درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   ماجراي مرگ دختر جوان

مرگ غم انگیز دختر جوان

2zhvu03yq0940zkja3yy.jpg

مريم اوايلي كه به دبي رفته بود خيلي خوب درس مي خواند و هميشه نمرات خوبي رو از اساتيداش  مي گرفت . ولي حضور يك دختر تنها در كشوري غريب و پول خرج كردن هاي بي حساب و كتاب او باعث شده بود كه خيلي زود توجه گرگ هاي اجتماع و زالو صفتاني كه هنرشون به دام انداختن جوانان متممول است به سوي او جلب شده  و براي سركيسه كردنش دقيقه شماري كرده تا او را اسير خواسته هاي نامشروع خود كنند . و اين فرصت عاقبت پديد آمد ...

uoztxwgc6goapeveg597.jpg

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

مرگ غم انگیز دختر جوان

 

ra3giulcq615bh3zm12j.jpg

za6a8dbamgqw0kxeer08.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

قبل از بيان هر سخني ، پوزش مرا به دليل وقفه اي كه در نگارش مطالب جديد ايجاد شد پذيرا باشيد .  همان گونه كه كم و بيش اطلاع داريد ، عاقبت لطف خداوند شامل ما شده و بنده به جرگه پدر بزرگ ها پيوستم  . به عبارتي صاحب دو فروند دختر شيرين و دوست داشتني شدم . دوقلو بودن نوه ها و نگهداري از اون ها در ابتداي امر با مشكلاتي همراه بود كه مجبور شدم مدتي از شما خوبان و عزيزان مهربان و صميمي دور باشم . شايد باور نكنيد جدايي از شما خوانندگان گرامي  واقعآ براي من خيلي سخت و طاقت فرسا بود . اميدوارم با تلاش مجدد جبران كم كاري ام رو بكنم  . جا دارد از تمام دوستان  عزيزي كه به وسيله كامنت يا تلفن تولد نوه هاي من را تبريك گفته اند ، تشكر و قدرداني كرده و براي همه شما ياران همدل آرزوي موفقيت نمايم .  

trxh1cjo35vigihdt6lr.jpg

من و دامادم به همراه دوقلو ها

راستش رو بخواهيد خيلي دلم مي خواست از عملكرد بعضي بيمارستان هاي خصوصي كه عنوان درجه يكي رو يدك مي كشند سخن بگويم . اما فعلآ براي آگاهي دوستان نكاتي رو به عرض مي رسانم .... اگه بگم اين مراكز فقط و فقط به كسب درآمد به هر بهانه اي مي انديشند ، سخن به گزافه نگفته ام . من نمي دانم چرا وزارت بهداشت و درمان نظارتي بر عملكرد اين گونه مراكز ندارد و اجازه داده است تا هر قيمتي را به عنوان خدمات از خلق خدا اخذ كنند !   روز اول اعلام فرموده بودند با احتساب همه مخارج جنبي ، حدود دو ميليون و نيم تومان هزينه زايمان است . كه از اين مبلغ يك ميليون و پانصد هزار تومان اش مربوط به هزينه آقاي دكتر است . دكتري كه فقط نيم ساعت در موقع زايمان بر بالاي سر بيمار حضور و نظارت دارد !! و بقيه كارها رو دستياران او انجام مي دهند . خب نبايد از اين آقاي دكتر عزيز سوال كرد .. شما كه اين همه دستمزد  گرفته اي نبايد بعد از عمل يك سري به بيمار خود بزني ؟ و اين كار را به دستياران ات محول مي كني ؟!!‌

s5wlc2wne78f7kxqfd1k.jpg

جالب است بدونيد   همين آقاي دكتر به خاطر اين كه به موقع به بيمارستان هاي ديگري هم برسه ، عمل هاي خود را در اين بيمارستان به صبح خيلي زود موكول كرده بود . و از بيماران خواسته بود ساعت چهار بامداد در بيمارستان حاضر باشند !! وي ساعت شش صبح تشريف آورده و تا ساعت هفت و نيم ، چهار عمل زايمان رو انجام داده و با گرفتم شش ميليون تومان ناقابل ، سريع محل كار خود را ترك كرده تا به بيمارستان ديگري برسد !! روز بعد دو نفر دستيار وي زحمت كشيده و با ويزيت از بيماران فوق ، بدون استثناء به همه پيشنهاد داده بودند كه مجض احتياط چند روزي رو بمانيد !! خنده دار اين كه براي همين ويزيت پنج دقيقه اي ، هريك مبلغ دويست هزار تومان در فاكتور اصلي پول گرفته بودند . ضمن اين كه بر خلاف اعلام قبلي ، مبلغ سه ميليون و دويست هزار تومان هم دريافت كردند !! خدا پدر و مادر يكي از پرستاران شريف بيمارستان رو بيامرزه كه يواشكي ندا داد   ... بي خودي نمانيد .. اين ها به همه گفته اند چند روز بمانيد تا چهار پنج ميليون اضافي بگيرند !!

خيلي دلم مي خواست از فاكتور بيمارستان كپي گرفته و اين جا نشون اش بدم .. افسوس دامادم   جناب مهندس ابراهيمي مخالفت كرد . بابت يك كيسه كوچك كه حاوي يك پوشاك بچه ، يك دستمال كاغذي ، يك مسواك و خميردندان ، يك جفت دمپايي نامرغوب ، يك شامپو بچه وطني  و يك حوله بدرد نخور ، هشتاد و سه هزار تومان فاكتور كرده بودند !! به عبارتي براي كوچك ترين خدماتي كه وظيفه هر بيمارستان است ، به بهانه درجه يك بودن ، تا دلتون بخواد از مردم پول مي گيرند .. ولي در ازاي اين همه پول ، دكتر رو موظف به معاينه نمي كنند ! وضع بيمارستان هاي دولتي هم كه مشخص است .. يكي از اقوام دامادم كه بيچاره مجبور شده بود بيمارستان دولتي بره .. به دليل تاخير در زايمان ، فشار زيادي به سر نوزاد وارد شده بود كه حالا مجبورند آب سر او را با لوله تخليه كنند !! مسلمآ اين بچه با اين وضعيت عمر چنداني نخواهد كرد . و به گفته پزشك متخصص اطفال ، تنها به دليل عدم رسيدگي به زائو پيش از زايمان اين مصيبيت پيش آمده است !! به هرحال هركي دستش به دهان اش مي رود ، يك جور مشكل داره و اوني هم كه نداره صد جور .. !!

دوستان عزيز .. بحث بيمارستان و زايمان رو خاتمه داده . و اجازه مي خواهم در باره خودم كمي حرف بزنم . قبل از هرچيز بايد اعتراف كنم اگه عشق و تعهدي كه نسبت به بعضي خوانندگان وبلاگ ام نبود ، حتمآ قيد اين كار رو مي زدم . آخه فشار و حرف زور هم حد و حسابي داره ..  والله حسودي و رقابت هم قوانين مخصوص خودش رو داره .. من نمي دونم چرا بعضي ها تاب تحمل ارتباط دوسويه سالم رو ندارند ؟ چرا نمي خواهند در محيط آروم    و بي دغدغه حرف ها و خاطرات ام رو بنويسم ؟ البته اين رو هم بگم .. من آدمي نيستم كه در مقابل مشكلات ميدان رو خالي كرده  و عقب نشيني كنم . ولي بعضي ها شورش رو در آوردند . و مدام سعي مي كنند با تهمت تهديد ، جلوي انتشار اين مطالب رو بگيرند . خب هر كسي تا يه اندازه اي تحمل داره ... بالاخره كاسه صبرش لبريز شده و قيد همه چيز رو مي زنه .. اما قبل از تشريح موضوعات پيش اومده ، لازم مي دونم توضيحاتي رو براي روشن شدن ذهن شما عزيزان بيان كنم . مطمئن باشيد ديگه به اين مباحث نمي پردازم .

همه شما مي دونيد .. هر كي تو زندگييش خصوصياتي داره كه به آن پايبنده .. به درست يا غلط آن كاري ندارم . بحث سر روش زندگي است . من از زماني كه خودم رو شناختم تا به امروز كه به اصطلاح پدر بزرگ هم شده ام ، هر وقت به هر دليلي محيطي رو ترك كنم ، ديگه به هيچ عنوان به آن چا بر نگشته ، و سعي مي كنم تمام ارتباطات ام رو با آن قطع كنم . به عنوان مثال ... من در شبكه پنجم سيما جايگاه  خاصي داشته و از حق و حقوق مناسبي هم برخوردار بودم . به دلايلي كه فعلآ صلاح نمي دونم به آن اشاره كنم ، به سرم زد كه ديگه اون جا نروم . وقتي موضوع رو به همكارانم عنوان كرده و گفتم از فردا به شبكه پنج نمي آيم ، همه تعجب كرده و فكر كردند شوخي مي كنم  . و خدا شاهد است كه حتي براي برداشتن وسايل شخصي ام هم قدم به شبكه نگذاشتم . 

همين مسئله در مورد نيروي هوايي هم صدق مي كند . از روزي كه علي رغم ميل خودم و طبق نظر پزشكان بازنشسته شدم ، يك بار هم پايگاه نرفته و حتي قيد حق و حقوق و امتيازات جزيي كه براي بازنشستگان قائل شده اند رو زدم . دليل اش رو هم گفتم كه اين اخلاق من است . به همين دليل بعد از گذشت پانزده سال وقتي تصميم گرفتم وبلاگي رو راه اندازي كنم ، نام آن رو " خاطرات يك خبرنگار " گذاشتم . البته حق هم داشتم . چون ديگه پرسنل نظامي محسوب نمي شدم . و سايت ام هم كاملآ شخصي بود . و اگه بر حسب ضرورت مجبور به بيان خاطراتي از گذشته و پرواز شدم ، صرفآ به بيان آن ماجرا اشاره كرده و در هيچ يك از سطور آن به نقش خود در پرواز و يا درجه نظامي ام اشاره اي نكردم . دليل اين كار هم كاملآ مشخص است . چون هواپيماي سي - ۱۳۰ توسط تيمي با مسئوليت ها متفاوت كه اصطلاحآ كروي پروازي يا خدمه محسوب مي شوند به پرواز در مي آيد .

مسئله بعدي اين است كه در عرف نگارشي بيشتر روي ماجرا و اهميت آن زوم مي شود . نه به تعريف از خود راوي . به همين دليل هميشه  واژه " پرواز كرديم " رو به كار مي بردم . كه در اين روش نگارش ، راوي مي تواند يكي از خدمه بوده يا حتي يه مسافر در پرواز !‌ و اگه گاه گداري يكي از خوانندگان در كامنت يا اي ميل از درجه و نقش ام از پرواز مي پرسيد ، هميشه به كار گروهي اشاره كرده و هرگز از نقش خود سخني به ميان نياوردم . بله اگه سايت ام نظامي بود ، يا خودم در ارتش بودم ، موظف بودم با جزئيات ماجراها رو تعريف كنم . ضمن اين كه حتي در تمام مدتي كه در خط پرواز بودم ، مثل اغلب همكارانم به ياد نمي آورم درجه اي رو روي لباس پروازم نصب كرده باشم ! و تنها به اجبار دو بار اين كار رو كردم ! يكي زماني كه بعد از سانحه بوئينگ ۷۲۷ ايران اير كه فرمانده وقت نيروي هوايي تمام خلباناني رو كه يك ساعت قبل و بعد از سانحه در تهران پرواز داشتند ، اجضار كرده بود  كه مجبور به نصب درجه شدم . دومي هم فكر كنم مربوط به يك بازديد مهمي بود كه اين كار رو كردم .

پس مشاهده مي كنيد كه حتي در همون پانزده سال پيش هم زياد در قيد درجه و نشان هاي نظامي نبودم . بيشتر كار و خدمت به كشور برايم مهم بوده كه به اعتراف همكاران ام بيشترين ساعت پرواز رو در ماموريت هاي جنگي داشتم . اما كساني كه در چند روز اخير بيوگرافي ام رو در وبلاگ خوانده باشند حتمآ تعجب مي كنند كه چرا اين چنين از درجه و مسئوليت ام در پرواز نوشته ام ! كه دليل آن رو مي گويم ...  ماجرا دقيقآ از زماني آغاز شد كه من در مطلبي كه مربوط به فرار بني صدر و رجوي بود ، از نقش پرسنلي كه با خيانت و دستكاري رادار هاي كشور آن هم در زمان جنگ كه دشمن از هر فرصتي براي نفوذ به خاك ايران عزيزمون استفاده مي كرد ، انتقاد كرده و اين عمل رو خيانتي بزرگ قلمداد كردم . همه خوانندگان محترم مي دانند كه من از نگارش مطالب سياسي هميشه طفره رفته و به آن نمي پردازم . ولي آن مطلب به دليل اين كه بخشي از خاطرات پروازي ام بود ، مجبور به نگارش آن شدم . ولي نمي دونستم به مذاق بعضي ها خوش نمي آيد .

از آن پس روزي نبود كه برايم كامنت هاي توهين آميز نيايد .. از آن جا كه ماهيت گروهك ها براي من و همه مردم رو شده است ، اوايل اهميتي نداده و به كارم ادامه مي دادم . تا اين كه همين بي اعتنايي من آن ها را جري تر كرده  و بر شدت توهين ها و افترا ها افزودند   .. ! بعد از مدتي كه از اين كارهاي غير اخلاقي خود نتيجه اي نگرفتند ، به صورت سازمان يافته اقدام به تهديد ام نمودند ! و كار به جايي رسيد كه علاوه بر تهديد هاي مستمر فردي ، اين اواخر به صورت گروهي تهديد هاي خود رو افزايش دادند . اين كور دلان غافل ، ننوشتن درجه نظامي ام رو نقطه ضعف تلقي كرده و بعد از مدتي من را سرگروهبان ناميده و ادعا كردند بنده در نيروي هوايي شاگرد مكانيك بوده و وظيفه من سوخت گيري به هواپيما بوده است . از آن جا كه من به تمام پرسنل ارتش چه سرباز چه درجه دار احترام قائل هستم . براي اثبات اين نظريه با افتخار اعلام مي كنم بله من شاگرد مكانيك هستم .

بله من شاگرد مكانيكي تنبل بودم كه وظيفه داشتم هواپيماها رو سوخت گيري كنم . چه اشكالي داره ؟ مگر شاگرد مكانيك بودن خجالت دارد ؟ مگر فردي كه زحمت مي كشد و در سرما و گرما به هواپيماهاي سي - ۱۳۰ بنزين مي زند خجالت دارد ؟ من در همين جا اعلام مي كنم اين آقايون درست مي فرمايند . و من شاگرد مكانيكي بيش نبودم  . آيا چيزي از ارزش هاي انساني كم مي شود  ؟ آيا خوانندگان وبلاگ تنها خاطراتي رو مي خوانند كه نويسنده اش خلبان باشد ؟ يا داراي درجه سرهنگي و تيمسار باشد ؟  خدا رو صد هزار مرتبه شكر مي كنم كه هرگز در هيچ يك از مطالب اشاره اي به درجه و عنوان شغلي ام نكرده و تنها به ذكر ماجرا اكتفا كردم . و طوري خاطرات رو نوشتم كه خوانندگان جوان همذات پنداري كرده و هر كس به زعم خود جايگاه راوي رو در ماجرا ها تعين كند .

به همين دليل براي اين كه به اين كور دلان ثابت كنم كه اگه كسي به وبلاگ ام مراجعه مي كند ، نه به دليل شغل و درجه نظامي قديمي من است   . و بگويم اگه شاگرد مكانيك هم بودم  ، هيچ گاه به ميهن و كشورم خيانت نكرده و هدف ام از نگارش خاطرات جبهه و جنگ صرفآ بيان شجاعت و دلاوري هاي نيروهاي ايراني بوده است . بدون اين كه نامي از خود به ميان آوره باشم . به همين دليل بيوگرافي وبلاگ رو با افتخار عوض كرده و درچه و شغل خود را نوشتم . خيلي دلم مي خواست اين كار رو در سايت هم انجام دهم    . ولي از آن جا كه كد هاي آن دست طراح محترم سايت است ، به همين وبلاگ بسنده مي كنم . حال مي خواهم ببينم اين آقايون ديگه چه بهانه اي دارند ؟ فقط اين را مطمئن هستم از اين به بعد خوانندگان بسياري براي خواندن مطالب ام خواهند آمد . و مشت محكمي به دهان اين حسودان و ياوه گويان خواهند زد . عزيزان ببخشيد كه حرف هاي خودموني كمي طولاني شد . ولي از همه شما دوستان گرامي خواهش مي كنم كه موضوع فوق رو فراموش فرماييد . و همان گونه كه من اهميتي نمي دهم شما هم واكنش نشان ندهيد

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg 

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 

nxl861dokiu39wurj5ma.gif

http://www.asheghi.ir/ 


همه چيز از يك پارتي آغاز شد !

703p36ppndaflc5q5hs3.jpg

من يك دختر عمه دارم كه سال هاست با همسر و فرزندانش در خيابان گاندي تهران زندگي مي كنند . مدت ها بود از آن ها بي خبر بودم . ديدار هاي ما تنها در مجالس ختم يا عروسي تازه مي شد . چندي پيش يكي از فرزندان وي با من تماس گرفته  و بعد از كلي احوالپرسي گفت  در همسايگي ما اخيرآ اتفاقي افتاده است كه به درد چاپ در مجله شما مي خورد . طفلك فكر مي كرد هنوز هم با نشريه وزين خانواده سبز همكاري مي كنم . ولي از روي كنجكاوي مجبور شدم يه توك پا به خونه آن ها رفته ، تا هم بعد از مدتي طولاني جوياي حال و احوالشون باشم و هم ببينم موضوع از چه قراره .. وقتي ماجراي دختر همسايه اون ها رو شنيدم ، حيف ام اومد تو وبلاگ ام ننويسم . منتها براي حفظ آبروي خانواده سوژه مورد بحث با پوزش از همه خوانندگان گرامي از نام مستعار استفاده مي كنم . اميدوارم ماجراي فوق تلنگر به خانواده هاي متمولي باشه كه بدون مطالعه و نظارت دختر هاي جوان خود را به اميد تحصيل و آينده اي روشن به كشورهاي ديگه مي فرستند .

مريم دختر ۲۳ ساله اي بود كه در يك خانواده بسيار ثروتمند روزگار را به خوشي و خرمي سپري مي كرد . وي بعد از گرفتن ديپلم ، با هدف ادامه تحصيل در دانشگاه ، در كنكور سراسري شركت مي كنه ولي متآسفانه پذيرفته نمي شود . به همين دليل با اصرار فراوان خانواده رو راضي مي كنه تا در يكي از كشورهاي خارجي به تحصيل بپردازه ... عاقبت بعد از تلاش هاي فراوان او به امارات رفته و در يكي از دانشگاه هاي معتبر دبي در رشنه بازرگاني تحصيل مي كند . خب طبيعي است هر خانواده اي براي آينده فرزندان خويش برنامه هايي رو در سر مي پرورانند . به همين دليل خانواده مريم هم تصميم گرفته بودند بعد از بازگشت او ، اداره كارخانه بزرگ خود رو به او بسپارند . حتي من شنيدم كه براي او يكي از جوان هاي فاميل رو هم در نظر گرفته بودند تا به خير و سلامتي با هم ازدواج كنند و ... به همين دليل هر ماه پول قابل توجهي رو براي مريم مي فرستادند .

jjp5daug2zu6pksulefv.jpg

اما غافل از اين كه اين پول هاي زياد و بي حساب كتاب عاقبت بلاي جان دخترشون مي شه .. ! مريم اوايلي كه به دبي رفته بود خيلي خوب درس مي خواند و هميشه نمرات خوبي رو از اساتيداش  مي گرفت . ولي حضور يك دختر تنها در كشوري غريب و پول خرج كردن هاي بي حساب و كتاب او باعث شده بود كه خيلي زود توجه گرگ هاي اجتماع و زالو صفتاني كه هنرشون به دام انداختن جوانان متممول است به سوي او جلب شده  و براي سركيسه كردنش دقيقه شماري كرده تا او را اسير خواسته هاي نامشروع خود كنند . و اين فرصت عاقبت پديد آمد .... قضيه از اين قرار بود كه در دانشگاهي كه مريم تحصيل مي كرد ، يه همكلاسي آلماني داشت كه با خانواده خود در دبي اقامت داشتند . يه روز كه مريم در خانه تنها و دلتنگ از خانواده نشسته بود ، دختر آلماني به او زنگ زده و اظهار داشت ... پدر و مادرم چند روزي است براي ديدن اقوام شون به آلمان سفر كرده اند . و من با اجازه ات يك پارتي خودموني ترتيپ داده ام ..  اگه بيايي بهت حتمآ خوش مي گذره ..

شب هنگام وقتي مريم قدم به داخل ويلاي اشرافي دختر آلماني گذاشت ، هر گز فكر نمي كرد با اين كار مسير زندگي اش رو تغير مي ده و قدم در دامي گذاشته كه جز نابودي خود و بد نامي خانواده اش هيچ حاصلي براي او در پي نخواهد داشت .. به هر حال آن شب وي با دوستان جوان خود تا پاسي از نيمه شب در فضاي نيمه تاريك سالن كه با صداي بلند انواع موسيقي در هم آميخنه بود ، و دختر پسر هاي جوان هر يك در گوشه اي لميده بودند ، حضور يافت . مريم احساس كرد كه چقدر اين گونه پارتي ها در روحيه او تآثير داشته ! و چه راحت غم غربت رو فراموش مي كنه .. به همين جهت حضور وي در پارتي هاي اين چنيني ادامه يافت . و به قول معروف يك پاي ثابت اين پارتي ها مريم بود  .! اما چيزي نگذشت كه دختر جوان متوجه شد اسير هروئين و قرص هاي خطرناك روان گردان  شده است . اين نكته رو زماني درك كرد كه ديگه كسي اين مواد رو مثل سابق مفت و مجاني در اختيارش قرار نمي داد .. و دختر بيچاره از درد خماري بد جوري به هم ريخته بود ...

ingw5ku5m14q3aw73qp5.jpg

او حالا فهميده بود براي رهايي از درد خماري بايد پول زيادي رو براي تهيه مواد مخدر پرداخت نمايد . و از آن جا كه هزينه مواد افيوني در دبي خيلي بالاست و از طرفي تمام پول هاي او هم تمام شده بود ، مجبور شد براي تآمين مواد مخدر با يك جوان سيه چرده عرب همكاري كند . مريم وظيفه داشت قرص هاي روان گرد و هروئين رو به همكلاسي هاي جوان خود خود در دانشگاه بفروشه ..!! ديگه كار به جايي رسيده بود كه يواشكي و بدون اطلاع خانواده اش به تهران آمده تا براي خود و دوستان اش مواد مخدر تهيه كند . او براي گمراه كردن خانواده  ، با تلفن همراه اش از تهران به آن ها زنگ مي زد . و در پاسخ به درخواست هاي آن ها ، هميشه بهانه درس هاي سخت دانشگاه  و امتحانات رو مي آورد !! بيچاره خانواده با تصور اين كه دخترشون سخت سرگرم تحصيل و درس خواندن است ، در قلب خود احساس رضايت مي كردند .. اگر چه دل شون هم تنگ شده بود  ....

سفر هاي پنهاني او به تهران ديگر امري عادي براش تلقي مي شد .. براي همين وقتي در آخرين سفرش  به آژانس مسافرتي هميشگي اش رفت   .. فروشنده از او پرسيد باز هم بليط رفت و برگشت ۲۴ ساعته به تهران رو مي خواهيد ؟!! تقريبآ صبح زود بود كه دختر جوان به تهران رسيده و با گرفتن تاكسي خود را به خيابان گاندي رسانده و زنگ منزل دوست  خويش رو به صدا در آورد . پسر جوان وقتي در رو باز كرد ، مريم رو ديد كه حال و روز درستي نداره .. براي همين خطاب به دختر گفت .. در حال حاضر چيزي تو خونه ندارم .. مريم گفت من عجله دارم و حالم هم اصلآ خوب نيست .. ضمن اين كه سي چهل نفري از دوستانم در دبي منتظر من هستند تا دست پر برگردم ... پولش هم نقد نقده .. لحظاتي بعد پسر دوست ديگرش رو هم خبر كرده و به اتفاق براي تهيه مواد به سمت شهريار به راه افتادند . آن ها بعد از تهيه جنس بلافاصله به سمت تهران راه افتادند ...

x1ny7gj0vk1iivp3rvyy.jpg

مريم وقتي به خانه آن دو پسر جوان رسيد ، از اون ها خواهش كرد تا در يكي از اتاق ها به استعمال هروئين بپردازد .. و به اين ترنيب آن ها به وي اجازه دادند تا قبل از سفر به دبي ، دختر خودش رو بسازه .. ساعتي بعد وقتي يكي از پسرها وارد اتاق شد با ديدن چهره مريم كه از فرط استعمال زياد هروئين به حال اغماء افتاده بود ، وحشت زده دوست ديگرش رو صدا زد .. مريم در همان حال به پسر ها گفت .. چيزي نيست .. فقط بگذاريد دوساعت بخوابم حالم خوب مي شود ... پسر ها وقتي بعد از چند ساعت به اتاق مسافر جوان رفتند ، او را مرده يافتند ! هر دو با ديدن جنازه مريم وحشت زده شده و به دنبال راه كاري براي سر به نيست كردن جنازه بر آمدند .. هريك پيشنهادي مي داد . تا اين كه تصميم گرفتند براي پرهيز از متوجه شدن همسايه ها ، تا تاريك شدن هوا صبر كرده و آنگاه جنازه رو به بيرون منتقل نمايند ..  با فرا رسيدن شب ، دو دوست جنازه رو در جعبه اي قرار داده و با احتياط آن را به پاركينك منتقل كردند . و دقايقي بعد به اتفاق هم جنازه رو در يكي از پارك ها رها كردند .

 آن ها از اين كه بي سرو صدا با موفقيت جسد رو از خانه خارج كرده و بدون آن كه كسي آن ها رو ديده باشه  در پارك رها نموده بودند ، خيلي خوشحال بودند .. غافل از اين كه در همان هنگام زني از پنجره خانه اش كه مشرف به پارك بوده ، تمام صحنه ها رو ديده است !! زن با عجله پليس رو در جريان قرار مي دهد .. و دقايقي بعد افسران پليس به همراه بازرس ويژه قتل در محل حاضر مي شوند . آن ها در جستجوهاي خود  كارت دانشجويي مريم كه مربوط به يكي از دانشگاه هاي معتبر دبي بوده به همراه بليط هواپيماي او به دست مي آيد . آن ها از همين نشانه ها به هويت واقعي جسد پي برده و ساعتي بعد افسر آگاهي به در خانه مريم رفته و از مادر او در باره فرزندش سوال مي كنند . مادر بيچاره كه فكر مي كرد اشتباهي رخ داده است خطاب به افسر پليس گفت كه دختر وي در امارات است !! و زماني كه افسر سوال كرد آخرين بار كي با شما تماس گرفته .. گفت ديروز . و وقتي از او خواستم تعظيلات آخر هفته رو به تهران بيايد ، درس و امتحانات رو بهانه قرار داد !!

عاقبت در اداره آگاهي تهران ، مادر از مرگ دختر جوان خود مطلع شد . افسران آگاهي براي پيداكردن عاملان مرگ مريم تلاش خود رو آغاز كردند .. آن ها متوجه شدند كه تلفن همراه وي مفقود شده است .. با استعلام از شركت مخابرات ، بعد از چند روزي مشخص شد گوشي مريم با سيم كارتي ديگر فعال شده است  .. با دستگيري  جوان مذكور وي اعتراف كرد كه چندي پيش يك دختر و دو پسر جوان رو به شهريار برده و مجددآ آن ها رو به خيابان گاندي رسانده است . وي در ادامه بعد از دادن مشخصات كامل هر دو پسر اعتراف كرد كه بعد از پياده شدن آن ها ، متوجه شدم گوشي آن ها در ماشين جا مانده است .. و چون از آن خوشم اومد ، سيم كارت خودم رو بعد از چند روز داخل آن گذاشتم .. با تلاش ماموران ، عاقبت يكي از جوانان در منزل مادرش دستگير مي شود . وي تمام ماجرا رو به ماموران توضيح داده و اعتراف كرد كه مرتب براي مريم و دوستانش مواد تهيه مي كرده است . در نهايت جوان ديگر هم با تلاش ماموران شناسايي مي شود . او به جرم خريد و فروش مواد مخدر در زندان به سر مي برد ..  و به اين ترتيب پرونده دختر دانشجو براي هميشه بسته شد .

در پايان لازم مي دونم از رضاي عزيزم كه اين ماجرا رو به صورت مكتوب در اختيارم گذاشت تشكر كرده و اشاره كنم براي يك دست شدن با مطالب سابق ، آن را بازنويسي كردم .

با تشكر و احترام

بهروز مدرسي

نگارش این مطلب در تاریخ سی ام بهمن ماه ، ساعت ۴:۳۰ دقيقه بامداد به اتمام رسيد .

                                       ايام به كام


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اینجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد .

Date: February 8, 2008 Time: 8:00 Location:Christchruch, New Zealand Operator:Air New ZealandAC Type:BAe 3201 Jetstream 32EPAboard: 9 Fatalities: 0Ground: 0Route:Blenheim - Christchruch,Details:A Somali woman with a knife entered the flight deck and demanded the pilots take her to Australia. She claimed to have bombs aboard with her. A struggle ensued and both pilots were stabbed. As the plane came in for landing the woman tried to grab the controls. She was subdued by the captain and the plane landed safely. The woman was arrested and both pilots taken to the hospital with minor injuries

. Date: February 7, 2008Time: 19:00Location: El Sebio, Dominican RepublicOperator:Caribair AC Type: Britten Norman BN-2A-26 IslanderAboard: 9 Fatalities: 0 Ground: 0 Route:Santiago de los Caballeros - La RomanaDetails:The plane crash landed while en route after losing an engine

.

Date: February 1, 2008 Time: 10:35,Location: Near Trinidad, BoliviaOperator:LLoyd Aereo Boliviano LAB AC Type: Boeing B727-200 Aboard: 159 Fatalities: 0 Ground: 0 Route: La Paz - Cobija Details:Poor weather caused the crew to divert to Trinidad. The plane ran out of fuel and crashed 5 km short of the runway. None of the 151 passengers or crew of 8 were killed

Picbaran.

Source:planecrashinfo         BY:Alireza Sadeghi

 

تاریخ:8 فوریه 2008/زمان:8:00/مکان:کرسی چرچ-نیوزیلند/خط هوایی:نیوزیلند ایر/نوع هواپیما:بی آ 3201 جت استریم 32 ای پی/تعداد سرنشین:9/تلفات:0/تلفات روی زمین:0/مسیر:بلنهایم-کریس چرچ/جزئیات:یک زن سومالیایی بهمراه یک چاقو وارد کابین پرواز شد واز خلبانان خواست که وی را به استرالیا ببرند.وی مدعی شد که بمبی همراه او است.در پی یک درگیری هر دو خلبان مورد اصابت چاقو قرار گرفتند.در حین تلاش برای فرود زن مزبور تلاش کرد که فرامین را در اختیار بگیرد.وی توسط کاپیتان مقهور شده و هواپیما بسلامت فرود آمد.زن دستگیر و دو خلبان با جراحات سطحی به بیمارستان اعزام شدند.

تاریخ 7:فوریه 2008/زمان19:00/مکان:السیبو-جمهوری دومینیکن/خط هوایی:کاریب ایر/نوع هواپیما:بریتن نورمن/تعداد سرنشین:9/تلفات:0/تلفات روی زمین:0/مسیر:سانتیاگو به رومانا/جزئیات:پس از از دست دادن موتور بزمین برخورد کرد.

تاریخ 1:فوریه 2008/زمان10:35/مکان:نزدیک ترینیداد-بولیویا/خط هوایی:لوید ایرو بولیویانو/نوع هواپیما:بویینگ 727-200/تعداد سرنشین:159/تلفات:0/تلفات روی زمین:0/مسیر:لاپاز به کوبیجا/جزئیات:هوای بد باعث شد که هواپیما بسمت ترینیداد تغییر مسیر دهد و پس از تخلیه سوخت در 5 کیلومتری باند سقوط کرد.هیچیک از 151 مسافر و 8 خدمه کشته نشدند.

منبعplanecrashinfo            گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی:.


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

016nwf7kt3y71otmejyj.jpg


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید


7alav1r7nibszhawaa16.jpg


7w57l65r6cdykphszjc5.jpg

http://www.khaleban.com/



- تعداد بازديد
  • 18348
  • مرتبه

    نظرات

    کاپیتان مدرسی عزیز درود.
    ضمن آرزوی سلامتی شما یه چند تا ایمیل بهتون زدم می شه لطف کنین جواب بدین؟
    ممنون
    پاسخ
    جناب آقای جوهری نازنین
    با تشکر از شما دوست خوبم و پوزش به خاطر تآخیر در پاسخ ها ، همان طور که بار ها اشاره کرده ام ، مدتی است به دلیل تآلمات روحی و عدم تمرکز فکری مثل سابق قادر به نشستن پشت میز کامپیوترم نیستم .. اما به خاطر تعهدی که به یکایک خوانندگان محترم دارم ، بتدریج انبوه نامه و کامنت های رسیده را پاسخ خواهم داد .. خواهش می کنم به حساب جسارت و کم کاری نگذارید ..
    با سپاس از محبتی که به حقیر دارید

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35