
کوسه های سلطان قابوس ، زهر ترك ام كرد !
وقتی در پست قبلی در باره فرمانده سابق ام تیمسار خلبان " مهدی دادپی " نوشتم ، خيلي از برو بچه هاي نيروي هوايي با ارسال اي ميل هاي فراواني ضمن تقدير و تشكر ، مطالب ديگري از رادمردي اين فرمانده لايق بيان فرمودند . و از من خواستند كه بار ديگر در پستي مستقل به خدمات اين امير ارتش بپردازم . مخصوصآ در باره واگذاري كليه مايملك خطوط هوايي آريا در تهران و شهرستان ها با هواپيما هايش همچنين آموزشگاه خلباني آرتا و دانشكده علمي كاربردي و غيره ، به مردم كه بيش از دويست ميليارد تومان ارزش مادي دارد . به طور دقيق تشريح نمايم . كه به اطلاع همه اين همكاران محترم مي رسانم ، جناب دادپي واقعآ مخالف هر گونه تبليغ ، تمجيد و بيان عملكرد هايش است . و اگر در پست قبلي تنها اشاره اي به برخي خدمات شايان توجه وي نمودم ، صرفآ ديني بود كه به اين بزرگ مرد داشتم . و همان گونه كه پيش از اين اشاره نمودم ، واقعآ هرچه كرده فقط براي رضاي خاطر پروردگار و دل بزرگ خويش بوده و بس .
اگه به خاطر داشته باشيد در مطالب قبلي به عرض شما خوانندگان محترم رساندم كه با دوستان جديدي در صنعت هوانوردي كشور آشنا شده ام كه اغلب از پيشكسوتان اين حرفه و از خلبانان باسابقه و خوشنام كشور مي باشند . اين دوستان طرح و برنامه هاي متعدد و جالبي براي جوانان علاقه مند به پرواز دارند كه در حال كسب مجوز هاي لازم هستند . يكي از اين برنامه ها ايجاد كانون هاي هوانوردي در مراكز استان ها و شهر هاي كشور است تا جوانان عزيز با كمترين هزينه اي فرصت آموزش و پرواز با هواپيماهاي گوناگون را داشته باشند . همچنين اين دوستان در صدد ايجاد خطوط هوايي ارزان قيمت و خريد هواپيماهاي كوچك مي باشند كه براي اجراي پروژه هاشون نياز به سرمايه گذاري دارند . كه البته من در لينكي جداگانه خبر كامل آن را درج خواهم نمود . ولي هموطنان ما در هر كجاي دنيا هستند اگه مايل به سرمايه گذاري مي باشند ، خودشون رو آماده نمايند تا خبر تكميلي رو در همين بخش براشون به عرض برسونم .
اگه بگم چقدر دلم براي نگارش خاطرات " پرواز و جبهه " لك زده بود ، شايد باورتون نشه .. هيچ مطلبي هر چند هم جالب باشه ، به پاي خاطرات پرواز نمي رسه ! به عبارتي خودم خيلي از ياد آوري و نگارش آن ها لذت مي برم . نكته جالب اينه كه علي رغم فراموشي و حواس پرتي كه دارم ، اما اگه اتفاقي يك خاطره از اين دست يادم بياد ، تمام جرئيات آن مثل پرده سينما جلوي چشمم مي ياد ... ! و هيچ چيزي رو از قلم نمي اندازم . ولي مشكل اصلي اينه كه دير يادم مي آيد . مثلآ همين ديشب كه داشتم كامنت پسر خوبم " اسي " كه خيلي دوستش دارم رو مي خوندم و از من درخواست نگارش خاطرات پرواز نموده بود ، ناگهان بي اختيار ياد پنج خاطره ناب افتادم ! كه فكر كنم دليل اش احترام و علاقه زيادي است كه نسبت به اين جوون نازنين دارم .
سخن آخر اين كه يكي از خوانندگان خوب و دائمي ما ، لوگوي سايت اش رو كه در باره ترخيص كالا از گمركات كشور است ، برام ارسال نموده و خواستار آن شد تا در بخش تبليغات رايگان قرار دهم . بعد از اين كه نوشته هاي لوگو رو خوندم ، متوجه شدم كه چقدر به درد هموطنان خارج از كشور مي خوره تا اگر قصد ارسال كالا به ايران رو دارند ، از آن استفاده نمايند . لذا از اون جايي كه بيشتر از يك هفته در سايت نمي مونه ، از خوانندگان محترم خواهش مي كنم آدرس لينك آن را ( اينجا ) در جايي ياداشت فرموده تا يادشون نره !

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp
ماجراي كوسه هاي سلطان قابوس
تقديم به اسي عزيزم
مقدمه :
قبل از اين كه خاطره اي از " سلطان قابوس " پادشاه مدبر " عمان " بپردازم ، اجازه مي خواهم ابتدا توضيحي در مورد اين كشور بدم . عمان كشوري است كه از يك سو با عربستان و امارات متحده عربي و يمن همسايه است . و بخش ديگرش از تنگه عمان در خليج هميشه فارس آغاز شده تا مرز يمن در اقيانوس هند ادامه مي يابد . سلطان قابوس در طول پادشاهي خويش ، خدمات بيش از حدي رو انجام داده است . از جمله تآسيس ارتشي مكانيزه كه قبلآ فاقد آن بود . و به همين دليل وقتي در دهه هفتاد ميلادي شورشيان تجزيه طلب سر به اغتشاش برداشتند . از كشور شاهنشاهي ايران درخواست مساعدت نمود . و در نهايت اين سربازان دلاور ايران بودند كه به مقابله با چريك ها پرداخته و موجب استقلال اين كشور گرديدند . ماجرايي كه قصد دارم در اين پست به آن به پردازم ، مربوط به اين ايام پر تلاطم است .
پايگاه يكم ترابري
يادمه تازه از آمريكا فارغ التحصيل شده و به ايران آمده بودم . راستش رو بخواهيد هيچ شناختي از نيروي هوايي نداشتم . فقط يادمه خيلي تلاش نمودم كه به شيراز منتقل نشوم . زيرا همه همدوره هاي من به جز آقاي " ماشاالله مداح " ( كه من هميشه او را با صفاتي چون " انجير فروش " ! و " پسر نوروزعلي " خطاب اش مي كردم . چون بچه حاجي آباد ، يكي از روستاهاي گرمسار بود ) از بدو ورود به شيراز منتقل شده بودند . دليل اين كه نمي خواستم به پايگاه هفتم ترابري در شيراز برم يكي اين بود كه من با مادر بزرگ و عمه ام زندگي مي كردم . و نمي توانستم اين دو پير زن رو كه حكم مادرم رو داشتند و سال ها زحمت ام رو كشيده بودند تنها بگذارم . دوم اين كه با اين آقاي مداح كركري شديدي از آمريكا داشتم . و همان جور كه در پست هاي قبلي نوشتم با هم اون جا هم اتاقي هم بوديم .
از طرفي هيچ پارتي و آشنايي هم در نيروي هوايي نداشتم تا دنبال كارم رو بگيره و من رو تو تهران نگه داره . تنها شانسي كه آوردم پسر صاحبخونه مون " اسدالله خان " كه ستوانيار نيروي هوايي بود ، به توصيه عمه ام كاري كرد كه من به شيراز نروم . تا بلكه روي انجير فروش رو حسابي كم نمايم !! اين رو هم بگم كه در اون سال ها يعني دهه ۵۰ ، ستوانيار ها در نيروي هوايي ارج و قرب زيادي داشتند . و همه ازشون حساب مي بردند . البته ماجراهاي جالبي هم از اين ايام و خونه قديمي كه دقيقآ عين خونه قمرخانم بود و در چهاراه نواب - مرتضوي كوي شاهين كه دست بر قضا روبروي كارخونه آبجو سازي قرار داشت دارم كه در فرصتي ديگه حتمآ در باره اش خواهم نوشت .
امان از اين حاشيه رفتن هاي بي خودي من ! بله مي گفتم ... بزرگترين اشتباه خدمتي ام اين بود كه به پسر نوروزعلي خان گفتم كه عمه ام پارتي بازي نموده تا شيراز نرم ! ديگه مگه ول كن بود . به جز خواجه حافظ شيرازي همه اين مسئله رو فهميده بودند . هر جا مي رفتم بچه ها بهم مي گفتند قربون عمه ات بري ..!! خلاصه ترجيح بند كلام شون عمه بيچاره من بود ! مخصوصآ بچه هاي خط پرواز سي - ۱۳۰ كه كافي بود چيزي تو دهنشون بيفته .... البته بعد ها وقتي كمي قديمي تر شدم ، تلافي اين دوران رو به سرشون در آوردم . ديگه طوري شده بود اون زرنگ زرنگ هاش صبح ها مي آمدند و با پيشكش صبحانه و هزار خواهش از من مي خواستند بهشون گير ندهم . از شما چه پنهون اون موقع خيلي شيطون بودم ! و ديگه كسي حريف ام نبود !
همون جور كه قبلآ اشاره نمودم ، اون اوايل كه هنوز پروازي نشده بودم و به اصطلاح سرباز ها آشخور بودم ، هر روز تو تابلوي اعلانات خط پرواز مي ديدم كه جلوي شماره بعضي هواپيماها ، در قسمت محل ماموريت شون واژه " SM " ( يعني ماموريت ويژه ) نوشته شده است . و فقط هم قديمي ها باهاش به اين نوع پروازها مي رفتند . خب جو هم طوري بود كه نمي شد زياد در اين باره سوال نمود . اگه يه وقت هم از قديمي ها مي پرسيدم ، پاسخ شون اين بود كه اگه مي خواستند همه بفهمند ديگه نمي نوشتند ماموريت ويژه !! خيلي دلم مي خواست سر دربياورم كه اين هواپيما ها به كدوم شهر يا كشور مي روند ؟
يه سرپرست اصفهوني به نام آقاي " اصغر عتيقي " داشتيم كه خدا بيامرز ، خيلي شوخ بود . و سر به سر همه بچه ها مي گذاشت ... و با زبون چرب و نرم اصفهوني اش سخت ترين ماموريت ها رو خارج از نوبت به بچه ها مي داد . يه روز چندين ساعت به زبون گرفتمش تا بلكه بفهمم اين هواپيماها كجا مي روند ، نگفت كه نگفت .. فقط گفت وقتي بزرگ شدي خودت متوجه خواهي شد ! جالب اين كه ايامي كه تو پايگاه آماده يا شيفت بودم ، مي ديدم كه هر وقت اين هواپيما از محل ماموريت اش بر مي گرده ، بچه هاي ضد اطلاعات با اون قيافه هاي خشك و عبوس خود با ماشين جيپ قراضه شون پاي هواپيما رفته و دل و جيگر لوازم كروي پروازي رو به هم ريخته و بازديد مي كنند !!
اين جا بود كه دوزاري ام افتاد كه بايد خارج از كشور باشه .. چون ماموران اداره دوم هرگز پاي پرواز هاي داخلي نمي آمدند . حتي در ورقه اي درشت در تابلوي اعلانات خطاب به افراد شيفت شب نوشته بودند كه شب ها قبل از نشستن هواپيماي " اس . ام " به ضد اطلاعات خبر دهيد .. مدت ها گذشت تا اين كه به من مجوز پرواز رو دادند . البته قبل از آن مدتي با استاد به پرواز مي رفتم . تا اين كه بالاخره فهميدم ماموريت ويژه ، همون كشور عمان است ! اين رو هم اضافه كنم كه اون اوايل ما دست كم روزي دو سورتي پرواز به عمان داشتيم .
كشور عمان و باند هاي خاكي اون ....
ديگه طوري شده بود كه مثل خونه خاله ، من در هفته يكي دو بار به عمان پرواز مي كردم . و دقيقآ مثل زمان جنگ با عراق ، از اين جا نيرو كه پرسنل نيروي زميني بودند مي برديم يا محموله هاي نظامي مثل ماشين جيپ ، كاميون ، اتوبوس و بار هايي كه مربوط به ارتش بود حمل مي نموديم . و اغلب هم در سه منطقه فرود مي آمديم . يكي از آن مناطق " ميد وي " بود كه باند خاكي و خيلي كوتاهي داشت كه واقعآ نشستن در آن كار هر خلباني نبود . و هواپيما به محض نشستن ، با تغير زاويه ملخ ها ( ريورس ) به دشواري توقف مي كرد . و اگه يه كم دير مي جنبيديم ، انتهاي باند تقريبآ مثل دره ، گود و صخره اي بود . جالب اين كه در هر پرواز طفلك بچه هاي شعبه چرخ ، مجبور به تعويض لاستيك هاي هواپيما مي شدند . و ما هميشه تو هواپيما در اين مسير دو تا لاستيك ( يكي چرخ جلو و ديگري چرخ عقب ) با خودمون حمل مي كرديم ! مثل كاميون هاي باربري !!
يكي ديگر از مناطقي كه فرود مي آمديم ، پايگاه " سيب " بود . كه بيشتر نيرو هاي انگليسي هم اونجا حضور داشتند . افسران خلبان شون ، مثل " لورنس عربستان " با شلوارك هاي كوتاه خاكي رنگ و كلاهي كه روش پارچه اي از پشت كشيده شده بود با هواپيماهاي كوچيك يك موتوره ملخي همچون " پايپر " اون جا حضور داشتند . فكر مي كنم از اين هواپيما ها براي ديده باني از مواضع جنگي و شناسايي چريك ها استفاده مي شد . اين پايگاه به سبك مقر هاي انگليسي ، هم جور وسايل رفاهي از قبيل بار و كمپ هاي نظامي به چشم مي خورد . تا ساحل هم فاصله چنداني نبود . كه اغلب وقتي اون جا مي رفتيم ، سري هم به دريا مي زديم .
اسم دريا آوردم ياد يه خاطره جالب افتادم . يك بار كه به اين منطقه پرواز داشتيم ، به دليل خرابي هواپيما مجبور شديم شب رو بمونيم . اين رو هم اضافه كنم كه معمولآ ما زياد اون جا نمي مانديم .. چون اصلآ امنيت نداشت . و به محض خالي كردن بار هواپيما ، محموله هايي كه بايد به تهران حمل بشه يا نيروها رو سوار مي كرديم و سريع بر مي گشتيم . يكي از دلايل ناامني آن حضور نيروهاي دشمن به صورت غير منظم و پارتيزاني بود . كه عادت داشتند شبيخون بزنند . و بارها سر نظامي ها رو به اين صورت بريده بودند . خلاصه اون شب به اجبار مونديم . و من هم زد به سرم كه برم شنا كنم . و چون مايو نداشتم همين جوري با لباس پرواز رفتم لب دريا .
چشمتون روز بد نبينه ... وقتي از آب برگشتم ديدم موج شديدي لباس هايم رو با خودش برده ولي از شانس ام به صخره اي گير كرده است ! و چون توش پر از شن و ماسه و جلبك شده بود ، نمي شد پوشيد . براي همين لباس پرواز رو دستم گرفته و به باشگاه افسران انگليسي ها رفتم . خدا خيرش بده يكي از افسران با معرفت يك دست لباس انگليسي بهم داد تنم نمايم . تا لباس پروازم خشك شود . حالا مجسم كنيد من با اون هيكل درشت شلوارك پوشيده و كلاه اون ها رو هم به سرم گذاشته ام !! خيلي مضحك شده بودم . چون انگليسي ها پاهاشون مثل خانم ها اصلآ مو نداره .. حال اين كه من پشمالو ، واقعآ با اون ريخت و وضع خيلي به چشم مي آمدم !
اما يكي ديگر از مناطقي كه ما فرود مي آمديم شهر " سلاله " بود كه در جنوبي ترين نقطه كشور عمان قرار داشت . فرودگاه به شهر خيلي نزديك بود و چهره شهر مثل اكثر كشورهاي عربي پر جنب و جوش و ويژه گي خاص خودش رو داشت . البته گاهي پرواز هاي ما به عمان از روزي يكي دو سورتي هم زياد تر مي شد . كه حالا مي فهمم به دليل وضعيت جبهه ها بوده است . البته اين رو بگم خريد لوازم برقي مثل تلويزيون ، دستگاه ضبط و صوت و وسايل منزل چون فرش ماشيني و كلآ همه چيز در مقايسه با ايران بي نهايت ارزان و اصلآ قابل مقايسه نبود . براي همين يك نوع تجارت خوبي هم محسوب مي شد . كه بعضي ها واقعآ شورش رو در آورده بودند . حتي يادمه يكي از لود مستر هاي ما جونش رو براي خريد تو اين راه گذاشت . جريان از اين قرار بود كه خدابيامرز خريد زياد كرده بود . و چون ديرش شده بود با سرعت سرسام آوري رانندگي مي كنه كه به موقع خودش رو به هواپيما برسونه و به همين دليل ماشين واژگون مي شه و همون لحظه هم تموم مي كنه .
ترفندي براي يك مشت دلار !!
صحبت از تجارت شد بهتره اين رو هم اضافه نمايم كه اون موقع طوري برنامه ريزي شده بود كه اول صبح هواپيما به مقصد عمان پرواز نموده و همون طور كه گفتم بلافاصله به سمت تهران برگرده . و چون خارج از كشور بود ، اگه يك روز مي ماند حق ماموريت به دلار پرداخت مي شد . همچنين رسم بود در هر ماموريت ( فرقي نمي كرد چند روز ) يك ۱۷ دلار هم كرايه تاكسي به كروي پروازي پرداخت بشه .. و از اون جا كه طبق برنامه هواپيما تا قبل از ساعت ۱۲ شب به تهران مي رسيد ، حق ماموريت يا همون دلار هاي سبز شامل كسي نمي شد . اما گاهي بعضي از همكاران زبل براي گرفتن دلار هاي حق ماموريت و كرايه تاكسي ، زرنگي كرده از فاصله خيلي دور چرخ ها و فلاپ هاي هواپيما رو پائين مي دادند تا سرعت قارقارك كم بشه !! و ساعت دوازده و يك دقيقه يا كمي ديرتر چرخ ها رو به زمين بگذارند !! عده اي هم با ناوبر هواپيما هماهنگ مي كردند كه اگه دقايقي قبل از ساعت ۱۲ شب به زمين نشستند ، او در فرم مخصوص ساعت لندينگ را بعد از ۱۲ ثبت نمايد !!
البته خيلي ها هم بودند كه درست دقايقي قبل از نيمه شب مي رسيدند و هيچ تلاشي براي تآخير يا نوشتن در فرم انجام نمي دادند . فكر كنم خيلي پر حرفي نمودم . ولي بيشتر قصد من از حاشيه رفتن ها براي آگاهي نسل جوان از رويدادهاي پيش از انقلاب است . پس با بيان يك حاشيه ديگه به اصل روايت مي پردازم . يادمه يك بار نمي دونم چه وضعيتي در عمان به وجود آمده بود كه ما مجبور شديم حدود هشت يا ده فروند هواپيما از تهران بلند شده و در فرودگاه مشهد مستقر شديم . هنوز چهره و نام چند تن از فرمانده هواپيماهاي قديمي رو كه در آن ماموريت با هم بوديم يادم مونده است ... مثل سروان خاتون آبادي ، سروان محب ( كه براتون نوشتم روزهاي نخست انقلاب به دليل تهمت ناروايي كه بهش زده و عنوان نمودند زندانيان رو به دستور شاه تو درياچه نمك مي ريخته ، علي رغم تبرئه شدند استعفاء داد . او يكي از بهترين هاي زمان خودش بود ) ، سروان شادانباز ( كه بچه مشهد بود ) سروان مقداد پور عزيز ( همون خلباني كه به خاطر ادرارش نظم نيروي هوايي رو به هم ريخت !! ) سروان شير محمدي كه بعدها به فرهيدي تغير نام داد ( البته الان همه سرهنگ يا تيمسار شده اند ) .
بله ما همگي به شهر مشهد رفتيم . به خاطر دارم كه با وجودي كه ماموريتي دشوار بود ، به خاطر رفتن به مشهد و سر زدن به اقوامم ، من هم به ليست اضافه شدم . ولي چه فكر مي كردم چي شد !! اصلآ اجازه خروج از پايگاه رو ندادند . و جملگي در مهمانسراي مشهد اسكان گزيديم . و هر شب رآس ساعت سه بامداد هواپيماها رو استارت مي زديم ... صداي قار قار موتورها در سكوت بامدادي ، همه جا پيچيده بود ... پرواز صبح زود چه لذتي داشت .. اون هم دسته جمعي . فكر كنم لشگر پياده نظام مشهد و قوچان رو بايد با خود مي برديم . من سه يا چهار روز اول رو مرتب رفتم . و چون مشهد كار داشتم و با اين وجود اصلآ نمي توانستم به كارم برسم اومدم كلك بزنم كه وضع از ان چه بود بدتر شد . و من فهميدم كه زرنگ تر از من هم در خط پرواز وجود دارد .
روز چهارم بود كه به سرپرست گروه اعزامي آقاي مهدوي گفتم استاد به جاي من كس ديگري رو بفرستيد . و او قبول نكرده و گفت خودت داوطلب شدي ! من هر كار كردم كه چند روز هم يكي از همكاران برود ، نشد . به ناچار مجبور شدم بهانه قانوني بياورم .. ! لذا گفتم ورقه مجوز پرواز من هنوز مهر نخورده است ! و قانونآ من مجاز به پرواز نيستم ! اگه اتفاقي رخ دهد تمام گناه ها رو به همين مجوز ربط خواهند داد . با بيان اين جمله ، سريع شخص ديگري جايگزين شد . اما به من گفتند حالا كه پرواز نمي كني مسئوليت زميني هواپيماها به عهده تو مي باشد !! هر چه بالا رفتم پائين آمدم .. قبول نكرده و گفت تو مجوز نداري ! و وضع بدتر از آن چيزي شد كه قبلآ داشتم . باز پرواز حسن اش به اين بود كه سرت گرمه .. اما روي زمين شرايط خيلي دشوار بود . من حماقت كرده براي سركشي به خانواده ام موقعيت پروازي ام رو هم زير سوال بردم !!
ميهمان نوازي سلطان قابوس پادشاه عمان
پادشاه جوان كشور عمان احترام خاصي به بر و بچه هاي سي - ۱۳۰ مي گذاشت . طفلك حق هم داشت . چون ما وظيفه حمل نيروهاي ارتش رو به عهده داشتيم . به قول معروف از راننده شمس العماره كه كمتر نبوديم . چون راننده هاي اتوبوس جلوي هر رستوراني توقف نمايند غذا و سيگار آن ها مجاني است ! به همين دليل سلطان واقعآ سنگ تموم مي گذاشت . و اگه قرار بود شبي رو در اون جا بمونيم ، ما رو به قصر بزرگ خودش دعوت مي نمود . و سعي مي كرد خيلي به ما خوش بگذره . در يكي از تالار هاي بزرگ پذيرايي سلطان بار بزرگي قرار داشت كه در گوشه آن سن بزرگي تعبيه شده بود . هميشه يك گروه اركستر اون جا حضور داشتند . و انواع اهنگ هاي غربي مخصوصآ جاز رو اجرا مي كردند . سلطان خيلي هم دست و دل باز بود .
علاوه بر دست و دل بازي ، اون موقع خيلي هم خوش اشتها و مقداري هم هوس باز بود . يك بار به چشم خودم ديدم كه يك كشتي بزرگ كه در سواحل اين كشور لنگر انداخته بود ، كلي دختر هاي زيبا از مصر از آن پياده شدند . از اون جا كه من يه كمي كنجكاو بودم ... البته كنجكاو كه چه عرض كنم ، فضول بودم سعي كردم ته و توي ماجراي يك كشتي دختر خانم زيبا رو در بيارم . چون معلوم بود اين ها توريست نيستند .. ! همه با قامتي بلند و كشيده و لباس هاي زيبا ، خرامان خرامان از كشتي پياده مي شدند . بعد از كلي تحقيق و تفحص ( يكي نبود بگه به تو چه كه مي خواهي سر از كار ميزبانت در بياري ؟!! ) بهم گفتند اين ها ميهمانان ويژه سلطان قابوس هستند . خب البته اون موقع خيلي جوون بود . ثروت و مقام هم داشت . پس چرا كه نه ..؟!
هر وقت سلطان سر كيف بود و از جبهه ها خبر هاي خوبي دريافت مي نمود ، اولين كاري كه مي كرد به ميهمانانش مدال طلا يا سكه مي داد . كلآ من سه بار از دست ايشون مدال طلا گرفتم . كه گردنم بشكنه در روزگار تنگ دستي بعد از بازنشستگي مفت و مجاني به بهاي خريد چند نان بربري و يك كيلو گوشت فروختم . او سعي مي كرد ميهمانان نهايت لذت از ميزباني او ببرند . خود اغلب سر ميز شام حاضر مي شد . هميشه هم تنها مي امد .. يعني يك بار هم با اهل و عيال او را در قصر مجلل اش كه تقريبآ تمام سوراخ و سنبه هاي اون رو ياد گرفته بودم ، مشاهده نكردم . سلطان عادت داشت با لباس رسمي و پاي بدون جوراب داخل تالار بشود . گاهي هم شمشيري در دست مي گرفت . هميشه يك عده هم او را همراهي مي كردند .
ماجراي كوسه هاي سلطان ...!!
كار من شده مثل برنامه هاي تلويزيوني ! مثلآ همين برنامه " نود " كه اين همه طرفدار داره .. از سر شب تمام بازي هاي غير جذاب رو پخش مي كنه و آخر هاي شب ، برنامه پرمخاطب كه همانا پخش بازي استقلال يا پرسپوليس باشه رو نشون مي ده ! حالا حكايت من هم تقريبآ اين جوري شده ... اين همه مطلب الكي نوشتم ... تازه رسيدم به مطلب اصلي يا اصل مطلب !! البته من به احترام اكثر خواننده ها كه اين جوري مي پسندند ، مي نويسم . وگر نه مي تونستم در چند پاراگراف كارو تموم نمايم . يك شب در همون ايام كه سلطان سر حال بود ما رو به قصر خودش دعوت نمود . جاتون خالي خيلي به همه ما خوش گذشت . به عبارتي سنگ تموم گذاشت .
ديگه وارد جزئيات پذيرايي نمي شوم ... بعد از كلي خوردن و نوشيدن و گوش فرا دادن به موسيقي صد در صد غربي ! هر دو نفر رو به يكي از اتاق ها راهنمايي نمودند . تا يادم نرفته بگم كه همون شب عده اي از كروي پروازي به يك اتاق ديگه رفته و تا نزديكي هاي صبح ، با دلارهاي سبز حق ماموريت قمار بازي كردند . اون جور كه بعد ها شنيدم مبالغ خيلي زيادي جا به جا شد . خدا رحمت كنه من و يكي از لود مستر ها ، به نام محمود ظهوريان كه بچه مشهد بود و در همسايگي ما تو پايگاه زندگي مي كرد ، چون اهل قمار و اين حرف ها نبوديم ، تصميم گرفتيم به اتفاق برويم تو استخر بزرگ سلطان قابوس شنا كنيم . استخر خيلي بزرگ در ميان باغ بزرگي قرار گرفته بود .
مجسم كنيد در كشور خشك و كويري چگونه اين همه درخت هاي زيبا و شاخه گل هاي رنگارنگ به عمل آمده بود . اطراف استخر از اون صندلي هاي راحتي كه بيشتر در فيلم هاي جميز باند ديده بودم به فاصله كمي از يكديگر قرار گرفته بود . در كنار هر صندلي راحتي بر روي ميله هايي كه براي قرار دادن انواع حوله هاي لطيف تعبيه شده بود ، قرار داشت . پائين هر صندلي هم انواع لوسيون ها و اسپري هاي جور واجور چيده شده بود . من عادت داشتم با خدابيامرز محمود ظهوريان هر وقت تنها مي شديم با لهجه غليظ مشهدي صحبت نمائيم . راستي يادم رفت بگم محمود در هواپيماي سي - ۱۳۰ اي كه از ماهشهر به كرمانشاه مي رفت ، نزديكي هاي فرودگاه به دليل قرمز شدن وضعيت ، توسط نيروهاي پدافند خودي به رگبار بسته مي شه كه به جز يك نفر بقيه همه شهيد شدند . خلبان آن هواپيما سرگرد آقايي بچه شيخان قم بود. كه يكي از بهترين معلم خلبان هاي گردان هاي سي - ۱۳۰ محسوب مي شد . اتفاقآ در فصل زمستان اين فاجعه رخ مي دهد .
من و محمود چون با هم هم اتاقي بوديم ، با همون لهجه مشهدي بهش گفتم ، يره بيا بريم شنا كنيم. بنده خدا قبول كرد و ما بعد از شام رفتيم به محوطه باغ ... فاصله استخر از اتاق ها كمي زياد بود به همين دليل سكوت خاصي در تاريكي حكمفرما بود . از اون جا كه من و محمود هيچ كدوم مايو نداشتيم ، و با لباس پرواز رفته بودم لب استخر ، اين بود كه مجبور شديم بدون مايو داخل آب برويم . يادمه خدا بيامرز از اون شورت هاي " مامان دوز " پوشيده بود . به من گفت يره اگه با شورت بريم توي آب ، تا فردا كه خشك نمي شه ؟!! و خيس هم كه خيلي زشته از زير لباس پرواز بپوشيم . قرار شد من رويم رو برگردانده تا او بدون شورت وارد استخر بشه .
دقايقي بعد اين من بودم كه به او گفتم يره روتو برگردون تا من هم مثل تو بيام تو آب . و او نيز چنين نمود . هنوز دقايقي از شناي ما دو نفر نگذشته بود .. كه بر اثر تابش نور مهتاب ديدم اطراف استخر كه مشهدي ها به آن " پاشوره " مي گويند ، از ميله هاي فلزي مشبكي تشكيل گرديده است . در اون لحظه با ديدن اون ميله هاي فلزي ، شيطوني ام گل كرده و خطاب به مهمود گفتم ... محمود مي دوني اين پنجره هاي فلزي براي چيه ؟ محمود كه تقريبآ در وسط استخر به دور از من داشت شنا مي كرد ، كمي نزديك آمده و با درخشش نور ماه ، او هم آن ها رو ديد . از من پرسيد اين ها رو براي چي تو استخر قرار داده اند ؟ به شوخي گفتم .. محمود جان مي دوني كه پادشاهان و سلاطين همه هوس بازند و براي سرگرمي همه كار انجام مي دهند .
محمود كه به دقت به حرف هاي من گوش مي داد ، پرسيد خب منظورت از هوس بازي چيه ؟ گفتم من شنيدم سلطان براي سرگرمي تعدادي كوسه به اين استخر بزرگ خود انداخته تا با ديدن اون ها تفريح نمايد . اين قفسه هاي فلزي هم براي همين است كه روزها كوسه ها رو در پشت اين قفسه قرار مي دهند . و شب ها در قفسه ها رو باز مي نمايند . به همين دليل هم مبل و صندلي راحتي فراواني دور و بر استخر قرار داده اند . زيرا براي تماشاي ميهمانان سلطان اين جوري چيده اند . طفلك محمود با شك و ترديد پرسيد يره جون مو شوخي نمي كني كه ؟ بهش گفتم چه شوخي اي نصفه شبي با تو دارم ؟ از طرفي هم تكان هاي آب استخر باعث شده بود اون دريچه هاي فلزي صداي مخصوصي ازش بلند بشه .. محمود يه خرده به دقت به اون ها نگريسته .. و در يك لحظه انگار واقعآ كوسه اي به او قصدحمله داشته باشه ، با سرعت باورنكردني دو پا داشت دو پا ديگه قرض كرده با بدن برهنه با وجود حجب و حيايي كه پيش من داشت ، بي توجه زد بيرون ..!!
من كه به سادگي او و از همه مهم تر لخت مادرزاد بيرون اومدن او از آب خنده ام گرفته بود .. به شدت درون استخر حالا نخند كه كي بخند !! بد جوري از خنده غش كرده بودم .. بيشتر به خاطر خجالتي بودن او بود كه اين گونه بي محابا زده بيرون .. بعد از گذشت لحظاتي من يك صداي عجيبي شنيدم ! به عقب برگشتم ديدم صدا از همون دريچه فلزي مي آيد ... اين دريچه رو فكر كنم براي تخليه آب استخر قرار داده بودند ... در سكوت شب .. صداي قرچ و قورچ فلز دريچه استخر .. من رو هم به اين فكر برد نكنه واقعآ سلطان براي تفريح خود كوسه تو اين استخر رها نموده باشه ؟!! شايد باورتون نشه .. مني كه خود اين شايعه رو الكي به وجود آورده بودم ، با فرار محمود و صداي دريچه واقعآ باورم شد و خيلي چابك تر از محمود سريع مثل او با اون وضعيت از آب زدم بيرون ...
واقعآ از ترس داشتم زهره ترك مي شدم !! حتي ترس من خيلي بيشتر از محمود بود . بد جوري وحشت كرده بودم . سال ها از اين موضوع مي گذرد ... واقعآ وقتي به ياد شرايط اون لحظه مي افتم ، به طور خيلي جدي وحشت ام مي گيره ..؟ بار ها از خودم مي پرسم چرا آدميزاد اين جوري است ..؟ حتي موضوع بي پايه و اساسي كه خودش مطرح كرده ، اين گونه وحشت نمايد ؟!!
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
بهروز مدرسي
به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .
بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .
دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )
چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )
بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد .
First one To Fly Over The North Pole, 1926 and South Pole, 1929:
Lieutenant Commander Richard Byrd(1888-1957) and Floyd Bennett were the first airmen to fly over the North Pole in the "Josephine Ford," a Fokker Trimotor equipped with skis. Shortly after midnight on May 9, 1926, navigator Byrd and pilot Bennett lifted off a snow-packed runway at Kings Bay, Spitsbergen in Norway. They headed across the formidable arctic wasteland and at 9:02 a.m. crossed the top of the world, 800 miles from their take-off point. On Thanksgiving Day, November 28, 1929, pilot Bernt Balchen, Byrd and a crew of three climbed aboard the Ford Trimotor that Byrd had named "Floyd Bennett" after his old comrade who had died in 1928. At 3:29 p.m. they left the ice pack, headed due south at a speed of 90 miles per hour and climbed to 8,000 feet. As the craft approached the Queen Maud mountain range, the crew was forced to throw overboard everything not tied down, including emergency supplies, to reduce weight so that the craft could clear the glacial summits and reach the polar plateau. At 1:14 a.m. on November 29, Byrd reported by radio "we have reached the South Pole." Though each polar flight was completed in less than a day, the excursions' logistics required months of planning and execution. The Antarctic expedition was a particularly massive undertaking. Byrd went $184,000 in debt to outfit two ships, three planes and 82 men. Fifty men remained in the frozen desert for two years in this scientific endeavor. Byrd was awarded the Navy Cross for his double success. More importantly, he had opened the way for trans-arctic passenger routes, as well as for routine exploration of both the earth's poles.
Source:www.firstflight.org BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
نخستین کسی که در سال 1926 بر فراز قطب شمال ودر 1929 بر فراز قطب جنوب پرواز کرد:
ستوان فرمانده "ریچارد برد"(1957-1888) و "فلوید بنت" نخستین مردان هوانوردی بودند که در هواپیمای "جوزفین فورد" که یک فوکر سه موتوره مجهز به اسکی بود بر فراز قطب شمال پرواز کردند.زمان کوتاهی پس از نیمه شب 9 مه 1926-ناوبر "برد" و خلبان" بنت" از یک باند برف فشرده شده در "کینگز بی"-"اسپیتزبرگن" در نروژ بهوا برخاستند.آنها از فراززمین بایر و یخزده و وحشی قطب عبور کرده و در ساعت 9:02 صبح از نوک کره زمین گذشتند جاییکه 800 مایل دور تر از محل بهوا بلند شدنشان بود.در 28 نوامبر 1929-روز شکرگزاری-خلبان "برنت بالکن"-"برد" و سه خدمه سوار هواپیمای سه موتوره "فورد" شدند که "برد" پس از آنکه دوست قدیمی اش در 1928 فوت کرد- آنرا "فلوید بنت" نامگذاری کرده بود.در ساعت 3:29 بعد از ظهر آنها ازآیس پک با سرعت 90 مایل بر ساعت وارتفاع 8000 فوت بسمت جنوب رهسپار شدند.هنگامیکه هواپیما به محدوده کوههای "کویین ماد" رسید خدمه مجبور به بیرون انداختن بارهای اضافی و هرچه که به هواپیما بسته نشده بود حتی تجهیزات ضروری شدند تا وزن هواپیما کم شده و بتواند از قلل یخزده عبور کند و به زمین مسطح قطب برسد.ساعت 1:14 صبح 29 نوامبر "برد" توسط رادیو گزارش داد "ما به قطب جنوب رسیده ایم".اگرچه هر دو سفر قطب کمتر از یک روز بطول انجامید تدارکات سفر محتاج ماهها برنامه ریزی و مدیریت بود.سفر به قطب جنوب مشخصا ریسک بزرگی بود."برد" برای تهیه دو کشتی-سه هواپیما و 82 نفر بمیزان 184000 دلار زیر قرض رفت.50نفر در دشت یخزده قطب بمدت دو سال برای انجام فعالیتهای علمی باقی ماندند."برد" نشان "صلیب دریانوردی" را بخاطر این دو موفقیت بدست آورد.مهمتر از آن-وی راه هوایی حمل مسافر بر فراز قطب در کنار کاوش جاری هردو قطب زمین را باز کرد.
www.firstflight.orgمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی
همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد





سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه













خیلی باحال نوشتین .. .چیزی از اسرار ارتش شاهنشاهی نموند که شما اشره نکرده باشید
با سلام و تشکر
به نظر بنده یکی از زیبایی های مطالب سایت شما مربوط به همین این مسئله است که شما در متن اصلی خاطرات خودتان همیشه از حاشیه های خاطرات اصلی هم یادی میکنید و این بسیار برای خواننده مطالب شما جذاب است.با آرزوی موفقیت بیشتر
سپاسگزارم بابك جان
kheili jaleb va ba mazeh bood,makhsosan vaghti ke shoma tarif mikonid adam vaghean khodesho jay shoma ehsas mikone,,,pedare man ham to in amaliyat bood hodode 6 mah onja boode va az soltan ham medal gerefte,etefaghan yki az medalasho ke man kheili dost dashtamo vaghti ke az iran kharej mishodam behem dad,bavar konid ageh biyam iran hatman ono ba inke kheili arzesh dare baram taghdime shoma mikonam...chon arzeshe afradi mesle shoma kheili kheili bishtar az in harfast.
شروين عزيزم
پسر با احساس و نازنينم . من از لطف شما خيلي تشكر مي كنم
همين كه بيان نمودي انگار به من دادي . دستت درد نكنه . پيش شما باشه انگار نزد من است
يادگار پدر خيلي با ارزش تر از اين حرف ها است
سلام عمو بهروز .امیدوارم که خسته نباشید.حسابی ما رو شرمنده کردید.امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم.من افتخار میکنم که یک خلبان نیروی هوایی من رو پسرم خطاب کنه.
راستی خیلی عالی بود.حقیقتش امروز صبح ساعت 8 امتحان داشتم.تا ا.مدم تو سایت ساعت 7 .15 بود.هی با خودم کلنجار مرفتم که این پست رو بخونم یانه.آخه با خودم می گفتم عجله عجله به درد نمیخوره.باید با آرامش اون خاطره های ناب عمو بهروز رو بخونیم.تا اینکه ساعت 9.30 این خاطره رو خوندم.واقعا گریم گرفته بود.امیدوارم که لیاقتش رو داشته باشم.
با آرزوی موفقیت و بهروزی برای شما و هموه خوانندگان محترم سایت
اسي جان پسر عزيزم .
الهي فداي قلب رئوف شما بشم پسر گلم
اميدوارم كه با موفقيت امتحانات رو تمام كني
من به وجود جوان هاي با احساسي چون شما افتخار مي كنم
آرزوي موفقيت و. سربلندي ات رو دارم
salam ostad bebakshid agar shoma mail nistid man harfy nadarm shoma har moga vaght kardy ya sary ba ma bezanid baz ma shomaro dost darim ba tashakor
پاسخ
رضا جان عزيزم .. اين باعث افتخار من است كه در خدمت شما دوست عزيز و نازنينم باشم
آقاي مدرسي عزيز
وقتي خاطرات شما رو ميخونم با خودم فكر ميكنم جوونيهاي شما كجا (البته الانم جوونين هااااا)و ما جووناي امروزي كجا!! ماهايي كه كارمون فقط شده خوندن و حفظ كردن و امتحان دادن! فكر ميكنم و اميدوارم كه شما از اون دسته معدود آدمهايي باشيد كه تعداد اي كاش هاي بزرگ زندگيتون خيلي كمه. بازم از خاطراتتون بگين و خواهشا با همين حاشيه هاي دوست داشتني. اصلا لطف خاطره هاي شما به همين حاشيه هاست!
شاد شاد شاد باشيد
سپاسگزارم پسرم
خيلي خوشحالم كه مطالب حقير را پسنديدي ، باعث افتخار بنده است . چشم حتمآ خواهم نوشت
با سلام خدمت جناب مدرسي
من مدتي است مطالب وزين سايت شما را مي خوانم و از بيان خاطرات زيباي شما تشکر مي کنم سوالي از جنابعالي داشتم:طي جنگ ايران و عراق شما چه نمره اي به نيروي هوائي ايران و عراق مي دهيد به عبارت ديگر کداميک (از تمام جهات )نسبت به ديگري برتري داشت ؟
پاسخ
علي جان عزيزم
خيلي ممنون كه مطالب سايت نظر مبارك شما را به خود جلب نموده است
در مورد برتري ، بايد عرض كنم به دليل عقبه اي كه نيروي هوايي عراق داشت و از سوي قدرت هاي بزرگ غربي حتي شوروي حمايت مي شد ، نمي شود كه با ايراني كه هر چه ادوات و تجهيزات داشت مربوط به دوران پيش از انقلاب بود مقايسه شود اما در مورد نمره .. حتمآ بايد نمره بدهم ؟
از نظر تجهيزات و هواپيما ها عراق 17 مي گيرد
ايران از نظر تجهيزات 10 مي گرفت . اما از نظر عرق ميهن پرستي و شجاعت و فداكاري ايران 20 مي گيرد ، عراق 8
اميدوارم به پرسش ات رسيده باشي
البته اين صرفآ نظر شخصي است و شايد ارقام جا به جا شود
بازهم سلام ..نمی دونم چرا وقتی مطالب جذاب می خونم تصویرش رو هم می بینم ...خاطرات شما واقعا" جالبه ..حتی با حاشیه ..اما در مورد آرتا کیش ..آیا حاضرند به یک دیوانه پرواز با دو پای مصنوعی از ساق و از زانو آموزش خلبانی بدند ؟این سوال کاملا جدی بود ...منتظر جوابم ...دعا گوی شما ...رضا از کرج ..
پاسخ
رضا جان ما خلبان هاي زيادي در جهان و حتي ايران داشتيم كه با عصا يا پاي مصنوعي پرواز مي نمودند .
اگر اون فردي كه مي فرمايي قادر به راه رفتن باشد و اشكالي در تحرك با پاي مصنوعي نداشته باشد ، بله شدني است . اين فرد مي تواند دوره هاي خلباني را در آرتا ببيند. اگر در كارش موفق باشد ، مي تواند در همان جا مشغول به كار و تدريس شود . آرتا به لحاظ تعداد هواپيما و تعداد دانشجويان در منطقه خاورميانه منحصر به فرد مي باشد و تا حالا حدود 130 - 40 نفر از دانشجويان آرتا در اير لاين ها پرواز مي نمايند
salam jenab sarhang
khatereh jalebi bood,makhsosan be lehaz tarikhi dekhalat nezami Iran dar yek keshvar digar mord tavajooh ast( bahse masbat ya manfi boodan an chize digari ast)
lotfan befarmayid in jang daghiyan che sali bodeh va aya artesh ma ham talafat jani dash ast? shoma midanid che tedad
ba tashacor
ALI_France
پاسخ
علي جان با درود خدمت شما
من فكر مي كنم از سال 52 آغز شد و در سال 56 كم كم برگشتند
از تعداد تلفات خبر ندارم چون مربوط به نيروي زميني بود . ولي فكر نمي كنم تلفات زيادي ارتش داده باشد . هر از گاهي آن ها با شبيخون زدن ها عده اي را سر مي بريدند . چون جنگ نامنظم و چريكي بود. ولي همان طور كه گتم من از سال 52-53 مي ديدم كه مرتب پرواز داشتيم
آقای مدرسی جان سِلام حالتان خوبه ایشالا؟
موگوم آقای مدرسی ..شما بره چی همش از فعل " نمودم" ایستفاده موکونن؟ یعنه بره چی از فعل " موکونم یا کردوم" ایستفاده نموکونن؟
بعدشوم آقا مدرسی شما دیگه زیاد نمی نویسن! کاره خوبه موکونن خدائیش . چیه ای وبلاگ و سایت؟ حیفِ زن و بچه آدم نیست وقتتانِ ره بری ای آدما بی منظور تلف بکونن؟
در ضمن آقا مدرسی جریان ای کوسه ره تعریف کردن همی حج اسمال مغازه بغل دستی ما هست! خوب..همی یک شاگرد دره پارسال رفته او ورا همش تعریف موکونه رفته تو دریا کوسه هه بهش حمله کِردن ای یم پوزشار زده!! چاخان موکونه مثل استاش... خب آقا مدرسی جان وخت تار نمِ گیروم ..راستی تو راسته بازار یک بانک صادرات هست یک آقا اونجه کار موکونه اسمش آقا مدرسیه..فامیلتان نیست؟
قوربونتا
رضا
سه لام آقا رضا جون
مو از دستوم در مره كه مگوم نمودند .. راست مگي يره ... بايد بوگوم كردند
مو اگه كم منوشتوم ، دليلش خرابي سرور و سايتوم بود
زضا جان مو هيچ فك و فاميلي تو بانگ نداروم . مو گوروم كجا بود كه كفن داشته باشوم ؟
مو ره چه به قوم بانكي !!؟
اگه به مو وام مده كه بوگوم قومومونه
خير ببيني رضا جان
موگوم : كوخ از چوخ اوفتاد به زينگيجم ...با پلاخمون زدومش
حاليته يره !!؟
سلام کاپیتان خیلی مخلصیم واقعا مطلب جالبی بود استاد باز هم ممنون اگر امکان داشت اون مطلب راجع به خلبانی که از طریق مسافر کشی خرج اموزشهایش را داد و در اخر موفق شد و در یکی از ایر لاینها هم مشغول به کار است را در مطالب بعد بگذارید باتشکر.
پاسخ
رضا جان مصاحبه ايشون خيلي وقت است آماده مي باشد . ولي ايشون هنوز آلبوم عكس هاش رو در اختيارم نگذاشته است . چون مدتي است ايشون به عنوان رئيس شركت هوايي آسمان ، در يكي از مراكز استان ها شده است . و من منتظر حضور ايشون در تهران هستم
سلام اقای مدرسی خسته نباشی .
نمی دونم چی باید گفت نظرتون رو زیر مطلب کمانگیر دیدم راستش من همیشه به سایتتون سر میزنم ولی خیلی وقت بود نظر نداده بوم :)
من خیلی وقته در بالاترین تبعید شدم
قعلا دارم دوران ترک رو سپری می کنم
با اینکه سخته ترک بالاترین و تونستم و دیگه بالاترین نمی رم دیگه فقط وب گردی می کنم . نظر تو وبلاگا میدم
خلاصه اینم یه فصل جدیده
چکار میشه کرد بالاترین با من خیلی بد برخورد کرد
خدا نگهدار
سيروس جان
جدي ؟ چرا ... ؟ شما كه يكي از پايه هاي مهم بالاترين بودي
واقعآ حضور شما ها بالاترين رو جالب كرده بود و بدون شما دوست نازنين ، هيچ ارزشي نداره . من هم فقط براي گذاشتن لينك مطلب خودم به بالاترين مي روم
به هرحال اميدوارم هر جا باشي ، شاد و سربلند و سلامت باشي
درود بر شما خیلی لذت بردم...اولین بارست که با نوشته های شما برخوردم جای خوشبختی است...باید همه ی مطالبتان را با دقت بخوانم
پاسخ
سعيد جان من هم خوشحالم دوست جديدي به جمع ياران صميمي ما پيوست
آقای مدرسی عزیز،
خاطرات شمااز کشور عمان برای من بسیار جالب بود. من هتولد ۱۳۵۰ هستم ولی همیشه زحمات جوانمردان ایرانی برای جنگ ظفار را در ذهنم مجسم می کردم بدون اینکه مطلب مستندی با جزئیات طنز در اختیار داشته باشم. مطالبی رو که شما نوشتید بسیار جذاب از قسمتی مهمی از تاریخ ایران است که جایی مطرح نشده.
من به کشور عمان سفر کرده ام برای همین داستان شما برای من خیلی ملموس و جذاب است. خصوصا مهمانوازی سلطان و غیره....
حال تصویری از زحمات مردان ایرانی برای آزاد سازی ظفار در ذهن من وجود دارد همچنین حس غرور و افتخار به عنوان یک ایرانی در سفر بعدی به عمان.
بسیار سپاسگذارم.
محمدرضا فرزند ۱۳۵۰
پاسخ
محمد رضا جان عزیز و نازنین
از اشنایی با شما خیلی خوشحالم
عززم ما که کار خاصی در جنگ ضفار نکردیم .. فقط به حمل و نقل نیرو ها اشتغال داشتیم
اما زحمت را بچه های نیروی زمینی ان ایام کشیدند .. دست همه آن ها درد نکنه از شما هم به خاطر ارزش نهادن به تاریخ کشور خود ، تشکر و قدردانی می کنم ... با آرزوی موفقیت
جناب مدرسی گرامی،
با تشکر از توجه شما در صورت امکان متن ارسال شده را از سایت حذف کنید.
نامه من فقط به منظور تشکر از شخص خود شما بود.
سپاسگذارم
به امید دیدار
محمدرضا فرزند ۱۳۵۰
امریکا همه جا دیوار حایل قرار داده حتی بین یمن و