درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجراي من و خسرو شكيبايي

رنجش خسرو شکیبایی از سماجت یک خبرنگار !  

 p9j7k8wonjac08lsl82d.jpg

ناگهان ديدم آقاي نجفي با صداي بلند عربده كشيده و شروع به ناسزا گويي كرد ... پدر سوخته ها .. بي سواد ها .. كدوم احمق حرف هاي من رو تحريف كرده !؟ مگه من چي گفته بودم ..؟ آخه به چه حقي اين كار ها رو مي كنند ؟ وقتي ديدم با من كاري نداره ، قوت قلب گرفته و سعي كردم آرامش كنم .. و او مرتب فرياد مي زد .. بگو كار كيه تا من حسابي حالشو جا بيارم !! اگه راست مي گه بياد من رو تحريف كنه ...!! سردبير هم از ترسش حتي از اتاق هم بيرون نيامد ... خلاصه اين هنرمند بزرگ تا تونست دق دلي اش رو خالي كرد . و از هيچ كس حتي صدايي در نيامد !!

p9j7k8wonjac08lsl82d.jpg 

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

m9n6z7vv0xlira6nw626.jpg

شبي كه با خسرو شكيبايي گريه كردم !

l7zsj0a9zrg57j5c5axt.jpg

70pwmiic1dab85x32fk2.jpg

7019u12dh5jdaetxnbrt.jpg

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

براي تنوع هم شده با اجازتون مي خوام به يكي از خاطرات هنري ام بپردازم . آخه نا سلامتي چند سالي در محيط هاي فرهنگي مسئوليت اجرايي داشته ، و به خاطر حرفه روزنامه نگاري ام با هنرمندان بسياري در ارتباط بوده و حتي رفت و آمد خانوادگي داشتم . ولي صادقانه عرض مي كنم هرگز از موقعيت ام سوء استفاده نكرده و دوستي با هنرمندان سينما و راديو تلويزيون رو فداي سوژه و تيتر جرايد نكردم . اگر چه در اين راستا خيلي ضربه خوردم . ولي شرافت ژورناليستي ام رو حفظ كردم . و اما " رنجش خسرو خان شكيبايي از سماجت يك خبرنگار " عنوان خاطره اي است ،  كه زمان وقوع آن مربوط به ايامي است كه در مجله سروش هفتگي حضور داشتم . و در مقام دبير سرويس راديو و تلويزيون فعاليت مي كردم . شايد خود خسرو خان هم تا اين لحظه متوجه اتفاقاتي كه در آن زمان رخ داد نباشه . ولي من مطمئن هستم اين هنرمند توانا و محبوب مردمي از حركات و سماجت يكي از همكاران روزنامه نگاري كه خود من به ايشون معرفي كرده بودم رنجيده است . ولي بقدري بزرگوار و با شخصيت است كه هرگز به روي من نياورده است .

7do2x9m6waxdayzg2ggr.jpg

يكي از سايت هايي كه معمولآ لينك مطالب ام در آن قرار داده مي شود ، " دنباله " است . يكي از خوانندگان محترم در بخش نظرات اين سايت به نكته اي اشاره كرده است  كه چون ممكنه سوال عده اي ديگر از خوانندگان جديد سايت ام باشه ، توضيح مي دهم . ايشون مرقوم فرمودند . نوع نوشتنش رو اصلا نمی پسندم انگار داره زنده می نویسه و فرصت تصحیح هم نداره.
مثلا می نویسه: در یکی از پروازها با کمک خلبان که اسمش یادم نیست داشتم صحبت می کردم، آهان اسمش یادم اومد آقای فلانی بود خوب که چی؟ این چه طرز نوشتنه؟ مگه داری صحبت می کنی؟ بعد هم می خواد یه خاطره ی دو خطی رو تعریف کنه اون قدر پرت و پلا می نویسه که آدم اصلا یادش میره واسه چی این صفحه رو باز کرده،و ...  ( اينجا ) .

xdpfns5jixi718hde7df.jpg

در پاسخ به اين خواننده محترم و تشكر از اين كه با واژه هاي مودبانه به من فهماند كه " پرت و پلا " مي نويسم . عرض مي كنم .. به گواه خوانندگان قديمي در تمام مدتي كه در خدمت عزيزان هستم ، هميشه طبق راهنمايي ها و نظرات دوستان به راه ام ادامه داده ام . دوم اين كه بله ... من واقعآ زنده مي نويسم . يعني هيچ گاه از موضوع پاراگراف هاي بعدي مطلع نيستم . و بار ها در همين بخش از حرف هايم توضيح داده ام كه ... براي حفظ سبك مستند گونه نگارش هر ان چه به ذهنم خطور مي كنه مي نويسم . و به دليل وسواسي كه دارم ، هيچ گاه بازخواني و اديت نمي كنم . چون مطمئن هستم نظرم رو تآمين نكرده و مجبور به بازنويسي خواهم شد ! به همين دليل با وجودي كه مي دانم اشتباه تايپي ممكن است وجود داشته باشه ، ولي ترجيح مي دهم سبك مستند گونه آن حفظ شود . حتي به شرافتم سوگند مي خورم تا حالا هيچ مطلبي رو از قبل ننوشته و فقط موضوعاتي كه به ذهن ام رسيده يا از كامنت هاي دوستان ايده گرفته رو در كاغذي يادداشت كرده و با ياد آوري گذشته ، خط به خط صادقانه  مي نويسم . و هرگز سعي نكردم در نگارش مطالب از سبك هاي ژورناليستي و غيره استفاده كنم . به عبارتي سواد و دانش جوري ديگر نوشتن رو ندارم . ولي مطمئن هستم دوستان خواننده اين سبك رو مي پسندند . حتي نسبت به حواشي خاطرات كه منجر به طولاني شدن خاطرات مي شود اصرار دارند . در مورد پرت و پلا بودن هم شما به بزرگي خودتون ببخشيد .

كلام اخر اين كه ...  باز متآسفانه مجبورم توضيحي ديگر در مورد سبك نگارش ام دهم . واقعيت اينه كه از روز نخست سعي كردم در كنار روايت خاطره ، به عمد وارد مسايل علمي شده و با توضيحات كامل آن را  با موضوع متن تلفيق كنم . اين روش اگر چه سبب افزايش پاراگراف ها مي شود . اما آگاهي خواننده رو افزايش داده  و باعث درك بهتر ماجرا مي شود . به عنوان مثال مي توانم به ابر هاي " سي . بي " ، نياز مسافران به اكسيژن ، اتاق ارتفاع ، نحوه بارريزي ، چتر بازي ، روابط حاكم در پايگاه ها ، مسايل قبل از انقلاب ، اصول فني پرواز و غيره اشاره كنم . موضوع بعدي حواشي مطالب يا خاطره در خاطره است . از اون جايي كه به قول دوست عزيزمون زنده مي نويسم ، گاهي خاطره اي در ارتباط با روايت به ذهن ام مي آيد . كه براي عدم قطع ارتباط با موضوع ، عينآ آن رو هم بيان مي كنم ! مسئله بعدي تصاوير است . من معتقدم مطلب بدون تصوير هيچ ارزشي نداره . ( مخصوصآ مطالبي كه پرت و پلاست ! )  پس اين    عكس  است كه موضوع رو قابل درك تر مي كنه ! ضمن اين كه فراموش نكنيد براي من نگارش مطلب كوتاه و بدون تصوير خيلي راحت تر از سبك و سياق فعلي است !!   

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg 

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 

nxl861dokiu39wurj5ma.gif 

http://www.asheghi.ir/ 


jgyxec0h3tbwk8bwqo23.jpg

يك رسم غلط در سازمان ...

يك رسم غير معقول در صدا و سيما جا افتاده يا بهتره بگم شايعه شده بود كه .. هر شخص اعم از هنرمند يا گارگرداني  در سروش با او گفتگو و مصاحبه شود ، معني و مفهوم اش اين است كه مورد تآئيد سازمان صدا و سيماست ! و به همين دليل كار و بارش رونق مي گرفت ! در صورتي كه من مي دانستم چنين چيزي واقعيت نداره . و همه كساني كه مصاحبه مي شدند به انتخاب خودم بود ! ولي به دليل  همين نگرش غلط ، متآسفانه بعضي هنرمند نما ها سعي مي كردند به طريقي راه به صفحات مجله يابند ! بعضي ها هم گستاخي رو به حدي رسانده بودند كه علنآ پيشنهاد رشوه مي دادند ! همين مسايل سبب شد كه برادران حراست سازمان صدا و سيما هم به صرافت افتاده و در اواخري كه سروش بودم آقايون برام ليست سياه مي فرستادند ! يعني اسامي فلك زده هايي كه ما مجاز به پرداختن به آن ها و كار هاشون رو نداشتيم ! توي ليست از عكاس شانزده ساله گرفته تا پيرمرد هفتاد ساله هم وجود داشت ! و اين تصميم كار ما رو خيلي دشوار كرده بود . به عبارتي نمي شد وقتي خبرنگاري رو به پشت صحنه تصوير برداري مي فرستادم تا گزارشي از عوامل مربوطه تهيه كنه ، بعضي ها رو حذف يا بهتره بگم سانسور مي كردم ! اين بود كه بعد از هشت سال عطايش رو به لقايش بخشيده و از سروش استعفاء دادم . البته مسئوليت ام در تلويزيون هم زياد بود ...

ارتباط صميمي با هنرمندان ....

از اون جايي كه سروش تنها نشريه تخصصي سازمان صدا و سيما در اون ايام بود ، خيلي از گارگردان هاي بزرگ ترجيح مي دادند اخبار و گزارش هاي كار شون رو  اول از همه به سروش بدهند . ضمن اين كه اگر خاطرتون باشه در مقطعي پاي هنرمندان بزرگ سينما هم به تلويزيون كشيده شد . كه خسرو خان شكيبايي يكي از ان هنرمندان بود كه سريال اش ، فكر مي كنم " خانه سبز " نام داشت ، با استقبال كم نظير مخاطبان مواجه شد . و ما هم وظيفه داشتيم خيلي كامل به آن مجموعه به پردازيم . من خودم به دليل مسئوليتي كه داشتم خيلي كم پشت صحنه ها مي رفتم . و هميشه خانم هاي خبرنگار رو مي فرستادم . اما آثار گارگردان هاي بزرگ رو خودم هم مي رفتم . اگه حمل بر تعريف نمي گذاريد بايد عرض كنم به دليل رعايت صداقت و تحريف نكردن مصاحبه ها كه واقعآ هنرمندان از آن ناراضي بودند ، و برخورد خيلي صميمانه ام سبب شده بود كه دوستي خالص و عميقي با چهره هاي بزرگ هنري پيدا كنم . از جمله استاد داريوش ارجمند ، محمدرضا شريفي نيا ، خسرو شكيبايي ، حميد لبخنده ، حسن فتحي ، اكبر عبدي ، استاد محمد اصفهاني ، خانم رياحي و غيره ...

 در گيري يكي از هنرپيشه ها با سروش ... !

 صحبت از تحريف و سانسور شد . ياد خاطره اي افتادم كه به اصل موضوع مربوط نمي شه .. ولي براي اگاهي از وضعيت سانسور و اعتراض هنرمندان ياد خاطره اي افتادم كه با اجازتون نقل مي كنم . ..  همان طور كه گفتم حساسيت مصاحبه ها و گفت و گو ها در سروش به گونه اي بود كه هنرمندان بزرگ روي حرف هايي كه مي زدند ، حساس بوده و به هيچ عنوان دلشون نمي خواست حتي يك " واو " بالا پائين بره . خب اين مسئله رو من مي دانستم . و هميشه هم رعايت مي كردم . چون دست خودم بود . اما با تغير مديريت ها ( آقايون مهندس فيروزان و دكتر شعر دوست ) و امدن حاج آقا اشتري اغلب دبيران سرويس حتي سردبير  عوض شده بود . و من هم در حال ترك ان جا بودم كه .. يك مصاحبه با آقاي نجفي ( كارآگاه علوي معروف ) انجام داديم . او قبل از مصاحبه از من قول گرفت كه هيچ تغيري در صحبت هايش ندهيم . و من هم قبول كردم . خبرنگاري به نام خانم محمودي رو فرستادم و گفت و گو رو گرفت . جناب سردبير جديد بخش اعظم حرف هاي او رو جرح و تعديل كرد ! به طوري كه اصل مصاحبه مخدوش شده بود . من هر كار كردم كه از چاپ ان جلوگيري كنم ، تيغ ام نبريد ! موضوع رو به آقاي نجفي اطلاع داديم . او گفت آن ها جرآت اين كار رو با من ندارند !!

s215st1oxw55c4xdsnuo.jpg

 خلاصه از من و بچه هاي گروه رفع مسئوليت شد . چشمتون روز بد نبينه .. شنبه وقتي مجله منتشر شد . بعد از ظهرش بود كه حراست جلوي در زنگ زده و گفت اقاي نجفي ميهمان شماست آيا اجازه آفيش مي دهيد ؟ وقتي پاسخ مثبت ام رو شنيد ، ايشون رو به طبقه چهارم ساختمان فرستاد . اولين بار بود كه آقاي نجفي رو اين چنين آشفته و عصباني مي ديدم ! بد جوري مي لرزيد ... از ترسم سلام و عليكي كرده و بعد از ماچ و روبوسي ، با لكنت زبان گفتم ... آقاي نجفي تقصير ما نيست .. من همان جوري كه خواسته بودي اديت كرده و فرستادم .. ولي سر دبير جديد آن ها رو تغير داده است . گفت مي دونم بهروز چان .. ولي من امده ام پدر همه ان ها رو در بياورم !! اتفاقآ دفتر سردبير روبروي اتاق من بود .. كه ناگهان ديدم آقاي نجفي با صداي بلند عربده كشيده و شروع به ناسزا گويي كرد ... پدر سوخته ها .. بي سواد ها .. كدوم احمق حرف هاي من رو تحريف كرده !؟ مگه من چي گفته بودم ..؟ آخه به چه حقي اين كار ها رو مي كنند ؟ وقتي ديدم با من كاري نداره ، قوت قلب گرفته و سعي كردم آرامش كنم .. و او مرتب فرياد مي زد .. بگو كار كيه تا من حسابي حالشو جا بيارم !! اگه راست مي گه بياد من رو تحريف كنه ...!! سردبير هم از ترسش حتي از اتاق هم بيرون نيامد ... خلاصه اين هنرمند بزرگ تا تونست دق دلي اش رو خالي كرد . و از هيچ كس حتي صدايي در نيامد !!

 دعوت از خسرو شكيبايي ...

 همه ساله انتشارات سروش در ايام ماه مبارك نمايشگاه هايي رو براي علاقه مندان ترتيب مي داد . در نمايشگاه علاوه بر فروش كتاب و سي دي و محصولات نفيس فرهنگي ، بعد از افطار مراسمي با حضور هنرمندان محبوبي كه سريال ان ها در حال پخش از تلويزيون بود را دعوت مي كرد . اون شب هم  خسرو شكيبايي به همراه تني چند از هنرمندان ميهمان مجموعه بود . علي معلم هم به عنوان مجري مراسم رو اداره مي كرد . دانشجويان زيادي امده بودند .. بعد از شام من به خسرو پيشنهاد دادم كه قصد دارم خاطراتش رو از زبان خودش يادداشت كنم . و توضيح دادم كه دوست ندارم به رسم كليشه هاي رايج سوال و جوابي در كار باشه .. بلكه مي خوام يه كار متفاوتي رو انجام بدم  . به اين صورت كه ضبط رو روشن كرده و با عنوان " شكيبايي به روايت شكيبايي " همين جوري خودت از دوران كودكي ، نوجواني ، ايام بازيگري صحبت كن . و او محترمانه پذيرفت .

  اون موقع اوج فعاليت هاي ژورناليستي ام بود . به قول معروف بد جوري روي خط فعالبت افتاده بودم . خيلي از نشريات و مجله ها من رو براي همكاري دعوت مي كردند . دعوت ان ها نه به اين دليل كه كارم خوب بوده ، يا قلم شيوايي داشته باشم ! بلكه بيشتر به دليل ارتباطاتي بود كه با هنرمندان شاخص كشور داشتم . ضمن اين كه اغلب هنرپيشه هاي معروف و سرشناس ترجيح مي دادند به جاي نشريات زرد و بي محتوا با سروش گفت و گو كنند . از طرفي من هيچ محدوديتي براي حضور در پشت صحنه هاي فيلم و سريال نداشتم . در صورتي كه نشريات غير از سروش بايد ابتدا با روابط عمومي سازمان هماهنگ مي كردند . كه اين كار به دليل بوركراسي اداري كلي طول مي كشيد . و جنبه تازه گي آن از بين مي رفت . به همين دليل هر روزنامه و مجله اي كه دعوتم مي كرد ، از روي عشق و علاقه اي كه داشتم بدون تعمق پذيرفته و با آن ها همكاري مي كردم !

بزرگ ترين اشتباه ژورناليستي ام ... !

همين طور كه مي دانيد ، خبرنگار جماعت انسان هاي تودار و با سياستي هستند . يعني هميشه از روي عقل و خرد خود كاري رو انجام مي دهند . و كم تر دستخوش احساسات مي شوند . اما من احمق ( بلانسبت شما ها ) چون تحصيلات آكادميك اين رشته رو نداشته  و اصول اوليه اون رو آموزش نديده  و همين جوري تجربي بر اثر اتفاقي سر از مطبوعات در آورده بودم . خيلي ساده با مسايل برخورد مي كردم . كه البته خيلي ها از اين روراستي و صداقت خوش شون مي امد . ولي خب گاهي هم رو دست مي خوردم . از جمله  زماني كه با خسرو شكيبايي قرار درج خاطرات اش رو گذاشته بودم ، مدتي بود كه به يك ماهنامه فرهنگي - اجتماعي دعوت شده بودم . از شانس من مدير آن از اون روزنامه نگاران حرفه و همه فن حريف بود . كه به او " آرسن لوپن " مطبوعات لقب داده بودند . اتفاقآ ماهنامه او خيلي پر محتوا و جالب بود . ولي همين آقا يك هفته نامه زرد رو هم منتشر مي كرد ! نمي دونم چطور شد كه از دهانم  در امد كه قراره با خسرو شكيبايي مصاحبه نمايم ..! ديگه ولم نكرد ... آن قدر فشار آورد كه من پذيرفتم گفت و گو رو در ماهنامه او منتشر كنم !

  اخلاق حرفه اي ايجاب مي كرد كه من موضوع رو به خسرو بگويم .. و تغير يافتن مجله رو به اطلاع او برسونم . اگر چه آقاي آرسن لوپن مخالف بيان حقيقت به آقاي شكيبايي بود ، ولي با اصرار زياد من پذيرفت كه واقعيت رو به خسرو بگويم . به همين منظور به منزل هنرمند محبوب كشور زنگ زده و گفتم مطلبي پيش آمده كه بايد بهت بگم ... آقاي شكيبايي اصرار كرد كه به منزل ايشون رفته و با هم ديداري داشته باشيم . قرارمون براي ساعت ۶ بعد از ظهر بود . اون موقع خسرو در خيابان رشيد در تهران پاس زندگي مي كرد . اما آرسن لوپن گير داده بود كه او هم با من به منزل آقاي شكيبايي بيايد ! هر چه خواهش و دليل آوردم قبول نكرد كه نكرد ! دست اخر عصباني شده و گفتم من اصلآ نمي روم . ولي مگر او ول كن بود ؟! در نهايت پذيرفت كه همراه من تا نزديك خونه آقاي شكيبايي امده و در آن جا منتظر من باشد . راستش من دليل اين تصميم عجيب او را اون موقع متوجه نشدم . با خود فكر كردم مي خوهد مطمئن شود كه من اون جا مي روم !!

بالاخره چند نمونه از اون ماهنامه رو برداشته و به اتفاق مدير مجله راهي تهران پارس شديم . در بين راه من دچار شك و ترديد شده و به طور خيلي جدي بهش گفتم اگه به هر دليلي بعد از رفتن من به بهانه اي زنگ خونه رو بزني ، به جون دخترم ديگه با تو كاري نخواهم داشت ! او گفت خاطرت جمع باشه .. بهش گفتم بعد از رفتن من به خونه خسرو ، ديگه معطل من نمونه . چون ممكنه حرف هاي ما به درازا بكشه .. گفت تو به من كارت نباشه .. برو حرف هايت رو بزن . فقط يادت باشه موافقت اش رو براي مجله من بگيري .. گفتم خاطر جمع باش .. ده دقيقه زود رسيده بوديم .. او اصرار داشت كه داخل برم ! بهش گفتم دور از ادب است .. من رآس ساعت شش بعد از ظهر زنگ خونه شون رو به صدا در خواهم آورد . خلاصه .. سر ساعت وارد منزل آقاي شكيبايي شده و با استقبال گرم او مواجه شدم . ولي مدام وحشت داشتم نكنه به بهانه اي زنگ خونه رو بزنه ..! مجله ها رو به خسرو نشون داده و بهش گفتم اگه اجازه بدي در اين ماهنامه چاپ كنم ؟ او بعد از تورق صفحات مجله ، در باره سردبير آن سوال كرد . و ادامه داد من با هر نشريه اي صحبت نمي كنم .. اعتبار سروش چيز ديگري است . ولي عاقبت گفت به خاطر گل روي تو مي پذيرم .. و سپس از من خواست شام رو با آن ها بخورم ...

لطف عالي خسرو شكيبايي به من ....

 اگر چه شام خوشمزه آن ها واقعآ زهرم شد ! و مدام دلهره داشتم نكنه آقاي مدير زنگ خونه رو زده و سراغ من رو بگيره ... ؟ همچنين از اين كه يكي پشت در خونه منتظرم ساعت ها مونده  اعصابم بد جوري به هم ريخته بود . بعد از شام از هر دري سخن به ميان آمد ... ناگفته نماند اون موقع انتشارات سروش يك كاست دكلمه داده بود بيرون كه خيلي مورد استقبال مردم قرار گرفته بود . خسرو وقتي با من بيشتر از قبل آشنا شد و فهميد كه دست سر نوشت مرا به سوي حرفه حساس خبرنگاري كشانده است ، و قبلآ اين كاره نبوده و به اصطلاح اعتباري داشتم . در بين حرف هايش گفت ... چون از صداقت تو خوشم امده است ، مي خواهم يك حال درست و حسابي بهت بدم . من فكر كردم مي خواهد مرا در فيلمي ، سريالي بازي بده .. به همين دليل از او تشكر كرده و بهش گفتم من اصلآ اهل جلوي دوربين قرار گرفتن نيستم . همين دنياي خبرنگاري رو خيلي دوست دارم !

 خسرو متعجبانه به من نگريسته و گفت ... كدوم فيلم ۱؟ سريال چيه ؟ من مي خوام يك دكلمه با صداي خودم روي كاست اجرا كرده و تمام حق و حقوق اش رو بتو بدهم ... به عبارتي خواست من تهيه كننده باشم . او گفت ..  هر نوع اشعاري كه دوست داري برو انتخاب كن .. مولانا ، سپهري ، حافظ يا شاملو .. و توسط انتشارات خودتون آن رو توليد كن . من ديناري بابت دستمزد و غيره نمي گيرم  . و تمام حق و حقوق ان را به تو واگذار مي كنم . سپس مثالي زده و گفت ... دكلمه اي كه سروش به بازار داد ، ميليون ها تومن استفاده ازش برد . چرا تو اين پول رو نبري ؟ از لطفي كه قرار بود نسبت به من انجام بده خيلي خوشحال شده و  ازش تشكر كردم . و سپس قرار مدار ها رو براي دور روز بعد گذاشتيم .. من از خسرو سوال كردم اشكالي نداره سردبير ماهنامه رو هم براي گفت و گو همراهم بياورم .. او با متانت و مهرباني خاصي گفت .. اين جا خونه تو است .. هر كي رو دوست داري بيار ... بعد از اتمام حرف هاي ما ، همسر خسرو هم به جمع صحبت هاي ما پيوسته و سروع كرد از مشكلاتي كه مردم براي آن ها به وجود مي آورند !! او گفت اغلب دختر خانم ها مي آيند جلو در خونه و ساعت ها منتظر مي مانند تا خسرو رو ببينند ! حتي از من مي پرسند آيا تو همسرش هستي ؟!!

ghbocajpve1qvcaqm5jj.jpg

درد سري كه براي خسرو ايجاد شد !!

تقريبآ ساعت ده شب بود كه از خونه آقاي شكيبايي بيرون آمدم . اصلآ فكر نمي كردم همكارم هنوز منتظر باشه . اما وقتي از پشت درخت ها بيرون امد ، راستش دلم خيلي براش سوخت .. و براي زحمتي كه متحمل شده  بود ،  دوست داشتم يه حالي بهش بدم .. با ديدن من اضطراب از چهره اش موج مي زد .. اولين سوالي كه كرد اين بود ... آيا جناب شكيبايي پذيرفت كه تو ماهنامه من چاپ بشه ؟ وقتي پاسخ مثبت ام رو شنيد ، خيلي خوشحال شد . و گفت .. تصميم داشتم اگه پاسخ تو منفي بود ، خودم مي رفتم در خونه ش و او رو متقاعد مي كردم ... ! تازه دوزاري ام افتاد كه چرا ساعت ها بيرون منتظرم ايستاده ... ولي با اين وجود باز هم از روي احساس تصميم گرفته و دومين اشتباه بزرگ زندگي هنري ام رو مرتكب شدم .. ! بله من احمق موضوع دكلمه رو به او گفتم .. ! هنوز كلام من تموم نشده بود كه با خوشحالي به هوا پريده و گفت ... پسر از اين بهتر نمي شه .. ! و آن گاه پرسيد .. تو مطمئن هستي كه اشتباه نشنيدي ؟۱ نكنه پروژه خودشه و از تو كه در سروش هستي كمك خواسته ؟ گفتم نه آقا جون اين چه حرفيه كه مي زني ؟ خودش به من پيشنهاد اين كار رو داد .. گفت ولي من فكر تازه اي دارم ! گفتم چه فكري ؟ گفت چرا كاست ؟ ما مي تونيم ويدئويي بگيريم . اين  جوري هم خيلي فروش مي ره .. هم سود بيشتري گيرمون مي آيد ..

 من زياد به حرف هاي او توجهي نكردم . چون از بدو آشنايي مون او حرف هاي بزرگ زياد مي زد ! به عبارتي روياهاي بزرگي رو در سر مي پرورانيد ! بعد از رسيدن به در منزل قبل از جدا شدن ، قرار ملاقات خونه اقاي شكيبايي رو گذاشتيم . قرار شد عكاس رو هم خودش بياره . او گفت من عكاسي كه در روزهاي اول انقلاب اون عكس تاريخي پرسنل نيروي هوايي رو در حضور امام ( ره ) گرفت رو با خودم مي آورم . شب چون خيلي خسته بودم زود خوابيدم . روز بعد رو هم مرخصي گرفته بودم .. براي همين تصميم داشتم حسابي استراحت كرده و بعدش به كار هاي شخصي ام برسم . روز بعد غرق در خواب بودم كه ديدم همسرم داره من رو بيدار مي كنه .. تعجب كردم كه چرا اين گونه مرا از خواب داره بيدار  مي كنه .. گفتم چي شده ..؟  مگه نمي دوني كه امروز آف هستم ؟ گفت آقاي شكيبايي پشت خط منتظرته .. گمان كنم خيلي هم عصباني باشه ! هنوز در خواب و بيداري بودم كه خودم رو به تلفن رسوندم ... به محضي كه الو گفتم ... ديدم آقاي شكيبايي بد جوري عصبانيه .. و در اون حالت مي پرسه اين ها كي هستند كه به در خونه من فرستادي ؟‌!!

 روزي كه آبروم حسابي رفت ... !

 من كه حسابي از طرز صحبت خسرو شوكه شده بودم . به سختي مي تونستم آب دهانم رو فرو داده و با لكنت زبان پرسيدم ... كيا رو در خونه شما فرستادم ..؟ و او نگذاشت حرف من تمام بشه .. گفت آقاي محترم من اصلآ اشتباه كردم كه گفتم دكلمه مي كنم ... مرد حسابي اين آدم ها كيه كه سر صبحي به خونه من فرستادي ؟ بد كاري كردم ازت پذيرايي نمودم ؟ من كه واقعا نمي دونستم چي به چي است .. گفتم خسرو جون والله به پير به پيغمبر من نمي دونم تو در باره چي حرف مي زني ؟ من تا قبل از تماس شما خواب بودم .. گفت اول صبحي يك عده آدم با پرژكتور و دوربين و چارپايه با قيافه هاي نتراشيده و نخراشيده اومدن در خونه ما رو زدند كه از طرف آقاي مدرسي اومديم .. من نگران شدم گفتم شايد قلبت مشكل پيدا كرده ... وقتي در رو باز كردم مي بينم يه عده اومدن و مي گن از طرف آقاي مدرس اومديم كليپپ دكلمه پر كنيم ؟!! يه آقايي هم با اون ها بود كه ول كن ماجرا نبود ... مي بينه من خواب آلود حالم گرفته شده است .. هي خسرو جان خسرو جان مي كنه و به من با كمال پررويي مي گه برو پيراهن ات رو عوض كن و يه آب به صورتت بزن !! من نمي دونستم تو اين قدر عجله داري ... ! مرد حسابي خوب شد به تو پيشنهاد فيلم سينمايي ندادم كه بسازي !!

تازه فهميدم چه اتفاقي افتاده ... ولي تعجب كردم چه جوري شبانه اين آدم ها رو پيدا كرده و صبح اول وقت فرستاده خونه مردم !! به همين دليل هر چه قسم و سوگند بلد بودم  كله سحر به شكيبايي گفتم .. ولي باور نمي كرد .. مي گفت اگه تو از خونه من يك راست رفتي خوابيدي ، آين ادم ها از كجا موضوع دكلمه رو مي دونستند ؟ آدرس خونه رو چي مي گي ؟ من كم تر از يك هفته است كه به اين محل اسباب كشي كردم .. حتي اقوامم هم هنوز نمي دونند كجا زندگي مي كنيم ! ديدم طفلك راست مي گه .. ولي چه جوري مي تونستم در اون حالت نيمه شوكه ماجرا رو توضيح دهم ؟! اين بود كه معذرت خواهي كرده و گفتم حتمآ اشتباهي رخ داده است .. خسرو گفت فعلآ قرارمون كنسل تا ببينم اصلآ اين ها كي هستند .. خونه من رو از كجا پيدا كرده اند ؟ از ناراحتي داشتم سكته مي كردم . آخه چطور يك نفري كه ادعاش مي شه  از روزنامه نگاران قديمي است اين چنين با ابروي چند نفر بازي كنه ؟ خلاصه تا مدت ها مثل ادم هاي منگ بودم ..

 بلايي كه  سر اكبر عبدي آمده بود ...!

 هنوز يك هفته اي از اين موضوع نگذشته بود .. و من از ناراحتي موضوع فوق ديگه به دفتر ماهنامه نرفتم .. يه روز كه براي انجام كاري خونه آقاي پور احمد رفته بودم .. اكبر عبدي هم آمده بود .. بعد از سلام و عليك وقتي ناراحتي ام رو ديد .. پرسيد كاپيتان چته ؟ خيلي گرفته به نظر مي رسي .. مجبور شدم ماجرا رو به آقاي عبدي تعربف كنم .. همين كه حرف هاي من تمام شد .. اكبر گفت اون مارمولك رو مي گي ؟ تو مگه با اون هم كار مي كني ؟ گفتم تازه با وي آشنا شدم . اكبر گفت من به جز تو تا حالا با هيچ خبرنگاري مصاحبه نكردم .. ولي همين مارمولك بلايي سرم آورد كه مجبورم كرد باهاش گف و گو نمايم !! سپس شروع كرد با اون لهجه شيرين اش تعريف كردن كه .... اين بابا خيلي به من گير داده بود تا با او مصاحبه كنم . و هر چه من بهش مي گفتم من اهل مصاحبه با مطبوعات نيستم ولم نمي كرد .. هر روز مزاحمم مي شد . ولي من پر رو تر از او بودم .. به هيچ عنوان زير بار نمي رفتم . تا اين كه .. يه روز صبح كه به قصد خريد دارو براي مادر همسرم مي رفتم ، ديدم يك آقايي زير لاستيك ماشين ام دراز كشيده است ! اول فكر كردم از اين كارتن خواب هاست .. اومدم بلندش كنم ديدم اين مارمولك است . و مي گفت اگه با من مصاحبه نكني از زير چرخ هاي ماشين ات بيرون نمي ايم .. و خلاصه كاري كرد كه از رو رفتم و مجبور به گفت و گو با او شدم !!

jthey7nru3yxipayyqjo.jpg

آشتي با آقاي شكيبايي ....

ديگه مدت ها از اين موضوع گذشته بود . من خيلي از وضعيت پيش آمده ناراحت و غمگين بودم . و در اين فاصله هم به دفتر ماهنامه فوق نرفتم .. حتي تلفن هاي مدير ماهنامه رو هم جواب نمي دادم . اين واقعه بد جوري روي كار هاي روزمره ام تآثير منفي گذاشته بود . در اين فاصله نمي دونم چه اتفاقي افتاد كه خسرو فهميد من در اين ماجرا هيچ نقشي نداشته و تمام اتفاقات از سوي مدير نشريه اي كه با او همكاري مي كردم رخ داده است . شايد هم خود آقاي مدير مربوطه با جناب شكيبايي تماس گرفته بود . به هرحال هيچ گاه سعي نكردم موضوع رو پي گيري كنم ... تا اين كه يك شب خود آقاي شكيبايي زنگ زد و از من خواست به قولي كه بهش داده ام عمل نمايم ! حتي خسرو با بزرگواري تمام به من گفت مدير ماهنامه اي كه قراره مصاحبه چاپ بشه رو به همراه خودم بياورم !! وقتي فهميدم جناب شكيبايي پي به بي گناهي ام برده ، خيلي خوشحال شدم .. بقدري ارتباط خسرو روي من تآثير مثبت داشت كه واقعآ تمام رويداد هاي گذشته رو فراموش كردم . قرار براي گفت و گو  در منزل خود آقاي شكيبايي گذاشته شد . و من به اتفاق مدير ماهنامه و عكاس راهي شديم ..  

 ميهمان نا خوانده .....

 وقتي وارد خونه خسرو شديم خيلي صميمانه با ما برخورد كرد .. او براي دقايقي من را در آغوش كشيده و ماچ ام مي كرد . خيلي احساس سبكي مي كردم .. واقعآ آدميزاد چقدر حساس است ! تمام آن غصه ها و ناراحتي ها از بين رفت . وقتي در اتاق نشستيم ، پسر بزرگ خسرو هم كنارمون آمد و به دقت به حرف هاي پدرش گوش مي داد . ما از خسرو خواسته بوديم از دوران كودكي اش آغاز كرده و به دوران بازيگري و زندگي فعلي اش برسد . هنوز نيم ساعتي از شروع حرف هاي شيرين خسرو نگذشته بود كه با صدا در آمدن زنگ منزل ، مصاحبه نيمه كاره موند .. خواهر همسر جناب شكيبايي به اتفاق شوهر و فرزندان اش به ميهماني امده بودند ! بخشكي شانس .. ولي همسر جناب شكيبايي آن قدر فهميده و با محبت بود كه حضور ميهمانان وقفه اي در گفت و گو به وچود نياورد . وي آن ها رو به آشپزخانه بزرگ خونه شون دعوت كرده و در ان جا از آن ها پذيرايي كرد .. ولي من احساس مي كردم خسرو راحت نيست . و نگران ميهمانان اش است . براي همين از او خواهش كردم مدتي نزد باجناق اش رفته و سپس ادامه كار دهيم .. و او نيز چنين كرد ..

 شبي كه با خسرو شكيبايي گريه كردم ...

 خسرو واقعآ سنگ تمام گذاشت .. ماجراي زندگي اش رو از قبل از متولد شدن و ازدواج پدرش آغاز كرد . به قدري جذاب و گويا تعريف مي كرد كه ما غرق در سكوت بوديم ... انگار خاطرات او رو در پرده سينما مشاهده مي كرديم .. او در باره زندگي پدرش كه يك نظامي مومن و با تقوا بوده تعريف كرد . وقتي ماجرا به چگونگي مرگ پدر رسيد ، خسرو چشمان اش پر اشگ شد . به قدري شيوا لحظات آخر زندگي پدرش رو تعريف كرد ، كه من نتوانستم جلوي اشگ هاي خودم رو بگيرم .. ديگه صحنه گفت و گو از حالت مصاحبه خارج شده و همانند يك صحنه درام اشگ و آه بود كه جلوه مي كرد . شكيبايي در باره زندگي و مرگ پدرش گفت .. ( اينجا ) و سپس به دوران كودكي خود رسيد . نكته جالب اين كه در باره رنگ پوست خود و اين كه چرا بر عكس ساير اعضاي خانواده اش سياه است گفت ...  ( اينجا ) . تا به خود آمديم هوا روشن شده بود . و ما با دستي پر او را ترك كرديم ..

مشكلي كه دوباره رخ داد ..!  

موقع ترك منزل خسرو اهسته در گوشم گفت ... قرار دكلمه سر جاي خودش است ! برو ترتيپ مقدمات كار رو بده .. اما انگار دكلمه اين هنرمند محبوب طلسم شده بود . همان گونه كه اشاره كردم ، مدير ماهنامه ، يك هفته نامه زرد داشت كه در قطع روزنامه منتشر مي شد . از آن دست مطبوعاتي بود كه هيچ ارزش فرهنگي نداشت . و تنها با تيتر هاي اغوا كننده خبرهاي جنجالي از زندگي ورزشكاران و هنرپيشه ها رو منتشر مي كرد . من كه منتظر دعوت دوستم براي اديت گفت و گو و تنظيم آن براي ماهنامه اش بودم ، متآسفانه هيچ خبري از كارهاي انجام شده نداشتم . ولي يك روز كه از سروش به خونه مي آمدم ، ناگهان در دكه روزنامه فروشي چشمم به هفته نامه كذايي دوستم افتاد كه با كمل تعجب بخشي از گفتگو رو در ان درج كرده بود !! و در ادامه اشاره كرده بود كه هر هفته منتظر ادامه زندگي نامه خسرو شكيبايي باشيد !! واقعآ آب به سرم يخ بست . خداي من چگونه به روي آقاي شكيبايي نگاه كنم ؟ چرا بعضي ها براي فروش بيشتر همه چيز رو قرباني مي كنند ؟ يعني خبرنگاري يعني زير پا گذاشتن ارزش ها و دوستي ها ؟!!

عمل غير اخلاقي و نا پسند ديگر ....

 من بقدري از اتفاقي كه دوباره روي داده بود ، ناراحت شده بودم كه نهايت نداشت . راستي يادم رفت بگم كه اون شب خسرو تعداي از عكس هايش رو براي چاپ در اختيار همكارم قرار داده بود . ولي تعدادي ديگر رو قرار بود بزودي در اختيار ماهنامه قرار دهد . چون به خاطر اسباب كشي منزل هنوز در كارتن ها قرار داشت . من مطمئن بودم كه به دليل نداشتن تصاوير او قادر به چاپ دنباله خاطرات نخواهد بود . ولي او عملي رو انجام داد كه من فقط اشاره اي به ان مي كنم . و براي حفظ ارزش هاي خانواده آقاي شكيبايي از آن مي گذرم . اين خبرنگار به اصطلاح زرنگ ! با دعوت دختر بزرگ آقاي شكيبايي و دعوت به همكاري در تيم تحريريه ، از سادگي او سوء استفاده كرده و خصوصي ترين مسايل خانوادگي پدرش رو در اختيار صاحب كارش قرار داده بود . وي با اين كار خسرو رو تحت فشار گذاشته تا علاوه بر اين كه از دست كارهاي او شكايت نكند ، بلكه با كمال پررويي بقيه تصاوير رو هم دريافت مي كند !!

با شنيدن اين اخبار ناشايست خيلي از خود و حرفه اي كه دارم متنفر شدم . و از آن تاريخ به بعد در هر مراسمي كه خسرو حضور داشت از خجالت شركت نكردم . البته مي دانم كه آقاي شكيبايي مي داند كه من نقشي در اين قضيه نداشتم . و با اصرار خود آن همكار به اصطلاح حرفه اي من رو دعوت كرده بود . ولي باور كنيد از آن تاريخ تا حالا نه آن مدير مربوطه رو ديدم و نه با آقاي شكيبايي روبرو شدم .  به خاطر زرنگ بازي يك خبرنگار ، هم جناب شكيبايي رنجيد و هم من از دوستي با هنرمندي مردمي محروم شدم . ولي هميشه بازي خسرو رو تحسين كرده و به حرمت نان و نمكي كه با هم خورديم . هميشه از شخصيت او و همسرش تعريف مي كنم ..

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب  ساعت ۱۹:۳۰ دقيقه به تاريخ يازدهم ارديبهشت ماه ۱۳۸۷ به پايان رسيد .

                        ايام به كام   

مسابقه ويژه پرواز

 شماره ۳

51rlsyff7zbvt9yhr52x.jpg

به اطلاع خوانندگان محترم و علاقه مندان پرواز مي رسانم : از اين به بعد هر هفته يك سوال در رابطه با اصول پروازي از سوي مدير محترم " فروشگاه لوازم خلباني دبي "   مطرح مي شود ، كه پاسخ آن به صورت پنج گزينه اي است . دوستان بايد پاسخ هاي صحيح خود رو به اي ميل ذيل :hfoladi@dubaipilotshop.com به نام آقاي  " حميد فولادي " ارسال فرمايند . از ميان كساني كه پاسخ صحيح داده باشند ، هر هفته يك جايزه بسيار نفيس تقديم برنده خواهد شد . براي آشنايي با محصولات فروشگاه خلباني ( اينجا ) رو كليك فرماييد . شايان ذكر است از آن جا كه دانشجويان پروازي مي بايستي مسلط به زبان انگليسي باشند ، سوالات هم انگليسي است .  

A single engine aircraft is descending through transition altitude. Suddenly the pilot notices engine failure. What should be the first, initial action of the pilot?
1- Set 29.92 Hg or 1013.2 millibars in the altimeter
2- Communicate MAYDAY x3 on 121.5 frequency
3- Cross check and restart the engine
4- Maintain Glide Speed
5- Find a field for forced landing and approach in the wind
6- Landing Gars and Flaps down  


اطلاعيه   

 حسب الامر پيشنهاد خوانندگان محترم سايت " يادداشت هاي يك خبرنگار " به استحضار مي رسد . نخستين نشست علاقه مندان دنياي وب ، با حضور ياران همدل و صميمي سايت دهم مرداد ماه در يكي از فرهنگسراهاي تهران به مديريت جناب آقاي آرمان بيات  برگزار خواهد شد . لذا  ان عده از خوانندگاني كه با حضور خود گرمابخش محفل دوستانه ياران فوق  مي شود خواهشمنديم با مراجعه به سايت خانم درياي عزيز به نشاني :http://www.darya2500.blogfa.com/ ، ضمن اعلام آمادگي حضور نظرات و پيشنهادات خويش را بيان فرمايند .

با تشكر : بهروز مدرسي

jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.

Viktor Belenko:

Viktor Ivanovich Belenko (Виктор Иванович Беленко) (born February 15,1947) is an American aerospace engineer and lecturer of Russian origin. Belenko was a pilot fighter in USSR. His name became known worldwide on September 16th, 1976 when he successfully defected to the West, flying his Mikoyan-Gurevich MiG-25 to Hakodate, Japan. This was the first time that Western experts were able to get a close look at the aircraft, and it revealed many secrets and surprises.Belenko was granted asylu, by then Us President Gerald Ford, and a trust fund was set up for him, granting him a very comfortable living in later years.The MiG was disassembled, examined, and returned to the USSR in thirty crates. Belenko brought with him the pilot's manual for the Foxbat, expecting to assist American pilots in evaluating and testing the aircraft.The Japanese government only allowed the US to examine the plane and do ground tests of the radar and engines.The financial impact of Belenko's defection was enormous.[.The ussr air force set all mig-25 under fundamental improvment and spent over 2 billion roubles and Mig-31 was born. .

Source:Wikipedia     BY:Alireza Sadeghi

 PicbaranPicbaran

ترجمه فارسی:

ویکتور بلنکو:

ویکتور ایوانوویچ بلنکو(متولد 15 فوریه 1947) مهندس و دانشیار هوافضای آمریکایی روسی تبار می باشد.بلنکو خلبان جنگنده در شوروی بود.نام وی در 6 سپتامبر 1976 پس از آنکه با یک میگ-25 به هاکودای ژاپن گریخت وبه غرب پناهنده شد بر سر زبانها افتاد.این اولین بار بود که کارشناسان غربی می توانستند نگاهی نزدیک به این هواپیما بیاندازند و بدین ترتیب بسیاری از اسرار آن فاش گشت.بلنکو از طرف رییس جمهور آمریکا "جرالد فورد" پناهندگی گرفت و مقرری که برای وی وضع شد باعث شد که در سالهای بعد زندگی مرفهی در آمریکا داشته باشد.میگ مزبور نیزپیاده شده و مورد آزمایش قرار گرفت ودر 30 جعبه به شوروی برگردانده شد.بلنکو همچنین کتاب راهنمای دستی خلبان میگ-25(فاکس بت) را نیز با خود آورده بود که کمک زیادی به خلبانان آمریکایی در ارزیابی و تست این هواپیما نمود.دولت ژاپن فقط به آمریکا اجازه بازبینی هواپیما و انجام آزمایشات زمینی روی موتور و سیستم رادار را داد.تاثیر مالی پناهندگی بلنکو بسیار عظیم بود.نیروی هوایی شوروی همه میگ-25 ها را تحت اصلاحات اساسی قرار داد و با صرف بیش از دو میلیارد روبل میگ-31 متولد شد.

منبع:ویکیپدیا         گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید


7w57l65r6cdykphszjc5.jpg

http://www.khaleban.com/ 


 

 http://fun.mahyaonline.com/ 


373ippzd8coe2ruui46d.jpg 

اينجا رو كليك كنيد

http://phoenix69.blogfa.com/


 hl3cgzchkr1tepfac901.jpg

قابل توجه علاقه مندان تحصيل در كشور بلارس

http://www.minsk.blogfa.com/ 


  




- تعداد بازديد
  • 6793
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35