
چرا فاحشه شدم ؟!
راستش رو بخواهيد از همون روزهاي نخستي كه وبلاگ ام رو راه اندازي كردم قصد داشتم ماجراي تلخ زندگي يكي از همكاران جوانم رو بيان كنم كه دست سرنوشت او را به سوي روسپي گري سوق داده است . اما هر بار منصرف مي شدم . زيرا در اغلب جاهايي كه كار مي كردم مخصوصآ در مراكز فرهنگي اغلب همكاران ام خانم بودند . و از آن جايي كه من ارتباط خيلي صميمي و پدرانه اي با اغلب آن ها داشتم ، دلم نمي خواست خداي ناكرده ذهنيت ها روي فرد خاصي متمركز بشه .. از سوي ديگر نوع خاص تن فروشي اين دختر جوان همچنين عواملي كه باعث گرايش وي به اين كار غيراخلاقي شده بودند ، مسئله اي است كه كم تر در ريشه يابي ناهنجاري هاي خانوادگي مورد كنكاش قرار گرفته است . و همين امر سبب شد تا بالاخره مطلب چرا فاحشه شدم رو نقل كنم . از طرفي براي پرهيز از هرگونه سوء برداشت ، تمام اسامي و مكان ها رو تغير دادم .
چرا فاحشه شدم ؟ روايت تلخ زندگي دختر جواني است كه به گفته خودش تنها رفتار مستبدانه پدر خانواده و تعصب بي جاي برادران به اصطلاح غيرتمند او سبب انحراف و روسپي گري اش شده اند . البته همان طور كه در بالا اشاره كردم ، روش او با ديگر تن فروشان رسمي خيلي تفاوت دارد . بنا به اعتراف خودش اين كار را تنها براي انتقام از سرنوشت سياه خود انجام مي دهد !! سرنوشتي كه ابتدا از يك دوستي و عشق پنهان آغاز مي شود . فضاي غير عاطفي حاكم بر خانه و تعصبات غير منطقي پدر ، سبب گرايش بيشتر به اولين عشق خود مي شود . و هر روز بيشتر خود را در آغوش پسر جوان غرق مي كند ... بعد از گذشت سال ها و كاميابي عاشق كه تنها گوهر ارزشمند دختر جوان رو به يغما برده ، فصل جدايي ها سر مي رسد . و پسر به بهانه سربازي او را ترك مي كند . اين جدايي او را تا سر حد جنون غمگين و افسرده مي كند . تا جايي كه دست به خودكشي زده ولي با هوشياري مادر ، كه خود قرباني ظلم وستم است نجات مي يابد ...
يكي از دوستان خوبم كه در دبي زندگي مي كنه و خيلي هم جوون ها رو دوست داره ، اخيرآ دست به ابتكار جالبي زده است . اين آقا كه اسم نازنين اش حميد است ، اخيرآ يك فروشگاه بزرگي رو راه اندازي كرده است كه در آن تمام وسايل مورد نياز خلباني از عينك و ساعت گرفته تا كيف و گوشي و كيت هاي پروازي .. كه به گفته دوستم همه آن ها آمريكايي و اصيل است ، وجود داره . حميد براي علاقه مندان داخل كشور ، فروش آن لاين هم راه انداخته است . اون جور كه خودش مي گويد ، علاوه بر تخفيف كلان به دانشجويان و جوانان ، ضمانت نامه هم همراه كالا ارائه مي دهد . البته حميد جان پيشنهاد همكاري هم به من داد ... ولي از اون جا كه من آدم اقتصادي نيستم ، بهش گفتم من تبليغ لينك فروشگاه شما رو در سايت مي گذارم ، شما هم در عوض به خوانندگان عزيز من تخفيف ويژه بده . و او قبول كرد . ظاهرآ برادر ايشون در ايران هستند و خيلي راحت مي توانند مشكل كساني كه كارت اعتباري ندارند رو برطرف كنند . اميدوارم فروشگاه حميد هر روز پررونق تر باشه . البته من بعضی از تصاویر اجناس فروشگاه حمید جان رو در یک صفحه قرار دادم (اینجا ) .. برای دیدن خود فروشگاه هم ( اینجا ) رو کلیک کنید . از این که شما ها رو هی این جا و او جا کشوندم عذر می خواهم .
و اما سخن آخر مربوط به گیج بازی های من می شه .. اگه یادتون باشه بارها در همین صفحه اعلام کرده بودم به دلیل تکراری بودن بعضی اسامی همچنین کم حواسی ام ، اگه امكان داره در نامه هاي خود و يا كامنت ها بگوييد فرضآ كدوم آقا رضا يا حسين آقا و غيره .. هستيد ؟!! خب بعضي ها هم رعايت مي فرمايند . برخي هم در اي ميل اول تآكيد مي فرمايند كه چه شخصي هستند . ولي در نامه بعدي اين كار رو نمي كنند و همين امر من رو به دردسر مي اندازه .. به يكي از همين ماجراها توجه فرماييد ... يك دوستي زحمت كشيده چند تا ماهنامه سياسي كه فكر كنم آزمايشي چاپ مي شه ، برام فرستاد . چندي بعد هم عزيزي ديگر همين بنرهايي كه به صورت فلش هستند رو فرستادند . يك خواننده اي هم محبت فرموده علاوه بر ارسال دي . وي . دي آموزش فتوشاپ ، چند تا هم پكيج كه شامل گنجينه اي از تصاوير بود به آدرس ام ارسال فرمود . خب تا اين جاي قضيه همه چيز عادي و حاوي لطف و محبت خوانندگان است . از طرفي چون حجم اي ميل ها زياده و بعضي ها هم نشوني نمي دهند ، اين شد كه همه اين آقايون رو با يك ديگر اشتباه گرفته و تشكر هايي كه از زحمات آن ها به عمل آوردم ، خيلي مسخره و خنده دار جلوه گر بشه و پاك آبرويم بره !!
مثلآ تجسم كنيد اون شخصي كه مجله فرستاده بود رو با اون يكي كه بنر متحرك فرستاده بود اشتباه گرفتم .. به فرستنده مجله ضمن تشكر خالصانه و اظهار قربون صدقه هاي رايج نوشتم كه .. از لطف ات واقعآ ممنونم .. من عاشق اين گونه كارها هستم . فقط اگه سرعت تصاوير يه خرده كم بشه ، رنگ هاش رو هم متنوع كني ، واقعآ عالي خواهد شد !! بنده خدا كه مجله فرستاده از اين كه موضوع حركت و رنگ پيش مي آيد ، فكر مي كنه به سرم زده است .. كجاي مجله تصاوير حركت مي كنند ؟! در ثاني من كه گفته بودم سياسي نيستم ، پس چرا حالا مي گويم عاشق آن هستم !! به اون بنده خدايي كه بنر سايت رو طراحي كرده هم نوشتم ... اگر چه من تو كار هاي سياسي نيستم .. ولي به حرمت شما اون ها رو يك گوشه گذاشتم تا سر فرصت يه نگاه به اون ها بيندازم !! فكر كنيد او چه در باره من فكر مي كنه ؟!! كلي بنر طراحي كرده و من مي گم اگه فرصت كنم مي بينم ؟!! اتفاقآ خيلي دلم مي خواهد تمام اين گيج بازي ها رو در يك پست مستقل بنويسم .. ولي اين ها رو گفتم تا بار ديگه ياد آوري كنم كه اگه پاسخ هاي بي ربط در نامه تون خوانديد ، به حساب ديوانگي ام نگذاريد ، مطمئن باشيد شما رو با يكي ديگه از خوانندگانم اشتباه گرفته ام !!

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp
http://www.dubaipilotshop.com/servlet/StoreFront
نگاهي به پديده روسپي گري در ايران ...
اكثر اون هايي كه سن و سالي ازشون گذشته و دوران پيش از انقلاب رو يادشون مي آيد ، خوب به خاطر دارند مراكزي در تهران و شهرستان ها وجود داشت كه در آن زنان روسپي زندگي مي كردند و كالاي خود را كه همانا ارائه تن خويش براي دقايقي به مردان هوس باز بود ، از اين گذر درآمدي كسب كرده و زندگي فلاكت بار خود ادامه مي دادند .. اين كه چگونه زنان جوان و بزك كرده سر از اين محل هاي بدنام در آورده و همانند يك كالا دست به دست مي شدند ، داستان مفصل خودش رو داره . كه قصد دارم براي آگاهي عزيزان جواني كه فقط نامي از چنين محله هااي شنيده اند ، به طور خلاصه بيان كنم . اين گونه مراكز معمولآ با نام هاي متعددي شناخته مي شد . كه در تهران به آن شهرنو ، قلعه و يا جمشيد مي گفتند . بعد از انقلاب تمام خانه هاي آن محله با خاك يكسان شده و تبديل به فضاي سبز و پارك زيبايي شد .
اين كه چه گونه بانوان جوان سر از اين گونه نجيب خانه ها در مي آوردند ، داستاني بس مفصل دارد كه فقط مي توان به اين نكته اشاره كرد كه باند هاي مافيايي متعددي در تجارت ، نقل و انتقال و زورگيري از زنان مفلوك وجود داشت . كه معمولآ دستمايه اغلب فيلم سازان وطني پيش از انقلاب قرار مي گرفت . به عنوان نمونه مي توان به فيلم هاي " خاطر خواه " ، دشنه ، سوته دلان و غيره اشاره كرد . روسپيان با ساكن شدن در اين گونه محله هاي بدنام ، علاوه بر داشتن سرپرستي پير از قماش خود كه آن را خانم رئيس مي ناميدند ، معمولآ تعدادي گردن كلفت چاقو كش هم در مقام حامي يا بهتره بگوييم زور گير ، در اطراف آن ها مي پلكيدند . در اين ميان آن هايي كه از بر رويي زيبا برخوردار بودند ، هريك معشوقه خصوصي يكي از شرور هاي محله بوده كه بخش زيادي از درآمدشان نصيب آنان مي شده است . در اين ميان نبايد از نقش واسطه ها يا همون قوالان غافل بود . اين افراد كه در حقيقت به نوعي مالك زنان محسوب مي شدند ، همانند كالايي از آن ها استفاده مي كردند .
در آن روزگار براي جلوگيري از انواع بيماري هاي واگير ، روسپي ها زير نظر وزارت بهداشت مرتب معاينه شده و در همان محله نگهداري مي شدند . مردان هوس باز براي ارضاي تمايلات خويش بعد از ورود به قلعه ، با سرك كشيدن به خانه ها كه در آن زنان تن فروش در يك رديف به صورت نيمه لخت نشسته بودند ، بعد از انتخاب با خريدن ژتون از خانم رئيس ، به اتاق محقر روسپي كه اغلب با تختي زوار در رفته ، پنكه اي قديمي و يخچال كوچكي تزئين شده بود ، و ديوار هاي آن منقوش به تصاوير ستارگان سينمايي بود ، مشغول كام گيري مي شدند . گاهي هم ديده مي شد بعضي از مردان هوس باز حرفه اي با شنيدن آوازه حضور زني زيبا در يكي ديگر از شهر هاي كشور ، براي كام گيري راهي آن ديار غريب مي شدند !! فراموش نكنيم كه مافياي قدرت براي حفظ و تداوم بهره گيري از كالاهاي خويش ، علاوه بر استفاده از اهرم زور توسط اوباشان خود ، با گرفتن انواع سفته دست و پاي آن بيچاره ها را هم از نگاه قانوني مي بستند . تا هيچ گاه فرار نكند .
يك خاطره شرم آور !!
قبل از اين كه به شرح ماجراي دختر جوان بپردازم ، ياد خاطره اي شرم آور در همين رابطه افتادم كه با اجازه شما عزيزان آن را نقل مي كنم ... در سال هاي نوجواني زماني كه در دبيرستان تحصيل مي كردم ، يك بار به اتفاق مرحوم پدرم براي ديدن دختر عمه ام كه همسرش افسر چتر باز نيروهاي ويژه تيپ هوابرد بود به شيراز رفتيم . زيبايي هاي شهر شيراز همچنين مهمان نوازي فاميل ام خاطره اي فراموش نشدني برايم رقم زد . بعد از گذشت چندين سال از اين ماجرا و در ايامي كه تازه پروازي شده بودم ،يك روز قرار شد به ماموريت يك هفته اي شيراز بروم . و از آن جا كه خيلي دوست داشتم دوباره دختر عمه و همسرش رو ببينم ، از يكي از همكاران قديمي ام در خط پرواز كه بار ها به شيراز پرواز داشته و همه جاي آن رو مي شناخت ، پرسيدم .. مهدي جان نمي دوني اسم محله اي كه افسران چترباز در شيراز زندگي مي كنند چيه ؟ مهدي كه از اون ناقلاهاي مشهدي بود ، ازم پرسيد مي خواهي چه كار ؟ گفتم دخترعمه ام اون جا زندگي مي كنه مي خواهم ببينمش . او هم بدون درنگ پاسخ داد.. " شيرين بيان " من ساده هم اصلآ فكر نكردم سركارم گذاشته است !!
در حقيقت اين نام مربوط به محله بدنام شهر شيراز بود.. كه من روح ام از اين ماجرا خبر نداشت ! وقتي به شيراز رسيدم ، براي اين كه به همسر دختر عمه ام نشون بدم من هم نظامي شده ام ، اشتباه كرده و با همون لباس پرواز براي ديدن آن ها از پايگاه هوايي بيرون آمدم . من احمق ديدم كه هرتاكسي اي كه جلوي پايم توقف مي كنه وقتي نام شيرين بيان رو مي گويم ، به سرعت راننده پاش رو روي گاز قرار داده و به راه خود ادامه مي دهد !! با خود فكر كردم شايد به خاطر دوري راه است ..! وقتي چندين بار اين ماجرا تكرار شد ، اومدم زرنگي كرده تا بلكه راحت به محله فاميل ام بروم . از اين روي وقتي اولين تاكسي ترمز كرد نام مقصد رو نگفته بلكه گفتم مستقيم .. ! هنوز راننده كه آدمي لات و گردن كلفت به نظر مي رسيد مسافت زيادي طي نكرده بود كه پرسيدم آقاي راننده شيرين بيان هم به مسيرتون مي خوره ؟!! شانس آوردم كه لباس پرواز تنم بود .. راننده خطاب به خانمي كه كنار دستش نشسته بود گفت .. ببخشيد آبجي ..و آنگاه رو به من كرده و پرسيد اون جا چه كار داري جناب سروان ؟ و من خيلي خونسرد گفتم دختر عمه ام با همسرش اون جا زندگي مي كنند !!!
راننده در حالي كه با عصبانيت به من نگاه مي كرد ... ترمز زده و گفت پياده شويد ... مسير من نمي خوره !! و در حالي كه پياده مي شدم ، شنيدم به مسافران اش مي گويد .. عجب رويي داره !! من ساده باز هم دوزاري ام نيفتاد كه داستان چيه ! و با خود فكر كردم شايد از افسران هوابرد دل خوشي نداشته كه اين چنين با من برخورد كرد ! بگذريم .. بعد از تكرار پشت سر هم اين ماجرا ، در نهايت راننده پيري مهربان وقتي دليل رفتن من را سوال كرد و پاسخ شنيد براي ديدن دختر عمه ام ..... فهميد كه رندي من را دست انداخته است ! و با ملايمت خاص خودش گفت كه عزيزم اين جايي كه تو آدرس مي دهي محله خوش نامي نيست عمو جان .. بايد بگي كوي ... خلاصه اين جا بود كه متوجه شدم مهدي ناقلا بد جوري من رو سركار گذاشته است ! من خرفت مي ديدم وقتي نام شيرين بيان رو مي آورم عين جن و بسم الله همه از من فرار مي كنند !
چرا فاحشه شدم ..؟!
سال ها پیش که در یک سازمان بین المللی به فعالیت مشغول بودم ، با كارمندان زيادي همكار بودم كه بعضي از آن ها كه خانم بودند زير نظر خودم كار مي كردند . كاري كه آن جا انجام مي دادم تقريبآ فرهنگي بود كه در سطح بين المللي منتشر مي شد . در ميان دختر خانم ها ، دختري بود گوشه گير ، اخمو ، كه حتي از جمع دوستان اش هم طرد شده بود . به طوري كه ميز كار او را در بخشي جداگانه قرار داده بودند . و او به تنهايي كار هاي مربوط به خودش رو انجام مي داد . اوايل زياد به او توجهي نداشتم . اما بعد از چند ماه متوجه شدم كه خيلي افسرده است . و معلوم بود زجر زيادي رو متحمل مي شود . از آن جا كه كارش هم خيلي خوب بود . سعي كردم باب سخن رو با او باز كنم . ابتدا در مورد مسايل كاري و وظايف اش حرف مي زدم .. به تدريج مسئوليت اش را اضافه كردم تا ببينم تآثيري در چهره غمگين اش داره يا نه .. ولي با كمال تعجب مي ديدم حتي كار زياد هم مانع از تغير روحيه او نمي شود . تا اين كه عاقبت يك روز به دفترم صداش زده و بعد از كمي گفت و گو در مورد كارهاش ، بهش گفتم دخترم من مثل پدرت هستم مي شه بگي چرا اين همه افسرده اي ؟!!
وقتي نام پدر رو شنيد حس كردم زير لب به آهستگي گفت .. مرده شور هر چه پدره ببره ! او هرگز فكر نمي كرد من به علم لب خواني تبحر دارم . براي همين ديگه اصرار نكردم كه چي گفتي !! و در اولين قدم خيلي خوب پيشرفت كرده بودم . و متوجه شدم هر چه هست بايد زير سر پدرش باشه .. من مطمئن بودم حيا و شرم به او اجازه نمي دهد تا مسايل و مشكلات خانوادگي اش رو به من بگويد . براي همين در جلسه اول سعي كردم بيشتر من حرف بزنم تا او .. به اصطلاح خواستم يخ هايش آب شود . اگه حمل بر خود ستايي نباشه ، طريقه گفت و گو با خانم هاي جوان رو خوب بلد هستم ... به همين دليل بعد از دقايقي ديدم نوع نگاه اش نسبت به من تغير كرده است .. او حالا به خود جرآت داده و هر از گاهي سرش رو كه عادت كرده بود پائين نگه دارد ، بالا گرفته و به چشمان من خيره مي ماند . خيلي دلم مي خواست علم روانكاوي رو بلد بودم .. ولي همين نشانه ها كافي بود تا احساس كنم تآثير خوبي روي او گذاشته ام . براي همين سريع موضوع رو عوض كرده و از كار حرف زدم ..
از روز بعد احساس كردم نوع رفتارش نسبت به روزهاي قبل تغير كرده است .. ولي همچنان گوشه گير بوده و به دور از همكاران ديگر ، سرش تو كار خودش بود . در همون ايام من مسئوليت فرهنگي هنري و روابط عمومي بنياد خيريه اي رو به عهده داشتم .. و در مقام مدير كل امور بين الملل دستم براي جذب افراد بي كار زياد باز بود . به همين دليل در پايان وقت اداري شيرين رو صدا زده و بهش گفتم .. تو كه كارت اين قدر خوبه ، آيا دوست داري براي اوقات بي كاري ات كاري رو دست و پا كنم ؟ هنوز پرسش من به اتمام نرسيده بود كه ديدم گفت .. بنياد محراب كوثر رو مي گي !! واقعآ هوش و ذكاوت اين دختر رو تحسين كرده و فهميدم اي بابا .. من از مرحله پرت هستم .. طرف حتي آمار مشاغل من رو هم داره !! بهش گفتم دلت مي خواد اون جا هم مسئوليتي بهت بدم ؟ چشمان اش برقي زده و گفت مي شه دوستم مينا رو هم با خودم بياورم ؟ وقتي پاسخ مثبت ام رو شنيد .. خيلي خوشحال شد . دومين نتيجه اي كه گرفتم اين بود كه مشكل او عدم توجه به شخصيت وي در خانه و اجتماع است . براي همين قرار ملاقات براي يك روز بعد از ظهر رو گذاشتم .
در بنياد محراب كوثر مسئوليت ام خيلي زياد بود . ولي از طرفي هشت تا مدير جوان داشتم كه در زيرمجموعه ام خوب فعاليت مي كردند . و من معمولآ هفته اي يك روز اون جا مي رفتم . در ساير روزها منشي ام شهين ، گزارش ها و كارها رو براي امضاء به صدا و سيما و اون دفتر فرهنگي مي آورد . در يك مقطعي من خيلي فعاليت مي كردم .. علاوه بر صدا وسيما ، مركز بين المللي ، نشريات در مراكز خيريه هم عضو افتخاري بودم .. ولي در بنياد محراب مسئوليت رسمي داشتم . به هر حال آن روز شيرين به اتفاق مينا به بنياد آمده و من قبلآ دستور داده بودم تا حكم اين دو نفر را بزنند . براي همين وقتي آن ها وارد دفترم شدند ، قبل از هر چيز احكام آن ها رو به دستشون دادم .. شيرين خيلي خوشحال شد . و احساس كردم از اين كه به او توجهي جدي شده است ، روحيه اش تغير كرده است . و حتي روزهاي ديگر هم در محل كارش خيلي سرزنده به نظر مي رسيد ..
از اين كه مي ديدم توانسته ام ناراحتي او را بر طرف كنم ، احساس رضايت مي كردم .. تا اين كه يك روز در جاي مهمي دعوت داشتم .. كه ديدم تلفن همراه ام زنگ خورد .. شيرين بود . از اين كه او با من تماس گرفته بود ، نگران شدم .. ولي او بعد از كلي طفره رفتن هاي فراوان به من گفت آيا امروز بعد از ظهر به فلان نمايشگاه مي آيي ؟! راستي يادم رفت بگم كه شيرين هنرمند هم بود . و در يك رشته هنري تبحر خاصي داشت . من به او گفتم .. راستش امروز قرار مهمي در جايي دارم . اگه نرم خيلي بد مي شه .. احساس كردم ناراحت شده است .. مكثي طولاني كرده و سپس افزود .. خواهش مي كنم .. حتمآ بيا ! واقعآ بين دو راهي گير كرده بودم .. اگر به جلسه نمي رفتم ، خيلي بد مي شد .. اگه به ديدن شيرين هم نمي رفتم ممكن بود رشته اطميناني كه به من كرده بود قطع بشه .. اين بود كه آدرس نمايشگاه رو گرفتم و بهش گفتم تا ببينم چي پيش مي آيد ..
يادمه اون روز سر ساعت خودم رو به نمايشگاه رسوندم .. راستش رو بخواهيد من زياد اهل اين جور مراكز روشنفكري كه پاتوق دختر پسرهاي هنرمند است نيستم .. ولي خب به خاطر ارزش قائل شدن به دختري كه احساس كردم بهم نياز داره ، رفتم . او با ديدن من واقعآ بال در آورد ... براي نخستين بار بود كه چهره او رو با آرايش مي ديدم .. آرايش كه چه عرض كنم .. نوعي گريم ملايم كرده بود .. روسري رنگي .. با ديدن من با خوشحالي به سويم آمده و من را به دوستان همسن و سال خودش معرفي كرد .. همه مي پرسيدند شيرين جان اين آقا پدرت است ؟ و او مي گفت از پدر نزديك تره !! جا خوردم .. آخه من كه كار خاصي براي او انجام نداده بودم .. اون روز در آن نمايشگاه خصوصي كه در يكي از خانه هاي خيابان جردن برگزار شده بود ، يكي دو ساعت همين جوري چرخ زده و خودم رو با ديدن آثار هنرمندان جوان سرگرم مي كردم .. تا اين كه مراسم به پايان رسيد ..
اون موقع من ماشين نداشتم .. چون اداره ماشين با راننده در اختيارم قرار داده بود .. ولي چون امر شخصي بود ترجيح دادم با تاكسي به نمايشگاه بروم .. از اين رو كمي در سربالايي خيابان جردن قدم زديم .. احساس كردم يخ او كاملآ ذوب شده است .. ولي باز هيچي در باره خودش نگفت .. يعني من نپرسيدم .. فقط گفتم خونه تون كجاست .. گفت امشب خونه دوستم مينا كه انتهاي جردن است مي روم .. او همشهري ما است ... در همين هنگام پرسيدم .. خانواده ات نگران نمي شوند ؟ گفت من منزل خاله ام زندگي مي كنم . پدر و مادرم شهرستان هستند ... و به آن ها اطلاع داده ام كه خونه مينا مي روم .. وقتي كه قصد داشتيم از عرض خيابان عبور كنيم ... من ناخواسته از روي عادت سعي كردم دستش رو گرفته تا به ماشين هاي در حال تردد برخورد نكند .. اما با كمال تعجب ديدم بعد از عبور از خيابان هم دست من رو رها نكرده ... و محكم آن را گرفته است .. اين جا بود كه فهميدم اين طفلك چقدر كمبود محبت پدرانه داره ...
وقتي در خونه مينا رسيديم .. احساس كردم دلش نمي خواد از من جدا بشه .. همين جوري دقايقي ايستاد و در حالي كه قطره اشكي گوشه چشماش جاري شده بود .. به آرامي گفت .. چي مي شد اگه شما پدر من بوديد ؟ با بيان اين حرف اش بد جوري آتش گرفتم .. خيلي دلم به حالش سوخت .. بهش گفتم از اين لحظه تو واقعآ دختر من خواهي بود .. اين رو بهت قول مي دهم . و بعد از خداحافظي ترجيح دادم كمي پياده راه بروم .. راستش رو بخواهيد جيگرم كباب شده بود . شب وقتي خونه رسيدم جريان رو به همسرم گفتم . و ازش خواهش كردم من او رو با تو آشنا مي كنم .. سعي كن بهش محبت كني .. گناه داره .. چون من در اداره نمي تونم زياد به او توجه كنم . چون مدير او هستم .. و مدير عاملي كه من رو براي همكاري دعوت كرده بود با وجودي كه در آلمان اقامت داشت .. ولي خب خيلي محيط كار رو بسته نگه داشته بود . و از من مي خواست خيلي سخت گيري كنم .. كاري كه در ژن من نبود .. ولي من هرگز در اين مورد خاص به گفته او عمل نكردم .. !
من براي طولاني نشدن خيلي خلاصه به اصل ماجرا مي رسم .. فقط اين رو بگم كه شيرين با همسرم آشنا شده و پاش به خونه ما باز شد . بعد از چند ماه كه حسابي اطمينان اش به من جلب شد .. يه روز حرف هايش رو زد .. او گفت .. در شهرستان كه بودم ، جواني به اسم الف .. كه در همسايگي ما بود من باب دوستي رو با من آغاز كرد .. ابتدا خيلي كم همديگر رو مي ديديم .. بعد ها به او عادت كردم .. ولي هميشه سعي مي كردم از چشم پدر و برادرانم پنهان بمونه .. چون آن ها اگر مي ديدند ، با تعصب خشكي كه داشتند حتمآ سر من و او را از بيخ مي بريدند ... من به دليل نياز به محبت خيلي به او وابسته شدم . تا اين كه ديپلم خودم رو گرفته و در دانشگاه شركت كردم . براي ادامه تحصيل پدرم من رو به تهران آورده و مرا به دست خاله و شوهر خاله ام سپرد . .. الف براي ديدن من مرتب به تهران مي آمد .. و من فرصت مناسبي يافته بودم تا با او باشم .. گاهي به خانه مينا مي رفتيم ..و تمام روز را با هم مي گذرانديم .. بقدري عاشق بودم كه نفهميدم چه بلايي به سرم آمده است ! زماني متوجه شدم كه الف قصد رفتن به سربازي رو داشت ..
او بعد از كام گرفتن از من ، ديگه سرد شده بود . و سربازي بهترين بهانه براي ترك كردن من بود .. من اوايل در خوابگاه دخترانه فقط كارم اشگ و آه بود .. هيچ وقت از خوابگاه بيرون نمي آمدم . نه اشتهاي غذا خوردن رو داشتم و نه علاقه اي به معاشرت .. ساير دانشجويان خيلي پر تحرك بودند .. ولي من هميشه افسرده بودم . بعد از پايان دانشگاه ، شوهر خاله ام به خاطر دوستي طولاني كه با آقاي مدير عامل مقيم آلمان داشت ، من رو اين جا استخدام كرد .. تا قبل از اين كه شما بياييد من هميشه افسرده بودم ... بعد از مدتي فرد ديگري به نام آقاي ميم كه مجسمه ساز بود و من را در كلاس هاي هنري ديده بود با من باب دوستي رو آغاز كرد .. و چيزي حدود يك سال با او بودم .. بعد از الف .. اين واقعآ تكيه گاه من شده بود .. همه كار ها به خوبي پيش مي رفت تا اين كه قرار شد با هم ازدواج كنيم .. و من بعد از مدت ها افسردگي خوشحال بودم كه مثل همه دختر ها عاقبت به خونه بخت مي روم .. قبل از از ازدواج يه روز از هر دري حرف زديم تا اين كه ..
من براي نشان دادن صداقت ام از عشق گذشته ام حرف زدم .. او هم قبلآ مي دانست كه جواني رو كه دوست داشتم مرا ترك كرده است .. اما وقتي خيلي به او اطمينان كرده و از بلايي كه به سرم آمده سخن گفتم .. او هم مرا ترك كرد ... ديگه داشتم داغون مي شدم .. دومين ضربه خيلي شديد بود . براي همين دو بار دست به خودكشي زدم .. ولي انگار عمر من هنوز در اين دنياي پر درد و رنج هنوز ادامه داشت ..و من محكوم به زجر و بدبختي بودم .. در منزل هم خاله و دختر خاله هايم خيلي اذيتم مي كردند .. هميشه حسرت لباس هاي آن ها رو مي خوردم .. اگه يه بار هم اشتباهي مانتوي يكي از دختر خاله هايم رو مي پوشيدم .. غوغا بر پا مي شد .. اين بود كه در زير زمين منزل خاله ام اوقات ام رو مي گذروندم .. و در يك گوشه آن كارگاه هنري خودم رو داير كرده بودم .. و در تنهايي خودم به كارهاي هنري مي پرداختم .. تا اين كه ورق برگشت ..
خاله من چند تا پسر بزرگ در خانه داشت .. آن ها رو مثل برادرهاي خودم دوست داشتم .. ولي يكي از آن ها به بهانه ديدن آثار من مرتب به انباري كه در زير زمين قرار داشت مي آمد .. كم كم حضور او بيشتر شده و زماني چشم باز كردم كه رابطه من با او خيلي صميمي شده است .. او همه بدبختي هاي من رو مي دانست ... ولي فكر نمي كرد كه تنها گوهر خودم رو از دست داده ام .. وقتي هم كه با هم حرف مي زديم او علنآ بهم مي گفت كه براي من بكارت معني و مفهومي نداره .. من شخصيت دختر رو مي خواهم و نه بكارت آن را .. واين حرف ها براي من خيلي ارزش داشت .. و خوشحال بودم با جواني ازدواج خواهم كرد كه برايش اين مسايل سنتي ارزشي نداره ... اما وقتي او موضوع عشق و علاقه اش رو در خانواده مطرح كرد .. غوغاي عجيبي برپا شد .. خاله ام اول غش كرد .. او عادت دارد هر وقت چيزي رو بخواهد ثابت كنه كه زورش نمي رسه ، از اين حربه استفاده مي كنه .. وبقيه از ترس بيماري او ماست ها رو كيسه مي كنند .. و همه چيز بر وقف مراد او پيش مي رود ...
خاله بد جنس من وقتي ماجراي عشق فرزندش رو به من ديد ، خيلي زود دست به كار شده و براي پسرش يك دختر از اقوام دور خود انتخاب كرده و آن ها رو سر سفره عقد نشاند .. با شكست در سومين عشق بار ديگر خودكشي كردم .. اما اين بار هم نجات پيدا كردم .. ولي همه چيز براي من رنگ باخته بود . حتي در محل كار هم ، همكاران روي خوشي به من نشان نمي دادند .. و ترجيح مي دادند از يك دختري كه چشمان اش هميشه گريان است و افسرده به نظر مي رسد فاصله بگيرند .. تا اين كه شما به عنوان مدير جديد تشريف آوردي .. و با محبت هايي كه در حق من كردي ، كمي به خودم اميدوار شده و با جديت كارم رو دنبال مي كنم .. ازش پرسيدم چرا اين قدر از پدرت متنفر هستي .. ؟ او در حالي كه اشگ مي ريخت گفت .. پدر من واقعآ آدم ديكتاتور و مستبدي است .. روزي نيست كه در خانه ما دعوايي برپا نشود .. بيچاره مادرم مرتب اشگ مي ريزد .. و به خاطر فرزندانش زندگي رو تحمل مي كنه .. پدرم چند بار خواست حتي مادرم رو بكشه ...
آخه وقتي مادر من دختري نوجوان بود ، به عقد پدرم در امده بود .. طفلك مادرم سيستم تناسلي اش طوري بود كه از كودكي پرده بكارت نداشت .. و همين مسئله هنوز هم با گذشت چندين سال ، مرتب سوژه دعواهاي خانوادگي ماست .. پدر .. مادرم رو متهم مي كنه كه پيش از او با كسي رابطه داشته است !! و هر چه او سوگند مي خوره كه والله به پير به پيغمبر سوگند دست احدي به بدن من نخورده است ، ولي او قانع نشده و بقدري حرص مي خورد كه چيزي نمي ماند سكته كنه ... خيلي بد اخلاق و عصباني است .. و مادر رنج ديده من فقط به خاطر اولادهايش مرتب او رو تحمل مي كنه .. به عبارتي خونه ما در شهرستان يك جهنم به معني واقعي است .. اين جا هم خونه خاله ام هم به خاطر بد جنسي هاي او چيزي از منزل پدري ام كم نداره .. و من فقط روزهايي كه خونه مينا مي روم ، كمي درد و رنج هاي خودم رو فراموش مي كنم ...
درد سرتون ندم ... من اين دختر رو مورد حمايت خودم قرار داده و واقعآ مانند دختر خودم ، چيزي از او دريغ نمي كردم .. گاهي هم به همسرم مي گفتم شيرين رو به خونه دعوت كن .. تا كمي روحيه اش تغير كنه .. و به همين دليل گاهي هم در هفته يكي دو شب به خانه ما مي آمد .. ديگه واقعآ من رو مانند پدر خويش تصور مي كرد .. من خيلي دلم مي خواست شوهري مناسب براي او پيدا كرده تا به سر خونه و زندگي اش بره .. ولي هر بار كه شيرين از پسري خوشش مي آمد ، من او را به مجموعه خودم دعوت به همكاري مي كردم تا شايد آن ها در حين كار با هم بيشتر آشنا شوند .. ولي مي ديدم كه اين اتفاق نمي افتد .. من حتي چندين بار شيرين رو با خودم به مسافرت بردم .. نخستين بار در تعطيلات نوروز او را به مشهد بردم .. او با همسر برادرم كه زني بسيار مومن و با تقوا است خيلي جور شده بودند . به هر حال سعي مي كردم به اين دختر زجر كشيده خوش بگذرد .. ولي يه حسي به من مي گفت كه اين اواخر تغير شخصيت داده است ...
تا اين كه يك روز كه پسر مناسبي رو كه دنبال همسر خوب مي گشت به او معرفي كردم ، ديدم علنآ مخالف ازدواج شده است !! اين رو هم اضافه كنم كه ديگه شيرين ..اون دختر خجالتي گوشه گير سابق نبود .. اولآ چهره و قيافه او عوض شده .. و كاملآ مثل دختر تهراني هاي اصيل ، پيرو مد و اين جور كارها شده بود . از وقتي هم كه من از اون مركز فرهنگي استعفاء دادم ، شيرين هم خودش بيرون آمده و بي كار شده بود .. براي همين از طريق يكي از دوستانم او رو به يكي از نهاد هاي بزرگ معرفي كرده و اون جا كار مي كرد .. و من فرصت كنترل مثل سابق رو نداشتم .. البته هر از گاهي بعد از ظهر ها به دفتري كه من كار مي كردم سر مي زد .. ولي همان طور كه گفتم احساس كردم خيلي قرتي شده است .. رفتار و منش او خيلي تغير كرده بود . اوايل خيلي نصيحت اش مي كردم .. كه در رفتارش تجديد نظر كنه .. ولي او به ظاهر قبول مي كرد .. ولي كار خودش رو دنبال مي كرد ..
البته شايد صحيح نباشه اين نكته رو بگم .. ولي چون قصد دارم واقعيت ها رو عنوان كنم ، مجبورم به اين مسئله هم اشاره كنم .. بله عزيزان در يك مقطعي كه من خيلي سعي مي كردم او رو به سر خونه زندگي و ازدواج تشويق كنم ، اعترافي كرد كه تا مدت ها من شوكه شده بودم .. بله او گفت كه عاشق من شده است !! اي دل غافل .. خيلي سعي كردم تا به او بقبولانم من مثل پدر او هستم .. سن و سالم نمي خوره ... علاوه بر آن .. دخترم همسن اوست .. ولي او زير بار نمي رفت و تهديد به خودكشي مي كرد .. عجب گيري افتاده بودم .. يه جوري موضوع رو با همسرم در ميان گذاشتم تا او را نصحيت كنه .. ولي اصلآ فايده اي نداشت ... من مي ديدم اين اواخر با هر دختر خانمي كه من كار مي كنم او گير مي دهد .. ولي اصلآ فكرش رو نمي كردم موضوع از كجا آب مي خوره .. دلم هم نمي آمد او رو به حال خود رها كنم .. چون مي دونستم خيلي زود اغفال مي شه ...
حسودي او نسبت به همكارانم بقدري شدت گرفته بود كه يه روز من به او گفتم شيرين جان همسرم كه زن قانوني من است اين همه به من گير نمي دهد .. و روي همكاران من حساس نيست .. تو چرا اين همه به خانم ها بدبيني ؟!! باور كنيد خيلي تلاش كردم يه جوري آتش عشق او رو خاموش كنم .. و از طرفي مي ترسيدم دوباره ضربه بخوره .. آخه تازه رو آمده بود .. اين رو هم بگم .. با وجودي كه بيست و شش ساله بود ، ولي چهره اش طوري بود انگار يه دختر دبيرستاني است .. ! اين موش و گربه بازي ها ادامه داشت .. تا اين كه شنيدم عشق اول او به تهران آمده است .. اين را بهترين فرصت دانسته و از شيرين خواستم با او صحبت كنه .. شايد اختلاف ها از بين رفته و با او ازدواج كنه .. اول قبول نمي كرد ولي بعد با اصرار هاي من پذيرفت .. و من براي اين كه نيروي انتظامي جوون ها رو در خيابان مي گرفت ، كليد دفتر جام جم رو بهش دادم و گفتم بعد از ظهر كه دفتر تعطيل شد بياييد و اين جا با هم حرف بزنيد . روز بعد وقتي از او پرسيدم چي شد گفت به توافق نرسيديم .
بهش گفتم تلفن او را بده تا من شخصآ با وي گفت و گو كنم .. گفت به شهرستان رفته است .. چند روز بعد كه براي انجام كاري به دفتر جام جم مراجعه كردم .. شيرين رو به اتفاق جوانكي در شرايط خيلي زننده اي ديدم !! واقعآ نمي دونستم چه واكنشي نشون بدم .. حال پدري رو داشتم كه دخترش اغفال شده است .. وقتي قصد داشتم پسرك رو تنبيه كرده و به پليس تحويل بدم ، گفت اين همون الف است !! گفتم مگه تو نگفتي به شهرستان رفته است ؟ گفت الان اومده .. ! فهميدم دروغ مي گويد .. خلاصه بعد از اين موضوع تقريبآ دوزاري ام افتاد كه او ديگر عملآ به انحراف كشيده شده است .. دختري كه روزي معصوميت در چهره اش موج مي زد ، حالا با آرايش و گذاشتن لنزهاي رنگي به چشم واقعآ يه موجود ديگري شده بود . به همين دليل سعي كردم اين بار هم با زبان خوش از روي تدبير با او سخن بگويم .. تا شايد مثل گذشته دختري مطيع و سالمي باشه .. خيلي با او حرف زدم .. و او اعترافي كرد كه لرزه بر جونم افتاد .. او گفت .. من براي آزار خودم و براي اين كه از سرنوشتم انتقام بگيرم اين كار ها رو مي كنم .. ! ديگه حرف هاي من در او تآثير نداشت
از اون جايي كه من او رو خواهر زاده خودم به همه جا معرفي كرده بودم .. خلاصه روزي نبود كه يكي از دوستان در باره كارهاي او به من زنگ نزنه .. همه مي گفتند فلاني مي دوني خواهر زاده ات با چه اشخاصي معاشرت مي كنه ؟ و من براي آخرين بار با او صحبت كردم .. بهش گفتم دست از اين كارهاي كثيف خودش برداره .. و به زندگي سالم مثل همه دختر هاي هم سن و سال خودش برگرده .. ولي او ديگه بقدري بي پروا شده بود كه تو روي من هم وا مي ايستاد !! بهش گفتم اگه يك بار ديگه .. فقط يك بار ديگه به من خبر از كثافت كاري هاي تو بدهند ، من موضوع رو به خانواده ات اطلاع مي دهم . اگر چه در همون اواخر خانواده اش هم به تهران آمده بودند ... به همين دليل ديگه مثل سابق احساس تكليف نمي كردم تا از او حمايت كرده و هواي او رو داشته باشم .. به همين دليل ديگه براي هميشه رهاش كردم .. فقط آخرين بار يك نامه با پيك براش فرستادم و نوشتم اگه بشنوم وارد كارهاي خلاف شدي ، به شرافتم سوگند به پدرت خواهم گفت ..
همان طور كه قبلآ نوشتم ، از هر كجا و شخصي ببرم ، براي هميشه قطع رابطه مي كنم .. الان حدود دو سال است از او خبري ندارم .. و راستش رو بخواهيد ديگه هم چيزي در مورد او نشنيدم .. شايد ترس از فهميدن برادران و پدرش ، دست از كارهاي خلاف خود برداشته .. شايد هم به سر خونه و زندگي جديدي رفته است .. ولي روش جديدي براي تن فروشي داشت .. او در همون اعتراف آخري خود به من گفت .. من از هر كسي خوشم بيايد به سراغ اش مي روم .. و الحمدالله مردان ما بقدري ضعف دارند كافي است به روي آن ها بخندي .. خودشون پيشنهاد كارهاي خلاف رو مي دهند .. وقتي از او پرسيدم چگونه است كه گير پليس نمي افتي ؟ گفت .. او از جلو حركت مي كنه و من با فاصله از پشت سرش راه مي افتم .. خلاصه اين هم سرنوشت دختري بود كه مي توانست خوب باشد .. مي دونم تن فروشي او مثل بقيه به خاطر پول نبوده .. شايد هم راست مي گفته كه اين جوري از سرنوشت بد خويش انتقام مي گرفته است .. او در همان آخر ديدار گفت كه اگه به خاطر مصيبت هايي كه مادرم متحمل شده بود نبود ، مطمئن باش خودم رو از قيد اين زندگي خلاص مي كردم !!
با تشكر و احترام
بهروز مدرسي
اين مطلب در ساعت ۱۴۰۰ مورخه دوازدهم اسفند ماه هشتاد و شش به پايان رسيد .
ايام به كام
به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .
بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .
دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )
چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )
بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.
TOR M-1(surface to air missile)
As iran has purchased this system ,i am going to introduce it.The TOR MISSILE SYSTEM is a Russian made low to medium-altitude, short-range surface-to-air missile system designed for engaging airplanes, helicopters, cruise missiles, precision guided munition , unmanned aerial vehicles and ballistic targets. It is designed to protect targets from attack at all times and in any weather, not only by shooting down attacking aircraft but also by destroying any munitions before they reach their target. It carries a modern, phased array radar and 8 missiles which are stored vertically, ready to fire. Target tracking range is 24 km (15 miles), engagement range is up to 12 km (1-7.5 miles) with minimum range varying between 100-2000 m depending upon version, and effective altitude is 10-6000 m Reaction time (from target detection to engagement) is stated as a rapid 5-8 seconds.kill probabilities are quoted as:0.92-0.95 against aircraft ,0.80-0.96 against helicopters ,0.60-0.90 against cruise missiles (with an effective range of around 5 km/3 miles) ,0.70-0.90 against precision munitions (LGBs, glide bombs, etc.) ,0.90 against UAVs The missiles can maneuver at up to 30Gs and can engage targets flying at up to Mach 2.
source:wikipedia BY:Alireza Sadeghi
موشک زمین به هوای تور ام یک:
ازآنجاییکه ایران این سیستم را خریداری کرده است در اینجا قصد معرفی آن را دارم:
تور ام یک نوعی سیستم موشکی زمین به هوای کوتاه برد با ارتفاع پایین تا متوسط و قابلیت درگیری با هواپیما-هلیکوپتر-موشک کروز-سلاحهای هدایت شونده و هواپیماهای بدون سرنشین و اهداف بالستیک است.طراحی این سیستم بگونه ایست که توانایی حفاظت اهداف از حمله را در هر زمان ودر هر آب وهوایی نه تنها با شلیک بسمت هواپیمای مهاجم بلکه با انهدام هر سلاحی قبل از رسیدن به هدف را دارد.این سامانه شامل یک رادار مدرن آرایه فازی و هشت موشک در حالت عمودی و آماده شلیک می باشد.برد رهگیری هدف 24 کیلومتر (معادل 15 مایل)وبرد درگیری بیش از 12کیلومتر (7.5-1 مایل) با حداقل برد بین 2000-100 متربر حسب نوع آن و ارتفاع موثر 6000-10 متر می باشد.زمان واکنش (از تشخیص تا در گیری) بسرعت 8-5 ثانیه می باشد.احتمال انهدام 95-92 در صد بر ضد هواپیما-96-80 درصد بر ضد هلیکوپتر-90-60 درصد بر ضد موشک کروز(با برد موثر حدود 5کیلومتر/سه مایل)-90-70 درصد بر ضد سلاحهای دقیق و 90 درصد بر ضد هواپیماهای بدون سرنشین.این موشکها قادر به مانور تا بیش از 30 جی بوده وبا اهدافی با سرعت بیش از 2 ماخ قابلیت درگیری دارد.
ترجمه و گردآوری:علیرضا صادقی منبع:ویکیپدیا
همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد
مرکز آپلود عکس ایرانی





سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه





















با سلام مرسي از لطف ومحبتتان در مورد تبليغ. چرا شما كتاب خاطرات خود را نمي نويسيد .و از اداره خراب و بي هرجو مرج بودن در اوايل جنگ بكوييد
پاسخ
محمد جان عزيزم .. اتفاقآ چنين قصدي رو دارم . من از همون ابتدا تصميم داشتم در سالگرد راه اندازي وبلاگ ام تمام خاطرات مربوط به جبهه و پرواز رو منتشر كنم .. به همين دليل وبلاگي مستقل تشكيل داده و تمام مطالب قابل چاپ رو بار ديگر در وبلاگي با نام " عشق به پرواز " گرد آوري كرده ام شايد هم امتياز چاپ آن را به يكي واگذار كردم .. تا با چاپ آن تمام حق و حقوق اش متعلق به ناشر باشه
با سلام خدمت آقاي مدرسي عزيز
ضمن تشكر از مطالب زيبا و آموزنده وبلاگ شما ،
لطفا در ارتباط با ابرهايي كه من شنيديم براي هواپيما خيلي خطرناك است و گاها باعث سقوط مي شوند مطلبي درج فرماييد .
پاسخ
بهزاد عزيزم .. مرسي از تعريفي كه از مطالب فرمودي .. در مورد ابرها قبلآ در يكي دو تا از مطالب پيشين توضيح كامل و مفصلي داده بودم .. ولي چشم يك بار ديگر هم اين كار را خواهم كرد .
بهزاد جان چندي پيش به همين سوال پاسخي طولاني و علمي ارائه دادم اما متآسفانه به دليل مشكلي كه در صفحه به وجود آمد ارسال نشده .. و راستش رو بخواهي زورم آمد دوباره آن ها رو بنويسم .. چون از منابع مختلفي هم بهره برده بودم
ولي چشم حتمآ در خدمت خواهم بود
سلام و علیک!
انگلیسیها میگویند که ساده ترین راه منطقی ترین راه است.خوب!هر دختری هر وقت به مشکل مادی یا روحی بر بخورد این ساده ترین راه را انتخاب میکند.
راستی !از آن داماد خلبان و نامزدش چه خبر.
بای
پاسخ
دوست عزيز واقعآ متاسفانه چنين است كه شما مي فرمايي .. خداوند همه رو به راه راست هدايت كنه
در مورد آن دو دلداده عرض كنم كه به لطف پروردگار خوب و سلامت هستند .. من هميشه از طريق اي ميل يا كامنت هايي كه مرتب با نام مستعار مي گذاره ، از حال و روز آن ها با خبرم .. فعلآ آرامش قبل از طوفان است .. و هيچ گونه حرف و حديثي نيست .. چون قراره ادامه تحصيل بدهند .. داماد عزيزمون هم به سلامتي پرواز مي رود .. .. با هر دوي اين عزيزان تلفني هم در تماس هستم
سلام خدمت سرباز وطن
واقعا خاطرهای عبرت آمیزی بود. اما آبا واقعا در مورد خانواده اش و به خصوص در مورد
پدرش راست می گفت.
ولی این را می دانم که سرچشمه همه این گرفتاری ها بی تقوایی و ترس نداشتن از خداوند باریتعالی است اگر ما در همه شئونات زندگی امان خدا را ناظر و شاهد اعمالمان
بدانیم دچار این مشکلات نمی شویم.یک چیزی را که من در زندگی ام تجربه کردم این
است که ما می گوییم توکلت علی الله بسیار بسیار سخت است چون ما همیشه فکر می
کنیم همون چیزی که خودمون فکر می کنیم درست است حتما درست است.
ذر صورتی که چنین نیست گاهی وقت ها آن چیزی که فکر می کنیم خیر است دقیقا شر
است و یا بر عکس.
یا حق
پاسخ
پسر عزيز و گرامي ام نادر نازنين
در مورد پدرش واقعآ درست مي گفت .. اين مسئله رو حتي دختر خاله هاش هم كه دختر هاي باسواد و امروزي بودند تآكيد داشتند . ضمن اين كه پدر او علي
رغم اخلاق بسيار تند و بهانه جو در منزل ، در بيرون از خانه و اجتماع واقعآ انساني خوش مشرب و خوش اخلاقي بود .. اصلآ كسي باور نمي كرد كه اين مرد در خانه خون زن و بچه اش رو داخل شيشه كرده است .. من يكي دو بار كه با وي تلفني صحبت كردم ، بقدري قشنگ و مودبآنه تحويل ام گرفت كه باورت نميشه ... نادر جان امثال اين گونه افراد دو شخصيته در اجتماع فراوانند ... چرا راه دوري بروم .. پدر مرحوم من هم چنين خصوصيتي داشت .. در بيرون از خانه با همه مهربان و خوش برخورد بود . اما در خانه پدر همه رو در مي آورد .. در مورد اعتقاد و ايمان به خداوند متعال با شما كاملآ موافقم .. اتفاقآ يكي از پيشنهاد هاي اوليه من به ايشون ، براي غلبه بر مشكلات اش ، خواندن نماز بود .. و اصرار داشتم از طريق ارتباط با خداوند خيلي راحت مي تواند بر اعصاب خود مسلط بود ضمن اين كه خداوند هيچگاه بندگانش رو رها نمي كنه .. حتي يادمه روزي كه او را در آن شرايط ديدم ، خيلي نصيحت كردم كه توبه كرده و به دامن پروردگار بر گردد ... اما كار او از اين حرف ها گذشته بود .. آن اواخر نامه اي برايش نوشتم و با پيك به محل كارش فرستادم ..و تهديد كردم تمام كارهاي او را به پدرش خواهم گفت .. و بعد از آن ديگه من به عينه موردي رو نديده و نشنيدم
سلام و خسته نباشید خدمت عمو بهروز خودمون.عمو جان واقعا مطلب عبرت امیزی بود مخصوصا ابجی های گلمون که خدای ناکرده پاشون به این راهای فساد باز نشه و تمام جوانان این مرز و بوم به راه راست هدایت بشن به قول برادر بزرگتر مون اقای رضوی اگر همیشه یادمون باشه اونی که بالای سرمونه تمام اعمال ما را نظاره میکنه واز همه چی با خبر است وفردای قیامتی هم وجود دارد.البته من نمی خواهم داداش و ابجی های خودمون را نصیحت کنم چون خودم احتیاج به نصیحت دارم ولی اینو از یه داداش کو چکتر تون داشته باشید که همیشه اونی که بالا هست خیلی هوای بندهاشو داره وفقط احتیاج به توکل شما دوستان به حق تعالی می باشد تا تمام مشکلات برطرف بشه و به اذن او همه چیز درست میشه.واقعا ببخشید زیاد بالای منبر رفتم فقط می خواستم اینو از یه داداش کوچیکتر داشته باشید. راستی عمو جان راجع به اون دوستم به نظر شما در دانشگاه شرکت کنه بهتر است وافسر بشه اخه عمو منظورش این است که ایا نیرو هوایی اون رو می پذیره چون رشته اون مکانیک هست من گفتم در همون قسمتهای زمینی .نگهداری.تعمیرات و... چیزهایی که شما بهتر میدونید حالا بره دانشگاه و انتخاب رشته دانشگاهاش رو دانشگاه هوایی بزنه یا نه بره گزینش نیرو هوایی و امتحان بده و وارد همون رشته های که گفتم بشه واقعا شرمنده من هی میخواهم زیاد حرف نزنم و وقت شما رو نگیرم ولی نمیشه چون ما یه عمو بهروز بیشتر نداریم که... باتشکر.یاعلی
پاسخ
پسر عزيز و خوش تيپ ام رضا جان گرامي
آفرين به اين گونه تفكر .. آفرين به اين هم غيرت و بزرگواري .. واقعآ شيري كه خوردي حلال ات باشه .. رضا جان مسئله نصيحت نيست .. مسئله اصلي انجام تكليف است .. حتي اگه يك نفر هم آگاه بشه من و شما به هدف مون رسيديم .. اين رسانه نبايد تنها براي تفريح و شعر و خاطره باشه .. گاهي لازمه كه انسان چيزهايي كه به سرش آمده براي ديگر دوستان بيان كنه تا اون ها لااقل حواس شون جمع باشه و گول نخورند .. ممكنه حرف هاي جواني مثل شما روي يك پدر بزرگ هفتاد ساله هم اثر بگذاره .. اما در مورد دوستت .. رضا جان من خيلي دلم مي خواهد كمك كنم .. ولي از قديم گفته اند صلاح كار خويش خسروان دانند .. من هر چقدر هم وارد و آشنا به اين مسايل باشم ، باز هم نمي توانم در مورد يك زندگي تصميم بگيرم .. مي دوني كه هر تصميمي كل مسير زندگي رو عوض مي كنه .. براي مثال عرض مي كنم .. اگه من به جاي نيروي هوايي ، شهرباني مي رفتم .. مي دوني چه سرنوشتي داشتم ..؟ فكر مي كنم همون اوايل انقلاب ، به دست تند رو هاي انقلابي كشته مي شدم .. بگذريم .. براي همين خيلي در توصيه مشاغل به جوون ها احتياط مي كنم .. ولي آن چه را هم مي گويم اين است مثلآ اگه من جاي فلاني بودم اين كار را مي كردم .. و هرگز به كسي با قاطعيت نمي تونم بگم برو فلان شغل رو انتخاب كن .. اميدوارم درك ام كني .. رضا جان من اگه جاي دوست شما بودم .. به هر ترتيبي بود درسم رو ادامه مي دادم .. چون اگر وارد ارتش بشود ، ديگه اين امكان ازش گرفته مي شود .. تازه اگه شانس بياره و در زماني كه درجه دار است به تحصيل خود ادامه بده .. و بخواهد افسر بشه .. خيلي از اون كسي كه مستقيم رفته دانشكده افسري عقب تره .. اگه پسر من بود بهش مي گفتم درس اش رو بخوانه و هر طور شده به دانشكده افسري بره .. فرقي نمي كنه .. چه هوايي ، چه شهرباني ، چه زميني يا دريايي .. مسئله اينه كه افسر شدن شرط اوله .. پس لطفآ تشويق كن درس اش رو ادامه بده .. چيزي رو از دست نمي دهد
موفق و پيروز باشي
سلام.من ديگه به سايتتون معتاد شدم ها!ماجراي ناراحت كننده اي نوشتيد و من ناراحت شدم نه بخاطر ان خانم_چون به نظر ميرسه اين خواسته خودشه_بلكه به خاطر شما.به نظر من ايشون از خوش قلبي و محبت شما سواستفاده كرد و با اعمالش ابرو و اعتبار شما رو هم در محل كارتون از بين برد مخصوصا كه او را فاميلتون هم معرفي كرده بوديد.ايشون هم اگر دستگير نشه از ايدز و هپاتيت بعيده جون سالم در ببره.باور كنيد امثال اينها رو تو دانشگاه زياد داريم ترم اول ميان به ظاهر صاف و ساده سه چهار ماه بعد بايد بريد ببينيدشون!توي اون ماجرا فقط با احساس و ابروي شما بازي شد به نظر من.
پاسخ
شيوا جان عزيزم .. من هم به كامنت هاي رك و بي پرده شما معتاد شده ام .. واقعآ از آدم هاي رو راست خيلي خوشم مي آيد . خيلي دلم مي خواهد من هم اين خصلت خوب رو داشته باشم .. ولي ملاحظه كاري ، رودربايستي پدرم رو در زندگي در آورده است . و خيلي ضربه خوردم
شيوا جان به درايت و انديشه شما تبريك مي گويم .. دقيقآ اصل فاجعه همين است كه مي فرمايي ... تازه من خيلي از حرف ها رو نزدم .. چون مشكل من اين بود كه خداي ناكرده شناخته نشود .. چون همان طور كه گفتم ، بيش از چهار سال همراه من بود ... خونه مون مي آمد .. اگه من روز اول به همسرم نمي گفتم ، مطمئن باش زندگي ام هم متلاشي مي شد .. چون خيلي ها از روي دشمني مرتب به همسرم تماس مي گرفتند كه شوهرت را فلان جا با يك دختر خانمي ديديم ... نمي دونم با اين كارهاشون به چه نتيجه اي مي رسيدند .. به همسرم ياد داده بودم هر كي زنگ زد ، يك مقدرا بپيچون ... و نقش بازي كن و بگو .. كي ؟ كجا ؟ جدي مي گيد ؟ چه شكلي بود ؟ ولي همه يه طرف اعتبار من زير سوال رفتن يه طرف .. ولي من وجدانم راحت بود كه براي نجات يك انسان تلاش ام رو مي كنم .. برام مهم نبود مردم چي مي گويند .. من اگه آدم سوء استفاده گر بودم ، خب از اين مسئله خيلي بهره مي بردم .. هم زيبا بود هم تحصيل كرده ...هم اين كه دوستم داشت .. و به گفته خودش عاشقم بود . ولي من هميشه خودم رو جاي پدر آن دختر قرار مي دادم .. ضمن اين كه واقعآ احساس آن جوري بهش نداشتم .. چون از روز نخست مثل دختر خودم بهش نيگا مي كردم . اگه او ابراز عشق نمي كرد .. مسلمآ نمي گذاشتم به فساد اخلاقي كشيده شود . چون شب و روز با من بود .. به همراه خيلي از دختر هاي ديگه .. و من اصلآ نمي گذاشتم احساس ناراحتي كنه .. هر وقت فكر مي كردم از نظر روحي بهم ريخته ، مرخصي گرفته و به شهرستان مي بردم تا پيش خواهرهايم و همسر جوان برادرم احساس آرامش بكنه .. ولي خب بعد از اين كه به من گفت دوستت دارم ، واقعآ آب به سرم يخ بست !! از گرفتاري بعدش مي ترسيدم .. اگه بدوني به چه مكافات و ترفندي تونستم از من متنفر بشه ؟ ولي دورا دور هواش رو داشتم .. و زماني كه فهميدم به انحراف كشيده شده ، خيلي نصيحت اش كردم .. و آخرين بار هم تهديد كردم كه ماجرا رو به برادر و پدرش خواهم گفت .. روش تن فروشي او با ديگران خيلي فرق مي كرد .. به قول قديمي ها .. ببخشيد اين واژه رو به كار مي برم .. تك پران بود . تيپ هاي خاصي رو دوست داشت .. ولي اوايل به جان دخترم سوگند به هيچ مردي اصلآ نگاه نمي كرد ... چند روز پيش اسم او را در گوگل زدم .. چند تا عكس با آرايش زننده از او ديدم كه به خاطر ارائه هنري كه داشت در مطبوعات درج شده بود .. من حتي به هنر او هم اشاره نكردم .. كه شناخته نشود .. شيوا جان ببخشيد خيلي روده درازي كردم
با سلام خدمت عمو بهروز گلم.امیدوارم که همیشه سالم و تندرست باشید.
عمو جون به خدا خیلی دلم برای خاطرات پرواز تنگ شده.اگه زحمتی نیست یکی دوتا از این خاطرات خود را دوباره بنویسید.
پسرتون اسی
پاسخ
چشم اسي جان عزيز و نازنين
پسرم اتفاقآ در اين فكر بودم چون از شما چه پنهان قصد دارم آخر اين هفته به مسافرت بروم .. و شايد تا هفته اول فروردين نتوانم مطلب جديدي آپ كنم .. البته اگه در مشهد دسترسي به كامپيوتر داشته باشم ، از اون جا هم مطالب ام رو پست خواهم كرد .. ولي يك خاطره ناب پروازي رو به خاطر گل روي ماه تو پسر خوبم .. قبل از رفتن ، خواهم نوشت
اصلآ دوست ندارم از پاي كامپيوترم دل بكنم .. ولي راستش رو بخواهيد به خاطر فرار از خانه تكاني كه هرسال در همين موقع همسرم به اتفاق دو تا كارگرش به جان خانه مي افتند ، خيلي حالم گرفته مي شه و به همين دليل مي زنم بيرون .. واقعآ از اسباب كشي و خانه تكاني متنفرم .. چون همسرم بد جوري خانه تكاني مي كنه .. همه چيز خونه در اين فصل شسته مي شود ... از فرش ها بگير تا يخچال فريزر .. وسايل خانه بگير تا در و ديوار .. و تمام شدني هم نيست .. هر اتاق يكي دو روز طول مي كشه تا شسته شود ، يكي دو روز هم طول مي كشه تا خشك شده و چيده شود ... حسابي بهم مي ريزم .. امسال فكر مي كردم از اين داستان ها نداريم .. چون نزد دخترمون هستش .. ولي ديدم اي دل غافل بيشتر از سال هاي ديگه قصد خانه تكاني داره .. دليل او هم اين است در اين دوهفته اي كه خانه نبوده ، من به خونه زندگي گند زدم !! در صورتي كه من مثل گل خونه رو نگه داشته بودم .. و همه چيز رو تميز كرده بودم .. از ترس ام بيرون غذا مي خوردم تا بلكه مورد ايراد واقع نشه .. و هوس خانه تكاني به سرش نزنه .. ولي متوجه شدم كه شديد تر از گذشته قصد داره اين كار رو انجام بده .. اينه كه مجبورم برم مشهد تا هم از اقوام و دوستان قديم احوالي بپرسم .. هم از خانه دور باشم .. پسرم به اندازه يك سال با تو حرف زدم و اوقات گران بهاي شما رو گرفتم .. خيلي ببخشيد ها ..
دوستت دارم اسي جان نازنين
با سلام خدمت استاد عزیز:
با تشکر باید خدمتتان عرض کنم که انسان چه مذکر و چه مؤنث بسته به جنبه و ظرفیتی که دارد راه خویش را ادامه می دهد من پسران و دختران زیادی را می شناسم که با وجود پدران و مادران سخت گیر و شاید هم بی رحم خود را نباخته و راه درست و حقیقی را یافته و در پیش گرفته اند به خدا دروغ نمیگم واقعا دور و اطرافم خیلی ها را می شناسم پس سخت گیری پدر و مادر و ... را این اشخاص بهانه قرار داده وامیال شخصی را ادامه می دهند.مگر خودتان در خاطرات خویش نفرمودید که چقدر پدر سخت گیری داشته اید پس باید الان شما یا معتاد بودید یا ... و نه در یک چنین موقعیت بالای اجتماعی.
پس تمام حرفهای این گونه افراد بهانه ای بیش نیست.
در مورد موشک TOR M1 نفرمودید ساخت کدام کشور است.
با تشکر.
پاسخ
بابك عزيزم خيلي ممنون از بيان نظر خيلي خوب و واقعي خودت .. بابك جان دقيقآ درست مي فرماييد . و اين مسئله اي بود كه من هميشه براي او مثال مي زدم .. ولي در پاسخ به من مي گفت ...
من همه اين حرف ها رو قبول دارم .. ولي به دليل سخت گيري پدرم و جنوتي كه داشت من هرگز طعم محبت را نچشيدم .. و هر كسي كه به من خوبي مي كرد ، جذب او مي شدم . و اگر هم مورد سوء استفاده قرار مي گرفتم هم ، كسي رو نداشتم مشكلم رو بيان نمايم و ... ولي به قول شما اين ها همه اش بهانه است
در باره موشك هم جناب صادقي پاسخ شما را خواهند فرمود
آقای مدرسی عزيز
سلام
از اولين روزهايي که وبلاگتان را ايجاد کرديد ؛ خواننده پر و پا قرص مطالبتان بوده ام اما معمولا خيلی کم نظر داده ام . ولی در اين مطلب ؛ دو تا نکته بود که نتوانستم از آنها بگذرم :
1- نوشته ايد : ".....بعد از گذشت سال ها و كاميابي عاشق كه تنها گوهر ارزشمند دختر جوان رو به يغما برده ، فصل جدايي ها سر مي ررسد ......"
من که دختر نيستم اما فکر ميکنم اين يکی از بزرگترين توهين هايي است که ميشود به يک خانم کرد . اين جمله مقام يک خانم را تا حد يک کالای لوکس جنسی تنزل ميدهد. کالايي که مثل کالاهای برقی ؛ با باز شدن پلمپ آن ؛ ديگر قابل اعتماد نيست و ارزش آن اگر صفر نباشد ؛ بسيار کمتر از ارزش اوليه است . يعنی عقل ؛ شعور ؛ توانايييها ؛ استعدادها و ساير مواهبی که يک خانم از آن برخوردار است در مقابل اين گوهری که يک شبه به باد ميرود اينقدر بی ارزش است که همه آنها را نديده بگيريم و بگوييم تنها گوهر ارزشمند يک خانم همان است ؟؟؟.
2- "....تنها گوهر ارزشمند دختر جوان رو به يغما برده ، فصل جدايي ها ....." من طرفدار فساد و آزادی روابط جنسی و ... نيستم اما قبول دارم و به نظرم کاملا طبيعی است که در هر رابطه دوستانه ( و نه متجاوزانه ) جنسی ؛ چيزی به يغما نميرود ؛ حال اگر يکی از طرفين ؛ بعد از اينکه از خر مراد پياده شد ؛ تازه يادش افتاده باشد که چه "گوهر گرانبهايي" را از دست داده ؛ اين ميشود دبه در آوردن . ميخواست آن موقع که با شنيدن حرفها و لمس نوازشهای طرف مقابل ؛ در دلش قند آب ميشد و چشمهايش قيلی ويلی ميرفت ؛ حواسش را جمع کند و مراقب از دست دادن چيزهايي که ( چه غلط چه درست ) برايش مهم هستند باشد.
و اما سومين نکته آنکه ؛ آن دختر الان ميداند که اگر روزی ده بار هم از پدرش کتک ميخورد و بی محبتی ميديد ؛ اما در عوض گوهرش ( به زعم خودش ) را حفظ کرده بود و الان يک زندگی عادی ؛ مثل خيلی از دخترهای ديگر داشت .
ببخشيد اگر جسارتی شد.
پاسخ
حميد جان عزيزم .. خدمت شما سرور گرامي كه از روزهاي نخست يار همدل سايت بوديد ، عرض ارادت و احترام دارم ..
حميد جان خيلي ممنون به نكات واقعآ جالبي اشاره فرمودي .. ولي قبل از پاسخ به شما عرض كنم .. اصولآ مطالبي كه در باره ماجراهايي كه شاهد آن بودم ، هيچ گاه نظر شخصي خودم رو در آن قيد نمي كنم . تا حالت مستند گونه آن حفظ شود . كه در اين روايت هم دقيقآ به طور خلاصه روند ماجرا رو عرض كردم .
و اما در مورد ارزش زن .. ، صرفنظر از اين كه نظر شخصي من چي است .. در فرهنگ ما براي بكارت جايگاه خاصي قائل هستند . و نمي شود اين واقعيت رو كتمان كرد
در مورد قسمت سوم فرمايشات شما .. واقعآ حرف خيلي عالي زدي .. خيلي ها شرايط بد تر از اين خانم رو داشتند .. ولي تحمل كرده و تهايتآ به خانه بخت رفتند ..
در پايان اگه بخواهم نظر شخصي خودم رو در مورد خانم ها بگويم ، اين است كه واقعآ بنده براي آن ها احترام خاصي قائل هستم . و معتقدم در هر زمينه خانم ها مسئوليت پذيري شون خيلي بالاست .. و به همين دليل در اكثر جاهايي كه من مسئوليت اجرايي داشتم ، اكثر قريب به اتفاق همكارانم رو خانم ها تشكيل مي دادند
با سلام خدمت عمو بهروز سایت جالبی دارید من دو روز که این سایت رو پیدا کردم و توی این دو روز به اکثر مطالب گذشته سرک کشیدم واقعا خسته نباشید خدا به شما طول عمر بده
پاسخ
هاتف عزيزم
واقعآ باعث افتخار من است كه عزيزي ديگر به جمع ياران همدل پيوست
خوشحالم كه نظرت رو جلب كرده است
سلام سرهنگ جون
حال دادي بهمون مطلب خوب بود ولي خاطرات جبهه و جنگ و امريكا يه چيز ديگه هست
سرهنگ با اين وبلاگ معركت از كارو زندكي انداختيمون
ايام به كام
پاسخ
دوست عزيز و نازنين
خوشحالم كه مطالب سايت مورد توجه شما قرار گرفته است .. چشم در باره آمريكا و جبهه و جنگ هم بيشتر خواهم نوشت
SALAM JENABEH MODARESI AZIZ, GHADAMEH NO RESEDIHA RO KHEMTEH SHOMA VA KHANEVADEYEH MOHTARAM TABRIK GOFTEH, BA AREZOYEH SALAMTI VA KHOSI.BA TASHAKOR
BAHAR BAYAT
پاسخ
بهار عزيز و نازنينم
از اظهار لطف و محبت شما واقعآ سپاسگزارم .. بنده هم متقابلآ براي شما دختر عزيزم آرزوي موفقيت و سلامتي دارم .
بهار جان اتفاقآ همين دو روز پيش با آرمان جان تلفني صحبت مي كردم .. او در شمال بود .. و اگه خدا بخواد كار ها داره خوب پيش مي ره .. واقعآ تلاش مي كنه .. من قلبآ به او و خانواده محترمش و شما دختر عزيزم خيلي احترام قائل هستم ..
راستي بهار جان كي ايران بر مي گردي ؟ .. مي دونم تازه تشريف بردي .. ولي هر وقت اومدي خبرم كن تا ببينمت ..
مواظب خودت باش عزيزم ..
سلام عرض می کنم به شما مهربان عزیز که بعضی ها لیاقت خودش و مهربانیش را ندارند و فقط تا می توانند سوء استفاده میکنند!
استاد همینه دیگه !
از شما چه پنهان برادر ارشد بنده هم به همین گونه هست و از این ماجرا ها زیاد دارد.
الان این یادم آمد که یکبار برادرم دختر خانمی را که به مانند شیرین مظلوم بود به خانه ما آورد که دقیقا از همین ماجرا ها داشت و او هم چنین پیشنهادی به برادر بنده کرده بود و او هم اجبارا این دختر خانم را به منزل ما آورد چرا که میدانست خانمش در منزل ماست.خلاصه سه نفری نشستند به گفتگو که برادرم به ایشان بفهماند که این همسر قانونی و دوست داشتنی من است .
می خواهم بگویم دیگه واقعا زمانه طوری شده که انسان هراس دارد از کمک به همنوع خودش.ولی ذاتی ست دیگر!
نمیشود کاری کرد.
ولی پدر نازنینم دختر و حتی پسری که به راحتی خودش را به دیگران عرضه میکندهر چه سرش بیاید کم است.
من که اصلا این حرفها توی گوشم نمیرود که آی مثلا فلانی از فقر معتاد شد یا از بی پولی دزد شدو........
مگر هر کس پدرش مثلا مستبد بود باید فلان کند بهمان کند.
اینها همه از سطح شعور و میزان لیاقت انسان و گنجایش این موجود دو پا سرچشمه میگیرد.
واقعا مثل شیوای نازنین، من هم فقط دلم به حال شما سوخت!(گریه)
دختر بی لیاقت پست !
میدانید آخر این افراد لکه ی ننگی میشوند برای جامعه.
و بعد اینکه یه نفر نبوده بهش بگه آخه دختر نباید هر کس که خوب و مهربان و دوست داشتنی بود به او عشق ازدواج پیدا کرد که!
این عشف محدوده دارد آنهم مثلا دوستی.
البته که ارتباط شما میشده به قول خودتان پدر و دختری!
حالا گذشته از اینها نکنه ما دیگه دختر شما نیستیم!!(چشمک و خنده)
سفر هم میروید تو رو خدا مراقب جاده ها باشید(دقیقا همان چیزی که خودتان پشت گوشی به من گفتید که در سفر بودم)
با سپاس فراوان
پاسخ
نيلي جان عزيزم
بازهم از شما دختر بسيار عزيزم تشكر مي كنم كه با نوشته هاي زيبايت ، خستگي رو از تنم بيرون مي آوري .. نيلي جان .. هرچه از اين دختر بگويم كم است ... به شرافتم سوگند محبتي كه نسبت به او روا داشتم حتي به دختر واقعي خودم نكرده بودم .. حتي يادمه يك روز كه با خاله و دختر خاله هايش بحث اش شده بود ، و ديگه نمي خواست به منزل آن ها برود و دنبال خانه مي گشت ... من براي او پانسيوني كه زير نظر كانون بازنشستگان بود و در بهترين نقطه تهران يعني محدوده خيابان ظفر قرار داشت ، با قيمت خيلي ارزان براي او گرفتم .. و به آن ها گفتم دختر خواهرم است .. و او چند ماهي آن جا بود .. آخر هاي هفته هم به خانه ما مي آمد .. به تمام خانم هاي همكارم گفته بودم هر روز به او سر بزنند تا احساس دلتنگي نكنه ... از هر پسري خوشش مي آمد ، من آو را به مجموعه ام دعوت مي كردم تا شايد مقدمات ازدواج آن ها فراهم شود .. ولي بعد از مدتي از آن شخص ايراد مي گرفت .. شايد باورت نشه .. اون اواخر بقدري به من گير مي داد كه چرا با فلان خانم صحبت كردي ؟!! چرا كارمند هاي خانم رو بيرون نمي كني ... و هر روز يك بهانه ... و من نمي دونستم منشآء اين حرف ها چيست .. دلم مي سوخت براش .. هميشه احترام اش رو داشتم .. اين ها صحيح نيست كه بگم .. ولي براي بي چشم و رويي او مي گويم .. من تمام هزينه ها و مخارج اش رو مي دادم .. مي گفتم گناه داره .. چقدر نصيحت اش مي كردم كه به حداوند توكل كنه .. هزار جور مثال در اين رابطه به صورت مستند مي زدم .. ولي ديگه خانم تغير كرده بود .. به خودش مي رسيد .. لنز هاي رنگي به چشم مي گذاشت .. و كاري مي كرد كه همه نظر ها به سوي او جلب شوند .. بگذريم .. وقتي ديدم آبروي من داره ريخته مي شه .. و به قول قديمي ها گلوش پيش من پيرمرد خنگ گير كرده ، واقعآ احساس خطر كردم .. ترسيدم خودكشي كنه يا باعث دردسرم بشه براي همين با هزار مكافات و ترفند كاري كردم كه از من متنفر بشه .. و خدا را شكر ديگه خبري ازش ندارم .. ولي دورا دور همكاران ام به من در مورد كارهايش مي گويند ...
سلام گرم خدمت استاد عزيزم
ممنون از زحماتي كه مي كشيد
واقعا براي اون دختر ناراحتم
اميدوارم اگه تا الان جون سالم از اون منجلاب به در برده باشه خدا به راه راست هدايتش كنه
استاد يه خبر :قبلآ گفته بودم كه عاشق خلبانيم و قصد خلبان شدن هم دارم ولي فعلآ نه. استاد بعد از كلي پيگيري و به همه رو انداختنو و كلي آدم كله گنده ديدن و بالاخره اجازه ي اينو گرفتم كه يه پرواز رو رفت و برگشت در قسمت كاكپيت باشم.خوشحاليم قابل وصف نيست.
پايدار باشيد
پاسخ
دختر عزيز و نازنينم
در مورد علاقه شما به خلباني آگاه هستم .. يه خبر خوش برات دارم .. و آن اين كه يك برنامه هايي در شرف انجام است كه تمام اين موانع فعلي از ميان برداشته خواهد شد .. دوم اين كه هزينه آموزش خيلي خيلي ارزان مي شود .. و امكان حضور خانم ها در خطوط هوايي بر قرار خواهد شد .. اين قضيه خيلي جدي است . اما در باره حضورت در كابين خيلي خوشحالم كه خوشحال شدي و از آن لذت بردي ..
دخترم اگه قبلآ به من مي فرمودي ، نياز به رو زدن نبود .. من توسط دوستانم ترتيبي مي دادم كه در هر سفري كه مايل هستي ، در كابين حضور داشته باشي .. و در صندلي آبزورور داخل كابين بنشيني ..
الان كه نزديك عيد است و پرواز ها شلوغه .. ولي اين بار اگه قصد مسافرت داشتي به قول خارجكي ها
Just Let Me Know ... My Dear
Best Regards
سلام. صبح بخير.
من 1 دونه ديگه كار فرستادم.
ببخشيد كه دارم كارهارو خورد ،خورد مي فرستم.
پاسخ
امير عزيز و نازنين
واقعآ از اين همه محبت و زحمتي كه در مورد من مي كشي ، شرمسارم
اميدوارم بتونم يك روزي جبران كنم
با تشكر فراوان ، چشم حتمآ امروز مي بينم .. ولي نديده ، از شما تشكر مي كنم
با عرض سلام!
سیستم تور ام-یک ساخت کشور روسیه
میباشد.
پاسخ
مرسي جناب صادقي عزيز
اميدوارم آن دوست گرامي به پرسش خود رسيده باشد
سلام جناب مدرسي
جديدا به خاطر گل روي شما سرور هاي پيك باران رو عوض كردم تا خوانندگان شما سرهت بهتري تو مشاهده عكسها داشته باشن
اميد وارم راضي باشين
پاسخ
فريد عزيز و گرامي
شما جزء اولين دوستاني هستيد كه لطف شما شامل بنده گرديد
من واقعآ از شما تشكر مي كنم . همه مي دونند كه به خاطر لطف و محبت شما دوست فرهيخته ام ، بنده مشكل آپلود تصاوير رو ديگه ندارم .. در صورتي كه وقتي به مطالب قديمي مراجعه مي كنم ، متآسفانه تمام تصاوير صفحات محو شده اند .. اميدوارم لياقت قدرداني و جبران رو داشته باشم
چه اطلاعات دقيقي درباره فاحشه خونه هاي قبل از انقلاب داريد
پاسخ
تمام اين اطلاعات در سايت هاي ايراني فراوان هستند
و ناگهان چه زود دیر میشود!
سلام کاپیتان داستان ناراحت کننده ای بود اما شما نهایت تلاشتون رو کردید برنده این بازی شما بودید.
3 روز پیش اومده بودم تهران توی مترو یه آقایی رو دیدم که خیلی به این عکس شما شبیه بود روزنامه ایران دستشون بود اولش فکر کردم شمایید خواستم برم جلو سلام کنم ولی وقتی بیشتر توجه کردم دیدم شما جوون تر و البته خوشتیپ ترید اینه که منصرف شدم:d
بعد از اون رفتم خیابون اکباتان تا به دفتر آرتا سر بزنم و شرایطم رو بگم و ببینم چی میگن ولی انگار توی شهرک اکباتانه نه خیابون اکباتان!
اگه لطف کنید و آدرس دقیقشون و شمارشونو بدید ممنون میشم شما همیشه نسبت به من لطف داشتید ازتون تشکر میکنم در ضمن ایمیلم رو میزارم که اگه نمیخاید اینجا شماره رو بدید مشکلی نباشه اگه شماره خودتونو هم بتونم داشتهت باشم که خیلی عالیه الته قول میدم مزاحم نشم :d
alimoravvej@gmail.com
پاسخ
عرفان عزيزم .. واقعآ شرمنده شدم كه دقيق آدرس رو عرض نكرده بودم .. پسرم وقتي وارد خيابان اصلي شهرك اكباتان بشوي .. حدود دويست متر جلو تر ، مقابل يكي از ورودي هاي خانه ها ، در سمت راست تابلو آرتا كيش مشخص است .. اگه يادم بمونه حتمآ در اي ميل براي شما تلفن خودم رو تقديم مي كنم .. ولي تلفن هاي آرتا رو ندارم ، فقط تلفن مدير عامل آن رو دارم .. ولي فكر كنم اگر از 118 بپرسي ، بهت خواهند داد
در ضمن عرفان جان كي گفته من خوش تيپ هستم !!؟ اين هم از اون جوك هاي امسال است ؟
و اما آغاز كامنت رو با جمله اي از زنده ياد قيصر امين پور آغاز كردي .. ازت ممنونم
باعرض سلام خدمت استاد بزرگوار،
باری دیگر از اینکه تبلیغ شرکت دبی پایلوت شاپ رو کردید کمال تشکر و قدردانی دارم. امیدوارم که روزی با کمک جوانان مملکتمون دست بدست هم حتی یک قدم در پیشبرد صنععت هواپیمایی کشور عزیزمان برداریم. با شما در تماس هستم.
با تشکر
حمید
DPS
پاسخ
خواهش مي كنم حميد عزيزم ... من و شما در يك راه گام بر مي داريم .. هر دو به جوان ها عشق مي وزريم ..پس هيچ منتي بر يك ديگر نداشته و نداريم .. و براي اين عزيزان هر دو با هم تلاش مي كنيم
سلام خسته نباشید عنوان یا تیتر این پست اصلا جالب نیست میتونیستید چیزای بهتری انتخاب کنید که برازنده سایت باشه مرسی
پاسخ
خيلي ممنون سارا جان
حق با شماست .. خودم هم كراهت داشتم اين چنين بي پرده تيتر بزنم .. ولي از آن جايي كه من معمولآ دير وقت مطالب سايت رو مي نويسم ، فكرم به چيز مناسبي قد نداده .. بعدش هم در گير كارهاي روزمره زندگي ... اي كاش شما دختر عزيزم .. در كنار انتقاد سازنده ، يك تيتر خوب هم عنوان مي كرديد
باز هم از شما ممنونم
Mersi aghayeh Modaresi, agar khoda bekhad shayd tabestoon yeh safareh kotahee biam. Hatman khabaretoon mikonam.Ba tashakor az lotfetoon. Bahar
پاسخ
بهار جان عزيزم
واقعآ خوشحال خواهم شد كه شما دختر عزيزم رو ملاقات كنم .. از حالا دارم مي گم .. وقتي تشريف آورديد ، من مي برمتون رامسر .. از حالا رزرو كردم
بهار جان خيلي مواظب خودت باش دخترم
رضا از کرج
باسلام...
با تشکر...مطلب بسیار آموزنده ای بود ....چندین مورد شنیده ام افرادی که آلوده چنین کاری می شوند بعد از توبه باز هم خیانت می کنند ...یعنی اصلاح پذیر نیستند ...نمی گویم همه آنها ... اما درصد بالائی از آنها اینطور هستند ....
حالا یه سوءال مردانه ...شنیده ام تجاوز هوائی اخیر اسرایل به حریم هوائی سوریه و ترکیه برای آزمایش سیستم موشکی تور - ام یک بود ...آیا بنظر شما صحت دارد یا نه؟
با تشکر فراوان ...دعا گوی شما..
پاسخ
خيلي ممنون رضا جان كه نظرت رو بيان فرمودي .. بله حق باشماست اين افراد خيلي مشكل به زندگي عدي بر مي گردند
در مورد تجاوز هوايي و تور ام يك .. به خدا قسم چيزي نمي دونم .. چون اصلآ فرصت تماشاي تلويزيون رو هم ندارم
سلام و درود خدمت لوتی ترین خلبان دنیا.عمو بهروز خسته نباشید خیلی مخلصیم امیدوارم بنده را ببخشید از اینکه دوباره مزاحم میشم.واقعا از راهنمایی پدرانه شما ممنون عمو جان من به دوستم گفتم و گفتم قضیه از چه قراره و اوضاع چه جوری ولی باز هم یه مشکل جلوی پای اون قرار گرفته اون اینه که دانشگاه افسری این دوستمون رو راه نمیده چون دیپلم مکانیک دارد وجز رشته های فنی به حساب می اید و دانشگاه افسری رشته های نظری قبول میکنه زد حال خوردش ومن موندم به اون چی بگم و باز هم مزاحم شما شدم که چه بکنه چون دیپلم رو گرفته و الاف وبیکار که چه کاری بکند من باز هم بهش گفتم صبر کن وعجله نکن واز عموی گلمون یه راهنمایی دیگه بگیریم ما که این همه زحمت میدیم به شما گفتم باز هم از شما بخواهم کمکش کنم واقعا شرمنده چون خودم کم بودم حالا یکی دیگه هم اضافه شد واقعا من دیگه روم نمیشه که دیگه کامنت بگذارم الان شاید از خودتون بپرسید پس اینی که فرستادی چیه ولی تو رو دربایسی{فکر کنم اشتباه نوشتم}گیر کردم که باز هم راجع به این موضوع باز هم نوشتم . راستی عمو اگه رفتی مشهد سلام ما رو هم به اقا برسون عمو جان التماس دعا داریم. اگه قبل رفتن یه ملاقاتی باهم داشته باشیم خیلی خیلی خیلی عالی میشه واقعا شرمنده ها ولی به جان خودم خیلی دلم لک زده برای صحبت های گرم شما. خیلی مخلصیم عمو خوش تیپ وbeautiful (
چشمک) باتشکر .یاعلی
پاسخ
فدات بشم رضا جان عزيزم ..
خيلي من را شرمنده مي كني
در مورد دوستت اجازه بده از دوستانم بپرسم .. ببينم چه كار مي شه كرد ؟ .. مشهد هم چشم .. من خودم محتاج به دعا شما عزيزان هستم .. اگه قبول بشه .. من هم خوشحال مي شوم قبلآ رفتن يك بار ديگه از مصاحبت گرم و صميمي شما بر خوردار بشم
شما با چتر بازان معروف هم اشنايي دارين؟
پاسخ
دوست عزيز من چتربازان قديمي رو فقط از روي چهره مي شناسم
چون آن ها با ما هميشه به پرواز مي آمدند
سلام استاد عزيزم
من هنوز پرواز نرفتم ِ قرار است كه برم.
از خبر بسيار خوشحال كنندتون بسيار سپاسگذار هستم همچنين از لطفي كه كرديد و گفتيد كه مي تونستيد كمكم كنيد.
پايداروپيروز باشيد
پاسخ
واي ببخشيد .. من فكر كردم رفتي كه اين همه خوشحالي از كلمات ات مي باريد
ولي به هر حال من علاقه و عشق شما رو درك مي كنم
و به اين گونه عشق و علاقه ها احترام مي گذارم
موفق باشي عزيزم
منظورم چتربازان خيلي معروف است.كساني كه بخاطر مسايل مختلف بين مردم شهرتي داشتند....ميفهميد كه؟
پاسخ
پسرم ، واقعآ عرض مي كنم .. دوزاري من از جواني كج بود .. شما واضح بنويس من منتشر نمي كنم .. فقط بلاش بنويس خصوصي ، مطمئن باش فقط خودم مي بينم ..
بلانسبت يك زماني به افرادي كه خود را به پر رويي مي زدند ، و مفتخور بودند ، چترباز مي گفتند
مثلآ در اداره كساني بودند كه هيچ گاه صبحانه نمي خريدند .. و هميشه از ميز همكاران مي خوردند ، به اين ها چترباز مي گفتند
ديگه چيزي به عقلم نمي رسه
خوشتیپید دیگه مگه شک دارید؟
از بابت آدرس ممنونم خبرشو بهتون میدم
پاسخ
عرفان جان اگه بهت بگم نمي دونم در باره چه مطلبي حرف مي زني به من نخواهي خنديد !!؟
باور كن نمي دانم موضوع آدرس چيست ؟ .. يا شما جوان ها به علم ايما و اشاره آشنايي داريئ يا من خيلي بيش از حد گيج شدم
گفتم كه يه اشاره به موضوع بكنيد تا يادم بياد
درود کاپیتان.من علاقه زیادی به مطالبی در مورد موشک فونیکس دارم.امیدوارم بتوانم از اطلاعات شخصی شما در قالب یک مقاله استفاده کنم.پاینده و موفق در پناه اهورا مزدا باشید
پاسخ
مهدي جان عزيزم ، از اين كه من رو لايق مشاوره دونستي ، قلبآ سپاسگزارم . اما پسرم اطلاعات من در حد تخصصي مورد نياز شما نيست . فقط هر چه مي دانم عمومي است كه بعيد مي دونم براي شما كارايي خاص داشته باشه .. اما فكر كنم جناب آقاي عليرضا صادقي كه در اين موارد مطالب جالبي تهيه و ترجمه كرده است ، بتواند كمك شما كند . به هرحال من در خدمت شما پسر عزيز و گرامي ام هستم .
خيلي عذر ميخوام اما اين دوزاري شما واقعا كج ميباشد! منظورم اين چيزها نيست....ببينيد من كونگ فو توا كار ميكنم...حالا فهميديد؟!البته شايد هم واقعا ايشون رو نميشناسيد.اگر اينطوره لطفا اسمشون رو نياريد فقط بگيد اطلاعي درباره ايشون ندارم اخه من درباره ايشون حساسيت دارم.
پاسخ
نمي دونم چي بگم !! كج بودن دوزاري ام مادرزاديه
كاپیتان شما دیگه خیلی سرتون شلوغه!!
آدرس آرتا کیش رو میگم
بازم ممنون
پاسخ
عرفان عزيزم .. درسته من هميشه مي گم گيج هستم .. ولي يادمه در پاسخ به كامنت قبلي عرض كردم متآسفانه تلفن دفتر آرتا رو ندارم .. و فقط موبايل مدير عامل موسسه رو دارم .. و عرض كردم اگه از 118 بپرسي حتمآ در اختيارت قرار خواهند داد .. ولي آدرس رو يك بار ديگه عرض مي كنم
پسرم از سمت ميدان آزادي وقتي وارد خيابان اصلي شهرك اكباتان مي شي .. حدود دويست متر كه جلو بري ، همون سمت راست ، روبروي ورودي به مجتمع مسكوني ، تابلو هاي آرتا مشخص است .. من توصيه مي كنم بعد از ساعت 3 بعد از طهر بروي چون معمولآ صبح ها فرودگاه هستند ...
اگه پاسخ كامنت به عللي به دستت نرسيده .. پوزش من را پذيرا باش
salam jenab modaresi hadi hastam hamin tori gozari be siteton bar khordam amidvaram haleton khob bashe delemon baraton tang shode mage shoma bodin magale ro be chap miresondin on gproh ba tasob haa\mashon az ham joda shodand bazam flight magazine ham jor soto kor shod
پاسخ
سلام پسرم .. خوبي ؟ باور كن من هم خيلي دلم براي شما مخصوصآ بچه برادر شما تنگ شده است .. از احسان سراغ شما رو گرفتم .. خانواده محترم خوب هستند ؟ خيلي سلام من رو برسونيد ..
مگه مجله چاپ نمي شه ؟ آقا سيد كه گفت من خودم به تنهايي آن را منتشر مي كنم .. پس چي شد ؟
يه روز بعد از عيد قرار بگذار ببينمت
سال خوبي داشته باشي
با سلام
راستش بنده هم حدود3 ماهي هست كه خوانده ي سايت شما هستم ولي اين سري خواستو نظر هم بدم واسه چند چيز:
1)سپاس و خسته نباشيد به شما بابت نوشته هاي بسيار زيبا و آموزندتون
2)آرزوي شادكامي براي همه ايرانيان عزيز در همه جاي دنيا
به اميد روزي كه وجود خدا رادر يكايك لحظه هايمان حس كنيم (خداييش آرزوي بزرگيه)
پاسخ
احمد جان عزيزم .. از اين كه شما دوست گرامي به جمع ياران صميمي و يك دل پيوستي ، قلبآ خوشحالم .. ضمن اين كه اين نظر لطف شماست كه مطالب و دست نوشته هاي من مورد قبول شما واقع شده است . برايت آرزوي سلامتي و شادكامي دارم
سلام . دیشب دنبال مطلبی بودم که اتفاقی مطلبی از شما در جستجوگر بود با عنوان گاف های سروش ، برایم جالب بود مطلب را بخوانم ، زیرا خودم نیز مدتی در سروش کار کردم و بنا به دلایلی نیز بیرون آمدم و الان هم بیکار هستم ، فقط خواستم بگویم که چقدر شما جالب و صمیمی مطلب می نویسید ، بدون هیچ ترس و واهمه ای . لطفاً مطلب فوق را نیز مخفی نگه داشته و درسایت یا وبلاگتان و یا هر جای دیگری نگذارید ، به قدر کافی از دست روزگار کشیدم ! خداحافظ
پاسخ
دختر عزيز و گرامي منيژه جان
واقعآ خوشحال شدم كه شما دختر خوبم هم به جمع ياران صميمي اين سايت پيوسته است .
دوم اين كه اين نظر لطف و بزرگواري شماست كه از مطالب ام خوشت آمده است . منيژه جان در مورد پنهان كردن مطلب فوق عرض كنم .. اين كه بايد انسان محتاط بود حق با شماست .. و ازت ممنونم كه به فكر حقير بودي .. دخترم من خيلي سعي مي كنم خطوط قرمز نظام رو حفظ نمايم ولي گاهي ممكنه مطلبي از دستم بيرون بره .. كه سعي مي كنم بيشتر دقت كنم ..
منيژه جان اگه تا بعد از عيد جاي مناسبي براي كار پيدا نكردي ، لطفآ يك كامنت يا اي ميل به من بزن تا به اميد خدا يه جاي خوب معرفي ات كنم
سال خوبي داشته باشي
دلم براي هر دو تون خيلي سوخت ولي بهتره ما در مورد گناهان بقيه حكم ندهيم چون صلاحيت اين كار را نداريم و اين قضاوت ها مخصوص ذات مقدس خداوند است
پاسخ
ايدا جان عزيزم
خيلي ممنون از كامنتي كه گذاشتي ... دقيقآ حرف منطقي زدي . و من از شما به خاطر اين ديدگاه منطقي تشكر مي كنم
Are you old pilot or Professional journalist? it is same to me that you have more ability about every thing Any how It is interesting site so I wish you be successful in your way
Best wishes and all the Best
Meysam
پاسخ
ميثم عزيزم ... من يه زماني پرواز مي كردم .. ولي الان همون ژورناليست هستم
اين كه مطالب سايت مورد پسند شما دوست نازنين قرار گرفته است قلبآ خوشحالم موفق باشي عزيزم
مدرسی عزیز
درود بر شما .
سایت شما کلاس درس زندگی است .خاطرات علاوه بر شادی و غمی که دارد درس وتجربه ای است که که هر کسی میتوان موارد مطلوب رادر زندگی خود بهره جست.
از خداوند متعال آرزوی سلامتی برای شمارا دارم .موفق و موید باشید.
پاسخ
محمود عزيز و نازنين
خيلي خوشحالم كه مطالب سايت نظر شما خواننده محترم رو به خود جلب كرده است
براتون آرزوي موفقيت و شادكامي دارم
اااای
واقعا ناراحت شدم، چه میشه کرد، رسم روزگار این بوده که همیشه آدم از نهایت توان و انرژی خودش برای تغییر دادن و یا کمک به تغییرشون استفاده می کنه، اما آخر کار اونی نیست که در انتظارش بودی. با اینکه از اول مطلب آخرش رو خونده بودم، دنبالش کردم، تنها خوشحالیم از اینه که شما در حقش پدری کردی. راستی شما درست همسن پدر من هستید، خیلی دوست داشتم الان خونه بودم و روبروی پدرم اخبار تلویزین رو نگاه می کردیم.
راستی استاد، نشد یکبار به سایت شما سر بزنم و زیر و روش نکنم، خیلی با ذوق هستید، ولی چند نکته تو ارسال پست ها رعایت نمیشه، یک سری استاندارد ها هست که مطالبتون بر اساس اونها باید منتشر بشه. منظورم شکل ظاهری پست هاتون هست که باید با قالبتون متناسب باشه.
پاسخ
با تشكر از توجه خاص ششما .. بله حق با شماست عزيزم .. من خوشحال مي شوم اگه نظري سازنده داري به من بگو مطمئن باش حتمآ رعايت مي كنم .. در ضمن اگه به ساختار تصويري مطالب نگاه كني ، روز به روز يه شكل مناسب تري نسبت به گذشته مي گيرد .. آخه من كه اين كاره نبودم .. همين جوري شروع كردم و خب به اميد خدا مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت .... و الان هم در اختيار دوستان هستم .. هر طرح يا برنامه اي ارائه فرمايند در خدمت خواهم بود ... شما اگه ممكنه يك راه كار دقيق به من ارائه فرماييد .. من دست شما رو هم مي بوسم
شاد و پايدار باشي
نگید عیبه زشته !!
جمله بالا یک جمله احمقانه هست ! اصلا اعتقادی به آن ندارم
این جود مسایل باید گفته شود حالا بعضی ها خوششون نمیآد مشکل خودشون و اطرافیان خودشونه.
کاپیتان بسیتر لطف کردید این معضلات را نقد می کنید، خوشبختانه من اینجور مطالب را زیاد خوانده ام بنابراین تفکرم باز است و رای همسر، خواهر و دختران آینده ام مشکلی نخواهم ساخت که روی زندگی آنها تاثیری بگذارد
امیدوارم دیگران هم با همین اندیشه این گونه نوشته ها را بخوانند و درک کنند نه با این تفکر که این ها مطالب خلاف است و مطالبی که شان سایت شما را پایین می آورد
پاسخ
ممنون بایک جان
شما واقعآ با نگاهی زیبایی که به زندگی دارید ، حتمآ خانواده مخصوصآ فرزندان در آینده خیلی از ان بهره مند خوهند شد
موفق باشی
سلام حرف که زیاده امروز تو محل کارم تصادفا به اینترنت دسترسی پیدا کردم کارهام هم بازم به خاطر عید تصادفا کم پود از صبح دارم میخونم خیلی قابل احترام هستید اگه کاری از دستم فکر میکنید بر می اد 0911....تماس بگیرید در ضمن نمیدونم اینهایی که مینویسم می خونید یا نه امروز یه چهار پنجتایی گذاشتم پیروز و استوار باشید
پاسخ
رضای عزیز و نازنین
مگه می شه به دوست بزرگواری چون شما پاسخ نداد !!؟
عزیزم من به تمام کامنت های شما پاسخ داه ام . منتها چون شما در مطالب قبلی برایم پیغام گذاشتید .. حتمآ یادتون نیست که در کجا بوده است !! و گرنه امکان نداره من پاسخ دوستی رو ندهم
همان گونه که عرض کردم .. شماره شما رو یادداشت کرده و حتمآ در فرصتی مناسب تماس خواهم گرفت .. موفق و پیروز باشید