من را از زبان مادرم خواهي شنيد !! به اين ترتيب نخستين اشتباه تفكر قديمي والدين دامن گير دختر جوان و با احساس مي شود . او با خواندن نامه تهديد آميز پسر خاله خود ، براي گفتن واقعيت و منصرف كردن او از خودكشي راهي كرج مي شود !!

دعواي فرحناز با خواهرش ........

  آن روز فرحناز به محض تعطيل شدن از مدرسه سراسيمه به ميدان آزادي دويده و با اولين خودرو خودش رو به كرج مي رساند . راستي يادم رفت بگويم آن ها مدتي بود كه به خيابان دكتر هوشيار ، از فرعي هاي منشعب خيابان آزادي نقل مكان كرده بودند . اين كه آيا او موفق شده بود پسر خاله عاشق خود را متقاعد كند يا خير ؟ مسئله اي است كه هرگز برملا نشد . چون مرگ خودش بقدري ناگهاني بود كه همه چيز را تحت تآثير قرار داده بود .. به هر حال فرحناز بعد از صحبت با " عارف " ، سراسيمه از كرج به سوي تهران حركت مي كند . تا قبل از رسيدن برادر خود به منزل برسد . اتفاقآ آن روز مادر فرحناز هم خانه نبود . بلكه براي روضه به محله قديمي شون در خيابان عباسي رفته بود . از بد شانسي فرحناز آن روز اتوبان كرج - تهران داراي بار ترافيكي سنگيني بوده و با تاريك شدن هوا ، قلب دختر جوان شروع به تپيدن مي نمايد . به هر حال قبل از رسيدن مادر و برادر هايش به منزل مي رسد . اما در اين ميان اين خواهر بزرگتر است كه او را مواخذه مي نمايد ! فرحناز صادقانه مي گويد به كرج رفته بودم ! با شنيدن نام كرج خواهر منقلب شده و مي گويد تو از روي كيانوش خجالت نمي كشي ؟!!

آژير قرمز و خاموشي شهر تهران ............

 بگو مگوي دو خواهر كمي به طول مي انجامد ... فرحناز با چشمي گريان واقعيت رو به خواهرش مي گويد .. و ياد اور مي شود كه عارف در نامه اي به او نوشته بود اگه امروز نبينمش خودش رو خواهد كشت .. و من رفتم تا ماجراي كيانوش رو به وي گفته و او را از خودكشي منصرف نمايم .. اما در برگشتن به ترافيك شديد بر خوردم .. خدا رو شكر مامان و برادرام نيامده است .. حالا خواهر جان تو كوتاه بيا ... كيانوش خيلي روي عارف حساس است . چون من به او گفته ام كه پسر خاله هايم از خواستگار هاي من بوده اند .... مشاجره ادامه دارد ... و خواهر بزرگ تر به فكر فرو رفته است ... در همين موقع آژير وضعيت قرمز از راديو و تلويزيون شنيده شده و متعاقب آن برق هاي شهر تهران سراسري خاموش مي شوند ... تاريكي بهانه اي است براي دل گرفته فرحناز و به دليل شرايط پيش آمده مي زند زير گريه .. گريه هاي جان سوز دختر جوان كه از ته دل اشگ مي ريزد ، دل خواهر رو به رحم آورده و بهش مي گه ، پاشو يك قرص مسكن بخور و بخواب .. من چيزي نمي گويم ...

دژخيم مرگ زوزه مي كشد ...

 در آن شب لعنتي يك شخص ديگر هم ميهمان اين منزل بوده است . و آن كسي جز مادر بزرگ پير فرحناز نبود  . كه چند روزي است به منزل پسرش آمده . اين پيرزن از فشار خون بالا رنج مي برد . به همين دليل هميشه قرص هاي او پشت پنجره قرار داشت . در تاريكي شب بعد از گريه هاي شديدي كه دختر جوان مي كند ، به خاطر ضعف جسماني و دلهره اي كه در ترافيك به سراغ اش آمده بود ، دچار سر درد شديد مي شود . به همين دليل در تاريكي شب بلند شده تا  از روي طاقچه منزل قرص مسكن رو بردارد . او نمي دانست كه قرص هاي فشار خون " ننه " در جاي قرص هاي مسكن قرار گرفته است ! در همان تاريكي دو تا قرص مادر بزرگ رو مي خورد .. از ان جا كه جثه او كوچك بوده و معمولآ هم فشار خون اش پائين از حئ معمول بوده است ، بعد از گذشت دقايقي احساس ناراحتي مي كند ... خواهر خود رو صدا مي زند .. اما خواهر در دلش مي گويد حالا زود است منت كشي كني ... !! دقايق ديگري هم مي گذرد .. دختر جوان احساس ضعف و نخوتي رو حس مي كند ...

خانه هاي سازماني نيروي هوايي همان ساعت ....

از قضا در همون ساعت همسرم به من مي گويد نمي دانم چرا  دلم براي مامان شور مي زنه .. بهروز مي شه خواهش كنم اگه خسته نيستي شام به اتفاق بريم اون جا .. ؟ و من بر عكس روزهاي ديگر كه بهانه مي آوردم ، اين بار سريع لباس پوشيده و از خونه به اتفاق بچه ها بيرون مي آئيم . همين كه سوار ماشين ام مي شويم ، من يادم مي آيد كه مقداري نان لواش براي آقاي نجفي ( تيمسار نجفي خلبان بوئينگ سوخت رسان ) خريده ام و در صندوق عقب ماشين است ! همسرم مي گويد پس بالا نرويم . همين جوري از در پايگاه نان ها رو داده و زود برگرديم . بعد از مدتي نان ها رو به دوستم تحويل داده و هر چه اصرار مي كند شام بمانيد ، بهانه آورده و به سمت منزل مادر همسرم به راه مي افتيم . اما همين كه جلوي در انتظامات مي رسيم ، و دژبان قصد بازديد صندوق عقب رو دارد ، قفل در عقب ناگهان مي شكند و من خطاب به همسرم مي گويم اين جوري كه نمي شه رانندگي كرد .. اگه موافقي سر راه قفل ماشين رو بدم جوش بدهند !!  

معطلي در قفل سازي ...........

 من واقعآ در حيرتم كه چگونه مسايل همين جوري يكي بعد از ديگري دست داد تا ما به موقع به خانه مادر همسرم نرسيم .. ! يعني اگه نان هاي لواش رو به منزل دوستم نمي برديم ... يا اون جا زياد معطل نمي شديم ، حتمآ به موقع به خونه رسيده و اون دختر بيچاره رو از مرگ نجات مي داديم .. ! اما از شانس بد ما آن روز مدتي هم معطل شديم تا دوستم آقا رحيم به مغازه اش برگردد . او با ديدن شكسته شدن قفل در صندوق عقب ماشين ، سوال كرد چه كار كردي كه اين چنين شكسته است ؟ و مسلمآ پاسخ من اين بود كه خود به خود ناگهان نيم ساعت پيش شكست !! آقا رحميم مدتي روي قفل شكسته ماشين ور رفته و عاقبت آن رو جوش داد . و ما بعد از كلي معطلي از نزديكي خانه هاي سازماني پايگاه به سمت خيابان آزادي راه افتاديم ...

zr5kegond6m028ssiya0.jpg

منقلب شدن حال فرحناز ....

 در تاريكي شب ناله هاي جان سوز فرحناز رو خواهر بزرگ تر به حساب نقش بازي كردن او گذاشته و به تصور اين كه قصد بر انگيختن ترحم او را دارد ، هيچ گونه واكنشي انجام نمي دهد !! دختر جوان كه با افت فشار مواجه شده بود و مي فهمد كه چيزي به مرگ اش نمانده است ، با تمام وجود نام خواهرش رو صدا مي زند ... ! اين بار خواهر به اتاق فرحناز رفته و او را بر افروخته و بد حال مي بيند .. به او مي گويد پاشو با هم بريم درمانگاه ! هر دو خواهر از خانه بيرون آمده و از همسايه ها آدرس نزديك ترين درمانگاه رو جويا مي شوند . چون تازه به اين محل نقل و مكان كرده بودند . يكي از همسايه ها آدرس كلينيك بهگر ( يا اخگر )  رو كه سر خيابان بهبودي واقع شده است مي دهد . حتي اگه همسايه هم درست راهنمايي مي كرد ، امكان زنده ماندن وجود داشت . هر دو خواهر با تاكسي به درمانگاه رفته و فيش مي گيرند و منتظر آقاي دكتر مي شوند !! دقايق به سرعت مي گذرد .. كسي عقل اش نمي كشد كه او مسموم شده است و بايد سريع او را شستشوي معده داد ! آن ها دقايقي بر روي صندلي انتظار درمانگاه مي نشينند تا آقاي دكتر تشريف بياورد ... !

و چه راحت مرگ از راه مي رسد ....

 آن ها دقايقي ديگر هم صبر مي كنند .. فرحناز ديگه بي رمق شده و توان نگاه داشتن سر خود را ندارد .. همين جوري كه بر روي نيمكت درمانگاه به انتظار تشريف فرمايي آقاي دكتر نشسته اند ، ناگهان از هوش رفته و سرش به روي شانه خواهرش مي افتد .. ! خواهر از ترس فرياد مي زند .. آقاي دكتر تازه يادش مي افتد كه مريض اورژانسي دارد .. ليوان قهوه خود را روي ميز گذاشته و دستور مي دهد دختر نيمه جان رو براي معاينه به روي تخت قرار دهند ... وي همني كه نبض دختر نيمه جان رو مي گيرد ، متوجه افت شديد فشار مي شود .. وقتي دليل بروز اين حالت رو سوال مي كند و مي فهمدد كه قرص اشتباهي خورده است ، بدون اين كه كوچك ترين اقدام پزشكي به عمل آورده و دستور روده شويي دختر رو دهد ، سريع از سر خود باز كرده و مي گويد آن را فوري به بيمارستان لقمان الدوله برسونيد ...  خواهر مضطرب و وحشت زده هرگز نمي داند چه اتفاقي براي خواهر زيبا رويش در شرف انجام است .. او دست به دامان دكتر شده تا امبولانسي در اختيار ان ها قرار دهد ... به هر حال به چه مكافات پيكر نيمه جان خواهر جوان خود رو در آغوش گرفته و به بيمارستان لقمان الدوله منتقل مي كند ...!

مادر فرحناز در خانه نگران ....

 وقتي ما به منزل مادر زنم رسيديم .. او را گريان ديديم . همسرم از او پرسيد مامان چرا گريه مي كني ؟ پير زن بيچاره انگار الهام شده باشد گفت .. من تازه از روضه اومده ام .. همسايه ها گفتند حال فرحناز به هم خورده و با خواهرش به بيمارستان بهگر رفته اند .. من يه مادر زنم دلداري دادم و گفتم نگران نباش .. هر جا باشند الان بر مي گردند ... طفلك همسرم كه هميشه به موقع دلش شور مي زند به من گفت .. بهروز يه توك پا برو بيمارستان .. ببين كمكي لازم دارند يا نه ؟ و من او را آروم كرده و گفتم .. چيز مهمي نيست خانم .. چرا شما اين همه مسئله رو بزرگ مي كنيد ؟ چه كاري از دست من ساخته است ؟! يادمه اون شب همسرم بيش از اندازه اصرار كرد تا من سري به درمانگاه بزنم .. اي كاش رفته بودم .. لااقل دكتر رو وادار مي كردم زودتر معاينه كنه .. يا همون جا مي خواستم معده اش رو خالي كنند .. ولي من احمق خستگي رو بهانه كرده و در گوشه اي از اتاق لم دادم .. مادر دختر بد جوري دلشون شور مي زد .. و مي گفتند خيلي دير كرده اند .. خدايا چي شده است !!؟‌

بيمارستان لقمان الدوله ، همان شب .........

به هر بدبختي است پيكر نيمه جان فرحناز به بيمارستان لقمان الدوله برده مي شود . دكتر حرفه اي بخش با دين پيكر فرحناز ابتدا به معاينه او مي پردازد .. سپس با اندوه مي گويد فقط چند دقيقه دير آوريد .. هنوز بدن گرم است !! خواهر غش مي كند .. بعد از مدتي به هوش امده و با تلفن به خانه زنگ مي زند .. آن طرف خط حسين برادر بزرگ فرحناز تازه از راه رسيده است . با شنيدن حرف هاي خواهرش رنگ از رخسارش پريده و به لكنت زبان مي افتد ... با تحكم به خواهر خود مي گويد .. اعظم چي مي گي ؟ يعني چي كه فرحناز مرده .. ! همين كلمه كافي است تا هلهله به پا شود .. چيزي نمي گذرد كه همه فاميل مطلع مي شوند ... قيامتي بر پا مي شود ... در يك لحظه منزل تبديل به صحراي كربلا شده و از همه جا صداي شيون و فرياد به گوش مي رسد .. آخر هاي شب است كه عارف به همراه خانواده اش به منزل معشوق مي آيد .. بوي غم همه جا رو فرا گرفته است ..

روز بعد ساعت ۹ صيح ساختمان پزشك قانوني ........

 هنوز هم مرگ فرحناز رو باور نداريم ... ديشب مادر كيانوش مطلع شده  و سراسيمه خودش رو به منزل عروس اش رسونده بود .. صداي فرياد و ناله هاي او را كسي نمي توانست تحمل كند ... مادر جوان فرياد مي زد و مي گفت جواب پسرم رو چي بدم ؟ بگم حجله ات رو در بهشت زهرا بر پا كن ..؟  احساس مي كردم همه خون گريه مي كنند .. مادر فرحناز به اتفاق اقوام خود به لهجه محلي آذري .. لالايي سر داده بودند ... مادر پير مرتب " با لام لايي لايي ، با لام لايي لايي رو مي خواند .. در صداي مادر غم جگر سوزي به گوش مي رسيد .. برداران از راه رسيده بودند ... آن ها مانند يك تيكه جسم بي حركت در گوشه اي افتاده بودند ... صداي فرحناز  فرحناز همه جا پيچيده بود .. د ر ساختمان قديمي پزشك قانوني ، جسد براي كالبد شكافي به داخل اتاق تشريح برده شده بود . يكي از بزرگان فاميل كه سن و سالي ازش گذشته بود به نزد من امده و گفت .. آقا بهروز رسم و رسوم ترك ها رو كه مي داني چيه .. براي اين كه فردا حرف و حديثي در نيايد برو از دكتر پزشك قانوني خواهش كن كه بكارت او را هم معاينه كنند . تا دهان دشمنان بسته شود ...

گورستان بهشت زهرا ........

وقتي من پيشنهاد آن مرد رو شنيدم . اول بقدري عصباني شدم كه مي خواستم همان جا به گوشش بزنم . اما وقتي كمي فكر كردم ديدم حق با او است .. فردا هزار تا حرف پشت سر دختر جوان زده خواهد شد .. چون لباس پرواز تنم بود خيلي راحت وارد ساختمان پزشكي قانوني شدم . و موضوع رو به دكتر ارشد آن جا اطلاع دادم .. او با مهرباني پذيرفت .. در ورقه اي كه ساعاتي بعد به دست ما دادند .. دختر بودن او محرز شده بود .. البته ما كه در نجابت اين دختر شك نداشتيم .. ولي براي بعضي ها لازم بود ! جنازه رو از سردخانه بيرون آورده و در آمبولانسي كه چندين مرده ديگر هم بود ، مانند يك تيكه گوشت يخ زده گوسفند ، پرتش كردند به روي ساير مرده ها !! بقدري داغون بودم كه نتوانستم اعتراض خودم رو بيان دارم ... در بهشت زهرا غلغله بر پا شده بود .. همه مردمي كه ان جا بودند .. با ديدن روي زيباي اين دختر كه گيسوان درازش تا كمر رسيده بود ، دندان به لب گزيده و مي پرسيدند اين عروسك زيبا چرا مرده است ؟ هر چند دقيقه يكي از فاميل دور و نزديك غش مي كرد !!  

اما ها و اگر هايي كه بي فايده بود .... !!

عاقبت پيكر كفن پوش شده دختر زيبا به جاي حجله عروسي سر از گور سرد در آورد ! به جاي سفر به كشور كانادا ، به دنياي اخرت پركشيد و رفت . و تنها يادگار او سنگ قبر صورتي است كه در ميان ساير قبور به چشم مي خورد . ولي با گذشت سال ها هنوز هم اما و اگر ها از يك ديگر پرسيده مي شود

  • .. اگر من نان لواش رو به منزل دوستم نمي بردم ... زود مي رسيديم خونه
  •   .. اگر قفل ماشين خراب نمي شد .. فرحناز نمي مرد !!
  • اگر وضعيت قرمز اعلام نمي شد ، برق هرگز قطع نمي شد !
  • اگر همسايه ها به جاي درمانگاه بيمارستان لقمان الدوله رو پيشنهاد مي دادند !!
  • اگر آقاي دكتر به جاي نوشيدن قهوه به بيمارش مي رسيد !
  • اگه از درمانگاه چند دقيقه زودتر به بيمارستان مي رسيد ... !
  • اگر دو خواهر با هم دعواشون نمي شد ... !!
  • و هزاران اگر و شايد كه همه بي فايده هستند

 و اما بعد ............

  •  كيانوش بعد از فهميدن ماجرا خيلي در محل شلوغ كرد .. او هم مي خواست خودش رو بكشه .. خانواده مانع شدند .. جوان بيچاره بد جوري فرياد مي زد .  او اگر چه بعد از مرگ فرحناز هم چنان من رو باجناق خودش مي خواند .. ادعا مي كرد تا پايان عمر ازدواج نخواهم كرد . و مدتي بعد به كانادا مراجعت كرد . اوايل از اون جا به پايگاه زنگ مي زد .. ولي الان سال هاست از او بي خبريم .. خيلي دلم مي خواد خبري از او بدست آورم . شايد دوستان ما در كانادا اتفاقي كيانوش رو ببينند ..
  • عارف صبر نكرد سال معشوق اش تمام شود .. بلافاصله ازدواج كرد ...
  • مادر فرحناز تنها چند سال بعد از غصه فرحناز و مرگ يكي ديگر از پسر هايش سكته مغزي كرده و مرد .. او در بهشت زهرا دفن است .
  • پدر از غضه دق كرده و او هم يك سال بعد از مرگ همسر با وفايش مرد
  • من هم از فشار زمانه سكته كرده و كارم به عمل جراحي قلب كشيد
  • همسرم بعد از اين ماجراها حسابي افسرده شده است و هر كي ببيند فكر مي كند سال ها از من بزرگ تر است .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

     اين مطلب ساعت ۹ بامداد بيست و نهم ارديبهشت ماه ۱۳۸۷ پايان يافت .

                                              ايام به كام   


مسابقه ويژه پرواز

 شماره ۴

51rlsyff7zbvt9yhr52x.jpg

به اطلاع خوانندگان محترم و علاقه مندان پرواز مي رسانم : از اين به بعد هر هفته يك سوال در رابطه با اصول پروازي از سوي مدير محترم " فروشگاه لوازم خلباني دبي "   مطرح مي شود ، كه پاسخ آن به صورت پنج گزينه اي است . دوستان بايد پاسخ هاي صحيح خود رو به اي ميل ذيل :hfoladi@dubaipilotshop.com به نام آقاي  " حميد فولادي " ارسال فرمايند . از ميان كساني كه پاسخ صحيح داده باشند ، هر هفته يك جايزه بسيار نفيس تقديم برنده خواهد شد . براي آشنايي با محصولات فروشگاه خلباني ( اينجا ) رو كليك فرماييد . شايان ذكر است از آن جا كه دانشجويان پروازي مي بايستي مسلط به زبان انگليسي باشند ، سوالات هم انگليسي است .  

In a stormy night, unluckily you are Captain of B-777, both engines got failed, 300 souls on board, passing through 22,000 feet, you have 5 nearest airports in your GPS display, and you fly under ETOPS regulation. You have enough altitude to glide and reach all 5 airfields. By considering your aircraft requires
1 661.16 meter landing distance and variable weather condition in the area, which airport you choose for landing?

 
1-   OMDB – You contacts them, and ATC accepts you as priority landing-4921 feet Runway length- having Airport Emergency Services (AES)- Active Cat III ILS-5 miles Visibility-1000 a few clouds   
2-     OMSJ – 5570 feet Runway length- AES not available- inactive  CAT III, ILS-  3000 ft overcast- 5 mile visibility-  ATC does not accept you because of high traffic inbound, but you are the final decision maker
3-     OMUQ- 1700 meter Runway length - Class E non controlled- you can active the lights by clicking on the mic- AES not available- Zero Visibility- 1000 overcast-  Jet fuel available-
4-     OMUK- 1599 meter- CAVOK- 11 Miles visibility, Emergency facilities active- ATC accepted you- Wind calm, ILS and all stations active and informed of your situation
5-     You choose none of airports and ditch in the sea
 
6-     None of them


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  

فرشتگان مظلوم را فراموش نكنيم .

9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .

http://www.oldpilot.ir/2008/05/post_241.php#more


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.

Stalin Secret:

By the close of World War II almost 1,000 Russian women had flown combat missions in every type of Soviet warplane. This was kept secret, not by the Soviets but by the Allies, from the general public in the West. Because Hitler’s "Operation Barbarossa" caught the Soviet Air Force on the ground in June of 1941, nearly annihilating it, Stalin,created the 122nd Air Division, which was strictly made up of women combat pilots.The division commander was "Marina raskova" the famouse russian aviatrix who met stalin face to face to encourage him to set this division. By the War’s end nearly 1,000 Russian women had flown with valor and bravery in every type of Soviet combat aircraft, ranging from fighters to bombers.Then there was the all-female 586th Fighter Air Regiment credited with 38 kills – 17 of which were brought down by top ace Olga Yamshchikova.However, perhaps some of the bravest women combat pilots were found with the all-female 588th Night Bomber Air Regiment, known as the "Night Witches." Despite being equipped with slow, obsolete PO-2 biplanes, during the course of the War, they conducted an incredible 24,000 missions behind enemy lines, and delivered 23,000 tons of bombs from their fragile wood-and-fabric aircraft. A total of 30 citations for "Hero of the Soviet Union", Russia’s highest honor, were given to women in the Soviet Air Force, 23 of which were earned by "Night Witches.

Source:www.ctie.monash.edu.au  BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

PicbaranPicbaran

ترجمه فارسی:

راز استالین:

تا اوایل جنگ جهانی دوم حدود 1000 خلبان زن روسی در هواپیماهای مختلف پرواز کرده بودند.این موضوع از افکار عمومی غرب محرمانه و سری نگه داشته شده بود نه توسط شوروی بلکه توسط خود متفقین.از آنجاییکه هیتلر در عملیات بارباروسا نیروی هوایی شوروی را در جون 1941 زمینگیر کرده بود و تقریبا آنرا تا مرز نا بودی کشانده بود استالین دستور تشکیل واحد 122 هوایی را داد که منحصرا از خلبانان جنگنده زن تشکیل شده بود.فرمانده این واحد هوانورد مشهور زن روسی بنام "مارینا راسکووا" بود که در طی یک ملاقات رو در رو با استالین وی را ترغیب به ایجاد این واحد کرده بود و تا پایان جنگ حدود 1000 خلبان زن با شجاعت و شهامت در انواع هواپیماها از جنگنده تا بمب افکن پرواز کرده بودند.تنها در هنگ 586 که همگی آنان زن بودند 38 مورد ساقط کردن هواپیما بوجود آمده بود که 17 عدد از آنها توسط تکخال آنان بنام "الگا یامیچکووا" انجام گرفته بود.بهر حال-جمعی از شجاعترین خلبانان جنگنده زن را در هنگ هوایی 588 بمب افکنهای شب پرواز قرار داشتند که "ساحره های شب" خوانده میشدند.علیرغم پرواز با هواپیماهای کند و مستعمل "پی او-2" در حین جنگ 2400 ماموریت در پشت خطوط دشمن انجام شد و 23000 تن بمب از این هواپیماهای شکننده که از چوب و پارچه ساخته شده بودند بر سر دشمن فرو ریخت.جمعا 30 نشان "قهرمان اتحاد شوروی"-بالاترین نشان افتخار روسیه- به این زنان داده شد که 23 عذذ از آنها نصیب ساحره های شب شد.

منبع


: www.ctie.monash.edu.au    گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی 

r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید


7w57l65r6cdykphszjc5.jpg

http://www.khaleban.com/ 


 

 http://fun.mahyaonline.com/ 


373ippzd8coe2ruui46d.jpg 

اينجا رو كليك كنيد

http://phoenix69.blogfa.com/


 hl3cgzchkr1tepfac901.jpg

قابل توجه علاقه مندان تحصيل در كشور بلارس

http://www.minsk.blogfa.com/


- تعداد بازديد
  • 5105
  • مرتبه

    نظرات

    Salam,
    May you have her in your heart for ever. As a doctor I would say she attempted suicide by herself. Antihypertensive drugs never kill any one with using couples.
    پاسخ
    جناب آقاي دكتر رسول گرامي
    بنده فرمايش شما رو قبول دارم كه قرص فشار خون كسي را نمي كشد .. ولي اصولآ فشار خون خانواده همسرم خيلي پائين است .. با خوردن آن قرص ها فشار او به زير پنج رسيده بود و همين امر باعث مرگ او شده بود .
    اگر آن چه كه شما نوعي خودكشي تلقي مي فرماييد ، بايد عرض كنم .. او با پاي خودش به بيمارستان رفت و حتي پول ويزيت را داده و در روي نيمكت مدت ها نشسته بود .. اگر اين چيزي كه شما فرموده بودي ، خودش مي گفت كه چه بلايي به سر خودش آورده است . ضمن اين كه پزشكي قانوني هم وجود دو كپسول فشار خون را تائيد كرد . به هرحال از لطف و كامنت شما سپاسگزارم

    بابا جون اون كسي كه دوست داري اين داستانهاي غم انگيز را ديگه نگو..به خدا پدرمون دراومد...دنيا چقدر بيخوده
    پاسخ
    چشم .. سعي مي كنم كمي به مسايل شاد بپردازم

    سلام خدمت سرباز وطن
    من هنوز این پست را نخواندم ولی از تیتر آن مشخص است غمناک است .کا پیتان خواهشمندم استدعا می کنم که عکس دخترتان را از این پست برداریید چون موضوع
    اصلی در باره یک دختر نا کام است اصلا شگون ندارد عکس دختراتان باشد
    نادر
    پاسخ
    خيلي ممنون نادر جان .. منظورن اون عكس دو نفره كودكي دخترم با پسرم است ؟
    ضمنآ من فقط از وبلاگ مي توانم بردارم .. اديتور سايت مشكل داره نميشه دست به تركيب اش زد .. اون عكس بزرگه دخترم نيست .. فقط يك قطعه عكس كودكي بهاره با آرش كه در حال خنديدن هستند مربوط به فزرندان من است .
    لطفآ مشخص كن .. تا بردارم

    عمو مدرسي نازنينم
    خيلي دلم سوخت براي فرحناز! و بيشتر از اون براي شما و فاميل همسرتون كه يك همچين درد بزرگي را تاب آورديد. به خصوص مادر خانومتون و نامزد فرحناز
    عمو مدرسي من واقعا موندم كه انسانها چه يد طولاني در تحقير و تهمت زدن به اطرافيانشون دارند! بيشتر از مرگ اين دختر معاينه پزشكي اونه كه دل آدم رو ميسوزونه. اينكه حتي بعد از مرگ هم از دست كوردلان خلاصي نداري. تصور معاينه بكارت يك دختر مرده به نظر من خيلي چندشناكه. توهينه. تحقيره! آيا زندگي و سرنوشت يه دختر اينقدر بازيچه حرف و نظر مردم گوسفند صفته؟ گاهي وقتها از سنتها و رسوم مردم كشورم (به خصوص هم نژادهاي خودم) دچار نفرت و دلزدگي ميشم. چرا ارزش و شخصيت يك دختر در جامعه ما با بودن يا نبودن يك اندام تعيين ميشه؟ آيا روش بهتر و متمدنانه تري براي ارزش گذاري جنس مونث وجود نداره؟
    در ضمن عموي عزيزم من كه كاري نكردم كه شما لطف كرديد و اينهمه از من توي مطلبتون تعريف كرديد! همينجا دوباره از دوستان عزيزم خواهش ميكنم لينك پست مربوط به درخواست كمك به كودكان سوخته رو براي دوستانشون در مسنجر و هر شبكه ارتباطي كه در دسترسشونه بفرستند. در ضمن من از يك پزشك در مورد نحوه و هزينه عمل پلاستيك اين بچه ها سوال كردم و لينك سايت شما رو دادم قرار شد ببينه و بهم خبر بده.
    بازم ممنونم از لطفتون
    پاسخ
    دامون عزيزم .. خيلي ممنون از احساسات پاك و لطيف شما .. در مورد تحقير زنان حتي مردگان و آداب و سنن بيهوده با شما موافقم .. ولي خودت مي داني ترك ها چه رسم و رسوم هايي دارند . من كه از همون اول با اين آداب مخالف بودم . يادمه دخترم كه به دنيا امده بود به من مي گفتند تو حق نداري پيش اقوام همسرم او را نوازش كرده و يا خداي ناكرده بوس نمايم !! چقدر مسخره ! و من مخصوصآ هر وقت آن ها مي امدند .. آن قدر قربون صدقه بهاره مي شدم و مي بوسيدم كه آن ها بگذارند و بروند ... آخه يعني چه كه آدم دختر نوزاد خودش رو مثلآ نزد خاله همسر ماچ نكنه ؟ از همه بد تر همين حرف در آوردن هاي بي خودي است . از شما باز هم بابت الطافي كه داري ممنون و سپاسگزارم

    هي هي هي هي داد بيداد چه روزگار پستيه


    سلام سرهنگ عزيزم
    حالت خوبه
    چه تراژدي خون باري بود اصلا ديگه رمقم بريده شد
    حالا با چه رمقي برم رياضي تمرين كنم
    بخدا سرهنگ تو ديگه كي هستي
    مثالت نيست
    چيزائي ديدي كه هيچ كس ..........

    سرهنگ من از راه دور {شيراز خيابان سردخانه تو يه خونه تو يه اتاق
    پشت يه سيستم پنتيوم دو 2 زپرتي}
    مي بوسمت
    ايام به كام
    پاسخ
    ممد عزيزم ... خوشا شيراز و وصف بي مثالش ... واقعآ شيراز جاي خيلي زيبايي است .
    خيلي ممنون از اظهار محبتي كه كردي .. موفق باشي پسرم

    سلم خدمت سرباز وطن
    بله دقیقا منظورم همون عکس ۲ نفره با آرش است
    پاسخ
    چشم نادر جان به احترام به شما چشم اول از وبلاگ بر مي دارم ... اگه از سايت هم شد كه چه بهتر اگه نشد ديگه دست من نيست . چون همان طور كه مي دوني اديتور من از همون روزهاي اول مشكل داره . و من براي هر پست چند بار پاك كرده و از نوع مي ربزم .. چون هر جور دلش مي خواهد مطالب و عكس ها را مي چيند ىى اغلب مسابقه و عكس ها را در پائين صفحه قرار مي دهد و هي من مجبور مي شوم پاك كرده و دوباره در صفحه قرار دهم . برات آرزوي موفقيت و شادكامي دارم

    سلام عموجان.
    چه تشبيه جالبي من كه همون اوشو خودم فهميدم چرا با نگاه به اون قسمت كبريت ياد باند فرودكاه مي افتيد. واقعاً شبيهن. چون هم هواپيما تا وسطاي باند ميره هم كبريت. بازم ايول داريد.
    پاسخ
    خيلي ممنون امير عزيزم
    گاهي آدم يا ديدن چسزهايي ياد موضوعاتي مي افته كه واقعآ خنده داره

    سلام جناب مدرسي
    اگر اسم كاملش رابه من بدهي و اگر احيانا بدانيد كدام شهر قرار بود بروند سعي ميكنم برايت پيدايش كنم

    راستي چند هفته پيش يك ايميل برايت فرستادم به جي ميل كه يك اسكرين سيور سي ١٣٠ بود ايا گرفتيد به من بگوييد
    ارادتمند
    علي از كانادا
    پاسخ
    علي جان عزيزم ... خيلي ممنون كه هميشه به بنده لطف داري .. راستش من هر چه فكر مي كنم فاميلي او را به خاطر نمي آورم .. ولي اسم او كيانوش بود . و فكر مي كنم بعد از سال 64 و يا 65 به كانادا رفت . پدرش تو كار كفش بود . شايد هم او هم آن جا كفاشي زده باشد .. البته من سعي مي كنم از خواهر خانمم فاميلي او را بپرسم . شايد تو تورنتو باشد . اگه او رو برام پيدا كني خيلي خوشحال مي شوم .. كافي است لينك سايت رو بهش نشون بدي .. علي جان انشالله خوبي هاي شما پسر خوبم رو جبران كنم

    به نام بانو آرتیمیس بانوی شجاع دل ایرانی

    واقعا تاسف برانگیز بود . شاید این اتفاقات می خواد به ما زنده ها بگه که مرگ خیلی به ما نزدیکتر از اون چیزیه که فکرشو می کنیم.بر اساس یه اتفاق ساده موجودیت ما در این هستی به خطر می افته . پس بهتره جوری زندگی کنیم که موقع مرگ تاسف نخوریم من که ترجیح می دم در زندگی کاری رو انجام بدم که عاشقانه بهش علاقه مندم منظورم پروازه . هر چند که تا به امروز موفق به انجامش نشدم و به همین خاطر حسابی افسرده شدم من هر روز سر کلاسهایی میرم که ازشون متنفرم گاهی وقتا می خوام پشت ساختمان دانشگاه که حسابی سوت و کوره و پاتوقم هست خودم راحت کنم ولی خوب من که هنوز
    به آرزوم نرسیدم پس باید زندگی کرد و شرایط فعلی رو تغییر داد .(هر چند که در چهارمین سال بلاتکلیفی به سر می برم )آقای مدرسی در یکی از پستها خانمی به نام زهرا نوشته بود که حسابی به پرواز علاقه منده و این مسئله حسابی ذهنش مشغول کرده و به خاطر مشکل مالی نمی تونه دوره خلبانی رو بگذرونه باید به این خانوم آسمونی بگم که خیلی ها هستند که عاشقانه به پرواز فکر می کنند و سانتی متر به سانتی متر وجودشون رو هیجان پرواز پر کرده اما ظاهرا باید امیدوار بود . من هم برای این کار مشکل مالی دارم
    . زهرا خانوم باید به شما بگم که جناب آقای بیات دارن در این زمینه فعالیتهای گسترده ای رو انجام می دن که البته من دقیقا در جریان چگونگی این فعالیتها نیستم حدود سه هفته پیش از طریق کمکهای آقای مدرسی گل من موفق شدم با جناب بیات صحبت کوتاهی داشته باشم که باید خدمت شما عرض کنم تمام صحبتهای ایشان پر از امید بود و حسابی به من دلگرمی داد و باعث شد که امیدم رو از دست ندم . نمی دونم شاید یه روز با همه عشق پروازها (دختر و پسر فرقی نداره باید آسمونی باشی می فهمی که چی می گم ؟)یه تیم آکروجت تشکیل دادیم . یه اسم ایرانی اصیل هم روی گروهمون می ذاریم نه این اسمهای عربی (خنده چشمک ) و روی خلیج همیشه فارس زیباترین مانورها رو بدیم .

    فقط امیدت رو از دست نده و مدام اخبار هوانوردی رو پی گیری کن سایتهای زیر می نونن کمکت کنن :
    Aerospacetalk.ir
    flightschool.blogfa.com
    khaleban.com

    آقای مدرسی می بخشید که این همه حرف زدم چون وضعیت این خانوم رو درک میکردم و یه جورایی وصف حال عشق پروازها بود . بازم بابت پر حرفی شرمندم .سلامت و پیروز باشین آقای مدرسی .
    پاسخ
    بامداد عزيزم ... حق با شماست . واقعآ فاصله مرگ با ما نزديك تر از نوك دماغ است . بايد طوري زندگي كرد كه فردا اگه مرد ، پشت سرش يكي پيدا بشه بگه خدا بيامرزه ... در مورد دختر گلم زهرا و برنامه هاي آقاي بيات بگويم .. درست حدس زديد . ايشون اقدامات اساسي براي جوون ها داره انجام مي دهد .. خيلي از برنامه جلو هستند .. مجوز ها اخذ شذه است و به اميد خدا بعد از امدن اسپانسر آكادمي پرواز و كلاس هاي آموزش خلباني براي جوون ها با قيمت خيلي ارزان و حتي قسطي تشكيل خواهد شد. پس بهتره ناميد نشده و دعا كنيم
    موفق و پيروز باشي

    سلام عمو بهروز.از اینکه دیگه کامنت نمیذارم و یه مدتی خبری ازم نیست خوشحالی.میدونم.از بس که دوست جدید پیدا کردی دیگه ما از یادت رفتیم.
    به خدا عمو جون دلم براتون یه ذره شده بود.
    از بس گفتین کامپیوترم خرابه تا مال ما هم خراب شد.
    به خدا خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
    دیگه نمی دونم چی بگم...
    دوستون ...
    پاسخ
    پسر عزيزم .. آخه اين چه فكر و برداشتي است كه در باره من مي كني !!؟
    عزيزم خودت بهتر از هر كسي مي دوني جايكاه شما در قلب من كجاست ؟
    پسرم هر گلي يه بويي داره .. ضمن اين كه من براي هر كسي به اندازه شخصيت اش احترام قائل هستم .. دوستاني مثل شما .. جايگاه خاصي داريد . من عاشق همه هستم .. به همه عشق مي ورزم .. خب معلومه با بعضي ها خيلي ارتباط نزديك تري دارم .. اگه اسم نمي برم شرمنده .. ممكنه بعضي ها گله كنند چرا نام آن ها از قلم افتاده است
    ولي پسرم مي دوني تحت هيچ شرايطي .. چه كامنت بگذاري ، چه كامنت نگذاري بي نهايت دوستت دارم .. لطفآ ديگه از اين حرف ها نزن ناراحت مي شوم . من اگه خبري از دوستان نشه ، اگر چه دلم تنگ مي شود . ولي مطمئن هستم به فكر درس و مشق يا كارهاشون هستند . فقط دلم براي يكي از خوانندگان به نام شيوا خيلي تنگ شده .. او به خاطر يك كامنتي ، سوء تفاهم شده و فكر كرد ناراحتي من به خاطر حرف اوست .. در صورتي كه من از خودم ناراحت بودم و شخص خاصي .. به هر حال الان مدتي است كه شيوا كامنت نمي گذاره .. دلم براش تنگ شده و يه طور هايي نگرانم .. اسي جان خواهش مي كنم با جديت درس هايت رو بخوان .. و به هيچي ديگه توجه نكن

    سلام جناب مدرسي
    بله اگر نام فاميلش را پيدا كنيد از طريق تلفن ٤١١ يا همان ١١٨ خودمان البته پيشرفته تر و حتي يلو پيج ايرانيان تورنتو ميتوانم كاري بكنم
    مخلص شما
    علي از كانادا
    پاسخ
    خيلي ممنون پسرم حتمآ از خواهر خانمم فاميل او را مي پرسم
    دستت درد نكنه

    به ! سلام خدمت سرباز خائن وطن!
    این شخصی که برادر شاه معرفی می کنی و والاحضرت می نامی ودر یک پست در وبلاگت گفتی نمی دونی کیه و درجه اش چه بوده ، و می گویی گوجه خیارش هم از فرانسه و انگلیس می اومد! ، سرباز وطن "والاگهر ناخدایکم شهریار شفیق" پسر اشرف و خواهرزاده شاه است. از آن جهت به والاگهر معروف شده که پسر اشرف بوده و این لقب از طرف شاه به ایشان داده شده است تا نسبتش با خاندان سلطنتی مشخص شود. جالب است بدانی ایشان دوران خدمتی خود را کلا" در مناطق مرزی و بد آب و هوا گذرانده بودند و لای پر قو بزرگ نشده بودند.
    ایشان انسانی رئوف و مهربان و نمونه یک ارتشی کامل بوده و پاچه خواری جنابعالی موجب نشده که سعی در کمک به شما بکنه . هنوز پس از سی سال که از پیروزی انقلاب می گذرد رفتار و سلوک ایشان در نیروی دریایی زبانزد است. شما خودت هم در پست مربوطه در وبلاگ خودت اذعان داری که درجه و اسمش را نمی دانستی ولی ایشان با شما گرم گرفته و در انتهای پرواز به کابین آمده و از شما تشکر کرده است! دو خاطره از ایشان را که از دیگران شنیده ام برای شما در اینجا می آورم:
    روزی برای بازید وارد ناو می شود و می بیند که یک موتور گازی روی عرشه ناو است! می پرسد این موتور برای کیه؟ همه خاموش و خبردار ایستاده اند و کسی جرات حرف زدن نداشته . درجه داری با ترس و لرز می گوید من! می گوید موتورت رو بنداز تو دریا! طرف هم از ترسش سریع موتور رو می اندازه تو دریا. سپس به این درجه دار می گو بعد از ظهر بیا خونه من ! به از ظهر هم این درجه دار با ترس و لرز فراوان میره در خونه جناب ناخدا شفیق. جناب ناخدا کلید موتور خودش رو ، که یک موتورسکیلت گران قیمت بوده ، می ده به این درجه دار.
    در خاطره دیگر یکی از افسران جزء نیروی هوایی تعریف می کرده که یک شب مثل شما مهمان نیروی دریایی بوده و در کلوب افسران بوده که آقایی با لباس شخصی وارد شده و با اونها گرم گرفته ، سپس با هم مشغول بازی شده اند.تعریف می کرده ما گرم بازی بودیم و هرچه از دهانمون در می اومده می گفتیم و به دیگران توجه نداشتیم . یه وقت دیدم کناریم بهم میگه این بابا که داری هرچی می خوای بارش می کنی خواهرزاده شاه جناب ناخدا شهریار شفیق است!
    چند روز پس از بیست و دوم بهمن 1357 جناب ناخدا که زیر آتش نیروهای حالا انقلابی شده نیروی دریایی بوده ، با قایق موتوری به امارات متحده عربی و از آنجا به پاریس می رود و در همان جا در ابتدای سال 1358 در خیابان و توسط دو مرد مسلح ترور می شود. هیچگاه فراموش نمی شود ( NEVER FORGOTTEN)
    اشرف پهلوی در کتاب خاطرات خود ، او را از لحاظ اخلاقی پس از علیرضا شبیه ترین فرد در خانواده سلطنتی به رضا شاه می داند.
    پاسخ
    علي جان عزيزم .. خيلي ممنون از اطلاعاتي كه دادي .. پسرم من در عمرم هيچ گاه سعي نمي كنم به كسي تهمت زده و يا خلاف واقع در موردش صحبت كنم .. اتفاقآ وقتي پارسال پست اولي را در سايت بالاترين گذاشتم ، يكي از كاربران در همان موقع در كامنتي نوشت كه نام او شهريار شفيق بوده است . منتها اين بار كه قصد داشتم آن ماجرا را تعريف كنم .. شك داشتم كه نام او شفيق باشد .. حتي با نام شهريار شفيق در گوگل سرچ كردم تا شايد تصويري از ايشان پيدا كرده و ترديدي كه نسبت به نام او داشتم بر طرف بشه .. كه متآسفانه نبود . ولي حالا كه شما به نام او اشاره فرمودي و از صفات خوب اخلاقي اش نوشتي ، ديگه بعيد مي دانم نام او از يادم برود . علي جان به من حق بده كه نام ها رو فراموش كنم . در مورد برخورد او با بنده در ان پرواز ... من دقيقآ آن چه كه اتفاق افتاده بود را نوشتم .. بدون يك كلمه اضافه يا يك كلمه تحريف . شايد در مورد خيار و گوجه هم مزاح كرده باشد . و خواسته باشد متلكي به شاه و دربار گفته باشد . به هر حال ايشان با لطف خود سبب شد كه اوكي ازدواج من بيايد . چون در غير ان صورت به دليل اين كه خانواده همسرم مهاجر روسيه بودند ، امكان نداشت آن ها اجازه اين كار را بدهند . حال شما حساب كن بعد از يك سال رفت و آمد در ميان خانواده اي سنتي و مذهبي ، چه لطمه اي مي خوردند ... گر چه من آن زمان تصميم خودم را گرفته بودم .. و به خاطر حفظ شرف خانواده اي ، تصميم داشتم اگه جواب منفي دادند ، قيد پرواز و نيروي هوايي رو بزنم و بدون تآئيديه ازدواج نمايم . البته اين را بگويم اين تصميم نه به خاطر علاقه شديد به همسرم بود .. هرگز .. چون هنوز آن ايام من به او چندان توجه اي نمي كردم .. فكرم دنبال سوسن بود .. ولي ايشون با درايت خود و خانواده اش كاري كرد كه ديگر به سوسن نينديشم . و فرزنداني را تربيت كرد كه امروز به آن ها افتخار مي كنم
    علي جان ببخشيد خيلي حرف زدم .. در مورد اطلاعاتي كه دادي ، باز هم ازت تشكر و قدرداني مي كنم

    بسم الله الرحمن الرحيم
    جناب مدرسي عزيز از خواندن مطلب بالا بسيار متأثر شدم هرچند سالها ميگذرد ولي خاطراتي اينچنيني روح و روان آدمي را منهدم ميكند به هر حال از درگاه خداوند متعال علو درجات را براي همه آن عزيزان از دست رفته مسئلت نموده و طول عمر با عزت براي شما و همسر مكرمه شما خواهانم .
    ولي عزيز دلاور بايد بگويم وقتي حضرت ملك الموت برگه قبض روح را آدمي را در دست داشته باشد آن موقع نه تير خطا ميرود و نه زخم شفا پيداميكند لذا بايد قبول نمود كوتاهي هاي ما آدميان وسيله است نه بهانه كه متأسفانه ما ايراني ها از اين وسيله‌ها زياد داريم .
    به هرحال خيلي متأسفم شدم هم براي آن دوشيزه زيبا روي زيبا خصلت و هم براي عشقي كه داغش بر دل نازنين شما مانده (دل مردان آسموني مثل شيشه‌اي بلورين نرم نازك و حساسه)ضمناً من هن با همه اينكه فردي مثلاً مقيد و مذهبي هستم ولي داغ عشقي بر دلم است كه اگر ميليونها بند‍زن نيز بخواهن نمي توانند چيني نازك دلم را كه شكسته مثل اولش بند بزنند ولي با اينهمه از همسر با وفا و مهربانم كه دختري نازنين نيز برايم به دنيا آورده بسيار راضي هستم و معتقدم آنچه كه خواستم نه آن شد آنچه كه او خواست همان شد.به اميد ديدار روي ماهتان
    الحقير - علي كدخدايي
    پاسخ
    برادر ارجمند جناب آقاي كدخدايي گرامي
    خدا اموات شما دوست بزرگوار را هم قرين رحمت فرمايد . همان گونه كه شما فرموديد ، واقعآ مصيبت بزرگي بود . و همسرم هنوز كه هنوز است از افسردي اين غم ها رنج مي برد .
    در مورد عشق ما هم كه ديگه گذشته ... واي از قتلي كه يك شب از روش بگذره !! نا سلامتي حالا نوه دار هم شدم .. به من اصلآ حتي صحبت اين مسايل هم نمي آيد .. اگر هم مطرح مي شود ، صرفآ تعهد در ارائه خاطرات صادقانه است . نه به قول قديمي ها فيل ياد هنوستان افتادن ها ...
    برادر عزيزم .. شنيدم خداوند متعال به شما دختر خانمي هديه فرموده است .. مباركه .. واقعآ دختر قدمش همراه با خير و بركت است .. من خرافاتي نيستم . ولي به اين اصل اعتقاد دارم و از نزديك بار ها تجربه كرده ام
    خدا سايه شما رو از روي سر خانواده محترمتان كم نكند
    آمين

    همينطور كه علي اقا فرمودند شهريار شفيق از شجاعترين و ميهن پرستترين افسران نيروي دريايي بوده اند كه هميشه در تمام درگيريها_از جمله بازپسگيري جزاير سه گانه_در خط مقدم و پيشتاز حركت كرده و لياقت خود را اثبات كرده وخشم دشمنان را باعث شدند.جالبه بدانيد وطن پرستي اين مرد به حدي بود كه مادرش گفت من به خودم اجازه نميدهم او را در غربت دفن كنم.جسد او را موميايي كردند تا روزي در خاك وطن ارام گيرد.روحش شاد!در ضمن من نميدونم شما چطور سرچ ميكنيد چون با نام شهريار شفيق عكس در اينترنت زياد است
    پاسخ
    دوست عزيزي كه حتي از بيان نام زيباي خودت هم طفره رفته اي .. حتي با نام مستعار هم پسنديده تر بود تا لااقل دفاعيه شما هويت پيدا مي كرد .
    اگر من در گوگل سرچ كردم ، و پيدا نكردم ، يكي اين كه اولآ من ادعايي بر تسلط ندارم كه شما با اين لحن فرمودي چطوري سرچ كردي كه ... عزيزم .. هيچ لزومي نداره كه من دروغ بگويم .. آن هم در پاسخ به يك كامنت ... من واقعيت رو نوشتم . البته چون من شك داشتم و همچنين قيافه ها تغير كرده است ، اين طبيعي است كه با نگاه ترديد در گوگل نگريستن هيچ عايدي ندارد . حتي اگه صد ها عكس هم از او وجود داشت .
    به هر حال من نه منكر شجاعت ايشان شدم .. نه حرف كسي را نفي كردم .... و در مورد ايشان هم واقعيت رو نوشتم .. ولي دوست دارم شما هم باور كني كه من روي نام شهريار .. يا شهرام ترديد داشتم .. پيري و هزار مكافات

    ببخشيد عمو بهروز من گفتم از غم وغصه حرف نزن چون من حالا حالاها قيافه و داستان اين خانم يادم نميره وهي ناراحتم
    پاسخ
    آريانا جان عزيزم
    چشم عزيزم .. پوزش مي خواهم كه سبب ناراحتي شما دوست عزيزم شدم
    سعي خواهم كرد جبران نموده و چند خاطره پروازي تقديم حضور شما بزرگواران كنم
    واقعآ منو ببخشيد

    جناب آقای علی عزیز
    چرا سر باز پر دلاور و طن را سرباز خائن نامیدی چون فقط نام شهریار رفبق را نبرده است؟
    آخه این چه ادبیاتی است ما بکار می بریم در مقابل کسانی که از نظر اندیشه با من و تو
    موافق نیستند؟آیا و قت آن نرسیده است که ما در بیان انتقاداتمان نوع ادبیاتمان را عوض
    کنییم؟ باور بفرمایید با این ادبیات چه شما و چه هر که دیگر استفاده کند هیچ کمکی به
    آن آرمان ها و اهداف اش نمی کند؟
    دوست من با نفی دیگران و توهین به آنان به هیچ کجا نمی رسیم.
    یا علی

    ۰

    جناب آقای علی عزیز
    چرا سر باز پر دلاور و طن را سرباز خائن نامیدی چون فقط نام شهریار رفبق را نبرده است؟
    آخه این چه ادبیاتی است ما بکار می بریم در مقابل کسانی که از نظر اندیشه با من و تو
    موافق نیستند؟آیا و قت آن نرسیده است که ما در بیان انتقاداتمان نوع ادبیاتمان را عوض
    کنییم؟ باور بفرمایید با این ادبیات چه شما و چه هر که دیگر استفاده کند هیچ کمکی به
    آن آرمان ها و اهداف اش نمی کند؟
    دوست من با نفی دیگران و توهین به آنان به هیچ کجا نمی رسیم.
    یا علی

    ۰

    ba arze salam va khaste nabashid khedmate ostad modaressi
    va hamchenin salami dobare khedmate ahgaye bayat.
    jenab bayat man arash 16 sale va asheghe parvaz hastam va hamantor ke khedmate jenabe modaressi arz kardam etelaatam dar in reshte ziyad ast va hata ba barkhi khalabanan ke didan dashtam be man goftan ke etelaatet fogholadast va ta yek meghdar mituni hata havapeyma ro hedayat koni vali afsus ke bad az tahghighatam az hazineye sarsam avar in reshte motale shodam ke vaghean baraye khanevadeye man gheyre ghabele pardakht ast. bad az an ba aghaye modaressi ashena shodam ke farmudan shoma mitunid be man komak konid.
    vaghean mamnun misham azatun agar betunid be man komak konid.
    omidvaram hamishe movafagh va sarboland bashid.
    intelligence_boy@yahoo.com
    پاسخ
    پسر عزيزم .. من به آقاي بيات مي گويم پاسخ كامنت شما را داده و از ايشون خواهش خواهم كرد به طور خصوصي با شما مكاتبه فرمايد
    موفق باشي عزيزم

    وفات حضرت فاطمه را بر شما تسلیت عرض می کنم
    پاسخ
    دوست عزيز و گرامي
    بنده هم سالروز وفات بانوي بزرگ عصمت و طهارت ، حضرت فاطمه ( ع ) را به شما و تمام خوانندگان محترم سايت تسليت عرض مي نمايم

    وفات حضرت فاطمه را بر شما تسلیت عرض می کنم
    پاسخ
    ميلاد عزيز و گرامي
    بنده هم وفات بزرگ بانوي اسلام رو به شما و خوانندگان محترم تسليت عرض مي كنم

    عمو بروز سلام.
    قبول ندارين كه اگه اتفاقي بخاد بيفته مي افته و از دست هيچ كس كاري بر نمياد.
    قضيه نون دادن و قفل ماشين هم فقط همزمان با قرص خوردن خانم فرحناز اتفاق افتادن.
    مادر بزرگ من كه به علت بيماري با لوله غذا مي خورد رو با قاشق غذا دادن و فوت كرد ولي غذا عامل مرگ نبود
    به نظر من فقط وقتش بود.
    پاسخ
    امير عزيزم .. دقيقآ درست مي فرمايي . وقتي اجل از راه برسه .. هيچ قدرتي جز خداوند متعال نمي توانه ان را تغير بده .. و اين مسايل ديگر تنها براي به خود امدن ما انسان هايي كه گاهي از خدا غافل مي شويم است . و واقعآ نبايد لحظه اي از ياد خداوند غافل ماند

    اقا علي
    بعد از اين همه ريش سفيد كردن سرهنگ
    تو سي 130 و اين حمه خدمت به ايران
    حالا اومدي مي گي سرباز خائن وطن؟؟!!!!!!!!!
    حالا به خاطر چي به خاطر اينكه
    به {كيه اين بابا شفقه .شفيقه چه مي دونم چه.......}گفته بالاي چشمت ابرو
    الان زمان شاه نيست برادر
    با معذرت از سرهنگ عزيزم
    پاسخ
    ممد جان عزيزم .. اين علي آقاي عزيز منظور خاصي نداشت .. ضمنآ از شما و نادر جان هم ممنونم .. ما بايد تحمل داشته باشيم .. ا
    اوه .... ببخشيد ... من تا حالا فكر مي كردم نوشته ( سرباز خان ) تعجب كردم كه چرا دوستان به اين علي گير دادند .. من راستش متوجه نشدم . واقعآ فكر كردم به خاطر بيان واژه سرباز خان ناراحت شديد !! از آن جا كه به جناب آقاي نادر رضوي و سخنان ايشان خيلي احترام قائل هستم .. روم نشد بگويم نادر جان سرباز خان ناميدن اشكالي ندارد .. و همين جوري كامنت را بدون هيچ پاسخي منتشر كردم .. ولي حالا متوجه شدم من را اين دوست عزيز خائن ناميده است ..؟ چرا ..؟ من كه توهين نكردم . من تازه خيلي هم از مردانگي والاگهر كه اسم شريف ايشان را نمي دانستم تشكر كردم .. خوبه همه جا من صادقانه نوشتم افسري شاه دوست بودم .. وگر نه به جاي خائن كلي توهين ديگه هم نثارم مي كرد اين علي آقا ...
    **************************************************************
    خطاب به علي آقا .... دوست عزيز .. من چه توهيني به جناب شهريار شفيق كردم ؟ آيا غير از اين كه در دو پست نوشتم ... ازدواج با همسرم را مديون ايشان مي باشم ؟ شما كه با اين گونه اهانت ها آبروي طرفداران سلطنت طلبان را مي بريد . علي جان خواهش مي كنم يك بار ديگر هر دو پست من را بخوان .. هر جا ديدي توهين آميزه .. عزيزم برام بنويس حتمآ عوض مي كنم ... ولي تو هم شهامت داشته باش و اشتباه خودت رو اصلاح كن
    *****************************************************************
    ممد جان عزيزم .. ببخشيد پاسخ شما قاطي پاطي شد !! من اواسط كار متوجه شدم كه خائن ناميده است من را
    از جناب آقاي نادر رضوي و شما به خاطر دفاع از حقير تشكر مي كنم .. احتمالآ اين علي آقا خوب متوجه مطلب من نشده است .. او هم حتمآ يك جا هايي رو اشتباه متوجه شده است . و گرنه من ياد ندارم به كسي توهين كرده باشم
    موفق باشيد

    درود.آآآآآآآآخ دلم کباب شد واسه والاگهر ناخدایکم شهریار شفیققققق!!!!!چه کیلو کیلو به همدیگه لقب قرض میدادن این حضرات.برادر من دیگه به هیچ کس فساد بسیاری از درباریان به ویژه سرکار علیاحضرت اشرف پوشیده نیست و شرح دم به دم عاشق شدن و فارق شدن ایشان زبانزد همه است.چه افسانه هایی هم سرودی واقعا چقدر اونا دلرحم بودن من نمی دونستم.حالا بهتره بدونی نصف فک و فامیل من اون زمان سلطنتی بودن و الان هم بسیاری از اونا بر همون عقیده موندن اما بین نخاله ها و شرافتمند ها فرق قائل میشن!اینو بدون که همین دست بوسیدن ها و والاگهر و علیاحضرت و اعلیحضرت و خدایگان و هزار زهر مار دیگه کشور رو بر باد داد.خود برتر بینی و بسیاری از حماقت های شاه و فرح باعث سوئ استفاده نخاله ها شد و این بر سرمون آمد. من یکی اگر کسی دستشو با اون وقاحت به سمت من دراز کنه که ببوسم اول یه تف توش میندازم و بعد مثل صمد میزنم زیر دستش و میگم برو بابا خدا بده!...).برو با والاگهر خوش باش.
    پاسخ
    آرش عزيزم .. آدم هاي خوب و بد در هر دوره و عصري در تمام دنيا وجود داشته و خواهد داشت . هيچ كس منكر فساد و تبعيض در رژيم گذشته نيست .. اگه فساد و تبعيض نبود كه مردم تو خيابان ها نمي ريختند .. پس بايد بپذيريم .. ئلي كوركورانه دفاع كردن هم هيچ فايده اي ندارد ... يكي از خوانندگان جوان كه من خيلي به ايشان ارادت دارم .. و احترام زيادي برايش قائل هستم .. علي رغم اين كه انساني مومن و باتقوا است .. گاهي به طور خصوصي براي من اي ميل يا كامنت داه و از من مي خواهد بخشي را تصحيح نمايم ... جالبه بدوني آن بخشي كه مي گويد اصلاح كن .. گاهي به نقد از دولت و رژيم فعلي است .
    به عبارتي اين دوست عزيزم .. آن چه كه در اين رژيم اشتباه است را مردانه پذيرفته و از من مي خواهد كه واقعيت را بنويسم ... من تا حالا كسي به رو راستي ايشان نديدم . خب با اين ديد ديد اگه من كامنت بالا را قضاوت كنم .. مي گويم بله هم آدم هاي خوبي وجود داشتند و هم آدم هاي فاسد .. ولي خواهش مي كنم وارد بحث سياسي نشويم .. هر چه بود گذشت و تمام شد .. بياييم از خوبي ها و انسانيت ها سخن به ميان آوريم
    در پايان با عرض پوزش اعلام مي كنم .. كامنت هايي كه رنگ و بوي سياسي داشته باشند ، علي رغم ميل خود آن را پاك خواهم كرد

    عموجان عزيزم سلام.
    ممنون كه منظورم رو خوب متوجه شديد.
    در مورد "سربار خا‍‍‍ءن مي خواستم اعتراض كنم. ولي ديدم بعدش علامت تعجب داره ديدم ديگه اعتراض جايز نيست شايد منظور ديگه اي داره يا ميدونه كه بعضيها شمارو به اين امر متهم مي كنند به همين خاطر به حالت شوخي نوشته.
    اميدوارم اينجووري باشه.
    پاسخ
    خيلي ممنون امير جان ..راستش من اول متوجه نشدم . بعد هم به قول شما شايد منظوري نداشته است

    عمو بهروز.(البته اگه از اين نوع خطاب كردن نرنجيد)

    اگه واستون امكان داره اون عكسو برداريد. آدم دلش كباب ميشه. نگاهش خيلي معصومانس. من ناخوداگاه ياد اون ترانه افتادم كه:
    حالا راه تو دوره دل من چه صبوره
    كاشكي بوديوميديدي زندگيم چه سوت و كوره
    آسمون از غم دوري حالا روزو شب ميباره
    ديگه تو ذهن خيابون منو تنها جا ميزاره
    خاطره مثل يه پيچك ميپيچه رو تن خستم
    ديگه حرفي كه ندارم دل به خلوت تو بستم

    ببخشيد ديگه بيشتر نمي تونم.اشك مهلت نميده.
    يه ايميل ميزنم لطفاً بخونيد
    پاسخ
    امير جان از ابراز تآسف شما سپاسگزارم .. خدا اموات شما رو بيامرزه .. راستش امير جان براي من ديگه عادي شده است ... به قول معروف ديگه اشگي نمانده است .

    بنام خدا
    جناب علي آقا كه در بالا جناب مدرسي را خائن ناميدي
    بايد به عرض برسانم خائن كساني بودند كه ميهنشان را فروختند و رفتند اگر مرد بودن و و اگر خاك و مرز و بومشان را دوست داشتند مي ماندند و از خودشان جانانه دفاع مي كردند و اگر هم كشته مي شدند با افتخار مي ميردند و اطمينان داشته باش هميشه نامشان در تاريخ دلاوران اين ميهن مي ماند . اگر همين درياسالار كه مثلاً خواهر زاده شاه هم بوده ريگي به كفشش نبود و اگر فردي سالم و مردم دوست و پاك نهاد بود يقين بدون كه كاري با اون نداشتند و اگر هم آزاري به او مي‌رسيد بعداً جبران مي شد .يكي از اقوام خود بنده كه از افراد گارد شاهنشاهي بود بخطر اينكه فردي سالم ، درست و مسلمان بود همچنان در ارتش خدمت نمود و بابلاترين درجه نظامي بازنشسته شد و حالا هم از مشاوران ارشد نظامي اين ميهن است ، پس به جرم ارتشي بودن و گاردي بودن او را نكشتند .
    راستي يك نكه شعر هم برايت مي نويسم شايد برايت درس عبرت باشد و بداني كه دست روزگار از اين بازيها بسيار دارد .
    اي كشته كه را كشتي كه چنين كشته شدي زار ؟ تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟
    بله اگر او دستش به خون كسي آلوده نبود او را چنين نميكشتند .
    ضمناً ادب و نزاكت را در گفتارت ، نوشتارت و ... رعايت كن چون نشان از تربيت خانوادگي توست .

    به اميد روزي كه حقايق در جلوي چشم بعضي ها روشن شود

    ضمناً كاپيتان مدرسي عزيز با جواب زيبايي كه به اين برادر ارجمند داديد ثابت كرديد كه نه تنها در بعد نظامي فردي لايق و شايسته بوديد در بعد اخلاقي نيز بسيار والا و بزرگوار هستيد

    پاينده و جاويد باد دلاوران اين ميهن - علي كدخدايي
    پاسخ
    سرور گرامي جناب كدخدايي گرامي
    راستش شما بنده رو با بيان زيبايتون شرمنده مي فرماييد .
    البته من با شما موافقم كه با افراد بي گناه اصلآ رژيم كاري نداره .. من در كل خاطرات ام چند مورد مثال از حوادث مهمي زدم كه بر اثر سوء تفاهم دستگير شدم .. ولي در همان روز اول آزادم كردند . چون متوجه شدند نيت من خير بوده است .. يكي از اين دستگيري ها مربوط به كودتاي نوژه بود !! ولي خب دادگاه انقلاب رآي به بي گناهي ام داد . به قول فرمايش شما خيلي ها بودند در زمان رژيم گذشته پست هاي بالايي داشتند ولي بعد از انقلاب حتي اگه به او بي احترامي شده بود يا مالش توقيف شده بود ، بعد ها به آن ها باز گردانده شد. در مورد توهين اين پسرم .. من فكر نمي كنم منظور بدي داشته باشد . شايد به قول آقاي بازيار خواسته با كنايه اين حرف رو بزنه .. به هر حال از شما تشكر مي كنم

    سلام عمو بهروز.از خوندن کامنت علی آقا خیلی ناراحت شدم.از ایشون انتظار داریم از شما معذرت خواهی کند
    اگر هم معذرت خواهی نکرد من به جای ایشان از شما معذرت خواهی می کنم.
    به قول نادر جان آیا وقت آن نرسیده که در ادبیاتمان تجدید نظر کنیم.
    با تشکر از همه خوانندگان و از عمو بهروز گلم
    سرباز عاشق وطن
    پاسخ
    پسر عزيز و نازنينم
    من از شما به خاطر محبتي كه به بنده داري تشكر مي كنم
    اسي جان شما چرا معذرت خواهي كني .. من حتي از علي هم نرنجيدم .. چون او جوان است و حتمآ فكر مي كنه اگه من شخصيت هاي مورد علاقه او را نشناسم ، خائن هستم ... ولي با توضيحاتي كه من به ايشون دادم حتمآ متوجه شده است كه من به فرد مورد علاقه او احترام قائل بوده ام
    باز هم از شما تشكر مي كنم اسي جان عزيزم

    سلام
    اگه تونستيد يه سر به اين وبلاگ بزنيد
    http://hosneusof.blogfa.com/
    قشنگ مينويسه.
    پاسخ
    دوست عزيز .. خيلي ممنون از اين كه آدرس وبلاگي زيبا را به ما دادي .. فرصت كردم ، حتمآ خواهم خواند

    Page 1
    Salam bar hameh
    Sorry for not writing in Farsi, I don’t have Farsi font.
    I have written this letter for PARVAZIDIGAR web site, then I decided to send it to you as well, might be useful for audiences.
    I have been a regular visitor of this site for a while now; this site has brought back the memories of my time in Iranian air force.
    Good work, well done and keep it alive my friends.
    I have a short letter to the lady who’s name appear to be Ms/Mrs Seemin and other audiences:
    Page2
    As a former air force fighter pilot, and as current Instructor/Charter Pilot who lives and works almost all around the world;
    WHEN YOU SIT IN YOUR AIRCRAFT COCKPIT, FLYING YOUR MACHINE WITH THE SPEED OF OVER 500 KTS INTO THE HELL OF FIRE, MISSLES BULLETS, SHELLS, SHREAPNELS (some times friendly fires too), you have only one way to hit your target, survive the enemy fires and return home (remember if you don’t hit the target you have to go back again). The only way is to use all your trainings, knowledge, abilities, confidence, knowing you aircraft performances, your weapons, your enemy territories ….and above all knowing the enemy better than himself.
    Page3
    Is any one seeing religious in the above sentences???????
    Dear friends, religious has nothing to do with your ability to perform in any kind of professions.
    Please don’t get me wrong, I am not insulting any ones believes, which they are entirely personal matters.
    But I can assure you, those who showed themselves off as religious pilots, during and after the war, they were the must traitors of the force. They were the group who always made excuses to not to take the special missions, and always had some thing to put on as back pain, neck pain, ass pain …
    But when the war finished, they were the pilots who got all the credits and promotions!!!
    Page4
    Those who fought and bravely defended Dear Iran, either got killed by enemy fire, or executed by their own country man. Those who survive the war died soon after on heart failure, early retirements, or they got the lowest level positions in air force!!!
    Don’t believe me???????
    Who knows Cap Nasser Tourabee, Cap Ashjae Zadeh,Cap Mouradee, Cap Aryia Nejaad…………where are these Eagles of Great Persia?? Ha where are they?? Are they alive, are they have at least enough money to survive not the enemy fire, but their bills by the end of the month? Is there any body hear me ……….
    May rest in peace all the true Persian Lions of my Dear Iran.
    I am sorry again if I upset some of you friends, by writing these letters.
    Long live dear Iran and Iranians
    Amir
    ahvr2005@yahoo.com.au
    پاسخ
    امير عزيزم .. من دقيقآ درد دل شما رو كه ناشي از نوستالژي پرواز است منتشر كردم . اميدوارم خلباناني كه نام بردي هر چه زودتر خبري از ان ها داشته باشي .. من بعضي از ان ها مثل كاپيتان ترابي و آريا نژاد را مي شناسم .. اميدوارم شما هم به پاسخ خودت برسي

    Dear captain,
    Accept my great appreciations and gratitude’s for having such educational and updated site, well done and keep it fresh.
    Dear Capt, it would be my great relieve, if you could make a report for me and/or other audiences about the Iranian C-130 Hercules crash, which had happened I think around New Years Eve 1375-76(or 1376-77). That flight was From Dezfoul (or Omeedieh) to Mashhad, but crashed around Mashhad, during a cold and snowy night, the co-pilot of that flight was my classmate from air force. His name was Lot. Majeed Raeesy. (He was from Myaneh Province)
    I haven’t seen or heard any one actually analyse the accident and try to find out the real cause of the crash!!!!
    It would be my great thanks to you if you could put your report on your website or even send it to me personally.
    By the way I am Instructor/charter pilot, I live out side Iran. If you need any contributions and help, which you might think I could do for you, please don’t hesitate to ask me.
    Bye for now
    Amir
    پاسخ
    امير جان عزيزم .. همكار نازنين
    من نه تنها ناراحت نشدم بلكه از اين كه يك هموطن خلباني كه در خارج از اين مرز و بوم قلب مهربان اش براي ايران و خلبانان نيروي هوايي عاشقانه مي تبد ، احترام خاصي قائل هستم
    در مورد حادثه سي - 130 كه نزديك مشهد سانحه داد را حتمآ به زودي خواهم نوشت . اين هواپيما مربوط به پايگاه هفتم ترابري بود .. خلبان آن شادروان ...واي يادم رفت .. مي شناسم از دوستانم بود ... براي بررسي ما رفتيم محل حادثه .. همه مرده بودند .. و بعضي ها را حيوانات وحشي اجسادشون را پاره كرده بودند .. اگه نام خلبانش يادم امد در مورد آن حادثه حتمآ خواهم نوشت .. در مورد همكاري .. امير جان خوشحال مي شوم اگه مطالبي از خاطرات پرواز محلي كه هستي با تصوير براي خوانندگان ما بفرست . اگه فرصت ترجمه نداشتي ، انگليسي بنويس من ترجمه خواهم كرد ... از اضطراري ها و ريكاوري هايت بنويس كه جوون هاي ما خيلي به آن علاقه دارند .. از وضعيت خودت كه چي شد رفتي خارج و چي شد كه الان ان جا پرواز مي كني .. و خيلي چيز هاي ديگه با عكس هايي از هواپيمايت و همچنين خودت به جي ميل من بفرست . باز هم از شما تشكر مي كنم

    وای برما

    salam
    khob hastid aghaye modaresi ?
    sharmande ke ba font enghlish minevisam
    baad az modatha khastam ahvale shoma ro beporsam enshaallah ke khob hastid
    dar panahe khoda
    پاسخ
    ليلاي عزيزم
    خيلي ممنون كه يادي از يك بيمار فراموش شده كردي
    شما چطوري عزيزم ؟ اميدوارم هميشه سالم و تندرست باشي
    مواظب خودت باش ليلا جان
    پي نوشت .... واي ببخشيد نشناختم
    خوبي خانمي ؟ كجايي ؟ من گفتم كه حتمآ ازدواج كردي كه خبري ازت نيست .. وبلاگ جديد مباركه .. الان كه وبلاگ ات را باز كردم ، ديدم تو هستي
    واي كه چقدر خوشحالم كردي عزيزم ... با درس ها چه كار كردي ؟ يه مدتي بود كه از دريا سراغ ات را مرتب مي گرفتم .. او هم متآسفانه منتقل شده جايي كه تلفن نداره و از كافي نت با من تماس مي گيره ..
    ليلا جان يادم بينداز تا اين وبلاگ را جلي گزين قبلي بكنم ... من هنوز اون رو يادگاري نگاه داشتم
    خانواده محترم خيلي سلام برسون
    اول كه نشناختم ... تو رو با يك ليلاي ديگه كه از شاگردانم بود اشتباه گرفتم .. اتفاقآ او هم همشهري شما بود !!. براي همين لفظ قلم پاسخ ات را دادم

    Salam Captain
    Dar Mored khahar khanoom sorati poshetoon neveshtied va darde mano ham taze cardin.Dokhtare man ham esmesh be zabanee french miche sorati va emeroz az doktoresh khabri ro gerftam ke kamaramo dare mishkoneh.Dokhtare panje maheye man dochare cancer shodeh.Man az hameye dostan site shoma mikham ke baraye man va khone vadam doa konan .
    Ba tashakor
    پاسخ
    دوست عزيز و نازنين
    اولآ بسيار متآثر شدم براي خبري ناراحت كننده اي كه از دخترت دادي ... من از صميم قلب دعا مي كنم حال دلبند نازنين شما هر چه زودتر خوب بشه .. و از خوانندگان گرامي هم خواهش خواهم كرد دعا كنند . ولي اجازه مي خواهم چند كلامي با شما صحبت كنم . فقط خواهش مي كنم با تمام وجود به حرف هاي من گوش بده ...
    هموطن عزيزم ... اولآ هيچ گاه نا اميد نباش . مرگ و زندگي دست خداست .. و در آخرين لحظه كه همه نااميد مي شوند ، خدا كرم و بزرگواري خودش رو نشان مي دهد .. از اين نمونه ها خيلي زياد داريم .
    دوم اين كه علم پزشكي خيلي پيشرفت شاياني كرده است . به عبارتي الان كه پاسخ شما را مي دهم .... تا پايان نوشته من علم جهش قابل توجهي در راه كشف انواع سرطان مي كنه .. و باز خودت بهتر از من مي داني كه خيلي ها هم نجات پيدا كرده اند
    سوم اين كه روحيه خيلي مهم است . مخصوصآ اطرافيان .. و علي الخصوص شما كه پدر خانواده هستي . خيلي ها بوده اند كه با روحيه عالي به جنگ سخت تر از سرطان هم رفته اند و نجات يافته اند . شما تصميم بگيريد كه با اين پديده مبارزه كنيد ... اهميت ندهيد ... شاد باشيد .. و اين شادي و روحيه رو به دختر گلت تلقين كن
    در اين مورد مثالي مي زنم .. روزي كه من عمل كردم .. گفتند حداكثر 10 سال اگه رعايت كنم زنده هستم و تضمين مي شود . تمام آن افرادي كه در سوئيس با من عمل كردند ، به رحمت ايزدي پيوستند . ولي من اصلآ به اين فكر نمي كنم كه بيمار قلبي هستم و سه بار سكته كرده ام . و مثل يك آدم عادي فكر كرده و زندگي مي كنم .. هيچ پرهيز و يا رژيمي نمي گيرم .. كله پاچه مي خورم .. ورزش نمي كنم .. تا همين دو هفته پيش شبي يك پاكت سيگار مي كشيدم .. خونه ما طبقه چهارم است .. مثل بز اخفش از پله ها بالا مي روم .. كه ادم عادي نفس اش بند مي آيد !! پس مي بيني همه چيز به تلقين و روحيه بستگي دارد .. يك مورد ديگه در مورد دختر يكي از همكارانم .. به نام آقاي توراني كه از نويسندگان سينمايي بزرگي است . دختر او هم سرطان داشت و دكتر ها جوابش كرده بودند .. به خاطر همين تلقين ها و اهميت ندادند .. و شاد بودند و فراموش كردن صورت قضيه ، الحمدالله دختر زنده ماند و الان هيچ اثري از سرطان نيست
    چرا راه دوري برويم ... پسر آقاي عزت الله انتظامي كه آهنگساز معروفي هم است . او هم بنده خدا سرطان گرفته بود و دكتر ها مجيد انتظامي را جواب كرده بودند .. همين نوع طرز تفكر و اعتقاد قلبي واقعي به خدا باعث شد دوباره به زندگي برگردد ..
    عزيزم من مطمئن هستم كه دختر شما هم به زندگي بر مي گردد . من منتظر خبر سلامتي دختر شما مي مانم
    جناب خواجه نظام گرامي .. خواهش مي كنم روحيه خودتون رو حفظ كنيد ... من آدم خرافاتي نيستم .. ولي به نذر اعتقاد دارم .. من براي سلامتي دختر نازنين شما نذر فاتحه و قران براي پيرزني مومن كه سال ها مرده است مي كنم ... تا حالا جواب گرفته ام ... خيلي ها هم جواب گرفته اند .. باز هم تآكيد مي كنم ... هرگز خرافاتي نيستم ولي هر وقت براي مشكلي نذر اين بانوي پرهيزكار كردم ، مشكل خودم و دوستانم حل شده است . من منتظر اي ميل بعدي شما هستم كه با خوشحالي بنويسي حالش خوب شده است .
    يادت نره .. خداوند عالم خيلي بزرگ تر و مهربان تر از اين حرف ها است
    موفق باشي

    درود بر کپتن دوستداشتنی
    امیدوارم که هم شما و هم آنهایی که دوستشان دارید خوب باشند.

    زندگی پر از ناکامیها٫ نامهربانیها٫ ناجوانمردیها و نا عدالتیهاست. گاهی این ما خود هستیم که به همدیگر بد میکنیم٫ گاه این دنیاست که سخت و بیرحم است. اما سهراب (سپهری) میگوید که تا شقایق هست زندگی باید کرد....و شقایق هست٫ زیاد هم هست. از خود شما گرفته تا خوانندگان سایت شما... در برخوردشان با همین سرگذشت کودکانی که در دبستانشان سوختند....راستی آیا شماره حسابی جور شده هنوز؟

    سرگذشت خواهرخانمتان هم بسیار دلخراش و غمگین است.....و من تنها آرزوی روانی شاد برای او و زندگیی شاد و دراز٫ همراه با بهروزی و سربلندی برای شما و دلداههایتان دارم.

    مهرداد٫ انگلیس
    پاسخ
    بله مهرداد نازنين ... تا شقايق هست .. بايد زندگي كنيم .. ولي گاهي خار هايي در كنار شقايق ها مي رويد و آن ها را از ديده پنهان مي نمايد .
    مهرداد نازنين .. خيلي ممنون عزيزم .. .. اما در مورد شماره حساب بايد عرض كنم من اين كار را به خوانندگان واگذار كرده ام ... به عقيده من اول بايد سازماندهي كرده و برنامه هايي را تدوين كنيم .. سپس از مردم پول بگيريم .
    خيلي خوشحال شدم از اين كه كامنت شما رو ديدم

    سلام عکسهای بسیار تاثیر گذاری بود امیدوارم این گفته های شما تاثبر گذار باشد.یاعلی
    پاسخ
    حميد جان سپاسگزارم
    به اميد ديدار

    دوست عزیز Ari
    با عرض سلام
    دوست من هر سرطانی خطرناک نیست. سرطانهای خوش خیم هم سرطان نامیده می شوند و جزء سرطنهای بی خطر حساب می شوند بنابراین امیدوارم در بدترین حالت دختر گل شما نوع خوش خیمش را داشته باشد و امیدوارم حالشان خوب شود. با دیدن کامنت شما ناخودآگاه بدون درنگ از خدا برای بهبودی دخترتان دعا کردم.
    امیدوارم خبر خوش بهبودی دخترتان را بزودی در قسمت کامنتها ببینم.
    آرزوی سلامتی برای شما و خانواده محترمتان را دارم
    سام (سوئد)
    پاسخ
    خيلي ممنون سام عزيزم .. من هم مطمئن هستم اين دختر گلم به زودي حالش خوب شده و من خبر بهبود آن را در همين سايت اعلام خواهم كرد .. انشاالله

    سلام...باور کنید با حوصله .. خیلی دقیق ، نوشته های شما رو خوندم در مورد خواهر خانومتون..خیلی حوصله نمی ذارم اما اینبار واقعا کنجکاوانه کاملا تا انتها خوندم ، واقعا قسمت رو میبینید؟؟؟هرکی به یه صورت از بین آدمها میره..این همه بهشت زهرا شلوغه ، این همه آدم رفتند..هرکدوم با یه خاطره ... با یه زندگی ، خیلی جالبه .. اما سخته
    خدایا مارو ببخش ، ما هم باید بریم اونجا ، همه ی زندگیمون با تمام خاطرهامون تموم میشه و میریم..چه ساده :(
    امیدوارم موفق باشید..بعد از 150 سال عمر با برکتتون انشاالله ، به امید خدا جاودانه در یادها بمونید ، دیگه از این دعا قشنگتر نمی دونستم چیه!
    یاعلی
    پاسخ
    مرتضي جان عزيزم .. واقعآ فلسفه زندگي را خيلي دراماتيك و خلاصه بيان كردي .. خيلي ممنون
    از اين كه مطالب و نوشته هاي من را مي خواني از شما تشكر و قدرداني مي كنم .. واقعآ همين طور است كه مي فرمايي ...

    ba salam khedmate ostad modaressi
    omidvaram ke haletun khub bashe.
    mano ke yadetun miyad gharar bud ke mozahem aghaye bayat besham va shoma zahmatesho bekeshid beheshun begid man ham baraye ishun email ferestadam va ham inja barashun peygham gozashtam vali moteasefane ta be emruz javabi daryaft nakardam.
    ba tashakor az matalebe zibatun.
    arash
    پاسخ
    پسر عزيزم .. مطمئن باش آقاي بيات از آن دسته آدم هاي پر تلاشي هستند كه تمام وقت خود را در راه مردم و خدمت به آن ها مي گذارند . اين مرد خستگي ناپذير .. حتمآ با شما تماس خواهد گرفت . كمي سرش شلوغ است

    Ba Salam Be hamegi
    Az hameye shoma be khatre ebraze mohebateton va inke baraye salamati dokhtare kochik man dast be doa shodid mamnonam.
    omid varam hamontor ke captain aziz goftan khabare salamti va behbodesho az hamin site be hamegi elam konam.
    rah sakhti dar pish ro daram vali tasmim jedi gerftam va gerftim ke
    ta tavan darim dar jahate behbood on ghdam bardarim.
    inja lazeme ke man noktei ro yad avar besham va on inke ba tamame moshkelati ke baraye ma pish omade vali man on danesh amozani ke to atish madrese sokhtan ro az yad nabordam va ba komake bazi az dostan dar hale amade cardan komak hai az tarfae iranian moghime CANADA hastim chera ke vaghti baraye avalin bar bekhatre dokhtram be bimarestan kodakan share MONTREAL raftam ba tamam emkanat dar khdmate ma bodan va man feker kardam vaghti in hame emkanat barye ma dar inja fraham hastesh bayad tamam sayemon ro bekonim ta hamvatanan dar ranj ma dar IRAN ham betonam az hadeaghale emekanat bahreman beshan dar har goshye keshvar va az emeroz be bad tamam saye man khedamte be mardome keshvaram az har tarighe momken khahad bood.
    be omid IRAN abad.
    Ari
    پاسخ
    دوست عزيز و گرامي ... پدر مهربان و بزرگوار .. شما امروز به ما درسي از عشق و معرفت و مهرباني دادي كه هرگز از يادمان نخواهد رفت .. پدري كه خود مشكل و ناراحتي بيماري دسته گل زيبايش را دارد ، در عين حال به فكر ساير كودكان و هموطنان كشورش است . آفرين به شرف شما ... آفرين به غيرت و انسانيت شما ... من مطمئن هستم خداوند مهربان هرگز شما را تنها نخواهد گذاشت .. اين آزموني الهي است كه شما با سر فرازي از پس آن بر امديد
    دوست عزيز .. همان طور كه گفتم .. شما بايد روحيه خود را همواره حفظ كرده و به خانواده و دختر زيبايم اميد و عشق را تلقين نماييد . هرگز از محبت خداوند غافل نشويد . مسلمآ روزي خواهد بود از اين رسانه خبر سلامتي دختر عزيز و نازنين مان را بشنويم .
    سرافراز و پاينده باشيد

    با سلام این مطلب راجع به پست قبلیه چون جدیدا توی برنامه seven news تلویزیون استرالیایک برنامه ای پخش شد که با استفاده ازدستگاه جدیدی کودکی راکه صورتش سوخته بودرا کاملا معالجه کرده بودند من دقیق نفهمیدم چطور این کار انجام شده بود ولی همون موقع به یاد اون بچه های روستایی که سوخته بودند افتادم اگر بشه اونا رو به اینجا بیارن یا کشور دیگه ای که این امکانات معالجه رو داشته باشه احتمالا زود خوب میشن ولی تا جایی که من میدونم با جراحی پلاستیک این کارکامل انجام نمیشه به امید بهبودی این بچه های گل
    پاسخ
    خيلي ممنون ساراي عزيزم كه به فكر اين فرشتگان معصوم بودي .. ولي عزيزم اي كاش مي توانستي در مورد آن دستگاه جديد اطلاعاتي كسب كني .. يا اگه مي شد از دوستان و هموطنان مقيم آن جا سوال كني .. حتي مي شه به خود تلويزيون زنگ زده و اطلاعات آن دستگاه را بپرسي .. تا ما با مطرح كردن نام آن از هموطنان و پزشكان بخواهيم تلاش هاي انسان دوستانه خود را در اين راه ادامه دهند . از لطف شما ممنونم

    با سلام این مطلب راجع به پست قبلیه چون جدیدا توی برنامه seven news تلویزیون استرالیایک برنامه ای پخش شد که با استفاده ازدستگاه جدیدی کودکی راکه صورتش سوخته بودرا کاملا معالجه کرده بودند من دقیق نفهمیدم چطور این کار انجام شده بود ولی همون موقع به یاد اون بچه های روستایی که سوخته بودند افتادم اگر بشه اونا رو به اینجا بیارن یا کشور دیگه ای که این امکانات معالجه رو داشته باشه احتمالا زود خوب میشن ولی تا جایی که من میدونم با جراحی پلاستیک این کارکامل انجام نمیشه به امید بهبودی این بچه های گل

    ُسلام استاد عزیز
    احسان هستم ، واقعا ناراحت شدم از قضیه ایی که پیش آمده بود امیدوارم هیچ جوونی ، جوون مرگ نشه و اگر کسی هم عمری میکنه عمر با عزت داشته باشه.
    موفق باشید
    پاسخ
    احسان عزيزم .. منو ببخشيد كه باعث تآثر شما شدم . واقعآ حرف خوبي زده خدا هيچ جووني رو جوون مرگ نكنه انشاالله
    خدا به همه جوون ها عمري با عزت و افتخار نصيب كنه .. و شما پسر عزيزم رو براي خانواده ات ببخشه
    موفق و پايدار باشي

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35