درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چند ثانیه تا جهنم ...

فاجعه ای که از بیخ گوش خلبان ها گذشت !

b2i2j3ya0f3gmy97zq5z.jpg

وي در حال اپروچ بوده و لحظه اي كه به سمت چپ گردش مي كند تا در زاويه تقرب قرار گيرد ، ناگهان سايه وحشتناك يك غول بي شاخ و دم رو مي بينه كه دقيقآ در همون ارتفاع به سمت او مي آيد .. وي ادامه داد به محض اين كه سايه هواپيما رو ديدم ، با حركت سريع و جنون آميزي طبق مقررات پروازي بلافاصله با همون سرعت به سمت راست خود پيچيدم .. و در حالي كه چشم هاي خود را بسته بودم ، منتظر برخورد قسمتي از بال با هواپيماي مقابل بودم ...

فاجعه ای که از بیخ گوش خلبان ها  گذشت !

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

klpqs9zrr1wxezgi8pz6.jpg

41bopowg47bfmu8w8sgg.jpg

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

فاجعه ای که از بیخ گوش خلبانان گذشت عنوان ماجرای واقعی است که پیش از انقلاب رخ داد ولی به لحاظ خطای انسانی صدای آن را در نیاوردند . این حادثه به قدری وحشتناک بود که تصور آن برای هر خلبانی فاجعه است . ماجرایی که کارشناسان شانس نجات از آن را یک در میلیون تخمین زده بودند . حادثه ای که از آن نام می برم مربوط به رو در رویی یک فروند بوئینگ ۷۰۷ سوخت رسان  با یک فروند هواپیمای سی - ۱۳۰ بر فراز جنوب شهر تهران است که به طور خیلی تصادفی و بر اثر مهارت هر دو خلبان از برخورد و فاجعه جلوگیری شد .

کامنتی از یکی از خوانندگان بسیار فرهیخته دریافت کردم که توصیه های درستی در باره رسم الخط نگارش به من یاد آوری فرمودند . ضمن تشکر از این دوست گرامی عرض کنم که من دقیقآ با حرف های این نازنین موافقم . و حتی در خیلی نشریات هم که در کنار نگارش ، كار ويرايش رو هم انجام مي دادم ، هميشه اين نكات و قواعد را در نظر داشتم . اما واقعيت اين است  در موقع نوشتن وبلاگ ، به خاطر حسي و حالي كه براي راه يافتن به دنياي قديم مي گيرم ، متآسفانه دچار اين اشتباهات ويرايشي مي شوم  .  اما براي حفظ ساختار طبيعي وقايع و مستند گونه آن ، دست به تركيب آن نمي زنم .اگر چه به دليل صرف ساعت هاي متوالي براي اديت و مونتاژ تصاوير و نگارش ، ديگه فرصتي براي اين اعمال نمي ماند ! كه اميدوارم  قصورم را ببخشيد .

و اما بحث كامنت و اظهار نظر شد .. لازم مي بينم به نكته اي مهم اشاره كنم . راستش رو بخواهيد نوشتن كامنت هاي فينگليشي خواننده ها رو به زحمت مي اندازد . مخصوصآ من كه مشكل بينايي هم دارم ! از طرفي به دليل اين كه بعضي از خوانندگان خارج از كشور دسترسي به فونت فارسي رو ندارند ، اين وضعيت رو تحمل مي كردم . اما اخيرآ دوست بسيار خوبم آقاي نادر رضوي نرم افزار فارسي نويس رو ارسال فرمودند كه ظاهرآ جواب هم داده است . به همين دليل از همه عزيزاني كه مشكل نگارش با فونت فارسي رو دارند ، لطفآ از اين نرم افزار استفاده فرمايند .

http://www.dodoost.com/aryanevis/ 


ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 


d97q5t9gm85euptceh8w.jpg

عمليات پايگاه يكم ترابري

در پست قبلي نوشتم كه تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي ، به عنوان مامور در واحد عمليات پايگاه يكم ترابري مشغول بودم . اون موقع عمليات پايگاه خيلي شلوغ بود . اكثرآ پاتوق فرماندهان رده بالاي نيروي هوايي بود . چون هواپيماهاي بوئينگ ۷۰۷ و جامبو جت ها رو تازه خريداري كرده بودند . و به حجم پرواز هاي خارج از كشور افزوده شده بود . اين موضوع رو بايد اضافه كنم كه هنوز هواپيمايي كشوري بوئينگ هاي  ۷۴۷ را به ناوگان خود نيفزوده بود . و ابتدا اين نيروي هوايي بود كه آن ها رو به كار گرفت . پيش از ورود جت هاي بوئينگ ، بار اصلي لجستيك هوايي به خارج از كشور و مخصوصآ ايالت متحده آمريكا به عهده هواپيماهاي سي - ۱۳۰ بود . اون موقع به خاطر نو بودن هواپيماها كمتر با مشكلاتي كه امروز بچه ها با آن درگير هستند مواجه بوديم .

تهديد به مرگ سرهنگ خلبان

در باره سرهنگ " جواد حسيني " خلباني كه نخستين هواپيما ربايي بعد از انقلاب رو انجام داد ، در پست هاي قبلي نوشتم . و توضيح دادم به دليل اين كه اين اقسر خلبان در زمان حوادث پانزده خرداد سال ۱۳۴۲ كه كمك خلبان جوان سي - ۱۳۰ بود ، ماموريت انتقال و تبعيد حضرت امام خميني ( ره ) رو به عهده داشت . با پيروزي انقلاب او از طرف بعضي افراد تند رو تهديد به مرگ مي شود . به همين دليل نامه اي به حضرت امام ( ره ) نوشته و از ايشون امان مي خواهد . وي در نامه خود متذكر مي شود كه در آن ايام وي تابع دستورات مقامات مافوق خويش بوده است . و امام ( ره ) هم او را بخشيده و به عبارتي امان نامه مي دهد . ولي تند رو هاي متعصب همچنان تهديد هاي خود را نسبت به جان او هر روز افزايش مي دهند كه ناچار مجبور به فرار مي شود .

 پيش از انقلاب همين سرهنگ حسيني رياست عمليات رو به عهده داشت . البته هيچ يك از پرسنل در باره گذشته وي و اين كه در جواني چه ماموريت هايي رفته است رو نمي دانستند . در اون زمان كه در عمليات بودم ، مي ديدم بنده خدا پيش از هر كسي وقايع انقلاب رو پي گيري مي كند و مرتب در باره اوضاع تظاهرات مي پرسد .. ولي هرگز دليل پرسش هاي او را نمي دانستم . من براي او خيلي احترام قائل بودم . چون لطف بزرگي در باره من انجام داده بود . قضيه از اين قرار بود كه قبل از آمدنم به واحد عمليات ، مدت ها در نوبت دريافت خانه هاي سازماني بودم . ولي از اون جا كه پرسنل خط پرواز تعدادشون نسبت به ساير پرسنل گردان هاي ديگر زياد بود ، از اين رو بچه ها خيلي در انتظار دريافت خانه سازماني مي ماندند .

خب من هم تقريبآ جديدي محسوب مي شدم و حالا حالا ها بايد در انتظار نوبت مي ماندم . از طرفي به خاطر فراموش كردن عشق سوسن ، به من توصيه شده بود كه اگه ازدواج كني ، حتمآ او را فراموش خواهي كرد ! چون از شما چه پنهون همه راه ها رو آزمايش كرده بودم . ولي لامصب از فكرم بيرون نمي رفت ! براي همين چشم بسته تن به ازدواجي دادم كه از فراق عشقي آتشين رهايي يابم . به عبارتي همه ابتدا عاشق مي شوند بعد ازدواج مي كنند . ولي من ازدواج كردم تا عشق را فراموش كنم !! خب اين هم تقدير من بود كه چنين بر پيشاني ام حك شده بود ! بگذريم ... چند ماهي از ازدواج من نگذشته بود كه يك روز  كه در عمليات بودم ، نامه اي از ستاد خطاب به رئيس عمليات آمد كه در آن نوشته شده بود ... از اون جا كه فاز جديدي از خانه هاي سازماني به بهره برداري رسيده است ، مستدعي است افراد واجد شرايط رو طبق مقررات و سهميه تعين شده معرفي فرماييد .

وقتي نامه رو به دست جناب حسيني دادم ، ديدم تلفن رو برداشته و از سرپرست عمليات سوال كرد كه آيا از پرسنل  كسي رو داريم كه فاقد مسكن سازماني باشند ؟ حالا من هم به صورت خبر دار  جلوي ميز او ايستاده بودم تا نامه رو امضا كرده و بگيرم . توي دلم براي لحظه اي گفتم خوشا به حال بچه هاي عمليات ! كه بزودي صاحب خانه مجاني مي شوند ! در همين حال شنيدم كه جناب سرهنگ مي پرسد مطمئني كه كسي بي مسكن نيست ؟! ديگه نفهميدم كه طرف مقابل چي پاسخ مي دهد . و بعد از گذاشتن گوشي ديدم با خود نويسي كه جوهر سبز رنگ داشت ، چيزهايي در زير نامه مي نويسد . براي يك لحظه فكري به ذهنم خطور كرد ... كه چطوره بگم من هم خونه سازماني ندارم ! ولي راستش ترسيدم كه پاسخ اش منفي باشد !

آخه من در واحد عمليات مامور محسوب مي شدم . و مي دانستم اگه رو بزنم همين جمله رو به من تحويل خواهد داد . براي همين چيزي نگفته و نامه امضاء شده رو گرفتم . در حالي كه قصد ترك دفتر فرمانده رو داشتم ، نا خود آگاه به دستوري كه او با خطي خوانا در زير نامه نوشته بود نظري انداخنه و ديدم كه نوشته است .. هيچ يك از پرسنل اين واحد فاقد مسكن سازماني نيست ! .. اي دل غافل .. كاش قدرت بيان خواسته ام رو داشتم . ولي از اون جايي كه ايشون بر عكس ساير فرماندان ارشد ، اخلاقي نيكو و مهربون داشت ، دل رو به دريا زده و قبل از اين كه به در خروجي برسم .. برگشته و من من كنان و در حالي كه از خجالت و ترس خيس عرق بودم خطاب به وي گفتم ... قر.. قربان ... ببخشيد .. من چند ماهي است كه ازدواج كرده ام و خونه سازماني ندارم ..

هنوز جمله من تمام نشده بود كه ديدم از پشت ميز خود بلند شده و به طرف ام آمد .. ! تو دلم گفتم اي داد و بي داد .. ديدي چه غلطي كردم ..؟!! الانه كه بياد جلو و اون روي خودش رو به من نشون بده و بگه  چقدر آدم پر رويي هستي ... ازدواج كردي كه كردي ... ! به من چه كه خونه نداري ..!  تو همين فكرو خيال ها بودم كه ديدم به نزديك ام رسيده و گفت ... پسرم جدي تو خونه سازماني نداري ..؟ عرض كردم خير قربان ..! گفت چطور همچين چيزي ممكن است ؟ از تو جديدي ها خونه گرفته اند .. پيش خود گفتم عجب غلطي كردم ! اگه بگم پرسنل شما نيستم كه صاحب خونه نمي شوم ... اگه چيزي نگم فردا گندش در مي ياد .. و با اردنگي از خونه نو مي ندازند بيرون !! به همين سبب گفتم باور كنيد قربان من هنوز خانه سازماني دريافت نكرده ام

سرهنگ بلافاصله نامه را از دستم كشيده و به سمت ميز خودش رفت . و در حالي كه دولا شده بود تا مشخصات ام رو زير نامه بنويسه .. صبر كردم تا او اضافه كرده و سپس واقعيت رو به او بگويم . همين كه برگشت تا نامه رو به من بده .. با ترس و لرز گفتم .. آخ ... آخه قر.. قربان مي دونيد .. من مامور در عمليات هستم .. ! منتظر بودم كه دو باره برگرده و كلي هم دري وري بهم بگويه ...! ولي با تعجب ديدم گفت چه اشكالي داره ... ؟! مال ارتش سرخ كه نيستي ..! پسرم چرا زود تر بهم نگفتي ؟ من كه از خوشحالي دل تو دلم نبود .. با انرژي زايد الوصفي عرض كردم .. آخه فكر مي كردم به من تعلق نگيره .. و او در حالي كه با لبخندي مهربان نگاهم مي كرد ، گفت مبارك باشد .. و چند روز بعد به اتفاق همسرم به خانه هاي جديد و نو ساز پايگاه نقل و مكان كردم .

خاطره اندر خاطره ...

قبل از اين كه به  ماجراي اين سرهنگ مهربان بپردازم ، اجازه مي خواهم يك خاطره هم از او بيان كنم . يك روز براي مسئله مهمي تمام امراي عاليرتبه نيروي هوايي به دفتر عمليات كه در طبقه دوم ستاد پايگاه يكم قرار داشت گرد آمده بودند . جلسه آن ها ساعت هاي متوالي به طول انجاميد . من هم در اتاق كناري شيفت بودم . در راهروي ستاد بر روي جالباسي  تا چشم كار مي كرد كلاه هايي با نشان برگ زيتون ديده مي شد . راستش آدم وحشت مي كرد به اين همه كلاه امراي عالي رتبه ارتش نگاه كنه !! تقصيري هم نداشتم .. چون در دوران آموزش به ما آموخته بودند كه يك نظامي موظف است به درختي هم كه بر روي آن درجه مافوق نصب شده است ، احترام نظامي به جاي آورد ! و ديدن آن همه علامت نظامي من را به اون دوران برد !

عاقبت جلسه امرا و ژنرال هاي نيروي هوايي به پايان رسيد . در همين هنگام سرهنگ حسيني مرا صدا زده و ازم پرسيد مدرسي آيا گواهينامه رانندگي داري ؟‌ من در حالي كه در مقابل آن همه ژنرال رنگ و روي خود رو باخته بودم ، به عرض رسوندم ... بله قربان . و او سويچ ماشين جيپ اش رو به من داده و خواهش نمود دو نفر از آقايون ژنرال ها رو تا رمپ هلي كوپتر ببرم . از شما چه پنهون من تازه گواهينامه رانندگي گرفته بودم . و مهارت چنداني با ماشين جيپ كه فرمان اش هيدروليكي بود نداشتم . با دلهره پشت قرمان نشستم .. و در فرصتي كه ميهمانان با جناب حسيني خداحافظي مي كردند ، در حالي كه ماشين خاموش بود تمرين دنده هاش رو مي كردم !! كه يك وقت پيش اون ها اشتباه نكنم و آبرويم برود ! بالاخره آقايون آمدند و راه افتادم ..

بماند كه چه پدري از من در مسير ستاد تا گردان هلي كوپتر در آمد ... فقط دعا مي كردم كه از من ايراد نگيرند .. بعد از پياده شدن ميهمانان ، نفسي به راحتي كشيده و با خيال آسوده برگشتم . همين كه به جلوي ستاد رسيدم ، ديدم سرهنگ روي پله ها منتظر من است . سريع ماشين رو خاموش كرده و پياده شدم . و از هولي كه داشتم فراموش كردم ماشين را در دنده بگذارم ! جلوي ستاد پايگاه يكم شيب ملامي وجود دارد  . من كه جلوي سپر ماشين خبر دار واستاده بودم ، يهو ديدم جيپ لعنتي آروم آروم به راه افتاد !! اين رو بگم كه اون موقع داشتن گواهينامه براي رانندگي در رمپ پرواز ، ملاك نبود و بايستي كارت مخصوص كه شبيه گواهينامه است هم اخذ كرده باشي . از شانس بد من سرهنگ هم از پله ها پائين مي آمد و من نمي توانستم جلوي چشمان او دو باره داخل ماشين شده و آن را در دنده قرار دهم . براي همين سعي كردم با پاهايم نگه دارم !

تجسم كنيد كه فرمانده شما به طرف تون مي آيد .. و شما هم مقررات ايمني رو نقض كرده ايد . و سعي داريد با پاهاي خود جلوي حركت ماشين لعنتي رو بگيريد ... سرهنگ هر لحظه به من نزديك و نزديك تر مي شد . و من هم از يك طرف ماشين به پاهايم فشار مي آورد و از طرف ديگر نمي توانستم مثل آدم درست حسابي خبر دار جلويش به ايستم !! عجب بدبختي اي گرفتار شده بودم !! در حالي كه چشمم به سرهنگ بود با پاهاي خود به سپر ماشين فشار مي آوردم كه راه نرود . همين كه سرهنگ نزديكم رسيد و من در حال احترام نظامي به او بودم ، تعادل ام به هم خورده و كمرم رو به ايشون به سمت جلو متمايل شد !! درست عين فيلم هاي كارتوني !! ديگه طاقت نياورده و در حالي كه بر اثر خم شدن كلاه ام از سرم افتاد ، برگشتم و با دو دستم ماشين رو نگه داشتم !!

yfh150vnf6zv38riu3wo.jpg

سرهنگ حسيني كه حال روز من رو ديده بود اصلآ به روي مبارك خود نياورده و سريع رفت داخل ماشين نشست و از من خواست لطف كرده و او را تا منازل سازماني ، جلوي خونه اش برسونم . من كه از اين ماجرا خيلي حالم گرفته شده بود ، به روي خودم نياورده و بر عكس سعي كردم كه در طول مسير سوتي ديگري ندهم . اين در حالي بود كه مي دانستم اگه فرماندهي ديگر جاي او بود به خاطر اين سهل انگاري توبيخ ام مي كرد ! من آهسته شروع به حركت نموده و خيلي با احتياط  سعي مي كردم رانندگي نمايم . از شما چه پنهون با خود فكر مي كردم اگه آتوي ديگري بهش بدم ، حتمآ روز بعد عذر من را از عمليات خواهد خواست .. ! ولي اگه بدشانسي بخواد سراغ كسي بياد ، پير و جوون نمي شناسه .. و خيلي راحت گريبان آدم رو مي گيره !!

همين جوري كه غرق در افكار خودم بودم و بابت حادثه پيش آمده داشتم فكر مي كردم ..به راه خودم ادامه دادم . در جلوي گردان هلي كوپتر ، بر روي جاده خط كشي هايي شده بود كه بي شباهت به خط كشي جدول در سر چهار راه ها نيست . معمولآ كسي به اين خط كشي ها توجه نمي كرد .. و همه خودرو ها با همون سرعتي كه داشتند از روي آن خط ها كه با رنگ هاي زرد و قرمز مشخص شده بود عبور مي كردند . من هم مثل همه مردم عادي با همون سرعت از روي خط كشي عبور كردم . چون نه چراغ راهنمايي وجود داشت .. نه تابلوي ايستي و نه چيز ديگر ... كه ناگهان ديدم سرهنگ به من دستور داد توقف كنم . اول تصور كردم مي خواد به گردان هلي كوپتر هم سر كشي كند . اما ديدم خيلي مهربانانه از من خواست تا پشت سرم رو ببينم !

من كه تا اون لحظه منظور او رو متوجه نشده بودم ، به پشت سرم نگاه كردم .. گفت پسرم خط كشي رو ديدي ..؟! پاسخ دادم بله قربان ... گفت مي دوني براي چه منظوري اين خط ها را ترسيم كرده اند ؟ .. كمي فكر كرده و گفتم ... براي عبور خلبانان هلي كوپتر است . گفت آفرين .. ولي مي دوني فلسفه آن چيست ؟ من كه فلسفه ملسفه حاليم نبود .. براي همين فقط سكوت كردم . سرهنگ دوباره با همون لحن گفت ... پسرم اتفاقي در يك گوشه شهرمون مي افته .. مثلآ حادثه اي رخ مي دهد .. و اين دو نفر خلبان كه گفتي قصد دارند سريع  عبور كرده و بروند جان ده نفر كه حادثه ديده اند رو نجات دهند .. و تو با بي توجهي ات مي زني اين دونفر را مي كشي .... حالا بگو فكر مي كني تو چند نفر را كشتي ..؟!! من كه تازه دوزاري ام افتاده بود اين فرمانده با درايت چي مي گويد ، تا بناگوش خيس عرق شدم .. شايد باورتون نشه در تمام سال هايي كه در پايگاه خدمت مي كردم ، هر وقت به جلوي خط كشي ها مي رسيدم . به ياد حرف آن سرهنگ با مرام ، توقف كرده و دوباره به راه خود ادامه مي دادم . و جالبه هرگز طنين صداي او را فراموش نكرده ام .

7risqqgnj2rw3okoay8c.jpg

آموزش پرواز در منطقه ...  

خيلي حاشيه رفتم ببخشيد . با آمدن بوئينگ هاي سوخت رسان ، عده اي از خلبانان سي - ۱۳۰ براي آموزش و پرواز  به گردان هاي بوئينگ منتقل شدند . برخي به گردان ۷۴۷ رفتند . و برخي هم به گردان سوخت رسان يا همون تانكرهاي ۷۰۷ .. كه در اين ميان اين جناب سرهنگ جواد حسيني ما هم به گردان ۷۰۷ منتقل شد . البته وي همچنان رئيس عمليات پايگاه بود . ولي بر روي سينه اش آرم ۷۰۷ چسبانده بود . كه نشون مي داد وي ديگه از سي - ۱۳۰ رفته است . البته وي در گردان سي - ۱۳۰ معلم خلبان هم بود . اون ايام خلبانان سوخت رسان براي آموزش خلبانان و همچين خدمه اپراتور سوخت هر روز ساعت ها  پرواز مي رفتند . كه گاهي تمرين هاي آن ها به همراه هواپيماهاي كاري بود و گاهي هم فقط  با بچه هاي خودشون تمرين مي كردند ..

از طرفي در گردان سي - ۱۳۰ تعدادي از كمك خلبان هاي قديمي هم چك شده و خلبان يك شده بودند . البته اين رو هم بگويم كه بستگي به استعداد بچه ها داشت .. گاهي بودند افسراني كه با وجود سال ها پرواز و تجربه ، هيچ گاه خلبان يك نمي شدند ..  و اين در حالي بود كه نفراتي كه يعد از آن ها آمده بودند نه تنها خلبان يك ريال بلكه معلم خلبان هم شده بودند . البته بعضي ها خودشون نمي خواستند خلبان يك شده و مسئوليت شون زياد بشه .. بعضي ها هم واقعآ كم استعداد بوده و به عبارتي دوزاري شون كج بود و آموزش هاي لازم رو فرا نمي گرفتند ! همين قضيه براي فرماندهي هواپيما هم صدق مي كرد . يعني خلبان يكي كه تشخيص مي دادند قابليت فرماندهي هواپيما رو داره ، در ليست پرواز به آمريكا براي چك قرار مي دادند .

در تمام ماموريت هايي كه هواپيماهاي سي - ۱۳۰ به آمريكا انجام مي داد ، علاوه بر كروي اصلي ، چند نفر هم شاگرد براي آموزش همراه بچه ها به ليست اضافه مي شد . آزمون فرماندهي هواپيما حتمآ در مسير آمريكا به عمل مي آمد .. چون اون موقع دستگاه هاي ناوبري مثل حالا پيشرفته و مدرن نبود . و براي هواپيمايي كه ساعت ها مي بايستي ازروي اقيانوس پرواز كند ، نياز به مهارت هاي خاصي داشت . براي روشن شدن ذهن خوانندگان جوون عرض كنم كه از اون جا كه روي دريا وسايل ناوبري كاملي وجود نداشت .. در صورت از كار افتادن همان سيستم ها ، خلبان بايد مي دانست كه چگونه راه درست را پيدا كند . و گرنه در روي اقيانوس پهناور گم مي شد . كافي بود يك ساعت اضافه بچرخد .. ديگه سوخت براي رسيدن باقي نمي ماند .

به همين دليل اگر هواپيما در روز سيستم هاي ناوبري اش رو از دست مي داد ، بهترين روش تماس با كشتي هاي مسافربري و ناوهاي دريايي بود كه مي شد مسير درست را پيدا كرد . ولي در شب كه هيچ كشتي يا ناوي ديده نمي شود ، راه حلي ديگري انديشيده بودند . به اين صورت كه ، كتابچه هايي در اين گونه مسير ها در اختيارمون قرار مي دادند كه در آن تمام حركت ستاره ها به تاريخ روز ، ساعت و حتي دقيقه ترسيم شده بود  ! مثلآ امشب كه سي ام دي ماه است ، اگه ما بر روي اقيانوس گم مي شديم ..  كتاب را باز كرده و شكل ترسيمي ستاره ها رو كه مربوط به همان روز و ساعت بود ، پيدا كرده و براي ده دقيقه بعدش ، شكل چيدمان ستاره ها رو به خاطر سپرده و آن گاه دوربين مخصوصي مثل چشم زير دريايي ها داشتيم كه از سوراخي در سقف كابين بيرون آمده و با رصد ستاره ها رآس همون ساعتي كه تنظيم كرده بوديم ، به ستاره ها نگاه مي كرديم . و در كتاب نوشته بود كه كتاب ستاره علامت شمال يا جنوب است . و ما به اين وسيله راه را مي يافتيم .

الان با آمدن سيستم هاي جي پي اس خيلي راحت موقعيت خودت رو در هر كجاي دنيا باشي پيدا مي كني .. بله عرض مي كردم كه بودند كساني كه بارها به اين مسير طولاني و لذت بخش آمريكا سفر مي كردند ولي هرگز فرمانده هواپيما نمي شدند .. از اين نمونه ها زياد  داشتيم   . بله مي گفتم در همين ايام كه خلبان دوم ها چك مي شدند ، افسري به نام " بهزاد عابديان " زودتر از همدوره اي هاي خودش به عنوان خلبان يك چك شد . او افسر مودب و تحصيل كرده اي بود كه در خانواده اي فرهنگي تربيت شده بود . و همان طور كه گفتم خيلي زود در صندلي چپ نشست . مدت زيادي از خلبان يكي او سپري نشده بود كه در تمام آرمون هاي مربوطه قبول شده و خيلي زود به عنوان خلبان تاكتيكال شناخته شد  و اسم او به عمليات فرستاده شد .

2ywhi3syxzcbg8w19ulp.jpg

چند ثانيه تا جهنم ...

اين خلبان ماهر   ، در مدت كوتاهي هم به مقام معلم خلباني صعود كرد .  در همون ايامي كه او براي آزمون هاي مخصوص معلمي توسط اساتيد پيشكوت چك مي شد ، حادثه نزديك بود به وقوع بپوندد كه اگر چنين مي شد ، بخش اعظمي از جنوب شهر تهران  در آتش مي سوخت و انسان هاي زيادي به هلاكت مي رسيدند . ولي درايت و تصميم صحيح هر دو خلبان باعث نجات هر دو هواپيما گرديد . به عبارتي در يك سو بوئينگ سوخت رسان ۷۰۷ به خلباني سرهنگ جواد حسيني .. از سوي مقابل سي - ۱۳۰ به خلباني بهزاد عابديان  بر فراز جنوب شهر تهران ناگهان رو در روي هم در امدند .. واكنش سريع هر دو خلبان باعث نجات و تعجب تمام كارشناسان داخلي و خارجي قرار گرفت و تا مدت ها در عمليات نقل اين ماجرا بود .

ماجرا از اين قرا بود كه در يك روز آفتابي كه دقيقآ يادم نيست در چه تاريخي اين اتفاق روي داد ، يك فروند بوئينگ ۷۰۷ تانكر به خلباني سرهنگ حسيني و جمعي از اساتيد خلبان و به همراه تني چند از شاگردان  براي آموزش و تمرين از باند فرودگاه مهرآباد به سوس منطقه از پيش تعين شده پرواز ميس كند .. همه چيز به صورت طبيعي طي مي شود .. و هز از گاهي براي تمرين فرود و برخاست با هماهنگي  برج مراقبت مهرآباد ، آن ها تمرين  نشستن را انجام مي دهند و دوباره به منطقه مورد نظر پرواز مي كنند . هواپيماي بوئينگ طبق برنامه اين بار  منطقه را به سوي تهران براي نشست برخاستي ديگر ترك مي كند  .. طبق نقشه آن ها مي بايستي تقريبآ از روي بهشت زهرا گردش به چپ كرده و تقريبآ از حوالي ورامين ، ترمينال جنوب و راه آهن به سمت فرودگاه عمل اپروچ را انجام دهند . كاري كه تاكنون صد ها بار انجام داده بودند

درست در ساعاتي كه بوئينگ قصد تقرب را داشته هواپيماي سي ۰ ۱۳۰ هم به خلباني بهزاد عابديان سرو كله اش در همون منطقه پيدا مي شود .. دقيقآ يادم نيست كه سي - ۱۳۰ از ماموريت لجستيكي خود بر مي گشت يا در حال عبور از منطقه فوق بود .. كه به دليل اشتباه مسئول برج مراقبت ، اين دو هواپيما در جنوب تهران به سوي يكديگر حر كت مي كنند !! همان گونه كه مي دانيد خلبان هر چه هم ماهر باشد ، در چنين شرايطي به دليل سرعت زياد قادر به تشخيص هواپيماي ديگري در جلوي خود نيست ، چون هواپيماي طرف مقابل هم با سرعت نزديك مي شود ، وزماني كه خلبان ترافيك را در مقابل خود ببيند ، تا قبل از هر اقدامي آن ها به هم برخورد كرده و اجازه عكس العمل به هيچ وجه پيدا نمي كند . ولي وقتي خدا به كسي رحم كند اين چنين مي شود كه براي اين دو هواپيما و اين دو خلبان خوب روي داد و به خير گذشت ..

آن گونه كه سرهنگ حسيني به محض نشستن در عمليات براي فرمانده پايگاه و ساير دوستانش با رنگ پريده  تعريف مي كرد ... اين بود كه وي در حال اپروچ بوده و لحظه اي كه به سمت چپ گردش مي كند تا در زاويه تقرب قرار گيرد ، ناگهان سايه وحشتناك يك غول بي شاخ و دم رو مي بينه كه دقيقآ در همون ارتفاع به سمت او مي آيد .. وي ادامه داد به محض اين كه سايه هواپيما رو ديدم ، با حركت سريع و جنون آميزي طبق مقررات پروازي بلافاصله با همون سرعت به سمت راست خود پيچيدم .. و در حالي كه چشم هاي خود را بسته بودم ، منتظر برخورد قسمتي از بال با هواپيماي مقابل بودم .. وقتي ديدم به خير گذشته ، بدون اين كه به روي خودم بياورم و يا به بچه هاي داخل كابين حرفي بزنم .. با دست و پايي لرزان خود را به مهر آباد رسونده و هواپيما رو خاموش كردم ..

هنوز حرف هاي اين فرمانده با تجربه تمام نشده بود كه ديدم بهزاد عابديني كه اون موقع ستوان يك بود با رنگ و رويي مثل گچ اجازه داخل شدن رو گرفته و وارد جمع خلبانان شد .. او اصلآ نمي توانست راه برود .. سرباز عمليات مقداري آب براي هر دو خلبان آورده و اين بار نوبت افسر جوان بود كه بعد از نوشيدن جرعه اي آب شروع به تعريف ماجرا كرد .. او هم دقيقآ حرف هاي سرهنگ رو تكرار مي كرد .. و گفت براي يك لحظه فكر كردم نوك به نوك برخورد خواهيم كرد .. از اين رو به سرعت فرمان را به سمت راست پيچونده  و از سوي ديگر هواپيماي بوئينگ هم به خاطر همين واكنش از كنار هم ميلي متري عبور كرده و هر دو سالم به زمين نشستند . ديگه توضيحات برج به درد نمي خورد هر چه بود خطر از بيخ گوش هر دو خلبان گذشته بود . اين موضوع به خاطر مسئوليتي كه حسيني در عمليات پايگاه داشت بايكوت مانده و از طرفي شكل گرفتن انقلاب اسلامي و تظاهرات مردمي مانع از پي گيري هاي مربوطه شد . بعد از مدتي هم حسيني با ربودن يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ به همراه خانواده اش به تركيه گريخته و از اون جا راهي آمريكا شد . من هر وقت ياد اين ماجرا مي افتم واقعآ از اين كه اين چنين از برخورد   نجات يافته اند واقعآ تعجب مي كنم .

با تشكر و اخترام

بهروز مدرسي

                               ايام به كام


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

 jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg 

 http://www.filedony.com/

اينجا 


http://www.talashco.ir/


- تعداد بازديد
  • 8805
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35