
ماجرای اعتراض مسافران فرودگاه مشهد !
اگه بدونید چقدر دلم برای بیان خاطرات تلخ و شيرين پرواز تنگ شده بود .. حیف که تازه گی ها فراموش کارشده ام . وگرنه خاطرات فراواني از دوران پرواز و جنگ دارم . كه اگه يادم بياد خيلي خوب مي شه . اصلآ از نگارش مطالب غير پروازي واقعآ خسته شده ام . البته اين رو هم بگم مقدار زيادي از اتفاقات و پرواز هاي زمان جنگ رو نمي توانم بازگو كنم .. چون مي ترسم جز اسرار نظامي محسوب بشه ... حالا اين ها به كنار ، اگه بدونيد چقدر خاطرات خصوصي دارم كه بيشتر مربوط به شيطنت ها در پرواز و شوخي با دوستان و ديگر همكاران است .. از شما چه پنهون در زمان جنگ براي تحمل غم از دست دادن دوستان و فشار هاي عصبي ناشي از جنگ تحميلي هميشه شوخي مي كرديم . مخصوصآ من كه سر دسته تمام ماجرا ها بودم !
حيف نمي شه در سايت بيان كرد .. فقط به درد محافل خصوصي مي خوره . الان هم كه مدت زيادي از جنگ گذشته وقتي به دوستان قديم بر مي خورم ، ساعت ها در باره يكايك اون شوخي ها و لحظات دلپذير با هم صحيت مي كنيم .. و از ته دل مي خنديم . همين آقاي مداح دوست و هم اتاقي ام در آمريكا ، امكان نداره وقتي به هم مي رسيم ياد اون زمون ها نيفتيم .. خودش بار ها گفته .. بهروز وقتي تو پيشم مي آيي ، تمام مشكلات و غم از دست دادن پسر جوونم رو فراموش مي كنم . جالبه بدونيد حتي در روز خاك سپاري فرزند دلبندش ، با وجودي كه هر دو گريان بوديم .. اما لحظاتي ناخواسته به اون زمان هاي قديم پرت مي شديم !! خيلي دلم مي خواد بعضي اون ها رو با سانسور در سايت بنويسم .. ولي خودتون مي دونيد بايد شرايط اش فراهم بشه .
اسم خاك سپاري آوردم .. ياد خاطره اي افتادم .. يكي از دوستان خيلي خوب ما شهيد شده بود . قرار شد بچه ها همه براي احترام به اون عزيز كه اسم اش " ابراهيم احمدي " بود با لباس سر خاك حاضر بشيم . يه همكاري در خط پرواز داشتيم كه نام او رضا بود . هميشه او رو " رضا جهود " مي ناميديم . چون تو زندگي اش به هيچي اعتقاد نداشت . البته بچه بسيار سالم و درستكاري بود . قد بلند و چارشونه اي داشت . اهل گريه زاري و اين حرف ها نبود . ضمن اين كه خنده هاي جالبي سر مي داد و ترجيح بند كلام اش هميشه مثل آمريكايي ها با چاشني فحش همراه بود . از شانس ما اون روزي كه بايد دسته جمعي سر خاك مي رفتيم او سرشيفت يا به اصطلاح سر پرست بود . همه بچه ها از ناراحتي بد جوري سر خاك عزاداري مي كردند ..
اين آقا رضاي ما هم خونسرد يه گوشه اي جدا از بچه ها دست هاشو رو سينه قرار داده بود و به همكاراش با بي اعتنايي نگاه مي كرد . اين رو هم اضافه كنم اغلب با خانواه هاشون امده بودند . واقعآ صحنه خيلي درناكي بود .. به عبارتي بچه ها خون گريه مي كردند .. كه آقا چشمتون روز بد نبينه .. يه لحظه ديديم آقا رضا زد زير خنده ... حالا نخند كي بخند ... !! همون جور كه گفتم ملودي خنده هاي او استريو فونيك بود .. بله ديدم رضا در حالي كه مي خنده با دست به يك خانم ميان سال هم اشاراتي مي كنه .. و البته با ترجيح بند هاي مخصوص خودش .. من و همسرم زودتر از همه خودمون رو به رضا رسونديم .. پرسيديم چي شده ؟ او در حالي كه اصطلاح هاي آمريكايي رو به كار مي برد به همون خانم اشاره كرده و گفت ... اين سان آوو.. به من ميگه ...
قضيه از اين قرار بود كه همون خانم كه قبر مرده اش در كنار مزار دوست ما قرار داشت وقتي مي بينه يكي از بچه ها كه لباس پرواز تنشه ساكت يه گوشه اي ايستاده است .. نزدش رفته و مي گه .. برادر مي شه از شما يه خواهشي بكنم ..؟ آف رضا ما هم مي گه بفرماييد ... زن عامي بيچاره مي گه قربان مي شه به همكاران تون بگيد كه آهسته عزاداري كنند ..؟! ... آخه اين مرده ما تازه دفن شده و الان داره حساب و كتاب پس مي ده .. حواس اش پرت مي شه و ممكنه اشتباهي جواب بده و ... رضا نمي گذاره جمله اون بيچاره تموم بشه .. مي زنه زير خنده و در حالي كه با دست به قبر نشون مي ده .. شروع مي كنه به خنديدن با صداي بلند توآم با اراجيف هاي ويژه خودش ... خلاصه در يك چشم به هم زدن ، عزاداري تبديل مي شه به صحنه خنده !! اون هم فقط بين عده اي كه آمده بودند براي دوست شون احترام قائل بشن !! بله عزيزان بخش عمده خاطرات ام اين چنيني اند !
واي ببخشيد حرف هاي خودموني هم به حاشيه كشيده شد ! اگه بشه در هر پست يكي از اين شوخي ها رو مي نويسم . راستي يادم اومد بخش ديگري از خاطرات پرواز و جبهه ام مربوط به پرواز با چهره هاي سياسي و مسئولان است . كه اصلآ نمي شه بيان كرد .. چون نيمي از آن ها به اصطلاح سياسيون غير خودي اند .. نيمي ديگر از مقامات فعلي كشور هستند . و پرداختن به آنان يا حمل بر پاچه خواري تلقي مي شه .. يا برداشت سياسي ..!! تازه مشكل ديگه اين كه نمي دونم فلان آقا آيا خودي است يا غير خودي !! پس حق مي ديد كه وارد اين حريم هم نشم . ديگه چي مي مونه ازش .. ؟ همين هايي كه دست و پا شكسته گاهي مي نويسم ! البته خيلي از همين ها هم حماسي هستند و خيلي دلم مي خواد براي ثبت در تاريخ بگم .. ولي فعلآ امكان پذير نيست .

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp
يادي از روزهاي نخست جنگ ....
پيش از اين براتون نوشته بودم درست روز بعد از وقوع جنگ تحميلي كه از حمله و بمبارون به فرودگاه مهرآباد آغاز شد . تعدادي از هواپيماهاي سي - ۱۳۰ براي مصون ماندن از حملات احتمالي هواپيماهاي رژيم بعث عراق ، به شهر مشهد اعزام شدند . تا از اون جا به مناطق جنگي اعزام شده و ماموريت هاي خود رو انجام دهند . هيچ وقت يادم نمي ره چه صحنه هاي غم انگيزي بود . آتش و دود همه جا رو فرا گرفته بود ... همين موقع هم مطلع شديم يكي از همكاران بسيار خوبمون به اسم " دامغاني " كه در حقيقت نخستين شهيد جنگ هم محسوب مي شه ، هنگامي كه در رمپ پرواز بوده يكي از اون تركش هاي آتشين از روي كف بتون آرمه رمپ پروازي كمونه كرده و به اين بنده خدا اصابت مي كنه .. تو اون شلوغ پلوغي به چه مكافاتي او رو به بيمارستان مي برند .
از آتش و دود گفتم .. يك تركش خورده بود به بدنه يكي از بوئينگ هاي تانكر ۷۰۷ كه پر از سوخت بوده . اين هواپيما براي پرواز سوخت رساني بعد از ظهر آماده شده بود . اگه بگم با چه فشاري بنزين خارج مي شد و مثل جوي آب تو رمپ روان گشته بود شايد باورش كمي سخت باشه .. اما به همت يكي از بچه هاي سي - ۱۳۰ كه قد و قواره بلندي هم داشت و ما " گوريل انگوري " خطاب اش مي كرديم ، با فرو بردن كاپشن پروازي اش جلو نشت بنزين رو مي گيره ! در همين هنگام يكي از كمك خلبانان به اسم " حسن آبگوشت " كه طفلك مي خواست يك هواپيما سي - ۱۳۰ رو از منطقه آتش دور كنه ، حواسش نبوده و بال چپ هواپيما رو مي كوبه به دكل برق كه نزديك آشيانه برزگ سي - ۱۳۰ قرا داشت . و در يك چشم به هم زدن ، هواپيما شعله ور شده و مي سوزه ..
از طرفي با شنيده شدن صداي انفجار شديد در منطقه مهرآباد كه حاصل شكسن ديوار صوتي توسط شكاري بمب افكن هاي عراقي بود ، مردم اون اطراف به تصور اين كه باز هم كودتا شده است ! هراسان بعضي هاشون با چوب و چماق بعضي هاشون هم با پاي پياده به سمت پايگاه هاي نيروي هوايي هجوم مي آورند ! اين كه گفتم باز هم .. به اين دليل بود كه مدتي قبل از جنگ ، عده اي از نظاميان و خلبانان پايگاه نوژه همدان اقدام به كودتا كرده بودند .. كه لو رفته و همه شون اعدام شدند .. اگه يادم باشه حتمآ يك مطلب هم در اين باره خواهم نوشت ... بله عرض مي كردم هجوم مردم هر لحظه بيشتر مي شد . اون ها قصد داشتند وارد پايگاه بشوند . من نخستين فردي بودم كه به اتفاق آقاي محمد معمارزاده كه سرپرست خط پرواز بود لباس پرواز پوشيده و بدون اين كه بدونيم جريان چيست از خونه هاي سازماني راهي پايگاه يكم ترابري شديم .
شايد باور نكنيد هنوز هم كه سن و سالي ازم گذشته ، هميشه حاضر و گوش به زنگ هستم كه اگه خداي ناكرده كشورم از سوي بيگانگان مورد كوچك ترين تعرضي واقع بشه ، خودم رو به خط پرواز رسونده و هر جا كه لازم بشه پرواز خواهم كرد .. جالبه بدونيد چند وقت پيش كه شايعه حمله آمريكا شده بود به همسرم گفتم لباس پرواز ام رو از ته بقچه ها بيرون بياره ..!! به سختي تنم رفت .. اگه بدونيد چقدر با ديدن اون لباس گريه كردم ..؟ واقعآ عشق به وطن و آب و خاك بالاترين عشق هاست . به هر حال الان دم دست است . باز ياد يه خاطره ديگه افتادم ... روزي كه براي عمل جراحي قلب باز عازم سوئيس بودم ، تمام تجهيزات پروازي ام رو به همسرم داده و گفتم اگه من مردم .. اين ها رو براي آرش پسرم كه اون موقع خيلي كوچك بود ، نگه دار ..
يادمه وسايلي كه به همسرم سپردم شامل .. يك جفت پوتين سبز آمريكايي ويژه پرواز ، يك جفت دستكش مخصوص پرواز ، ماسك اكسيژن همراه خزطومي اش ، لباس و كاپشن پرواز ، كلاه به همراه چند عدد دستمال گردن هاي رنگي .. كه از جنس پارچه چتر نجات و نسوز بود .. همچنين يه چاقوي مخصوص همه كاره كه تو جيب روي زانو ام هميشه قرار داشت و براي بريدن طناب چتر تجات اگه به جايي گير مي كرد بود ... در حقيقت اين كل وصيت ام بود .. مردم موقع وصيت شون از ملك و املاك و مغازه و سرمايه حرف مي زنند .. ولي حرف من شامل همين چند قلم تجهيزات بود .. راستش رو بخواهيد خيلي مي ترسيدم ولي هيچ وقت به رويم نمي آوردم تا خانواده ناراحت شوند ! تجسم كنيد مني كه از تزريق آمپول وحشت داشتم و فرار مي كردم ، قرار بود برم زير تيغ جراحي !!
از كجا به كجا پريدم ... منو ببخشيد اين قدر حاشيه مي روم . بله مي گفتم .. روز نخست جنگ حدود ساعت سه بعد از ظهر بود كه عاقبت آقايون دژبان دم در حريف موج مردم نشده و همه رو به داخل پايگاه راه دادند .. ! شايد هم بهشون دستور داده بودند . آفرين به مرام مردم متعصب و غيرتمند ايراني .. همين بنده خداهايي كه ساعاتي قبل به قصد حمله به پايگاه ما حمله كردند ، وقتي ديدند از كودتا خبري نيست به كمك پرسنل آمده و به ياري همديگر هواپيما ها رو با دست هل مي دادند تا از مهلكه آتش نجات پيدا كنند . حتمآ مي دونيد جا به جايي هواپيما به وسيله بوش كار يا كلمن انجام مي پذيره .. ولي اون روز با چشمان خود ديدم با دست هواپيماها رو جا به جا مي كنند . اي كاش از اين صحنه ها فيلم گرفته مي د تا دنيا اتحاد ايراني ها رو ببينه
به هر حال تمام هواپيماها در سرتاسر رمپ پراكنده شدند . بعضي از آن ها رو به انتهاي باند حمل كرده و برخي رو در همون رمپ قرار داديم .. همه افسرده و نگران بودند .. در چهره يكا يك بچه ها رنگ غم و بلاتكليفي رو مي شد مشاهده كرد . با تاريك شدن هوا براي جلوگيري از خروج نور به بيرون ساختمان ، بچه ها از داخل انبار سي - ۱۳۰ تعداد زيادي پرده هواپيما رو به پنجره ها و جلوي در خروجي نصب كردند . هنوز از وضعيت همكارمون دامغاني كه به بيمارستان شماره دو يا همون شهيد فياض بخش برده بودند ، بي خبر بوديم .. من خيلي براي سلامتي او دعا مي كردم .. آخه چند روز قبل از جنگ با هم پرواز چاه بهار رفته بوديم .. يادمه هر دو مون كلي خريد كرده بوديم . تو مسير طولاني برگشت تا نزديكي هاي تهران با هم درد دل مي كرديم ....
همون شب قرار بود طرح گسترش انجام بشه .. سرپرست خط پرواز اعلام كرد چند نفر داوطلب براي پرواز به مشهد مي خواهد . من به اتفاق يكي دو نفر ديگه داوطلب شديم .. بچه ها به خاطر اين كه به خونه اطلاع نداده بودند ، نگران بوده و نمي توانستند تصميم درستي بگيرند . آخه از بد شانسي اون روز شيفت بچه هاي ورامين بود ! در خط پرواز هفت هشت نفري از ورامين مي آمدند .. و معمولآ هم با هم شيقت مي دادند .. ما اسم شيفت اون ها رو گذاشته بوديم شيفت دهاتي ها .. !! چقدر انسان هاي شريف و مومني بودند. خب بعضي هاشون هم خيلي حزب الهي شده بودند .. كسي جرآت شوخي كردن با آن چند نفر رو نداشت .. ولي من هميشه سر به سرشون مي گذاشتم .. ببخشيد ناچارم يه خاطره هم از اين نوع سر به سر گذاشتن بگم ..
خدا بيامرزه عباس زيور سنگي رو كه چندي پيش سرطان گرفت و مرد .. ما با هم خيلي قاطي بوديم رفت و آمد هم داشتيم .. او هم مثل من عاشق پرواز بود .. ساعت پرواز بالاي ما دو تا به منطقه جنگي هميشه زبون زد بچه ها بود . خيلي شوخ بود . بهش عباس سوسول مي گفتيم .. معمولآ ما دو نفري سر شوخي رو با بچه ها باز مي كرديم ..! يه روز من عباس داشتيم به اتفاق وارد دفتر خط پرواز مي شديم كه چشم مون به يكي از بچه هاي خيلي متعصب وراميني افتاد .. من و عباس شروع كرديم گير دادن به او .. هي مرتب برادر برادر خطاب اش مي كرديم .. او هم بدون اين كه به ما محل بگذاره به راه خود ادامه داد . در همين اثنا عباس پريد دو تا چوب دسته جارو آورد يكي رو به من داد و يكي رو هم دست خودش نگه داشت ...
سپس به اتفاق دنبال اين همكارمون راه افتاديم .. و به تقليد برو بچه هاي سپاه كه تازه اون موقع گشت صار الله تو شهر راه افتاده بود و در پاترول هاي كرم رنگ در سطح شهر گشت مي دادند و از پشت شيشه عقب ماشين مرتب چپ و راست خود را مي پائيدن ، ما هم عين آن ها دسته جارو ها رو به آغوش گرفته و پشت سر دوستمون اين ور آن ور رو نگاه مي كرديم .. و مانند اسكورت او دنبال اش راه افتاديم .. ديگه كار به جايي رسيد بنده خدا حاج آقا كه معمولآ خيلي كم مي خنديد ، از اين حركت ما نتوانست جلوي خنده خود رو گرفته و به شدت زد زير خنده .. حالا نخند كي بخند .. بچه ها هم از خنده غش كرده بودند . واقعآ چه دوراني بود .. الان همه پير و پاتيل شده و فقط گاهي در ختم يكي از دوستانمون همديگر رو مي بينيم و با حسرت ياد دوران شيرين جنگ رو به ياد مي آوريم ..
خلاصه اون شب پروازهاي سي - ۱۳۰ ها به دلايلي انجام نشده و به روز بعد موكول شد . نكته خيلي جالب اين كه ، با وجودي كه پايگاه ما و شكاري به يك ديگر وصل بودند و هر روز ده ها سورتي هواپيماهاي شكاري از جلوي چشم ما پرواز مي كردند ، اما هيچ گاه به آن ها كه اغلب از همدوره اي هاي خودمون درآمريكا بودند توجه نمي كرديم .. ولي با آغاز جنگ هر وقت صداي غرش هواپيماي شكاري رو مي شنيديم ، همه به اتفاق جلوي دري كه مشرف به باند فرودگاه مهر آباد بود ، جمع شده و با افتخار صحنه تيك آف آن ها رو تماشا مي كرديم . در حقيقت كار محافظت از آب و خاك كشور و جلو گيري از حمله هواپيماهاي دشمن رو اين عزيزان جان بر كف انجام مي دادند .. و كار ما پيش اين ها هيچ بود . واقعآ خدا همه شون رو حفظ كنه .
روز بعد قبل از اين كه ما به سمت مشهد پرواز كنيم ، برج مراقبت پرواز اعلام كرد بعد از پرواز شكاري ها نوبت شماست .. واه كه چه زيبا و با اقتدار بودند ....... ده ها هواپيماي فانتوم مسلح و آرم شده از آشيانه هاي خود بيرون امده و پشت سر هم منتظر پرواز به سوي خاك دشمن بودند .. تا جواب دندان شكني به متجاوزين بدهند .. در تاريخ ثبت شده است كه صد و چهل سورتي پرواز از پايگاه هاي شكاري كشور از همون نخستين ساعات حمله به ايران به سوي عراق با هدف بمب بارون اهداف نظامي پرواز كردند . وقتي شكاري ها به سر باند رسيدند ، راكت يكي از هواپيماهاي شكاري جلوي چشم ما كه از كابين هواپيما نظاره گر بوديم از بدنه فانتوم جدا شده و با صداي مهيبي منفجر شد .. يادمه همون موقع بچه ها گفتند براي اين كه نره عراق راكت اش رو ول كرده !!
عجب ما آدم هاي شايعه سازي هستيم .. تو اون شرايط كه هر يك به سويي روان بوديم .. يكي به شرق كشور و ديگري به غرب .. براي هم حرف و حديث در مي آورديم !! شايد اين كار ها هم جزيي از الفباي جنگ بود كه من نمي دونستم .. !! به هرحال چندين فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ عازم مشهد شديم . جالبه بدونيد تا ۹ روز بعد از جنگ من هيچ خبري از همسر و تنها دختر دو ساله ام بهاره نداشتم .. با نقل يك خاطره از همين ايام به شرح ماجراي مشهد خواهم پرداخت .. نخستين ماموريت ما از مشهد پرواز به اميديه ، ماهشهر و بوشهر بود .. قرار بود با خود نيرو و لوازم پدافندي اون جا ها ببريم ... اين رو هم بگم كه اوايل جنگ اين مناطق مخصوصآ بوشهر آماج حملات و بمباران هاي هواپيماهاي عراقي بود . بماند كه با چه بدبختي و ترس و لرز راهي منطقه شديم ... !!
تو رو خدا به ما نخنديد .. آخه ما كه تو عمرمون چنين نبردي ناجوانمردانه اي رو نديده بوديم !! صدام با حمايت غرب و آواكس هاي آمريكايي خيلي سعي مي كرد نيروي هوايي رو فلج كنه .. خلاصه ما دونه به دونه اين پايگاه ها رو رفتيم .. با چه بدبختي از هر كدوم بلند مي شديم .. چون همين كه قصد پرواز داشتيم صداي آژير قرمز شنيده مي شد و ما بر مي گشتيم تو رمپ و هواپيما رو خاموش مي كرديم .. لامصب سي - ۱۳۰ هم پيكان كه نبود سريع رو زمين بتوني دور زده و برگردي .. از سر باند تا محل رمپ بايد اين قارقارك رو با سلام و صلوات مي كشونديم ... و بعد جيم مي شديم توي آشيانه ها تا وضعيت سفيد شه .. !۱ گاهي اين موش و گربه بازي ها بارها و بارها تكرار مي شد ! تازه تو هوا يا موقع فرود خودش حكايت ديگه اي داشت ..
اون روز آخرين پايگاهي كه فرود آمديم بوشهر بود .. مرتب حمله مي شد . ما برو بچه هاي سي - ۱۳۰ رفته بوديم دفتر خلبانان شكاري و ميهمان ان ها بوديم تا وضعيت سفيد بشه .. هيچ وقت اين صحنه تا عمر دارم يادم نمي ره .. توي دفتر هر كدوم از بچه هاي ما ، بين يكي از خلبانان شكاري نشسته بوديم .. من عادت دارم اين جور موقع ها برم تو نخ چهره ها تا افكار طرف رو بخونم .. ! كاري ندارم كه تو صورت تك تك بچه هاي ما دلهره موج مي زد !! خود من از همه بيشتر خودم رو باخته بودم .. خيلي هواي دخترم رو كرده بودم ... ( واي از دست اين اشگ هاي لعنتي .. هر وقت ياد دلتنگي هايم براي دخترم بهاره مي افتم ، گريه امانم نمي ده .. ) حالا خدا رو شكر همسر و پسرم در اتاق ديگري هستند و گرنه چه جوري جلوي آن ها گريه مي كردم ..؟
بله مي گفتم .. در چهره خلبانان شكاري خونسردي و اقتدار رو مي ديدم .. باور كنيد توي صورت هيچ كدوم از اون قهرمانان دلاور ترس و وحشت يا حتي دو دلي رو نمي ديدم .. خلاصه همه بدون اين كه كلامي حرف بزنيم ساكت نشسته بوديم ... همه غرق در افكار خويش بوديم .. به ديوار يك ساعت شماطه دار قديمي نصب شده بود .. فكر نمي كنم كسي حواس اش به ساعت فوق بود .. سكوت عجيبي بر دفتر سايه افكنده بود .. كه ناگهان با به صدا در آمدن زنگ اين ساعت كه الحق خيلي هم بلند بود ، فقط همين هفت هشت نفر كروي سي - ۱۳۰ بودند كه به هواي بمبارون ، به اتفاق به صورت سينه كش پريدند كف زمين !!! وقتي متوجه خبط بچگانه خويش شديم ، از خجالت هيچ كدوم ناي بلند شدن از زمين رو نداشتيم !! بچه هاي شكاري جملگي زدند زير خنده !!
هوا ديگه تاريك شده بود و ما هنوز موفق به پرواز نشده بوديم .. خدا بيامرزه لود مستر ما شهيد محمود نوروزي بود .. همون فردي كه هواپيماش رو خودي ها نزديك فرودگاه كرمانشاه زدند .. سر شب حمله هوايي شديدي شروع شد .. ما همه به يكي از شيلتر هايي كه ضد بمب هستند پناه برده بوديم .. من خطاب به محمود با همون لهجه مشهدي گفتم ... يره شانس آورديم كه اين زير هستيم .. دست كم مطمئن هستيم كه الكي كشته نمي شويم .. ! در همين هنگام يكي از بچه ها كه فكر كنم اسم اش سروان مقدم بود رو به من كرده و گفت .. زياد خوشبين نباشيد .. من خودم قبلآ با شكاري مي پريدم .. ، اون ها قادرند راكت هاشون رو به صورت اسكيپ رها كرده تا يك راست بياد زير شيلتر !! و همه چيز رو با خودش نابود كنه .. بهش گفتم مرد حسابي نمي شد اين خبر رو اين جا به ما نمي گفتي تا لااقل كمي آرامش داشته باشيم ؟ تا بتونيم انرژي براي پرواز بگيريم ؟
ماجراي فرو رفتن چرخ ايرباس به گل ...
نمايي از فرودگاه مشهد
با ادامه جنگ ديگه ما همه ترس مون از جنگ و موشك و راكت ريخت .. ديگه برامون همه چيز عادي شده بود .. تنها ترس ما خودي ها بودند .. مخصوصآ اوايل جنگ كه قديمي ها حتمآ يادشونه كه از راديو تلويزيون مرتب اعلام مي شد .. آقايون نزنيد .. اين هواپيماي خودي است .. اون موقع انواع سلاح هايي كه از پادگان ها غارت شده بود هنوز كاملآ جمع نشده بود .. دست هر ننه قمري ( اصلآ اين ننه قمر كي هست كه همه مثال اش مي زنند ؟ ) يك ژ- ۳ يا كلت وجود داشت .. وقتي شب ها از جبهه با كلي مجروح و زخمي به روي تهران مي رسيديم ، ناگهان راديو آژير قرمز مي زد .. و علي مي ماند و حوض اش !! از همه طرف به سوي ما از داخل شهر شليك مي شد !! و ناچارآ دست به دامان بچه هاي راديو نلويزيون مي شديم كه اعلام فرمايند كسي شليك نكند !!
در يكي از همين روزهايي كه از جبهه هاي جنوب كشور به سمت مشهد بر مي گشتيم ، نزديكي هاي سبزوار كه تازه قصد كم كردن ارتفاع رو داشتيم .. برج مراقبت مشهد از طريق سيستم يو اچ اف اعلام كرد كه يك فروند هواپيماي ايرباس هواپيمايي ملي ايران موقع فرود ، زماني كه قصد خروج از باند اصلي رو داشته ، اشتباهي وارد يكي از خروجي ها شده و به دليل دقت نكردن خلبان هواپيما وارد شونه خاكي باند شده و به زمين فرو رفته است .. و باند مسدود شده است .. به طوري كه هيچ هواپيمايي قادر به فرود و پرواز نيست !! شما هم بهتره برگشته و به يكي ديگر از فرودگاهي كشور تشريف ببريد !! از اون جايي كه هواپيماي ما مملو از مجروحين جنگي بوده و قبلآ هم از سوي ستاد تخليه با بيمارستان هاي مشهد هماهنگ گرديده بود اين كار عملي نبود !
يادمه از مسئول برج خواهش كرديم دقيقآ به ما بگه هواپيماي اير باس چه نقطه از باند رو مسدود كرده است ؟ و او هم شروع مختصات باند رو اعلام كرد ... به وي گفتيم از اون جا كه ما قابليت نشستن در باند هاي كوتاه رو داريم .. اجازه داده ما از بالاي باند چرخي زده و موقعيت رو بررسي كنيم .. با موافقت برج كنترل فرودگاه مشهد .. ما به بالاي فرودگاه رسيده و با يك نگاه تونستيم زاويه فرود رو مشخص كرده و سپس طبق هماهنگي با احتياط ارتفاع كم نموده و خيلي راحت سر باند هواپيما رو به زمين نشانده و بلافاصله با تغير زواياي ملخ قارقارك رو نگه داشتيم .. آن گاه با احتياط از كنار اير باس زمين گير شده عبور كرده و وارد منطقه فرودگاه كشوري شديم . بچه هاي ستاد تخليه از قبل با آمبولانس ها منتظر فرود ما بودند تا زخمي ها رو منتقل كنند .
معمولآ در كم تر از يك ساعت مجروحين تخليه مي شدند .. و در اين فاصله من به اتفاق يكي از همكاران رفتيم تو سالن ترانزيت مسافران تا خستگي به در كرده و با نوشيدن قهوه يا چايي ، استراحت كوتاهي هم كرده باشيم .. اما ظاهرآ به دليل مسدود شدن باند فرودگاه ، مسافران زيادي در اون جا حضور داشتند .. آن ها وقتي ديدند ما به راحتي نشسته و در حال نوشيدن قهوه هستيم به تصور اهمال و قصور مسئولان فرودگاه خشمگين شده و يواش يواش سرو صدا ها آغاز شد .. كم كم دامنه خشونت افزايش يافته و تبديل به اعتراض دسته جمعي شد .. من هم كه اون موقع سرم براي اين گونه ماجراها درد مي كرد با آرامش به اين صحنه نگاه مي كردم .. ابتدا يكي از مسئولين فرودگاه به بالاي ميز رفته و مسافران رو دعوت به آرامش كره . ولي كسي توجه نمي كرد ...
با شدت يافتن اعتراضات و فرياد مسافران .. فرد مذكور پائين آمده و شخص ديگري كه ظاهرآ مقام اش بالاتر بود مردم رو دعوت به آرامش كرد .. خدا نكنه مردم ايران بهانه اي دستشون بيفته ديگه ول كن ماجرا نيستند .. خوب كه گوش دادم ديدم خواسته هاي نا معقولي از ايران اير دارند .. ! آن ها عنوان مي كردند كه چون پرواز هاي ما رو شما لغو كرديد بايد همه هاها رو به هتل هما برده و تا بر قراري مجدد پرواز ها از ما پذيرايي كنيد .. !! طفلك مسئول مربوطه هر چه توضيح مي داد اين قانوني كه شما عنوان مي فرماييد در صورتي است كه شما ترانزيت بوده باشيد .. يعني سر راه به مشهد نشسته باشيد .. نه اين كه همه تون از خونه هاي خود به فرودگاه امده باشيد .. و به هيچ وجه شامل اين مقررات و امكانات نمي شود .. ولي هيچ كس گوش به حرف هاي او نمي داد ...
ديگه ماجرا حسابي بيخ پيدا كرده بود .. بيچاره پاسبان ها هم هيچ كاري از دستشون بر نمي آمد .. يكي دو تا كه نبودند .. كم كم صداها و اعتراضات خيلي بالا گرفته .. مسئول مربوطه گفت يكي دونفر نمانده انتخاب كنيد تا من با ان ها صحبت كنم .. اين جوري نه شما متوجه مي شويد من چه مي گويم و نه من چيزي از اين سر و صدا دستگيرم مي شود !! ولي كسي توجهي به حرف هاي منطقي اون بيچاره نمي كرد .. و بعد از دقايقي مردم فرياد زدند كه رئيس فرودگاه رو بگيد بياد و تكليف ما رو روشن كنه .. بعد از گذشت دقايقي رئيس فرودگاه كه انسان منطقي تري به نظر مي رسيد هم چون همكاران خويش براي اين كه بتونه جمعيت رو ببينه يا به عبارتي زير دست و پا له نشه .. به بالاي ميز رفته و همه رو دعوت به سكوت كرد .. و سپس آرام و شمرده شمرده شروع به حرف زدن كرد .
وي ضمن بيان مقررات و حق و حقوق مسافران ، به آن ها توضيح داد كه ما منتظر رسيدن كارشناساني از تهران هستيم كه بايد حادثه رو بررسي كنند و چون فرودگاه مسدود است .. ان ها با يك فروند هواپيماي ۷۳۷ قراره تشريف بياورند .. بعد از بازديد آن ها ما ي توانيم هواپيما رو بيرون بياوريم .. تا پرواز ها بر قرار بشه ... و تا اون موقع هيچ هواپيمايي نمي تواند فرود بيايد .. با گفتن اين جمله .. مردم به تصور اين كه وي دروغ مي گويد .. گفتند شما دروغ مي گوييد باند بسته نيست .. و گرنه اون ها چي جوري به زمين نشستند ؟!! و با دست ميز ما رو نشون مي دادند .. مدير فرودگاه كه تازه متوجه حضور ما شده بود .. گفت اگه اجازه بدهيد همين سوال رو من در حضور شما از ان ها بكنم .. بنده خدا نمي دونست نوع هواپيماي ما چيه ..و گرنه خودش بهتر از ما توضيح مي تونست دهد .. !
در يك لحظه همه نگاه ها روي ما دونفر متمركز شد .. دوست خجالتي من كه بد جوري دست و پاش رو گم كرده بود ، گفت بهروز بيا از اين جا جيم بشيم .. گفتم كجا .. واستا تا مشكل رو حل كنيم .. خلاصه با تومانينه به سمت جماعت راه افتادم .. با نرديك شدن به اون ها بعضي ها كه خيلي زبل بودند با خوندن اتيكت روي سينه ام من رو به اسم كوچك صدا مي زدند !! بهروز جون بيا ... بهروز جون تو رو خدا بگو به ما هتل بدند ... اين قدر غليظ بهروز جون بهروز جون مي كردند كه انگار سال هاست همديگه رو مي شناسيم !! من راسشت روم نشد برم بالاي ميز از همون جا مانند سخنران ها شروع كردم به حرف زدن .. اول توضيح دادم كه اگه مي بينيد ما به راحتي فرود آمديم .. به دليل قابليت نوع موتور و ملخ هواپيمامونه .. نه چيز ديگه ..
بعدش هم اين آقايون صحيح مي فرمايند هتل شامل شما نمي شود .. در اين بين باز غلغله به پا شده و هر كي يك چيز مي گفت .. در همين هنگام ديدم يك خانم خوش تيپ كه كاراكترش به خارجي ها مي خورد جلو آمده و به من گفت كاپيتان مي خوام با شما خصوصي صحبت كنم .. ! راستش از اين پيشنهاد او يكه خورده و در حقيقت وقتي ديدم صد ها چشم به من نگاه مي كنند ، يه كم خجالت كشيده ولي به روي مبارك ام نياوردم ... زن بار ديگه درخواست اش رو مطرح كرده و با صداي بلند طوري كه همه بشنوند گفت .. من سر دسته همه اين آدم ها هستم !! اين ها به حرف من گوش مي كنند ... و سپس سرش رو نزديك تر آورده و دم گوش من گفت ... ببين كاپيتان .. من وضع مالي ام خوبه .. مشكل هتل ندارم .. ولي لنگ يه پيك ويسكي هستم !!
فكر كردم اشتباه شنيدم .. گفتم متوجه نشدم .. گفت همون كه گفتم .. تو اگه برام يكي دو پيك ويسكي جور كني همه اين ها رو آروم مي كنم .. خودم اين ها رو شورانده ام .. و بلدم چطور ساكت شون كنم !! بهش گفتم خانمي جان تو شهر به اين مقدس و زيارتي .. تو از من ويسكي مي خواهي ؟ مگه من تيپ ام به فروشنده هاي مشروب مي خوره .. خلاصه ديدم يه جور هاي موضوع رو به شوخي برگردوند .. براي همين ازش خواهش كردم مردم رو برگردونه ... زن باز به شوخي گفت سر قول ات هستي ؟ سپس شماره اتاق اش رو به من داده و از كنارم دور شد .. مردم هم ديگه از تب و تاب افتاده بودند .. در همين هنگام رئيس فرودگاه اعلام كرد كه بازرسان دارند مي نشينند . من هم براي كمك در بيرون آوردند هواپيما به اتفاق رئيس به سمت هواپيماي اير باس رفتيم ..
خدمه هواپيما همچنان تو كابين نشسته بودند .. با آمدن تيم سانحه .. در وحله اول بعد از بازديد وضعيت ، خلبان هاي اير باس را ( دان گريد ) توبيخ كرده ..و به آن ها گفت شما حق پرواز فعلآ نداريد .. ! جالب اين كه آن ها قبلآ فكر اين مسئله رو كرده و با خود دونفر خلبان آورده بودند . بعد از بازرسي نوبت به بيرون كشيدن هواپيما رسيد ... ابتدا هر چه موتور دادند ... هواپيما بيشتر به داخل زمين كشيده مي شد .. من به آن ها گفتم از نيروي هوايي در خواست كمك كنيد تا با فرستادن دو تا كلمن به وسيله تسمه ارابه هاي فرود را ببنديد و به وسيله ماشين هاي مخصوص كشيده شود .. و آن ها هم همين كار را انجام دادند . و بعد از ساعت ها تلاش به كمك بچه هاي نيروي هوايي هواپيما از داخل زمين بيرون آمد .. نيمه هاي شب بود كه خسته و كوفته به خونه رسيدم
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
اين مطلب چهارشنبه دهم بهمن ماه هشتاد و شش ساعت پنج و سي دقيقه بامداد پايان يافت .
ايام به كام
به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .
بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .
دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )
چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )
بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد .
SEJJIL PROJECT:
After this, the iranian tomcats(f-14) are also able to carry and fire both "HAWK" missiles and "PHOENIX" missiles.In general,Tomcat is valueable ,mostly,for ability to use phoenix missile.This air-to-air missile with awg-9 radar can recognize and lock on 6 targets from a distance about 200 km ,shuting down them.This fighter plus such missiles was so efficient during iran-iraq war.whenever tomcats flied ,every iraqi fighter was forced to runaway.After a few years , the most important problem appeared which was the phoenix defficiency and iraqi fighters started parading in Iran sky and iraqi medias named tomcats as "Iranian harmless cats".Iranian experts in air force after many tests and experiments under unbelivable "sejjil project" succeeded in equipping tomcats with hawk surface-to-air missiles which was completely difference with phoenix.Under a successful test in Semnan region,the fired hawk hit an unmanned plane while it was flying in 35 miles distance and 12000 feet height.The first iraqi fighter which hit by a hawk,fired from a tomcat was a su-24 in Tehran route.(In pictures,you can see hawk with red flaps)
Source:Aviation industries magazine BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
پروژه سجیل:
از این پس تامکتهای ایرانی(اف-14) قادرند که هر دو موشک "هاوک" و"فونیکس" را حمل و شلیک کنند. بطور کلی ارزش هواپیمای تام کت بخاطر توانایی استفاده از موشکهای فونیکس می باشد.این موشک هوا بهوا در کنار رادار ای دبلیو جی-9 می تواند شش هدف را در فاصله 200 کیلومتری شناسایی وروی آنها قفل و منهدم کند.این جنگنده باضافه چنین موشکهایی در خلال جنگ ایران و عراق بسیار موثر بود.هر زمان که تامکتها بپرواز در می آمدند تمام جنگنده های عراقی مجبور به فرار بودند.پس از چند سال مهمترین مشکل ظاهر شد که همان کمبود فونیکس بود وجنگنده های عراقی شروع به جو لان در آسمان ایران نموده و رسانه های آنان تامکتها را "گربه های بی آزار ایرانی" نام نهادند.کارشناسان ایرانی در نیروی هوایی پس از آزمایشات و تجربیات بسیار تحت پروژه ای باورنکردنی بنام "سجیل" موفق به تجهیز تامکتها به موشکهای زمین به هوای هاوک شدند که کلا با فونیکس متفاوت بودند.در یک آزمایش موفقیت آمیز در منطقه سمنان موشک هاوک شلیک شده یک هواپیمای بی سرنشین را در حالیکه در 35 مایلی ودر ارتفاع 12000 پایی پرواز می کرد مورد اصابت قرار داد. نخستین جنگنده عراقی نیز که توسط هاوک شلیک شده از یک تامکت مورد اصابت قرار گرفت یک سوخو-24 در مسیر تهران بود.(در عکسها میتوانید موشک هاوک را با بالچه های قرمز ببینید)
منبع:مجله صنایع هوایی ترجمه و گردآوری:علیرضا صادقی
همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد
خ ولیعصر بالا تراز پارک ساعی
ساختمان صدف ط همکف 88774591
www.iranchef.com
www.farhood.ir
www.sadafcoffeeshop.blogfa.com
www.coffeemaniran.pirsianblog.ir
سايت مرجع هتل ، رستوران و كافي شاپ در ايران
برنامه هاي آموزشي مدير اين سايت در شبكه هاي تهران و جام جم به روي آنتن است .
مرکز آپلود عکس ایرانی





سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه




















با سلام و احترام،خوندن مطالبتون خیلی خیلی برام جالبه بود و اموزنده. امیدوارم که در ادامه راه زندگیتون باز هم سربلند باشید
خیلی اوایی
سلام
حسن آبگوشت یا "حسن گوشکوب"؟
پاسخ
حسن گوشتكوب
Hi Behrouz,
Hope you are fine.
Please keep in touch.
Regards
Saeed
پاسخ
thanks My Dear Friend
I Miss u
سلام جناب مدرسی
از اینکه کارتون داره جور میشه خوشحال شدم
شمادرخاطراتتون به مکالمه خلبانان ایرانی وعراقی اشاره کرده بودید، خود شماهم با
خلبانان عراقی درموقع پروازصحبت کریدید؟
پاسخ
نه عزيز جان
کپتان گرامی
این پست شما به گمان من یکی از بهترینهایتان بود و بسیار گیرش والایی داشت. هم از دید شوخی٫هم ژرفای تکنیکی و هم تاریخنگاری.
این کچفریزتان(: ملودي خنده هاي او استريو فونيك بود .. ) را باید (کپیرایت) کنید.
یک عکس دارم در کتابی٫ که به گمانم دودهای آن سی ۱۳۰ را(روز آغاز جنگ) می توان دید٫ که برایتان خواهم فرستاد.
به امید پیروزی و تندرستی شما
مهرداد٫ انگلیس.
پاسخ
مرسي مهردداد جان اين لطف شماست
ممنون مي شوم كه بفرستي
سلام ودردد خدمت عمو بهروز خودمون خسته نباشید.عمو منم مثل شما با اون مشگلی که دیروز برای کامنت من پیش اومد الان برای من پیش اومد نمیدونم چرا داشتم کامنت را ارسال می کردم دیدم ارور داد حالمو بدجور گرفت ولی چند ساعت بعدش این کامنت را فرستادم عمو من دیروز منظورم ای نبود که شما جواب کامنت ها را نمیدهید من خودم متوجه شدم مشکلی پیش اومده من درک می کنم انسانی مانند شما که شبانه روز راصرف برای ماها انجام میدهد و وقتشو میگذارد برای ما جواب یه کامنت ناقابل رو نده امکان ندارد همچین چیزی باشه بالاخره ببخشید عمو اذیتت کردم ومجبور شدید دو بار جواب کامنت بنده رابدید ویه تشکر دیگه راجع به شماره من که حذفش کردید.عمو راستی اگر میشه ترتیب این ملاقات بنده وشمارو بدیدواقعا از ته دل ممنون می شم باتشکر.یاعلی
پاسخ
فدات بشم رضا جان عزيز
من قلبآ همه عزيزان را دوست دارم
سلام کاپیتان
حالتون چطوره ؟
امروز 10 بهمن است روز جشن سده
جشنی که ایرانیان باستان برای پیروزی بر سرما می گرفتند
این جشن را به شما و همه خوانندگان عزیز سایت شما تبریک عرض میکنم
موفق و پیروز باشید
دریا
پاسخ
سپاسگزارم درياي نازنين
بله مي دانستم .. من هم اين جشن سده را به شما دوست بسيار عزيزم تبريك مي گويم
Col. Modghaddasi
Sir , I always enjoy your memoirs from the War and I was going to ask you , if you could write more from those days. Your today's post was outstanding.
Vive Le Iran
پاسخ
سينا جان عزيزم
همان گونه كه در حرف هاي خودموني عرض كردم .. خاطرات جنگي من از سه بخش
شكل گرفته است .. بخشي كه كاملآ خصوصي است و مربوط به شيطنت ها و شوخي هايي بود كه در پرواز با خود و يا ديگران مي كريدم .. كه به عقيده من اگه مي شد نوشت ، خيلي عالي مي شد .. اما فقط در محافل خصوصي كاربرد طنز داره ..بخش ديگر خاطرات ام در رابطه با پرواز با مسئولان نظام .. از بدو پيروزي انقلاب تا سال 1371 است ... كه به هيچ عنوان نمي شود ... سوء تعبر خواهد شد . مي ماند خاطرات كاملآ معمولي .. كه هر از گاهي يادم مي آيد و مي نويسم
با تشكر از لطف شما
سلام عقاب،
ایشالا همیشه خودت و خونواده محترمت، سرحال باشید...
راستش یه اشتباه لپی کردین!
گشت ثارالله...
ضمنا اگر این خاطرات رو توی یه مجله یا روزنامه (به صورت روزانه یا هفتگی)چاپ کنید، می تونید کلی حق تالیف بگیرید...
البته یه سری از خاطرات رو فقط چاپ کنید و یه سری دیگه رو فقط تو سایت بگذارید که سایت هم، هم بروز باشه هم بهروز!
راستی اون خانومه چی شد؟ به قول پسر ملانصرالدین، " حرف خررو بزن"!
یا حق...
پاسخ
امير جان همان گونه كه مشاهده فرمودي من اين مطلب را نيمه هاي شب مي نوشتم ..و مي دانم از اين دست اشتباه ها زياد پيش مي آيد .. باور كن به قدري خسته مي شوم كه ديگه نمي توانم بازخواني كنم .. قبلآ يك روز مطلب مي نوشتم و روز بعد به اي ميل هاي فراوان پاسخ مي دادم .. ولي هر روزي كه پشت سر هم پست كنم .. اين مشكلات پديد مي آيد .. و من عذر مي خواهم
در باره اون خنم بگويم .. همان شب بعد از اين كه هواپيماي ايرباس را از كل بيرون آورديم ، بچه هاي ايران اير من را به هتل خودشون دعوت كردند .. و من آن شب موفق شدم در لابي هتل بار ديگر او را ببينم .. او زني ميليادر از طبقه اشراف بود كه در تهران زندگي مي كرد و آدرس و تلفن محل زندگي اش را در تهران به من داد .. ولي راستش رو بخواهي .. بقدري در گير پرواز هاي منطقه و اخبار جنگ بودم كه اصلآ از يادم رفت .. او زني پولدار و بيوه بود كه در بالاي شهر تهران براي خودش برو بيايي داشت .. خب قسمت اين بود كه نبينمش .. اين هم داستان خره .. كه در اين ماجرا من بودم كه خريت كرده و نديدمش ( خنده با چشمك ) موفق باشي
سلام کاپیتان عزیز
باز هم مثل همیشه عالی بود.
ولی خواهش دارم اگر امکان دارد از نوشتن خاطره در باره کودتای نوژه صرف نظر کنید
چون اولا خیلی مسایل حاشیه ای دارد که قطعا نمی توان در اینجا مطرح کرد.
اجازه بدهید بیشتر توضیح ندهم.
ببخشید که من این در خواست را مطرح کردم
یا حق
پاسخ
مرسي پسر عزيز و آينده نگر خوبم .. بله بعدش من هم به همين فكر افتادم كه اولآ سياسي است .. دومآ به قول شما بقدري حاشيه داره .. كه ارزش درد سر هاش رو نداره
باز هم از شما به خاطر دقت نظر و راهنمايي هاي خوبتون تشكر مي كنم . و به وجود دوستي چون شما افتخار مي كنم
سلام کاپیتان عزیز
باز هم مثل همیشه عالی بود.
ولی خواهش دارم اگر امکان دارد از نوشتن خاطره در باره کودتای نوژه صرف نظر کنید
چون اولا خیلی مسایل حاشیه ای دارد که قطعا نمی توان در اینجا مطرح کرد.
اجازه بدهید بیشتر توضیح ندهم.
ببخشید که من این در خواست را مطرح کردم
یا حق
خيلي ممنون پسر آينده نگر و خوبم
اتفاقآ نادر جان خودم هم به اين فكر بودم كه فايده اي ندارد .. اولآ موضوع سياسي است كه در ژانر كارهاي من نيست
دوم اين كه به قول شما حاشيه زياد داره و به درد سرش نمي ارزد
من از شما دوست عزيزم به خاطر توصيه هاي ارزنده و صميمانه شما تشكر مي كنم
salam ostade aziz
man 26 salame va dandanpezeshk hastam
ama arezoom khalebani boode hamishe
shoma ba matalebetoon lezate in arezoo ro be man montaghel kardim
lotfan darbare khalebanhaye edamie nozhe begid
eradatmand
پاسخ
سعيد عزيزم .. خيلي خوشحالم كه انساني انديشمند و عزيزي چون شما به جمع ياران صميمي و همدل افزوده شده است
سعيد عزيزم .. همان گونه كه در كامنت جناب نادري رضوي گفتم ..موضوع سياسي است و من دوست ندارم وارد اين گونه مباحث سياسي بشوم .. ولي اگه به مطالب قديمي من مراجعه كني .. خواهي ديد كه خاطره اي در باب آن ايام و اتفاقاتي كه براي خود من به عنوان مظنون به دست داشتن در كودتا پيش آمد اشاره كامل كرده ام .. مي تواني به وبلاگ ام مراجعه كني كه آرشيو ماهيانه دارد
باز هم از لطف شما سپاسگزارم
salam ostade aziz
man 26 salame va dandanpezeshk hastam
ama arezoom khalebani boode hamishe
shoma ba matalebetoon lezate in arezoo ro be man montaghel kardim
lotfan darbare khalebanhaye edamie nozhe begid
eradatmand
با سلام خدمت شما
ببخشيد چند وقتي كامنت ننوشتم چون خيلي گرفتار بودم
دو سوال از شما دارم كه خوشحال ميشوم اگر پاسخ دهيد
١ همانطور كه ميدانيد در دوران جنگ تعداد معدودي از خلبانان ما با هواپيما
يا بدون هواپيما به كشورهاي ديگر مثل تركيه به هر دليل پناهنده شدند آيا كسي به عراق هم پناهنده شد يا خير
٢ آيا بر عكس اين اتفاق هم افتاده است يعني از خلبانان عراقي به ايران پناهنده شده اند
خيلي متشكرم از زحماتتان
بدرود علي از كانادا
پاسخ
علي جان عزيزم .. اگه مطالب قديمي من را خوانده باشي در خاطرات گذشته به اين موضوع بار ها اشاره كرده ام .. بله بودند خائن هايي كه به عراق گريختند .. و اتفاقآ هواپيماي ما هم در اثر حمله و بمبارون هاي خلبانان تيز پرواز شكاري به آتش كشيده شد . من حتي در باره آوردن يكي از همين هواپيما هاي شكاري نوشتم كه به ون تركيه رفته بود و من رفتم آن را بر گردانم .. خاطرات آن ماجرا را هم به تفصيل نوشتم .. اما سوال دوم شما
بايد عرض كنم حتمآ اين گونه بوده است .. ولي از اون جايي كه اگر آن ها به ايران پناهنده شده باشند ، هرگز به خط پرواز فرستاده نمي شدند .. من از وجود آن ها بي خبر هستم
متشكرم از پاسختان
در مورد آنهايي كه به عراق رفتند صد افسوس كه با پول اين مملكت خلبان شدند ولي در موقع لزوم خيانت كردند
ولي در مورد سوال دوم من فكر كردم شما ممكن است مثلا هواپيماي ميگ با آرم نيروي هوايي عراق را در يكي از پايگاهها ديده باشيد
بدرود
علي از كانادا
پاسخ
علي جان خدمت شما عرض كنم اگه هم چنين اتفاقي رخ دهد .. مسئولان ايراني سريع رنگ هواپيماي عراقي رو تغير داده كه حتي خود خلبانش هم قاد ره تشخيص آن نباشه .. تو هنوز سياست ايراني ها رو نشناختي
من در مورد بوئينگ ها شاهد بودم كه خيلي زود رنگ كردند ... تا خلبان آمد از پنجره يه نگاهي به هواپيماش بيندازه ديد رنگ و شماره پلاك اون عوض شده ... كجاي كاري!!؟
سلام و درود خدمت عمو بهروز خوب ونازنینم خسته نباشید.عمو جان شرمنده اخرهای کامنت من تقاظا داشتم که با شما ملاقات داشته باشم عمو من شماره خودم را در اختیار شما هم قرار دادم عمو اگر شد یه قرار بگذارید گفته بوم با هم بچه محل هستیم من خیلی مشتاقم شما رو از نزدیک زیارت کنم اگر شد به شماره بنده امشب زنگ بزنید{اگر امکان دارد وسرتون شلوغ نیست} تامن فردا صبح یا عصر خدمت برسم با تشکر.یاعلی
پاسخ
چشم پسرم .. الان كه ساعت شش صبح است و من هنوز نخوابيده ام .. تا همين حالا داشتم مطلب جديد مي نوشتم .. فردا عصر قراره برم كرج خونه دخترم .. اگه به هر دليلي كنسل شد مطوئن باش به شما زنگ مي زنم .. من به ديدار با شما افتخار مي كنم
سلام بهروز جان
حال شما خوبه دوست ساده و دوست داشتنی عزیز
در مورد مجلهء پرواز گفتی بنده هم از اول میدانستم که اینجوری میشه مجله پرواز از اون روز که ورشکست شد دیگه زوارش در رفت.
دیگه رفته بود تو کاره اقلام هوانوردی و.... چند ماه یک بار هم یک مجله سطح پایین سیاه و سفید چاپ میکرد.
ابتدا با خوندن بخش اول مطلب قبلیتان خیلی ناراحت شدم که فردی با این همه تجربه و ارزش همچون شما چگونه مورد تقدیر قرار نمیگیرد.
ولی با خواندن بخش دوم بسیار شادمان گشتم و......
حال برویم به سراغ مطلب این صفحه.
در مورد ترکش خوردن 8302-5 نوشتید که بعدا هم تعمیر شد.
این بریده روزنامه مربوط به 302 هست که تعمیر شده.
http://www.postimage.org/image.php?v=aV1T8YY0
تصاویری از 302 در سال 1355
http://www.postimage.org/image.php?v=aV1TaGd9
تصویری از 302 در 23 آپریل 1974 آمریکا
http://www.postimage.org/image.php?v=PqruX5S
لازم به ذکر است 302 سالها پیش از خدمت پروازی خارج شد و در رمپ سوخترسان مهرآباد پارک است.
و این هم تصویری از روز نخست بمباران مهرآباد.
http://www.postimage.org/image.php?v=Pqrvxw0
راستی جناب مدرسی از فانتومهای اسکادران 11 شکاری مهرآباد گفتید.
متاسفانه به جز یک فروند دیگر فانتومی در آن اسکادران نمانده یک قبرستان فانتوم هست که همگی در آنجا قطعه قطعه شده قرار دارند.
پرحرفی مرا ببخشید امیدوارم تصاویر مورد رضایت شما دوست گرامی قرار بگیرد.
پاسخ
مرسي دوست بسيار عزيز
وافعآ ممنونم از اين همه لطف و محبت
اگه مي شه محبت كرده و مقداري عكس از هواپيماهاي سي - 130 هاي ايران با ريجستر هاي جديدشون برام بفرست . هم چنين براي پست بعدي احتياج به عكس ماشين مراتعقيب كنيد دارم .. اگه چند تا از اين بفرستي يه خاطره زيبا از آن دارم .. منتظر مي مانم
جناب مدرسی خاطره زیبائی بود
و مخصوصا شما با تعریف خاطره در خاطره نوشته را زیبا تر می کنید
با تشکر
دوست دار شما مهدی
پاسخ
مهدي جان اين نظر لطف و محبت شما نسبت به بنده است عزيزم
رضا از كرج ...
با سلام ....خدا را شكر كه مشكلات حل شد و روحيه شما نيز تغيير كرد....الان كه پيام دوستان را مي خواندم متوجه شدم روحيه دوستان نيز كاملا تغيير كرده است ......واين از بركت وجود شما و هنر و قلم شيواي شماست ...به نظر من دوستان دربرابر خاطرات پرواز و جنگ شما همراه با تمام حاشيه هايش و همينطور شيطنت هاي شما واكنش مثبت نشان مي دهند اما در نهايت همه مخلص شما هستيم و تسليم ذوق و سليقه شما ....تا شما چه پسنديد .....دعا گوي شما ....رضا از كرج ....
رضا از كرج ...
با سلام ....خدا را شكر كه مشكلات حل شد و روحيه شما نيز تغيير كرد....الان كه پيام دوستان را مي خواندم متوجه شدم روحيه دوستان نيز كاملا تغيير كرده است ......واين از بركت وجود شما و هنر و قلم شيواي شماست ...به نظر من دوستان دربرابر خاطرات پرواز و جنگ شما همراه با تمام حاشيه هايش و همينطور شيطنت هاي شما واكنش مثبت نشان مي دهند اما در نهايت همه مخلص شما هستيم و تسليم ذوق و سليقه شما ....تا شما چه پسنديد .....دعا گوي شما ....رضا از كرج ....
پاسخ
رضاي عزيز و مهربانم ..
من به دوستي با انسان متقي و شريفي چون شما واقعآ افتخارمي كنم .. برايت آرزوي موفقيت دارم پسرم
سلام کاپیتان عزیز
متا سفانه مدتی است وقتی که کامنتی را می فرستم در بار اول ارور (قبول نمی کنه) می ده و مجبور می شوم دوباره کامنت را ارسال می کنم(حتی یکبار شاید بیش از دوبار
ارسال شد) ولی وقتی کامنت ها را می خوانم می بینم که کامنت من دو یا حتی چند بار
تکرار شده است و می خواستم از این بابت از شما و خوانندگان عزیز پوزش خواسته
ولی نمی دانم چه کار کنم که این طوری نشود
یا حق
پاسخ
نادر جان شما بقدري عزيز و محترمي كه صد بار هم بفرستي باز هم به ديده منت مي گيرم
فداي روح بزرگ شما بشم
سلام old pilot عزيز،
من از دانشجويان آرتا هستم، به سايت شما خيلي علاقه دارم، واقعآ عالي و درجه يك، من در حال نوشتن يك وبلاگ درباره تاريخ كشورمون هستم، وقتي به اتمام رسيد شما رو مطلع ميكنم تا اگر وقت داشتيد يه نگاهي بهش بندازيد و منو از نظرتون بي نصيب نذاريد.
دوستدار شما،
ميلاد
پاسخ
ميلاد جان عزيزم .. خيلي خوشحالم شما پسر عزيزم از مطالب سايت خوشت آمده است . حضور جوان هاي فرهيخته و توانا در سايت باعث تعهد بيسترم نسبت به كارم مي شود . من مطمئن هستم كاري كه در پيش داري ، حتمآ موفق خواهد شد . خيلي خوشحال خواهم شد كه بعد از اتمام آن من رو مطلع كني .. چون حقيقتآ به تاريخ خيلي علاقه مندم .. و در هر فرصتي كه به دست مي آورم از خواندن اين ژانر كتاب ها غفلت نمي كنم
به دوستان خوب من در آرتا ، كاپيتان جلالي و جناب جاويد پور نازنين سلام بنده رو برسون و از طرف من عيد رو به آن ها تبريك بگو
موفق باشي عزيزم
جناب آقای مدرسی
من از خوانندگان وبلاگ شما هستم من دوستی خلبان سی 103 داشتم بنام فرهاد کرمی آیا از او خاطراتی دارید و میدانید کجاست.
آیا با فیروز مومنی که در بچگی دوست ما و معروف به "فیروز گوریل" بود خاطرات دیگری دارید یا خیر فکر کنم نام کامل او فیروز بهمن مومنی و اطالاتا اردبیلی بودند
پاسخ
محمود جان عزیز و گرامی
خوشحالم که از خوانندگان سایت هستی
بله .. یک چیزهایی از جناب کرمی به ذهن ام می آید .. یادمه یک بار با هم به یک ماموریت خارج از کشور به پاکستان بود .. یا هندوستان در زمان جنگ رفتیم .. در هتل گلف با هم هم اتاق بودیم .. بعد از بازنشستگی دیگه خبری از او ندارم .. انسانی بسیار شریف ، کم سخن و خنده رو بود
اما در مورد فیروز زبل .. بله فیروز بهمن مومنی است .. به تنها چیزی که شبیه نیست .. گوریله .. !! او از دوستان بسیار صمیمی من بوده و است . نزدیک به سی و هفت ساله که با فیروز دوست و همکار بودم .. و رفت و آمد خانوادگی داشتیم . الان هم هر از گاهی می بینمش .. به همین دلیل خاطرات خیلی زیاد دارم . ولی بخش عمده آن خصوصی است ممکنه فیروز خوشش نیاید !! یک بخشی از ان هم شوخی مردانه است .. که نمیشه در سایت بیان کرد .. یک بخش از خاطرات ما سیاسی است !! بله تعجب نکن سیاسی است .. یه جور هایی سیاسیون رو با هم دست می انداختیم .. البته آن هایی که پاچه خار بودند .. و خیلی تملق بالا دستی ها رو می کردند .. و یکی از خنده دار ترین لحظاتی است که با فیروز داشتیم .. من می گفتم .. فیروز غش می کرد .. و نمی توانست بخنده .. و بعد که از لانه زنبور بیرون می امدیم ... تا ساعت ها می خندیدیم ... و فیروز هر جا می رفت از ان خاطره و کاری که من انجام دادم حرف می زد .. و می گفت .. عجب این بهروز واقعآ دیوانه نترسی است
خلاصه .. اگه دیدیش باید حضوری ازش بپرسی .. آخه من در جوانی بی نهایت شیطون و غیر طبیعی بودم .. البته در راستای روحیه دادن در جنگ بود .. همین