درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   ماجرای مجسمه شاه

ماجرای کوبیدن سر مجسمه شاه به در منزل پدرم

875vg98dyvh8beqc01ps.jpg

 آن ها بعد از پائين آوردن مجسمه شاه ، طنابي به دور گردن او انداخته و كشان كشان به جلوي خانه او آورده و شعار مرگ بر شاه سر مي دادند . بعضي از آن ها هم كه خيلي دو آتشه بودند ، در ميان شعار هاي خود اعلام مي كردند كه ... استوار شاه دوست ... اعدام بايد گردد !! ارتشي خائن رسوا بايد گردد .. بگو مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه .

ماجرای کوبیدن سر مجسمه شاه به در منزل پدرم

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

lvl8z2utpzfr1fp6t3lr.gif

ewot3dcqp9ztxw8a47s8.jpg

9mnj2h0bi7usxlm45ret.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

f21b1v1d7vatpq1zr7yz.jpg

غلامحسين باقريان ، مدير سابق فرودگاه امام خميني ( ره )

دیروز یکی از خوانندگان قدیمی و خوب سایت برام لینکی رو فرستاد که مربوط به قضیه بر کناری مدیر فرودگاه امام خمینی ( ره ) بود . باور می کنید بعد از خواندن آن که به نقل از سایت " آفتاب " بود  چقدر ناراحت شدم ؟ به عبارتی خیلی دلم برای آقای " غلامحسین باقریان " سوخت . مخصوصآ  آن که عده زیادی از کارمندان فرودگاه فوق برایم نامه فرستاده و در آن متذکر شدند که این مدیر خیلی زحمتکش و فعالی بوده است . و در زمانی که خبر عزل او را می دهند ُ مشغول نظارت بر پاک کردن برف های سطح باند بوده است . آن ها جملگی متذکر شده بودند اگر چه وی اضافه کاری های ما را پرداخت نکرده بود ولی موقع ترک فرودگاه ، كارمندان با اشگ چشم او را بدرقه كرده و از اين كه با مديري دلسوز اين گونه مورد بي مهري قرار گرفته ناراحت بودند .

باور كنيد من هرگز خودم را به خاطر قضاوت زود هنگامم نمي بخشم . من بعد از اين همه تجربه ژورناليستي نبايد اين چنين بي گدار به  آب زده و زحمات يك مدير دلسوز را  زير سوال مي بردم . اصلآ قصد توجيه كارم رو ندارم . ولي وقتي منبع خبر  كه مربوط به سازمان فرهنگي - گردشگري  رو ديدم ، از آن جا كه رسانه فوق زير نظر يكي از معاونان رئيس جمهور اداره مي شود ، هرگز به ماهيت مغرضانه و سياسي آن توجه نكردم . و از اون جا كه دل پري از رفتار نامناسب با مسافران آواره رو داشتم خيلي عصباني شده و خطاب به وزير راه و ترابري نوشتم كه چرا زود تر از اين ها وي را عزل نكرده است ؟ . چرا بايد مسافران سه شبانه روز آواره مي شدند  ؟

خب حالا كه حرف به اين جا كشيده شد ، اصل ماجرا چه بوده است ؟ به گفته سايت " آفتاب " در يكي از همون شب هاي برفي يكي از مقامات بلند مرتبه اجرايي كه براي بدرقه دختر نازنينش كه قصد داشته با يكي از خطوط هوايي خارجي به " بيرمنگام " پرواز كنه ، به فرودگاه تشريف مي آورد .  از اون جا كه ما ايراني ها عادت داريم موقع رفتن به فرنگستون كلي وسايل مخصوص با خودمون حمل كنيم . مسئول فرودگاه  به خاطر  اضافه وزن چمدون ها ، مبلغ دويست هزار تومان قبض جريمه صادر مي كنه .. اين مقام عالي رتبه كه انتظار داشت كارمند  مربوطه زير سيبيلي اضافه وزن رو ناديده  گرفته ، از اين اقدام عصباني شده و شبانه خواهان پاسخ گويي مدير كل فرودگاه ها مي شود . از اون جايي كه آقاي باقريان بعد از كلي فعاليت روزانه مشغول استراحت بوده ، از خواب بيدار شده و دستور مساعدت هاي  لازم را به كارمندان مي دهد .  مقام عالي رتبه ياد شده بعد از پرواز دخترش كه همچنان عصباني بوده است ، با خود مي گويد يه آشي برات بپزم كه روش سه وجب روغن باشه !! و ما بقي ماجرا رو همه مي دانيد و .. اين مي شه كه حكم عزل صادر مي شود !!

 

تا يادم نرفته اول لينك سايت آفتاب رو " اينجا  " بگذارم تا اگه دوباره اشخاصي ديگه به نوشته ام اعتراض كردند ، بدونند كه هيچ چيزي رو از خودم ننوشتم . ولي خودمونيم ... به خاطر همين مسايل است كه كلآ از سياست و سياست بازي خوشم نمي ياد . اگه اين موضوع واقعيت داشته باشه ..كه فكر مي كنم داره ، واقعآ چه جوري با آبروي بنده خدايي بازي شده است . مديري كه چهار سال در جايي زحمت كشيده و خون دل خورده منطقي نبود كه به اين صورت عذر آن را بخواهند . باز اگر در رابطه با قصورش در ساماندهي مسافران عزل مي شد ، جاي توجيه داشت . ولي اين كه به خاطر عصبانيت يك مقامي كه ساعت سه بعد از نيمه شب به فرودگاه آمده و از اعمال قانون ناراحت شده اصلآ كار درستي نيست . اما  اين را هم بگم  اگر چه رسيدگي و تغذيه مسافران آواره در حيطه مسئوليت آقاي باقريان نبوده و مربوط به هواپيمايي هما است . ولي او در مقام يك انسان مي توانست مسافران رو سر و سامان داده يا در مورد نرخ تاكسي سرويس ها نظارت بيشتري مي كرد .

 

سخن آخر .. واقعآ از قضاوت زود هنگام خود متآسفم . اميدوارم آقاي باقريان بنده حقير را حلال كند . از خوانندگان گرامي هم پوزش مي خواهم كه با خواندن خبري ، اگر چه رسمي هم بوده و  عين آن را در سايت قرار دادم . ولي در مقدمه اي آن گونه به قضاوت پرداختم ... و اما در باره مطلبي كه در ذيل خواهيد خواند عرض كنم كه ماجراي فوق  اقعيت داشته است . و از اون جا كه خيلي از خوانندگان جوان از من خواسته بودند كه در باره رويداد هاي انقلاب  خاطراتم رو بنويسم ... اين پست رو تقديم به تمام اين عزيزان مي كنم . اميدوارم مورد پسند آن ها قرار گيرد .


ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 


no4ahpqb2qoryopzgayw.jpg

obbdo8wcf0if8dlfrfgd.jpg

اگه يادتون باشه در يكي از پست هاي قبلي در مورد " پادگان قوشچي " نوشتم كه چگونه نوجواني ام در آن جا سپري شد و تا كلاس چهارم دبيرستان اون جا درس خوندم . و سپس از سال ۱۳۴۸ تا به امروز كه چيزي حدود ۳۸ سال ازش مي گذره ، اون جا رو نديدم . راستش رو بخواهيد خيلي دلم مي خواست در اين مدت يه سري به قوشچي زده و خاطرات نوجواني ام رو زنده نمايم . ولي هر وقت به اون ايام فكر مي كردم ، غم بزرگي دلم رو فرا مي گرفت . و طاقت مواجه با آن رو نداشتم . هميشه با خودم فكر مي كردم طي اين ايام چه تغيراتي اون جا انجام گرفته است ؟ آيا گسترش يافته يا همان گونه باقي مانده است ؟ حتي در زمان جنگ كه زياد به  اروميه پرواز كرده و زخمي ها رو انتقال مي دادم  ، خيلي دلم مي خواست مسيرم به اون منطقه خورده تا از بالا آن را مشاهده كنم . ولي افسوس كه شرايط فراهم نشد . تا اين كه بعد از درج مطلب در باره پادگان قوشچي ، يكي از خوانندگان گرامي كه متآسفانه نام شريف ايشون رو فراموش كرده ام ، چند تصوير ماهواره اي از پادگان فوق رو برام فرستاد .

qh2tu9athf948lp88kk7.jpg

اگه بدونيد دريافت اين تصاوير چقدر خوشحالم كرد ؟ چقدر ذوق زده شدم !؟ شايد باور نكنيد هيچ هديه اي مثل تصاوير فوق اين همه مرا به وجد نمي آورد . ساعت ها پشت كامپيوتر نشسته و با بزرگ كردن آن ، نقطه به نقطه آن را بررسي كرده و به ياد خاطراتم مي افتادم . شايد باور نكنيد همه جووني ام رو در آن ديدم . جالب اين كه هيچ تغيري نكرده است . فقط يك ساختمان كنار دبيرستان جديد كه پشت تنها سالن سينما كه پدرم مسئول آن بود افزوده شده است . به احتمال زياد دبيرستان باشد . تغير ديگري كه متوجه شدم ، اسفالت ميدان بزرگ است . اگه به تصاوير دقت كنيد ، همون جور كه قبلآ نوشتم  ، خانه هاي سازماني  به شكل ويلايي دايره وار ساخته شده بود .  در تصوير بالا محل ساختمان سينما و مدرسه و دبيرستان رو مشخص كرده ام . منزل جديد كه در عكس نشون دادم ، در سال هاي آخري كه اون جا زندگي مي كرديم ، به دليل ويران شدن خانه قبلي مون كه خارج از پايگاه بود به آن جا نقل و مكان كرديم . در تصوير كوچك پائين همان طور كه مي بينيد فاصله خانه تا مدرسه خيلي خيلي دور بود و من به اتفاق برادرم هر روز اين راه را چهار مرتبه طي مي كرديم . شايد باور نكنيد ساعت ها با ياد آوري اون خاطرات اشگ ريختم . واقعآ ياد اون ايام  به خير .


pieutud32b6nkatxaw3r.jpg

فكر مي كنم كاملآ با زندگي ايام جواني ام آشنا شديد . و خوانديد كه بعد از اتمام كلاس چهارم دبيرستان در سال ۱۳۴۸ به تهران آمدم . سال ها بعد پدرم بازنشسته شده و از پادگان قوشچي به مشهد نقل و مكان كرد . اگه بدونيد چقدر خوشحال شدم كه خانواده ام از بيابان برهوت بعد از سال ها سختي و مشقت عاقبت به شهر و به ميان مردم مهاجرت كرده اند . اگه بدونيد چقدر دلم مي خواست ما هم مانند همه آدم ها در شهر زندگي كنيم . هر سال در موقع تعطيلات مدارس ، بابام چند هفته اي مرخصي گرفته و ما ها رو به مشهد مي برد . انگار از ميان جهنم به بهشت آمده باشيم . هميشه افسوس زندگي در شهر رو مي خوردم . حتي در پادگان قوشچي ، فقط در سال آخر حضورم معني اجتماع رو فهميدم . چون در بيرون پايگاه جز چند خانواده بدبخت تر از ما كسي اون جا زندگي نمي كرد  ! و پدرم براي حيواناتش اين مكان را برگزيده بود .

قبل از اين كه به آمريكا اعزام بشم ، پدرم از مشهد به قوچان نقل و مكان كرده تا به قول خودش در سرزمين آباي و اجداد خودش باشه .. پدر او يكي از ملاكين بزرگ قوچان در زمان خودش بوده و املاك بسياري رو براي پدرم به ارث مي گذارد . ولي او در جواني همه مال و منال را براي خوش گذراني خودش فروخته بود . وي هميشه تعريف مي كرد كه يك باب خانه برزگ كه اون موقع داراي اندروني و بيروني بوده است را با يك اسب عوض كرده بود ! بعد ها هم اسب را داده و به جاي آن تفنگ گرفته بود ! جالبه بدونيد تفنگ رو هم به خانواده اي داده و به جاي آن دختر آن ها رو گرفته بود !‌ هنوز هم وقتي به برخي از آبادي هاي اطراف قوچان مي روم ، از من به عنوان پسر " خان بزرگ " ياد مي كنند . !

يادمه وقتي در اواخر جنگ سكته قلبي كردم و براي معالجه و عمل قلب به شهر لوزان سوئيس رفتم ، پرفسور صادقي كه از اساتيد بزرگ عمل قلب است . وقتي فاميلي من را دانست ازم پرسيد پدرت اهل قوچان بود ؟ و بعد از اين كه جواب مثبت ام رو شنيد خيلي خوشحال شد . بعد از عمل موفقيت آميز قلب مرا با پدرش كه او هم براي ديدن پرفسور به سوئيس آمده بود آشنا كرد ، پدر ايشون به ذكر خاطراتي از پدر بزرگم پرداخته و عنوان كرد كه ما رعيت آن مرد بزرگ بوديم . او تنها خاني بود كه به رعيت هايش پلو مي داد !! آخه پرفسور صادقي اهل روستاي " چكنه " در حوالي قوچان است . به هرحال با اين سوابقي كه تعريف كردم ، پدرم به خاطر ازدواج هاي متعدد و خوشگذراني هايي كه انجام داده بود ، در زمان بازنشستگي حتي يك خانه كوچك هم براي اسكان زن و بچه اش نداشت . تا اين كه سيل عظيمي كه به قوچان مي آيد ، به دستور شاه خانه هاي ويلايي متعددي در شهركي ساخته مي شود كه يك واحد هم به پدرم تعلق مي گيرد .

او بعد از بازنشستگي هم دست از نگهداري كبوتر و مرغ و خروس بر نداشت . مخصوصآ كبوتران اش كه همه چيز او محسوب مي شدند . او براي كبوترهايش خانه هاي قشنگي در روي پشت بام ساخته بود . و از صبح تا شب اوقات اش رو با اين حيوانات مي گذروند . هر ميهماني هم مي آمد با خود بالاي بام برده و زندگي اشرافي كفترهاش رو به اون ها نشون داده و از ماجراهاي هريك كه نامي بر آن ها نهاده بود داستان ها مي گفت . اگر چه من از عصبانيت او و رفتار هاي غير طبيعي او قبلآ نوشتم . ولي به طور كلي در برخورد با مردم خيلي خوش مشرب و خوش سخن بود . اصلآ كسي باور نمي كرد كه اين آدم در منزل گاهي شمر مي شود !! ولي قلبي مهربان و بزرگي داشت . با وجودي كه خودش فرد ثروتمندي نبود ، ولي به غير از كبوتر هايش ، هر كس از هر چيزي تعريف مي كرد ، به زور بهش هديه مي داد . باور كنيد يك بار فرش را از زير زن و بچه اش جمع كرده و به يك خانواده اي كه فرش نداشتند داد ! به هرحال واقعآ آدم عجيبي بود .

f9rgs1nj5tnr8e8m0pff.jpg

پدرم خيلي شاه دوست بود . بي نهايت به خانواده سلطنتي عشق مي ورزيد . به همين دليل ما ها هم كه فرزندان او بوديم از كودكي با اين خصلت بزرگ شديم . به طوري كه وقتي من به آمريكا رفته بودم ، شايد باورتون نشه دلم براي شاه و شهبانو فرح خيلي تنگ مي شد . يادمه در بدو ورود يك ضبط صوت كوچك خريده بودم و غروب ها نواري كه حميرا در باره شاه خوانده بود رو در همون ضبط كوچك قرار داده و به خلوتي مي رفتم و با صداي بلند گريه مي كردم    !! يكي نبود به من بگه مرد حسابي شاه مگه فاميل ات است كه اين چنين براش دلتنگي مي كني ! و همه اين ها بر مي گشت به دوران كودكي و نوجواني ام كه در خانه با احترام از او ياد مي شد . در خانه محقر ما هميشه يك تابلو زيبا به ديوار آويخته بود كه روي آن با خطي زيبا نوشته شده بود " به جنگ ار چكد خونم از قلب پاك ..... خدا شاه ميهن نويسد به خاك " و من وقتي بچه بودم و با بردارم همانند گلادياتور ها با شمشير هاي چوبي مي جنگيديم ، در زمان مرگ به طور خيلي حماسي اين شعر را مي خواندم ... جالب اينه كه واقعآ هم انرژي مي گرفتم و حس وطن پرستي ام گل مي كرد !

با آغاز زمزمه هاي انقلاب ، و در جريان راه پيمايي هاي اعتراض آميز مردمي ، همسرم كه از اون انقلابي هاي دو آتشه بود ، مرتب در آن ها شركت مي كرد . و من واقعآ اعصابم خرد مي شد . و هميشه با هم سر اين موضوع اختلاف داشتيم . من و خانواده ام شاه دوست و متعصب .. بر عكس  همسرم با خانواده اش انقلابي و طرفدار آيت الله خميني ( ره ) ... روزي نبود كه سر اين مسئله با هم بحث و جدل نداشته باشيم ! به طوري كه بر سر همين مسئله كارمون به طلاق داشت كشيده مي شد . كه با وساطت بزرگان فاميل از دو طرف فيصله يافت . و قرار شد هر كس هر كي رو دوست داره در قلبش باشه .. و به هم تعهد داديم اين موضوع به خانه كشيده نشود ! و من هم زرنگي كرده و تعهد ديگري از همسرم گرفتم كه هرگز به راهپيمايي عليه رژيم نرود .

در همون بحبوحه هاي انقلاب يك روز كه طبق معمول پرواز رفته بودم  و به دليل ايراد فني هواپيما شب را در يكي از پايگاه هاي نيروي هوايي ماندم .. وقتي تلويزيون را روشن كردم تا از وضع مملكت با خبر شوم   در همين هنگام گزارشي از راهپيمايي هاي تهران پخش مي شد كه ناگهان ديدم همسرم در حالي كه دخترم " بهاره " كه اون موقع شيرخواره بود در بغل گرفته و در صف اول راهپيمايان در حال اعتراض به رژيم شاهنشاهي است ! بقدري عصباني شدم كه نهايت نداشت . با خود عهد كردم كه به محض رسيدن به پايگاه به دادگاه رفته و طلاق اش دهم . اما وقتي برگشتم او مرا متقاعد كرد كه نوار مربوطه مال زمان ديگري است . و او روي قول خود بوده است !

پدرم هم در قوچان جزء افرادي بود كه مخالف سرنگوني شاه بود . و خانوده اش هم جرآت ابراز عقيده اي جز اين نداشتند . ساير اقوام و فاميل كه از مشهد براي ديدن پدرم به قوچان مي آمدند ، همين داستان بحث و جدل رو داشتند . ولي به خاطر سن و سال اش در نهايت كوتاه آمده تا او دلخور و رنجيده خاطر نشود . ياد خاطره اي افتادم كه اجازه مي خواهم بيان نمايم . سال ها قبل از انقلاب ، يكي از گردن كلفت هاي قوچان كه ظاهرآ قاچاقچي بوده ، فردي را به خاطر اختلاف حسابي كه داشته به قتل رسانده و فراري مي شود . ژاندارمري و پليس هر چه مي گردند موفق به پيدا كردن او نمي شوند . اين مرد يك دختر بسيار زيبايي داشت كه وقتي شاه براي بازديد از چادر سيل زدگان به قوچان مي آيد ، او جلو رفته و خير مقدم جالبي رو بيان مي كند .

g89gxbnavs2z2gl483yp.jpg

پدر من كه شاهد ماجرا بوده وقتي مي فهمد او تنهاست و پدرش فراري است ، از او حمايت كرده و در تمام مدتي كه در چادر رندگي مي كرده با خانواده خودش آشنا نموده و اغلب با هم زندگي مي كردند . بعد از مدتي كه خانه هاي ويلايي آماده مي شود ، آن ها روابط خود را با همديگر داشتند . تا اين كه انقلاب شده و ظاهرآ پدر اين دختر كه خود را سال ها مخفي كرده بود ، خود را به پدرم نشان مي دهد و مي گويد در تمام آن ايامي كه دخترم با خانواده شما در ارتباط بود من با تغير چهره از دور مراقب رفتار شما با دخترم بودم ! و چون از جواني شما داستان هاي زيادي شنيده بودم ، هميشه فكر مي كردم كه هر لحظه قصد اغفال دخترم رو داشته باشي ! به همين دليل مترصد بودم تا در آن صورت با هفت تير بزنمت ! به عبارتي مثل سايه تعقيب مي كرد !

اين مسئله گذشت تا اين كه در اوايل انقلاب همراه خانواده ام و برادر همسرم كه يكي از انقلابيون دو آتشه بود و نقش خيلي مهمي در پيروزي انقلاب داشت براي ديدن پدرم به قوچان رفتيم . يك شب پدر آن دختر خانم به احترام ورود من ميهماني شامي ترتيپ داده بود . عصر در منزل پدرم بحثي بين او و برادر همسرم در مورد رژيم فعلي و گذشته در گرفت . و هر دو خيلي جدي به بحث پرداخته و هيچ كدوم از موضع خويش كوتاه نيامدند . تا اين كه سر شب به خانه آن مرد فراري رفتيم . قبل از شام مجددآ بحث ادامه يافت كه در يك لحظه پدرم داغ كرده و عصباني شد و با لحن خيلي تندي خطاب به برادر همسرم گفت اگر يك بار ديگر از رژيم دفاع كني من مي دانم با تو !! و او هم كه جوون بود و به هيچ وجه از مواضع خود كوتاه نمي آمد ، دوباره به تعريف و تمجيد پرداخته و به شاه و خانواده اش توهين كرد ... چشمتون روز بد نبينه .. پدرم كه به شدت عصبي شده بود ، با او درگير شد . و كار به جايي رسيد كه صداي دعوا به بيرون از خانه كشيده شده بود .. بيچاره ميزبان به التماس افتاده بود كه چه غلطي كردم ، عجب شانسي دارم ... چند سال فراري بودم كسي از مخفيگاهم آگاه نشد . ولي الان ماموران كميته مي ريزند خانه و من را دستگير مي كنند !!

عاقبت با بيرون بردن برادر همسرم به ماجرا پايان دادم . ولي چهره آن مرد بي نوا را هرگز فراموش نمي كنم كه چگونه از ترس مثل بيد مي لرزيد . گر چه بعد ها شنيدم اعدام شد . .. حالا كه تا اندازه اي به خلق و خوي پدرم آشنا شديد به ادامه ماجرا توجه فرماييد . خودش تعريف مي كرد كه در زمان تظاهرات مردمي وقتي شعار مرگ بر شاه را مي شنيده بد جوري اعصاب اش خرد شده و در نهايت به فكر راه حلي مي افتد . او نامه اي بلند بالايي به رياست كلانتري قوچان نوشته و طي آن اعلام مي دارد كه وي استوار بازنشسته ارتش شاهنشاهي است . و جان و مال اش رو متعلق به اعليحضرت همايوني دانسته و از اين كه عده اي مخالف شعار مرگ بر شاه را سر مي دهند ، ضمن اعلام انزجار از اين حركت ، تقاضا مي نمايد اسلحه اي در اختيار او قرار داده تا در فرصت مناسب از كيان پادشاهي و سلطنت دفاع نمايد ! و نامه رو تحويل شهرباني مي دهد !!

از شانس او درست يك روز بعد از تحويل اين نامه ، عاقبت انقلاب به پيروزي مي رسد . از اون جا كه قوچان شهري كوچك و داراي بافت سنتي است ، اكثر مردم همديگر رو خوب مي شناسند . به همين دليل بعد از تصرف شهرباني كل قوچان ، اين نامه به دست انقلابيون مي افتد ! باور كنيد براي نخستين بار بود كه مي ديدم پدرم از موضوعي ترسيده  است ! چون علي رغم جثه متوسطي كه داشت ، بسيار شجاع و نترس بود . اصلآ سرش براي دعوا و جنگ درد مي كرد . ولي اين بار بد جوري به قول معروف تيرش به سنگ خورده بود . مرتب با خود مي گفت .. عجب غلطي كردم كه اون نامه رو نوشتم .. !! اين همه مدت قوچان تظاهرات بود  هيچ اقدامي نكردم  اما درست يك روز قبل از پيروزي انقلاب اون نامه وفادري به شاه رو نوشتم !

dho11gdojt7cnfydpriz.jpg

اهالي محل و انقلابيون با ديدن آن نامه واكنش جالبي از خودشون نشان دادند . آن ها بعد از پائين آوردن مجسمه شاه ، طنابي به دور گردن او انداخته و كشان كشان به جلوي خانه او آورده و شعار مرگ بر شاه سر مي دادند . بعضي از آن ها هم كه خيلي دو آتشه بودند ، در ميان شعار هاي خود اعلام مي كردند كه ... استوار شاه دوست ... اعدام بايد گردد !! ارتشي خائن رسوا بايد گردد .. بگو مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه . و پدرم از ترس جان اش از خانه بيرون نمي آمد . البته آن ها هم مي دانستند كه او از روي عشق به شاه چنين درخواستي نوشته است . و گر نه آدم بازنشسته بي آزاري است كه از صبح تا شب با كبوتر هاي خود زندگي مي كند . به همين دليل به او گير ندادند . ولي طوري برنامه ريزي كرده بودند كه مجسمه هر روز جلوي خانه وي كشيده شود !

پدرم تعريف مي كرد بعد از چند روز به دليل كشيدن هاي متعدد ،  سر مجسمه از بدن آن جدا شده و من خوشحال بودم كه از اين پس مجسمه اي وجود ندارد تا سبب جمع شدن انقلابيون به جلوي منزل باشد . اما قضيه درست بر عكس پيش بيني او از آب در آمد . به اين صورت كه به دليل سبكي كله مجسمه ، چند نفري هر روز آن را با خود به محل آورده و با كوبيدن آن به ديوار خانه سبب آزار پدرم مي شدند . او مي گفت روزهاي اول با خود فكر مي كردم كه به دليل ضربه هاي محكمي كه با سر مجسمه به ديوار بتوني منزل كوبيده مي شود ، بعد از يكي دو روز خرد شده و چيزي از آن باقي نخواهد ماند . ولي از بخت بد من نمي دونم جنس آن از چي بود كه با وجود ضربات سنگين هيچ گونه آسيبي به آن نرسيده و اين داستان روز هاي بعد هم تكرار مي شد !

اين ماجرا خيلي روي او اثر منفي گذاشت . ديگه اون آدم سابق نبود . به دليل توهماتي كه از نگارش نامه كذايي به شهرباني برايش به وجود آمده بود ، بد جوري روحيه خود رو باخته بود . و هر روز نيروي جسماني اش تحليل مي رفت . ديگه اون آدم سرزنده و شاداب گذشته نبود . به طوري كه به بيماري افسردگي شديد دچار شده بود . من با شنيدن وضع روحي او ، سريع خودم رو به قوچان رسانده تا براي معالجه به تهران بياورم . يادمه با مرخصي ام موافقت ننمودند .. به خاطر جنگ و افزايش پرواز ها نگذاشتند كه به قوچان بروم . من به خاطر احساس مسئوليتي كه براي مداواي او مي كردم ، آخر هفته بدون اطلاع پايگاه ، راهي قوچان شدم .

از شانس بد من همزمان با ورودم به اين شهر ، به دليل بارش باران هاي شديد و طغيان رودخانه ها سيل عظيمي اكثر مناطق شهر را فرا گرفته بود . همون روز اول بود كه با شنيدن ناله هاي مردمي كه در سيل گير كرده بودند ، براي مشاهده وضعيت فوق از خانه بيرون آمدم . صداي غرش سيل بد جوري انعكاس يافته بود . ناگهان ديدم پيرزني خميده با يك دختر بچه ده - دوازده ساله  در ميان سيل خروشان گير افتاده است و با چنگ انداختن به تنه درختي خود و دختر بچه را نگه داشته است . پيرزن بي نوا چنان فرياد هاي دلخراشي سر داده بود كه صداي او بر آواي وحشتناك سيل فائق آمده بود . مردم زيادي از دور فقط نظاره گر بودند ... اما كسي براي نجات او كاري انجام نمي داد .

اين در حالي بود كه به چشم خود مي ديدم احشام بسياري در حال غرق شدن هستند و سيل آن ها را بي رحمانه با خود مي برد . ياد خاطره مرگ برادر كوچك ام  " بهرام " افتادم كه خيلي مظلومانه در پادگان قوشچي طعمه سيل شده بود و جان باخته بود . از اين روي براي لحظه اي به سرم زد تا براي نجات جان آن ها بشتابم . يادمه كاپشن سبز رنگ خلباني به تن داشتم . آن را بيرون آورده و به دست يكي از خواهرانم كه كنارم به تماشا ايستاده بودند دادم . و متعاقب آن كيف و مدارك جيب ام رو هم از شلوار قهوه اي رنگي كه به پا داشتم بيرون آورده و خطاب به خواهرانم گفتم من مي روم كه نجات دهم ! صداي التماس هاي خواهرانم كه فرياد مي زدند ... داداش تو رو خدا نرو غرق مي شوي ، توجه عده اي جوان رو به طرف ما جلب كرد .

براي يك لحظه جو گير شده و با ديدن جوان هايي كه به سويم مي آمدند ، معطل نكرده و خود رو به آب زدم . همين كه وارد آب شدم ، سرماي شديدي تمام وجودم رو گرفت . اين رو هم بگم كه من به شنا خيلي علاقه مند بودم . و در آمريكا هيچ فرصتي را براي شنا كردن از دست نمي دادم . به عبارتي روي تسلط ام به شنا مطمئن بودم . به هزار مكافات در ميان امواج خروشان ، راه ام رو به سمت آن دو ادامه دادم . گاهي زير پايم خالي شده و آب به سرعت مرا با خود مي برد . ولي خونسردي ام رو حفظ كرده و تعادل خود را با شنا كردن به دست مي آوردم .. خلاصه به هر جون كندني بود خود را به آن دو نفر رساندم . دختر بچه از سرما تقريبآ كبود شده بود . ولي پيرزنه هنوز سر پا بود . و با تمام قدرت به تنه درخت چسبيده بود .

عاقبت با تلاش فراوان آن ها را با خود به سمت خشكي آوردم . در نيمه هاي راه چيزي نمانده بود كه پير زنه رو از دست بدهم . چون دختر بچه در بغلم بود و محكم دست هايش رو پشت گردنم قفل كرده بود . و با يك دستم هم پيرزن مفلوك رو گرفته بودم . كه ناگهان با خالي شدن زير پايم ، دست او براي لحظه اي از من جدا شده و آب داشت او را با خود مي برد . در همين هنگام دو نفر از جوان هاي محلي كه به نزديك من رسيده بودند ، دختر رو به آن ها داده و به سوي پيرزن راه افتادم . خودم هم واقعآ نمي دونم چگونه موفق به اين كار شدم . دقايقي ديگر او را هم به خشكي رساندم . در همين موقع آقايي با ظاهري موقر جلو آمده و از من تشكر كرد . آن قدر خسته و كوفته بودم كه متوجه نشدم او كيست .. بعد ها گفتند وي فرماندار قوچان بوده است .

فرداي آن به اتفاق پدرم به تهران آمدم . هنوز يك هفته از اين ماجرا نگذشته بود كه ديدم فرمانده گردان مرا احضار كرد ! اصلآ نمي دونستم موضوع چيست ! فكر كي كردم در باره پرواز مي خواهد سوالي بپرسد . به همين دليل با تعجب از اين عمل فرمانده ، وارد دفتر او شدم . اوبين سوالي كه پرسيد اين بود در فلان تاريخ كجا بودي ؟!! ديدم دقيقآ تاريخ حضورم در قوچان را مي پرسد ! پيش خود گفتم اين بابا از كجا فهميده است كه من جيم شده بودم ؟! براي همين با لكنت زبان گفتم .. را .. راستش رو بخواهيد قوچان رفته بودم ... پدرم كسالت داشت .. او نگذاشت كه دنباله حرف ام رو تمام كنم .. ناگهان به ميان سخن ام پريده و گفت .. پدرت كسالت داشت يا مي خواستي قهرمان بازي در بياوري ؟! پيش خود گفتم خدايا او اين ماجرا رو از كجا فهميده است ؟!

بعد زا دقايقي ديدم مميك صورت او تغير كرده و تقريبآ با حالت خوشحالي گفت .. همين الان نامه اي از فرمانداري شهر قوچان به دستم رسيده است كه شما يك تنه به آب زدي و جان دو نفر را نجات دادي ! از خجالت خيس عرق شدم .. چون او به من اجازه مرخصي نداده بود . وي كه حال روي خراب ام رو ديد براي پايان دادن به وضعيت ناجور من ، گفت به شما تبريك مي گويم . آن ها در اين نامه ضمن تعريف و تحسين شجاعت شما ، از ما خواسته اند به نحو مقتضي شما رو تشويق نمائيم .  به همين دليل من از توبيخ شما به علت تمرد از دستور فرمانده صرف نظر مي كنم . اما بعد ها متوجه شدم بزرگواري نموده و با درج در پرونده خدمتي ام ، در حقيقت تشويق ام هم كرده است

بعد از معالجه پدرم او را با هواپيماي سي - ۱۳۰ به مشهد فرستادم . اما پزشكان به من گفته بودند كه كار او از افسردگي گذشته است . و روح و روان او همانند خوره ، خرده شده است . و اميدي به بهبود او نيست . در حقيقت آن آخرين ديدارم با پدرم بود . و طبق گفته دكتر معالج اش او به خاطر ترس و ناراحتي از موضوعي دق كرده است . و من دقيقآ علت دق كردن او را مي دانستم .. ناراحتي به خاطر فرار شاه و  رنج و عذابي كه از سر بريده مجسمه محبوبش تحمل كرده بود . البته من هم چون به شاه علاقه داشتم ولي نه مانند پدرم . ولي با وجود اين علاقه ، هرگز در راه دفاع از وطن ام كوتاهي نكردم . و اين موضوع رو خود بچه حزب الهي ها هم مي دانستند . ولي به خاطر صداقتم و حضور مداوم در جبهه هاي جنگ ، هميشه احترام من را نگه مي داشتند . و با وجود تعديل هاي متعددي كه در نيروي هوايي و ارتش صورت گرفت ، هرگز نام من در ليست تعديلي ها نبود . جالب اين كه در ميان همكاران تعديلي چهرهاي به ظاهر مذهبي هم ديده مي شد . و اين نشان دهنده اين موضوع بود كه آنها حواسشون خيلي جمع است و با مطالعه اقدام به اين كار مي كردند . حالا شايد هم عده اي واقعآ بي گناه يا براثر سوسه ديگران به ناحق از نيروي هوايي اخراج شدند .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                             ايام به كام

jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد . 

FAJR-3:

Fajr-3 is an Iranian four-seat training/touring aircraft built by Fajr aviation &composites industries First flown in 1995, production commenced in 2001 after the aircraft was certified to JAR-23 standard.

Specifications:crew:1,capacity:3 passengers,length:8.07m,wingspan:10.5m,height:3.05m,wing area:14 square meter,empty weight:1100 kg,Max take off weight:1580 kg,powerplant:One textron lycoming AEIO-540-LIB5 - Flat six cylinders ,,fuel capacity:212 litres,Max speed:326 km/h,cruise speed:104 km/h,stall speed:104 km/h,range:1300 km,ceiling:5793 m,rate of climb:5.23 m/s,take-off run:310 m,landing distancr roll:330m

Source:Internet            BY:Alireza Sadeghi

 

ترجمه فارسی:

فجر-3:

فجر-3 هواپیمای چهار نفره آموزشی-توریستی است که توسط صنایع هوایی و مواد مرکب فجر ساخته شده است واولین مرتبه در سال 1374 به پرواز در آمد و در سال 1380 پس از دریافت گواهینامه استاندارد جی آ آر-23 ساخت آن آغاز گشت.

خصوصیات:خدمه:1نفر/ظرفیت:3 مسافر/طول:8.07متر/بال تا بال:10.5 متر/ارتفاع:3.05 متر/سطح بال:14مترمربع/وزن خالی:1100کیلوگرم/حداکثر وزن برخاست:1580 کیلوگرم/پیشرانه:یک موتور6سیلندر تکسترون/ظرفیت سوخت:212 لیتر/حداکثر سرعت:326 کیلومتر در ساعت/سرعت کروز:104 کیلومتر در ساعت/برد:1300 کیلومتر/سقف پرواز:5793متر/نرخ صعود:5.23 متر بر ثانیه/مسافت برخاست:310 متر/مسافت نشستن:330متر

منبع:اینترنت         گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

 jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg 

 http://www.filedony.com/

اينجا 


http://www.talashco.ir/


نگاهي به شهر قوچان

برگرفته : از سايت دانشگاه آزاد قوچان

قوچان (آساك) به عنوان پايتخت اشكانيان بوده و آنچنانكه از منابع و متون بر مي آيد نه تنها شهرهايي چون بجنورد و درگز روزگاري جزو قوچان بشمار ميرفته و بعدها به مرور زمان با توسعه اين شهرها يكي پس از ديگري از قوچان جدا شده اند كه حتي شهرهاي تاريخي و مهمي چون نيشابور و اسفراين نيز گاهي توسط حكمران قوچان اداره مي شده است . سياست بعضي از رژيمهاي شاهنشاهي نيز آن بوده كه قوچان را محدود و رشد نيافته نگه دارند و اين عامل مهم ديگري است بر محدود شدن قوچان .

قوچان در قرون وسطي به اسم خبوشان ناميده مي شده كه در شمال طوس واقع است و تا اسفراين و داغيان حد آن است .

قراء كثيره و كبيره محموره دارد و مراتع و مزارع بسيار دارد . (( تاريخ بيهقي ص 342 ))

در دائره المعارف انگليسي قوچان چنين تعريف شده است :

اين شهر يكي از قسمتهاي پر جمعيت و حاصلخيز استان خراسان است و حدود آن از شمال به سرزمينهاي نزديك بحرخزر روسيه ، از مغرب به بجنورد ، از جنوب به اسفراين و از شرق به اردكان مي رسد ، مساحتش سه هزار مايل مربع ، جمعيت آن حدود يكصد هزار نفر و داراي 40 برج ما بين هر برج 70 الي 100 ذراع فاصله است . (( ضيع الدوله ، مطلع الشمس ، زيرنويس اتركنامه ، رمضانعلي شاكري ))

سوابق تاريخي قوچان

آنچه از تاريخ كهن ايران نمايان است منطقه فعلي قوچان است كه توسط دليران پارسي متمدن گرديده و به تشكيل امپراتوري (( يوئه چري )) مي انجامد ، جزو يكي از دولتهاي مقتدر آن زمان بوده كه نام دو هزار سال قبل آن (( آساآك )) يا (( آرسكا )) بوده و در طي دورانهاي تاريخي مقر تمدن (( خبوشان )) ناميده  مي شد كه در حال حاضر از آن به نام (( قوچان قديم )) ياد مي شود . اين منطقه نيمه كوهستاني با آب و هواي سرد و خشك كه داراي زمستانهاي طولاني و تابستانهاي معتدل مي باشد و وجود كوههاي سر به فلك كشيده و تپه و وجود استعدادهاي بالقوه كشاورزي ، معدني ، صنايع دستي و ... اين سرزمين را متمايز كرده است .

بنابراين لازم است به ابعاد مختلف و ويژگيهاي شهرستان قوچان نظري بيفكنيم تا جهت شتاساندن اين منطقه حداقل گام لازم را برداشته باشيم .

جمعيت و تقسيمات اداري كشوري ( قوچان )

شهر مركزي قوچان در 10 كيلومتري قوچان قديم ( شهر عتيق ) واقع شده و فاصله آن تا مشهد حدود 130 كيلومتر و تا باجگيران ( مرز ايران و تركمنستان ) 84 كيلومتر است و تا مرز كشور تركمنستان ( عشق آباد ) 118 كيلومتر مي باشد و داراي سه بخش مهم : بخش مركزي - بخش قاروج - بخش باجگيران است . جمعيت شهر 75424 نفر و روستا 178944 نفر ، بر اساس آخرين سرشماري نفوس و مسكن در سال 1375 مي باشد . در حال حاضر جمعيت كل شهرستان قوچان 236664 نفر ، جمعيت شهري 96403 نفر و جمعيت روستايي 140261 نفر مي باشد . وسعت قوچان حدودا 5234 كيلومترمربع مي باشد .

نژاد ، تيره و زبان مردم قوچان

نژاد مردم قوچان مرتبط به همان آريائيها مي باشد كه قبل از اسلام به اين منطقه مهاجرت كرده بودند و در ابتدا به زبان فارسي و سپس فارسي دري صحبت مي كردند ، البته بعدا اين اقوام در اثر حوادث تاريخي و حملات تركها و مغولان از آن اصالت اوليه به در آمده و نتيجتا زبان مردم نيز متنوع گرديد .

مهاجرت اكراد در اوايل قرن يازدهم هجري عامل ديگري در تنوع زبان و تيره بوده ، قابل ذكر است كه مردم قوچان اصالت و بويژه زبان خود را حفظ كرده اند بعنوان مثال مركز شهر و شهر عتيق ( شهر كهنه ) و روستاهاي سه گنبد و داغيان و گزل آباد ، مايوان و استاد و ... هم اكنون به زبان فارسي تكلم مي كنند كه خود بيانگر قدر زبان فارسي در اين منطقه است .

گذشته از آن تركهاي مهاجر به اين منطقه نيز زبان و نژاد خاص خود را دارند و از همه مهمتر وحدت اين اقوام و يكپارچگي آنها در ايجاد فضايي امن و سالم در كنار تنوع زبان و نژاد و فرهنگ است و به قول رئيس جمهور محبوب : (( قوچان كلكسيون و تابلو زيبا از تنوع و تكثر فرهنگها در عين وحدت و يكپارچگي مديون همان اصل اسلاميت و ايراني بودن است كه همه قوميتها و تنوع زبانها و نژادها را بهم پيوند داده است . ))

قابليتها و استعدادهاي كشاورزي و جغرافيايي قوچان

شهرستان قوچان بواسطه وجود ارتفاعات و دره هاي متعدد و چشمه هاي فراوان از پوشش گياهي متنوعي برخوردار است و در هر حوضه گياهان خاصي وجود دارد ، شقايق و لاله وحشي از گلهاي فراوان كوهستانها و جلكه هاي قوچان است . گياهاني با نامهاي محلي مانند : چريش ، زياني گزي و كنگر محلي در كوهستانهاي قوچان فراوان و مورد استفاده است .

در كوههاي شمالي قوچان خصوصا در منطقه حفاظت شده ، قوچ ، ميش و بز كوهي يافت مي شود. شهرستان قوچان بواسطه وجود ارتفاعات كوههاي هزار مسجد ، آلاداغ ، شاه جهان در تابستان معتدل و در زمستان بسيار سرد است .

دره هاي كوههاي اين ناحيه پوشيده از نباتات مختلف بوده و براي دامداران محلي مطلوب است .

موقعيت كشاورزي قوچان بسيار مشهور بوده بطوريكه قوچان را خميرخانه يا انبار گندم خراسان لقب داده بودند . در قوچان غلات بطور عمده  گندم ، جو ، ذرت ، عدس و گياهاني از قبيل منداب ، كنجد و گرچك بخوبي بعمل مي آيد . قوچان داراي تاكستانهاي بسيار است و باغاتي از غبيل زردآلو ،گوجه، شفتالو ، سيب و به در جاي جاي اين شهر به وفور به چشم مي خورد .

در اين حوزه به منظور حفاظت باغات از سرماي زمستان معمولا تاكها را در پايان پاييز به زير خاك مي خوابانند و در اوايل بهار بمحض جوانه زدن از خاك خارج مي نمايند و همانگونه كه در نشريه عمراني منطقه خراسان آمده است قوچان از نظر كشاورزي و حاصلخيزي و همچنين از لحاظ محصول غله در بين شهرهاي شمال خراسان از همه معروفتر مي باشد . وسعت كل زمينهاي قابل كشت 266785 هكتار و وسعت كشت آبيش 157558 هكتار است . سطح كل مراتع 256615 جمعيت شاغل در بخش كشاورزي به كل جمعيت 41/5 درصد و نسبت سطح زير كشت به مساحت كاربري اراضي 25 درصد داراي 45 حلقه چاه عميق و نيمه عميق ، 140 رشته قنات داير و 116 چشمه سار و 23 رود فصلي و دائمي است . 95 درصد خاك از نوع شيرين و 5 درصد خاك شور است . پوشش طبيعي اين ناحيه حدود 280/000 هكتار است كه شامل 20 درصد مرتع و 3 درصد جنگل و درختهاي ارس و 62 درصد زمينهاي زراعتي است گندمهايي كه در منطقه قوچان بعمل مي آيد عبارتند از انواع ارقام فرانسوي - الموت - بزستايا - كرج يك - روشن -  سبلان - سرداري كه بيشتر در مناطق كوهپايه كشت مي شود .

در قوچان غلات به صورت آبي و ديم كشت مي شود و محصول آن از لحاظ كميت و كيفيت قابل توجه است . شهرستان با تنوع كشت زراعي 29 نوع و تنوع باغات 17 نوع ، رتبه اول و دوم در كشت علوفه غلات ، سيب زميني ، حبوبات و انگور و گردو را در استان داراست و در جمع توليد رديف هفتم از شهرستانهاي استان را دارد .

موقعيت جغرافيايي قوچان
قوچان يكي از شهرهاي مرتفع شمال شرقي خراسان است،طول شرقي اين شهر 58 درجه و30دقيقه عرض شمالي آن 37درجه و7دقيقه است.اين شهر را ارتفاعات اصلي البرز كه تاكنون هزار مسجدامتداد يافته وبارشته كوه ديگري تا شمال تبادكان ادامه دارد ،محصور كرده است.



- تعداد بازديد
  • 10067
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35