درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطره ای از نوجوانی

خشونت استوار چتر باز ، به خاك و خون ام كشاند !

80cs55w8ju9s0quhtn9p.jpg

كه ناگهان پريد و با دودستش يقه ام رو گرفته مثل پر كاه از زمين بلند كرده و محكم به زمين كوبيد . تا آمدم تعادل خودم رو حفظ نموده  تا زمين نخورم ، كشيده اي محكم  به گوشم نواخته شد !! تنها كاري كه كردم جلوي سيلي دوم رو گرفتم ... هنوز تو اين فكر بودم كه اين بابا كيست و اينجا چه كار مي كند كه پشت سر هم چند مشت و لگد نثارم گرديد !!

 خشونت استوار چترباز ،به خاك و خون ام كشاند !!

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

dvf55hxlbn76gzkuxzjh.jpg

agmzcba031ziv09ll0g1.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

راستش رو بخواهيد قرار بود جريان استوار چترباز رو دو پست قبل آپ كنم . اما به دليل هنگ شدن  دستگاه ،  بيش از نيمي از مطلب رو كه ذخيره نكرده بودم پريد ! و بعدش هر كار كردم اون حس اوليه رو به دست نياوردم   . البته اين رو بگم كه عنوان " فرار از دست استوار چتر باز " صرفآ يك تيتر   است . و در اين ماجرا قصد دارم به جوون هاي عزيز ياد آوري كنم كه قدر پدر هاي خود رو بدونند . در اين مطلب اگر چه ناخواسته چهره منفي و خشونت پدرم رو به تحرير در آوردم  . اما هدفم ترسيم فرهنگ مرد سالاري  مطلق در بعضي از افراد نظامي در چهل سال پيش است . با اين حال  آروز مي كنم تمام عمر خويش را داده  تا او را يك بار ديگه ببينم .

انسان گاهي در اجتماع با مسايل خوبي مواجه مي شه كه دلش مي خواد آن را با صداي بلند به گوش همه  مردم برسونه . قبلآ براتون نوشته بودم كه همسرم خيلي وسواس و مرتب است . اگر چه تميزي حسن خوبيه  و از صفات پسنديده آدم به حساب مي ياد . اما خب گرفتاري هاي مخصوص خودش رو هم داره . براي مثال تو سبد مصرف خانواده ما سالي چند قلم تعمير يا تعويض جارو برقي هم به چشم مي خوره !! از بس شب روز طفلكي روشنه ! حتي چند ماه پيش كه سرم شوره گذاشته بود ، قبل از ورود به منزل ، كله بيچاره من جولانگاه جارو برقي مي شد تا خداي ناكرده يك فروند شوره رو گليم پاره  سربازي مون نيفته ! پيش از اين هر وقت جارو برقي زبون بسته ما خراب مي شد ، تعمير كاران به ظاهر رسمي كه چپ و راست تو همشهري آگهي هاي اونا به چشم مي خوره ، كلي پول بابت تعمير ازمون مي گرفتند و  تازه كلي هم منت مي گذاشتند .

هفته پيش كه موتور اون سوخت ، به توصيه من اون رو به نمايندگي " ال . جي " در ميدان آرژانتين برديم . متخصصان حرفه اي شركت با وجود تشخيص سوختگي موتور جارو برقي ، گفتند يك ساعت بعد بياييد بگيريد ! راستش خيلي دلهره داشتم كه حالا بايد كلي هزينه بپردازيم . اما وقتي موقع تحويل رقم بيست هزار تومان اعلام نمودند ، اولش فكر كردم جارو رو اشتباهي آوردند . بعد كه مطمئن شدم خودشه ، شك كردم كه نكنه يك پيچ آن رو عوض كرده اند ! ولي كارمند مودب شركت تآكيد كرد كه موتور نو روي آن گذاشته شده است . به هر حال با لبي خندان به خونه برگشتيم . نكته جالب اين كه دو روز بعدش خانمي از شركت فوق تماس گرفته و پرسيد از عملكرد جارو برقي تون راضي هستيد ؟ مشكلي ايجاد نشد ؟ اگه بدونيد همين مكالمه كوچك چقدر روي من اثر مثبت گذاشت ؟ و از ارزشي كه براي مشتريان خويش قائلند چقدر لذت بردم ؟ دلم مي خواست اين برخورد خوب مديريت شركت رو همه جا فرياد بزنم . چي مي شه همه اين جوري باشند ؟ بي جهت نيست صنعت ژاپن بر جهان حكومت مي كند . به اميد روزي كه شاهد فراگير شدن اين حركات باشيم .

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg BOEING IN STREET:

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 


7iybqa7an5uositwp106.jpg

پادگان قوشچي ....

اون هايي كه اهل اروميه يا همون " رضائيه " سابق هستند به خوبي با نام پادگان قوشچي آشنا هستند . يك پادگان نيروي زميني كه در ۴۵ كيلومتري اروميه به سمت تبريز واقع شده است . اون موقع كه من اونجا درس مي خوندم ، جاده رضائيه - تبريز از جلوي اين مكان مي گذشت ..يادش بخير .. چه دوراني بود . هر وقت  تصاوير اتوبوس يا سواري قديمي رو مي بينم ، بي اختيار ياد اون ايام مي فتم . تقريبآ سال ۱۳۴۲ بود كه پدرم چون نظامي بود از شهر سلماس ( شاهپور ) سابق به اين پادگان منتقل شديم . ۴۴ سال پيش اتوبوس ها همه دماغ دار بودند ... با صندلي هاي چوبي . جاده ها هم خاكي بود كه بهش جاده شوسه مي گفتند . وضع مادي مردم در اون دوران زياد تعريفي نداشت . مخصوصآ نظامي ها كه واقعآ حقوق كمي مي گرفتند . يادمه پدرم ۶۸ تومان حقوق اش بود !! ( شصت و هشت تا تك تومني ) واقعآ روزگار رو به سختي مي گذرانديم .

در پادگان قوشچي تنها يك دبستان و دبيرستان وجود داشت . كه دختر و پسرها به صورت مختلط درس مي خواندند . و تا كلاس چهارم دبيرستان مي شد اون جا تحصيل كرد . بعدش براي ادامه تحصيل بايد به رضائيه مي رفتيم . اكثر همكلاسي هاي ما از روستاهاي اطراف به پادگان مي آمدند . خانه هاي سازماني به شكل دايره وار و ويلايي بود . به همين دليل آن ها رو دايره مي خواندند . البته پدر من به دليل علاقه اي كه به حيوانات داشت ، در اين ساختمان هاي شيك زندگي نمي كرد . بلكه در منطقه اي دور افتاده در پرت ترين نقطه پايگاه كه محل زندگي سازندگان پايگاه بود ، مي زيستيم . به دليل دوري راه ، هر روز چهار بار مسير منزل تا مدرسه رو طي مي كرديم .

از همه نوع پرنده و چرنده و خزنده داشتيم ! پدرم از كودكي كبوتر باز بود . باور كنيد بارها از زبونش شنيدم كه كفترهاشو از ما كه فرزندانش بوديم بيشتر دوست داشت ! واي به حال همه ما اگر يك كبوترش گم مي شد يا گربه مي خورد ! آن روز روز عزاي  ما بود .چون نمي توانست گربه رو بكشه بيچاره ها رو  در گوني قرار داده و به رانندهاي عبوري پول مي داد تا در شهر رهاشون كنند . علاوه بر كبوتر كه جايگاه ويژه اي در ميان حيوانات جور وا جور داشت ، مرغ و خروس ، غاز و مرغابي ، قتاري و طوطي ، بوقلمون ،  سگ و گربه ، بز و گوسفند هم نگهداري مي كرد ! علاوه بر تمام اين اين ها ، تمام اطراف خونمون هم به مزرعه كشاورزي تبديل شده بود . و همه چيز در آن كاشته مي شد . نو جوون كه بودم يك فضاي كوچكي رو هم من به عنوان باغچه كاشته بودم و هر روز وقت خويش رو آن جا مي گذروندم .

دوران نوجواني ، سال ۶- ۱۳۴۵ ...

 رفتار پدرم در خونه خيلي خشونت آميز بود و به كوچكترين بهانه اي همه رو به باد كتك مي گرفت . روي اين اصل خيلي دست به عصا راه مي رفتيم تا عصباني نشود . ولي هميشه بهانه براي عصباني شدن او وجود داشت . بد جوري قاطي مي كرد و از كوچك و بزرگ همه رو مورد نوازش مخصوص قرار مي داد !! هيچ كس جلو دارش نبود . يعني هيچ همسايه اي قادر به جدا كردن بچه ها از دستش نبود . مخصوصآ شب هاي جمعه كه واقعآ جنون او گل مي كرد . امكان نداشت كه شب جمعه اي فرا برسه و او در آن شب قاطي نكنه ! يادمه بچه كه بودم هميشه نذر مي كردم كه شب جمعه كتك نخورم . اما باور كنيد هفته اي را به ياد ندارم كه در اين شب ها كتك نوش جان نكرده باشيم !

به همين دليل دعا مي كردم درس هايم هر چه زودتر تموم شده تا به اين بهانه به تهران آمده تا به قول معروف جونم رو نجات دهم . يادمه كلاس نهم دبيرستان بودم كه به دليل فشارهاي زياد تصميم گرفتم از خونه فرار كرده و به تهران بيايم . براي همين روزي كه دوچرخه اش خراب شد ، ده تومان به من داد تا به رضائيه رفته و دوچرخه رو تعمير نمايم . بهترين موقع براي اجراي نقشه ام دونستم .  پانزده ريال كرايه اتوبوس داده و به شهر رسيدم .  دوچرخه رو در تعمير گاه گذاشته و خود راهي دروازه شهر شدم . تا غروب آفتاب جلوي هر ماشين رو گرفتم ، سوارم نكردند ! ديگه هوا داشت تاريك مي شد كه به شهر برگشتم . ديگه راه برگشت هم نداشتم . چون ميني بوس هاي پادگان و دهات هاي اطراف آن ، غروب باز مي گشتند . واقعآ سرگردان مانده بودم

jvza5lbp4r12ec18fixy.jpg

تصویری از پدر مرحومم محمد مدرسی 

يك كاميون كمپرسي سوارم كرد . وقتي پرسيد كجا مي روي و گفتم تهران !! راننده كه مرد با خدايي بود خيلي نصيحت ام كرد . و بعد از تخليه محموله اش به شهر برگشته و كاميون رو در گاراژي پارك نمود . و به من هم توصيه كرد كه شب را در مسجدي به صبح رسونده و سپس به قوشچي برگردم . ولي هر چه گشتم مسجدي نيافته و از روي ناچاري به همون گاراژ برگشتم و شب رو در همون كاميون گذروندم . ديگه مي دونستم چون شب به خونه نرفته ام ، پدرم حتمآ من را خواهد كشت ! براي همين صبح اول وقت از خواب بيدار شده و خودم رو به ايستگاه اتوبوس رسوندم تا شايد يكي از اون ها من را به تهران ببرد ! ولي ساعت حركت اتوبوس ها بعد از ظهر بود . لذا ساندويچي خريده و در حالي كه با ولع خاص گاز مي زدم در شهر به قدم زدن پرداختم !

چشمتون روز بد نبينه كه ناگهان از پشت سرم صداي پدرم رو شنيدم كه مي گويد .. بهروز !! پدر سوخته كجا بودي ؟ انگار كه مسخ شده باشم ، اصلآ نتوانستم عكي العملي از خود نشون بدهم . او كه سوار دوچرخه اش بود و ظاهرآ از تعمير گاه گرفته بود ، پياده شده و بعد از زدن چند سيلي جانانه در انظار عمومي ، با طنابي كه هميشه ترك دوچرخه اش داشت ، دست هاي من رو محكم از قسمت مچ بسته و سر ديگر آن رو به دوچرخه اش بست و راه افتاد ... من هم مانند يك سگ تازي دنبال او مي دويدم . نيم ساعتي طاقت آورده و به طور طبيعي دويدم . اما كم كم نيروي جسمي ام تحليل مي رفت ..و او بي توجه به حال زار من هم چنان پدال مي زد !

دقيقآ نمي دونم چند ساعت به طول انجاميد .. فقط مي دونم كه زبانم از تشنگي بيرون زده بود .خيلي دلم مي خواست طناب را باز كرده و از  آب هاي راكد و كثيف كنار جاده ، حسابي بنوشم . خوب يادمه كه در مسير پادگان ، تقريبآ نرسيده به كارخانه قند يك پاسگاه ژاندارمري سمت راست قرار داشت . خيلي با خودم كلنجار رفتم كه جلوي پاسگاه دست هايم رو باز كرده و به اون جا پناه ببرم . ولي مي دونستم كه او بد تر عصباني شده و حتي ممكنه جلوي ژاندارم ها سرم رو ببره !!  چون واقعآ آدم نترسي بود و از هيچ مقامي واهمه نداشت ! در اون ايام اغلب روستائيان با گاري كه معمولآ با گاوميش كشيده مي شد ، علوفه و محصولات كشاورزي خود را حمل مي كردند . آن ها در منتهي اليه جاده ترانزيت مرتب در رفت و آمد بودند .

اغلب زن هاي روستايي وقتي حال زار من را مي ديدند كه مثل اسرا در حال دويدن پشت سر او با دست هاي بسته هستم ، دلشون به حالم سوخته و با زبون آذري از پدرم مي پرسيدند ... "  قارداش نيه بو بنوانه بو جور آپاروسن ؟ " يعني چرا اين بيچاره رو اين جوري مي بري ؟! و او خيلي خونسرد به همون زبون آذري در پاسخ مي گفت ... دزدي نموده !! زن هاي ساده روستايي مي پرسيدند .. چي دزديده ؟ و او در همون حالي كه با شدت ركاب مي زد ، مي گفت ... يك دونه تخم مرغ دزده است !! و اون طفلك ها مي دونستند كه با يه آدم معمولي طرف نيستند !! اگه بگم چگونه ۴۵ كيلومتر راه را دويدم ، شايد باورش براتون سخت باشه ..  ولي عاقبت به پايگاه رسيديم .

به محض اين كه دست هايم رو باز كرد ، مثل برق پريده و از جوي پر از گل و لاي محوطه حسابي آب نوشيدم !! الان كه چهل سال از اون زمان گذشته ، با ياد آوري اون مسير عرق سردي به تنم مي نشيند . و از اون موقع تا حالا قادر به نشستن چارزانو روي زمين نيستم . واقعآ ببخشيد كه من با شرح اين حرف ها ناراحت تون كردم . قصدم اينه كه جوون هاي امروزي قدر مهر و محبت پدران خويش رو بدونند . البته پدرم هيچ گناهي نداشت . بلكه با اون فرهنگ بزرگ شده و رشد نموده بود . شايد هم بيمار بود . اما به هرحال دست خودش نبود . من حتي با وجودي كه ازدواج كرده بودم و دخترم بهاره رو داشتم ، از پدرم حساب مي بردم .

اگه بخواهم در مورد شكنجه هايي كه شدم بگويم ، فكر كنم به اندازه يك كتاب قطور بشود . هميشه وقتي كتك مي خوردم ، با خود عهد مي كردم اگر روزي بزرگ شدم ، هرگز دستم رو روي فرزندانم بلند نكنم . و دقيقآ هم تا به امروز به عهد خود وفادار مونده ام . با تمام اين فشار ها ، گاهي ياد اون ايام مي افتم و آرزوي مي كنم اي كاش پدرم زنده بود تا روي چشم هاي خودم مي گذاشتم . هميشه احترام او را داشتم و تا روزي كه زنده بود ، هرسال براي ديدن او از تهران به قوچان مي رفتم . شايد باورتون نشه ، فقط همون يكي دور روز اول به من خوش مي گذشت .. ولي دوباره عصبانيت او شروع شده و به جون زن و بچه اش می افتاد

خاطره اندر خاطره ... 

اولآ اين رو اضافه كنم  اگر چه اون خدا بيامرز عصبي و خشن بود . ولي در قلب اش چيزي نبود . زندگي اش رو وقف مردم كرده بود . و به اعتقادم عصبانيت اش ريشه رواني داشته و خب اون موقع ها روانپزشك به صورت امروز معمول و متداول نبود . بسيار ميهمان دوست بود . كافي بود يكي از چيزي خوشش مي آمد ، امكان نداشت به زور به او هديه ندهد . يادمه در آمريكا به ما اوركت آمريكايي آكبند دادند ، دلم نيامد بپوشم و آن را براي پدرم آوردم . ولي او روز اول كه پوشيده بود ، در پليس راه قوچان - مشهد ، افسر پليس از آن خوشش آمده بود و او هم به زور به وي تقديم كرده بود ! خيلي افسوس خوردم . خودم سرماي واشنگتن را تحمل كردم  تا پدرم در قوچان بپوشد . اما او به همين راحتي بخشيد . او فرزند يكي از ملاكين بزرگ خراسان بود . كه تا قبل از اصلاحات ارضي ، آيادي هاي زيادي داشت .

هميشه وقتي مهمان مي آمد ، دعا مي كرديم از دماغ شون در نيايد ! در زمان جنگ تحميلي يكي از اقوام مادري او از اهواز به مشهد مهاجرت كرده بودند . او تصميم مي گيرد همه آن ها را به قوچان آورده و در منزل خود نگهداري كند . ظاهرآ بعد از يك هفته كه حسابي از اين خانواده  پذيرايي كرده بود ، يك روز سر سفره رنگين بيچاره مرد جنگ زده دست به جيبش كرده و اسكناسي بيرون آورده و خطاب به يكي از بچه ها مي گويد عمو جان بپر از سر كوچه چند تا نوشابه بگير ... ! كه ناگهان آمپر او بالا رفته و خطاب به مرد ميهمان كه " غلامعباس " نام داشته ، پرخاش مي نمايد ... مرد    حسابي پول ات رو به رخ من مي كشي ؟ پپسي مي خواستي ، به من مي گفتي تا برات مي خريدم .. !! اين همه در اين مدت خرج كردم ، فكر مي كني لنگ پول پپسي تو هستم !! نشون به اون نشون كه نهار به همه اون ها كوفت شده و آن بيچاره ها مجبور مي شوند دوباره قوچان رو ترك نمايند !!   

ادامه تحصيل در تهران ...

بالاخره در سال ۱۳۴۸ كلاس چهارم دبيرستان رو با موفقيت تمام كردم . و براي ادامه تحصيل به همراه مادر بزرگ و عمه ام به تهران آمده و در خيابان نواب - چهاراره مرتضوي  خونه اي اجاره كرده و در دبيرستان " علامه " ،  " دكتر نصيري " و   " دكتر خانعلي " دبيرستان رو تمام كردم . در همين ايام بود كه بعد از ظهر ها بعد از تعطيلي دبيرستان به دنبال مادرم مي گشتم . در ايام تعطيلات تابستاني هم كار مي كردم . چون هزينه اي كه پدرم هر ماه برامون مي فرستاد ، كافي نبود . او ماهيانه  صدو پنجاه تومان خرجي مي فرستاد . كه شصد تومان آن رو بابت كرايه خانه مي پرداختيم . يادمه در همون سال هايي كه تحصيل مي كردم ، بر حسب تصادف يكي از همسايه هاي پادگان قوشچي رو پيدا كردم . آن ها در چهارراه گلي زندگي مي كردند .

پدر خانواده ظاهرآ فوت كرده بود . ولي همسرش با سه دختر و يك پسر در حياطي كوچك زندگي مي كردند . من اغلب خونه اين ها بودم . با وجودي كه دختر هاي او زيبا بودند ، ولي نمي دونم به چه دليل هيچ گرايشي براي ازدواج با آن ها  نداشتم . در اصل به چشم خواهر هاي خودم به آن ها مي نگريستم . ديگه عضو رسمي خانواده آن ها شده بودم .  از طرفي درسم به اتمام رسيده بود . و قصد پيوستن به نيروي هوايي رو داشتم . در همين ايام بود كه به طور اتفاقي مادرم رو هم پيدا كردم  . از خونه اين خانواده تا منزل مادرم راهي نبود . و مي شد پياده اين مسير رو رفت و برگشت . ديگه كار من شده بود رفتن به خانه مادرم و بعدش خونه اين خانواده .

در ايام تابستون كه دبيرستان تعطيل بود براي كسب در آمد به سر كار مي رفتم . اولين جايي كه در همون سال ها مشغول شدم ، يك شركت بزرگ الكتريكي به نام " جار " واقع در جاده قديم شميران كه الان شريعتي شده ،  بود . و چراغ هاي مهتابي و خياباني توليد مي كرد . در اين شركت با شخصي به نام " داوود " كه راننده شركت بود دوست شده بودم . اگر چه او  چند سالي از من بزرگ تر و پخته تر بود ، ولي دوستي عميقي بين ما ايجاد شده بود . داوود اتوموبيل پيكان وانت داشت و در شركت هم كارش حمل كالا بود .  يه روز كه با او حرف مي زدم ، بهش گفتم خيلي دلم مي خواهد شمال رو ببينم . و او لطف كرده مرا با خود به شمال برد .

در مطلب " كفش هاي مدل قيصر " توضيح دادم كه يك زماني به اصطلاح از مدل موي سر گروه " بيتل " ها كه تازه آوازه آن از انگلستان به ايران رسيده بود تقليد كرده و مانند آن ها موهاي سر خودم رو بلند كردم . به طوري كه تا زير شانه هايم مي رسيد . اصلآ فكر نمي كردم كه اين مدل مو به چهره ام نمي آيد !! در همين سفر بود كه مورد تمسخر اهالي شمال به خصوص رشتي ها قرار گرفتم .  و همه مرا با انگشت نشون مي دادند . ولي خب جوون بودم و به اين مسايل اهميت نمي دادم !‌ در شمال داوود ضمن صحبت هايش به من گفت كه دنبال دختري نجيب و خانواده دار مي گردد . من به او گفتم .. خانواده اي رو مي شناسم كه دختران نجيبي داره ..

در مراجعت به تهران ، ترتيبي دادم او با " پروين " دختر بزرگ خانواده كه دست بر قضا در پادگان قوشچي با هم همكلاسي بوديم آشنا شود . و مدتي بعد رسمآ به خواستگاري او رفته و با هم ازدواج كردند . دختر بعدي " فرزانه " نام داشت كه مادرش خيلي دلش مي خواست من او رو بگيرم . ولي همان طور كه گفتم هيچ گونه رغبتي به او نداشتم . فرزانه چهره اش مانند دختران عهد قجر بود . موهاي مشگي ، صورتي گرد ، و چشماني درشت با ابروهاي پيوسته ..  فرزانه هر جا مي خواست بره ، مادرش ترتيبي مي داد تا من همراه او بروم . و همين رفت و آمد ها باعث شده بود اهالي محل فكر كنند كه من نامزد او هستم . از طرفي ما دوتا خيلي تو اون محل تابلو شده بوديم . من صورتي سفيد و تركه اي ، فرزانه هم چاق و چارشونه  ... همه نگاه مي كردند ! 

از طرفي در همين ايام بود كه در نيروي هوايي ارتش شاهنشاهي پذيرفته شده بودم . و بايد هر روز براي آنواع آزمون ها و تست هاي پزشكي مي رفتم . فكر كنم سه ماهي طول كشيد  تا تمام مقدمات كار به پايان رسيد . و بالاخره لباس آبي نيروي هوايي رو تحويل گرفتم . يك ليست بلند بالايي هم به دستمون دادند تا خريداري نموده و روزي كه قراره سر خدمت حاضر شويم ، آن ها را با خود همراه داشته باشيم . يادمه صورت اجناسي كه بايد تهيه مي كرديم اين گونه بود .. يك عدد قاشق و چنگالي كه در يكديگر قفل مي شدند ! ، صابون با جا صابوني آبي رنگ ، يك آينه دو رو كه يك سوي اش محدب و آن سوي ديگرش معمولي بود . حوله ( ترجيحآ آبي ) ، گلدان كوچك ، خودتراش با فرچه ، شمع ( براي ماليدن روي موزائيك هاي كف آسايشگاه ) ساك متوسط آبي رنگ ، خمير دندان و خمير ريش ، يك ليوان براي چاي خوردن و يك اسپري خوشبو كننده .

fk5wsldtyz12qfdhccc3.jpg

دل كندن از محله و دوران آزادي خيلي سخت بود . مخصوصآ من كه در سه محل تردد داشتم .. محله خودمون مادرم و مادر فرزانه . خيلي ها در همون ايام به خاطر تمرين هاي سخت آموزشي فرار كردند . تازه شايع بود كه خدمت در نيروي هوايي خيلي راحت تر از قواي نظامي بود . ولي براي يك مشت جوون كه تازه از كانون گرم خانواده خود جدا شده بودند ، همين هم طاقت فرسا بود . من براي گريز از رژه و كلاغ پر و سينه خيز ، زرنگي كرده و معاف شدم . قضيه از اين قرار بود كه همه رو به خط كرده و پرسيدند چه كسي قبلآ خدمت سربازي انجام داده است ؟ قصدشون از اين سوال اين بود تا يكي رو ارشد بچه ها انتخاب نمايند . 

من دستم را بلند كرده و گفتم خدمت سربازي انجام نداده ام  ولي از بچگي در سربازخانه بزرگ شده ام . همزمان ديدم چند نفر از ته صف كه دو برابر هيكل من قد و قوارشون بود و از برو بچه هاي كرمانشاه بودند دست بالا كردند ! خب معلوم بود كه من جوون تركه اي رو براي اين كار انتخاب نخواهند نمود . سوال بعدي اين بود كه كي خط اش خوبه ؟ ديگه معطل اش نكرده و تصميم گرفتم هر جور شده خودم رو براي اين پست كه همانا منشي گري گروهان بود  ، كانديد نمايم . در اين آزمون ديگه هيكل و قلدري ملاك نبود ، بلكه كاغذ هايي رو بين كساني كه مدعي اين پست بودند تقسيم كرده و از ما خواستند هريك جمله اي در آن بنويسيم . كه شانس آورده و انتخاب شدم

چهار ماه دوران آموزشي مثل برق گذشت . و با گرفتن سردوشي هاي رنگي ، ديگه مجاز بوديم فرنج شلوار بپوشيم . اولين پنج شنبه اي كه براي مرخصي آمديم هيچ گاه فراموش نمي كنم . به ما آموزش داده بودند اگه در هر جا پرسنل نظامي رو ديديد ، حتمآ احترام بگذاريد . و دست خود را تا او جوابتون را نداده از شقيقه پائين نياوريد ! يا در اتوبوس واحد ، جاي خود را به آن ها بدهيد . در آن روز من به اتفاق يكي از دوستانم كه خدا بيامرزدش مفت مرد ، براي انداختن عكس فوري سر راه ، به چهار راه استانبول رفتيم .  من يك لحظه ديدم حسن كه در كنار من قدم بر مي داشت غيبش زده .. وقتي برگشتم ديدم خيلي جدي جلوي در پاساژ خبر دار ايستاده است و حركت نمي كند . فكر كردم ژنرالي يا فرماندهي رو ديده و طفلك خبر دار در حال احترام ايستاده است  .. كمي جلوتر رفته تا ببينم اين مقام عالي كيست كه با صحنه مضحكي مواجه شدم !

اون خدابيامرز گويا دربان پاساژ رو ديده بود و به تصور اين كه او نظامي است  به حالت خبر دار جلويش ايستاده بود . آخه اون موقع دربون ها اونيفورم رسمي با سر دوشي هاي پهن زرين و كلاهي آرم دار به تن مي كردند . طرف هم به تصور اين كه اين نظامي تمسخرش مي كند ، محو تماشاي او شده بود . رفتم جلو و دستش رو انداختم پائين و گفتم تو هنوز درجات نظامي رو نمي شناسي ؟ بگذريم .. پوشيدن اونيفورم آبي نيروي هوايي با اون علائمي كه داشت خيلي جذاب به نظر مي رسيد . و من واقعآ لذت مي بردم وقتي آن را بر تن مي كردم .

 يك روز جمعه بعد از ظهر بعد از صرف نهار در منزل مادرم با پوشيدن فرنج شلوار فرم كم كم خود را آماده كردم تا سري به خونه فرزانه زده و از اون جا به آموزشگاه برگردم . معمولآ بعد از ظهر جمعه ها  خيلي دلگير بود . ولي آن روز با پياده روي به سوي خونه دوستانم سعي كردم فكر خود را يه جور هايي مشغول بكنم . اون ايام به طور كلي پرسنل نظامي نزد مردم ارج و قربي داشتند . مخصوصآ نيروي هوايي كه جايگاه ويژه اي داشت . ديگه كم كم به چهارراه ‌ " گلي " نزديك مي شدم . راستش رو بخواهيد مي خواستم اون ها من رو با اونيفورم ببينند !! چون خيلي وقت بود از آن ها خبري نداشتم . وقتي وارد كوچه اون ها شدم ديدم كه همسايه هاي فضول جور ديگه به من نگاه مي كنند ، ولي دوزاري ام نيفتاد  دليل  اش چيست !

cxfnooef4p021sbpzk03.jpg

وقتي به در خونه قديمي مادر فرزانه رسيدم ، بار ديگه كروات و سر و وضع ام رو مرتب كرده و با يه اشتياق خاصي دستم رو به روي زنگ اخبار گذاشته و فشار دادم . بعد از لحظاتي شنيدم يكي از ته حياط با صداي بلند مي گويد كيه ؟! من خوشحال از اين موضوع كه آن ها خوشبختانه در منزل هستند ، گفتم منم ... بهروز ... بهروز مدرسي  .. منتظر بودم ببينم كدام يك از اهالي خونه در را روي من باز مي نمايد . و با ديدن من چه عكس العملي نشون خواهد داد . كه چشمتون روز بد نبينه ، ناگهان ديدم يك غول بي شاخ و دم كه چند برابر هيكل من قدش بود ، در چهار چوب در پيدايش شد . بوي تعفن مشروب هم به مشام مي آمد .

وي در حالي كه با يك دستش چار چوب در رو گرفته بود ، پرسيد گفتي اسمت چيه ..؟ من آدم ساده لوح فكر كردم حتمآ صداي من را نشنيده است ، در حالي كه آب دهانم رو به زحمت پائين مي بردم ، به آهستگي گفتم  مدرسي ... ! كه ناگهان پريد و با دودستش يقه ام رو گرفته مثل پر كاه از زمين بلند كرده و محكم به زمين كوبيد . تا آمدم تعادل خودم رو حفظ نموده  تا زمين نخورم ، كشيده اي محكم  به گوشم نواخته شد !! تنها كاري كه كردم جلوي سيلي دوم رو گرفتم ... هنوز تو اين فكر بودم كه اين بابا كيست و اينجا چه كار مي كند كه پشت سر هم چند مشت و لگد نثارم گرديد !!

جالب اين كه هيچ يك از اهالي منزل بيرون نيامده و من هنوز شوكه بودم .. اصلآ نمي دونستم اين بابا كيست ؟ يك لحظه فكر كردم شايد خونه رو اشتباه آمده ام !! مسئله اي كه من رو واقعآ ناراحت كرده بود ، بي حرمتي اي بود كه به لباس ام شده بود . چون صادقانه مي گويم .. خيلي حرمت لباس ام رو داشته و حالا هم دارم . و نسبت به آن متعصب مي باشم . و خدا رو گواه مي گيرم كه هرگز عملي مرتكب نشدم كه به لباس ام توهين شود . و اون روز هم نگراني ام بيشتر از اين بابت بود . به دليل مشت هاي محكمي كه به سر و روي من زده بود ، دهانم غرق خون شده بود و نمي تونستم ازش بپرسم آخه مرد ناحسابي موضوع چيه ؟

بعد از دقايقي كه در مشت او اسير بودم ، شنيدم كه خودش رو استوار چتر باز معرفي كرده و مرتب از گردن كلفتي خودش سخن مي گويد . مرتب مي گفت به خاطر شجاعت ام در مرز درجه افتخاري گرفتم .. در همين حال يكي دو نفر از اهالي محل خود رو به قافله رسونده و سعي كردند جلوي وحشي گري اين غول بي شاخ و دم رو بگيرند . اين بهترين فرصت بود تا بفهمم اصلآ موضوع چيه .. و در حالي كه سعي مي كردم خاك و گل رو از روي لباس هايم پاك نمايم ، منتظر جواب اين مرد چتر باز بودم . با گرفتن  مرد چتر باز ، ساير همسايه ها هم كه تا آن موقع از دور نظاره گر بودند ، نزديك تر آمده و هريك  زير لب چيزي مي گفتند ..

اين رو هم اضافه كنم در تمام مدت عمرم هرگز با كسي گلاويز نشده و هرگز خود را درگير مسايلي كه به من مربوط نبوده ، نكرده ام . اين اولين و آخرين درگيري يك طرفه اي بود كه با آن مواجه بودم . در همين حال يك آقايي جلو آمده و از من خواست محل را ترك نمايم . تا آمدم از او بپرسم اجازه بده ببينم اصلآ قضيه چيه ... ؟ كه ناگهان ديدم طرف مقابل انگار به سرش زده باشه ، در يك لحظه جنون آني گرفته و در حالي كه اون سه چهار نفري رو كه گرفته بودنش ، هر يك رو به طرفي پرت كرده و از كمرش كارد بزرگ سنگري   كه در ارتش به آن سرنيزه مي گويند  رو در آورده و با كشيدن نعره هاي وحشتناك ، فرياد مي كشيد از سر راهم كنار برويد مي خواهم خون او را بريزم  . و آنگاه به سمت من خيز برداشت .. دو پا داشته  دو پا ديگه هم قرض كرده مثل بز اخفش از كمند آن مرد ديوانه گريختم .

درست ۳۶ سال از آن موضوع وحشتناك مي گذرد ... هنوز هم نمي دونم او كي بود و به چه جرمي با من چنين برخوردي كرد . فقط يادمه در همان لحظات مي گفتند او داماد خانواده است ... حال به او چه چيزي در باره من گفته بودند ، خدا مي داند . ولي مطمئن هستم هر چه بوده سوء تفاهمي بيش نبوده . چون مدت مديدي بود كه در آموزشگاه شبانه روزي بودم . و قبل از آن هم چندان رابطه اي با دختر ها نداشتم . فقط حدس مي زنم اهالي محل رفت و آمد هاي من به آن جا رو به صورت ناقص و شايد هم از روي غرض به او گفته بودند . و ايشان براي كشتن گربه دم حجله ، فرصت رو غنيمت دونسته و به اين ترتيب خواسته بود زهر چشمي از همه بگيرد

نوشيدن مشروبات الكلي ، عدم وجود سرپرست يا پدر خانواده ،  شنيدن حرف هاي متناقص در باره رفت و آمد هاي من با نامزدش و احساس گردن كلفتي كردن باعث اين پيشامد شوم گرديد . مطمئن هستم اگه مي ماندم ، حتمآ بلايي سر من مي آمد . ديگه هم پشت قضيه رو نگرفتم . چون واقعآ احساس كردم به هيچ عنوان آدم منطقي نيست .. خلاصه اگر چه فرار كردم .. ولي اين تلنگري بود  براي من كه  تا آخر حضورم در ارتش  و حتي بعد از آن  حواسم رو جمع كرده و حد و حدود خود رو حفظ نمايم . جالب اين كه هرگز نفهميدم سرنوشت آن خانواده به كجا انجاميد

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                   ايام به كام

jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد . 

A Boeing 737 jetliner has been sitting on a busy Mumbai street for days after the driver got in a jam and then simply disappeared.The fuselage of the decommissioned aircraft, with the engine, wings and tail removed, was being taken by road to the Indian capital New Delhi to a flight school.The wingless aircraft, which had belonged to Air Sahara, was being driven through the city on a large trailer. The driver apparently took a wrong turn and found himself confronted by an overpass that was too low for the plane to travel under and he found himself at point of no return, literally. He could not turn the trailer around.The driver of the trailer asked somebody for the directions to reach Mumbai-Pune Highway.He was misled, and the trailer ended up on the road in suburban Chembur.The driver has not been seen since and no-one is assuming responsibility for the 737 jetliner. The driver of the trailer asked somebody for the directions to reach Mumbai-Pune Highway.He was misled, and the trailer ended up on the road in suburban Chembur.The driver has not been seen since and no-one is assuming responsibility for the 737 jetliner. For people and businessmen this plane is a huge problem,because transportation has been stopped there.Mumbai is a commercial and crowdy city.

Source:around-the-world1.blogspot               BY:Alireza Sadeghi

PicbaranPicbaran

ترجمه فارسی:

بویینگی در خیابان:

یک بویینگ 737بعد از اینکه راننده اش در در خیابانی شلوغ در مومبایی(بمبئی)گیر کرد و زمینگیر شد چندین روز است که در آنجا قرار دارد.بدنه هواپیمای از رده خارج شده که موتورها-بالها ودم آن برداشته شده بود در حال حمل از طریق جاده به مدرسه هوانوردی در دهلی نو بود.هواپیمای بدون بال که به خط هوایی "ساهارا" تعلق داشت روی تریلر بزرگی از میان شهر در حال حمل بود.ظاهرا راننده یک گردش اشتباه انجام داده وخود را مواجه با روگذری دید که ارتفاع آن برای گذر هواپیما از زیرش خیلی کوتاه بودو البته راه برگشتی نیز نبود.وی نمی توانست تریلر را با دورزدن برگرداند.راننده از شخصی در خواست کرد که راه رسیدن به بزرگراه "پیون" مومبایی را نشان دهد.بعلت راهنمایی غلط تریلر سرانجام به جاده ای در منطقه حومه "چمبور" رسید.از آن به بعد راننده ای دیگر دیده نشد و هیچکس مسولیت هواپیمای جت737 را بر عهده نگرفت.این هواپیما برای مردم و کسبه مشکل بزرگی بوجود آورد زیرا باعث مختل شدن حمل ونقل در آن محل گردید.مومبایی شهری تجاری وشلوغ می باشد.

:around-the-world1.blogspotمنبع            گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

s17iqfkdach63th0m1x5.jpg

ترجمه مطلب : ماجرای حمله کوسه های سلطان قابوس

ترجمه : استاد محمد اصیلی

"Sultan's Sharks"

Scared The Living DaylightOut Of Me!!!

 

When I spoke of my former Commander, General Mehdi Dadpey, I received many emails from guys in the Air Force, thanking me for it, and also provided me with more insight about this great man.

 

They also have asked me to dedicate a unique post to him in a near future, giving details of his life and works, including the complete dedication of the Arya Airways, and also Arta Kish Flying Academy's assets to people of Iran, totalling about US$ 200,000,000 (2000,000,000,000 Rls.)!!!  Yes $ 200m BUCKS!!!

 

If you remember;  I had mentioned that recently I have met some new friend in the aviation industry, the majority of whom are seasoned pilots, and are planning new and exiting programs for the young men/women interested in the Aviation Industry.

 

They are also planning to lunch new and inexpensive Air Lines by purchasing small planes, and need investors!  Interested???  I shall tell you all about it soon!!!

 

Any ways;  I always enjoy remembering the old memories and writing them down.  They were awesome and I never shall forget my flying years.

 

Before hand I feel I should give you guys a bit of insight about the Kingdom of Oman.  She is a kingdom in the Persian Gulf and is next to the Kingdom of Saudi Arabia, United Arab Emirates, and the now united Republic of Yemen.

 

During the 1970s (1350s) the Communists in Dhofar, began a rebellion with the support of the then Communist North Yemen.  Being in danger of loosing his kingdom to rebels Sultan Qhabous asked both the British, and the Iranians for help in crushing the rebels.

 

Since the British had left the Persian Gulf, and were without an effective presence in the region;  The bulk of the operational logistics and workload fell on the then able, and determined Iranian Imperial Armed Forces (IIA/IIAA/IIN/IIAF).

 

Being determined to show the region his supper power status, and to show his strength to the Communists, both North and South;  HRM Mohammad Reza Shah Pahlavi ordered the Iranian Armed Forces to mobilize against the Communist rebels.

Ignoring all the latter on politics of the rights/wrongs;  Finally all the preparations, and trainings that Billions of Dollars of the poor Iranian's Oil, and Tax money had been spent on paid off and our boys came home victorious, saving the kingdom!!!

 

The 1St, Transport Company Base

 

PicbaranPicbaranPicbaran

 

I had just graduated from the US, and had been assigned to the 1St Transport Company, at Mehrabad Air Force Base.  As I mentioned before;  At first when I was still not on Flight Status, I used to look on the Flight Notice Board, and see some plane numbers are dedicated with SM (Special Mission), and were assigned to the older and more seasoned pilots.

 

I was really curious about the details of those missions, but I would not dare ask!  Even if I did, they would answer us that;

 

If the Air Force wanted any one to know;  They would not have assigned SM to those missions!!!

 

We used to have a real fun Esfehani Supervisor, whom was real friendly with the guys, and used to send the guys on the most difficult of the missions by encouraging them, and dazzling them with sweet talks!!!  I once tried so hard to ask him about these SMs, with absolutely no result!  He finally said to me:

 

You'll know!  When you are more seasoned here!!!

 

During my shifts I used to see that each time one of these SM designated planes coming back, they would be greeted by our then AFCI boys (Air Force Counter Intelligence).  They would drive to the Flight ramp and go through the flight crew's bags, and packs!  I should mention that this never happened on domestic flights.  Latter on, when I was put on Flight Status, and had to fly two missions a day that I realised that those SMs were to Oman!!!

 

At that time we had to land on unpaved dusty runways, and I became so familiarized with those silly, primitive runways that I use to fly regularly there.  It was just like the days of the Iran – Iraq war, when we had to fly back an forth between Bases!

 

We used to carry IIA Personnel, or equipment such as;  Off Road Jeeps, Personnel Carriers, Lorries, Buses, and other equipments, usually landing on three short dusty landing strips in three different areas of operation.

 

Landing there on those strips was a mammoth task!!!  As soon as landing;  We had to change the angle of the rotors and go into full reverse;  Otherwise there was either a deep canyon that we would then fall in, or a huge rock that we would crash into at the end of the runway!!!

 

Our support teams back home had to change our tyres after every mission!  To be on the safe side we used to carry spear tyres, and landing gears with us on our missions, so not to be grounded by a silly problem!

 

One of our landing bases was the (SIB), Apple Base, and there were many British Military personnel based there.  The British pilots there reminded us of the Laurence of Arabia!!!  They used to wear Kaki shorts, and hats with neck covers.  They used to fly small rotor Piper planes, flying recon missions.

 

There were all sorts of creature comforts available there, from bars and canteens to sea side resort, which we used to visit often when we flew there.  The base was not very safe, and was in a hazard area of operation.  The enemy used to carryout regular night raids, and attacks, inflicting damages and casualties.  Therefore;  we never stayed there long.

 

Once we were forced to stay there overnight.  Strangely enough I felt like going for a swim, and since I did not have a swim suit, I went to the beach with my flight suit.

 

When I finished and came back, I realised my flight suit had been washed away, but was hanging to a rock nearby!  It was full of sand and seaweeds, and I could not wear it.  Therefore;  I made my way back carrying it with me.

 

One of the British officers there gave me one of his own sets of clothes to wear, until mine was dried.  I looked really silly in that short and hat with my hairy body, and had a good laugh afterwards!!

 

One of the other Bases that we used to land at was in "Salalleh", South of Oman.  The Air Base was close to the city that was a typical busy Arabian City full of people and commotion.  Sometimes we used to fly more than one or two missions to Oman, due to the Land Operations there.

 

In the markets, all items including electrical ones were so cheep compare to Iran, that it offered a tempting way to make a few Bucks on the side!  Some of our guys overdid it in a way and one of our Load Masters did even put his life on it!!!

 

Apparently he had spent too much time in the market, purchasing a lot of items and was running late coming back to the Air Base, so he drove a bit too fast on his way back to make the flight and lost the control of his vehicle, and had an accident resulting in his death on site!

 

PicbaranPicbaranPicbaran

 

 

"For a Fist Full of Dollars!"

 

The flight plans were so that we would fly out first thing in the morning, and would be back before midnight;  Otherwise we would be paid Overseas Assignment Benefit, including a $17 Cab Allowance.

 

Some of the boys used to keep their flaps, and wheels open to slow their birds down and get to their bases just after the midnight to claim the benefit!!!  Others used to make deals with their navigators to adjust the landing accordingly if they happened to land just before midnight!  There were also those whom were as straight as an arrow, and made no such efforts that was dubious, and at a great cost to our nation's Air Force.

 

Sultan Qhabous was a young king then, and was a gracious host, we the C-130 crews were very well respected, and rightfully so, since the bulk of the transport operations were done by us.  On an event of overstaying the night we would be invited to the palace, were very well looked after.  We were usually dined at one of the palaces dining rooms with a bar and orchestra on the opposite corners.

 

The Sultan had both a Good appetite, and was quit lustful!  I once saw a big yacht full of pretty girls anchoring at the harbour, I think Egyptians got off of it.  Since I was very curious, I decided to find out what was going on!!!  After a lot of Inspector Morse, and Sherlock Holmes investigations, I was told that they were Sultan's Special Guests!!!

 

Woo!! Big Discovery!!!

 

When he was in a good mood, or received good new from the front line;  He used to through a party and awarded Medals, and Gold Coins to the guests.  I received 3 medals off his hands, that later on sold after my retirement from the Air Force due to financial needs!!!???

 

As I said he was a gracious host, and often attended the dinner ceremonies officially dressed, sometimes bear footed, carrying a Semitar Sward, and being accompanied by many courtiers.

 

 

And Now The Sultan's Sharks!!!

 

One the evening that we were invited to the palace, after a magnificent feast, and plenty of live music, we were shown to our guest rooms by twos.  Some of the other flying crews went to other rooms to play a game of Cards with their Overseas Assignment Bonus Pays!!!

 

I myself and another friend of mine, "Mahmood Zohoorian" who was a load master, and from Mashad thought of going for a swim in the Sultan's Swimming Pool, which was located in the garden.

 

In a dry and desert country such as Oman, seeing all that beautiful flowers and trees was a real sight indeed!  There were arm chairs around the pool, just as I had seen in those James Bond films.  Next to each chair there was a hanger for towels, and a table full of sun block lotions, and sprays.

 

Mahmood and I were both Mashadi and so we were speaking in our own accent, I told him:  (Yereh!  Bie Bereem Shena Konem!?), Say dude!  Let's go for a swim!?  He said OK, and so we went to the garden after the dinner.

 

The pool was a bit far from the guest houses, and there was a peaceful quietness, in the dark.  None of us had our swim suits, so once again we went there with our flight suits!!!

 

Funny enough he was wearing one of those (Maman Dooz Shorts!), long cotton shorts usually home made!!!  He said:  (Yereh!  Aege Ba Short Berem Tou Abe Ta Ferda Khosh Nemesheda!!  Zire lebas Pervaz ham khis pooshi-denesh zeshteha!), Hay Dude!  If we go into the water with our shorts, they won't be dried by tomorrow!  And we won't be able to wear them wet under our flight suits either!!!

 

Therefore;  We decided to swim naked!  I was to turn my face for him to get in naked and then wise versa!  As we were swimming I noticed a row of steel bars on the side of the pool!!!  Once again wackiness got the better of me and asked Mahmood;  Do you know what these steel bars are??? 

 

He said that he had no idea, so wickedly I said you know royalties do have a strange sense of enjoyment!  They keep exotic creatures like sharks in these cages, and let them swim out during the night!!!  Can you not see the way seats are arranged for better viewing!?

 

The poor guy asked me with worry:  (Joone Mou Shookhi Nemekon!?)  Your not Kidding, are you!?  I said what at this time of the night!?  Are you Mad!?

 

Due to water movements the bars had started to shake and make a strange creeping noises, scaring the poor Mahmood!  All of a sudden as if he had seen a real shark charging to ward him, he rushed to the pool side and jumped out of the pool bear naked, shaking with fear!!!!

 

I started to laugh my head off in the middle of the pool, so much that I nearly passed out!  As I was laughing, curiously enough I heard a creping noise myself coming from the gate bars, that were probably there for some other purposes, and thought what if there really was a shark pool!?

 

I got so spooked that even faster than him I got out butt naked as well!!!  Funny enough;  I was the one who had made the story, and now I had believed it too!!!

 

What A Tangled Web We Weed!!!

 

Although years passes from that night, I still get  shiver up and down my spine when I remember that night, and how scared I was!!!  I mean really!  How strange that I even scared myself!?

 

 

Yours Respectfully

 

 

 sgqzvemsobrr8xwv8d6d.jpg

This Post Translated  by : Mohammad Assili    


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

 jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg 

 http://www.filedony.com/

اينجا 


http://www.talashco.ir/


Behrouz Moddaresi



dwq7p8rziiqkiajxfsic.jpg
- تعداد بازديد
  • 7073
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35