Warning: include(/mounted-storage/home72c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/Counter.php) [function.include]: failed to open stream: No such file or directory in /mounted-storage/home118c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/2008/01/post_211.php on line 1

Warning: include() [function.include]: Failed opening '/mounted-storage/home72c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/Counter.php' for inclusion (include_path='.:/usr/share/php5/') in /mounted-storage/home118c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/2008/01/post_211.php on line 1
Oldpilot.ir | نا گفته هایی از مجله پرواز !
درباره من
سوم دی ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبیرستان به خاطر علاقه ای که به پرواز داشتم به نیروی هوایی پیوستم. در ادامه به آمریکا اعزام شدم، در بازگشت به ایران اولین پروازم را در تاریخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحمیلی، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
آخرین مطالب

Warning: include(/mounted-storage/home72c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/LastPost.php) [function.include]: failed to open stream: No such file or directory in /mounted-storage/home118c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/2008/01/post_211.php on line 46

Warning: include() [function.include]: Failed opening '/mounted-storage/home72c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/LastPost.php' for inclusion (include_path='.:/usr/share/php5/') in /mounted-storage/home118c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/2008/01/post_211.php on line 46
تبلیغات
وبلاگستان
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=135844ffed5f8b387a1a7b010fe5b715 is currently inaccessible
باقی قضایا
   نا گفته هایی از مجله پرواز !

uoztxwgc6goapeveg597.jpg

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

 چگونه بی شرمانه تحقیرم کردند !!

dcd3s3w6lxst8kslf54x.jpg

2h2bodes6njtse5e10wm.jpg

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

حقیقت رو بخواهید مدتی است برخی از خوانندگان محترم و بزرگوار در باره عدم حضورم در نشریه پرواز و زمان انتشار آن پرسش هایی رو مدام از طریق ای میل و گاهآ در کامنت ها می فرمایند... که وعده داده بودم در فرصتی مناسب کل ماجرای فعالیت ام در ماهنامه پرواز و دلایل ترک از اون جا رو خواهم نوشت . امروز اتفاقی برام رخ داد که چندان بی ارتباط با این ماجرا ها نبود . و بر آن شدم هر دو موضوع رو به تفصیل صادقانه با شما یاران همدل ام در میان بگذارم . شاید باور نکنید که چقدر به شما عزیزان وابسته  شده ام . و بعد از خداوند متعال تمام عشق و امیدم به همین ارتباطات عاطفی با شما خلاصه می شود . به  عبارتی با نگارش صادقانه حرف های دلم سعی می کنم فشار و مشکلات سخت زندگی و بیماری ام رو فراموش کنم .

نمی دونم چگونه و با چه واژه هایی از زمانه بی رحم و انسان های خوب و بد یا سیاه و سفید  سخن بگویم . قصد دارم هر دو روی جامعه ای که در آن زندگی می کنم بی پرده پوشی بیان کنم . و برای شما بنویسم چگونه بعضی ها از صداقت انسان ها به نفع خود سوء استفاده کرده و در لباس دوست و غمخوار با آدم نزدیک شده ... و نه تنها دردی را از شانه آدم بر نمی دارند ، بر رنج هاي موجود مي افزايند ... ! در عوض هستند انسان هاي گمنامي كه بدون چشم داشت حتي از راه دور با محبت خود شادي رو به كلبه غم گرفته شما هديه مي دهند . به همين دليل مطلب امروز رو در دو اپيزود جداگانه كه هريك سمبل يكي از شخصيت هاي موجود در جامعه است ، بي كم و كاست توضيح مي دهم ... قضاوت نهايي رو به خود شما ها وا مي گذارم ...


ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 


پرده اول

9yriwwdzfo4d1vyjsged.jpg 


3cnuaic6gbujw7ceiknm.jpg

مروري بر فعاليت هاي فرهنگي ....  

اغلب دوستاني كه مطالب گذشته ام رو مطالعه فرموده اند ، به خوبي مي دانند كه بعد از بازنشسته شدن زود هنگام از نيروي هوايي ، بر حسب اتفاق وارد فعاليت هاي فرهنگي - هنري شدم . در اين وادي به دليل تلاش و فعاليت از كارمندي ساده به خبرنگاري رسيده و در ادامه در نشريات متعددي در مقام دبير سرويس ، جانشين سردبير و سردبيري ارتقاء يافتم . و همزمان در صدا و سيما مسئوليت هاي حساسي چون عضو شوراي بررسي برنامه هاي تركيبي ، بازبين برنامه ، مسئول روابط عمومي ، مسئول تجزيه و تحليل مخاطبان خارج از كشور و ... عهده دار بودم . بعد از استعفاء از سازمان صدا و سيما در يكي از نيرو گاهاي برق مشغول به كار شدم . به دليل دوري راه و پيشنهاد انتشار ماهنامه سينمايي از سوي يكي از دوستانم ، چند ماهي آن جا مشغول شده كه متآسفانه به دليل عدم توزيع مناسب ماهنامه فوق ، و عدم دريافت حق و حقوق ام آن جا را ترك گفته و خانه نشين شدم . و همين امر سبب راه اندازي وبلاگ ام شد .

با استقبال بي نظير خوانندگان از مطالب وبلاگ كه بعد ها به سايت تبديل شد ، و انعكاس آن در رسانه هاي ديگري چون ... روزنامه اعتماد ملي ، راديو زمانه و اكثر سايت هاي معتبر  سبب شد تا دوستان قديمي و حتي اقوام دور فراموش شده ام رو بيابم . همچنين موجب آشنايي با ياران جديدي شد كه آرمان بيات يكي از آن هاست . اين خلبان جوان و فهميده با ارسال اي ميلي خواهان ملاقات با من شد . ديدار ما خيلي زود صورت پذيرفته و بعد از ساعت ها گفت و گو كه اغلب در باره صنعت هواپيمايي كشور و دغدغه هاي دلسوزانه وي براي اصلاح كاستي هاي اين صنعت بود ، از من دعوت كرد تا به جمع دوستان او كه قصد دارند فعاليتي كاملآ قانوني رو سازمان دهي كنند ، بپيوندم . از اون جا كه از شخصيت بي شيله پيله وي خوشم آمده بود ، پيشنهادش رو پذيرفتم .

چگونه به مجله پرواز دعوت شدم ...

اين ملاقات باعث شد تا به جمع صميمي دوستان اين جوان دعوت شوم . جالب اين كه اغلب ياران وي از خلبانان پيشكسوت هواپيمايي كشور و حقوقدانان ارشد اين صنعت بود . و همان طور كه اشاره كردم با هدف آغاز فعاليتي كاملآ قانوني دور هم جمع مي شدند . واقعآ انسان هاي فرهيخته اي كه دوستي با هريك از آن ها براي من افتخاري بزرگ محسوب مي شد . حتي يكي از خلبانان كه علاوه بر پرواز در فعاليت هاي دولتي و سياسي هم دستي بر آتش دارد ، وقتي متوجه شد مدتي است بي كارم ، پيشنهاد هاي كاري خوبي رو براي آينده نه چندان دور به من داد . و من واقعآ از اين رويداد خوشنود بوده و از اين كه دوباره در هواي پرواز و در كنار اساتيد پروازي نفس مي كشيدم ، خدا رو روزي صد هزار بار شكر  كرده و اميدوار به يافتن كاري شرافتمندانه بودم ..

در ميان اين جمع خبره ، برادر مدير مسئول نشريه پرواز هم حضور داشت . در حقيقت او به عنوان قائم مقام برادرش سال ها اين نشريه رو منتشر مي كرد . و ظاهرآ هم چند ماهي به دلايلي مجله منتشر نمي شد . همچنين خلبان ديگري در ميان ما بود كه به او سيد مي گفتند . اين آقا مرد ساكت و كم حرفي بود كه به گفته آرمان ، سردار بازنشسته ناجا بود . و به دليل تعريف هاي زياد آقاي بيات ، و توصيه او مجبور شدم وضعيت بي كاري ام رو به او مطرح كنم . اما به دلايلي كه عرض خواهم كرد ، بزرگترين اشتباه زندگي ام اين بود كه با سري فكنده از مشكلات زندگي ام و عقب افتادگي اقساط كرايه خانه صحبت كردم . اين رو هم بگم من به هيچ وجه عادت ندارم از مشكلات ام با كسي صحبت نمايم . ولي نمي دونم روي چه اصلي براي تسريع در پيدا كردن كاري مناسب ، با او از غم مشكلات گفتم ! از بيماري خود و افسردگي همسرم سخن به ميان آوردم !!

معمولآ بعد از پايان هر جلسه اي كه با دوستان خلبان برگزار مي شد .. تا مدتي آقايون دوتا دوتا يا چند نفري در گوشه اي با هم به گفتگو مي پرداختند .. و من مي ديدم كه همين سيد كم سر زبون ما چه جوري در باره تبليغات نمايندگان مجلس هشتم و درج آگهي آن ها در مجله ، مثل بلبل با اون خلباني كه در كارهاي دولتي هم نقش داشت  صحبت مي كند !!  ولي همه اش تو اين فكر بودم منظور او كدوم مجله است ؟ سيد كه نشريه اي ندارد !! اگه داشت آرمان حتمآ به من مي گفت . از طرفي با خود مي انديشيدم نمي تونه مجله پرواز باشه .. چون سياسي نيست !! ولي بعد مي گفتم ... حتمآ پرواز هم سياسي شده است !! و من خبر ندارم .. خلاصه گفتگو هاي آن دو كه چشم انداز كسب درآمدي نجومي بود ، ناخواسته مي شنيدم !

از طرفي من هم روم نمي شد در باره وعده كاري كه سيد به من داده بود ازش بپرسم ... و اغلب از آرمان سوال مي كردم سيد چه كار برام كرد ...؟  و تازه اون جا بود كه از زبون آرمان شنيدم كه قراره مجله پرواز رو كه مدتي است خوابيده است  رو سيد در بياره .. خيلي خوشحال شده و خدا را قلبآ شكر كردم كه عاقبت در جايي كار خواهم كرد كه هم بوي پرواز رو مي دهد و هم بوي نشريه ... !  به هر دوي اين موضوعات عشق مي ورزيدم . شايد باورتون نشه .. براي رفتن به مجله پرواز دقيقه شماري مي كردم .. اين ديگه انتظار عشق نبود ... غلبه يافتن بر مشكلات و گرفتاري هام در اولويت بود . تا اين كه يك روز آرمان زنگ زد و گفت فردا آماده باش كه به اتفاق شما و من بريم دفتر مجله ... سيد هم مي آيد . قراره در باره نحوه همكاري جلسه داشته باشيم .

آن شب از خوشحالي تا صبح خوابم نبرد ... تا صبح موضوعات مجله رو جلوي چشمانم بار ها صفحه آرايي كرده و تيتر مي زدم .. !! تصاوير را پس و پيش كرده  و در باره محتواي آن با خود مي انديشيدم ... چه برنامه ها داشتم .. چه نقشه هايي براي بهبود آن با خود كشيدم . خوشحالي وافر من علاوه بر غلبه بر مشكلات ، هم راستا بودن با محتواي سايت ام بود . واقعآ خوشحال بودم كه يه جور هايي علاقه مندان صنعت هوانوردي رو كه اغلب شون خوانندگان سايت ام هستند رو به مجله وصل كرده و آن ها زو هم تشويق به همكاري كنم . خلاصه روز بعد از كله سحر چشم به راه بودم كه كي تلفن منزل زنگ خورده تا به جلسه برم . اما تا آخر هاي شب هيچ خبري نشد !! خيلي دلم شكست .. از طرفي روم نمي شد به آقاي بيات زنگ بزنم ..

 فرداي آن روز نزديك هاي ظهر بود كه آرمان تماس گرفته و گفت ما خودمون ديروز به دفتر مجله رفته و بعد از چندين ساعت گفت و گو عاقبت به توافق رسيده و قرار شده  سيد بزرگوار مسئوليت كل مجله رو به عهده بگيره .. و به عبارتي طرف ما سيد است نه  برادر مدير مسئول مجله ...  من به خاطر اين خبر خوش ديگه به روي آن ها نياوردم كه اين بزرگ ترين توهيني بود كه به من روا داشتيد ... اگه قرار نبود من در جلسه باشم ، پس چرا برنامه ريزي كرديد .. و اگر قرار بود حضور داشته باشم ، چرا در خانه كاشتيد ..؟ بعد ها فهميدم اين بخشي از سناريوي و سرنوشت  آدم هاي بي پولي چون من است كه به هيچ انگاشته مي شوند .. و فقط زماني براي انسان هاي داراي زر و زور ارزش مي يابند كه براي آن ها مفيد واقع بشي ... و گر نه هيچ ارزشي نداري !

به هر حال به اتفاق آرمان بيات به دفتر مجله كه كيلومتر ها از شهر دور است ، رسيديم . آقايون زعما حضور داشتند . حرف ها زده شده بود ... قرار مدار ها همان ديروز گذاشته شده بود .. در اصل اين نشست براي مشخص شدن حيطه مسئوليت هاي من تشكيل شده است . آن ها به اتفاق از من خواستند مسئوليت تحريريه همچنين مديريت بخش فني كه شامل مسايل چاپ بود را هم به عهده من قرار دادند . از اون جا كه عادت ندارم در حيطه اي كه تجربه ندارم مسئوليتي بپذيرم ، لذا به آن ها عرض كردم در بخش تحريريه هيچ مشكلي نداشته .. ولي از پذيرفتن امور چاپ معذورم .. چون تا حالا رسمآ در اين حيطه فعاليت نكرده ام . ولي آن ها با كلمات غلو آميز و استاد خطاب كردن هاي فراوان سعي در قبولاندن مسايل چاپ مجله رو به من داشتند .. !

بعد ها فهميدم اين همه هندونه زير بغل گذاشتن ها ، براي صرفه جويي در مخارج انتشار است !! و گرنه خودشون بهتر از همه مي دانستند كه حتمآ فردي با تجربه و آگاه به امور چاپ و نظارت براي اين امر لازم است . اما از ان جا كه كاسبي و تجارت بر مسئله فرهنگي و ترويج صنعت هوانوردي ارجحيت داره .. اين بود كه از اساسي ترين ركن آن غفلت مي كردند ! تازه خنده داره كه حتي مسايل فني مربوط به امور گرافيستي ، صفحه آرايي ، ويراستاري ، نمونه خواني ، عكاسي و حتي خبرنگاري رو هم به عهده من گذاشتند و تنها به اين راضي شدند كه يك نفر گرافيست در روزهاي صفحه آرايي به مجله آمده و به كمك من آن را ببنديم ! به همين راحتي ... !!  البته من منكر توانايي هايم بر ويراستاري ، عكاسي و خبرنگاري نيستم .. اما ديگه صفحه آرايي كار من نيست . و در تخصص گرافيست است كه با كمك نرم افزار هاي خاصي آن را انجام دهد .

تنها خواسته ابتدايي من از آن ها اين بود كه ورودي و خروجي هاي كاري من را مشخص كنند . به عبارتي در حيطه كاري به كي بايد جواب داده يا دستور بگيرم .. كه مشخص شد سيد بزرگوار تنها مسئول بالا دست من است . تا يادم نرفته اضافه كنم كه به عنوان سر دبير با من حرف زدند . و من هم يا علي گفتم . از طرفي آقاي بيات هم به دليل ارتباطاتي كه داشت و تبحر در مديريت اش از او هم خواهش كردند كليه مسئوليت هاي اجرايي رو به عهده بگيرد همچنين مديريت يازرگاني و جذب اسپانسر ها هم زير نظر او فعاليت كنند . جناب بيات هم گفت تا زماني كه كار خودم راه نيفتاده است ، در خدمت خواهم بود . خب ... نوبت كار شد .. تنها يك دفتر كه مملو از وسايل متفرقه بود رو براي انتشار مجله در اختيارم گذاشتند !! دفتري كه تنها گنجايش دو ميز رو داشت .

يادم رفت بگم در اين دفتر كارهاي جنبي ديگري از قبيل ماكت هواپيما هاي مختلف ... كتاب هاي پروازي و سي دي هاي آموزشي هم توليد و به فروش مي رفت .. و قرار شد آن دفتر را خالي كرده تا تحريريه مستقر شود ! طفلك آرمان بيات به اندازه چهار نفر زحمت كشيده و از روي عشق و علاقه شروع به كار كرد .. در اون مجموعه تنها كسي كه حرمت من را قلبآ داشت و نمي گذاشت به من سخت بگذره ، همين آقاي بيات نازنين بود . اگه اجازه بدهيد براي طولاني نشدن مطلب ، از اين جا به بعدش رو خلاصه عرض نمايم .. چون شما خوانندگان محترم به خوبي مي توانيد فضاي حاكم بر مجله رو تجسم كنيد . به هر حال وقتي به اصطلاح معروف پاي كار رفتيم ، تازه ديديم كه واقعآ اوضاع چه خبره .. و تنها چيري كه مهم نيست انتشار مجله اي وزين و پر محتواست !!

آغاز مشكلات ...

بعد از چند روز بررسي آرشيو مطالب رسيده از سوي خوانندگان و طبقه بندي آن ها ، در خواست ابزار لازم براي تحريريه رو نمودم . ولي با كمال تعجب ديدم كه همون آقاي قائم مقام و صاحب  مجموعه فوق .. رك گفت كه قرار ما اين نبود !!  تصميم بر آن بود كه خود سيد همه هزينه ها رو متقبل شده و من هم در آخر يه كمكي بكنم ... اين كه بيام هزينه كنم و يا نيرو در اختيار شما قرار بدم ، جز حرف هاي اوليه ما نبود . خب من هم نمي دانستم كه مبني بر چه اساسي است .. اصلآ نيازي هم نبود بدانم ... بگذريم .. براي مجله يك گزارش ويژه لازم داشتم . و شنيده بودم آرتا كيش در بخش خصوصي خوب فعاليت مي كنه .. اين بود كه خودم شخصآ براي تهيه گزارش به اتفاق آقاي بيات و يكي از دوستان او كه عكاس بود ، به اكباتان رفتيم . و گفت و گو آغاز شد .

در حين مصاحبه ، مدير عامل آموزشگاه خلباني گفت كه قصد داره براي نخستين بار با حضور خانواده دانشجويان جشن فارغ التحصيلي و سلو شدن رو بگيره .. من به او پيشنهاد كردم كه موسسه ما مي تونه براي انعكاس اين رويداد مهم ، يه ويژه نامه منتشر كنه .. حتي مي توانيم كل تبليغات آن را به عهده بگيريم . و آن ها هم قرار شد جواب بدهند .. خب اين يك نوع درآمد زايي براي نشريه محسوب مي شد و من هم سابقه اجراي اين گونه كار ها رو داشتم .. اما وقتي موضوع رو به سيد گفتم ، با كمال تعجب ديدم يكي از دوستان اش را مامور كرد تا با آن ها مذاكره كند . وقتي دوستش پرسيد نرخ رو چقدر بگويم ..؟ گفت بگو بيست ميليون تومان !! واقعآ شاخ در آوردم .. سقف پولي كه مي توانستيم بابت اين خدمات بگيريم حد اكثر سه چهار ميليون تومان بود .

اين جا بود كه فهميدم اي بابا ... اين آقايون براي مجله كيسه دوخته اند ! خدا رو شكر آرتا قبول نكرده و خودشون به نحو احسن انجام دادند . اما بعد از چند روزي فعاليت آقاي بيات خيلي زود متوجه شد كه اين سيستم ارزش كار و فعاليت رو نداره .. ! و خطاب به سيد گفت .. شما تكليف رو روشن كن .. من با خسيس بازي و زير فشار نمي توانم كار كنم . چون از روز اول هدف ما چيز ديگري بود .. ولي حالا اين آقا ( منظورش قائم مقام بود )  تمام راه ها ي فعاليت من را مسدود كرده است . و مي گويد بدون هماهنگي من هيچ اقدامي صورت نپذيرد .. من نيستم !! خلاصه با چه اصراري از او خواهش كردم لااقل يك شماره منتشر كنيم بعد اين داستان ها رو ادامه بدهيد .. ولي از همون ابتدا خشت اول كج نهاده شد . و تنش ها و مشكلات آغاز شد .

 يكي از مشكلات اساسي اين بود كه آن ها دوست نداشتند ديناري براي مجله هزينه كنند ! و از خريد پيش پا افتاده ترين ابزار خودداري كردند . براي مثال در تمام آن ۴۵ روزي كه اون جا بودم عرض كردم من خود دوربين دارم فقط شما مرحمت فرموده چند تا باتري بخريد .. ولي تا روز آخر اين كار صورت نگرفت . جالبه كه صفر همه تلفن ها هم بسته شده بود . و ما حق نداشتيم حتي براي تهيه خبر مجاني به موبايل طرف مقابل زنگ زده و از او خواهش كنيم تا مطلب بفرسته !! تازه مديريت محترم با افتخار اعلام كرد كه من چهارصد هزار تومان از حقوق يكي از خانم ها به خاطر مكالمه غير مجاز كسر نموده ام !! حالا كاري ندارم كه اون دختر بيچاره كه پدر هم نداشت و نان آور خانواده اش بود ، تنها ماهي ۸۸ هزار تومان دريافتي اش بود !! كه در نهايت هم بيرونش كردند !!

من از روز اول اعلام كردم به خاطر دارو هاي قلبي كه مي خورم ، آب گلويم خشك شده و بايد هر از گاهي چاي بخورم .. ولي جاي تآسف است كه بگويم آن قدر نخريدند كه يكي از ميهمانان كه خلباني هم سن و سال من بود ، وقتي فهميد چند روزي است به ليست خريد ما توجه اي نكردند ، خود شخصآ رفت و از بيرون براي خود و نشريه چاي خريد !! اين كه چيزي نيست .. يك روز كه چاي نبود براي خوردن قرص هاي قلبم به سراغ يخچال كوچك نيم متري دفتر رفتم .. اما با كمال تعجب ديدم يخچال را هم كه تنها گنجايش دو بطري آب داشت رو هم قفل فرموده اند !! به خاطر اصرار هاي فراوان من سيد شخصآ كامپيوتري را خريده و اينترنت پر سرعت هم وصل شد .. البته در آخر هاي ماه .. ولي تا چند روز لنگ  تنها نيم متر سيم بوديم كه اينترنت وصل بشه .. حتي چنديدن روز بود تقاضاي ليبل حروف فارسي براي كيبورد داشتم كه تا روز آخر خريداري نشد !!

با وجود اين   ، من براي تقريبآ سه جلد نشريه مطالب آرشيوي سطح پائين آماده كرده بودم . بعد از تعطيلات ناخواسته به خاطر برف ، من عرض كردم كه مطالب اماده است اگه قصد چاپ به موقع رو داريد از حالا اقدام فرماييد . به همين دليل سيد از آرمان خواست تا اسپانسرها رو معرفي كند .. آقاي بيات اعلام كرد كه من از همون روز اول گفتم با اين گونه برخورد ها من حاضر نيستم آبرو و اعتبار خودم رو به خطر انداخته و براي اين سيستم آگهي بگيرم ..!! و بدين سان شد كه سيد از آرمان خواست كه ديگه از فردا به موسسه نيايد .. ! سپس خطاب به من گفت شما چي ؟ عرض كردم چون آدم محتاجي هستم به همين دليل به حرمت يا علي كه گفتم ، تا آخر با شما هستم .. سيد كه از تهيه نشدن آگهي ناراحت شده بود ، رو به من كرده گفت اگه شما هم نيايي من به تنهايي مجله رو چاپ مي كنم !!

و آن گاه خطاب به من گفت آقاي مدرسي اگه فردا امدي و ديدي در بسته است ، ناراحت نشي ها !!  ومن در جواب گفتم نه قربان .. مطمئن باشيد من به تعهد خود پاي بندم .. اما روز بعد كه به دفتر مجله رفتم با كمال تآسف ديدم در مجله رو روي من باز نكردند ... حال تجسم كنيد با قلبي بيمار اين همه راه دور را رفته و از پله هاي زياد به چه زحمتي خود را به طبقه بالا رسونده اما  با دري بسته  مواجه شدم .. يادم اومد كه سيد روز قبل گفته بود كه تعجب نكنم ... بد جوري احساس پوچي كردم ... ابتدا فكر كردم برق رفته است .. با مشت كلي به در كوبيدم ... اما كسي در را به رويم باز نكرد .. بد جوري تحقير شده بودم .. خودم رو لعنت كردم گه چرا از روز اول محكم جلوي آن ها نايستادم و بگويم حق من اين قدر است .. و كم تر از آن همكاري نخواهم كرد ..

موضوعي كه من رو در اين مدت خيلي آزار داده بود اين بود كه بعد از مدتي كه داشتم كار مي كردم ، يه روز سيد به من گفت از اون جا كه وزارت ارشاد با واژه قائم مقام مخالف است .. لذا در فهرست اسامي ايشان رو سردبير معرفي مي كنيم .. و شما دبير تحريريه قلمداد مي شويد !! من مي دانستم اين بهانه است .. در جواب گفتم من عقده اسم ندارم .. اصلآ اسم من را حذق كنيد ..  ولي جالب اين كه چند روز بعد كه سيد نامه اي رو براي منشي نوشته بود ، زيرش به عنوان سردبير امضا كرده بود !! فهميدم مشكل كجاست .. من در چه فكري ام آن ها در چه فكر !! ولي در لفظ مرتب مي گفتند همه كاره شما هستيد استاد ... ! موضوع بعدي اين كه در تمام اين مدت مقامات و اشخاص مهمي كه به عنوان همكاري و نگارش مطلب به نشريه دعوت مي شدند ، بدون اين كه نظر من پرسيده شود ، سيد به اتاق ديگر برده و قرار مدار ها رو مي گذاشت !!

اما جوون هايي كه سرمايه چنداني نداشتند و تنها به عشق و علاقه براي همكاري مي آمدند ، يك راست نزد من راهنمايي مي شدند ! واقعيت اين بود كه هدف حظرات از انتشار مجله اين بود تا چماقي باشه بر سر خطوط هوايي و با درج مشكلات  و برزگ نمايي آن ها را وادار كنند تا به نوعي با دادن آگهي هاي كلان به نشريه ، يه جور هايي هواي آن ها رو داشته باشيم .. تازه براي نيل به اين هدف هم كه در دراز مدت باعث اصلاح مشكلات در خطوط هوايي مي شه .. اشكالي نداره .. ولي مجاني كه نمي شه .. ! خنده داره اگه بگم چقدر حقوق براي من در نظر گرفته بودند .. فقط اين رو مي گم يه جوون تازه كار كه براي گرافيست دعوت شده بود ، آن هم ماهي تنها چند روز براي صفحه بندي حاضر  شه ، چيزي نزديك سه برابر حقوقي كه به من قرار بود بدهند درخواست كرده بود ! البته اون جوان قيمت عادلانه گفته بود .. ولي شرايط من فرق مي كرد !

بله دوستان اشتباه من اين بود كه روز نخست گفته بودم محتاج هستم .. اگه دستم رو به كمرم زده مثل اون جوون گرافيست رك مي گفتم دستمزد من تنها براي تحريريه اين قدر است و اين ابزار ها رو مي خواهم ، هرگز اين چنين با آبروي ام بازي نمي كردند .. اين گونه من را در مقابل چشم همسايگاني كه شاهد پشت در ماندن من بودند ، تحقير نمي شدم . يك نكته رو ياد آوري كنم كه در طول ۴۵ روزي كه اون جا بوديم ، منشي ها حتي براي يك دقيقه هم دفتر را ترك نمي كردند .. واگه كاري داشتند يكي از اقوام شون اون جا حاضر مي شد .. حتي در روز هايي كه به خاطر برف همه جا تعطيل بود ، خانم هاي منشي سر كار بودند .. چند روز بعد از گذشت اين ماجرا سيد زنگ زد كه چرا نمي آيي ..؟ به او گفتم شما كه قرار بود يك نفره مجله در بياري .. چي شد حالا مي پرسي چرا نمي آيم ؟ گفت خانم ها براي كاري مجله رو ترك كرده بودند !!

براي نخستين بار در عمرم رك گفتم سيد جان تقصير من بود به شما گفتم محتاجم ... بدهكارم ... نياز به كار دارم .. ضمن اين كه روز قبل خودت فرمودي به تنهايي هم قادر به چاپ مجله اي !! و حتي گفتي اگه در بسته بود تعجب نكن .. حالا چي شده كه مي فرمايي آن ها فقط دقايقي بيرون رفته بودند .. بله دوستان اين كل ماجرايي بود كه در مجله اتفاق افتاد .. و با دلي شكسته و تحقير شده  بعد از ۴۵ روز كار و فعاليت سخت .. اين گون مزدم رو بگيرم .. اما اين ها بخشي از واقعيت هايي است كه زعماي فرهنگي ما بوجود اورده اند .. و توقع دارند دشمن شبيخون نزده .. و فرهنگ و سنت ما را بازيچه اعمال خود قرار ندهند .. ! اما منظور اصلي من از بيان اين واقعيت ها ، ضمن پاسخ به سوال دوستان ، قصد دارم نوع ديگر انسان ها رو هم نشون بدم ...


 پرده دوم

Picbaran

مهندس شكرالله فضلي


مردان بي ادعا و گمنام خدا .....

روايتي كه در بالا خوانديد ، تنها بخش كوچكي از مشكلات جامعه فرهنگي كشور ماست . افسوس شرايط ايجاب نمي كند آدم حرف دلش رو بزنه ... فقط به خاطر داشته باشيد كه من كار بلدم .. و در كار خود حرفه اي هستم ... اين رو تعريف از خود تلقي نكنيد .. منظورم اينه كه اگه خداي ناكرده اين هنر رو نداشتم .. كامپيوتر بلد نبودم ... روزنامه نگاري نمي دانستم ، ارتباطات قوي نداشته و ... چه اتفاقي برام مي افتاد ...؟!! در مقابل انسان هاي تشنه زر و زور چي بايد ارائه مي دادم ..؟ اما زود قضاوت نكنيد .. آن روي سكه رو هم ببينيد ..

همون جور كه گفتم اين سايت باعث آشنايي ما با افراد بزرگوار زيادي شده است . چندي پيش دوستي كه از سوئد آمده بود وقتي به ديدن اش رفتم ... واقعآ روح ام زنده شد . از قدر شناسي اين جوون واقعآ شرمنده شدم . يا عزيزي وقتي شنيد من مدال هاي اهدايي سلطان قابوس رو براي سير كردن شكم فرزندانم فروخته ام ، برام نوشت اگه به ايران بيايد .. عين همين مداليوم ها رو كه پدرش از سلطان گرفته است و در حال حاضر نزد او است را به من خواهد داد !! اگر چه من هر گز حاضر نمي شوم يادگار پدر اين جوون رو بگيرم ولي همين حرف اش برام ميليون ها ارزش داره .  خب يكي از همين خوانندگان بزرگوار مهندش فضلي گرامي است كه همه شما هر از گاهي با كامنت هاي او آشنا هستيد .. اين جوان محترم بدون اين كه من را ديده باشد .. بدو ن اين كه از مشكلات من آگاه باشد ، امروز كاري كرد كه ساعت ها به اتفاق همسرم مي گريستيم .. و از اين كه هنوز مهر و محبت در ميان مردم نمرده است ، خدا رو شاكر بوديم . واقعآ اين مرد و دوستش من را شرمنده فرمود .

ماجرا از اين قراره در همون زماني كه در دفتر دوستم مجله سينمايي رو در مي آوردم و حق و حقوقي نگرفته بودم ، به روال ارتباط با اغلب خوانندگان با اين مهندش جوان آشنا شدم . صحيت از كار و كاسبي پيش آمد به او اطمينان كرده و گفتم مجله فروش نمي رود .. و دنبال كار ديگري هستم .. همين !  چند روز بعد اين مهندش جوان بود كه شماره يكي از دوستان اش رو در تهران به من داده و  گفت سري به آن ها زده شايد كاري مناسب برايم دست و پا كنند . وقتي به شركت مهندس بهرامي در تهران رفتم با مدير عامل شركت شون كه آقاي خوانساري بود آشنا شده و ضمن گفت و گو واقعيت كاري ام رو به آن ها عرض كردم .. اين دو بزرگوار ضمن ابراز تآسف از اين كه در حال حاضر كار خاصي براي من ندارند ، قول دادند كه به فكر كاري مناسب براي من باشند .

pt8fq9g0szgf5x3dxa6a.jpg

كارت تبريك دريافتي

اين گذشت .. تا اين كه ديگه من مجله هم نرفتم و مدت ها بي كار در خانه بودم .. و براي فرار از مشكلات و سختي ها به وبلاگ نويسي روي آوردم .. ولي همچنان ارتباط من با اين مهندس جوان برقرار بود . تا اين كه دو روز پيش ايشون با من تماس گرفته و جوياي حالم شد .... ضمن صحبت در باره مجله پرواز پرسيد . واقعيت رو به او گفتم .. خيلي ناراحت شد .. وگفت اجازه بده بار ديگر با آقاي مهندش بهرامي در تهران صحبت كنم .. ديشب اس ام اس فرستاد كه چون موبايل ات خاموش بوده ، مندس بهرامي موفق نشده با شما صحبت كند . و از من خواست تا با او تماس بگيرم . ديشب وقتي با آقاي بهرامي صحبت كردم ، گفت به فكر كار براي شما هستم .. ولي لطفآ آدرس منزل ات رو بده يه بسته مي خواهم برايت بفرستم .. ! من به تصور اين كه سالنامه مي خواهد بفرستد ، آدرس خونه مون رو دادم . و ديگه به اين موضوع فكر نكردم !

نزديكي هاي ظهر بود همسرم گفت از دفتر مهندس بهرامي تماس گرفته اند و گفته اند كه تا يكي دو ساعت ديگه بسته اي به نشاني شما خواهد آمد . همان طور كه گفتم بيشتر حدس من دور و بر سالنامه يا دعوت براي مراسم جشن يا همچين چيزي هايي بود . بعد از مدتي ديدم در مي زنند . همسرم از دم در پاكتي دريافت كرد . وقتي از روي بي حوصله گي پاكت نامه رو گشودم ، در ميان آن كارت تبريكي رو ديدم .. پيش خود گفتم حدس ام درست بود و آن كارت تبريك يا دعوت براي جايي است ! با خود گفتم اين آقايون مهندس ها هم دلشون خوشه .. من نون ندارم بخورم .. برام كارت دعوت مي فرستند .. اما همين كه خواستم كارت را بيرون بياورم احساس كردم خيلي سنگين است !! واقعآ نمي توانستم حدس بزنم چي مي تونه داخل آن باشه !!

xg8zpu9xj5ut6g9fy8l0.jpg

تصوير بخشي از سكه ها

حال شما خودتون رو جاي من بگذاريد .. با بي اشتياقي به هواي كارت دعوت كارتي رو بيرون مي كشيد .. و اما ... حدس بزنيد چي درون آن بود ؟ واي خداي من زبانم قدرت بيان احساس ام رو نداره .. واقعآ خيلي سخت است كه بگويم چه قدر شرمنده شدم .. بله دوستان مي دونم هيچ كس حدس درست نزده است .. خير پول نبود ... همين كه لاي پاكت رو باز كردم آن را مملو از سكه هاي بهار آزادي ديدم !! نه يكي .. نه دو تا .. نه هفت تا ... واي خداي من .. يك پاكت مملو از سكه هاي بهار آزادي .. همه هم سك هاي كامل .. نه نيم بهار يا ربع .. واقعآ ارزش مادي آن كه بالاي ميليون ها بود و ارزش معنوي آن خيلي برام ارزشمند بود

در داخل پاكت نامه اي حاوي قطعه شعري زيبا از حافظ كه وصف الحال من بود و تقدير از زحمات ام .. اين جمله بد جوري اشگ من را در آورد .. نام شركت و امضاي آقايان .. كه در تصوير بالا نام شركت را پوشاندم .. و مي دانستم جناب مهندس فضلي سفارش من را به اين دوستان نازنين كرده است .. بي اختيار آقاي بهرامي رو گرفتم .. نفهميدم چي گفتم ... بعدش نوبت همسرم بود كه در ميان اشگ و گريه از اين بزرگوار تشكر مي كرد .. همين دو روز پيش بود كه به همسرم گفتم خانم معجزه هم نمي تونه ما رو نجات بده و كرايه هايعقب افتاده منزل ما رو جور كنه ... ولي خداوند متعال بقدري بزرگ است و در نعمت اش باز كه براي او كاري نداشت كه جناب فضلي ها و بهرامي ها و مهندش خوانساري ها رو سر راه من قرار بده

دوستان واقعآ شور شعف من نه تنها براي در آمدن از خجالت صاحبخانه بود ... بلكه براي نخستين بار فردي هموطن در يك خط از زحماتي كه براي وطن نكشيدم ، ازم تشكر و قدرداني كرد .. سكه ها ممكنه خيلي زود خرج شوند .. ولي هيچ گاه ارزش كار انساني اين آقايون تا زنده هستم از ذهن ام پاك نخواهد شد .. فقط مي تونم دعا گو باشم .. وشكر گزار خداوندي كه بر اعمال بندگانش نظارت داره ... خديا هيچ كس را غمگين نكن

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                            ايام به كام


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد .

The AIM-54 Phoenix is a radar-guided, long-range air to air missile, carried in clusters of up to six missiles on F-14 Tomcat interceptors/multi-role fighters, which is the only aircraft capable of carrying it. It is a long-range, slow-cruise, non-maneuvering missile carriers to counter long-range bombers carrying low-flying cruise missiles. It had no use for close-range air superiority.The Tomcat's AWG-9 radar was capable of tracking up to 24 targets in Track-While-Scan mode, with the AWG-9 selecting up to six priority targets for potential launch by the AIM-54. The pilot or Radar Intercept Officer (RIO) could then launch the AIM-54 Phoenix missiles when launch parameters were met. The large Tactical Information Display (TID) in the RIO's cockpit gave an unprecedented amount of information to the aircrew (the pilot had the ability to monitor the RIO's display) and, importantly, the AWG-9 could continually search and track multiple targets after Phoenix missiles were launched, thereby maintaining situational awareness of the Battlespace.The AIM-54 Phoenix was retired from USN service on september 30 ,2004. F-14 Tomcats were retired on september 22,2006.Both the F-14 Tomcat and AIM-54 Phoenix missile continue in the service of the Islamic Republic Iran Airforce, although the operational abilities of these aircraft and the missiles are questionable.

SPECIFICATIONS:Engine:solid propellant rocket motor,mass:454-472kg,speed:5 mach,range:over 184 km,ceiling:24-30km,warhead:60kg high explosive,guidance:semi-active and active radar homing,fuzes:proximity fuze,launch platform:F-14 Tomcat.

Source:Wikipedia              BY:Alireza Sadeghi

An AIM-54 Phoenix being attached to an F-14 wing pylon. Note the forward wings have not been installed yet (2003)AIM-54 Phoenix moments after launch (1991)

ترجمه فارسی:

موشک فونیکس:

موشک "ای آی ام-54" فونیکس موشک هدایت راداری برد بلند هوا به هوا میباشد که در مجموعه ای شش تایی توسط جنگنده رهگیر چند منظوره اف-14 که تنها جنگنده ایست که توانایی استفاده از آنرا دارد استفاده میگردد.موشکی است برد بلند-سرعت کروز پایین-غیر مانوری که جهت درگیری با بمب افکنهای دور برد حامل موشکهای کروز استفاده میشد و جهت برتری هوایی کوتاهبرد فایده ای نداشت.رادار ای دبلیو جی-9 تامکت (اف-14) قادر به رهگیری بیش از 24 هدف می باشد که میتواند 6 هدف ارجح که قابلیت بهتری برای انهدام توسط فونیکس را دارند انتخاب کند.خلبان یا افسر رهگیر رادار زمانیکه پارامترهای مناسب شلیک را مشاهده کردند میتوانند اقدام به شلیک موشک کنند.پس از شلیک موشکهای فونیکس رادار میتواند به ادامه جستجوی اهداف بپردازد و بدین ترتیب نسبت به فضای نبرد آگاهی داشته باشد.در30 سپتامبر2004 فونیکس از خدمت نیروی دریایی آمریکا بازنشسته شد ودر 22 سپتامبر 2006 تامکتها نیز بازنشسته شدند اما هر دو آنها در نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران به خدمت ادامه می دهند هرچند تواناییهای عملیاتی این هواپیماها و موشکها زیر سوال است.

خصوصیات:موتور:پیشرانه سوخت جامد/وزن:454-472 کیلوگرم/سرعت:5 ماخ/برد:بیش از 184 کیلومتر/سقف پرواز:24-30 کیلومتر/سر جنگی:60 کیلوگرم ماده با قدرت انفجاری بالا/هدایت:راداری نیمه فعال و فعال/فیوز:مجاورتی/سکوی پرتاب:اف-14 تامکت

منبع:ویکیپدیا          گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

m1k8ntuto5svpr4ldl6h.jpg

 خ ولیعصر بالا تراز پارک ساعی

ساختمان صدف ط همکف 88774591
www.iranchef.com
www.farhood.ir
www.sadafcoffeeshop.blogfa.com
www.coffeemaniran.pirsianblog.ir

http://www.iranchef.com/

  سايت مرجع هتل ، رستوران و كافي شاپ در ايران

 برنامه هاي آموزشي مدير اين سايت  در شبكه هاي تهران و جام جم  به روي آنتن است .


مرکز آپلود عکس ایرانی

http://www.picbaran.com/

اینجا را کلیک کنید

7alav1r7nibszhawaa16.jpg

فارسي نويس

 

خوانندگان محترمي كه در خارج از كشور فاقد كيبورد با فونت فارسي هستند ، خواهش مي كنم براي نوشتن كامنت جتمآ از اين نرم افزار ها استفاده فرمايند . بديهي است با كمال شرمندگي از اين پس به نظراتي كه به صورت فينگليشي درج شده باشد ، پاسخ داده نخواهد شد .

http://www.dodoost.com/aryanevis/ 

http://www.bitaweb.com/fa/farsiNegar.html

  

 




- تعداد بازدید
Fatal error: Call to undefined function entry_counter() in /mounted-storage/home118c/sub007/sc41784-SDHM/oldpilot.ir/2008/01/post_211.php on line 94