درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   پيشنهاد بي شرمانه !!

پيشنهاد بي شرمانه حاج خانم !

k8s7no2tysh0f5651ihf.jpg

پدر يكي از سينه بند ها را به مادر بزرگ ام داده و گفت ننه بيا بهروز برات هديه آورده است . اون طفلك كه نه گوش اش مي شنيد و نه چشم اش مي ديد ، آن را در دست هاش گرفته و از دختر پيرش مي پرسيد كه  ننه جان اين چيه كه بهروز براي من آورده ؟ سپس نوبت گن ها رسيد ... آن ها هم سرنوشت سينه بند ها رو پيدا كرده بود . خلاصه هر كدام از اعضاي خانواده چيزي در مورد كاربر آن مي گفت ...

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

0qr5irfroolw2i4uxee9.jpg

پيشنهاد بي شرمانه حاج خانم !

huhra6in6rg0cv32zl2k.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

قبل از هر چیز باید این خبر خوش رو به خوانندگان عزیز و محترمی که مدت ها پیش درخواست درج خلاصه هر پست به زبان انگلیسی رو داشتند ، عرض نمايم . بعد از گرفتاري هايي كه براي دوست خوبم جناب مهندس علي آقا پيش اومد ، مدتي از داشتن اين بخش مفيد محروم بوديم . تا اين كه اخيرآ دوست فرهيخته ام جناب " محمد اصيلي " كه الحق و انصاف تسلط كاملي در ترجمه زبان انگليسي دارند . محبت فرموده و مسئوليت اين امر رو به عهده گرفتند . كه جا دارد تشكر و قدرداني خودم رو از اين طريق اعلام نمايم . وي اولين پستي كه ترجمه فرمودند ، مطلب موسسه " آرتا كيش " بود . اما به دليل اين كه فراموش نموده بودم به اين عزيز يادآوري نمايم كه خلاصه پست براي سايت نياز است ، به خاطر شيوايي ترجمه همچنين بين المللي بودن اهداف آموزشگاه آرتا كيش ، آن را در پستي مستقل استفاده نمودم . ولي در آينده به شكل خلاصه درج خواهد شد .

حالا كه بحث تشكر و قدرداني شد ، لازم مي دونم از دوست فرهيخته ام استاد " محمود فرنودي " هم تشكر ويژه بنمايم . ايشون همون دوست قديمي ام هستند كه از طريق مقاله اي كه روزنامه اعتماد ملي در باره وبلاگ ام نوشته بود ، موفق شد بعد از سال ها دوري و بي خبري با من ارتباط پيدا نمايد . هفته پيش تلفني از ايشون خواهش نمودم اگه امكان داره يكي از دوستان صميمي ام رو كه مدتي است بي كاره  به جاي مناسبي معرفي فرمايد . امروز دوستم تماس گرفته و گفت دو روزي است كه به سركار مي رود و استخدام شده است . خيلي از اين موضوع خوشحال شده و وظيفه خودم دونستم رسمآ بدينوسيله از جناب فرنودي عزيز تشكر و قدرداني نمايم .

سخن آخر اين كه .. به درخواست تعدادي از خوانندگان گرامي كه خواستار درج خاطراتي از ايام نوجواني و قديم بودند . اين مطلب را تهيه كردم . اميدوارم حرف هاي قديمي و تكراري ام براي شما عزيزان همراه ملال آور نبوده باشد . فقط يك بار ديگه با كمال پوزش و شرمندگي از خوانندگان محترم تقاضا مي كنم از ارسال اي ميل هاي تشكر آميز جدآ خودداري فرمايند . باور كنيد اكثر وقت من به پاسخ به نامه هايي مي گذرد كه صرفآ تشكر و قدرداني است . از طرفي به دليل حجم خيلي بالاي آن و كم حواسي بنده ، بعضي ازنامه ها غفلتآ از دستم در رفته و موجب گله خوانندگان مي شود . بعضي ها هم خواسته يا نا خواسته سوالاتي مطرح مي فرمايند كه به اسرار ارتش مربوط مي شود . و بنده مجاز به پاسخگويي نيستم . مثلآ دوست نازنيني در مورد نقش برخي هواپيماها در زمان جنگ سوال فرموده بود !! لذا خواهش مي كنم اين آخر عمري اجازه دهيد تا كارم رو بكنم . و دوستان در ساير زمينه ها اگر سوال يا درخواستي دارند برايم اي ميل بفرستند .

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 


kcnu3oxfs18sbwpopmwr.jpg

قبل از پرداختن به موضوع بايد نكته اي رو خدمت شما عرض نمايم و آن اين كه ... گله نكنيد كه چرا با وجود تعطيلات چند روزه ، چرا سايت ام رو اين دو روز آپ نكردم ! اتفاقآ تعطيلات بهترين فرصتي بود تا تلافي آن وقفه هاي طولاني رو بنمايم . و همين كار رو هم كردم . ولي متآسفانه پري شب يك خاطره از ايام نوجواني ام رو با صرف ساعت ها وقت نوشتم  . طبق توصيه دوستان حرفه اي اواسط كار نوشته هايم رو در  " ورد " ذخيره كرده تا اگر به هر دليلي مشكلي پيش آمد ، دوباره از آن استفاده نمايم . تقريبآ در اواخر مطلب بودم و در حالي كه تصاوير را جانمايي مي كردم ، ناگهان يك اخطار از سوي كامپيوتر بر صفحه مانيتور ظاهر شد كه ... با كمال عذرخواهي به دليل پاره اي مشكلات مجبوريم كه اكسپلور رو ببنديم !! خداي من چه مي بينم ؟! سريع اومدم زبل بازي در آورده و نوشته ها رو كپي نمايم . ولي اي دل غافل هر كار كردم ، نشد كه نشد !!

به عبارتي ، پريشب تا نيمه هاي شب تصاوير را تنظيم كردم . ديشب هم تا نزديكي هاي صبح مطلب را نوشتم ... ولي با اتفاقي كه رخ داد بد جوري حالم گرفته شد .. ! چون بخش مهمي از تصاويرم رو از اينترنت گرفته بودم . لذا پيش خود گفتم اشكالي نداره .. جمعه ظهر كه از خواب بيدار شدم اين كار رو مي كنم . امروز وقتي خواستم بقيه ماجرا رو بنويسم ، از شما چه پنهان هر كار كردم ، اون حس زيبايي كه شب قبل داشتم بهم دست نداد ! بر شيطون لعنت فرستاده و يك ساعتي خودم رو با تلويزيون سرگرم نمودم .. ولي هر بار مي خواستم شروع كنم ، همه ماجرا در ذهن ام قاطي شده بود ! به عبارتي حسابي مغزم هنگ شده بود ! خب خدا نكنه مغز آدم هاي قديمي هنگ نمايد .. درست شدن آن كار كرم الكاتبين است . اين اتفاقات سبب آن شد كه سر درد شديدي هم بگيرم . و در نهايت تصميم گرفتم قيد آن را زده و ماجراي ديگري رو شروع كنم .

نقبي به گذشته و دوران نوجواني ...

براي آن دسته از خوانندگاني كه مطالب قديمي ام رو مطالعه نفرموده اند عرض مي كنم كه ... از اون جايي كه پدرم درجه دار نيروي زميني ارتش بود ، در زمان كودكي من به شهر " شاهپور " كه الان سلماس مي خوانند منتقل شد . تا كلاس چهارم دبستان را در اين شهر خواندم ...  روزي كه نامادري ام دست مرا گرفته و براي ثبت نام به مدرسه برد هرگز فراموش نمي كنم . يادمه تمام آن مسير را با زدن توي سر من و قر زدن هاي مكرر تا دبستان طي كرد . اين رو بگم پدر من زن هاي رسمي و غير رسمي متعددي اختيار كرده بود كه مادر من زن دوم او محسوب مي شد . به هرحال  كلاس چهارم بودم كه به پادگان قوشچي كه در چهل و پنج كيلومتري رضائيه " اروميه " فعلي واقع شده بود ، منتقل شديم . در اين پايگاه تا كلاس چهارم دبيرستان بيشتر نداشت . بعد از قبولي ، براي ادامه تحصيل به همراه مادر بزرگ و عمه ام به تهران آمدم .

عمه ام يك خانه كوچك در خيابان مرتضوي - نواب  اجاره كرد و ما سه نفري در آن اتاق كوچك ۱۲ متري به خوشي و خرمي زندگي مي كرديم . پدرم با ارسال ماهيانه ۱۵۰ تا تك تومني به اصطلاح خرج تحصيل ام را مي داد . عمه ام هم با خياطي و كار هاي خونه ، خرج زندگي رو تآمين مي كرد . هرگز در آن روزگار كه سال ۱۳۴۸ بود ، هيچ كمبودي رو حس نمي كردم . برعكس احساس آزادي هم مي نمودم . از اون جايي كه به پرواز خيلي علاقه داشتم ، تصميم گرفته بودم بعد از پايان تحصيلاتم به نيروي هوايي به پيوندم . خانه كوچكي كه ما در آن زندگي مي كرديم ، دقيقآ مثل خانه قمر خانم بود . يك ساختمان قديمي كه حياط كوچكي داشت .

jxdaz22w0qqsbh7eydeh.jpg

ماجراي داماد صاحيخانه مون ....

در وسط حياط كوچك حوض كوچكي قرار داشت كه در كنار آن همسايه ها رخت و لباس هاي خويش را مي شستند . توالت هم در زير پله هاي ورودي ، در عمق زمين نمناك و تاريك قرار گرفته بود . يك آفتابه مسي هم كنار حوض وجود داشت كه مستآجران از آن استفاده مي كردند . دور تا دور حياط در دو طبقه ، خانه هاي تك واحدي كوچكي قرار گرفته بود كه در هريك از آن ها يك خانواده زندگي مي كردند . صاحبخانه هم پيرزن فرتوت و بد اخلاقي بود كه مرتب در حال قر زدن و ايراد گرفتن از مستآجران اش بود . در يكي از همين اتاق ها كه بيشتر شبيه لانه موش بود ، دختر صاحبخانه با همسر و فرزندانش زندگي مي كرد . زن و شوهر هر دو مومن و با تقوا بودند . مرد كه سن و سالي ازش گذشته بود ،  هرگز نقهميدم چه كاره است !! ولي  خيلي مرد مهربان و درستكاري بود .

همسرش " حاج خانم " زن محجبه جواني بود كه با همسرش خيلي اختلاف سن داشت .  من در تمام اون سه چهارسالي كه اون جا مي نشستم هيچ گونه موردي از اين زن با تقوا نديده بودم . و ارتباط ما در حد سلام و عليك بود . همين . از طرفي حياط بقدري شلوغ بود كه براي رفتن به دستشويي بايد مدت ها در صف مي ايستادي ! همه جور صنفي در اين حياط وجود داشتند . ميوه فروش ، پاسبان ، مغازه دار ، كارگر پمپ بنزين و كارگر كارخانه آبجو سازي كه دقيقآ آن سوي كوچه ما كه يك زماني انارستان بود ، واقع شده بود . براي همين به اين كوچه " كوي اناري " هم مي گفتند . كه قسمت شمالي آن شاهين بود و پائين آن بازمانده باغ اناري ..

اون موقع تلويزيون وسيله اشرافي محسوب مي شد . و هر كسي داشت كلي فخر مي فروخت كه بله ما تلويزيون داريم !! در ميان كل همسايه هاي ما فقط پيرزن صاحبخونه داراي يك تلويزيون شاپ لورنس مبله سياه و سفيد بود . يادمه اون ايام چند تا سريال حسابي گل كرده بود . يكي " مراد برقي " بود كه پرويز كاردان در آن بازي مي كرد . و مردم خيلي براي ديدن آن سر و دست مي شكستند . ديگري سركار استوار بود كه مرحوم عبدالعلي همايون در نقش استوار به ايفاي نقش مي پرداخت . بعد ها هم سريالي موفق به كارگرداني مرحوم " احمد بهبهاني "  با نام " تلخ و شيرين " روزهاي سه شنبه پخش مي شد كه واقعآ شهر خلوت مي شد .

روزهايي كه سريال مراد برقي پخش مي شد ، با خواهش و تمنا به طبقه بالا منزل صاحبخونه مي رفتيم تا اين مجموعه بي محتوا رو نگاه كنيم . مادر بزرگ من چون يك چشم اش از جواني كور شده بود ، و گوش هايش هم نمي شنيد ، در خونه تنها مي ماند و من به اتفاق عمه ام براي ديدن سريال خونه صاحبخانه بد اخلاقمون كه به قول مشهدي ها با پنج من عسل هم نمي شد تحمل اش كرد مي رفتيم . جالب اين كه اغلب در جاهاي حساس سريال تلويزوني حاج خانم خوابش گرفته و بدون عذر خواهي و بي  توجه به اين كه عده اي ميهمانش هستند ، تلويزيون رو خاموش مي كرد ! و ما آهسته تو تاريكي با احتياط از پله ها پائين مي آمديم .

حالا كه فكرش رو مي كنم ، مي بينم واقعآ چقدر آدم هاي بي تعصبي بوديم . علي رغم اين بلاها ، باز موقع پخش سريال دست به سينه و متواضعانه بالا رفته و پاچه خواري پيرزن بد اخلاق رو مي كرديم . البته زياد هم تقصير نداشتيم ... در اين جور خونه ها صاحبخانه به چشم برده به مستآجران نگاه مي كرد . و احتمالآ ما هم پذيرفته بوديم كه برده هاي سر به زيري هستيم . راستي فراموش كردم بگويم يك مادر پسر شمالي هم بودند كه پسر فراش مدرسه بود . و با دو فرزندش در آن جا زندگي مي كردند . مادر پيرزن خيلي خميده اي بود كه بالاي هشتاد سال سن داشت . اهل آمل بود و در تمام عمرش به مشهد نرفته بود . و هميشه اين مسئله بزرگترين آرزويش بود .

از اون جايي كه من عاشقانه عاشق پيوستن به نيروي هوايي بودم ، نذر كرده بودم در صورت قبولي در آزمون هاي پزشكي و مرسوم ، اين پيرزن را با خرج خودم به مشهد بفرستم . و درست در زماني كه به آرزويم رسيدم ، اين مادر پير را با عمه ام به مشهد فرستادم . شايد آه اين مادر پير بود كه بعد از بازگشت اش در آزمون اعزام به آمريكا قبول شدم . تمام كارهاي خروج از كشور خيلي زود به پايان رسيد . و من براي طي دوره آموزشي به آمريكا - ايالت تگزاس  اعزام شدم . در تمام مدتي كه در اين خانه زندگي مي كردم ، خاطرات فراواني در ذهن ام مانده است . حاج خانم جوان هم برخوردش با من خيلي طبيعي بود . و روز آخر قبل از سفر به آمريكا هم خيلي معمولي خداحافظي كردم . و موقع ترك تهران بچه هاي محل كه اصلآ نمي شناختمشون ، سنگ تموم گذاشتند .

ecsegkrmchs7vr2xjzse.jpg

نامه هاي حاج خانم به آمريكا ....

در تمام ايامي كه  آمريكا بودم ، غير از پدرم كه از قوچان براي من نامه مي فرستاد ، نامه هايي هم مرتب به قلم حاج خانم جوان از زبان عمه ام برايم مي آمد . آخه عمه پير من سواد خواندن و نوشتن نداشت . ولي در همون زمان يه حسي به من مي گفت كه اين نامه ها نمي تواند از زبان عمه ام باشد !! چون ما حرفي براي گفتن به يكديگر نداشتيم . و او فقط مي خواست مطمئن شود كه حالم خوب است . ولي نامه ها خيلي طولاني و داراي بار عاطفي ويژه اي بود ! اين رو هم بگم كه هميشه در نامه ها قيد مي شد كه نويسنده اش چه كسي است . با توجه به اين كه تصورم از شخصيت اين بانوي محجبه مثبت بود ، هيچ گونه فكر ديگري نمي كردم .

اوايل نامه ها معمولي بود .. بعد از مدتي محتواي نامه ها تغير كرده و عملآ از طرف حاج خانم بود . ولي بيشتر بار نامه گله و شكايت از دست عمه ام بود كه با وي ظاهرآ اختلاف پيدا نموده بود . كم كم ديگه نامي از عمه ام در نامه ها به چشم نمي خورد .  ولي همان طور كه گفتم هيچ گونه فكر بدي در مورد نويسنده اش نمي كردم . اين روند به اين صورت ادامه داشت . و من مجبور بودم از حال روز خودم ، عمه  پيرم رو مطلع نمايم .

در خواست سوتين ... !!

تقريبآ آخر هاي دوره ام بود كه نامه اي از حاج خانم دريافت كردم كه نوشته بود موقع اومدن به ايزان برايم يك " گن " و يك سوتين خوب بياور !! جلل خالق ! باور مي كنيد تا اون موقع من معني گن رو نمي دونستم . از هر كسي هم مي پرسيدم هيچ كس نمي دانست كه گن اصلآ چي است ؟ آخه حق داشتم .. كه معني ان را ندونم .. چون نه عمه ام گن مصرف مي كرد و نه مادر بزرگ ام كه كمرش خميده بود ! خيلي تلاش كردم تا معني ان را كشف نمايم ... اون موقع غير از ما دانشجويان ، ايراني ديگري در شهر و دور و بر ما نبود ! تا اين كه بعد از آشنايي با خانم نازي بغدادچي ، معني آن را كه " شكم بند " بود فهميدم . كه تازه گن چيست !!

مشكل بعدي ام ندانستن سايز سوتين براي اين خانم بود !! چون همون جور كه گفتم او هميشه پوشيده و با چادر بود . حال تجسم كنيد يه جوان بيست و چند ساله چشم و گوش بسته از كجا اندازه سوتين زن همسايه رو بداند . البته فقط اين رو مي دونستم كه اندازه سينه بند هاي خانم ها با يكديگر فرق مي كنند . و بعد ها هم كشف كردم كه ( خيلي عذر مي خواهم )  قد خانم ها هيچ  نسبتي به اندازه سينه ها ندارد . تازه اين موضوع رو هم نازي جان به من ياد آوري نمود ! و حالا مشكل من دوتا شد . !! از همه مهم تر اين بود كه چگونه اين سوغاتي هاي زنانه را به او بدهم ؟ اگه شوهرش يقه ام رو گرفت كه مرد حسابي اين ها چيه براي زن من آوردي چي جواب بدهم ..؟ و اين مسايل واقعآ آرامش ام رو در اواخر دوره بهم زده بود .

يك نكته اي رو بايد ياد آوري نمايم . از زماني كه دست چپ و راست ام رو شناختم ، اين گونه ياد گرفته ام كه هرگز به ناموس كسي نگاه نكنم . و در آمريكا هم واقعآ رعايت مي كردم . در نهايت مجبور شدم سوعاتي هاي خواسته شده رو ، در سه سايز مختلف تهيه نمايم . اصلآ خريد سوغاتي براي تمام آشنا ها مشكل بزرگي بود كه با آن مواجه بودم . ولي هيچ كدام به اندازه اين سوغاتي كاملآ زنانه اعصاب من رو به هم نريخته بود . به هر حال بعد از اتمام موفقيت آميز دوره ام ، به سوي ايران پر كشيدم . و مي رفتم تا به جنگ سرنوشت بروم .

dlj3urfg29zgvmkdncv8.jpg

روزي كه حقايق روشن شد ....

دو روز از ورود ام به ايران مي گذشت . ولي هنوز فرصت نكرده بودم سوغاتي هاي مخصوص رو بدهم . از ترس ام هر كدوم از ان ها را حسابي لاي كاغذ و مقوا پيچيده بودم ! به عبارتي آن را كاملآ از چشم نامحرم به دور نگه داشته بودم . از طرفي من با خانواده ام خيلي رو در بايستي داشتم . اگه به هر دليل  آن ها رو مي شد ، واقعآ از خجالت آب مي شدم . پدرم به همراه همسرش و برادر خواهر ها از چند روز قبل از قوچان به تهران آمده بودند . حالا تصور بفرماييد در يك خانه كوچك چگونه اين همه ادم جا مي گرفتند !! روز اول سوغاتي هاي برادر و خواهرهايم رو دادم . براي پدر و نامادري ام ، عمه و مادر بزرگ  ام و دوستان به فراخور سن و سال شون  هديه اي آورده بودم .

يك روز كه تازه از پايگاه خسته به خونه امده بودم ، در گوشه اتاق خوابيده بودم كه يكي از خواهرهاي شيطون ام ، نمي دونم چگونه دست به چمدان خصوصي ام يافته بود . در حال خواب و بيداري بودم كه شنيدم پدرم خطاب به خواهرش مي گويد ... آبجي بهروز اين چيز ها رو فكر مي كني براي چه كسي آورده ؟ اول فكر كردم خواب مي بينم ... ولي كمي كه گوش كردم ديدم اي داد و بي داد ... بيدار هستم و آن چه مي شنوم واقعيت است نه رويا ... !! عرق مرگ بهم دست داد .. از خجالت نمي توانستم از زير پتو بيرون بيايم . زبانم بند آمده بود !

پدرم هم كه اصولآ آدم هوچي اي بود ، ول كن ماجرا نبود .. تازه شوخي اش گل انداخته بود . و در حالي كه يكي يكي آن ها رو از لاي روزنامه و كاغذ هايي كه پيچيده بودم در مي آورد ، به شوخي مي گفت .. آبجي جان فكر كنم يكي اش رو براي ننه ام ، ديگري رو براي شما و سومي رو براي عزيز خانم ( نام نامادري ام ) آورده است . و همين جوري به شوخي و متلك در باره سايز آن و سينه هاي اعضاي خانواده حرف مي زد . باور كنيد بقدري خجالت كشيدم كه آرزو داشتم زمين دهان باز كرده و من را ببلعد . و سخن هاي پدر هم چنان ادامه داشت !

پدر يكي از سينه بند ها را به مادر بزرگ ام داده و گفت ننه بيا بهروز برات هديه آورده است . اون طفلك كه نه گوش اش مي شنيد و نه چشم اش مي ديد ، آن را در دست هاش گرفته و از دختر پيرش مي پرسيد كه  ننه جان اين چيه كه بهروز براي من آورده ؟ سپس نوبت گن ها رسيد ... آن ها هم سرنوشت سينه بند ها رو پيدا كرده بود . خلاصه هر كدام از اعضاي خانواده چيزي در مورد كاربر آن مي گفت .. و من از خجالت خودم رو به خواب زده و روم نمي شد كه بلند شوم . دقيقآ نمي دونم چند ساعت اين ديالوگ ها ادامه داشت . فقط يادمه وقتي پدرم براي رفتن به دستشويي از اتاق بيرون رفت ، سريع بلند شده و مثل برق آن ها رو از توي اتاق جمع كرده و با عصبانيت به عمه ام گفتم چه كار به وسايل شخصي من داريد ؟ شايد سر بريده گذاشته باشم ..

عمه ام كه زن قديمي بود ، از روي دلسوزي گفت پسرم اين ها رو براي كي خريدي ؟ و در حالي كه به گن ها اشاره مي كرد گفت اين ها چيه عمه جون ؟!!  نمي توانستم بگم براي چه كسي خريده ام  . براي همين گفتم اين ها مال من نيست .. متعلق به دوستم است آقاي مداح است كه در ساك من جا مانده است . و بايد به او بر مي گردوندم . ولي شماها با باز كردن پوشش آن ها در امانت خيانت كرديد . و خيلي سريع آن ها رو جمع كرده و در ساك ام گذاشتم .

روز بعد عصر كه از اداره به منزل اومدم ، حاج خانم رو ديدم كه خيلي ناجور آرايش كرده و در حالي كه با من سلام عليك مي كرد گفت آقا بهروز .. امانتي هاي من را آوريد ؟ با خجالت در حالي كه خيس عرق  بودم سرم رو پائين انداخته و گفتم بله حاج خانم . او با شيطنت خاصي در حالي كه سعي مي كرد با باز كردن چادرش لباس هاي بدن نمايش رو به من بنمايد ، گفت شيطون از كجا حدس زدي سينه هاي من چه اندازه هستند ؟!! چيزي نمانده بود پس بيفتم !! هم از خجالت و هم از تعجب .. ! اصلآ به ذهن ام خطور نمي كرد حاج خانم كه داراي سه فرزند است ، و شوهر مومن و گردن كلفتي دارد اين گونه با من سخن بگويد !

او كه حال زار من رو ديد ، گفت آقا بهروز فردا چند ساعتي از اداره مرخصي بگير و بيا بيرون تا ببينمت . خيلي با شما كار دارم   . مسايلي است كه دوست دارم به طور خصوصي بهت بگم . با لكنت زبان گفتم باشه ... و او گفت فردا ساعت ۱۱ سر كوچه پائيني منتظرت هستم . وحشت تمام وجودم رو گرفته بود . خداي اين زن با من چه كار دارد ؟ من كه هيچ معاشرتي با وي نداشتم . كاش لال مي شدم و با او قرار نمي گذاشتم  . در نهايت آن شب از ترس و دلهره تا صبح خوابم نبرد  . و صبح به اداره زنگ زده و مرخصي گرفتم . خيلي فكر كردم كه چگونه خطرات اين ديدار رو كاهش دهم ؟ عاقبت به فكرم رسيد تنها نرفته و با يكي از دوستانم به سر قرار بروم .

جبار يكي از دوستانم بود . كه  چند خونه پائين تر مي نشست . به طور خلاصه وضعيت رو براش تعريف كردم . و از او خواستم تا به اتفاق به سر قرار برويم . او در حالي كه مرا تمسخر مي كرد گفت تو مطمئن هستي كه در آمريكا دوره ديدي ؟ من فكر مي كنم تو به جاي آمريكا در قم دوره ديدي ! آخه مرد حسابي كي از ديدن يك زن زيبا و جا افتاده وحشت مي كند ؟ به او گفتم وحشت من به خاطر شوهر داشتن او است . اگه يكي من را با او تنها ببينند ، مي دوني چي به سرم مياد ؟ شوهرش منو درسته قورت مي دهد . به هرحال جبار رو متقاعد كردم كه او هم با من بيايد . و او در حالي كه كلي من رو مورد تمسخر قرار داد ،با من به سر قرار آمد .

رآس ساعت مقرر حاج خانم در حالي كه بوي عطر و آرايشش اش اطراف رو گرفته بود . با ديدن جبار اخم هايش تو هم رفته و آهسته گفت سر خر با خودت چرا آوردي ؟!! من مي خواستم نهار با هم بيرون برويم تا با تو به طور خصوصي حرف بزنم . و در حالي كه سه نفري با هم قدم مي زديم ، جبار كمي با فاصله دنبال ما راه مي آمد . حاج خانم ابتدا در مورد عمه ام و اختلاف هايش با وي سخن گفت و در ادامه زيركانه صحبت رو به مسايل جنسي من در آمريكا كشوند . من كه كاملآ سكوت كرده بودم ، روم نشد كه پاسخ او را بدهم .. و به نوعي حرف را عوض كردم . در همين ملاقات بود كه امانتي هاي او را دادم .  حاج خانم كه از حضور جبار خشمگين بود ، هي مرتب مي گقت نمي شه دوستت رو دك كني ؟ و من با وجودي كه منظور او رو فهميده بودم خودم رو به كوچه علي چپ زده.. . و مرتب موضوع بحث رو عوض مي كردم . تا حرف به جاهاي بدتر نرسه !!

2e1v4snpes28kvzl0u5v.jpg

پيشنهاد بي شرمانه ....

خلاصه در تمام مدتي كه در خانه آن ها زندگي مي كردم ، سعي داشتم هرگز با اين زن روبرو نشوم . و اگر هم ناخواسته سر راهم قرار مي گرفت ، مثل جن كه از بسم الله فرار مي كنه من از دست او گريزان بودم . اين موش و گربه بازي همين جوري ادامه داشت . گاهي در ايامي كه عمه ام منزل نبود ، به بهانه آوردن آش يا چيز هاي ديگه خودش رو به اتاق من مي رسوند . او با علم اين كه مادر بزرگ من نه مي بينه و نه مي شنود ، خيلي راحت به من اظهار عشق نموده و خود رو عاشق و شيداي من معرفي مي كرد . شايد براتون خنده دار جلوه كنه .. ولي من به دليل كتاب هايي كه مرتب مي خواندم ، از مكر و حيله اين گونه زن ها واقعآ وحشت داشتم . ترس من بيشتر به اين خاطر بود كه وقتي مطمئن شود كه پاسخ من به نياز هاي او منفي است انتقام بگيرد .

اين موضوع بد جوري در روحيه ام اثر منفي گذاشته بود . بد جوري داغون بودم . از طرفي بايد تلاش مي كردم تا وضعيت ام رو در اداره براي پرواز تثبيت نمايم . كه اين دغدغه فكري مانع از آن بود . بعد از كلي مشورت با دوستان و همكاران ، اغلب به من توصيه مي كردند بدبخت بيچاره چرا معطلي !! اگه براي ما چنين موردي پيش بيايد هرگز از دست نمي دهيم ! وقتي از راهنمايي همكاران ناميد شدم ، بهتر ديدم فكر ديگري براي اين قضيه بنمايم . مخصوصآ كه يك روز من را در خانه تنها گير آورده و عملآ خواست كه با او رابطه بر قرا نمايم . و به من ده روز مهلت داد تا فكر هايم رو بكنم . او گفت با شوهرم قراره بريم مشهد ، وقتي برگشتم بايد با من باشي و گرنه كاري مي كنم كه بد جوري پشيمان شوي .. !! و اين دقيقآ همان چيزي بود كه من وحشت داشتم .

c0d3l2v7wl8qsvqdrvno.jpg

طرح موضوع در كلانتري ... !!

يك روز حاج خانم به بهانه اي خود را به من رسانده و  اولتيماتوم داد كه ده روز فرصت داري فكر هايت رو بكني .. چون من با شوهرم داريم مي رويم مشهد ... تا اون موقع فرصت داري فكر هايت رو بكني و گرنه واقعآ كاري مي كنم كه پشيمون يشي .. من هيچ گاه در عمرم اين قدر به كسي التماس نكرده ام ! و اين رو هم بگم كه عاشقانه دوستت دارم . و در تمام مدتي كه آمريكا بودي ، با عكس هاي تو زندگي كرده ام ديگه تحمل دوري ات رو ندارم . عاقل باش  من كه لو لو خور خوره نيستم كه اين قدر از من گريزاني ! و يك روز قبل از رفتن تمام اين حرف ها رو در نامه اي نوشته و از من خواست تا موضوع رو جدي گرفته و با او باشم . به همين دليل تنها راه چاره رو در مطرح نمودن با مراكز حقوقي دونستم . و متعاقب آن براي طرح موضوع به كلانتري رفتم .

بايد به اين موضوع اعتراف نمايم از كودكي و نوجواني از محيط كلانتري مي ترسيدم . و حتي در زماني كه خودم ستاره روي دوشم بود ، باز هم از اين محيط مي ترسيدم !! حتي جرآت نمي كردم از جلوي آن عبور نمايم ! ولي به قدري از تهديد حاج خانم وحشت داشتم كه بر ترس ام فايق آمده و به كلانتري محل رفتم . به همين منظور لباس فرم خود را پوشيده و به كلانتري محل مراجعه كردم . يك راست سراغ رئيس كلانتري رو گرفتم و چون اونيفورم نظامي بر تن داشتم ، با احترام مرا به دفتر وي راهنمايي ام كردند . سر كلانتر سرهنگ خوش برخوردي بود كه وقتي حرف هاي من را شنيد گفت ، پسرم ما هيچ كاري در اين قضيه نمي توانيم انجام دهيم . مگر اين كه رسمآ شكايت نمايي ! به او گفتم من نمي خواهم شكايت كنم . فقط مي خواهم شما در جريان باشيد .. تا اگر او خواست ازم انتقام گرفته يا تلافي نمايد ، شما از پيش در جريان بوده باشيد !

سرهنگ شهرباني پيشنهاد داد تا به خانه ديگري نقل و مكان نمايم . و تآكيد كرد كه اين اولين مورد است كه افسري تحصيل كرده به خاطر گريز از خانمي به اين جا مراجعه كرده و شكايتي هم ندارد !! پيشنهاد كلانتر خيلي جالب بود . چرا خودم تا حالا به اين فكر نيفتادم ؟!!  اون ايام املاك هاي ملكي مثل حالا گسترده نبود . مردم خود به در خانه ها مراجعه كرده و سراغ خانه خالي رو مي گرفتند ! و از شانس خوب من بعد از سه چهار روز جستجو ، سه كوچه دور تر منزل سوسن رو پيدا كرديم . و بلافاصله روز بعد به اين خانه اسباب كشيديم . نمي دونستم از چاله در آمده و به چاه مي افتم ! خلاصه از اون موقع به بعد ديگه  حاج خانم هوس باز رو نديدم . و پا به خانه اي گذاشتم كه براي فرار از آن خود رو به بندرعباس منتقل كردم . حتمآ در مطالب قبلي ام خوانده ايد كه عاشق سوسن شده ولي به خاطر هوس هاي نامشروع مادرش كه همانند حاج خانم خواهان رابطه با من بود ، از آن خانه هم فرار كردم . و بعد ها به خاطر حضور در تير رس ديد هواپيما در زمان فرود ، خود را تبعيد كردم .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                ايام به كام


 

jvza5nkorvbev1onybem.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد . 

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )

  


6mfmukopgefyux613u8m.jpg 

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد . 

  UFOS OVER IRAN:

On the 19th and 20th of September 1976, two Iranian pilots would experience what they never would have imagined. The Imperial Iranian Air Force Command Post had received many calls from citizens reported Unidentified FlyingObjects (UFOs) over the city, and wondered what was going on.After having visual on the UFO, the Command Post decided to scramble an F-4 to go check it out. At 25 NM, the pilot lost all instrumentation, so he broke off the advance and flew back to Shahrokhi Air Force Base. On his way back, he regained all instrumentation.At the exact time when the second F-4 was going to fire an AIM-9 missile at the target, he also lost all instrumentation. Two years later, On July 18, 1978, many witnesses saw a UFO over Northern Tehran, and officials from the control tower at Mehrabad airport, and a Lufthansa air crew reported strange readings on their instruments .An official at Mehrabad radar control stated he saw something on his radar that was 20 times larger than a jumbo size jet.Also control tower reported a ufo in a region betwwen mountains and refinery.During daylight the f-4 crew was taken out to the area in a helicopter where the object apparently had landed.Nothing was noticed at the spot but as they circled off to the west of the area they picked up a very noticable beeper signal. At the return they saw a small house and garden . They landed and asked the people if they had noticed anything strange last night . The people talked about a loud noise and a very bright lights like lightening the aircraft.

Source:Internet               BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

یوفو ها بر فراز ایران:

در 19 و20 سپتامبر 1976(1355 ه.ش.) شیئی را مشاهده کردند که تا بحال هرگز ندیده بودند.فرماندهی نیروی هوایی تلفنهای زیادی را از شهروندان مبنی بر مشاهده اشیا پرنده ناشناس بر فراز شهر دریافت کرده بود و متحیر بود که چه چیزی در شرف جریان است.پس از مشاهده یوفوها فرماندهی تصمیم به اعزام اضطراری یک فروند اف-4 جهت بررسی حادثه را نمود.در فاصله 25 ناتیکال مایلی خلبان کلیه تجهیزات خود را از دست داد وبه پایگاه شاهرخی مراجعت نمود.در راه بازگشت وی کنترل کلیه تجهیزات خود را دوباره بدست آورد.در همان زمان وقتیکه اف-4 دومی تصمیم به شلیک موشک "ای آی ام-9" خود نموده بود وی نیز کلیه ادوات خود را از دست داد.دو سال بعد در18 جولای 1978(1356 ه.ش.) شاهدانی از سطح شهر تهران یک یوفو را در شمال شهر مشاهده کردند و افراد برج کنترل مهرآباد و خدمه یک فروند هواپیمای لوفت هانزا گزارش اختلالات عجیب در سیستمهای خود را دادند.یکی از افراد برج کنترل مهرآباد گزارش داد که وی شیئی حدود 20 برابر یک جمبوجت را دررادار خود دیده است.همچنین برج کنترل از مشاهده یک یوفو در منطقه ای بین کوهها و پالایشگاه خبر داد.در روز بعد خدمه اف-4 ها توسط هلیکوپتر به محلی که بنظر می آمد محل فرود اشیا می بود برده شدند.چیزی در محل دیده نمی شد ولی زمانیکه بسمت غرب منطقه گردش کردند یک مولد سیگنال را مشاهده کردند.در راه بازگشت خانه وباغ کوچکی دیدند .آنها فرود آمده واز افراد آن سوال کردند که آیا در شب گذشته چیز عجیبی توجه آنها را جلب کرده است یا خیرو آنها از یک صدای بلند و انوار درخشان نظیر روشناییهای یک هواپیما صحبت نمودند.

منبع:اینترنت                گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

 jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg 

 http://www.filedony.com/

اينجا 


http://www.talashco.ir/ 


- تعداد بازديد
  • 22392
  • مرتبه

    نظرات

    آقا بهروز عزيز سلام
    دنبال مطالبي در مورد جن بودم كه به طور اتفاقي به وبلاگ شما رسيدم( علتش اين است كه در بخشي از خاطره نوشته بوديد "مثل جن كه از بسم ا... فرار مي كنه " بنابراين در سرچ عناوين در خصوص جن وبلاگ شما را جستم وچنين شد كه خاطرات شما را تحت عنوان پيشنهاد بي شرمانه مطالعه كردم علاقمند شدم همه خاطرات شما را بخوانم وحتما اين كار را خواهم كرد راستش پس از خواندن خاطره فوق اولين نكته اي كه در ذهنم متصور شد اين است كه "در آن زمان باوجودي كه اوضاع جامعه موافق با نفس بود كار بسيار برزگي كرده ايد اميد است درس وعبرتي براي جوانان امروز باشد . خداوند اجرش را محفوظ دارد .
    بهروز-خ
    پاسخ
    بهروز عزیز و نازنین
    قبل از هر چیزی بگم .. عجب اسم زیبایی داری ..!! من که خیلی دوستش دارم .. چشمک
    بهروز جان خوشحالم که شما از خواندن مطلب فوق خوشت اومده و بنده رو با الفاظ مهربانانه خودت شرمنده کردی
    فدات بشم پسرم

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35