Oldpilot.ir | از لج همسرم ، مي خواستم زن بگيرم !!
درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  از لج همسرم ، مي خواستم زن بگيرم !!

در پاسخ به كنايه همسرم ، مي خواستم زن بگيرم !

lnzxvyrxuasc15huwy2f.jpg

ناگهان با تعجب ديدم چند تا مرد گردن كلفت تو حياط قدم مي زنند !! ديگه معطل نشدم .. با قلدري در را باز كرده و بلانسبت مثل گاو وارد حياط شدم .. نگهبان گفت آقا كجا ؟ گفتم كه .. فرمودی ورود آقايون قدغنه ...؟  ديدي كه داخل نيامدم .. ولي حالا مي بينم چند تا مرد تو حياط در حال قدم زدن هستند !! گفت اين ها اولياي دختر ها هستند .. گفتم خب من هم اوليا هستم !!

rz7vrpo4l0v6yfjm4iz0.jpg

g32bi7g2hipl3uwceh4w.gif

uwjn582x9rrqcvkcyya1.jpg

در پاسخ به كنايه همسرم ، مي خواستم زن بگيرم !

lkck5kzhgyxuzdtcb5ve.jpg

qtg72hak6j4u699h5pgo.jpg

mp9hi2pltqgt7kd8ojrq.gif

" در پاسخ به كنايه هاي همسرم .." عنوان ماجرايي واقعي است كه صرفآ به دليل درخواست خوانندگان محترمي كه خواهان درج خاطراتي از عشق و عاشقي دوران جواني ام بوده اند و هم چنين به خاطر نكات آموزنده و عبرت آميزي كه براي زوج هاي جوان دارد ، آن رو بيان مي كنم . اما به اون دسته از خوانندگان جديدي كه مطالب قبلي ام رو نخوانده اند توصيه مي كنم براي آشنايي بيشتر با گذشته و ايام جواني ام حتمآ ابتدا  ماجراي  " چرا به خواستگاري خواهرم رفتم !؟ " ( اينجا ) رو مطالعه فرمايند تا در حال و هواي پست جديد قرار گيرند . نكته اساسي در اين ماجرا ، لج و لج بازي است كه معمولآ در بين بعضي خانواده ها رايج است . بي جهت نيست قديمي ها توصيه مي كردند در هر مشاجره خانوادگي بايد يكي از طرفين كوتاه بياد ..

راستش رو بخواهيد من خاطرات خيلي زيادي از دوران نوجواني و جواني ام دارم كه متآسفانه به خاطر درگيري ذهني آن ها رو فراموش كرده ام . همچنين از تمام ايامي كه افتخار پرواز با برخي هواپيماهاي كشور رو داشتم ، مخصوصآ سي - ۱۳۰ و اوريون خيلي خاطره هاي جذاب و شيريني دارم كه برخي از آن ها اتفاقي به ذهن ام خطور مي كند . به عنوان مثال  امروز قصد داشتم در باره يكي از خاطرات پرواز در جبهه كه طي آن گلوله اي از تفنك يكي از برادران تيپ هوابرد شليك شد بنويسم .. ولي به رسم هميشه وقتي به كامنت دختر خوبم شيوا پاسخ مي دادم ، بي اختيار ياد اين ماجرايي كه قراره الان براتون تعريف كنم افتادم .. و روايت شليك گلوله در هواپيما رو اگه زنده بودم ، از مشهد آن رو پست خواهم كرد . صحبت مشهد شد ، جا داره از دوستان  عزيزم در مشهد آقا رضا و جناب عرفاني گرامي كه با تلفن و يا پيغام بنده رو شرمنده فرمودند تشكر كنم .

همان طور كه عرض كردم ، اين كامنت هاي شما براي من خيلي حسن و ارزش داره .. علاوه بر اين كه رابطه عاطفي ام با شما عزيزان مستحكم تر مي شه ، من رو به ياد بعضي خاطرات مي اندازه .. دليل آن هم اين است كه واقعآ با تمام وجودم خود را در محضر شما عزيزان احساس كرده .. و سعي مي كنم صادقانه به پرسش هاي شما پاسخ دهم .. به همين علت ناخوداگاه به زمان گذشته پرت مي شوم .. يا به عبارت صحيح ترش ، همانند يك فيلم سينمايي بي اختيار بخشي از دوران گذشته جلوي چشمم به نمايش در مي آيند . البته فكر مي كنم اين يه امر كاملآ  طبيعي است كه وقتي شخصي با روراستي و در كمال صداقت سعي در بيان پاسخ به پرسش هاي ياران همدل خويش رو داره ، فسفر هاي مغز منجمد شده اش از حرارت و عشق دوستي ها ،‌ به كار افتاده تا علاوه بر پاسخ ، برگ هاي ديگري از خاطرات قديمي هم گشوده بشه .. واقعآ از لطف همه شما عزيزان ممنونم .

كلام آخر اين كه ... چندي پيش داشتم سايت وزين " بازنگار " رو نگاه مي كردم ، كه چشمم به شركتي به نام ۱۳۰ تي افتاد . از اون جا كه من روي اين عدد يه كم حساس ام ، اولش فكر كردم مربوط به سي - ۱۳۰ است !! بعد كه توي سايت رفتم ، ديدم كارش ارائه آگهي براي سايت هاست .. اما يه وقت فكر نكنيد كه همين جوري پول مفت در اختيار مديران سايت ها مي گذارند ...!!‌ يك شرط مهم اش اينه كه به هيچ عنوان از خوانندگان خود نخواهيد كه روش كليك كنند !! و گرنه همين  يك قرون و دوزار هم قطع مي شود !! . شرايط ديگري هم داشت كه با سايت من منافات نداشت . از اون جايي كه واقعآ گرفتن آگهي برام يك رويا .. يا بهتره بگم عقده شده بود ، اين بود كه تن به اين كار دادم .. اما  واقعآ مديران اين سايت عجب فكر بكري دارند ... در عرض ده روز كه تبليغات رو در چهارتا سايت و وبلاگ هايم گذاشتم ، كلآ پانصد و چهل تومان برام جمع شده است !! پس بي جهت نيست كه آن ها اين پيش شرط رو گذاشتند كه خوانندگان رو تشويق به كليك كردن نكنيد ! خب .. ما هم اطاعت امر كرده و هرگز از شما نمي خواهم  كه روي آن ها كليك كنيد !

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg 

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 

i7ob3nyis9tl0pnh16b1.jpg

http://www.dubaipilotshop.com/servlet/StoreFront

nxl861dokiu39wurj5ma.gif

http://www.asheghi.ir/ 

l5cbpmpe5og1ce66g9y9.jpg

پايگاه يكم ترابري ، روز نخست جنگ

ساعت نزديك به دو بعد از ظهر بود كه صداي مهيب انفجاري همه نظر ها رو به سمت فرودگاه جلب كرد ! اون زمان ما به صورت شيفتي به اداره مي رفتيم .. بيست و چهار ساعت اداره بوديم .. چهل و هشت ساعت استراحت .. ! البته معمولآ در روزهاي شيفت ، غروب كه مي شد ، اگه پرواز ها كم بود و به اصطلاح خبري از پروازي ديگه نبود ، بين خودمون قرار گذاشته بوديم كه يه عده اي از بچه ها تو اداره نمانده و به خونه و زندگي شون برسن . اون روز نوبت من بود كه شب رو در اداره بمونم .. راستش رو بخواهيد من اصلآ تو اداره خوابم نمي برد .. ! بر عكس بعضي همكاران كه وقتي شام شون رو مي خوردند ، روي تخت افتاده و راحت مي خوابيدند و صداي خر و پف شون گوش فلك رو كر مي كرد ، من هر كار مي كردم ، خواب به چشمم نمي آمد ! براي همين سعي مي كردم با شيطنت خواب رو براي بقيه حروم كنم .. آخه اداره كه محل خواب نيست !!

از شما چه پنهون اون ايام خيلي شيطون بودم . سر به سر همه مي گذاشتم .. چند بار هم به خاطر شوخي با همكاران حزب الهي ام ، كار به حفاظت اطلاعات و يا عقيدتي سياسي كشيده شده بود . اين روجيه شاد حتي با آغاز جنگ هم ، نه تنها كم نشده بود بلكه بيشتر هم شده بود . ديگه حتي برادران عقيدتي هم حريف ام نمي توانستند شوند . ديگه بهانه براي شيطنت داشتم .. تا هروقت از دست اذيت هايم پام به آن جا كشيده مي شد ، مي گفتم حاج آقا ... برادر .. زمان جنگه و من دارم به بچه ها روحيه مي دهم تا با حالتي سرزنده به پرواز بروند !! نمي شه كه با قيافه هاي عبوس كه به قول مشهدي ها با پنج من عسل هم نمي شه تحمل شون كرد ، بروند پرواز !! آخه مردم با ديدن قيافه غمگين اين حضرات نخواهند گفت كه نيروي هوايي بريده ؟!  

خب البته آن ها هم با اين توضيحات من قانع مي شدند .. قبل از اين كه برم سر اصل موضوع ، اجازه مي خواهم شرايط همكارام  رو تشريح كنم .. تو خط پرواز معمولآ بچه ها به چند گروه تقسيم مي شدند . يه عده اصلآ اهل شوخي و بگو بخند نبودند . اين ها حتي به زحمت جواب سلام همكاران خودشون رو مي دادند ... ! اغلب به بهانه نماز و عبادت ، راه شون رو از بقيه جدا كرده بودند . يه عده هم آدم هاي جدي بودند كه سرشون تو كار خودشون بود .. اين ها بيشتر تاجر بودند .. زيرا در اوقات بي كاري با هم مسلك هاي خودشون در باره خريد و فروش حرف مي زدند .. ولي خب هر وقت پا مي داد ، به بقيه مي پيوستند . بعضي ها هم مدام در حال ورزش كه شامل پينگ پونگ ، واليبال و فوتبال مي شد ، اوقات شيفت خود رو مي گذروندند . بعضي ها هم مثل خود من ، با تني چند از همكاران ، كارم گير دادن به بقيه بود . ما ها هيچ وقت مثل بقيه نه اهل ورزش بوديم .. نه اهل تجارت و حساب و كتاب .. و نه عبادت در اداره ! اگه قرار بود نماز بخونم ، خب تو خونه ام مي خوندم ..

بهتره دو  چشمه از شيطنت ها رو بگم  تا به جنگ و دفاع مقدس و ماموريت ها برسم ..  نحوه گير دادن ما به بچه ها به اين صورت بود كه اول يكي از ما ( معمولآ خودم شروع مي كردم ) به يكي از افراد آن سه گروه گير داده .. و بقيه دنبال اش رو مي گرفتند . و آن قدر ادامه مي داديم تا اشگ طرف مقابل در بياد !! يا مثلآ اگه حواب بودند ، يواشكي يك پايه مفتولي صندلي هواپيما رو روي موزائيك ها رها مي كرديم .. انعكاس صداي آن خيلي ناهنجار بود .. اعتراض هم اگه مي كردند .. مي گفتيم چيه ؟ مگه خونه خاله است كه كپه مرگ تون رو گذاشتيد ؟!!‌ در هر شيفت معمولآ يك درجه دار راننده هم حضور داشت تا بچه ها رو پاي هواپيما برده يا بياورد .. يكي از آن ها خيلي انسان ساكت  شريف و متديني بود . شب قبل از جنگ نوبت كشيك او بود . عادت داشت بعد از اين كه نماز صبح اش رو مي خواند ، سوار دوچرخه نويي كه تازه خريده بود مي شد و مي رفت خونه شون ..

چند بار به او تذكر داده بوديم كه صبح زود اداره رو رها نكنه بره .. اگه صبح زود هواپيمايي بشينه كي بايد بره پاي هواپيما ؟ و او هرگز به روي مبارك اش نمي آورد . طفلك تازه داماد هم بود . با وجود اين كه آدم خجالتي و كم حرفي بود ، ولي آب زير كاه بود ! اون شب تصميم گرفتيم حالش رو بگيريم كه ديگه صبح هاي زود جيم نشه !! همين كه شام اش رو خورد و خوابيد ، يواشكي رفتيم سراغ اش و ساعت او رو يكي دو ساعت جلو كشيديم !! و همين كار رو با ساعت ديواري خط پرواز انجام داديم . فكر كنم ساعت حدود سه بامداد بود ، او را يه جورايي بيدار كرديم تا نماز صبح اش رو بخونه .. !! اولين كاري كه بعد از بيدار شدن كرد ، به ساعت مچي اش نگاه كرد .. ساعت پنج و نيم بامداد رو نشون مي داد !! انگار شك كرده باشه ، خم شد و ساعت ديواري رو هم چك كرد ! وقتي مطمئن شد ، رفت نمازش رو خوند و سپس تو تاريكي راهي خونه اش شد !!

e5gjufiw9xji4dqi1s5s.jpg

با روشن شدن هوا و آمدن بچه هاي شيفت صبح ، اداره رو ترك كردم .. نمي دونم كجا كار داشتم كه يك راست به خونه نرفتم .. نزديكي هاي ظهر بود كه سر راه كمي خريد هم كرده بودم كه به خانه رسيدم . همين كه زنگ در خونه رو زدم ، ناگهان صداي انفجار مهيبي رو شنيدم .. همين موقع همسرم براي گرفتن وسايل به روي تراس آمده بود .. از اون جايي كه چند شب قبل از آن در باره شكستن ديوار صوتي صحبت كرده بودم ، خطاب به همسرم گفتم .. بدو بيا ببين .. اين جوري ديوار صوتي شكسته مي شود !! من عبور جنگنده عراقي رو از روي خانه هاي سازماني پايگاه ، با فانتوم هاي خودمون اشتباه گرفته بودم .. از روي تراس خونه ما باند فرودگاه مهرآباد به خوبي ديده مي شد . با برخاستن شعله هاي دود تازه دوزاري ام افتاد كه در اون ارتفاع خيلي پائين ، بعيد به نظر مي رسه خلبان شكاري دسته گاز رو تا آخر بده جلو !! فهميدم حتمآ خبرهايي شده است ..

فكر نكنم نياز به توضيح دوباره باشه .. چون در پست هاي قبلي به ماجراهاي اين روز دقيقآ اشاره كرده ام .. فقط خلاصه بگويم وقتي رسيدم ، فهميدم جنگ شده .. حضور گسترده مردم در رمپ پرواز و كمك به جابه جايي هواپيما خيلي چشمگير بود .. يكي از كمك خلبان ها به اسم حسن گوشتكوب اومد طفلي هواپيما رو جا به جا كنه ، كه بال چپ سي - ۱۳۰ به دكل برق جلوي آشيانه اصابت كرده و هواپيما آتش گرفت .. !! تازه در اين زمان بود كه شنيدم يكي از همكاران بسيار محجوب و دوست داشتني به نام آقاي دامغاني  كه يكي دو شيفت قبل با هم پرواز چابهار رفته بوديم ، در رمپ پرواز تركش خورده است . و بچه ها سريع او رو به بيمارستان شماره دو يا شهيد فياض بخش انتقال داده اند ... روز بعد در مشهد بودم كه شنيدم طفلك شهيد شده است . در واقع او نخستين شهيد جنگ تلقي مي شد .. ولي كم تر در جايي ديدم كه از آن خدابيامرز سخني به ميان بياد ..

اعزام به پايگاه مشهد ...

تقريبآ در اكثر پست هاي قديمي ام بار ها  در مورد اعزام چندين فروند هواپيماي سي -  ۱۳۰ به شهر مشهد نحت عنوان " طرح گسترش " صحبت كرده ام . و مي دانيد كه اين كار به دليل در امان ماندن هواپيماها از حملات احتمالي شكاري هاي دشمن بعثي عراق بود . اگر چه قرار بود اين امر در همون شب نخست آغاز جنگ صورت بگيره ، ولي نمي دونم به چه دليلي به روز بعد موكول شد . همه آن هايي كه قرار بود به مشهد اعزام شوند در پايگاه حضور داشتند . صبح زود با طلوع آفتاب يكي بعد از ديگري ، البته با فاصله زماني فرودگاه مهرآباد رو در شرايطي ترك مي كرديم ، كه اصلآ نمي دونستيم چه بر سر زن و بچه مون خواهد آمد . خوب يادمه وقتي به موازات باند ۲۹ چپ به سمت اول باند در حال خزش بوديم ، در باند سمت راست ، از طرف مقابل مون چندين فروند شكاري فانتوم كه كاملآ مسلح بودند رو ديدم كه در حال خزش هستند .. تا دقايقي ديگه قرار بود به سمت عراق پرواز كنند ...

 يه احساس گنگ توآم با افتخار به من دست داده بود ... خيلي دلم مي خواست داخل يكي از آن شكاري ها باشم . همين جوري كه در همين روياي شيرين خود بودم ، ناگهان راكت يكي از فانتوم ها رها شده و با صداي مهيبي منفجر شد . صداي حاصل از انفجار بقدري بلند بود كه همه ما آن را از داخل كابين  سي - ۱۳۰ با موتور هاي روشن شنيديم .. ! همون موقع يكي از خدمه رند پرواز از تو گوشي اش خطاب به بقيه گفت .. خلبان اين هواپيما چون ترسيده بود ، مخصوصآ يكي از راكت هاش را رو زمين رها كرد تا در اولين سورتي حضور نداشته باشه !! آدم هايي كه اون دور و اطراف بودند ، به تصور حمله مجدد دشمن ، پا به فرار گذاشتند .! ولي من اصلآ حرف اين همكارم رو كه اتفاقآ تازه از شكاري به سي - ۱۳۰ منتقل شده بود رو باور نكردم .  به احتمال زياد چون عجله داشتند ، خوب نصب نكرده بودند . همون روز از راديو شنيدم در پاسخ به تجاوز آشكار هواپيماهاي دشمن به خاك كشور عزيز مون ، ۱۴۰ سورتي پرواز به  خاك عراق توسط عقابان تيز پرواز صورت گرفته است ..

ما هر روز از مشهد به مناطق جنگي پرواز مي كرديم .. اكثرآ پرسنل لشگر ۷۷ زرهي رو با خودمون مي برديم .. گاهي تجهيزات نظامي آن ها رو حمل مي كرديم .. بعضي اوقات هم بچه هاي بسيجي رو مي برديم .. اغلب اون ها از روستاها به صورت داوطلب آمده بودند . به جرآت مي تونم بگم كه خيلي از آن ها تو عمرشون سوار هواپيما نشده بودند .. ديدن چهره مصمم آن ها واقعآ به ما روحيه مي داد .يادمه ۹ روز اول جنگ را هر روز پرواز بودم . بدون اين كه خبري از خانواده  مخصوصآ دخترم بهاره كه اون موقع دوسالش بود ، داشته باشم . هميشه چهره معصوم او جلوي چشمم بود . خيلي دلم براش تنگ شده بود . اون زمان ارتباطات مثل امروز نبود كه بشه خيلي راحت با موبايل يا حتي تلفن معمولي تماس گرفت ! ولي چون تو خونه هاي سازماني پايگاه بودند ، خيالم تا اندازه اي راحت بود . بگذريم ... در ايستگاه هوايي مشهد ، مهمانسرا رو در اختيار بچه هاي سي - ۱۳۰ قرار داده بودند . هر دو نفر در يك اتاق اسكان داده شده بودند ...

از اون جا كه ما سري اول بچه هاي اعزامي به مشهد بوديم ، اوايل خيلي سختي مي كشيديم .. منظورم از نظر امكانات است . آخه تازه جنگ شروع شده بود .. طبيعي بود كه سازماندهي آن يه مقدار  طول مي كشيد . مسئولين ايستگاه مشهد هم واقعآ سرشون خيلي شلوغ بود . چون از يك طرف محل جذب نيرو هاي مردمي و آموزش آن ها اين جا  بود .. از يك سو تمام اعزام هاي  پرسنل لشگر و پشتيباني شون از اين محل صورت مي گرفت .. خب ما هم قوز بالا قوز براشون شده بوديم .. مخصوصآ بچه هاي پروازي كه خيلي سطح توقع شون بالا بود . و مرتب خواهان امكانات رفاهي بيشتري بودند . اين بود كه يك به هم ريختگي خاصي در اين ايستگاه هوايي به چشم مي خورد . ولي هر چه بود انصافآ خوب از عهده اداره آن بر آمده بودند ..

vwep0ghby308ggz1z53u.jpg

يك اتفاق تازه در زندگي من ... !

در همون اوايلي كه به مشهد آمده بوديم ، از طرف سازمان يا اداره ريشه كني مالاريا يك دستگاه ماشين جيپ سفيد رنگ ، از اون مدل هايي كه سقف شون آهني بود ، به خط پرواز سي - ۱۳۰ هديه داده شده بود . تا در اختيار بچه ها باشه .. تا قبل از دريافت ماشين جيپ ، واقعآ بچه ها در مضيقه بودند . و براي رفت و آمد به مهمانسرا بايد كلي صبر مي كردند تا ميني بوس قراضه  عمليات سر و كله اش پيدا بشه .. !! اون هم اغلب يا خراب بود يا دنبال ماموريت هاي محوله اش بود .. و انصافآ هم نمي شد مرتب در اختيار قرار گرفت .. چون يا دنبال غذا بود .. يا بچه ها رو تو رمپ پرواز جا به جا مي كرد ..  با اومدن اين جيپ تقريبآ كمي راحت شده بوديم .. ولي هم چنان مشكل داشتيم .. مسير مهمانسرا تا جلوي گيت  دژباني و حتي تا خود رمپ پرواز خيلي طولاني بود .  مخصوصآ براي اون دسته از بچه هايي كه شيفت كاري شون نبود و  گاهي اوقات براي زيارت يا خريد به شهر مي رفتند و شب هنگام كه به پايگاه مي آمدند ، احتياج به يك وسيله داشتند .

اين بود كه  يه روز همكاران به من پيشنهاد دادند كه ... تو چون سر زبونت خوبه .. بيا لطفي در حق ما بكن و يه توك پا به همين اداره ريشه كني مالاريا برو بلكه بتوني مخ رئيس روساي آن رو زده و ازشون يكي دو دستگاه ماشين بگيري !! اين رو هم بگم در تمام مدتي كه افتخار حضور در خط پرواز سي - ۱۳۰ رو داشتم ، هميشه دنبال كارهاي عام المنفعه بچه ها بودم .. از كارهاي شخصي آقايون گرفته تا كارهاي اداري ! يكي كارش تو قوه قضائيه گير بود ، يكي ديگه تصادف كرده  و براي ماشين اش اتاق نو مي خواست ، يا نماينده آن ها براي دريافت پيكان اهدايي آقاي خامنه اي كه در زمان رياست جمهوري شون دستور داده بودند به همه آقايون يك دستگاه پيكان هديه بشه و ... به همين دليل هميشه سعي مي كردم به سر و پزم حسابي برسم .! هميشه پوتين هايم برق مي زد .. يا دستمال گردن اطو كرده به گردن داشتم .. لباس پروازم هميشه نو و تميز بود .. خب علايم و آرم هاي لازم رو هم به لباسم چسبونده بودم .. و به قول بچه ها فقط آرم " برو دست علي بهمراهت ... يا بوق زدن ممنوع " روي لباسم جاش خالي بود . البته هميشه هم بهترين ادكلن ها رو هم مي زدم !!  

خلاصه بر عكس حالا كه خيلي شلخته و بد لباسم ، اون موقع خساسيت عجيبي به ظاهرم نشون مي دادم .. هر روز صورتم رو سه تيغه اصلاح مي كردم .. مثل حالا نبودم كه به زور خواهش هاي دخترم ، يه شلوار نو خريده يا كفشي كه بيش از يكسال و نيم پوشيده ام ، دور انداخته و يه جفت ديگه بخرم !! باور كنيد خيلي براي لباس پروازي كه تن ام بود ارزش قائل بودم .. هميشه سعي مي كردم وقتي لباس پرواز تن ام است ، خيلي از شئونات رو رعايت مي كردم ... بگذريم ... ولم كنند همين جوري يه بند مي رم تو حاشيه !! اين بود كه قبول كردم اين ماموريت رو انجام بدم . راستي اين رو هم اضافه كنم ، اگه حمل بر خودستايي نگذاريد خيلي اعتماد به نفس هم داشتم .. ( الان هم تقريبآ دارم ) از پس هر كاري بر مي آمدم .. ولي هيچ گاه براي شخص خودم و منافع مادي زندگي ام گامي بر نداشتم .. هميشه براي خدمت به ديگران حاضر و آماده بودم ...

اون روز هم به اصطلاح تيپ زده و با توكل به خدا پرسون پرسون رفتم تا اداره مربوطه رو پيدا كردم .. البته اين نكته رو فراموش نكنيد كه اون ايام براي پرواز و كساني كه پرواز مي كردند همه ارزش خاصي قائل بودند . جايي نبود كه برم و يه خواهشي بكنم ، و روم رو زمين بيندازند .. خيلي جاها .. سازمان ها ، ارگان ها .. ( گفتم همه اش براي مردم بود ) البته راهش رو هم خوب بلد بودم .. مي دونستم هميشه براي هر كاري بايد نوك هرم رو ديد ! به همين دليل وقتي وارد سازمان مربوطه شدم ، مسئول اطلاعات كه انگار از دماغ فيل افتاده بود ، با بي تفاوتي گفت ... فرمايش !!؟ فهميدم يا با زنش دعوا كرده يا به اصطلاح از دنده چپ بلند شده .. در حالي كه به چشم هايش خيره شده بودم ، مثل هنرپيشه ها با يه حالت ظلبكارانه اي گفتم مي خواهم با رئيس تون صحبت كنم ..!!

طرف كه از اون مشهدي هاي زبل بود ، گفت .. جناب سروان امرتون رو بفرماييد !! فهميدم كه بزرگ ترين سد راهم همين باباست .. در حالي كه مثل  فرماندهان حكومت نظامي حالت آمرانه اي به خود گرفته بودم . گفتم ...  يعني مي فرمايي من مسايل محرمانه نظامي رو ابتدا به شما باز گو نمايم ؟!! توقع داشتم اين حربه ام بگيره .. ولي طرف كه خيلي ناقلا بود با همون لهجه  غليظ  مشهدي اش گفت ... مو اين جا نظامي مظامي حاليم نيست ... برگ چغندروم نيستوم .. حقوق مي گي روم  تا مردوم رو راهنمايي كونوم !! ملتفتي دادش ؟!!  ديدم اين جوري فايده نداره .. پس مجبور شدم يه چشمه ديگه براش بيام .. پس خيلي خونسرد بهش گفتم .. حالا كه اين جوريه .. شما اسم شريف تون رو به من بفرماييد ، من زحمت رو كم مي كنم .. فقط به آقاي مدير كل بگيد فلاني آمده بود .. شما اجازه نداديد ... پس بگيد هر چه زودتر خودش رو به دايره !!  خط پرواز معرفي كنه !!

دايره كدومه ؟!! الكي يه چيز پروندم !! بعد در حالي كه وانمود مي كردم كه قصد برگشتن رو دارم ، رو به عقب برگشتم ... ولي ترفندم جواب داد ... در حالي كه كمي دستپاچه شده بود ، گفت ... جناب سروان چرا عصباني مي شويد .. ؟ گفتيد از كدوم دايره ؟!!  ... باز با خونسردي آهسته گفتم اصلآ تقصير منه كه خودم اومدم .. چون سر راهم بود .. وگر نه اين جور مواقع زنگ مي زنيم تا خودش بياد !! آخه من نمي تونم مسايل اضطراري زمان جنگ رو به همه بازگو نمايم !!‌ طرف كه حسابي باورش شده بود كه حتمآ پاي مسايل نظامي مطرحه .. با تغير موضع قبلي گفت .. تشريف ببريد طبقه دوم ، دست چپ ، بالاي در نوشته مدير كل .. بدون اين كه پاسخ او رو بدهم ، فقط با تكان دادن كله ، او رو مورد تفقد قرار داده و سپس به آرامي از پله ها بالا رفتم ...

قبل از رفتن به داخل دفتر ، به روال هميشه ، از جيب ام ادوكلن ام رو بر داشته و ضمن تجديد رايحه خوش آن ، با زدن ضربه اي به در ، اجازه دخول گرفتم .. صدايي به نرمي گفت بفرماييد . وارد دفتر شده ، جناب مدير كل با ديدن شكل و شمايل و هيكل ورزشكاري ام ، در حالي كه تعجب كرده بود كه من با او چه كاري ممكنه داشته باشم ، از پشت ميز بزرگ خود به پا خواسته و به سويم آمده و با من دست داد ...  ضمن معرفي خودم ، ابتدا براي نرم كردن او از راه ديگري وارد شدم .. به همين دليل گفتم ....  از اين طرف ها عبور مي كردم ، چشمم به تابلوي اداره شما افتاد ، وظيفه خودم دونسته به نمايندگي از سوي بچه هاي خط پرواز خدمت تون رسيده و از بابت ماشين جيپ  اهدايي شما ، تشكر حضوري كرده باشم .. كه خداي ناكرده نگيد تهروني ها چقدر آدم هاي بي معرفتي اند !!

من يه عادتي كه دارم ، اينه كه  موقع حرف زدن با نگاه كردن به چشم هاي طرف مقابل ، متوجه تآثير گفته هايم مي شوم .. و به عبارتي از حالت چشم ها افكار دروني آن ها رو مي خوانم .. و اگه ببينم بي تآثيره ، سريع موضوع بحث رو عوض مي كنم .. ولي اون روز در حالي كه بحث ما به سياست و جبهه ها و پرواز ها كشيده شده بود ، ديدم كه جناب مدير كل بد جوري به اتيكت روي سينه ام خيره شده است !! و در اعماق ذهن اش خوندم كه داره در گذشته اش سير مي كنه ... من هم كه ماشاالله در هنگام حرف زدن مجال تنفس به كسي نمي دادم  !! بعد از دقايقي .. با وجودي كه خودم رو بهش كامل معرفي كرده بودم .. پرسيد .. فرموديد شما بهروز مدرسي هستيد ؟‌ عرض كردم .. بله قربان . بعد از كمي مكث پرسيد .. از كدوم مدرسي ها ؟ منظورم اينه از مدرسي هاي مشهد و قوچان هستيد ؟‌ بدون اين كه بفهمم منظور ايشون چيه .. عرض كردم بله قربان ..

ديدم طفلكي چهره اش كمي درهم فرو رفت .. با خود فكر كردم حتمآ ياد خاطره اي افتاده است .. !! بعد از دقايقي سكوت كه براي من واقعآ يه قرن گذشت ، گفت اسم پدرتون چي بود ؟ پيش خود گفتم اي داد و بي داد .. نكنه پدرم به اين بابا بدهكار بوده .. يا اختلاف داشته .. كه اين جوري داره سين جيم مي كنه .. تو دلم به بچه هاي خط پرواز .. ماشالله مداح ... مهدي هاشماني كلي ناسزا گفتم .. كه چه جوري من رو گير انداختند !! خدا رو شكر هنوز درخواستي ازش نكردم .. به همين دليل با شك و ترديد به آهستگي گفتم نام پدرم محمد است . با شنيدن اسم پدرم اين بار حسابي وا رفت ... ديگه صد در صد مطمئن شدم كاسه اي پشت نيم كاسه پنهان است .. و گرنه چه دليلي داره وسط بحث جبهه و جنگ ، يهو از من مشخصات اجدادم رو مي پرسه ؟!!

از اون جايي كه هي سرش رو مي انداخت پائين ، نمي تونستم با نگاه كردن در چشم هايش ، فكر و خيال او رو كشف كنم . خلاصه باز بعد از مدتي سكوت پرسيد .. مي تونم اسم مادرتون رو هم بپرسم .. با خود گفتم ... تا حالا فكر مي كردم بابام بهش بدهكاره .. ولي با مادرم چه كار داره ؟ مداح خدا لعنتت كنه پسر منو كجا فرستاديد ؟ طرف رفته تو فاز ننه ما .. !!  وقتي با شرم پاسخ دادم .. عفت .. ديدم اي دل غافل .. طرف به كلي دگرگون شد .. قطرات اشگ از چشماش زد بيرون .. ديگه كاملآ متقاعد شدم كه طرف از خاطر خواه هاي ننه ما در گذشته بوده .. كه حالا با خواندن اتيكت سينه ام ، آتش عشق اش شعله ور شده است !! آخه نه كه اون موقع فاز فكري من هم تو عشق و عاشقي بود ، ديگه برام مسلم شد كه با يكي از خواستگار هاي قديمي مادرم مواجه شده ام .. هي مي خواستم قيد ماشين جيپ رو زده و از اون جا جيم بشم ...

آخرين پرسش او اين بود ... فاميل مادرت تقي زاده است .. ؟ وقتي عرض كردم .. بله قربان .. ديدم از جاش بلند شده و من رو محكم در آغوش گرفت .. و عينهو فيلم هاي هندي زد زير گريه ... دايي جان الهي فداي قد و قامت ات بشم .. دايي جون الهي دورت بگردم .. تو بهروز بچه خواهر من هستي .. و با پاي خودت اومدي از من رو سياه تشكر كني ... ؟ خدايا چي مي شنوم ؟ دايي ديگه چه صيغه اي است ؟ واقعآ گيج و كلافه شده بودم .. مردي به اون محترمي و شخصيت والايي كه داره .. حالا بد جوري من رو تو آغوش گرفته و حالا زار نزن .. كي بزن .. !!‌ من بدبخت بي نوا هم كه اصلآ نمي دونستم يه دايي چنين با كلاسي دارم .. خود مادرم رو اتفاقي پيدا كرده بودم .. و هيچ گاه هم فرصت آمار گيري از كس و كارش به دست نيامده بود .. پس اين بابا دايي ما هستش !!

بعد از اين كه مراحل آبغوره گيري تمام شد ، دگمه آيفون رو فشار داده و از منشي اش ظاهرآ خواست ، معاون هايش رو صدا بكنه .. بعد از دقايقي يه مشت آدم هاي اتو كشيده و مودب دست به سينه در دفتر مدير كل سرپا ايستادند .. دايي ام كه به زحمت جلوي اشگ هاي خودش رو مي گرفت .. خطاب به آقايون گفت .. اين جناب سروان رو كه مي بينيد .. خواهر زاده گمشده من است ... من واقعآ مانده بودم چه عكس العملي از خودم نشون بدم .. ؟ چون همون جور كه در بالا اشاره كردم ، براي رسيدن به اين دفتر ، كلي فيلم بازي كرده بودم .. به عبارتي فيگور طبيعي خودم رو نداشتم ..  تو بد مخمصه اي گير افتاده بودم .. بگذريم .. از صحنه فيلم هندي بيرون آمده و به دنباله ماجرا مي پردازم .. مردي كه با پيدا كردن او ورق زندگي خصوصي ام واقعآ برگشت .. !!

zvt3x8ppvan107gw8hzx.jpg

پدر عشق و عاشقي بسوزه ....

مجبورم يه كم خلاصه تر بگم .. اون روز دايي جانم من رو با خودش به خونه اش برد .. زن دايي خيلي خوشحال شده و من رو تحويل گرفت ..  سپس نوبت معرفي دخترهاش رسيد .. سه تا دختر زيبا و دم بخت .. كه نهايت ميهمان نوازي رو انجام دادند .. من هم اون موقع ها كه مثل حالا پير و افسرده نبودم ، با ديدن دختر خانم هاي خوشگل نطق ام باز مي شد .. ( نه اين كه خداي ناكرده نيتي داشته باشم ) ولي دست خودم نبود .. بد جوري به اصطلاح بلبل شده بودم .. بعد از پذيرايي حسابي ، شب كه فرا رسيد ، زن دايي گفت ... آقا بهروز . شما هنوز دختر بزرگه من رو نديدي .. او خيلي زيباست .. اگه بدونه خيلي خوشحال مي شه .. ! گفتم مگه كجاست ؟ گفت او در دانشكده تربيت معلم درس مي خونه .. فقط هفته اي يك روز خونه مياد ..

ديگه بقدري از وجاهت و خانمي دختر بزرگه صحبت شد كه من دقيقه شماري مي كردم كه در خونه باز شده و اين ونوس زيبا وارد منزل بشه ... زن دايي كه انگار اشتياق من رو براي ديدن دخترش درك كرده بود ، گفت فردا بعد از ظهر كه تشريف آورديد ، به اتفاق مي رويم خوابگاه ... حال بماند كه چقدر اصرار كردند كه من به جاي مهمانسرا شب ها هم اون جا بمانم .. تشكر كرده و بهانه آوردم كه ممكنه صبح زود پرواز بخوره .. بچه ها به من دسترسي ندارند ... روز بعد با چه اشتياقي خونه دايي جان رفتم . روم نمي شد كه پيشنهاد كنم بريم ديدن دختر بزرگه ... هي دعا مي كردم كه زن دايي يادش بيفته .. بالاخره سر شب كه شد ، زن دايي سويچ ماشين تويوتاي آخرين مدل دايي رو گرفته و به من داد تا راه بيفتيم .. با چه ذوقي راهي خوابگاه دختران دانشجو شديم ..

در ۲۴ ساعت گذشته ، هزاران جور چهره دختر دايي رو در ذهن ام ترسيم كرده بودم .. عين آدم هاي نديد بديد ، خيلي دلم مي خواست اين همه تعريفي كه از شكل و شمايل او كرده اند رو هر چه زودتر ببينم . اين رو بگم كه من آدم دختر نديده اي نبودم .. ولي بقدري زن دايي از هنر و زيبايي او تعريف كرده بود كه ديگه چهره زيباي ساير دختران دايي كه بر خورد اول خيلي زيبا به نظرم رسيده بودند ، برام عادي شده بود ! خلاصه لحظه موعود فرا رسيد .. جلوي دانشكده توقف كرديم .. زن دايي با يكي از دختر ها وارد خوابگاه شدند .. من جلوي در به انتظار ايستادم .. از نگهبان پرسيدم مي شه من هم برم داخل ؟ گفت نه متآسفانه .. اين جا ورود آقايون ممنوعه .. خب من هم قبول كردم .. و هي مرتب از لاي در كله مي كشيدم .. تا اين كه چشمم به داخل حياط افتاد ...

ناگهان با تعجب ديدم چند تا مرد گردن كلفت تو حياط قدم مي زنند !! ديگه معطل نشدم .. با قلدري در را باز كرده و بلانسبت مثل گاو وارد حياط شدم .. نگهبان گفت آقا كجا ؟ گفتم كه .. فرمودی ورود آقايون قدغنه ...؟  ديدي كه داخل نيامدم .. ولي حالا مي بينم چند تا مرد تو حياط در حال قدم زدن هستند !! گفت اين ها اولياي دختر ها هستند .. گفتم خب من هم اوليا هستم !! و ديگه اصلآ درنگ نكردم تا ببينم نگهبان چي مي گه .. وارد راهروي بزرگ ورودي شدم .. دختران دسته دسته از پله ها پائين مي آمدند تا به زير زمين كه ظاهرآ رستوران بود بروند ... بعضي ها هم با يك ليوان در دست از پله ها بالا مي رفتند ... رفتم كنار دست زن دايي ايستادم ... شايد باورتون نشه .. هر دختري كه از پله ها پائين مي آمد ، با خودم مي گفتم اين خودشه ... !!

خلاصه خیلی دلم می خواست هر چه زودتر سر در بیاورم که دختر دایی ام که این همه در موردش تعریف و تمجید شنیدم ، چه ريختي است !! شايد همين تفكر و تعاريف سبب توجه بيش از اندازه من به او شد .. شايد هم قسمت اين چنين رقم زده بود . به هر حال بعد از كلي انتظار ، ناگهان ديدم دختري بسيار زيبا ، خرامان خرامان از پله ها در حال پائين آمدن است ... ديگه مطمئن شدم خودشه .. و حدس ام درست بود ... دختري بود بغايت زيبا ، با موهاي بور ، صورتي سفيد .. كمي لاغر و جذاب .. همان طور كه مي دانيد هر مردي در جواني  معيار خاصي از زيبايي دارد .. خب تعريف من هم از زيبايي ، اين چنين بود .. شايد هم من جو گير شده بودم .. به هر حال به قول قديمي ها در همون نگاه اول ، يك دل نه صد دل خاطر خواه او شدم !!‌ يكي هم نبود بگه مردك احمق .. تو زن داري ، بچه داري .. زندگي داري . چرا اين گونه مثل نديد بديد ها شيفته رخسار يار شدي ؟!!‌

اما از شما چه پنهون از نگاه هاي او هم متوجه شدم ، چشمش منو گرفته ..! در اين هنگام  وقتي زن دايي با حالت پرخاش گرانه  و با لهجه غليط مشهدي اش از او پرسيد ... ور پريده چرا اين قدر دير اومدي ؟ كلي با آقا بهروز منتظر اومدنت شديم .. گفت مامان جان داشتم مرخصي ام رو هماهنگ مي كردم تا اين روزهايي كه پسر عمه جانم اين جاست ، تو خونه باشم ! تو دلم گفتم .. الهي پسر عمه قربون اين شيرين زبوني هات بشه .. كه به خاطر من مرخصي كرفتي ... خلاصه دقايقي بعد به اتفاق راهي خونه شديم .. بعد از شام كه جاي همه شما خالي ، دايي سوئيچ اتوموبيل تويوتاي نقره اي رنگ آخرين مدل اش رو به دختر بزرگه داد و گفت هر وقت بهروز خان پرواز نداشت ، با ماشين ببر مشهد رو بهش نشون بده ... راستي يادم رفت بگم كه آق دايي جونم ،سه دستگاه از انواع ماشين هاي اداره اش رو در اختيار  همكارم قرار داده بود .. و بچه هاي خط پرواز هم حسابي خوشحال شده بودند كه در شهر غريب ماشين دار شده اند .. و ديگه مشكلي ندارند ..

اما .. با اجازه تون دختر دايي  رو به سبك سريال هاي تلويزيوني  موقتآ در مشهد گذاشته .. و براي آگاهي از مشكلاتي كه با همسرم داشتم ، كمي به عقب برگشته و به تهران مي آييم  .. البته همه مي دونيد كه اختلاف و تفاوت ديد گاه ممكنه تو هر خونه اي باشه .. به قول قديمي ها اين مسايل چاشني زندگي است ..  خب ما هم جوون بوديم .. كوچك ترين مسئله رو بزرگ كرده و باعث رنجش و كدورت هر دو مون مي شد . جالب اين كه اختلافات ما دو تا زياد عميق نبود . به عبارتي نوع ديدگاه هامون با هم فرق مي كرد . اصلي ترين اختلاف ما ، به وسواسي و تميزي بيش از حد او بر مي گشت . او زني بود مومن و متقي ولي تا دلتون بخواد حساس به آلوده نشدن وسايل زندگي .. از طرفي من اصلآ به اين مسايل توجه نداشته و زياد اهل تجملات و زرق و برق زندگي نبودم . من اهل مسافرت و گردش و ميهماني بودم . در حالي كه همسرم كلآ در فاز ديگري بود ..

فراموش نكنيد كه اگه من مسايل زندگي ام رو صادقانه مي گم ، صرفآ براي عبرت جوون هاست . وگر نه هيچ نيازي نيست كه من وارد اين جزئيات شوم . به هر حال .. خوب كه فكر مي كنم و به گذشته ام مي نگرم ، مي بينم اولين اختلاف جدي ما مربوط به شكل گيري انقلاب بود ! تا پيش از آن ما به اون صورت با هم مشكلي نداشتيم .. ولي از نخستين روزهايي كه زمزمه مخالفت مردم با رژيم شاهنشاهي آغاز شد ، ابتدا بحث هاي ايدئولوژي ما شروع شد . من آدمي بودم كه از كودكي در خانواده اي نظامي و شاه دوست پروزش يافته بودم . و به دليل سوگند وفا داري به شاه كه در بدو اسنخدام خورده بودم ، بي نهايت نسبت به رژيم شاهنشاهي متعصب بوده   و اصلآ دوست نداشتم در خانه من بحث هاي انقلابي و ديني سر بگيره .. و بد جوري با آن برخورد كرده و واكنش نشون مي دادم .

از سوي ديگر همسرم در خانواده اي مومن و مذهبي رشد و نمو كرده بود .. و برادر هايش از اون دو آتشه هاي انقلابي بودند .. ! در مورد پرهيز از بحث ضد رژيم تقريبآ من برنده بودم . چون به نوعي هم مردسالار بودم !! و هم خانواده همسرم متوجه شده بودند كه عشق من واقعي است و از روي ريا و تظاهر نيست . ولي آن ها  سياست داشتند . و بدون اطلاع من ، همسرم رو به تظاهرات ضد شاه كشانده بودند ! با ادامه يافتن روند تظاهرات ، اختلاف من و همسرم به حد اعلاي خود رسيد . هيچ كدوم از ما از مواضع سر سخت خودمون كوتاه نمي آمديم .. اين بود وقتي كه بر حسب تصادم ، همسرم رو در صف اول تظاهركنندگان ديدم ، بقدري عصباني شدم كه ادامه زندگي رو ناممكن دانسته .. و تصميم به جدايي گرفتم .. به همين دليل يكي دو ماهي رفت خونه پدرش ...

البته اجازه ندادم تا دخترم بهاره رو هم با خودش ببره .. ولي خودم از نظر وجداني به خاطر جدا ساختن مادري از فرزندش خيلي ناراحت بودم . به همين دليل وقتي بعد از چهل و پنج روز بزرگ تر هاي فاميل وساطت كردند ، به شرطي كه هرگز به تظاهرات ضد شاهنشاهي نره ، با هم آشتي كرديم . و او برگشت سر خونه زندگي اش !! ضمن اين كه در مدتي كه خونه پدرش بود ، اقوام و دوستان دختر خانم هاي زيادي رو براي ازدواج معرفي كردند .. و او بعد از مراجعت وقتي از موضوع آگاه شد ، مرتب به من سر كوفت مي زد كه بدبخت .. بيچاره .. كي به تو زن مي ده ؟!!‌ اون دختر ها هم احمق بودند .. و گول شغل ات رو خوردند .. !! و گرنه كسي به تو زن بده نيست .. !! اين جمله همسرم بد جوري تو ذوق ام زده بود .. و خيلي دلم مي خواست بهش ثابت كنم كه اشتباه مي كنه .. و من هر كي رو بخواهم خيلي راحت با او ازدواج مي كنم .. ولي او حرف اش يكي بود !!  

مدتي تو خونه ما آرامش قبل از طوفان حاكم بود .. ديگه كسي اسم انقلاب اسلامي رو پيش من نمي آورد .. و من هم همه چيز رو فراموش كرده بودم .. و طبق معمول پرواز مي رفتم .. تا اين كه يك شب كه هواپيماي ما در يكي از پايگاه ها خراب شده بود و ما مجبور شديم شب رو بمانيم ، ناگهان در تلويزيون كه صحنه هايي از تظاهرات رو پخش مي كرد ، ديدم همسرم در حالي كه بهاره رو در آغوش گرفته ، در صف اول تظاهر كنندگان ، به زبان آذري يك صدا مرگ بر شاه مي گويد !!‌ و هر از گاهي هم همه پاهاي خود رو محكم به زمين مي كوبند !! بقدري ديدن اين صحنه عصباني ام كرد ، كه شانس آورد من هزاران كيلومتر دور بودم .. اصلآ حال و روز خودم رو نمي دونستم .. دلم مي خواست بال در آورده و همون لحظه تهران باشم .. اگه بگم با چه بدبختي و مكافات به تهران رسيدم ، باورتون نمي شه .. اين بار تصميم طلاق خيلي جدي بود .. و قيد زندگي ام رو زدم ..  

راستش نمي دونم چه عواملي باعث شد كه اين امر صورت نگيره .. شايد به خاطر اين كه گفته بود فيلم مربوط به گذشته است ! يا اين كه رفتن شاه و پيروزي انقلاب .. دقيق نمي دونم . ولي هر چه بود اين بار هم منصرف ام كردند . ولي هميشه اين كلام همسرم در گوش من طنين انداخته بود كه كسي حاضر نمي شه به تو دختر بده .. مگر اين كه زن بيوه اي ، پيرزني .. يا احمقي گير تو بياد !! بعدش هم كه انقلاب شد و بعدش هم جنگ .. حالا من هم در ماموريت جنگي حضور دارم و به دختري كه احمق نيست دل باخته ام .. در مشهد كار من شده بود گردش با دختر دايي .. روزها پرواز مي رفتم ، شب ها هم دختر دايي جون با اتوموبيل تويوتاي خود من رو گردش مي برد .. اگه با سي - ۱۳۰ در ارتفاع بيست هزار پايي پرواز مي رفتم ، با او فكر كنم حتي از جو هم خارج مي شدم !!‌ 

به هرحال در مدت بيست روزي كه در مشهد بودم ، با خيلي ديگر از اقوام مادري ام هم آشنا شدم .. بيچاره ها خيلي من رو تحويل مي گرفتند .. ولي براي من مصاحبت با دختر دايي رنگ و بويي ديگري داشت .. ديگه حسابي با هم جور شده بوديم .. حتي قول و قرار هاي ازدواج رو هم گذاشتيم !! ولي بيش از هر چيز من خوشحال بودم كه روي همسرم رو كم خواهم كرد .. و به او ثابت خواهم كرد كه به من دختر مي دهند .. مدت ها از آشنايي ام با خانواده دايي جان گذشته بود .. من ديگه جلد مشهد شده بودم .. يك بار هم به دعوت اقوام جديد ، همسر و دخترم رو هم مشهد بردم !! در ايامي هم كه تهران بودم ، دختر دايي مرتب برام نامه مي نوشت ... روش دريافت نامه هم در نوع خود جالب بود .. من به دختر دايي جون گفته بودم روي پاكت آدرس خونه همسايه مون رو بنويسه  .. و قيد كنه كه برسد به دست مريم خانم !! ( كه در حقيقت من مريم بودم !! ) به زن همسايه مون هم سفارش كرده بودم اگه نامه اي به اسم مريم به آدرس شما اومد ، به من بدهد .. و من هم پاسخ اش رو به آدرس يكي از دوستان خوابگاه دختر دايي مي فرستادم !!  

درد سرتون ندم ، اول موضوع رو به مادرم گفتم .. و او رو متقاعد كردم كه به خرج من مشهد رفته و مزه دهن دايي و زن دايي رو بپرسه !! كه آيا آن ها حاضرند دخترشون رو به من بدهند ؟ به مادر گفتم كه تآكيد كنه من از مدت ها پيش قصد جدايي از همسرم رو داشتيم .. و به خاطر دختر آن ها نبوده است ..  تا مادرم از مشهد برگشت من نيمه عمر شدم .. وقتي مادر از ماموريتي كه محول كرده بودم برگشت ، و به من گفت كه آن ها حاضرند دختر بزرگه رو به تو بدهند .. ديگه داشتمم از خوشحالي بال در مي آوردم .. قرار شد چند روزي هم دايي و زن دايي با عروس خانم تهران امده ، تا با خونه زندگي من آشنا شوند .. ديگه در پوست خود نمي گنجيدم ... و همان طور كه گفتم ، بيشترين خوشحالي ام به خاطر اين بود كه به همسرم ثابت مي كنم كه مي تونم دختر بگيرم .. !!

وقتي ورق بر مي گردد ... !!

من مقدمات حضور دايي با خانواده اش رو تدارك مي ديدم .. در همين فاصله تو خوزستان سيل عظيمي آمده بود .. تقريبآ همين موقع ها بود .. يعني چيزي به عيد نمانده بود  .. ما شب ها در هتل آستورياي اهواز مي خوابيديم .. روزها هم به افراد گرفتار شده در سيل كمك مي كرديم .. تا اين كه دو خبر همزمان دريافت كردم .. اولي سكته و فوت دايي بود !! اگه بدونيد چقدر ناراحت شدم .. قرار بود در ايام نوروز به تهران بيايند !! به همين سادگي رفت زير خاك .. و عملآ ازدواج ما به مشكل خورد .. چون حامي من دايي ام بود .. در ثاني با مرگ اش ، مراسم ما رو به هم زد !! خبر دوم كه در حقيقت باعث فراموش كردن دختر دايي ام شد ، حامله بودن همسرم بود ..  كه در سال ۱۳۶۰ همين پسرم آرش به دنيا امد .. ديگه اختلاف ها كم شده بود .. همسرم متوجه شد كه اگه اراده كنم مي تونم زن بگيرم .. من هم متوجه شدم كه هيچ كس مانند او خير خواه و غم خوار من در زندگي ام نيست ..

واقعآ اين مسئله در زمان سكته كردن من مشخص شد كه طفلك همين همسرم چقدر به من و زندگي اش وفاداره .. او بود كه با تمام پستي بلندي هاي زندگي من ساخت و هميشه از من حمايت كرد .. و بعد از اين اتفاقات بود كه فهميدم قديمي ها راست مي گفتند .. خدا يكي همسر يكي .. بعد ها شنيدم  دختر دايي جانم هم ازدواج كرده است ... چند سال بعد از اين جريانات .. يك روز كه به مشهد پرواز داشتم ، در فرودگاه ناگهان چشمم به دختر دايي افتاد .. خيلي شكسته شده بود .. اصلآ باورم نشد كه دختري به آن زيبايي در كم تر از چند سال اين گونه شكسته و افسرده شده باشد .. اولش شك كردم .. از اين رو يكي از دوستانم كه الان تيمسار شده و با بوئينگ ۷۰۷ مي پره .. و با خانواده مرحوم دايي ام رفت و آمد داشت گفتم محسن جان ببين اين فلاني است ؟ و او هم مثل من كه خيلي متعجب شده بود گفت آره بهروز جان .. با شوهرش بود .. ولي انگار معتاد شده است !!

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

اين مطلب در ساعت ۳ بامداد ، بيستم اسفند ماه ۱۳۸۶ به پايان رسد .

                              ايام به  كام


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  

6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.

 

TRAINING JET "YAHOSSEIN":

Commander of the Islamic Republic's air force General Ahmad Mighani said that his country would soon test a domestically-manufactured training jet called "Ya Hossein". The General further noted Iran's advancements in manufacturing military planes during the post-revolution era, and added that the defense ministry has just started mass production of such recently manufactured military planes as 'Azarakhsh' . He also pointed to the manufacture of tracing, laser-guided, laser-marked, air-to-air, air-to-surface, surface-to-surface and surface-to-air bombs and missiles as among other achievements of the Iranian air force.

SOME SPECIFICATIONS:Max speed:645 km/h,ceiling:11580 m,powerplant:g 13-85 general electric and eject seat MK-15

source:iranmilitaryforum        BY:Alireza Sadeghi

frrbexzyq3najyqy3fdu.jpgyea3wr9yv9l0k290tgdy.jpg

ترجمه فارسی:

جت آموزشی "یا حسین":

فرمانده نیروی هوایی جمهوری اسلامی گفت که کشورش بزودی جت آموزشی ساخت داخل "یا حسین" را آزمایش می کند.این تیمسار سپس پیشرفتهای ایران را درمورد ساخت هواپیماهای نظامی در دوران پس از انقلاب برشمرد واضافه کرد که وزارت دفاع بتازگی تولید انبوه هواپیمای نظامی آذرخش را آغاز کرده است.وی همچنین به ساخت بمبهای دور زن وهدایت شونده لیزری وموشکهای هوا به هوا-هوا به زمین -زمین به زمین و زمین به هوا در میان سایر دستاوردهای نیروی هوایی ایران اشاره نمود.

برخی خصوصیات:حداکثر سرعت:645 کیلومتر بر ساعت/سقف پرواز:11580 متر/پیشرانه:جی 13-85 جنرال الکتریک و صندلی پرتاب ام کا 15

منبعiranmilitaryforum :        گردآوری وترجمه:علیرضا صادقی


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد 

016nwf7kt3y71otmejyj.jpg


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید


7alav1r7nibszhawaa16.jpg

 xx0gcidu7e9tuuuo21nr.jpg

http://www.minsk.blogfa.com/ 


 http://fun.mahyaonline.com/ 


ببخشید خیلی طولانی شد .. بگذارید به حساب ایام مرخصی که کم تر فرصت نگارش مطلب جدید پیدا می کنم !!  

 


7w57l65r6cdykphszjc5.jpg

http://www.khaleban.com/ 




- تعداد بازديد
  • 11096
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35