درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجرای بازدید شاه

روزي كه شاه به شهر ما آمد !  

suqa2357cnpbz2sm86iu.jpg

ناگهان همهمه اي در گرفت .. موزيك شروع به نواختن مارش نظامي كرد .. همه هيجان زده شده بوديم .. از دور چند تا افسر موتور سوار و چند سواري رو باز ديده مي شد .. همه هورا كشيده و جاويد شاه مي گفتند ... از اون جايي كه من ايستاده بودم نمي شد ماشين شاه رو درست تشخيص داد . اما بالاخره اتوموبيل اعليحضرت همايوني در حالي كه اونيفورم خاكي رنگ نيروي زميني رو به تن كرده بود در يكي از ماشين هاي رو باز قرار گرفته بود ..

suqa2357cnpbz2sm86iu.jpg

 

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

 760zxdun6mxguv1v08vp.jpg

روزی که شاه به شهر ما آمد !

h7vf6kplqigusu9m120j.jpg

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

 یک عذر خواهی درست حسابی به تمام خوانندگان محترم بدهکار هستم . زیرا فاصله نگارش مطلب جدید کمی بیش از گذشته به طول انجامید . من هرگز قصد توجیه این کار رو ندارم . فقط صادقانه علل آن را می گویم ... اگه  یادتون باشه قول داده بودم اسامی برندگان مسابقه رو در پست جدید اعلام کنم . اما متآسفانه مدتی است جی میل ام باز نمی شه ! و وقتی کلید صفحه رو می زنم می نویسه .. اکسپلورر  قادر به باز کردن جی میل نیست !! نمی دونم علت از چی می تونه باشه .. و یک بار که شانسی باز شد ، پاسخ صحيح مسابقه رو دوستم حميد از دبي برام فرستاده بود و نوشته بود شب اسامي برندگان رو خواهم فرستاد .. كه همان طور كه عرض كردم ، ديگه باز نشد كه نشد ! اين امر واقعآ مشكلاتي رو برايم همراه داشته است . از جمله بعضي از خوانندگان گرامي كه شناخت چنداني از من ندارند با اظهار نظر هاي تحقير آميز توهين مي كنند . به هر حال اميدوارم با راهنمايي هاي دوستان آگاه مشكل نامه هاي من بر طرف بشه ..

و اما مشكل دوم كه سبب تآخير در نگارش شد ، درگيري ذهنم در رابطه با سختي هاي زندگي بود . از گراني بيش از حد چيزي نمي گويم چون امري همگاني است . كه در اين ميان نقش پازنشستگان بيمار و مستآجر مثل من بيش از همه قابل تعمق است !! . ولي در اين ميان جستجو براي يافتن يك سر پناه تمام وقت و انرژي ام رو گرفته است . از همه بد تر تمسخر بنگاه داران و نيشخندشون به مقدار و ديعه و توان پرداخت كرايه ماهيانه است ! اما اين مسايل دليل نمي شد كه به شرح خاطرات ام نپردازم . از شما چه پنهون ابتدا " ماجراي كور شدن خلبان جامبو جت " رو نوشتم . ولي نمي دونم چه عاملي سبب شد تا مطلب رو بازخواني كنم . وقتي خوندم ... احساس كردم مصنوعي به نظر مي رسه .. يعني چون با اون حس و حال هميشگي ننوشته بودم ، دلم رو زد و مجبور شدم پاكش كنم . روز بعد همين ماجراي سفر شاه رو تا نيمه نوشتم .. اما باز يه حسي به من گفت ..  نه اين هم به دل نمي چسبه ..  و ناچار شدم پاكش كنم . قبلآ هم خدمت شما عزيزان گفته بودم ... وقتي پشت كيبورد مي نشينم ، با تمام وجود به افكارم رجوع كرده و هر آن چه جلوي چشمم مجسم مي شه رو مي نويسم .. چه خوب چه بد . اما امان از روزي كه فكر مخشوش باشه .. به هر حال تصميم دارم بعد از نوشتن اين ماجرا ، هرگز ان را بازخواني نكنم . اگه غلطي داشت به خوبي خودتون ببخشيد .  

براي مشاهده در ابعاد بزرگ تر روي ان ها كليك كنيد .  

دلم بد جوري گرفته بود . به عيال گفتم پاشو بريم كرج تا با ديدن نوه ها يه كم دلمون بازشه .. راه هم كه قربونش برم يه ذره دو ذره نيست ! از تهران تا منطقه جهانشهر كرج كلي راهه .. ! به هر حال با ديدن بچه ها كلي غم و قصه رو فراموش كردم . بعد از مدتي هوس يه نخ سيگار به سرم زد و به بهانه اي بيرون رفته و به جاي يكي ، دو نخ پشت سر هم كشيدم ! وقتي به خانه برگشتم ، دخترم بهاره خيلي حالش گرفته شده بود . ولي اين بار به جاي خواهش و تمنا و موعظه در باره مضرات سيگار ترفندي جديد به كار برد . او از من پرسيد .. بابا چقدر " آنا " رو دوست داري ؟ گفتم خب معلومه خيلي .. گفت اگه او از تو خواهشي كنه گوش مي كني ؟ پاسخ دادم مسلمه كه گوش مي كنم . و او بلافاصله گفت .. جون آنا قسم بخور كه از فردا ديگه سيگار نمي كشي ..! الان درست چهار روزه كه ديگه لب به سيگار نمي زنم . واقعآ عشق چه كار هاي كه نمي كنه ؟!! شايد باور نكنيد هر وقت هوس سيگار مي كنم ، چهره نوه هايم جلوي چشمم مي آيد . ديگه امكان نداره تا زنده هستم لب به سيگار بزنم . خيلي هم زياد مي كشيدم  مخصوصآ شب ها گاهي بيش از يك پاكت  مصرف مي كردم !!

كلام آخر ... "  روزي كه شاه براي بازديد آمد " عنوان خاطره اي است كه چهل و شش سال از وقوع آن مي گذرد . شايد بيان آن براي خيلي ها فاقد جذابيت باشه . ولي من قصد دارم با توصيف آن  ، برشي به تاريخ گذشته كشورم زده .. تا جوون هاي عزيز با شرايط زندگي در آن دوران ، مخصوصآ وضعيت تحصيل آشنا شوند . ماجراي بازديد اعليحضرت همايوني  مربوط به يكي از شهر هاي كوچك آذربايجان غربي به نام " شاهپور " است  كه بعد از انقلاب " سلماس " ناميده شد .

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg 

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 

nxl861dokiu39wurj5ma.gif 

http://www.asheghi.ir/ 

بيش از نيم قرن پيش ...!!

 سال ۱۳۳۱ به دنيا آمدم . تاريخي كه از هر طرف بخوانيد باز هم يك معني مي دهد ! اگه بگم خاطرات سال ۱۳۳۵ رو به خوبي به ياد دارم شايد باور نكنيد ..  اين سال در زندگي ام خيلي نقش به خصوصي داشت . آخه در اين سال بود كه پدرم براي بار دوم ازدواج كرد . و من به خوبي بعضي صحنه هاي مراسم عروسي رو به ياد دارم . اگه اجازه بديد نقبي به اون ايام زده و هرچه به خاطرم مي آيد رو براي شما تعريف كنم . اميدوارم از خوندن آن خسته نشيد .

عروسي پدر .... !!

چهار ساله بودم كه پدرم بعد از متاركه از مادرم ، همسر دومش رو انتخاب كرد . آن طور كه بعد ها شنيدم مراسم در خونه هاي سازماني جمشيديه تهران ( احتمالآ محل فعلي پادگان جمشيد آباد ) بر گزار شد . اون موقع تمام آن اطراف خاكي بود . يه چشمه كوچك از جلوي منازل سازماني جاري بود كه در آن خانواده ها لباس هاي خودشون رو مي شستند . هنوز هم نمايي از آن جوي مارپيچ رو به خاطر دارم كه در بعضي اطراف ان پونه روئيده بود .. در جاهايي هم تبديل به لجن زار شده بود . شب عروسي يك مانتوي قرمز كه داراي گل هاي كوچكي بود بر تن داشتم .  جلوي مانتو يه جيب كوچك دوخته بودند كه مرتب از زمين نقل و نبات ها رو در ان مي ريختم . هنوز هم سنگيني نگاهاي بعضي از خانم هاي ميهمان رو روي صورتم حس مي كنم كه با لحن دلسوزانه اي در باره من صحبت مي كردند . هنوز هم به خوبي ترحم شون رو به ياد دارم كه سعي مي كردند بيشترين سكه و نقل رو از زمين جمع نمايم .. همين و ديگر هيچ !!

 سايه زن بابا روي سرم ... !

از وقتی خودم رو شناختم سایه نامادری روی سرم سنگینی می کرد . در آن شرایط بد اقتصادی و پدری متعصب و مردسالار زندگی واقعآ جهنم بود . پدرم درجه دار نیروی زمینی بود . یک ارتشی سخت گیر و بد اخلاق که عقده  تمام تبعیض و فشار هایی که در پادگان می دید رو در خانه بر سر زن و بچه اش تلافی می کرد . هیچ گاه دست نوازش پدر رو بر روی سر خویش ندیدم . و تنها حامیان دلسوز من و " بهزاد " برادر کوچک ترم ، مادر بزرگ و عمه ام بودند كه زندگي خود را وقف پرورش ما نمودند . بگذريم .. ما در شهر شاهپور " سلماس " فعلي زندگي مي كرديم .

نگاهي به شهر سلماس قديم ...

 سال  ۱۳۳۸ را خيلي خوب به خاطر مي آورم . " شاهپور " شهر خيلي كوچكي بود كه فقط چندخيابان اصلي داشت . خيابان غربي آن به پادگان يا سرباز خانه منتهي مي شد . جايي كه اتفاقآ خانه كاه گلي ما هم آن جا واقع شده بود . تردد گاو ميش و گاري در خيابان هاي شهر امري عادي به حساب مي آمد ! اتوموبيل خيلي كم به چشم مي آمد . تنها كاميون هاي دماغ دار ارتشي با فرمان هاي چوبي مملو از سربازان گاهي از خيابان ما عبور مي كردند . ولي تا دلتون بخواد درشكه ها در همه جا به چشم مي خورد . يادم مي ياد عقب درشكه ها فضايي بود كه مي شد روي آن نشست . به همين دليل به دنبال درشكه دويده و مسافتي را  يواشكي سوار آن مي شديم . از طرفي سورچي ها هم براي ممانعت از سوار شدن كودكان بازيگوش ، مرتب با شلاق دراز چرمي خود به پشت درشكه مي كوبيدند ! فضولات حيوانات  روي زمين بوي نا مطبوعي رو به مشام مي رساند .

روزهاي جمعه ميدان اصلي شهر كه به زبان آذري " مال ميداني " ناميده مي شد ، پاتوق چوبداران و فروشندگان دام و چارپايان بود . به عبارتي مركز بورس حيوانات تلقي مي شد . هنوز تلويزيون به بازار نيامده بود . و تنها راديوهاي بزرگ لامپي رايج بود . شهر شاهپور فقط يك پمپ بنزين داشت ! كه آن هم به صورت تلمبه اي بود !! جاده ها همه شوسه ( شن و ماسه ) بودند . و با عبور هر ماشيني تا مدت ها گرد و غبار فضاي جاده رو مي گرفت . فقط در محدوده شهر ها خيابان ها اسفالت بود . صندلي اتوبوس ها هم چوبي بودند . و قبل از رسيدن به هر پلي ، مسافران رو پياده كرده و با سلام و صلوات اتوبوس از روي آن عبور مي كرد . شهر فقط داراي يك سينما بود . كه با نصب بلندگويي صداي فيلم را پخش مي كرد . قيمت بليط آن سه و پنج ريال بود !

روزي كه  مدرسه رفتم ..

 قبل از مدرسه رفتن تنها سرگرمي من در خانه عروسك بازي بود ! عروسكم  از جنس پارچه بود كه مادر بزرگ ام برام دوخته بود . خيلي به آن انس بسته بودم . يادمه يك روز در گوشه اتاق براي عروسك ام گهواره درست كرده بودم و با اشتياق مشغول خواباندن آن بودم كه نامادري ام دست من را به زور كشيده و گفت بايد بري مدرسه !! از اين كه نتوانسته بودم عروسك ام رو در گهواره يا " ننو " بخوابانم ، خيلي حالم گرفته شد . و عقده آن تا سال هاي طولاني در دلم مونده بود . اون موقع  رسم بود براي ثبت نام بايد به اداره فرهنگ مراجعه مي كردند . و آن روز در راه نام نويسي تا دلتون بخواد مشت از نامادري ام نوش جان كردم ! مرتب غر زده و نفرين ام مي كرد . براي همين از مدرسه زده شدم . دقيقآ نمي دونم چند روز از مدرسه رفتن ام گذشته بود كه يك روز معلم از من در باره " مربع " پرسيد ! واقعآ منظور سئوال آموزگار رو نفهميدم . آخه تو عمرم اين كلمه رو نشنيده بودم ! با خود فكر كردم منظورش مربا است ! و چشمتون روز بد نبينه چه كتكي خوردم !  

تنبيهات آن ايام .....

من از كودكي چپ دست بودم . ولي پدرم با زور وادارم مي كرد مداد رو در دست راست ام گرفته و مشق هايم رو بنويسم . و انجام ان برايم خيلي دشوار بود . هيچ گاه كتكي كه براي نوشتن عدد " چهار " و كلمه " قبر  " از پدرم خوردم رو فراموش نمي كنم . آن شب تا صبح من را بيدار نگه داشته و مي خواست تا عدد چهار رو صحيح بنويسم .. ولي هركار مي كردم ، سر عدد چهار كج مي شد ! شايد به خاطر چپ دست بودنم بود كه كسي به آن توجه نمي كرد . و اكنون با گذشت بيش از نيم قرن هرگز ماجراي نخستين كتك در مدرسه و تنبيه به خاطر عدد چهار رو فراموش نمي كنم . جالبه كه بدونيد به دليل همان تنبيهات الان فقط نوشتن ام رو با دست راست انجام مي دهم . و گرنه تمام كارهايم با دست و پاي چپ صورت مي گيرد !

 مشكلات نظام آموزشي ...  

كلاس اول دبستان رو با چه خون دلي پشت سر گذاشتم . حالا مي فهمم نقش اموزگاران كلاس اول چقدر مهم و حساس است . متآسفانه در زمان ما رعايت نمي شد . مشكل بعدي نظام آموزشي در آن دوره ، تدريس هم زمان با دو زبان بود ! آن ايام " دارا و آذر " نام پرسوناژهاي كتاب اول فارسي بودند . و معلمان هر جمله را به دو زبان متفاوت ( فارسي و آذري ) بيان مي كردند . مثلآ آموزگار ابتدا با صداي بلند  مي گفت ... " عروسك " و در ادامه تكرار مي كرد " جيقلي گلين " !! و اين براي دانش اموزي چون من كه زبان آذري رو نمي دانستم ، خيلي مشكل بود .  سال ۱۳۴۱ كلاس سوم دبستان بودم . جا دارد از وضعيت اسفناك لوازم التحرير هم سخن به ميان آورم . ما به سختي دفتر چهل برگ كاهي تهيه مي كرديم . در همين سال بود كه نخستين بار در دست فرزند يكي از ثروتمندان شهر به نام " تهراني " خودكار دو رنگ ( آبي و قرمز ) رو ديدم . اگه بدونيد چقدر پز آن را مي داد !!؟ آرزو داشتم فقط براي لحظاتي آن خودكار شكيل رو در دستانم بگيرم !!

در همان روزهايي كه در كلاس سوم دبستان بودم .. هر روز مي ديدم ناظم مدرسه بر روي بوم سفيدي  با قلم مو در حال نقاشي بر روي تابلوست . اوايل معلوم نبود چه چيزي رو مي كشد .. بعد از گذشت چند ماه ، تازه تونستيم حدس بزنيم  ان توده مشكي مواج ، مي تونه زلف آدمي باشه ...! ولي چه كسي ؟ هر يك از بچه ها يه حدسي مي زدند .. ظاهرآ آقاي ناظم در ساعات بي كاري آن تابلو بزرگ رو نقاشي مي كرد .. كم كم چهره پرتره مشخص شد . و آن كسي جز وليعهد پسر شاه ايران نبود ! بعد از گذشت مدتي  ، اونيفورمي آبي منقوش به انواع مدال ها بر تن آن كودك خوش چهره نقاشي شد . و ما با ديدن صورت وليعهدمان واقعآ لذت مي برديم .. تا اين كه زمزمه هايي مبني بر بازديد شاهنشاه آريامهر از شهرستان شاهپور در همه جا پيچيد ...   

 بازديد شاه از شاهپور ...

با پخش شدن خبر قطعي سفر شاهنشاه به شهر شاهپور ، جنب و جوش فراواني در اين شهر كوچك و عقب مانده به راه افتاد . طاق نصرت هاي گوناگوني ساخته شد . تلاش سپور ها براي تراشيدن فضولات چسبيده بر سطح زمين با جديدت آغاز شد . مدير مدرسه ما مردي خيلي جدي و منظمي بود . او چند روز مانده به بازديد همه بچه ها رو به صف كرده و ضمن سخنراني در باره نقش دانش آموزان در پيشباز از اعليحضرت همايوني به تفصيل صحبت كرد . او در پايان از همه درخواست كرد كه حتمآ كفش سفيد به پا كرده و در مراسم حضور داشته باشيم . او به خوبي مي دانست همه دانش اموزان بضاعت مالي خوبي ندارند . و قادر نيستند كفش كتاني سفيد به پا نمايند . از اين رو در ادامه سخنان خود افزود .. آن هايي كه پول خريد كفش سفيد را ندارند ، بهتره از بازار " گل ارمني " تهيه كرده و آن را به روي كفش هاي خود بمالند تا مانند كتاني سفيد به نظر آيد !!

داستان کمبود گل ارمنی در بازار  ... !

 اون موقع وضع مالی اغلب خانواده ها در حدی نبود تا برای یک مراسم تشریفاتی ، كفش سفيد كتاني خريداري نمايند . از اين رو به توصيه مدير مدرسه همه راهي تنها بازار سنتي شهر شده تا گل ارمني براي رنگ كردن كفش فرزندانشان تهيه كنند . وقتي من در خانه موضوع خريد گل ارمني رو مطرح كردم ، زن پدرم به شدت بر افروخته و با لحن كنايه آميزي گفت ... حالا نمي شه تو يكي به مراسم استقبال از شاهنشاه نروي !!؟‌ از اون جا كه من از كودكي به شاه علاقه داشتم ، با حالتي بغض آلود خواسته خودم رو يك بار ديگر تكرار كرده و گفتم .. آقاي مدير گفته همه بايد اول به مدرسه آمده و سپس به محل تعين شده خواهند برد .. در همين هنگام عمه ام كه عين مادر به من علاقه و محبت داشت از جاي خود بلند شده و گفت پاشو با هم بريم بازار تا برات بخرم ..  از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم .. اما اين شادماني زياد دوام نياورده زيرا گل ارمني ظاهرآ تمام شده بود ! به هر مغازه عطاري سر زديم ، قبل از اين كه دهان باز كنيم ، مي گفتند گل ارمني تمام شده است !!

 ديگه مغازه اي نماند كه سر نزده باشيم .. بقدري ناراحت و غمگين شدم كه بي اختيار در محله بازار زدم زير گريه .. از اون گريه هاي جيگر سوز كه دل هر سنگي رو به درد مي آورد .. خدابيامرز عمه ام خيلي سعي كرد تا آرامم كند .. ولي دست خودم نبود .. تا اين كه يكي از عطاران دلش به رحم آمده و گفت فكر كنم يه مقداري در خانه دارم .. آدرس مي دهم برويد از همسرم بگيريد . سپس يك نشاني هم داده تا همسرش گفته هاي ما را باور كند . بعد از كلي پياده روي ، به در خونه عطار رسيديم . و عمه خانم بعد از دادن نشاني ، تقاضاي سه ريال گل ارمني كرد . دقايقي بعد كالاي درخواستي ما را كه شباهت زيادي به آرد داشت تحويلمون داد . تازه يادم اومد كه آقاي مدير از همه دانش آموزان خواسته بود كه نفري يك دسته يا چند شاخه گل به همراه داشته باشند ! او توصيه كرده بود بهترين گل براي مراسم ، گل كوكب است كه دير پژمرده مي شود ...!

گل كوكب براي استقبال ... !

 اون موقع مثل امروز مغازه گل فروشي در هر كوي و برزن وجود نداشت . تازه اگر  بر فرض محال مغازه اي هم بود ، ما پول به همراه نداشتيم . ناگهان عمه خانم يادش اومد يكي از دوستان پدرم در حياط منزل شون باغچه اي پر از گل دارند . هنوز نام آن خانواده و قيافه صاحبخانه رو كه آقاي رضايي نام داشت و اهل همدان بودند رو به خاطر دارم .. از شانس من اغلب گل هاي باغچه اين خانواده كوكب بودند .. جناب آقاي رضايي با احتياط و دقت چند شاخه گل براي من چيده و خوشحالم كرد . سر شب عمه خانم طبق توصيه  همسر  عطار ابتدا مقداري از گل ارمني رو در آب خيس كرده و بعد از مدتي آن را به روي كفش هاي كهنه و قديمي ام ماليده و گذاشت تا خشك شوند . آن شب از شوق ديدار با شاه تا نيمه هاي شب خوابم نبرد .. از اين كه فردا پادشاه كشورم رو از نزديك خواهم ديد ثانيه شماري مي كردم .. بالاخره صبح زود ابتدا به سراغ كفش هايم رفتم .. بله آن ها سفيد شده بودند !!

 نوشتن عريضه براي شاه .... ! 

پدرم از اين كه سال هاي طولاني خدمت خود را در آذربايجان گذرانده بود . خيلي دلش مي خواست به زادگاه اش يعني مشهد انتقال يابد . براي همين هميشه دنبال يك پارتي قوي براي انتقالش مي گشت . وقتي خبر بازديد شاه از شهر شاهپور مسجل شد . او يك شب تا دير وقت  بيدار مانده و با همفكري عمه خانم درخواستي سوزناك براي اعليحضرت همايوني نوشته و طي آن تقاضاي انتقال به يكي از شهر هاي استان خراسان رو خواستار شد ! البته اين رو هم اضافه كنم .. خط و انشاي پدرم خيلي عالي بود .  من هم از او خوشنويسي رو به ارث برده ام . بعد از پايان نامه از عمه خانم خواست تا او نامه رو به شخص اعليحضرت همايوني  بدهد . چون خودش در آن روز جزء مستقبلين نظامي بود . و نمي توانست هيچ عريضه اي را به پادشاه ارائه دهد !

روزي كه شاه آمد ............ 

عاقبت روز موعود فرار رسيد ..  يكي از روز هاي سال ۱۳۴۱ بود . صبح زودتر از هميشه به مدرسه رفتم .اون موقع رسم بود دانش آموزان ابتدايي روپوش سرمه اي به تن كرده و با يقه اي سفيد از جنس پلاستيك يا پارچه به دور گردن خود مي بستند . و همچنين  با اتيكتي پارچه اي نام و نام خانوادگي خود را بر روي جيب بالاي سينه نصب مي كردند .. در آن صبح دل انگيز كفش هاي يك دست سفيد بچه ها خيلي به چشم مي آمد . در همين هنگام آقاي ناظم دو تا دانش اموز رو مامور كرده بود تا تابلوي نقاشي شده از وليعهد را پيشاپيش صف قرار دهند . چقدر دلم مي خواست  افتخار حمل پرتره وليعهد محبوب را به من واگذار مي كردند ! به هرحال آقاي مدير كه نام او " حنا فروش " بود و نيمي از صورت اش بر اثر ماه گرفتگي سرخ و سوخته به نظر مي رسيد ، براي همه سخنراني كرده و از ما خواست در تمام مدت نظم و انظباط رو رعايت كرده و نزديك اتوموبيل اعايحضرت نشويم ..  

استقبال از شاه .....

فكر كنم حدود ساعت هشت صيح بود من به همراه بچه هاي مدرسه با نظم خاصي دبستان رو ترك كرده و راهي يكي از دانشكده هاي بزرگ شديم . در آن جا ساير دانش آموزان مدارس ديگر هم امده بودند . دقيقآ نمي دونم چند ساعت در اين محل معطل شديم .. ولي عاقبت همه از اين محوطه بزرگ اموزشي خارج شده و در پياده روي يكي از خيابان هاي اصلي مستقر شديم . گروه موزيك ارتش در گوشه اي مشغول تمرين نواهاي خود بودند .. نيروهاي شهرباني و پاسبان ها هم به فاصله كمي از يك ديگر جلوي پياده رو و تماشاگران ايستاده بودند ... يك عده از بچه ها كه نمي دونم مال كدوم محله بودند ، بالاي درخت هاي بزرگ مشرف به خيابان رفته بودند ... ما ساعت هاي متوالي معطل شده بوديم . ولي از شاه هيچ خبري نبود .. ديگه همه خسته و كوفته به نظر مي رسيدند .. گرسنگي هم مزيد بر علت شده بود . ولي هم چنان مشتاقانه به يك سوي جاده مي نگريستيم ...

ناگهان همهمه اي در گرفت .. موزيك شروع به نواختن مارش نظامي كرد .. همه هيجان زده شده بوديم .. از دور چند تا افسر موتور سوار و چند سواري رو باز ديده مي شد .. همه هورا كشيده و جاويد شاه مي گفتند ... از اون جايي كه من ايستاده بودم نمي شد ماشين شاه رو درست تشخيص داد . اما بالاخره اتوموبيل اعليحضرت همايوني در حالي كه اونيفورم خاكي رنگ نيروي زميني رو به تن كرده بود در يكي از ماشين هاي رو باز قرار گرفته بود .. ستون ماشين ها آهسته در حال حركت بودند .. و ششاه هم با تكان دادن دست مردم رو مورد تفقد شاهانه قرار مي داد .. خيلي خوشحال شده بودم .. از ذوقي كه داشتم با صداي بلند جاويد شاه جاويد شاه رو فرياد مي زدم .. با نزديك شدن اتوموبيل رو باز شاه ، پاسبان هايي كه در جلوي مردم ايستاده بودند ، به يك باره برگشته و پشت به شاهنشاه نظاره گر مردم شدند . من خيلي تعجب كردم كه چرا پشت به شاه ايستاده اند !!

حمله محافظان شاه به عمه خانم .... !!

با عبور ماشين محمد رضا شاه ، عده اي از مردم سعي مي كردند عريضه هاي خود رو به دست شاهنشاه رسانند . در همان فاصله كمي كه از مقابل ما عبور كرد ، از دو طرف خيابان كلي نامه تقديم محضر ملوكانه شد . من با خود فكر مي كردم شاه چگونه اين همه نامه رو مطالعه خواهد كرد ؟ در همين هنگام چشمم به عمه خانم افتاد كه عريضه پدرم رو قصد داشت به دست شاه برسونه .. ! او نمي دانست كه بايد نامه رو به دست اطرافياني كه در كنار شاه قرار دارند بدهد ... براي همين سعي كرد كمي جلوتر رفته و عريضه برادرش رو به دست خود شاه دهد ! او همين كه مقداري جلوتر از حد معمول قدم به جلو گذاشت ، ناگهان ديدم يكي از ماشين هاي محافظ كه شاه رو اسكورت مي كردند ، با سرعت به سوي زن بخت برگشته آمده و قصد داشتند او را زير گرفته تا خداي ناكرده به شاه آسيبي نرساند ! منتها خدا خيلي رحم كرده و در ثانيه هاي آخر موفق شد عريضه رو به داخل ماشين پرت كرده و جاخالي دهد . و اتوموبيل محافظ با بي رحمي از كنار او عبور كرد ..!!

آن روز به خاطر پاشيدن آب بر سر روي مردم و تابش آفتاب ، قيافه كفش هاي بچه ها خيلي خنده دار شده بود .. رنگ سفيد كفش ها بر اثر اين فعل و انفعالات پوسته پوسته شده و به شكل خيلي زننده اي در آمده بود ! آن روز يكي از بهترين ايام زندگي من در عالم كودكي به شمار مي رفت .. سال ها از اين ماجرا گذشت .. نه تنها پدرم به زادگاه اش منتقل نشد ، بلكه از سال بعد به يكي از پادگان هاي خارج از شهر به نام قوشچي در اروميه منتقل شد !! و عريضه اي كه با ان همه وسواس و دقت نگاشته بود ، هيچ تآثيري در سرنوشت خدمتي او پديد نياورد .. مرحوم پدرم ان قدر در اين بيابان برهوت ماند تا اين كه خدمت اش به پايان رسيده و بازنشسته شد . ولي هم چنان داغ انتقالي به خراسان بر دل اش ماند تا اين كه انقلاب شده و هم شاه و هم پدرم با عمه خانم راهي ديار حق شدند !

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

مطلب فوق ساعت سه بامداد ۲۱  ارديبهشت ماه  ۱۳۸۷پايان يافت .

                           ايام به كام   

 پاسخ مسابقات

 51rlsyff7zbvt9yhr52x.jpg

همان گونه که وعده داده بودیم ، مديريت فروشگاه خلباني دبي ، ضمن تشكر از استقبال خوانندگان محترم سايت يادداشت هاي يك خبرنگار ، پاسخ سوالات هر سه مسابقه و برندگان ان را به شرح ذيل اعلام مي دارد . لازم به ذكر است نحوه تقديم جايزه ها متعاقبآ اعلام خواهد شد .

The answer of competition 1 is (E)

1- When a pilot receives"Caution Wake Turbulence" message from ATC, the pilot must?

A) Maintain maneuvering Speed (Va) to overcome turbulence
B) Fly below landing traffic's flight path, and land after landing traffic's touch down area
C) Maintain circuit pattern altitude and separation from clouds and thunderstorm
D) Fly above landing traffic's flight path, and land before landing traffic's touch down area


Competition 2

What is the benefit of flap?

A) Increase the angle of of decent by increasing airspeed

B) Decrease drag

C) Increase angle of attack

D) Decrease the wing's lift coefficient

E) None of them

Competition No 3:

A single engine aircraft is descending through transition altitude.

Suddenly the pilot notices engine failure.

What should be the first, initial action of the pilot?

1)- Set 29.92 Hg or 1013.2 millibars in the altimeter

2)- Communicate MAYDAY x3 on 121.5 frequency

3)- Cross check and restart the engine

4)- Maintain Glide Speed

5)- Find a field for forced landing and approach in the wind

6)- Landing Gars and Flaps down


برندگان مسابقات عبارت اند از :‌

Mosabghei 1: amin taghizadeh,,,,,,,,aminnasa2002@yahoo.com

Mosabghei 2: Sam Eskandari……………………..sam.eskandari@gmail.com

Mosabghei 3:Alireza Mobasheri.......alireza@medyagroup.com


  

jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.

 IRAN-140

IRAN-140 is a short-range,presurized,twin turbo prop,high wing aircraft,which combines a rapid transit speed(575km/h)with outstanding performance in "HOT & HIGH"climates.Its added ability to operate from unprepared airfields makes it an ideal aircraft for any regional network.IRAN-140 fuselage provides for an excellent passenger/cargo loading capability,which along with high wing,permits ample clearance for ground servicing vehicles.Suitable pilot visibility from the cockpit,very good low speed handling,firm fuselage structure with an economic life of 20000 landing,carefully placed passenger and service doors are some other specifications.

GENERAL CHARACTERISTICS:crew:2,capacity:52 passengers,length:22.6 m,wingspan:24.505 m,height:8.23m,wing area:51 square meter,weight:12810kg,Max take off weight:19150kg,powerplant:2 klimov turboprops,Max speed:575km/h,cruise speed:460 km/h,range:1380 km,Ferry range:3680 km,ceiling:7200 m

Source:HESA     BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

ترجمه فارسی:

ایران-140:

ایران-140 هواپیمایی کوتاهبرد-با کابین تحت فشار-دو موتوره توربوپراپ-بالهایی در بالای بدنه-است که ترکیبی از سرعت بالا(575کیلومتر بر ساعت)بهمراه عملکرد عالی در آب و هوای گرم وارتفاع بالا را دارا میباشد.توانایی اضافه شده به آن برای عملیات در باندهای نامناسب هواپیمایی ایده آل برای کلیه شبکه های منطقه ای ایجاد کرده است.بدنه ایران-140 قابلیت بسیار خوبی برای بارگیری و سوار کردن مسافر به آن میدهد و با وجود بالها در بالای بدنه موانع بحد کافی از جلوی وسایل خدمات زمینی برداشته شده است.دید مناسب خلبان از کابین-کنترل عالی در سرعتهای پایین-ساختار استوار بدنه بهمراه عمر اقتصادی 20000 نشست-جایگیری دقیق مسافران ودربهای سرویس از دیگر مشخصات آن میباشند.

خصوصیات عمومی:خدمه:2نفر/ظرفیت:52 مسافر/طول:22.6متر/بال تا بال:24.505 متر/ارتفاع:8.23متر/سطح بال:51 مترمربع/وزن:12810کیلوگرم/حداکثر وزن برخاست:19150کیلوگرم/پیشرانه:دو موتور توربوپراپ کلیموف/حداکثر سرعت:575 کیلومتر در ساعت/سرعت کروز:460 کیلومتر در ساعت/برد:1380 کیلومتر/برد خالی:3680 کیلومتر/سقف پرواز:7200 متر

منبع:سایت هسا     گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید


7w57l65r6cdykphszjc5.jpg

http://www.khaleban.com/ 


 

 http://fun.mahyaonline.com/ 


373ippzd8coe2ruui46d.jpg 

اينجا رو كليك كنيد

http://phoenix69.blogfa.com/


 hl3cgzchkr1tepfac901.jpg

قابل توجه علاقه مندان تحصيل در كشور بلارس

http://www.minsk.blogfa.com/


  


E) None of them



- تعداد بازديد
  • 11969
  • مرتبه

    نظرات

    سلام كاپيتان.من هم يه روز دانشجوي خلباني بودم.سال 1375 يك سال دانشكده را گذراندم.اما به خاطر اينكه نظام گري با روحياتم سازگار نميشد انصراف دادم.الان پيمانكار راهسازي هستم و يه شركت دارم. از اينكه در كشور ما به نيروي انساني و نخبگان ارزشي قايل نميشوند لا اقل براي خودم به عنوان يك ايراني متاسفم.براي جان عزيزت ارزوي سلامتي دارم.خدانگهدار
    پاسخ
    سعید عزیز و نازنین
    اگه بگم بهترین تصمیم رو گرفتی ... باورت می شه !! خدا رو شکر در همون ابتدای کار متوجه واقعیت شدی .. سعید جان اشاره به نظامی گری و روحیه کردی .. این مهم ترین اصل برای هر شخصی است تا قبل از انتخاب هر حرفه ای ، ابتدا روحیه اش رو بررسی کنه .. من خیلی از همکارانم بعد از کلی هزینه و مخارجی که برای آموزش ان ها چه در داخل و چه در خارج از کشور شد ، بعد از این که بایستی پاسخ هزینه رو بدهند ، و عملآ در خط پرواز آغاز به کار نمایند .. شروع به نق زدن و ایجاد ناراحتی برای خود و مشکلاتی برای همکاران خود به وجود اوردند .. با آغاز جنگ ایران و عراق وضعیت با وجود ان افراد ناراضی خیلی بدتر شد !! زیرا آن ها به هر طریقی سعی در فرار از کار و پرواز داشتند .. و مرتب به زمین و زمان ناسزا می گفتند .. و روحیه بقیه پرسنل رو هم خراب می کردند .. ! باز آفرین به شما و صداقتی که از خودت نشون دادی .. و نه تنها وارد حرفه ای نشدی که نیمه کاره رها کرده و باعث تلف کردن عمر گران بهایت شوی .. بلکه با اتخاذ تصمیمی مناسب ، ثابت کردی که شناخت کافی از خود و وجودت داری
    خوشحالم که کاری رو آغاز کردی که دوستش داری .. برات آرزوی موفقیت و تندرستی دارم

    Ba arze salam
    aghaye modaresi:
    shoma timsar Mahdiyun ra mishnakhtid?
    az oon yekmeghdar toozih bedahid.
    پاسخ
    دوست عزيز و نازنين
    بله بنده ايشان را دقيقا مي شناسم .. و در مقطعي فرمانده ما در پايگاه بندر عباس بود . من چندين خاطره در باره ايشان در مطالب قديمي ام نوشته ام .. باز هم چشم .. حتمآ هر وقت يادم بياد خواهم نوشت
    ممنون از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35