درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   روز های آخر رژیم شاه

خاطراتی از روزهای نخست پیروزی انقلاب

xw2d6sa1k07y0wwsfyqp.jpg

به گفته شاهدان ويكي از خدمه هواپيما كه تا چند روزي هم زنده مانده بود ، به محض نشستن محكم ، ارابه بزرگ چرخ سمت چپ عقب ، كه به شكل لوله اي قطور است  تحمل ضربه سنگين را نياورده و از جاي خود كنده مي شود و انتهاي آن به داخل بال هواپيما كه باك هم در آن قرار دارد فرو رفته و بنزين با شدت از آن خارج مي شود .

خاطراتی از روزهای نخست پیروزی انقلاب

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

u5cdahhqw20yj8cid6wa.jpg

yybnnnxwjhd1623p15m1.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

در باره روزهای نخست پیروزی انقلاب در تمام این سال ها سخن بسیار گفته شده است . و کتاب های بسیاری نگاشته شده است . ولی نسل جوان امروز خواهان شنیدن موضاعات متفاوتی از آن دوران است . خيلي از فرزندان نسل امروز از من خواسته اند تا در باره خاطرات و مشاهداتم از دوران شكل گيري انقلاب و رفتن شاه بنويسم . راستش اون اوايلي كه وبلاگ ام رو راه انداخته بودم ، تصورم اين بود كه خوانندگان بيشتر خواهان خاطرات پرواز و حوادثي كه در طول هشت سال جنگ ديده ام  هستند . و انصافآ هم خيلي خوب از اين نوع نوشته ها استقبال كردند . اما وقتي چند خاطره از روزهاي قبل از انقلاب نوشتم ، هرگز فكر نمي كردم  به اندازه ماجراهاي پرواز طرفدار داشته باشه ! خب اين شد كه هر از گاهي هم از اون دوران مي نويسم .

باور مي كنيد خيلي دلم مي خواد مطالبي كه مي نويسم بيشتر در رابطه با موضوعيت تاريخي همان روز باشد . ولي تا حالا فقط چند بار موفق به اين كار شده ام . نمونه اش نگارش مطلبي در باره سانحه دلخراش هواپيماي سي - ۱۳۰ حامل خبرنگاران در سالروز حادثه بود . يا همين مطلبي كه قصد نوشتن آن را دارم به بهانه سالروز خروج شاه از ايران است . ولي دغدغه هاي فكري و بي نظمي هايم سبب شده كم تر در اين كار موفق باشم . اميدوارم در آينده اين توفيق رو داشته باشم كه با نيم نگاهي به تقويم رخدادهاي كشور از پس اين مهم بر آيم . البته در اين راه به كمك و راهنمايي هاي يكايك شما ياران همدل نيازمندم . خب صحبت مطلب شد ، يادم اومد قول داده بودم جمعه در باره جايگاه فعلي  صنعت هوانوردي ايران گفتگويي با آرمان بيات داشته باشم . البته اين كار صورت گرفت ولي به لحاظ حساسيت موضوع قرار بود موقع نگارش مطلب آرمان كنارم باشه . اما ظاهرآ مسافرتي براش پيش آمده كه اميدوارم در پست بعدي انجام دهم .

 

 در پست قبلي كامنتي رو از يك خواننده محترم كه خيلي هم براش احترام قائل هستم دريافت كردم كه  لازم مي دونم  در باره خود و سياستي كه در نقل مطالب پيش گرفته ام توضيح دهم . عزيزان صادقانه عرض مي كنم  از روز نخست مبنا رو بر رو راستي گذاشته ام . مخصوصآ وقتي صحبت از خاطرات  گذشته يا كودكي مي شه ، لزومي نمي بينم كه واقعيت ها رو تحريف كنم . حتي اگه به ضررم باشه ... و اين نكته رو حتمآ متوجه شديد ... اما  وقتي در مطلب قبلي نوشتم  همسرم بر عكس خود و خانواده ام از اون انقلابيون دو آتشه بود و ... اين دوست فرهيخته و نازنين نوشت ... ( تقصیر پدران و مادران و همچنین همسر آقای مدرسی است که 30 سال پیش یک حماقتی کردند که حالا حالاها باید مکافات و مجازات بکشند خب شما خودتون رو جاي من بگذاريد . آيا اين توهين مستقيم به خانواده ام نيست ؟ آيا حق را به من مي دهيد كه از اين به بعد نان را به نرخ روز خورده  و براي خوش آيند بعضي ها ، گذشته رو تحريف كنم ؟ و مطلب كذب نقل نمايم ؟ من قضاوت رو به خود شما ياران مي سپارم . شايد زيادي من حساس هستم و نبايد مي رنجيدم !

سخن آخر ... اجازه مي خواهم در باره يك موضوع تكراري دوباره توضيحي بدهم . كه آن باز مربوط به كم حواسي من مي باشد . آگه بگم درميان خوانندگان محترم چند تا پيام يا پيمان دارم ؟ يا رضا و علي ؟!! شايد باورتون نشه و اغلب اشتباه مي گيرم . لطف كنيد حتمآ در همون بالاي اي ميل توضيح دهيد و هميشه يك نشوني در بالاي نامه هاي خود بگذاريد . مثلآ پيام از دوبي .. فرانسه يا  تهران – نارمك !! تا بيشتر از اين گيج نشوم . در ضمن دوستان من عرض كردم نامه هاي تشكر آميز حتي المكان نفرستيد . نگفتم كه ارتباط بين ما نباشه ! به هر حال ايام تعطيلات بهترين فرصتي بود تا به تمام نامه ها پاسخ دهم . لذا منتظر سوالات ، راهنمايي و نقد هاي شما هستم .


پايگاه يكم - پيش از انقلاب

تازه زمزمه هاي مخالفت با رژيم سلطنتي آغاز شده بود . هيچ يك از پرسنل ارتش مخصوصآ نيروي هوايي هرگز مسئله را جدي نگرفته بودند . هيچ كس هم جرآت اظهار نظر در باره مسايل روز را نداشت . چون خبرچين هاي اداره دوم يا همون ضد اطلاعات همه جا حضور داشتند . از طرفي نياز به بحث هم احساس نمي شد . چون پرسنل همه از هر طبقه اي به ظاهر بي نياز بودند . مخصوصآ در گردان هاي پروازي كه به يمن ارتباط با غرب مخصوصآ آمريكا ، پرواز ها مرتب بر قرار بود . و حق ماموريت هاي خارج از كشور هم به دلار پرداخت مي شد . شاه در اواخر حكومت اش خيلي سعي كرد با دادن امتياز هايي به پرسنل ارتش خصوصآ نيروي هوايي ، آن ها را راضي نگه دارد . اگر چه فكر مي كنم اغلب وفادار بودند . و اصلآ تنها چيزي كه در فكرشان خطور نمي كرد انقلاب بود !

البته بهتره بگم  من خودم اين گونه بودم . بقيه هم اگه مخالف بودند جرآت ابراز عقيده نداشتند . يكي از امتياز هايي كه تقريبآ يك سال قبل از رفتن شاه به پرسنل نيروي هوايي ابلاغ شد ، مربوط به استفده از هتل هاي ممتاز در ماموريت هاي خارج از كشور بود . يادمه تا پيش از اين دستور ،هر وقت به آمريكا يا اروپا مي رفتيم ، سعي مي كرديم  به هتل يا مسافر خانه هاي ازران قيمت رفته تا در حق ماموريت دريافتي صرفه جويي نماييم . از طرفي به محض رسيدن به كشورهاي خارج بيشتر در گشت و گذار و تفريح بوده و فقط براي خواب به هتل مي رفتيم . كار به جايي رسيده بود كه بعضي ها واقعآ شآن و منزلت لباس خويش را حفظ نكرده و در ايام ماموريت كه اغلب طولاني هم بود به مسافر خانه هاي خيلي ارزان روي مي آوردند !

ظاهرآ اين گونه انتخاب ها از طرف ايادي شاه به دربار گزارش داده شده بود . كه بعد از آن دستور رسيد كليه پرسنلي كه براي ماموريت به خارج از كشور مي روند ، يك سوم بهاي هتل اقامتي آن ها توسط دولت پرداخت مي شود . و متعاقب اين دستورالعمل ، هميشه از طريق سفارت بهترين هتل هاي ممتاز از پيش براي كروي پروازي  رزرو شده بود .  دومين امتيازي كه يادمه درست در همون اوايلي كه كم كم زمزمه نارضايتي هاي مردم آغاز شده بود ، افزودن مبلغ نهصد تومان به حقوق همه پرسنل بود . كه البته اون موقع اين مبلغ رقم بسيار بالايي محسوب مي شد . ولي آن گونه كه بعد ها فهميدم مشكل چيز ديگري بوده است  . البته ما نظاميان ارتش شاهنشاهي حق داشتيم كه از سياست به دور باشيم . من اون موقع هيچ چيزي از سياست نمي دونستم !

بحث سياست پيش آمد ... بهتره بگويم يكي از سياست هاي رايج اون ايام ، آشنايي پرسنل با فرهنگ غرب به ويژه ايالت متحده آمريكا بود . از يك طرف هم با افزايش در آمد نفت و سرازير شدن تكنولوژي و تسليحات غربي به كشور ، راه براي پيشبرد اين سياست هموار شده بود . به طوري كه هر جواني  حتي با گرفتن مدرك سوم دبيرستان مي توانست به آموزشگاه درجه داري نيروي هوايي پيوسته و كمتر از يك سال آموزش هاي اوليه ، براي فراگيري دوره به آمريكا اعزام شود . و من شاهد بودم كه خيلي از درجه داران براي آموزش تعمير و نگهداري هواپيما ، آتش نشاني ، الكترونيك ، رادار ، توپ هاي پدافند و غيره در كنار خلبانان به آموزش مشغول بودند .

اگر چه از بحث خارج مي شوم ولي بهتره به اين نكته هم اشاره كنم كه اغلب پرسنل جنبه اين آزادي ها رو نداشته و اغلب واكنش هاي منفي از خود بروز مي دادند . فرض كنيد جواني روستايي چون من كه تا ديروز در روستا بوده و حتي مفهوم تمدن شهري را نمي دانستم ، با تحصيلات پائين ناگهان خود را در كشوري پيشرفته همچون آمريكا مي ديدم !  طبيعي است كه جنبه آن را نداشتم . مخصوصآ با حق و حقوقي بالا كه دريافت مي كردم .. به انساني ديگر تبديل شده كه در نهايت با رفتار و كردار خود آبروي هر چه ايران و ايراني است رو به باد مي دادم . خب چنين كاراكترهايي طبيعي است در مراجعت به كشور شيقته فرهنگ غرب گشته و از سياست به دور باشد .

خود من در تمام ايامي كه در امريكا بودم ، هرگز معني " امپرياليسم " را نمي دونستم ! حتي كاربرد سازمان " سيا " رو متوجه نبودم . اگر چه چند ماهي در قلب همين مركز كه در ايالت ويرجينيا قرار داشت ، دوره مي ديدم . شايد باورتون نشه درست بعد از انقلاب بود كه  يك روز در تلويزيون خودمون ديدم ساختمان سيا رو نشون مي ده ... از اين كه اون جا خيلي برام آشنا مي آمد تعجب كرده و بعد از لحظاتي ديدم اي بابا  اين همون شهر و مكاني است كه من اون جا دوره مي ديدم !! ولي به قدري از مرحله پرت بودم كه واقعآ نمي دانستم چي به چي است ! به همين منوال روزگار ما مي گذشت كه با نارضايتي مردم در شهر مواجه شدم .

خوب يادمه نخستين باري كه در عمرم تظاهرات ضد حكومتي را ديدم  ، از اين كه آن ها يك صدا فرياد مي زدند مرگ بر آمريكا ...خيلي تعجب كردم ! و مدام با خود فكر مي كردم اين مردم با آمريكايي ها چه كار دارند ؟!! در اون روز احساس من اين بود كه اين بيچاره ها نمي دونند كه آمريكايي ها چقدر آدم هاي خوبي هستند ! حتي وقتي به خونه رسيدم اين رويداد به ظاهر مهم را با آب و تاب به خانواده ام تعريف كرده و مجددآ تعجب خويش را از اين حركت نشون دادم . باور كنيد حق داشتم كه آمريكا و مردمانش رو مظهر تمدن و انسانيت بدونم . اصلآ اون موقع مد شده  بود هر كي مي خواست بگه تحصيل كرده ام ، سعي مي كرد در ميان كلمات محاوره اي خود چند كلمه هم انگليسي به كار برد !!  مخصوصآ اين فرهنگ در ميان كروي پروازي و خلبانان بيشتر به چشم مي آمد .

وضعيت مستشاران آمريكايي

مستشاران آمريكايي تقريبآ در همه واحد هاي مهم نيروي هوايي  حضور داشتند . راستش من يكي اصلآ در آن مدت سر از كارشون در نياوردم كه نقش اصلي آن ها چيست ؟ چه كار مي كنند ؟ شايد رابط كمپاني سازنده هواپيما بودند  ... شايد هم ناظر و مسئول تآمين قطعات يدكي .. به هر حال هميشه از رفاه بالايي برخوردار بودند . و به اصطلاح جزء طبقه اشرافي به حساب مي آمدند . در كارشون خيلي جدي و دقيق بودند . من در ايامي كه در پايگاه نهم شكاري بندرعباس با هواپيماهاي ضد زير دريايي اوريون يا همون ‌" پي - تري - اف " پرواز مي كردم ، به دليل اين كه اين هواپيماها تازه خريداري شده بودند آمريكايي هاي زيادي در گردان حضور داشتند .

همان طور كه گفتم اين افراد هميشه جايگاه والايي داشتند . در بهترين مهمانسراي پايگاه سكني گزيده بودند . و حتي خريد هاشون رو هم از ناو هاي آمريكايي مستقر در خليج فارس مي كردند ! يك بار  با يكي از آن ها براي خريد به يكي از ناو ها رفتم . با تعجب ديدم در آن فروشگاه " بي . اكس "  وجود دارد ! ( اين فروشگاه ها مخصوص نظاميان آمريكا است و به دليل حذف ماليات مستقيم ، اجناس خيلي ارزان فروخته مي شود ) . جالبه بدونيد مستشاران حتي در آشيانه سلطنتي هم حضور داشتند . يكي از اون ها رو كه با " شاهين " يا " شهباز " ( هواپيماهاي شاه ) پرواز مي كرد ،  " بلو منستن " يا چيزي شبيه به آن نام داشت . هميشه نام او را در فرم پرواز هاي " آبي "  كه ريجستر مخصوص دربار بود مي ديم . قد بلندي داشت و خيلي هم مغروز بود .

در گردان هاي نيروي هوايي مرسوم است كه گاهي پرسنلي رو به عنوان مامور به واحد هاي ديگري مي فرستند . در پيش از انقلاب نامه اي از گردان آمد كه دونفر را به عنوان مامور مي خواستند . يكي قرار بود به نهار خوري پايگاه اعزام بشه و ديگري به عمليات يا همون ديسپچ . از اون جا كه سرپرست خط پرواز با من دوست بود ، پرسيد كدام يك رو دوست داري ؟ من با خود فكر كردم كه نهار خوري بدرد افرادي مي خوره كه اهل زد و بند باشه ! كه من داراي همچين خصلتي نبودم . ولي عمليات رو ترجيح دادم . براي همين به آن جا منتقل شدم . و از همين واحد هم پرواز هايم رو انجام مي دادم . حضورم در عمليات باعث شد بيشتر جلوي چشم باشم . و با امراي ارتش و ستاد نيروي هوايي در ارتباط بودم . خيلي چيزها در اين مدت آموختم .

در عمليات پايگاه بودم كه اعتصابات سراسري شكل گرفت . حتي روزي كه نخستين حكومت نظامي اعلام شد ، يادمه كه جمعه بود و من شيفت بودم . در همين روز شنيدم كه در ميدان ژاله  به سوي مردم تظاهر كننده شليك شده است . از اين تاريخ به بعد بود كه ديگه بحث در باره رژيم پهلوي بين بچه هاي نيروي هوايي علني شد . تا پيش از آن كسي در پايگاه صحبت از تظاهرات يا خاندان سلطنتي به ميان نمي آورد . آمريكايي ها نخستين افرادي بودند كه سر صحبت را با خلبانان گشوده بودند . آن ها خيلي عميق مسايل روز رو تجزيه و تحليل مي كردند . نخستين بار بود كه از زبان يك آمريكايي در باره فساد دربار حرف هايي شنيدم . از اون جا كه خودم طرفدار پر و پا قرص شاه بودم ، هرگز نمي توانستم خشم و نفرت خود را از اين گفتگو ها پنهان نمايم .

3gtuzz69mudilnswswr6.jpg

اعتصابات فراگير و حكومت نظامي

يك ترمينالي در قسمت فرودگاه كشوري به نام " مگ " وجود داشت كه مخصوص آمريكايي ها بود . تمام هواپيماهاي نظامي مثل " سي - ۵ " يا " سي - ۱۴۱ " كه از آمريكا مستقيم به تهران مي آمدند ، محموله خود را در اين ترمينال تخليه مي كردند . چند روز بعد از فاجعه جمعه سياه ، چند فروند هواپيماي غول پيكر آمريكايي با خود محموله هايي آوردند كه بعد ها فهميدم تانكر هايي به شكل قايق بادي است كه درست به اندازه  كف هواپيماي سي - ۱۳۰ ساخته شده است . روزي كه آن ها رو به پايگاه آوردند ، روز اول نمي دانستم كاربرد آن ها چيست . اما وقتي سوار هواپيما كردند و پروازهاي " دهران " واقع در عربستان شروع شد ، تازه دوزاري ام افتاد كه براي خنثي كردن اعتصاب پرسنل و كارگران شركت نفت بوده است .

با سرد شدن هوا و اعتصاب شركت نفت ، وضع توزيع نفت و بنزين دچار بحران شده بود . در مقابل پمپ هاي بنزين صف هاي طولاني به چشم مي خورد . كه توسط سربازان حكومت نظامي كنترل و نظارت مي شد . در همين اوضاع و شرايط بود كه تعدادي كارت ويژه تردد براي استفاده در ساعات حكومت نظامي به امضاي فرمانده حكومت نظامي در اختيار عمليات قرار گرفته بود تا اگر در ساعات ممنوعه هواپيمايي از ماموريت مراجعه كرد  ، با اين كارت راننده ميني بوس كروي پروازي قادر به حمل خدمه پروازي به منازلشون در شهر باشد . من هميشه يكي از اين مجوز هاي با ارزش رو همراه داشتم . و شب ها به وسيله آن به راحتي مي رفتم  براي ماشين خود و دوستانم بنزين مي زدم . ديگه طوري شده بود هركي بنزين نياز داشت يك راست مي آمد سراغ من !!

بعد از مدتي كلآ كالاهاي نفتي به خاطر اعتصاب كمياب شد . از طرفي ارتش براي تآمين سوخت خودرو ها و تانك هايش با عربستان قرارداد خريد نفت و بنزين امضا نموده و مسئوليت حمل آن به عهده ما افتاد . يعني با همين قايق ها كه در بالا به ان اشاره شد ، روزي چند فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ براي آوردن سوخت مورد نياز به دهران پرواز مي كردند . ابلاغ اين ماموريت به گردان پروازي خود داستاني جالب داشت ! و آن به اين صورت بود كه بعد از نشستن هر هواپيما ، تانكرهاي بزرگ سوخت رسان پاي هواپيما حاضر شده و مواد نفتي رو تخليه مي كرد . اما جالبه بدونيد اين قايق ها طوري طراحي شده بود كه هميشه بعد از تخليه كامل حدود دويست ليتر ته آن باقي مي ماند ! و اين بهترين هديه گران بهاء براي كروي پروازي بود !

بچه ها هميشه عقب ماشين خود چند گالن خالي همراه داشتند . كه از همين قايق ها تخليه مي كردند . البته اين رو بگم كه هميشه بنزين داخل آن نبود ... گاهي هم گازوئيل يا نفت سفيد از دهران مي آورديم . خب البته خيلي ها هم بودند كه منازل شون خارج از پايگاه قرار داشت و آن ها براي گرم كردن خانه هاي خود نياز به نفت هم داشتند . عده اي هم گازوئيل با نفت را مخلوط مي كردند تا مقدار زيادي سوخت داشته باشند . كه همين امر باعث حوادث ناگواري گرديد . يكي از دوستان قديمي ما كه قبلآ با داكوتا مي پريد و با آمدن سي - ۱۳۰ به آن منتقل شده بود . در خانه هاي سازماني چهار طبقه ها زندگي مي كرد كه فاقد شوفاژ خانه بود . و گرماي منزل آن ها با دئوترم نفتي كار مي كرده است . اون طفلك هم كه بنزين هواپيما رو با نفت مخلوط كرده بود ، به دليل اكتان بالاي سوخت هواپيما كه در حقيقت نوعي نفت با اكتان اشتعال بالاست ، آتش گرفته  و علاوه بر سوختن دست و پاي خويش صدمات زيادي هم به منزل وارد شده بود .

jk4qgt15vydid8ymv3nq.jpg

روزي كه شاه رفت ....

قبل از اين كه به اتفاقات اين روز اشاره كنم ، بهتره كمي هم به عقب برگشته و از زلزله غمناك طبس يادي بكنم . از اون جا كه پايگاه ما ترابري بود ، نقش حساسي در شرايط بحراني به عهده داشت . براي مثال در ايام زلزله خيلي خوب اين هواپيماها توانستند با پشتيباني همه جانبه به داد مردم مظلوم اين منطقه بشتابند . خوب يادمه حتي با گالن هاي بيست ليتري آب آشاميدني رو هم به منطقه مي برديم . در همين ايام بود كه يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ ما در فرودگاه دوشان تپه موقع فرود دچار سانحه شده و همه خدمه پروازي در آتش آن سوختند . قضيه از اين قرار بوده مرحوم آروندي كه خود از خلبانان قديمي سي - ۱۳۰ بوده و فرماندهي پايگاه هفتم ترابري را به عهده داشت به همراه سروان خلبان " بيك " كه جواني خنده رو و خلباني ماهر بود براي كمك به زلزله زدگان طبس به تهران مي آيند . اون موقع ترمينال ما در فرودگاه دوشان تپه قرار داشت .

همان گونه كه مي دانيد فرودگاه دوشان تپه با باندي كوتاه در ميان ساختمان هاي بلند در شرق تهران قرار گرفته است . واقعآ نشست و برخاست در آن كار بسيار سخت و دشواري بود . و هواپيماهاي غول پيكر سي - ۱۳۰ درست از فاصله چند متري ساختمان ها گذشته و فرود مي آمد . آن روز هم تيمسار آروندي در صندلي چپ هواپيما نشسته بود . و سروان بيك كه خود خلبان يك تاكتيكال بود  در صندلي راست و در نقش خلبان دو پرواز مي كرد . هواپيما كه ظاهرآ بار زيادي داشت با وزن سنگين براي پرهيز از برخورد با ساختمان هاي مسكوني ، كمي ارتفاع نشستن را بالا مي گيرد و به همين دليل وقتي به محوطه باند نزديك مي شود ، مشاهده مي كند كه فاصله كمي تا انتهاي باند دارد ! به همين جهت سعي مي كند هواپيما را محكم به زمين كوبيده تا بتواند با تغير زاويه ملخ ها و گرفتن ترمز هواپيما رو در انتهاي باند متوقف نمايد !

به گفته شاهدان ويكي از خدمه هواپيما كه تا چند روزي هم زنده مانده بود ، به محض نشستن محكم ، ارابه بزرگ چرخ سمت چپ عقب ، كه به شكل لوله اي قطور است  تحمل ضربه سنگين را نياورده و از جاي خود كنده مي شود و انتهاي آن به داخل بال هواپيما كه باك هم در آن قرار دارد فرو رفته و بنزين با شدت از آن خارج مي شود .. از طرفي تيمسار آروندي براي فرار از اين وضعيت بحراني اشتباه كرده و غافل از شكستن ارابه فرود ، تصميم مي گيرد دوباره به هواپيما موتور داده تا بلند شده و عمل تقرب رو بار ديگر به جاي آورد ! همين مسئله سبب مي شود هواپيما با شدت تمام به روي بال چپ خود چرخيده و در انتهاي باند به زمين بخورد . در همين هنگام به خاطر ريزش سوخت ، هواپيما مشتعل شده و در يك چشم به هم زدن مشتعل مي شود .

شدت حرارت به حدي بود كه وقتي نيروهاي آتش نشاني قادر به مهار آتش مي شوند ، مشاهده مي كنند بچه ها در كابين سالم ولي خفه شده اند . يكي از نيروهاي امداد همين كه دست يكي از خلبانان را مي گيرد كه از كابين بيرون آورد ، با تعجب مي بيند كه دست مانند مرغ پخته ، از كتف جدا مي گردد ! و آن ها به اين ترتيپ قرباني يك اشتباه جزئي مي شوند . در اين ميان يكي از خدمه به شكا معجزه آسايي زنده مي ماند .. و با پاي خود به بيمارستان مي رود . حال او خيلي خوب بوده و قرار بود مرخص شود كه روز آخر به طرز مشكوكي جان مي بازد . همكاراني كه به ملاقات وي رفته بودند تعريف مي كنند كه به تآئيد پزشك معالج اش ، هيچ مشكلي نداشته .. ولي ظاهرآ به دليل توهين هايي كه به خاندان سلطنتي مي كند ، شايع شده بود كه او را با آمپول هوا به قتل رسانده بودند . حتي مي گفتند وي دسته گلي كه فرح پهلوي براي او ارسال نموده بود به گوشه اي پرت كرده و با صداي خيلي بلند شروع به فحاشي به رژيم پهلوي مي كند !

ببخشيد مثل هميشه خيلي حاشيه رفتم . ولي احساس مي كنم بايد اين جزئيات گفته شود چون خيلي از جوون ها اطلاعي از اون ايام ندارند . عاقبت با شدت گرفتن تظاهرات ضد سلطنتي و اعتصابات گسترده و جواب ندادن حكومت نظامي ، شاه تصميم مي گيرد با دعوت از بختيار كه قبلآ يكي از مخالفان او محسوب مي شده است و سال هاي متعدي هم در زندان بوده است ، آرامش را به مملكت بر گرداند . بختيار مسئول تشكيل كابينه مي شود . و از شاه مي خواهد تا زماني كه او از مجلس براي كابينه اش رآي اعتماد نگرفته است ، منتظر بماند . ظاهرآ در مجلس هم خيلي ها به اين كابينه اعتراض كرده و مخالفت مي نمايند ... ولي به هر جهت با شنيدن خبر گرفتن حكم رآي اعتماد كابينه بختيار ، سوار هواپيماي " شاهين " شده و به معزي مي گويد حركت كن ...

is9lbqwxk4f5vd901uab.jpg

نقش نيروي هوايي در انتقال وسايل دربار ...

من اجازه مي خواهم قبل از پرداختن  به ماجراهاي روز بيست و ششم دي ماه سال ۱۳۵۷ ، باز كمي به عقب برگردم ... ببخشيد من هيچ تقصيري ندارم .. مشكل من اينه كه از روي نوشته يا سندي مطلب را نمي نويسم و به فنون تاريخ نگاري هم مسلط نيستم تا خاطرات رو  به ترتيب تنظيم و روايت نمايم ! از چند روز قبل از ترك شاه از ميهن ، هر روز محموله هاي زيادي از كاخ هاي شاه به پايگاه يكم منتقل مي شد و به درون هواپيماهاي جامبو جت ۷۴۷ قرار گرفته  و از كشور خارج مي شد . از اون جايي كه پنجره ساختمان عمليات  به رمپ پرواز هواپيماهاي بوئينگ مشرف بود ، از اون جا تمام اين نقل و انتقال ها به چشم مي خورد . چمدان هاي بزرگ با مارك هاي معروف خارجي به شكل خيلي استانداردي بسته بندي شده بودند .

آن گونه كه روايت مي كردند ، يك روز تمام محموله هايي كه مي امد متعلق به ملكه مادر بوده ، محموله بعدي متعلق به اشرف ... و همين جور الي آخر ... يك نكته اي كه هرگز فراموش نمي كنم ، مربوط به تغير ماهيت بعضي از همين همكاران محترم است كه دل خيلي پري از اين افراد متظاهر دارم ! و ابتدا مي خواستم موضوع و تيتر مطلب را به اين افراد اختصاص دهم . اما بهتر ديدم در قالب روايت هاي انقلاب به آن ها اشاره كنم . قبل از هر چيز بايد به اين نكته اعتراف نمايم كه بنده مخالف اصل متحول شدن انسان ها نبوده و نيستم . و معتقدم آدم با مشاهده و مطالعه مطالبي ديدگاه اش تغير مي يابد و به قول معروف اصلاح مي شود . ولي با اين نظريه كه شب مي خوابي روز بعد كاتوليك تر از پاپ مي شوي مخالف هستم . و آن را تظاهر مي دانم .

در همون ايام پيش از انقلاب افراد زيادي بودند كه مومن واقعي بودند . هميشه نماز و عبادت آن ها حتي در ماموريت هاي خارج از كشور هم قطع نمي شد و كلآ انسان هاي با تقوايي بودند . خب بعد از انقلاب هم همان گونه باقي ماندند . و هيچ تغير آن چناني نكردند . از طرفي بودند كساني كه در قمارخانه هاي پايگاه باج گيري و تلكه جمع مي كردند و يا آدم هاي خيلي شروزي بودند كه درست در فرداي پيروزي انقلاب يك شبه متحول شده و سر از كميته هاي پايگاه در آورده. و تظاهر به عبادت پرداختند !!  بگذريم در همون زماني كه در عمليات پايگاه بودم ، يك افسر جواني هم اون جا بود به نام آقاي " خ " . خوب يادمه روزي كه اسباب اثاثيه ملكه مادر را به پايگاه آورده بودند ، چگونه در حمل وسايل كمك مي كرد و دست و پاي ملكه و سگ اش رو مي بوسيد !

بقدري از اين رفتارش چندش ام شد كه نهايت نداشت . خب من هم به شاه علاقه داشتم ، ولي هيچ گاه به خودم اجازه نمي دادم دست و پاي سگ ملكه مادر را ببوسم !! خلاصه بگم اگه بدونيد به قول معروف پاچه خواري مي كرد كه واقعآ حد و حساب نداشت ! .. به هر حال تا قبل از پرواز رسمي شاه از مملكت به تدريج تمام محموله هاي دربار توسط جامبو جت هاي ما به خارج از كشور منتقل شد . از اون جايي كه من اون زمان ها خيلي شكمو و پر خور بودم ، مسئوليت بوفه عمليات رو به عهده گرفته بودم . و دو تا سرباز اون جا رو اداره مي كردند . فقط نظارت و سرمايه از من بود . ولي بيشتر براي اين بود كه هميشه اغذيه اي در دسترس باشه .. تا اگه شبي آدم تو پايگاه ماند و گرسنه شد غذا باشه . اين رو بگم كه هر گردان براي خودش بوفه جداگانه اي داشت كه خود بچه ها مي چرخاندند . و من هم اين بوفه را داشتم تا روزي كه انقلاب شد .

روزي كه شاه قصد داشت مملكت رو ترك كنه حال من خيلي گرفته شده بود . يادمه همون روز تو بوفه بودم و اغلب بروبچه هاي عمليات و ديسپچ هم حضور داشتند .. طبق معمول دو گونه ديدگاه وجود داشت .. بعضي ها با ترديد از شاه بد مي گفتند و بعضي ها هم دفاع مي كردند .. در همين گير و دار يكي از من نظرم رو پرسيد .. از اون جايي كه من هميشه در بيان عقايدم آدم صادقي بودم .. خب طبق معمول به طرفداري پرداختم . در همين اثنا تلويزيون نشون مي داد كه خيلي از افسران به دست و پاي شاه افتاده و مانع رفتن او مي شدند .. تو همين گير و دار يكي پرسيد فلاني تو كه اين همه شاه رو دوست داري چه كار حاضري براش بكني تا او منصرف بشه ؟ من هم كه جو گير شده بودم به شوخي گفتم حاضرم تنها فرزندم رو جلوي پاي شاه قزبوني كنم !!

خب اون موقع دخترم بهاره هنوز يك سالش نشده بود .. و برام خيلي شيرين و دوست داشتني بود . و من منظورم اين بود از عزيز ترين كس ام هم براي شاه مي گذرم .. ! اين صحبت من كه در يك جمع خصوصي و به شوخي گفته بودم ، بعد ها برام تبديل به دردسري بزرگ شد ! اين حرف در دل بچه ها ماند ماند تا اين كه انقلاب پيروز شد .. همان طور كه در پست هاي قديمي نوشته ام يك روز قبل از انقلاب من پرواز كيش رفته بودم . اون جا موتور هواپيما مون خراب شد و مجبور شديم شب رو بمانيم . از طرفي اخبار هجوم و حمله گارد جاويدان به خانه هاي سازماني نيروي هوايي اعصاب همه بچه ها رو خرد كرده بود . و نگران خانواده هاي خود بوديم . هيچ راهي هم براي تماس با منزل و يا ارتباط با آن جا وجود نداشت . و نمي دونستيم در تهران چه مي گذرد ؟

روز بعد نزديكي هاي ظهر يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ با متخصصان مربوطه در كيش به زمين نشست و ما طبق هماهنگي كه با عمليات پايگاه كرده بوديم ، قرار شد با همين هواپيماي از راه رسيده برگرديم و آن ها بعد از تعمير هواپيماي ما را با خود بياورند . در حقيقت روز ۲۲ بهمن از كيش به سوي تهران پرواز كرديم . اين رو بگم كه از كرويي كه از تهران آمده بودند در رابطه با حمله گاردي ها سوال كرديم و وقتي شنيديم كه به خانه هاي سازماني ما حمله نكرده اند ، كمي خيالمون آسوده شد . ولي همين كه بر فراز شهر اصفهان رسيديم از طريق سيستم  يو اچ اف هواپيما به ما دستور دادند .. به گفته تيمسار " امير اردلان " كه اون موقع فرمانده پايگاه يكم ترابري بود ، تمام هواپيماهايي كه بعد از ساعت چهار بعد از ظهر به تهران مي رسند ، به همون جايي كه آمده اند برگردند !! يعني چه ...؟ دليل اين كار را هم تغير ساعت حكومت نظامي به چهار بعد از ظهر اعلام كردند .

با شنيدن اين دستور واقعآ كلافه شده بوديم .. چهل و هشت ساعت بود كه از خانواده خود بي خبر بوديم و حالا هم يك بازي جديد ... به ساعت نگاه كرديم ، ديديم  ما درست ده - پانزده دقيقه  بعد از ساعت حكومت نظامي به زمين خواهيم نشست ! از طرفي دختر فرمانده هواپيما كه سروان شيرازي نام داشت ، به شدت بيمار بود . و او هم شب قبل در كيش خيلي نگران حال و روز فرزند بيمارش بود .. كه طفلك بعد ها هم فوت كرد . به همين دليل تصميم گرفتيم لغو دستور كرده و با خاموش نمودن يو اچ اف ارتباط خود را با عمليات پايگاه قطع كرده و به تهران برگشتيم . قبل از نشستن از بالاي شهر تهران سعي كردم اوضاع شهر رو متوجه بشوم ... اما بر خلاف انتظارم ديدم رفت و آمد مثل هميشه در شهر ادامه داره ..! پس چگونه مي گفتند حكومت نظامي تا چهار بعد از ظهره ؟

به محض فرود در باند فرودگاه مهرآباد وارد رمپ پرواز شده و دقايقي بعد پشت فرمان ماشين ام نشسته و از پايگاه بيرون آمدم . در خيابان پشت فرودگاه درست روبروي شركت زيمنس ، ديدم اي بابا راه را مسدود كرده اند ! از ترسم زيپ لباس پروازم رو پائين كشيده و با در آوردن آستين هايم با پيراهن شخصي پشت فرمان نشسته و با ترس و لرز نزديك شدم .. تمام ترس من از اين بود كه انقلابيون با ارتشي ها مخالف هستند و نكنه الكي  الكي  به دست چه گواراهاي وطني كشته شوم ! همين كه به نقطه اي كه خيابان را مسدود كرده بودم رسيدم ريال يكي از همون برادر ها نزديك شده و با خشونت گفت كجا مي روي ؟ مگر نمي بيني راه بسته است .. و من در حالي كه به زحمت آب دهان خود را پائين مي دادم گفتم برادر نمي دانستم بيته است ... الان بر مي گردم !

در همين هنگام طرف كه براي بررسي سرش رو به داخل ماشين اورده بود لباس پروازم رو كه فقط پاچه هاي آن به پام بود رو ديده و گفت شما نيروي هوايي هستي ..؟!! گفتم كه تموم شد كارم .. مخصوصآ كه طرف خيلي قلدر و گردن كلفت بود . و اسلحه هم به دوشش آويزان بود . تا اومدم بگم نه برادر .. ديدم يك سوت زده و با صداي نتراشيده خود گفت راه رو باز كنيد ... نيروي هوايي است .. و سپس لبخند زده و با مهرباني گفت .. داداش ما مخلص همه شما ها هستيم .. بفرما الان راه را برات باز مي كنيم ! من هم معطل نكرده و لباس خود را دوباره به تن كردم و در ميان هلهله جوون هاي انقلابي كه هريك در توصيف و قهرماني بچه هاي نيروي هوايي شعاري مي داد . از مانع گذشته و با اسكورت موتور سوار هاي مسلح تا خونه همراهي شدم

وقتي خونه رسيدم راديو پيروزي انقلاب رو اعلام كرد .. و سرود هاي انقلابي پشت سر هم پخش شد . من كه ته دلم خيلي ناراحت بودم ولي از شما چه پنهان تحويلي كه براي اولين بار تو عمرم گرفته بودند ، خيلي روي من اثر مثبت گذاشته و با توجه به خوشحالي عميق همسرم كه بالاخره به آرزويش رسيده بود ، تصميم گرفتم به اتقاق او از خونه بيرون رفته و سري به مادرش اينا بزنيم . راستش رو بخواهيد مي خواستم او هم استقبال مردم رو نسبت به من ببينه .. براي همين ازش خواستم لباس فرم هايم را بدهد تا آن ها را بپوشم ! دليل اش هم اين بود كه لباس فرم نيروي هوايي هم زيبا بود و هم به خاطر اين كه از تو ماشين بيشتر به چشم مي آمد . در صورتي كه لباس پرواز زياد به چشم نمي آمد . دقايقي بعد به اتفاق همسرم از پايگاه بيرون آمديم

دقيقآ نمي توانم شرايط روحي خود و همسرم رو تعريف كنم .. او از اين كه مي ديد جوون ها دسته دسته با اسلحه در دست در خيابان ها راه افتاده اند و شعار پيروزي مي دهند ، به وجد آمده و براي همه آن ها دست تكان مي داد . از طرفي من بدبخت با دلي شكسته و با لبخندي مصنوعي به جوون هايي كه تشويقم مي كردند ، از كنارشون عبور مي كردم . به هزار مكافات و عبور از موانعي كه در خيابان هاي اصلي قرار داده بودند ، عاقبت به منزل مادر همسرم رسيديم . از اون جايي كه حوصله حال و احوال با اون ها رو نداشتم همين جوري تو كوچه خودم رو سرگرم كردم . كه ناگهان ديدم تني چند از جوون هاي محل كه ظاهرآ از پادگان ها اسلحه برداشته بودند با اشتياق به سوي من آمدند . آن ها از من خواستند به آن ها آموزش نحوه استفاده از سلاح رو بدهم !

طفلك ها فكر مي كردند كه چون اونيفورم نيروي هوايي به تن دارم وارد به تير اندازي هم هستم ! در صورتي كه من از هر چه اسلحه است حالم به هم مي خورد و از ان متنفر بودم . و براتون نوشتم كه روز امتحان براي دريافت سردوشي كه مي بايست حتمآ تير اندازي كنيم چه مكافات هايي كشيدم ! ولي براي اين كه دل جوون ها رو نشكنم ، همه رو در گوشه اي جمع كرده و با در دست گرفتن يك اسلحه ژ.۳ سعي كردم اداي تدريس رو در بياورم ! در حالي كه اصلآ نمي دونستم كه چگونه خشاب گذاري مي شود . ! اول شروع كردم كه تفنگ رو چگونه بايد در دست گرفت .. و كلي در باره آن حرف زدم .. بعد در مورد لگد پراني اسلحه روده درازي نموده .. و در نهايت از مضرات استفاده بي جهت از آن و خطرات و حوادث آن سخن گفتم ..

سپس از جوون ها خواهش كردم اين چيزهايي كه گفتم خوب ياد گرفته و فردا نحوه خشاب گذاري رو خواهم آموخت .. و به عبارتي رفتم و ديگه هم پشت سرم رو هم نگاه نكردم . و تا مدت ها از خجالت جوون ها و بد قولي به آن ها توي محل ماد زنم آفتابي نشدم . فرداي روزي كه انقلاب پيروز شده بود طبق معمول به عمليات رفتم . همين كه نزديك ساختمان ديسپچ رسيدم ، با كمال تعجب ديدم در بوفه باز است و هيچ خبري از اثاثيه و يخچال و گاز و لوازم داخل آن نيست ..! اول فكر كردم ساختمان را اشتباهي آمدم ولي ديدم تخير .. درست اومده ام ! كمي جلوتر رفتم و ديدم عكس شاه رو شكسته و تصوير آن را پازه كرده اند و در روي مقوايي نوشتند كه قلاني اعدام بايد گردد !! اي بابا .. چرا خواهان اعدام من شده اند ؟!!

در همين هنگام چشمم به يكي از درجه داران ديسپچ افتاد . از او پرسيدم چه اتفاقي افتاده است ؟ گفت چطور جرآت كردي اين جا بيايي ..؟ فلاني اعلام كرده كه تو گفته بودي حاضري دخترت رو جلوي پاي شاه قرباني كني !! تازه دوزاري ام افتاد قضيه از چه قراره ... بهش گفتم بوفه چي شد ؟ گفت بچه ها ريختند و غارت اش كردند .. حالا هم اين جا وا نستا كه اگه ببيننت همين جا اعدامت مي كنند .. من از ترسم سريع برگشته و به خط پرواز رفتم و از اون ها خواسنم كه مرا به آمار خود اضافه نمايند . و دليل اش رو خستگي كار و دلتنگي براي قسمت خودم اعلام كردم . خب سرپرست خط پرواز هم به دليل اين كه نيرو كم داشت خيلي راحت من را پذيرفت . حالا مشكل بعدي من مسئله خشم بچه هاي عمليات بود ! اين رو بايد چه كار مي كردم ..

اگه يادتون باشه گفتم كه اداره ضد اطلاعات دنبال يكي از دوستانم بود كه با ترفندي بهش اطلاع داده و او را فراري دادم . خوشبختانه شنيدم او همه كاره پايگاه شده است . او كه بچه گرمسار بود از همون زماني كه حكم اش در اومد فراري شده و بعد از انقلاب با سلام و صلوات آورده بودندنش و شده بود رئيس شوراي اسلامي فرماندهي پايگاه ! سريع پيش ستاد فرماندهي رفته و خواستار ملاقات با او شدم .. اطرافيان گفتند ايشون وقت نداره .. بهش گفتم لطفآ اسم مرا اعلام فرماييد اگه گفت وقت ندارم بر مي گردم . بعد از دقايقي ديدم از دفترش بيرون آمده و محكم من را در آغوش گرفت .. و همان طوري كه مرتب ماچ ام مي كرد .. گفت خب چطوري شاه دوست ! فهميدم نيامده آمار من را به او داده اند .. گفتم اين حرف ها چيه مي زني ؟ گفت راستش رو بگو تو هنوز هم شاه رو دوست داري ؟ بهش گفتم چه فرقي مي كنه ؟ او هم با خنده گفت شوخي كردم ..

خلاصه در بين صحبت هايش گفت كه من ترا دقيقآ مي شناسم كه آدم درست كاري هستي .. براي همين به همه گفته ام با تو كاري نداشته باشند .. و در مقابل اعتراض برادران گفته ام كه تو عامل خودمان بودي و مي خواستي عكس العمل بچه را دريابي !! خلاصه شوخي شوخي از اين اتهام هم رهايي يافتم .. ولي نكته قابل توجه  اين بود كه همون افسري كه گفتم دست و پاي ملكه رو مي بوسيد ، با كمال تعجب ديدم ريش گذاشته و بازوبند كميته حراست را به بازو بسته است !! و چنان به او حاج آقا حاج آقا مي گويند كه بيا و ببين !! بعد از مدتي هم از او خبري نداشتم تا اين كه يك روز شنيدم همه كاره شده است ! وپست مهمي در عقيدتي داره ..!! ولي من سعي كردم همان فردي باشم كه بودم .. با وجودي كه دوستم همه كاره شده بود و من مي توانستم با ارتباط در شورا و گرفتن پست هاي كليدي ترقي نمايم .. ولي هرگز اين كار رو نكردم       .

با شروع جنگ تحميلي هم بيشتر از همه سعي كردم در پرواز در جبهه هاي جنگ دين خود را به وطن ام ادا نمايم . با مردن شاه ، همه اون علاقه اي كه به وي داشتم به گور رفت .. ولي سعي كردم هميشه صداقت و روراستي ام رو حفظ نمايم . هرگز تظاهر نكرده و هرگز از جايگاهي كه داشتم سوء استفاده ننمودم . با وجودي كه با شخصيت هاي مملكتي مرتب در پرواز بودم ، هرگز چيزي از آن ها طلب نكردم .. مگر گاهي براي توصيه افراد بي گناه كه به زندان افتاده بودند واسطه شدم .. ولي خوشحالم كه با پرونده اي پاك بازنشسته شدم . حالا هم كه مدت زيادي از بازنشستگي ام گذشته است سعي مي كنم با فعاليت در بخش هاي فرهنگي و خيريه ها به مردم كشورم خدمت نمايم . منو ببخشيد كه خيلي حرف زدم .. ولي به حساب دردلي از ايام انلاب بگذاريد .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                           ايام به كام


jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


 6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد . 

THE FIRST PLANE WHICH CAME TO TEHRAN:

On a day in 1916,late World War I,people in Tehran sighted a plane which was flying over the city for the first time.As soon as listening the thunderouse sound of this steel eagle,many people run to their roofs in hurry,watching it surprisingly.The plane flied over the city for a few minutes and due to not being any airport in Tehran,the pilot landed in "Mashgh square" which is foreign ministery and police headquarters,nowadays.It was not a long time after landing that people surrounded the square.It was so crowdy that police could not restore order.The plane was in Tehran for a few days and people came communal to visit it.This plane was made by Russia and it's pilot was "Kormingy" and used to fly between Tehran and Anzali to transport cargo daily and due to being damaged during a flight,it didn't go back to Russia any more.A few months later,two english planes which was departed to Tehran landed in "Qalamorghi" region which was a vast plateau at that time and after that no pilot flied to Tehran up to early 1923.

Source:Internet         BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

نخستین هواپیمایی که به تهران آمد:

در یکی از روزهای پایانی جنگ جهانی اول در سال 1295 مردم تهران برای نخستین بار هواپیمایی را مشاهده کردند که بر فراز تهران پرواز میکرد.بمحض شنیدن صدای رعدآسای این عقاب پولادین بسیاری از مردم با عجله خود را به پشت بامها رسانده و با شگفتی به تماشای آن مشغول شدند.هواپیما دقایقی بر فراز شهر پرواز کرد و جون در آنزمان فرودگاهی در تهران نبود در "میدان مشق"-محل فعلی وزارت امور خارجه و شهربانی فعلی-بر زمین نشست.زمان کوتاهی پس از فرود مردم میدان را احاطه کردند.جمعیت آنقدر زیاد بود که ماموران قادر به برقراری مجدد نظم نبودند.هواپیما چند روزی در تهران بود و مردم دسته دسته برای تماشای آن می آمدند.این هواپیما ساخت روسیه بود و خلبان آن "کورمینگی" نام داشت و روزانه بین تهران و انزلی برای حمل بار پرواز میکرد و بعلت خسارت دیدن در یکی از پروازها دیگر به روسیه برنگشت.چند ماه بعد دو هواپیمای انگلیسی که به تهران اعزام شده بودند در محل "قلعه مرغی" که درآن زمان زمین مسطح وسیعی بود فرود آمدند واز آن پس تا اوایل سال 1302هیچ خلبانی به تهران پرواز نکرد.

منبع:اینترنت        گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

 jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg 

 http://www.filedony.com/

اينجا 


http://www.talashco.ir/


 

 

- تعداد بازديد
  • 8935
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35