
پيشنهاد بي شرمانه حاج خانم !
قبل از هر چیز باید این خبر خوش رو به خوانندگان عزیز و محترمی که مدت ها پیش درخواست درج خلاصه هر پست به زبان انگلیسی رو داشتند ، عرض نمايم . بعد از گرفتاري هايي كه براي دوست خوبم جناب مهندس علي آقا پيش اومد ، مدتي از داشتن اين بخش مفيد محروم بوديم . تا اين كه اخيرآ دوست فرهيخته ام جناب " محمد اصيلي " كه الحق و انصاف تسلط كاملي در ترجمه زبان انگليسي دارند . محبت فرموده و مسئوليت اين امر رو به عهده گرفتند . كه جا دارد تشكر و قدرداني خودم رو از اين طريق اعلام نمايم . وي اولين پستي كه ترجمه فرمودند ، مطلب موسسه " آرتا كيش " بود . اما به دليل اين كه فراموش نموده بودم به اين عزيز يادآوري نمايم كه خلاصه پست براي سايت نياز است ، به خاطر شيوايي ترجمه همچنين بين المللي بودن اهداف آموزشگاه آرتا كيش ، آن را در پستي مستقل استفاده نمودم . ولي در آينده به شكل خلاصه درج خواهد شد .
حالا كه بحث تشكر و قدرداني شد ، لازم مي دونم از دوست فرهيخته ام استاد " محمود فرنودي " هم تشكر ويژه بنمايم . ايشون همون دوست قديمي ام هستند كه از طريق مقاله اي كه روزنامه اعتماد ملي در باره وبلاگ ام نوشته بود ، موفق شد بعد از سال ها دوري و بي خبري با من ارتباط پيدا نمايد . هفته پيش تلفني از ايشون خواهش نمودم اگه امكان داره يكي از دوستان صميمي ام رو كه مدتي است بي كاره به جاي مناسبي معرفي فرمايد . امروز دوستم تماس گرفته و گفت دو روزي است كه به سركار مي رود و استخدام شده است . خيلي از اين موضوع خوشحال شده و وظيفه خودم دونستم رسمآ بدينوسيله از جناب فرنودي عزيز تشكر و قدرداني نمايم .
سخن آخر اين كه .. به درخواست تعدادي از خوانندگان گرامي كه خواستار درج خاطراتي از ايام نوجواني و قديم بودند . اين مطلب را تهيه كردم . اميدوارم حرف هاي قديمي و تكراري ام براي شما عزيزان همراه ملال آور نبوده باشد . فقط يك بار ديگه با كمال پوزش و شرمندگي از خوانندگان محترم تقاضا مي كنم از ارسال اي ميل هاي تشكر آميز جدآ خودداري فرمايند . باور كنيد اكثر وقت من به پاسخ به نامه هايي مي گذرد كه صرفآ تشكر و قدرداني است . از طرفي به دليل حجم خيلي بالاي آن و كم حواسي بنده ، بعضي ازنامه ها غفلتآ از دستم در رفته و موجب گله خوانندگان مي شود . بعضي ها هم خواسته يا نا خواسته سوالاتي مطرح مي فرمايند كه به اسرار ارتش مربوط مي شود . و بنده مجاز به پاسخگويي نيستم . مثلآ دوست نازنيني در مورد نقش برخي هواپيماها در زمان جنگ سوال فرموده بود !! لذا خواهش مي كنم اين آخر عمري اجازه دهيد تا كارم رو بكنم . و دوستان در ساير زمينه ها اگر سوال يا درخواستي دارند برايم اي ميل بفرستند .

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp
قبل از پرداختن به موضوع بايد نكته اي رو خدمت شما عرض نمايم و آن اين كه ... گله نكنيد كه چرا با وجود تعطيلات چند روزه ، چرا سايت ام رو اين دو روز آپ نكردم ! اتفاقآ تعطيلات بهترين فرصتي بود تا تلافي آن وقفه هاي طولاني رو بنمايم . و همين كار رو هم كردم . ولي متآسفانه پري شب يك خاطره از ايام نوجواني ام رو با صرف ساعت ها وقت نوشتم . طبق توصيه دوستان حرفه اي اواسط كار نوشته هايم رو در " ورد " ذخيره كرده تا اگر به هر دليلي مشكلي پيش آمد ، دوباره از آن استفاده نمايم . تقريبآ در اواخر مطلب بودم و در حالي كه تصاوير را جانمايي مي كردم ، ناگهان يك اخطار از سوي كامپيوتر بر صفحه مانيتور ظاهر شد كه ... با كمال عذرخواهي به دليل پاره اي مشكلات مجبوريم كه اكسپلور رو ببنديم !! خداي من چه مي بينم ؟! سريع اومدم زبل بازي در آورده و نوشته ها رو كپي نمايم . ولي اي دل غافل هر كار كردم ، نشد كه نشد !!
به عبارتي ، پريشب تا نيمه هاي شب تصاوير را تنظيم كردم . ديشب هم تا نزديكي هاي صبح مطلب را نوشتم ... ولي با اتفاقي كه رخ داد بد جوري حالم گرفته شد .. ! چون بخش مهمي از تصاويرم رو از اينترنت گرفته بودم . لذا پيش خود گفتم اشكالي نداره .. جمعه ظهر كه از خواب بيدار شدم اين كار رو مي كنم . امروز وقتي خواستم بقيه ماجرا رو بنويسم ، از شما چه پنهان هر كار كردم ، اون حس زيبايي كه شب قبل داشتم بهم دست نداد ! بر شيطون لعنت فرستاده و يك ساعتي خودم رو با تلويزيون سرگرم نمودم .. ولي هر بار مي خواستم شروع كنم ، همه ماجرا در ذهن ام قاطي شده بود ! به عبارتي حسابي مغزم هنگ شده بود ! خب خدا نكنه مغز آدم هاي قديمي هنگ نمايد .. درست شدن آن كار كرم الكاتبين است . اين اتفاقات سبب آن شد كه سر درد شديدي هم بگيرم . و در نهايت تصميم گرفتم قيد آن را زده و ماجراي ديگري رو شروع كنم .
نقبي به گذشته و دوران نوجواني ...
براي آن دسته از خوانندگاني كه مطالب قديمي ام رو مطالعه نفرموده اند عرض مي كنم كه ... از اون جايي كه پدرم درجه دار نيروي زميني ارتش بود ، در زمان كودكي من به شهر " شاهپور " كه الان سلماس مي خوانند منتقل شد . تا كلاس چهارم دبستان را در اين شهر خواندم ... روزي كه نامادري ام دست مرا گرفته و براي ثبت نام به مدرسه برد هرگز فراموش نمي كنم . يادمه تمام آن مسير را با زدن توي سر من و قر زدن هاي مكرر تا دبستان طي كرد . اين رو بگم پدر من زن هاي رسمي و غير رسمي متعددي اختيار كرده بود كه مادر من زن دوم او محسوب مي شد . به هرحال كلاس چهارم بودم كه به پادگان قوشچي كه در چهل و پنج كيلومتري رضائيه " اروميه " فعلي واقع شده بود ، منتقل شديم . در اين پايگاه تا كلاس چهارم دبيرستان بيشتر نداشت . بعد از قبولي ، براي ادامه تحصيل به همراه مادر بزرگ و عمه ام به تهران آمدم .
عمه ام يك خانه كوچك در خيابان مرتضوي - نواب اجاره كرد و ما سه نفري در آن اتاق كوچك ۱۲ متري به خوشي و خرمي زندگي مي كرديم . پدرم با ارسال ماهيانه ۱۵۰ تا تك تومني به اصطلاح خرج تحصيل ام را مي داد . عمه ام هم با خياطي و كار هاي خونه ، خرج زندگي رو تآمين مي كرد . هرگز در آن روزگار كه سال ۱۳۴۸ بود ، هيچ كمبودي رو حس نمي كردم . برعكس احساس آزادي هم مي نمودم . از اون جايي كه به پرواز خيلي علاقه داشتم ، تصميم گرفته بودم بعد از پايان تحصيلاتم به نيروي هوايي به پيوندم . خانه كوچكي كه ما در آن زندگي مي كرديم ، دقيقآ مثل خانه قمر خانم بود . يك ساختمان قديمي كه حياط كوچكي داشت .
ماجراي داماد صاحيخانه مون ....
در وسط حياط كوچك حوض كوچكي قرار داشت كه در كنار آن همسايه ها رخت و لباس هاي خويش را مي شستند . توالت هم در زير پله هاي ورودي ، در عمق زمين نمناك و تاريك قرار گرفته بود . يك آفتابه مسي هم كنار حوض وجود داشت كه مستآجران از آن استفاده مي كردند . دور تا دور حياط در دو طبقه ، خانه هاي تك واحدي كوچكي قرار گرفته بود كه در هريك از آن ها يك خانواده زندگي مي كردند . صاحبخانه هم پيرزن فرتوت و بد اخلاقي بود كه مرتب در حال قر زدن و ايراد گرفتن از مستآجران اش بود . در يكي از همين اتاق ها كه بيشتر شبيه لانه موش بود ، دختر صاحبخانه با همسر و فرزندانش زندگي مي كرد . زن و شوهر هر دو مومن و با تقوا بودند . مرد كه سن و سالي ازش گذشته بود ، هرگز نقهميدم چه كاره است !! ولي خيلي مرد مهربان و درستكاري بود .
همسرش " حاج خانم " زن محجبه جواني بود كه با همسرش خيلي اختلاف سن داشت . من در تمام اون سه چهارسالي كه اون جا مي نشستم هيچ گونه موردي از اين زن با تقوا نديده بودم . و ارتباط ما در حد سلام و عليك بود . همين . از طرفي حياط بقدري شلوغ بود كه براي رفتن به دستشويي بايد مدت ها در صف مي ايستادي ! همه جور صنفي در اين حياط وجود داشتند . ميوه فروش ، پاسبان ، مغازه دار ، كارگر پمپ بنزين و كارگر كارخانه آبجو سازي كه دقيقآ آن سوي كوچه ما كه يك زماني انارستان بود ، واقع شده بود . براي همين به اين كوچه " كوي اناري " هم مي گفتند . كه قسمت شمالي آن شاهين بود و پائين آن بازمانده باغ اناري ..
اون موقع تلويزيون وسيله اشرافي محسوب مي شد . و هر كسي داشت كلي فخر مي فروخت كه بله ما تلويزيون داريم !! در ميان كل همسايه هاي ما فقط پيرزن صاحبخونه داراي يك تلويزيون شاپ لورنس مبله سياه و سفيد بود . يادمه اون ايام چند تا سريال حسابي گل كرده بود . يكي " مراد برقي " بود كه پرويز كاردان در آن بازي مي كرد . و مردم خيلي براي ديدن آن سر و دست مي شكستند . ديگري سركار استوار بود كه مرحوم عبدالعلي همايون در نقش استوار به ايفاي نقش مي پرداخت . بعد ها هم سريالي موفق به كارگرداني مرحوم " احمد بهبهاني " با نام " تلخ و شيرين " روزهاي سه شنبه پخش مي شد كه واقعآ شهر خلوت مي شد .
روزهايي كه سريال مراد برقي پخش مي شد ، با خواهش و تمنا به طبقه بالا منزل صاحبخونه مي رفتيم تا اين مجموعه بي محتوا رو نگاه كنيم . مادر بزرگ من چون يك چشم اش از جواني كور شده بود ، و گوش هايش هم نمي شنيد ، در خونه تنها مي ماند و من به اتفاق عمه ام براي ديدن سريال خونه صاحبخانه بد اخلاقمون كه به قول مشهدي ها با پنج من عسل هم نمي شد تحمل اش كرد مي رفتيم . جالب اين كه اغلب در جاهاي حساس سريال تلويزوني حاج خانم خوابش گرفته و بدون عذر خواهي و بي توجه به اين كه عده اي ميهمانش هستند ، تلويزيون رو خاموش مي كرد ! و ما آهسته تو تاريكي با احتياط از پله ها پائين مي آمديم .
حالا كه فكرش رو مي كنم ، مي بينم واقعآ چقدر آدم هاي بي تعصبي بوديم . علي رغم اين بلاها ، باز موقع پخش سريال دست به سينه و متواضعانه بالا رفته و پاچه خواري پيرزن بد اخلاق رو مي كرديم . البته زياد هم تقصير نداشتيم ... در اين جور خونه ها صاحبخانه به چشم برده به مستآجران نگاه مي كرد . و احتمالآ ما هم پذيرفته بوديم كه برده هاي سر به زيري هستيم . راستي فراموش كردم بگويم يك مادر پسر شمالي هم بودند كه پسر فراش مدرسه بود . و با دو فرزندش در آن جا زندگي مي كردند . مادر پيرزن خيلي خميده اي بود كه بالاي هشتاد سال سن داشت . اهل آمل بود و در تمام عمرش به مشهد نرفته بود . و هميشه اين مسئله بزرگترين آرزويش بود .
از اون جايي كه من عاشقانه عاشق پيوستن به نيروي هوايي بودم ، نذر كرده بودم در صورت قبولي در آزمون هاي پزشكي و مرسوم ، اين پيرزن را با خرج خودم به مشهد بفرستم . و درست در زماني كه به آرزويم رسيدم ، اين مادر پير را با عمه ام به مشهد فرستادم . شايد آه اين مادر پير بود كه بعد از بازگشت اش در آزمون اعزام به آمريكا قبول شدم . تمام كارهاي خروج از كشور خيلي زود به پايان رسيد . و من براي طي دوره آموزشي به آمريكا - ايالت تگزاس اعزام شدم . در تمام مدتي كه در اين خانه زندگي مي كردم ، خاطرات فراواني در ذهن ام مانده است . حاج خانم جوان هم برخوردش با من خيلي طبيعي بود . و روز آخر قبل از سفر به آمريكا هم خيلي معمولي خداحافظي كردم . و موقع ترك تهران بچه هاي محل كه اصلآ نمي شناختمشون ، سنگ تموم گذاشتند .
نامه هاي حاج خانم به آمريكا ....
در تمام ايامي كه آمريكا بودم ، غير از پدرم كه از قوچان براي من نامه مي فرستاد ، نامه هايي هم مرتب به قلم حاج خانم جوان از زبان عمه ام برايم مي آمد . آخه عمه پير من سواد خواندن و نوشتن نداشت . ولي در همون زمان يه حسي به من مي گفت كه اين نامه ها نمي تواند از زبان عمه ام باشد !! چون ما حرفي براي گفتن به يكديگر نداشتيم . و او فقط مي خواست مطمئن شود كه حالم خوب است . ولي نامه ها خيلي طولاني و داراي بار عاطفي ويژه اي بود ! اين رو هم بگم كه هميشه در نامه ها قيد مي شد كه نويسنده اش چه كسي است . با توجه به اين كه تصورم از شخصيت اين بانوي محجبه مثبت بود ، هيچ گونه فكر ديگري نمي كردم .
اوايل نامه ها معمولي بود .. بعد از مدتي محتواي نامه ها تغير كرده و عملآ از طرف حاج خانم بود . ولي بيشتر بار نامه گله و شكايت از دست عمه ام بود كه با وي ظاهرآ اختلاف پيدا نموده بود . كم كم ديگه نامي از عمه ام در نامه ها به چشم نمي خورد . ولي همان طور كه گفتم هيچ گونه فكر بدي در مورد نويسنده اش نمي كردم . اين روند به اين صورت ادامه داشت . و من مجبور بودم از حال روز خودم ، عمه پيرم رو مطلع نمايم .
در خواست سوتين ... !!
تقريبآ آخر هاي دوره ام بود كه نامه اي از حاج خانم دريافت كردم كه نوشته بود موقع اومدن به ايزان برايم يك " گن " و يك سوتين خوب بياور !! جلل خالق ! باور مي كنيد تا اون موقع من معني گن رو نمي دونستم . از هر كسي هم مي پرسيدم هيچ كس نمي دانست كه گن اصلآ چي است ؟ آخه حق داشتم .. كه معني ان را ندونم .. چون نه عمه ام گن مصرف مي كرد و نه مادر بزرگ ام كه كمرش خميده بود ! خيلي تلاش كردم تا معني ان را كشف نمايم ... اون موقع غير از ما دانشجويان ، ايراني ديگري در شهر و دور و بر ما نبود ! تا اين كه بعد از آشنايي با خانم نازي بغدادچي ، معني آن را كه " شكم بند " بود فهميدم . كه تازه گن چيست !!
مشكل بعدي ام ندانستن سايز سوتين براي اين خانم بود !! چون همون جور كه گفتم او هميشه پوشيده و با چادر بود . حال تجسم كنيد يه جوان بيست و چند ساله چشم و گوش بسته از كجا اندازه سوتين زن همسايه رو بداند . البته فقط اين رو مي دونستم كه اندازه سينه بند هاي خانم ها با يكديگر فرق مي كنند . و بعد ها هم كشف كردم كه ( خيلي عذر مي خواهم ) قد خانم ها هيچ نسبتي به اندازه سينه ها ندارد . تازه اين موضوع رو هم نازي جان به من ياد آوري نمود ! و حالا مشكل من دوتا شد . !! از همه مهم تر اين بود كه چگونه اين سوغاتي هاي زنانه را به او بدهم ؟ اگه شوهرش يقه ام رو گرفت كه مرد حسابي اين ها چيه براي زن من آوردي چي جواب بدهم ..؟ و اين مسايل واقعآ آرامش ام رو در اواخر دوره بهم زده بود .
يك نكته اي رو بايد ياد آوري نمايم . از زماني كه دست چپ و راست ام رو شناختم ، اين گونه ياد گرفته ام كه هرگز به ناموس كسي نگاه نكنم . و در آمريكا هم واقعآ رعايت مي كردم . در نهايت مجبور شدم سوعاتي هاي خواسته شده رو ، در سه سايز مختلف تهيه نمايم . اصلآ خريد سوغاتي براي تمام آشنا ها مشكل بزرگي بود كه با آن مواجه بودم . ولي هيچ كدام به اندازه اين سوغاتي كاملآ زنانه اعصاب من رو به هم نريخته بود . به هر حال بعد از اتمام موفقيت آميز دوره ام ، به سوي ايران پر كشيدم . و مي رفتم تا به جنگ سرنوشت بروم .
روزي كه حقايق روشن شد ....
دو روز از ورود ام به ايران مي گذشت . ولي هنوز فرصت نكرده بودم سوغاتي هاي مخصوص رو بدهم . از ترس ام هر كدوم از ان ها را حسابي لاي كاغذ و مقوا پيچيده بودم ! به عبارتي آن را كاملآ از چشم نامحرم به دور نگه داشته بودم . از طرفي من با خانواده ام خيلي رو در بايستي داشتم . اگه به هر دليل آن ها رو مي شد ، واقعآ از خجالت آب مي شدم . پدرم به همراه همسرش و برادر خواهر ها از چند روز قبل از قوچان به تهران آمده بودند . حالا تصور بفرماييد در يك خانه كوچك چگونه اين همه ادم جا مي گرفتند !! روز اول سوغاتي هاي برادر و خواهرهايم رو دادم . براي پدر و نامادري ام ، عمه و مادر بزرگ ام و دوستان به فراخور سن و سال شون هديه اي آورده بودم .
يك روز كه تازه از پايگاه خسته به خونه امده بودم ، در گوشه اتاق خوابيده بودم كه يكي از خواهرهاي شيطون ام ، نمي دونم چگونه دست به چمدان خصوصي ام يافته بود . در حال خواب و بيداري بودم كه شنيدم پدرم خطاب به خواهرش مي گويد ... آبجي بهروز اين چيز ها رو فكر مي كني براي چه كسي آورده ؟ اول فكر كردم خواب مي بينم ... ولي كمي كه گوش كردم ديدم اي داد و بي داد ... بيدار هستم و آن چه مي شنوم واقعيت است نه رويا ... !! عرق مرگ بهم دست داد .. از خجالت نمي توانستم از زير پتو بيرون بيايم . زبانم بند آمده بود !
پدرم هم كه اصولآ آدم هوچي اي بود ، ول كن ماجرا نبود .. تازه شوخي اش گل انداخته بود . و در حالي كه يكي يكي آن ها رو از لاي روزنامه و كاغذ هايي كه پيچيده بودم در مي آورد ، به شوخي مي گفت .. آبجي جان فكر كنم يكي اش رو براي ننه ام ، ديگري رو براي شما و سومي رو براي عزيز خانم ( نام نامادري ام ) آورده است . و همين جوري به شوخي و متلك در باره سايز آن و سينه هاي اعضاي خانواده حرف مي زد . باور كنيد بقدري خجالت كشيدم كه آرزو داشتم زمين دهان باز كرده و من را ببلعد . و سخن هاي پدر هم چنان ادامه داشت !
پدر يكي از سينه بند ها را به مادر بزرگ ام داده و گفت ننه بيا بهروز برات هديه آورده است . اون طفلك كه نه گوش اش مي شنيد و نه چشم اش مي ديد ، آن را در دست هاش گرفته و از دختر پيرش مي پرسيد كه ننه جان اين چيه كه بهروز براي من آورده ؟ سپس نوبت گن ها رسيد ... آن ها هم سرنوشت سينه بند ها رو پيدا كرده بود . خلاصه هر كدام از اعضاي خانواده چيزي در مورد كاربر آن مي گفت .. و من از خجالت خودم رو به خواب زده و روم نمي شد كه بلند شوم . دقيقآ نمي دونم چند ساعت اين ديالوگ ها ادامه داشت . فقط يادمه وقتي پدرم براي رفتن به دستشويي از اتاق بيرون رفت ، سريع بلند شده و مثل برق آن ها رو از توي اتاق جمع كرده و با عصبانيت به عمه ام گفتم چه كار به وسايل شخصي من داريد ؟ شايد سر بريده گذاشته باشم ..
عمه ام كه زن قديمي بود ، از روي دلسوزي گفت پسرم اين ها رو براي كي خريدي ؟ و در حالي كه به گن ها اشاره مي كرد گفت اين ها چيه عمه جون ؟!! نمي توانستم بگم براي چه كسي خريده ام . براي همين گفتم اين ها مال من نيست .. متعلق به دوستم است آقاي مداح است كه در ساك من جا مانده است . و بايد به او بر مي گردوندم . ولي شماها با باز كردن پوشش آن ها در امانت خيانت كرديد . و خيلي سريع آن ها رو جمع كرده و در ساك ام گذاشتم .
روز بعد عصر كه از اداره به منزل اومدم ، حاج خانم رو ديدم كه خيلي ناجور آرايش كرده و در حالي كه با من سلام عليك مي كرد گفت آقا بهروز .. امانتي هاي من را آوريد ؟ با خجالت در حالي كه خيس عرق بودم سرم رو پائين انداخته و گفتم بله حاج خانم . او با شيطنت خاصي در حالي كه سعي مي كرد با باز كردن چادرش لباس هاي بدن نمايش رو به من بنمايد ، گفت شيطون از كجا حدس زدي سينه هاي من چه اندازه هستند ؟!! چيزي نمانده بود پس بيفتم !! هم از خجالت و هم از تعجب .. ! اصلآ به ذهن ام خطور نمي كرد حاج خانم كه داراي سه فرزند است ، و شوهر مومن و گردن كلفتي دارد اين گونه با من سخن بگويد !
او كه حال زار من رو ديد ، گفت آقا بهروز فردا چند ساعتي از اداره مرخصي بگير و بيا بيرون تا ببينمت . خيلي با شما كار دارم . مسايلي است كه دوست دارم به طور خصوصي بهت بگم . با لكنت زبان گفتم باشه ... و او گفت فردا ساعت ۱۱ سر كوچه پائيني منتظرت هستم . وحشت تمام وجودم رو گرفته بود . خداي اين زن با من چه كار دارد ؟ من كه هيچ معاشرتي با وي نداشتم . كاش لال مي شدم و با او قرار نمي گذاشتم . در نهايت آن شب از ترس و دلهره تا صبح خوابم نبرد . و صبح به اداره زنگ زده و مرخصي گرفتم . خيلي فكر كردم كه چگونه خطرات اين ديدار رو كاهش دهم ؟ عاقبت به فكرم رسيد تنها نرفته و با يكي از دوستانم به سر قرار بروم .
جبار يكي از دوستانم بود . كه چند خونه پائين تر مي نشست . به طور خلاصه وضعيت رو براش تعريف كردم . و از او خواستم تا به اتفاق به سر قرار برويم . او در حالي كه مرا تمسخر مي كرد گفت تو مطمئن هستي كه در آمريكا دوره ديدي ؟ من فكر مي كنم تو به جاي آمريكا در قم دوره ديدي ! آخه مرد حسابي كي از ديدن يك زن زيبا و جا افتاده وحشت مي كند ؟ به او گفتم وحشت من به خاطر شوهر داشتن او است . اگه يكي من را با او تنها ببينند ، مي دوني چي به سرم مياد ؟ شوهرش منو درسته قورت مي دهد . به هرحال جبار رو متقاعد كردم كه او هم با من بيايد . و او در حالي كه كلي من رو مورد تمسخر قرار داد ،با من به سر قرار آمد .
رآس ساعت مقرر حاج خانم در حالي كه بوي عطر و آرايشش اش اطراف رو گرفته بود . با ديدن جبار اخم هايش تو هم رفته و آهسته گفت سر خر با خودت چرا آوردي ؟!! من مي خواستم نهار با هم بيرون برويم تا با تو به طور خصوصي حرف بزنم . و در حالي كه سه نفري با هم قدم مي زديم ، جبار كمي با فاصله دنبال ما راه مي آمد . حاج خانم ابتدا در مورد عمه ام و اختلاف هايش با وي سخن گفت و در ادامه زيركانه صحبت رو به مسايل جنسي من در آمريكا كشوند . من كه كاملآ سكوت كرده بودم ، روم نشد كه پاسخ او را بدهم .. و به نوعي حرف را عوض كردم . در همين ملاقات بود كه امانتي هاي او را دادم . حاج خانم كه از حضور جبار خشمگين بود ، هي مرتب مي گقت نمي شه دوستت رو دك كني ؟ و من با وجودي كه منظور او رو فهميده بودم خودم رو به كوچه علي چپ زده.. . و مرتب موضوع بحث رو عوض مي كردم . تا حرف به جاهاي بدتر نرسه !!
پيشنهاد بي شرمانه ....
خلاصه در تمام مدتي كه در خانه آن ها زندگي مي كردم ، سعي داشتم هرگز با اين زن روبرو نشوم . و اگر هم ناخواسته سر راهم قرار مي گرفت ، مثل جن كه از بسم الله فرار مي كنه من از دست او گريزان بودم . اين موش و گربه بازي همين جوري ادامه داشت . گاهي در ايامي كه عمه ام منزل نبود ، به بهانه آوردن آش يا چيز هاي ديگه خودش رو به اتاق من مي رسوند . او با علم اين كه مادر بزرگ من نه مي بينه و نه مي شنود ، خيلي راحت به من اظهار عشق نموده و خود رو عاشق و شيداي من معرفي مي كرد . شايد براتون خنده دار جلوه كنه .. ولي من به دليل كتاب هايي كه مرتب مي خواندم ، از مكر و حيله اين گونه زن ها واقعآ وحشت داشتم . ترس من بيشتر به اين خاطر بود كه وقتي مطمئن شود كه پاسخ من به نياز هاي او منفي است انتقام بگيرد .
اين موضوع بد جوري در روحيه ام اثر منفي گذاشته بود . بد جوري داغون بودم . از طرفي بايد تلاش مي كردم تا وضعيت ام رو در اداره براي پرواز تثبيت نمايم . كه اين دغدغه فكري مانع از آن بود . بعد از كلي مشورت با دوستان و همكاران ، اغلب به من توصيه مي كردند بدبخت بيچاره چرا معطلي !! اگه براي ما چنين موردي پيش بيايد هرگز از دست نمي دهيم ! وقتي از راهنمايي همكاران ناميد شدم ، بهتر ديدم فكر ديگري براي اين قضيه بنمايم . مخصوصآ كه يك روز من را در خانه تنها گير آورده و عملآ خواست كه با او رابطه بر قرا نمايم . و به من ده روز مهلت داد تا فكر هايم رو بكنم . او گفت با شوهرم قراره بريم مشهد ، وقتي برگشتم بايد با من باشي و گرنه كاري مي كنم كه بد جوري پشيمان شوي .. !! و اين دقيقآ همان چيزي بود كه من وحشت داشتم .
طرح موضوع در كلانتري ... !!
يك روز حاج خانم به بهانه اي خود را به من رسانده و اولتيماتوم داد كه ده روز فرصت داري فكر هايت رو بكني .. چون من با شوهرم داريم مي رويم مشهد ... تا اون موقع فرصت داري فكر هايت رو بكني و گرنه واقعآ كاري مي كنم كه پشيمون يشي .. من هيچ گاه در عمرم اين قدر به كسي التماس نكرده ام ! و اين رو هم بگم كه عاشقانه دوستت دارم . و در تمام مدتي كه آمريكا بودي ، با عكس هاي تو زندگي كرده ام ديگه تحمل دوري ات رو ندارم . عاقل باش من كه لو لو خور خوره نيستم كه اين قدر از من گريزاني ! و يك روز قبل از رفتن تمام اين حرف ها رو در نامه اي نوشته و از من خواست تا موضوع رو جدي گرفته و با او باشم . به همين دليل تنها راه چاره رو در مطرح نمودن با مراكز حقوقي دونستم . و متعاقب آن براي طرح موضوع به كلانتري رفتم .
بايد به اين موضوع اعتراف نمايم از كودكي و نوجواني از محيط كلانتري مي ترسيدم . و حتي در زماني كه خودم ستاره روي دوشم بود ، باز هم از اين محيط مي ترسيدم !! حتي جرآت نمي كردم از جلوي آن عبور نمايم ! ولي به قدري از تهديد حاج خانم وحشت داشتم كه بر ترس ام فايق آمده و به كلانتري محل رفتم . به همين منظور لباس فرم خود را پوشيده و به كلانتري محل مراجعه كردم . يك راست سراغ رئيس كلانتري رو گرفتم و چون اونيفورم نظامي بر تن داشتم ، با احترام مرا به دفتر وي راهنمايي ام كردند . سر كلانتر سرهنگ خوش برخوردي بود كه وقتي حرف هاي من را شنيد گفت ، پسرم ما هيچ كاري در اين قضيه نمي توانيم انجام دهيم . مگر اين كه رسمآ شكايت نمايي ! به او گفتم من نمي خواهم شكايت كنم . فقط مي خواهم شما در جريان باشيد .. تا اگر او خواست ازم انتقام گرفته يا تلافي نمايد ، شما از پيش در جريان بوده باشيد !
سرهنگ شهرباني پيشنهاد داد تا به خانه ديگري نقل و مكان نمايم . و تآكيد كرد كه اين اولين مورد است كه افسري تحصيل كرده به خاطر گريز از خانمي به اين جا مراجعه كرده و شكايتي هم ندارد !! پيشنهاد كلانتر خيلي جالب بود . چرا خودم تا حالا به اين فكر نيفتادم ؟!! اون ايام املاك هاي ملكي مثل حالا گسترده نبود . مردم خود به در خانه ها مراجعه كرده و سراغ خانه خالي رو مي گرفتند ! و از شانس خوب من بعد از سه چهار روز جستجو ، سه كوچه دور تر منزل سوسن رو پيدا كرديم . و بلافاصله روز بعد به اين خانه اسباب كشيديم . نمي دونستم از چاله در آمده و به چاه مي افتم ! خلاصه از اون موقع به بعد ديگه حاج خانم هوس باز رو نديدم . و پا به خانه اي گذاشتم كه براي فرار از آن خود رو به بندرعباس منتقل كردم . حتمآ در مطالب قبلي ام خوانده ايد كه عاشق سوسن شده ولي به خاطر هوس هاي نامشروع مادرش كه همانند حاج خانم خواهان رابطه با من بود ، از آن خانه هم فرار كردم . و بعد ها به خاطر حضور در تير رس ديد هواپيما در زمان فرود ، خود را تبعيد كردم .
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
ايام به كام
به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .
بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .
دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )
چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )
بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد .
UFOS OVER IRAN:
On the 19th and 20th of September 1976, two Iranian pilots would experience what they never would have imagined. The Imperial Iranian Air Force Command Post had received many calls from citizens reported Unidentified FlyingObjects (UFOs) over the city, and wondered what was going on.After having visual on the UFO, the Command Post decided to scramble an F-4 to go check it out. At 25 NM, the pilot lost all instrumentation, so he broke off the advance and flew back to Shahrokhi Air Force Base. On his way back, he regained all instrumentation.At the exact time when the second F-4 was going to fire an AIM-9 missile at the target, he also lost all instrumentation. Two years later, On July 18, 1978, many witnesses saw a UFO over Northern Tehran, and officials from the control tower at Mehrabad airport, and a Lufthansa air crew reported strange readings on their instruments .An official at Mehrabad radar control stated he saw something on his radar that was 20 times larger than a jumbo size jet.Also control tower reported a ufo in a region betwwen mountains and refinery.During daylight the f-4 crew was taken out to the area in a helicopter where the object apparently had landed.Nothing was noticed at the spot but as they circled off to the west of the area they picked up a very noticable beeper signal. At the return they saw a small house and garden . They landed and asked the people if they had noticed anything strange last night . The people talked about a loud noise and a very bright lights like lightening the aircraft.
Source:Internet BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
یوفو ها بر فراز ایران:
در 19 و20 سپتامبر 1976(1355 ه.ش.) شیئی را مشاهده کردند که تا بحال هرگز ندیده بودند.فرماندهی نیروی هوایی تلفنهای زیادی را از شهروندان مبنی بر مشاهده اشیا پرنده ناشناس بر فراز شهر دریافت کرده بود و متحیر بود که چه چیزی در شرف جریان است.پس از مشاهده یوفوها فرماندهی تصمیم به اعزام اضطراری یک فروند اف-4 جهت بررسی حادثه را نمود.در فاصله 25 ناتیکال مایلی خلبان کلیه تجهیزات خود را از دست داد وبه پایگاه شاهرخی مراجعت نمود.در راه بازگشت وی کنترل کلیه تجهیزات خود را دوباره بدست آورد.در همان زمان وقتیکه اف-4 دومی تصمیم به شلیک موشک "ای آی ام-9" خود نموده بود وی نیز کلیه ادوات خود را از دست داد.دو سال بعد در18 جولای 1978(1356 ه.ش.) شاهدانی از سطح شهر تهران یک یوفو را در شمال شهر مشاهده کردند و افراد برج کنترل مهرآباد و خدمه یک فروند هواپیمای لوفت هانزا گزارش اختلالات عجیب در سیستمهای خود را دادند.یکی از افراد برج کنترل مهرآباد گزارش داد که وی شیئی حدود 20 برابر یک جمبوجت را دررادار خود دیده است.همچنین برج کنترل از مشاهده یک یوفو در منطقه ای بین کوهها و پالایشگاه خبر داد.در روز بعد خدمه اف-4 ها توسط هلیکوپتر به محلی که بنظر می آمد محل فرود اشیا می بود برده شدند.چیزی در محل دیده نمی شد ولی زمانیکه بسمت غرب منطقه گردش کردند یک مولد سیگنال را مشاهده کردند.در راه بازگشت خانه وباغ کوچکی دیدند .آنها فرود آمده واز افراد آن سوال کردند که آیا در شب گذشته چیز عجیبی توجه آنها را جلب کرده است یا خیرو آنها از یک صدای بلند و انوار درخشان نظیر روشناییهای یک هواپیما صحبت نمودند.
منبع:اینترنت گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی
همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد





سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه




















سلام آقای وثوقی
ممنونم از این خاطرات جالبتون هم آموزندست هم جالبه.
فقط یه سوال داشتم شما چرا سایتتون هیستوری نداره؟
مثلا من الان که جریان این سوسن را نوشتین نتونستم پیداش کنم.
توی همون بلاگفا که وبلاگ دارین اگه متوجه شده باشید یه قسمتی داره بنام آرشیو مطالب که همه مطالب از اولین پست تا حالا توش لینک داده شده ، ولی سایت شما این را نداره.میشه خواهش کنم یه چنین بخشی را هم توی سایتتون در نظر بگیرید؟
این بخش آخرین مطالب فقط چند تا لینک آخری را داره/
مرسی
پاسخ
چشم حتمآ به طراح خواهم گفت
در حال حاضر كي توانيد در وبلاگ آن را پيدا كنيد
مدت هاست به سايت شما سر نزده بودم
يادمه آخرين بار از نبود يه سايت آپلود عكس درست و حسابي شكايت داشتين
اما الان ظاهرا بدون هر گونه مشكلي دارين به كارتون ادامه ميدين
نوشته هاتون خيلي قشنگه
من كه واقعا لذت ميبرم
پاسخ
اگه اشتباه نكنم يه بنده خدا بايد آقا جلال مهربانخودمون باشه درسته ؟
آقاي مدرسي عزيز
به جرات ميتونم بگم كه اين خاطره حس تعجب، تا ثر و خنده رو يك جا به آدم ميداد. عجيب بودن قضيه در حقيقت پيشنهاد اون خانوم نبود بلكه عكس العمل شما بوده!براي من خيلي عجيبه كه در خانواده اي كه پدرتون چنين اخلاقي رو داشته فرزندي رشد ميكنه كه مباني اخلاقيش به قدري استوار و خدشه ناپذيره كه حتي رفتن به آمريكا هم نميتونه عوضش كنه. حس تاثرم به خاطر اون خانومه. باور كنيد واقعا دلم براي ايشون سوخت. معتقدم اين خانوم هم يكي از بيشمار قربانيهاي جنسي كشورمون بوده كه به خاطر ندانم كاريهاي خانواده و جامعه وارد يك زندگي مشترك با كسي بسيار مسنتر از خودش شده و در نهايت اين شده آخر و عاقبتش!! كارش رو اصلا تاييد نميكنم اما.. فقط متاسفم براي خودمون و جاي خنده دارش. اين كلانتري رفتن شما چيزي بوده كه فكر نميكنم به عقل جن هم ميرسيد!!! و اينكه خوب هديه هارو نميخريديد و خلاص كه اينهمه هم تو دردسر نمي افتادين!! خوب اون طفلك هم فكر كرده شما مايليد كه چيزهايي رو كه خواسته براش خريديد!!
خلاصه اينكه خاطرتون خيلي جالب بود. دستتون درد نكنه 0
پاسخ
دامون عزيزم از اين كه اين خاطره مورد پسند شما قرار گرفته ، خيلي خوشحالم تعاريف شما باغث دلگرمي است . من تنها ارزش مثبتي كه فكر مي كنم دارم همين رعايت حلال و حروم است . مي گم دامون راست مي گي واقعآ كاش نمي خريدم و خلاص
آخه من خيلي رو در بايستي داشتم
طبق گفته زوربای یونانی بزرگ ترین گناه را مرتکب شدی
از نگاه ايشون بله .. درست مي فرمايي ...
با سلام
مطلب جالبي بود، ولي نگارش و تكثير چنين خاطره اي چه سودي مي تواند داشته باشد؟ آيا با خواندن اين مطلب روحيه تقواپيشگي و عفت طلبي را رواج مي دهيم يا....
به هر حال فكر مي كنمنگارش اين مطلب با ابنهمهخ آب و تاب چندان براي شخص شخيصي چون شما مناسب نباشد.
جسارت حقير را ببخشاييد
فرياد سبز عزيزم
شايد از نگاهي حق با جنابعالي باشد ولي من براي پست كردن سايت ام نياز به نگارش دارم . از طرفي گاهي نوشتن مطالبي غير خاطره ام رو درج كرده ام .. ولي در بخش همين كامنت ها و اي ميل ها خوانندگان دائمي سايت از من خواسته اند كه از خاطرات ام بنويسم و من به حرمت خوانندگان چنين نمايم
وگرنه من مطالب متنوع فراواني در رابطه با صنعت هوانوردي دارم كه مي توانم جايگزين كنم . براي من آن ها راحت تر از خاطره است ولي فكر كنم دليل استقبال هم همين گونه خاطرات باشه
به هر حال از توضيح مناسب شما تشكر مي كنم
salam khedmate amo modaresi golam
delam kheil baraieton tang shode bod.
chand vaght pisha khastam comment bezaram vali nashod.
kheili doset daram va kheili khoshhalam ke bazam mitonam az matalebe zibaiee ke minevisid estefade konam.
پاسخ
الهي من فداي محبت و بزرگواري شما دوست عزيزم بشم
خيلي ممنون از لطف شما
salam khedmate amo modaresi golam
delam kheil baraieton tang shode bod.
chand vaght pisha khastam comment bezaram vali nashod.
kheili doset daram va kheili khoshhalam ke bazam mitonam az matalebe zibaiee ke minevisid estefade konam.
واي رضا جان مثل اين كه يك بار هم بي امضا اين كامنت آمد
به هرحال ازرشما ممنونم
خدمت استا خودم
http://www.gartal.com/post-105.aspx
كم پيدا هستي عزيزم
دلم برات تنگ شده بود
سلام اقای مدرسی
مطلب مثل همیشه برام جالب و خواندنی بود. من طرفدار درج خاطراتون در وبسایت هستم ولی باز فکر میکم مطالبی مثل Arta Kish میتونه برای خیلی ها جالب و بدردبخور باشه.
من رابطه انچنان صمیمانه ای با پدرم ندارم ولی واقعا با خواندن خاطرات شما فکر میکنم دارم به خاطرات پدرم گوش میکنم. واقعا میگم دستتون درد نکه
پاسخ
خيلي ممنون پسرم .. خيلي خوشحالم كه خاطرات ام مورد توجه شما قرار گرفته است
من هم چنين احساس عاطفي با شما پسر خوب و فرهيخته ام دارم .
دوست عزيزم ارژنگ گرامي
من در همين وب سايت جواب پرسش شما را دادم .و ضمن تشكر از شما به عرض رساندم ارژنگ جان به مسئله خوبي اشاره كردي با طراح محترم صحبت خواهم نمود تا اين كار را انجام دهد . و در ادامه نوشتم كه در حال حاضر مي توانيد به وبلاگ ام مراجعه فرماييد . اما نمي دانم چرا اصل كامنت شما از ليست پريده است !! والله من سر در نمي آورم .. امكان ندارد در سايت من كامنتي را پاسخ ندهم . ان هم كامنت دست خوبي مثل شما ..
به هرحال پوزش من را بابت اين اشكال اينترنتي به پذير
سلام
از سايت و نوشته هاتون خيلي استفتده كرده ام و لذت بردم فقط ايكاش اين خاطره رو نمي نوشتيد .نمي خيلي راجبش بحث كنم .
پاسخ
بلانيكو جان گرامي
من منظور شما را متوجه نشدم كه چرا نبايد اين خاطره را مي نوشتم ؟
سلام آقای مدرسی
با سلام خدمت شما، می خواستم عرض کنم وبلاگی جالب و با مطالب جذاب دارید و من هر وقت فرصت کنم مطالب شما را می خوانم، ولی در بعضی جاها تناقضاتی بین صحبتهای شما وجود دارد و انسان را به شک می اندازد که مطالبی که شما می نویسید خاطرات واقعی است یا داستان. یک نمونه آن در همین پست نوشته اید که "از اون جايي كه به پرواز خيلي علاقه داشتم ، تصميم گرفته بودم بعد از پايان تحصيلاتم به نيروي هوايي به پيوندم" و یا " از اون جايي كه من عاشقانه عاشق پيوستن به نيروي هوايي بودم ، نذر كرده بودم ..." که این مطالب با آنچه که در پست "چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم " متناقض است،البته ممکن است این مسئله به خاطر زمان زیادی باشد که از آن مسائل گذشته است...
پاسخ
كيوان عزيزم خيلي ممنون كه به من افتخار مي دهي و از مطالب سايت استفاده مي فرمايي
پسرم من جز صداقت و حقيقت چيزي بيان نمي كنم . دليلي هم نمي بينم مطلبي خلاف واقعيت رو بنويسم . در مورد تناقض هايي كه فرمودي عرض كنم : انگاري شما دوست نازنين متوجه كلام بنده نشديد . من به نيروي هوايي و پرواز علاقه داشتم .. تا اين جا كه مشكلي نيست ؟ خب براي پيوستن به آن و قبولي در آزمون هاي پزشكي و آزمون هاي ديگر كه خيلي سخت مي گرفتند ، از روي علاقه اي كه داشتم به دعا و نذر متوسل شدم ... خب فكر نمي كنم تا اين جاي كار مسئله نا معقولي وجود داشته باشد . اما در مفاهيمي كه مربوط به اعزام به آمريكا بود شما احتمالآ دچار تناقض شده ايد كه الان به شما توضيح مي دهم .
كيوان عزيز پيوستن به نيروي هوايي يك معقوله است ... قبولي در امتحانات سخت كنكور يا " بيگ تست " مقوله ديگري مي باشد . كه شما را به اشتباه انداخته است . اجازه بدهيد مثالي بزنم : خيلي از كساني كه با من وارد نيروي هوايي شدند ، هرگز به آمريكا اعزام نشدند . و عده اي هم كه اعزام شدند به دليل قبول نشدن ، ديپورت گرديدند . خب تا اين جا گرفتي منظورم چيست ؟
و اما بعد از هزاران نذر و نياز و شمع روشن كردن ها و اميد هاي فراوان ، خوشبختانه قبول شدم . اما در موقع گذراندن دوره هاي عالي مخصوصآ زبان انگليسي مشكل داشتم . به عبارتي درك نمي كردم و هرگز اميد قبولي در كنكور اعزام به آمريكا را نداشتم . در همان پستي كه اشاره فرمودي عرض كردم كه به تناسب نمره در اين آزمون رشته تعين مي شد . در ميان پرسنلي كه نمره بالا داشتند ، به ترتيب آمريكا ، پاكستان ، هلند اعزام مي گرديدند . خيلي ها افسر توپخانه شدند ! خيلي ها مسئول آتش نشاني شدند .. نمي شد كساني كه در پذيرش نيروي هوايي قبول شده اند ولي در آموزش هاي داخلي نمره كسب نكرده اند را بيرون كنند . و سرنوشت من هم اگر قبول نمي شدم مانند همدوره هايم در مشاغل ديگري رقم مي خورد . متوجه شدي پسرم ؟
و در پست " چگونه الكي الكي به آمريكا اعزام شدم ؟ " نوشتم كه به دليل نشستن در كنار دست شاگرد ممتاز آموزشگاه كه به افسر مسئول زبان تقلب مي رساند ، شانسي من متوجه شده و قبول گرديم . اما در آمريكا تلاش كردم زبان را فرا بگيرم . و موفق هم شدم و الي /آخر .... پس مي بيني تناقضي نيست . اين كه شما فرمودي به خاطر گذشت زمان ، من اشتباه مي نويسم . در حقيقت توهيني به بنده تلقي مي شود كه تمام خاطرات گذشته كه با استقبال مواجه شده است ، بي ربط و داراي تناقض است !! در صورتي كه اگر تمام مطالب بنده را خوانده باشي ، خواهي ديد در جاهايي كه موضوعي را به خاطر نمي آورم دقيقآ مي نويسم يادم نيست ... يا شايد ... احتمالآ ... يا با واژه هاي اين چنيني به خوانندگان محترم توضيح مي دهم . اميدوارم شما متوجه شده باشيد . و دقت فرماييد در بيان نظرات خودتان كسي را زير سوال نبريد
شاد و سر بلند باشي .
سلام استاد گرامي
بخشهائي از اين خاطره خيلي خصوصي بود و زيبنده بود كه در سينه خود حفظ كني و به هر قصد ونيتي آن را برملا نكني ،( نميدونم ، اصراري هم ندارم ، شايد اگر من جاي شما بودم اين مطلب رو اصلا مطرح نمي كردم و يا در سطحي به اين وسعت منتشر نمي كردم )( خودم در اين موارد دچار حجب و حياي زيادي هستم شايد براي من ثقيل و اشكال از من )و در اين موارد خيلي قاطع و خشن برخورد ميكنم و اجازه پيشروي به واقعه نميدادم و نميدم و ، مطلب ديگه اينكه منهم مثل كيوان دچار همون سوء تفاهم شدم و تصور همون تناقضات به منهم دست داده ، البته ازاين بابت عذر مي خوام شايد حافظه ام ياري نداده ، لطفا در صورت ممكن درخصوص هواپيماي آذرخش كمي توضيحات بده، تصور من اين است كه اين هواپيما نمونه تغيير يافته F5 است كه در بخش دم دچار تغييرات شده ، بهرحال بازهم از زحمات شما در حفظ و راه اندازي سايت ممنونم . پاسخ
دوست عزيز و بزرگوار
اصلآ من اين سايت را به نيت درج خاطرات ام راه اندازي نموده ام
ضمن اين كه تمام ماجرا ها متعلق به 40 سال پيش است و هيچ ارزشي ندارد . همچينين در ماجراهايي كه به شخصيت افراد لطمه مي زد تغيرات اساسي در آن قائل مي شوم
من بر عكس شما معتقدم چيزي كه از خداوند پتهان نيست از بنده آن چرا پنهان باشد
در حقيقت من براي عبرت جوانان نسل جديد مي نويسم
همان گونه كه مي دانيد سري ترين مطالب و اسناد 40 سال پيض همه جا افشاء مي شود . چه به اين خاطرات حقير كه راست يا دروغ دوستان جوان را براي دقايقي سرگرم مي كند و همين برايم كافي است . من مطالب نتافي عفت را منتشر نمي كنم كه ... به هر حال نفس رسانه اطلاع رساني است . من براي دل خودم مي نويسم .. كسي را هم زير سوال نمي برم
و مطمئن هستم جوانان دوست دارند . حتي مدتي از اين ژانر دور شدم و مطالب ديگري را نوشتم . كلي اي ميل دريافت كردم كه اگه ممكنه به خاطرات بپردازيد
در مورد تناقض به كيوان توضيح دادم . اگه شما بزرگوار قانع نشديد اصل را سراسر بر پايه كذبي بگذاريد كه خريدار دارد
سلام جناب مدرسي عزيز
با درج اين خاطرات ، شخصيت پاك و وارسته و قوي يك افسر جوان خلبان ايراني به نام بهروز مدرسي در ايام جواني هويدا ميشود كه براي همه آموزنده است.با اين ساختارشخصيتي در سن و سالهاي جواني است كه باعث ميشود جنابعالي در ايام خدمت مقدس خود،لحظه اي از مسير واقعي منحرف نشده و اكنون حرفها و خاطراتتان اين همه آموزنده و زيبا باشد.بيشك اكثر افرادي كه اين مطالب را ملاحظه مينمايند با تعمق به خود مينگرند و با جنابعالي خود را مقايسه مينمايند.خداوند شما را حفظ نمايد.
راستي من دارم وبلاگ خود را راه اندازي ميكنم ولي حرفي براي گفتن ندارم.
پاسخ
خيلي متشكرم جناب آقاي مهندس فضلي محترم
اين نظر لطف شماست . وبلاگ شما مبارك باشد بي صبرانه منتظر ديدن آن هستم
سلام جناب مدرسی
اتفاقاً منظور من دقیقاً همین بود که نکند مطالب شما زیر سوال برود و اشخاصی مثل من، دچار سوئ تفاهم شوند.من قصد توهین نداشتم، منظورم هم از تناقض مطالب مربوط به اعزام شما به آمریکا نیست،منظورم آن قسمت است که شمابه صراحت مرقوم نموده اید که:"مدتي گذشت ديدم نيروي هوايي آگهي استخدام داده است . زياد راغب نبودم . چون پدرم وسوسه ام كرده بود كه به دانشكده نظام بروم " و نوشته اید که قبل از آن می خواستید پلیس بشوید چون ابهت همسایه شما که پلیس بود روی شما تأثیر گذاشته بود،و باز هم نوشته اید که قبل از اینکه بخواهید وارد نیروی هوائی شوید، برای استخدام در نیروی دریائی رفتید: "يكي از جوون هايي كه مثل من موفق به ثبت نام نشده بود گفت ، بريم نيروي دريايي اون جا استخدام مي كنه"...
خوب حق بدید که یه نفر مثل من که اینها رو بخونه، تصور میکنه که شما چندان علاقه ای هم به نیروی هوائی نداشتید، همانگونه که خودتان نوشته اید، و تناقض در اینجاست که شما در این پست گفته اید که "از اون جايي كه من عاشقانه عاشق پيوستن به نيروي هوايي بودم ، نذر كرده بودم..." و نیز گفته اید:"از اون جايي كه به پرواز خيلي علاقه داشتم ، تصميم گرفته بودم بعد از پايان تحصيلاتم به نيروي هوايي به پيوندم...".
به هر صورت بنده باز هم می گویم که قصد توهین نه به شما و نه هیچ وبلاگ نویس دیگری را آن هم به این صورت ندارم، خاصه که آن شخص جزو یکی از اقشاری باشد که صمیمانه آنها را دوست دارم و به آنها احترام می گذارم، منظورم عقابان آسمان ایران است ...
پاسخ
خيلي ممنون پسرم .. حالا متوجه شدم
پيوستن به نيروي هوايي و پرواز موضوعي بود كه از كودكي علاقه داشتم . ولي چون مي دانستم زبان بلد نيستم ، از طرفي در سن و سالي بودم كه بايد سر كاري مي رفتم ... اين بود كه همزمان به نيروهاي ديگر هم سر زديم كه اگه نشد اقلآ استخدام ارتش شده باشم . مثل دانشجوياني كه به يك رشته تحصيلي علاقه دارند ولي رشته هاي ديگري را هم مي زنند . اين دليل نمي شود حالا كه رشته خود را انتخاب كرده اند رشته ديگري را برنگزينند . چون فصل ثبت نام دائمي نبود . ولي خوب پدرم دبيرستان نظام را پيشنهاد مي داد .. عمه شهرباني .. خاله ژاندارمري ... پسرم من صادقانه عرض مي كنم هيچ دليلي براي دروغ نوشتن ندارم . ولي خب ممكنه گاهي در موقع نگارش آن چه جهل سال پيش نيت ام بوده ، اشتباهي بنويسم .. اما مطمئن باش در بيان ماجرا ها و خاطرات دقيقآ آن چه كه باور دارم مي نويسم . ضمن اين كه كيوان جان آدم هميشه بر روي يك نظر استوار نيست . ممكن است در زمان رويدادي من از ماشين پژو خوشم بيايد سال ديگر كامارو را به پسندم ولي ته دلم خواستار زانتيا باشم
در ثاني هدف من بيان كليات است .. و مسلمآ در جاهايي بار عاطفي به خاطرات مي دهم تا دلنشين شود و گرنه همين جوري خشك و خالي بگم كه كسي رغبت نگاه كردن نمي كند . ولي اصل را بر صداقت گذاشته ام . و دقيقآ هم مي دانم شما منظورت توهين نيست و بلكه دقت نظر شما را مي رساند . اتفاقآ من دوست دارم خوانندگان مثل شما مو را از ماست بكشند بيرون .. اين جوري من حق دفاع كردن مي يابم . از شما هم واقعآ تشكر مي كنم . باز هم منتظر بيان اين گونه دوگانگي و تضا ها هستم تا دقت بيشتري بنمايم . چون در تاريخ ثبت مي شود
سلام به استاد عزيز.
واقعا زيبا و به قول خودتان عبرت آموز بود.جداً چه خاطرات زيباو خواندني داريد!
هيچ کس نميتونه شخصيت شما رو زير سوال ببره.يه جمله ي زيبا هست که ميگه:
تنها کساني که مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند که هميشه کوشيده ايم از ما نرنجند
ما همچنان از خوانندگان و طرفداران پروپا قرص شما هستيم.
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس . سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان
پاسخ
خيلي ممنون نيلوفر عزيز
واقعآ خوشحالم كه از خواندن اين خاطره خوشتان آمده است از كلمات قصار شما كه واقعآ دلپذير و جالب است تشكر مي كنم
سلام به استاد عزيز.
واقعا زيبا و به قول خودتان عبرت آموز بود.جداً چه خاطرات زيباو خواندني داريد!
هيچ کس نميتونه شخصيت شما رو زير سوال ببره.يه جمله ي زيبا هست که ميگه:
تنها کساني که مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند که هميشه کوشيده ايم از ما نرنجند
ما همچنان از خوانندگان و طرفداران پروپا قرص شما هستيم.
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس . سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان
می گم اقای مدرسی عزیز شما احتمالا در جوانی خیلی خوش بر و رو و خوش هیکل بودید ها ؟!! رمز موفقیتتون چی بوده به ما هم بگید !!؟
راستی یه سوال دارم ازتون من یه عمویی دارم بنام محمد علی رشیدی فکر هم کنم تو واحد لوجستیک یا یه همچین چیزی بوده باشه میخواستم بدونم شما ایشون رو میشناسید ؟
بازهم تشکر بابت مطالب زیباتون
هادي جان باور كن نه خوش برو رو بودم و نه هيكل درست حسابي داشتم . دماغ ام رو مي گرفتند جونم در مي آمد .
در ضمن با پوزش فراوان جناب رشيدي عزيز را هم به خاط نمي آورم شايد حضئري بار ها ديده باشم ولي به نام خير
salam khed mat be behtarin weblog ya website nevise irani...aghaye behrouze modaaresi
man ba yek bar khundan
asheghe
tamame neveshtehaye shoma shodam
hatman shomaro da r peyvandham ghara midam
shoma binaziriiiiiiiiiiiid
har chi begam kam goftam
har ruz miam
check konam webetuno
پاسخ
الناي عزيزم
واقعآ نمي دانم چگونه از صفا و صميميت شما تشكر كنم . از اين كه خواننده اي ديگر به جمع ياران همدل اين سايت افزوده شده است واقعآ خوشحالم . برات آرزوي موفقست و شادكامي دارم نازنين
rasti aghaye modarresi
mitunam bannere shomaro dashte basham
codesh ro mikham vase weblogam
man be ghadri asheghe neveshtehaye
be ghole ma javuna
bahal shodam ke.....
age mishe javabamo zo0d bedin
mamno0n
پاسخ
الناي عزيزم
واقعآ من را شرمنده مي كني با اين حرف هاي پر مهرت
عزيزم كد لوگوي سايت در خود سايت بالاي آمار بازديد كنندگان موجود است . اما اگر منظورت بنر هاي كوچك داخل مطلب است كه احتياج به كد نداره همين جوري هم مي شود كپي كرد
برات آرزوي سرسبز بودن رو مي كنم
دوستارت ..بهروز مدرسي
آقای مدرسی عزیز
با سلام و احترام
امروز با وبلاگتون آشنا شدم و بسیاری از پست هاتون را خوندم
لذت فراوان بردم
استفاده ی وافر هم کردم
اما در این پست بد ندیدم خدمتتان عرض کنم این جمله اشتباه به نظر می آید
" شايد آه اين مادر پير بود كه بعد از بازگشت اش در آزمون اعزام به آمريكا قبول شدم . "
چرا که اه معمولا برای نفرین به کار برده می شود و بهتر بود می نوشتید دعای خیر پیرزن"
با احترام
خدانگهدار
پاسخ
دقيقآْ درست مي فرماييد . من در موقع نگارش براي سادگي كار هر چه به ذهنم مي رسد مي نويسم . چون در همان زمان ياد اين واژه افتادم كه از خوشحالحي آه كشيد ، ديگه به اين فكر نيفتادم كه به قول فرمايش شما آه بيشتر براي نفرين كاربرد دارد . من از شما به خاطر اين تذكر تشكر و قدرداني مي كنم
بی نطیر بود. پخته و عمیق. به شما نسل قبلی با حسرت نگاه می کنم.
پاسخ
شهروز عزيزم .. خيلي ممنون پسرم .. نظر لطف شماست
دنيا متعلق به شما نسل امروزي هايي مثل شماست
هميشه سبز و خرم باشي
مدرسی جان سلام
مشکوک میزنی .جریان چیه. خوش بحالت . چطور خانمتون اجازه میدن تنها بیرون بروید
شوخی کردم . ناراحت نشی
پاسخ
ممنون .. حالا دیگه اجازه نمی دهد !! شوخی کردم
آقا بهروز عزيز سلام
دنبال مطالبي در مورد جن بودم كه به طور اتفاقي به وبلاگ شما رسيدم( علتش اين است كه در بخشي از خاطره نوشته بوديد "مثل جن كه از بسم ا... فرار مي كنه " بنابراين در سرچ عناوين در خصوص جن وبلاگ شما را جستم وچنين شد كه خاطرات شما را تحت عنوان پيشنهاد بي شرمانه مطالعه كردم علاقمند شدم همه خاطرات شما را بخوانم وحتما اين كار را خواهم كرد راستش پس از خواندن خاطره فوق اولين نكته اي كه در ذهنم متصور شد اين است كه "در آن زمان باوجودي كه اوضاع جامعه موافق با نفس بود كار بسيار برزگي كرده ايد اميد است درس وعبرتي براي جوانان امروز باشد . خداوند اجرش را محفوظ دارد .
بهروز-خ
پاسخ
بهروز عزیز و نازنین
قبل از هر چیزی بگم .. عجب اسم زیبایی داری ..!! من که خیلی دوستش دارم .. چشمک
بهروز جان خوشحالم که شما از خواندن مطلب فوق خوشت اومده و بنده رو با الفاظ مهربانانه خودت شرمنده کردی
فدات بشم پسرم
سلام به شما بیشترین جالبی وبلاگ شما داشتن سن بالا و حس وروحیه جوان شماست من وبلاگتون رو در لیست دوستانم قرار میدم خوشحال میشم یه سر به ما بزنید
پاسخ
عزیزم ممنون از لطف شما
ولی انگار فراموش کردی ادرس وبلاگ ات رو درج کنی
از این که سایت بنده رو لینک کرده بودی ممنونم .. با اجازه شما من هم همین کار رو انجام دادم
موفق باشی
ادرس وبلاگمhttp://ali360.persianblog.ir/