درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خلبانی که دق کرد !

ماجرای سرهنگ خلبانی که در زندان دق کرد !

bjl6q1n8d2lpdmptunjw.jpg

. نمي دانم چه حكمتي اين گونه نهاد ها داره كه پرسنل وقتي اسم اون جا  آورده مي شه يه نوع ترس به جونشون مي افته !! من هم در اين مورد استثنا نبودم. قبل از انقلاب از اداره ضد اطلاعات و اداره دوم مي ترسيدم . بعد از انقلاب هم از اين يكي . حالا هم كه چندين ساله از نيروي هوايي بازنشسته شده ام ، هر چي فكر مي كنم دليل اين ترس و لرز رو نمي دونم !!

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

k7osa8gqdrrfytb87swe.jpg

ماجرای سرهنگ خلبانی که در زندان دق کرد !

o9kmk6ufgquiifcgltc6.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

قدیمی ها مثال خوبی می زدند که " دوست خوب تعمت است " واقعآ هم راست گفته اند . من اخیرآ به مناسبتی با دوستان خیلی خوبی قاطی شده ام . که هر کدوم شون واقعآ در کار شون خبره و یه پارچه آقا یند . یکی شون همین آرمان بیات جوون دوست داشتنی و پر تلاشیه که دو پست قبل یکی از کاراش رو براتون نقل کردم . یکی دیگه جوونی است به نام " هادی حسینی " که همه سید صداش می کنند . این عزیز تو کار نشر و تحقیق و مطالعه است . چند روز پیش تقویم جدیدی به من هدیه نمود که من تا حالا لنگه اش رو ندیده بودم . اول این که این سالنما ، از مهر امسال تا مهر ۸۷ است !! يعني يك سال تحصيلي كامل رو در بر مي گيره  . دوم اين كه چون كار اساتيد دانشگاهي است ، تمام مناسبت هاي علمي و عمومي رو به شكل خيلي زيبا طراحي نموده اند . كه به نظر من يك گنجينه كامل علمي - ادبي است . روي آن هم نوشته " تقويم علمي و دانشگاهي " كه در صفحه نخست آن نام دوستم  " سيد "  هم به عنوان ناظر امور هنري قيد شده و هم به عنوان يكي از همكاران نشر .... واقعآ به وجود چنين جوون هايي افتخار مي كنم .

حتمآ بار ها اين ضرب المثل را شنيديد  " خدا گر ز حكمت ببندد دري ، ز رحمت گشايد در ديگري " واقعآ من به اين كلام اعتقاد قلبي دارم . حتمآ يادتونه كه نوشته بودم همون يكي دو تا دوست خوبي هم كه داشتم به خاطر داشتن اين سايت از ترس شون ولم كردند ..!؟ عوض اش از بركت همين سايت دوستان خيلي خوبي پيدا كرده ام . يكي از اون ها خلباني است كه الان هم داره در اير لاين مي پره . وي وقتي شنيد من خاطراتم رو مي نويسم ، با لهجه شيرين تبريزي اش ماجراي عشق به حرفه خلباني اش رو برام تعريف كرد كه قصد دارم براي تشويق جوون ها به صورت كتاب منتشر نمايم . يعني همين برادر سيد هادي حسيني قول چاپ اش رو داد . اما سر اين كه اول در سايت خلاصه اون رو نقل كنم ، با سيد اختلاف نظر داريم . وي معتقد است اگه در سايت بنويسم ديگه كسي كتاب رو نمي خره .. ولي نظر من اينه كه هر چيزي به جاي خودش نكوست . اما اين رو بگم بقدري خاطرات اش جالب و شنيدني است كه آدم از شنيدن آن دل نمي كنه ... ! اين كاپيتان عزيز برام تعريف كرد چگونه در شهر غريب تهران با پول مسافر كشي بر روي پيكاني كه از دم قسط خريده بود ، شهريه آموزشگاه خلباني رو تآمين مي نمود ! اين عزيز علاوه بر خلباني ، سياستمدار توانايي است . و فعاليت هاي سياسي در مجلس و نهاد هاي كشور انجام مي دهد . منتظر آلبوم عكس هاش هستم كه هر هفته بخشي از خاطرات او را در سايت درج نمايم . مطمئن هستم خيلي خوشتون خواهد اومد .

بعضي از خوانندگان ازم ايراد مي گيرند كه فضاي وبلاگ رو مثل مجله ، تصويري نموده ام . من نمي گم حق  با اون ها است يا نه . .. ولي چه جوري بگم ..؟ راستش اين فرمي خيلي حال مي كنم . البته اگه عكس نگذارم كارم خيلي راحت تر مي شه .. چون ساعت هاي متوالي وقت ام براي مونتاژ و طراحي تصاوير گرفته مي شه . به عبارتي با اين كار ها مشكلاتم رو فراموش مي نمايم . اما از اون جايي كه از روز نخست عهد كردم مطيع نظرات شما عزيزان باشم . ادامه اش رو به انتخاب شما مي گذارم . اگه اكثريت موافق همين روش بود ، ادامه مي دهم . اگه نه كه فقط يك عكس همون بالاي سردر مي گذارم . راستي اين رو هم بگم به دليل سرعت پائين اينترنت در ايران ، به پيشنهاد يكي از خوانندگان خوب ، حجم عكس ها رو خيلي پائين مي گيرم . ولي باور كنيد چون تازه فتوشاپ رو ياد گرفته ام خيلي از كار با تصاوير لذت مي برم .

uynnh1k97hxl822wf5uo.jpg

kgwv47bi4pzbdwb6vyoa.jpg6ye2dzbh6k1equ1h3a1j.jpg8hhc0tvm27phlxf59e8v.jpg

پايگاه يكم ترابري - پيش از انقلاب :

اوايلي كه به پايگاه يكم منتقل شده بودم همه چيزش برام رنگ و بويي تازه داشت . از طرفي هم تا قبل از اين كه تكليف اموزش  پرواز ام  مشخص مي شد . به قول سربازها " آش خور " به حساب مي آمديم . بماند كه چقدر آش دوست داشتم . ولي هيچ گاه به ما آش خور ها يه شكم سير آش ندادند . هر چه خورديم زمان شبانه روزي بود . به عبارتي آش در ليست غذاي پرسنل پايگاه وجود نداشت . ولي در بخش سرباز خانه ، فكر كنم براي سرباز ها هفته اي  يك بار آش مي دادند . يادمه اون ايام حقوق يك سرباز هفده ريال و نيم بود كمتر از ۲۰ ريال !! و اون طفلكي ها هم كه اين غذا رو دوست نداشتند ، مجبور بودند با بي ميلي اون رو بخورند . فقط بچه تهرون ها و اون هايي كه پول دار بودند از بوفه يه چيز ديگه به جاي آش مي خوردند ...!!

خودمونيم خيلي وقت بود زياد حاشيه نرفته بودم .. ولي دوباره اين مرض اومد سراغم ! ول ام كنند همين جوري تا فردا حاشيه نويسي مي كنم . تقصير هم ندارم چون مث فيلم سينمايي مياد جلوي چشمم . بله مي گفتم  ... چون تازه كار بوديم .. اون قديمي ها مخصوصآ اون پرسنلي كه از هواپيماي داكوتا به سي -۱۳۰ آمده بودند بد جوري به ما ها زور مي گفتند .. ! علنآ اعترف مي كردند رفتيد آمريكا خورديد و خوابيديد حالا هم اومديد بريد پرواز !!؟؟  اون موقع چون هنوز هواپيماهاي بوئينگ خريداري نشده بود ، تمام ماموريت هاي خارج كشور به عهده سي - ۱۳۰ بود . كشوري نمونده بود كه به اون جا پرواز نداشته باشيم . از شاخ آفريقا بگيريد تا آمريكا و اروپا و آسيا .. اسم آفريقا رو آوردم اجازه بدهيد در همين حاشيه ها يك خاطره هم از آفريقا بگم .. اولين ماموريت ام  به قاره آفريقا  " لستو " بود !! قلب آدمخوره ها !! اين كه مي گم ادمخور ها ، واقعآ قرار بود يك سري از همين بنده خداهارو براي جشن هنر شيراز بياريم . همون جشني كه  اواخر عمر حكومت پهلوي خيلي سر و صدا كرد . و اهالي شيراز به بعضي اجراهاي مستهجن نمايش خياباني اعتراض نموده بودند . خاطرات اين ماموريت خيلي جالبه .. حيف اون بخشي كه مربوط به نمايش است رو نمي تونم بنويسم !!

اون موقع كار بعضي سفراي ايران ترتيب دادن اين گونه ارتباطات بود . نمي دونم چه جوري رفته بودند از قلب جنگل ، افراد قبايلي كه هرگز با تمدن بشر آشنايي نداشتند رو براي  آوردن به ايران دعوت كرده بودند . اين بنده خدا ها حتي ماشين هم نديده بودند . چه برسه هواپيما .. !  مترجم آن ها هم يك آفريفايي بود كه خون از چشماش مي باريد . خلاصه سفر پرماجرا و دلهره آوري بود !! از كجا به كجا پريدم ! اين همه نوشتم مي خواستم از زمان آشنايي ام با قهرمان ماجرا بگم كه شبي كه با هم نگهبان  بوديم . به هر حال ببخشيد .. اون موقع شب هايي كه مجبور بودم تو پايگاه بمونم ، چه براي نگهباني و چه آماده جهت پرواز شب اصلآ عادت نداشتم بخوابم  . سعي مي كردم با يكي همكلام بشم . اگه هيچ كس رو پيدا نمي كردم ، كتاب مي خوندم . در يكي از شب هايي كه نگهبان بودم ، با يكي ديگه از افسر نگهبان هاي جوان كه هم پست ام بود آشنا شدم . محل نگهباني ما درست جنب در پايگاه يكم ترابري ، كه به در سي - ۱۳۰ معروفه  بود . دفتر سربازان و افسر نگهبان ها دقيقآ بغل گيت دژباني بود .

حالا كه دارم فكر مي كنم ، مي بينم از ما سه نفري كه  اون شب با هم نگهبان بوديم  فقط من زنده مانده ام ! يكي اش  خدابيامرز سرهنگ " آقا بيگلو " بود همون معلم خلباني كه بعد از جنگ هواپيماش رو روي خاك ارمنستان با موشك مي زنند ( اينجا ) دومي همين جناب سرهنگ " ش " كه قصد دارم ماجراش رو براتون نقل كنم . ( البته اون موقع درجه همه ستوان يك بود  ) . اتاق افسر نگهبان ها به وسيله راهرويي از اتاق پاسدار ها و اسلحه خونه جدا مي شد . و اون شب تا صبح از خاطراتمون به هم مي گفتيم . بيشتر آقاي شين از گذشته اش مي گفت . هر سه  مجرد بوديم . من اون موقع خونه سوسن مي نشستم . شين هم با يكي از دوستان اش در مهمانسراي ويژه مجردهاي پايگاه هم اتاق بودند . خوب يادمه اون شب از پروازهايش با هواپيماي ۷۰۷ كه تازه خريداري شده بود  مي گفت . خدابيامرز تعريف مي كرد همه تعجب مي كنند وقتي مي بينند يك ستوان يك خلبان بوئينگه !! مخصوصآ در ماموريت هايي كه به پايگاه ها انجام مي دهيم .. هيچ كس باور نمي كنه كه خلبان اش من هستم . اغلب مي روند سراغ كمك ام كه سروان يا سرگردند !!

بله آشنايي من با سرهنگ شين از همين شب آغاز شده  و به دوستي ختم شد . ديگه پيش نيامد تا شبي ديگه تا صبح با هم باشيم . ولي همون يك شب چون متكلم وحده بود تقريبآ به تمام خصوصيات اش پي بردم . ترجيح بند همه حرف هايش به دوستان دخترش ختم مي شد ! و با پوزش از خوانندگان خانمي كه خواننده اين مطالب هستند ، مرتب از نحوه خانم بازي هايش در خانه مجردي تعريف مي نمود . مرحوم آقا بيگلو چون يك كم محجوب و محفوظ به حيا بود ، وقتي سخن به اين بخش از حرف هاي او رسيد به بهانه اي رفت بيرون و به نوعي سرش رو به ماشين فوردي كه از آمريكا آورده بود گرم كرد . من فهميدم كه حسين براي چي نماند ! ولي عوض اش من بچه دهاتي نديد بديد دهانم از تعجب نيم متر باز مونده بود ! و با اشتياق به حرف هاي اين دوست جديدم گوش مي دادم . اون خدا بيامرز هم چون ديد يكي اين چنين با اشتياق داره گوش مي ده .. جو گير شده و بيشتر سخنان اش رو روي اين نوع مسايل  زوم يا به قول امروزي ها اگرا نديسمان نمود !!

بعد از اون شب هر وقت او رو مي ديدم ،با هم ديگه سلام و عليك گرمي مي نمودم . ولي به خاطر مهارت و پيشرفت فوق العاده اش در پرواز با بوئينگ سوخت رسان واقعآ به او افتخار مي كردم . از اون جا كه او و هم اتاقي اش جز اولين خلبانان هواپيماي ۷۰۷ بودند ، خيلي زود معلم خلبان شده و راه پيشرفت و ترقي اش باز شد . ولي چون گردان او با من فرق مي كرد خيلي كم در روز او را مي ديدم . چند بار هم كه به ماموريت خارج از كشور رفته بودم او را در اروپا ديدم . اتفاقآ يك شب سرد زمستان هم در مجارستان ديدم اش كه چرخ هاي هواپيمايش از سرما يخ زده بود ! و چند روزي رو بيشتر اون جا موند . اين روند سلام و عليك ما ادامه داشت تا اين كه انقلاب شد . تا چشم به هم زدم ديدم سرهنگ شده است . و همون طور كه گفتم يكي از قديمي هاي گردان ۷۰۷ به شمار مي رفت . قلبآ هم آدم مهربان و خوش مشربي بود .

kawhn98ud9gi7278saqn.jpg

7bymhcuuhsue394roum4.jpgnozsrq8gt534i08gh6ry.jpgkifvim572fdzmqo6e1jl.jpg

پايگاه يكم بعد از انقلاب ...

با آغاز انقلاب و شروع جنگ تحميلي نقش هواپيماهاي سوخت رسان خيلي حياتي بود . و به عينه مي ديدم كه اين بنده خدا ها مرتب در پرواز هستند . به عبارتي علاوه بر ماموريت هاي عادي ، هر شب هم براي سوخت دادن به هواپيماهاي شكاري كه وظيفه مواظبت از خاك كشور عزيزمان رو به عهده داشتند اين ها تو آسمون بودند . شايد باورتون نشه من خيلي نگران بوئينگ هامون در جنگ بودم . همه اش مي ترسيدم عراقي ها اونا رو سر نگون كنه .. . اون قدري كه براي بوئينگ ها دلشوره داشتم براي هواپيماهاي سي - ۱۳۰ خودمون نداشتم . البته وقتي فهميدم اون ها به وسيله شكاري ها محافظت مي شوند يه كم خيالم راحت شد .

من با يكي از خلبانان بوئينگ ۷۰۷ رفت و آمد خانوادگي داشتم . بچه خرمشهر بود و يكي از بهترين معلم خلبان هاي سي - ۱۳۰ بود كه تقريبآ اواخر جنگ از گردان سي - ۱۳۰ به بوئينگ منتقل شد. آدم خيلي با تقوا و از اون دسته مومن هايي بود كه از زمان قبل از انقلاب هم با ايمان بود . به طوري كه هميشه در كيسه پروازي اش نهج البلاغه وجود داشت . يادمه اگه هر وقت هواپيمايش ايراد مي اورد و او بر مي گشت به شوخي بهش مي گفتيم محسن كتاب نهج البلاغه ات جا مونده كه برگشتي ؟!! اغلب اوقات كه به منزل ايشان مي رفتم با همسر يكي از سرهنگ هايي كه ناوبر بود و به منزل محسن اينا رفت و آمد داشت آشنا شده بودم . چون از شما چه پنهون من از تنها غذايي كه بدم مي آيد قرمه سبزي است . و روز هايي كه غذاي پايگاه قرمه سبزي بود من نهار مي رفتم خونه محسن و اون جا نهار مي خوردم . در همين رفت و آمد ها با اين خانم همسايه شون هم كه اغلب منزل محسن بود آشنا شده بودم . خانم خيلي امروزي و متشخصي  بود .

اين وضعيت ادامه داشت كه من همان طور كه مي دانيد در اواخر جنگ سكته كردم . چون اون موقع عمل جراحي قلب در ايران صورت نمي گرفت بايد به اروپا مي رفتم . و باز مي دانيد كه در زمان جنگ خروج يك افسر نظامي به خارج از كشور مخصوصآ  كه شغل حساسي هم داشته باشه يه خرده سخت است . و نياز به مجوز هاي رنگ و وارنگي داره كه مي بايستي از سازمان عقيدتي سياسي يا حفاظت اطلاعات پايگاه اون رو اخذ مي نمودم . نمي دانم چه حكمتي اين گونه نهاد ها داره كه پرسنل وقتي اسم اون جا  آورده مي شه يه نوع ترس به جونشون مي افته !! من هم در اين مورد استثنا نبودم. قبل از انقلاب از اداره ضد اطلاعات و اداره دوم مي ترسيدم . بعد از انقلاب هم از اين يكي . حالا هم كه چندين ساله از نيروي هوايي بازنشسته شده ام ، هر چي فكر مي كنم دليل اين ترس و لرز رو نمي دونم !! اگر چه هيچ گونه مشگلي در زندگي و يا خدمت نداشتم ولي همان طور كه گفتم بد جوري از اين ساختمون و افرادش وحشت داشتم !!  خنده دار اين جاست كه من حتي بيشتر از بچه هاي حزب الهي و به ظاهر مومن پرواز مناطق جنگي مي رفتم !!

به هر حال براي گرفتن مجوز خروج مجبور بودم هفته اي چند بار به  ساختمون حفاظت اطلاعات برم . جالبه حتي سرباز هاي وظيفه اون جا هم طوري با ارباب رجوع برخورد مي كردند كه انگاري يك غريبه يا يك جاسوس وارد دفتر اون ها شده است !! براي پرسيدن يك سوال خشك و خالي از فردي كه مشخص شده بود بايد از وي نتيجه رو بپرسم .. هر وقت وارد مي شدم كلي دنگ و فنگ داشت .. مخصوصآ طوري برخورد مي كردند كه همه ماست ها رو كيسه نمايند . كلي معطل مي كردند ... برگه ورود رو بايد كامل پر مي كرديم كه اصلآ براي چي اين جا امده ايم و با كي كار داريم ..؟ بابامون كيه ننه مون كيه .. تا اين كه آقا وارد مي شد !! و به آهستگي صحبت مي كرد .. كه واقعآ آدم نصفه جون مي شد . باري اون  چند باري كه براي گرفتن اجازه خروج به اين ساختمون مي رفتم ... مي ديدم كه سرهنگ شين هم اون جا نشسته است . و مشغول نوشتن است .

راستش رو بخواهيد اولش دوزاري ام نيفتاد كه چرا هر وقت من بر حسب اتفاق به  اين مركز مي آيم سرهنگ شين هم مشغول نوشتن است ! با خودم فكر مي كردم حتمآ بنده خدا براي پر كردن فرم قبل از ماموريت خارج از كشوره .. ! اما وقتي مرتب چند بار متوالي ديدم ، تازه فهميدم حتمآ كاسه اي زير نيم كاسه است . ديدم طفلك پر و بال اش بد جوري به هم ريخته و هر از گاهي هم كه نگاه هاي ما به هم تلاقي مي نمود با زهر خندي تلخ نگاهم مي كرد ، پيش خود مي انديشيدم كه او هم مثل من از اين محل كه انرژي منفي فضاي اش رو گرفته ، ناراحت است . حالا كه فكر مي كنم مي بينم باز هم آفرين به او كه روحيه  خودش رو نباخته بود . اون جا هم طوري بود كه نمي شد حرف زد يا سوالي پرسيد . مخصوصآ اون سرباز دم در بد جوري فضاي اتاق رو زير نظر داشت .

خلاصه  دست كم هفت ، هشت بار سرهنگ رو اونجا ديدم . اين اواخر با وجودي كه مي دونستم حتمآ مشكلي براش پيش اومده ، باز هم به دليل جو اون مكان جرآت پرسيدن نيافتم . و به عبارتي اين آخرين ديدار من با سرهنگ بود . ظاهرآ طفلك هر روز كلي فرم بازجويي رو پر مي كرده است . تا اين كه بالاخره به همت فرمانده منطقه هوايي تيمسار مهدي دادپي كه خدا حفظ اش كنه و او دنبال كار خروج من بود ، مجوز رو گرفتم . بعد ها فهميدم كه يك شير پاك خورده اي از رفقاي جون جوني من رفته و به اين مركز گزارش داده كه چه نشسته ايد ..؟ مدرسي قصد داره وقتي رفت سوئيس ديگه بر نگرده .. ! چون بچه هاش رو هم داره مي بره !! . اون ها هم از خدا خواسته ظاهرآ مي خواستند سر در بياورند من كجاها و با كي ها رفت و امد مي كنم !!

وقتي كه ديدند نه بابا .. نه از جلوي سفارتخانه اي عبور مي كنم ... نه به جايي زنگ مي زنم .. نه جاي خاصي مي روم  با حمايت فرمانده مستقيم ام تيمسار خلبان مهدي دادپي ، خيالشون راحت گشته و بالاخره مجوز رو به من دادند . نمي دونستند من قلبم جونم خونم روحم تو ايرانه .. به هر حال ما رفتيم عمل جراحي قلب باز رو انجام دادم و زودتر از موعد مقرر با بخيه به روي سينه به كشور باز گشتم . و تو فرودگاه با بو كردن هواي فرودگاه و بوسيدن زمين چرب و روغني تمام درد هايم آروم گرفت . ديگه هم سرهنگ رو نديدم تا اين كه بازنشسته شدم . اما يك روز خبري رو شنيدم كه باورش برام سخت بود ! بله گفتند سرهنگ شين رو در يك محفل مستهجن به همراه عده اي زن هاي شوهر دار دستگير كرده اند . و وقتي نام همون خانم همسايه محسن رو شنيدم ، واقعآ نعجب كردم . خودتون مي تونيد حدس بزنيد كه اين جور موقع ها به دليل عدم اطلاع رسوني شفاف بازار شايعات رواج پيدا مي كنه . هر كي يك چيزي مي گفت . و در باره اين پارتي هاي ويژه شبانه هر يك از دوستان افسانه هايي مي گفتند كه واقعآ از يك انسان انجام دادن آن بعيده !!

يادمه تازه كه انقلاب شده بود در مورد بعضي از ژنرال ها ي ارتش شاهنشاهي افسانه ها مي گفتند . مثلآ در باره " كليد پارتي " صحبت مي كردند . وقتي مي پرسيديم كليد پارتي يعني چه ؟ با آب و تاب شرح مي دادند كه در بزم هاي شبانه اين افراد بعد از ميگساري شديد ، كليد آپارتمان هاشون رو تو آب استخر مي انداختند . و هر افسري هر كليدي رو كه پيدا مي كرد به خانه فوق رفته و با پوزش از همه با همسر صاحب اون كليد رابطه جنسي برقرار مي كرد !! در باره اين دوست ما هم در همين حد و افسانه روايت مي كردند !! حتي شنيدم خانم ها در پايگاه شلاق هم نوش جان نموده اند . كه همين خانمي كه گفتم من مي شناختم و با شوهرش هم كه سرهنگ ناوبر نيروي هوايي بود سلام عليك داشتم هم جز خانم هايي بوده كه شلاق خورده !!

راستش رو بخواهيد اصلآ من به ذهن ام نمي رفت كه اين خانم با بچه هاي بزرگ مرتكب چنين خطايي شده باشد . ولي خبر شلاق خوردن او صحت داشت . در باره جرم سرهنگ شين حرف و حديث فراوان بود . و هر يك از بچه هايي كه مي شناختم در مورد وقاحت و بي شرمي تيم فوق حرف و حديث هايي مي گفتند . يادمه در تيم فوق يك همافري رو هم گرفته بودند و از رابطه وي با خواهر همسرش داستان ها مي گفتند . البته براي برادران بازرسي ظاهرآ موضوع به كلي روشن و مشخص شده بود ظاهرآ فيلم هايي از پارتي هاي خود ضبط نموده بودند كه همه چيز در آن گويا بود . و من زياد آن را نمي شكافم . و خودتون بهتر مي توانيد حدس بزنيد

اما در باره سرهنگ شين مي گفتند در زندان عادل آباد شيراز است . حال چرا اون جا زنداني شده بود و آيا به خاطر همين پرونده بوده يا ماجراي ديگري بوده است من هيچ خبري ندارم . چون در اون تاريخ من بازنشسته شده و از پايگاه نيروي هوايي بيرون رفته بودم . و ارتباط چنداني با همكاران سابق ام نداشتم . اما وقتي وبلاك نويسي رو آغاز نمودم خيلي تلاش كردم از وضعيت سرهنگ جويا شوم . چون شنيده بودم در زندان فوت نموده است . چون همون موقع شايعه شده بود اعدام اش كرده اند . ولي منابع خبر موثق نبود . چند بار هم به خط پرواز سي - ۱۳۰ زنگ زدم قديمي ها كه هيچ يك نبودند .. جديدي ها هم او را نمي شناختند . براي همين نمي توانستم براي عبرت جوون هاي عزيز آخر عاقبت كارهاي خلاف شرع رو بنويسم . چون قصد داشتم دوستان جوون بفهمند كه وقتي كسي در اوج موفقيت و جايگاه  رفيع اجتماعي است چه راحت براي يك هوس راني و يك لغزش همه چيزش رو از دست مي دهد . واقعآ هم بهترين معلم خلبان بوئينگ ۷۰۷ بود . هم داراي ارج و قربي فراوان بين مردم بود .. ولي افسوس به خاطر لغزشي كوچك همه چيز را يك شبه به باد مي دهد .

تا اين كه يكي از خوانندگان خوب سايت برايم كامنت گذاشت كه فلاني در زندان شيراز دق كرده و فوت نموده است . خيلي متآثر شدم مخصوصآ اين خواننده محترم در باره خبر  سرطان گرفتن ومرگ يكي ديگر از خلبانان سي -۱۳۰ به نام سرهنگ حسين دستوم هم برام نوشت . خدا رحمت اش كنه .. حسين خلباني خيلي ماهري بود . در باره ماجراي نشستن وي در اتوبان براتون نوشتم كه تروريست ها او را مي ربايند و او مجبور مي شه در اتوبان يكي از كشور هاي عربي فرود بياد . واقعآ كار سخت و خطرناكي رو خدابيامرز انجام داده بود .. خدا تمام رفته گان رو قريب رحمت خويش نمايد و از سر گناهان بنده گاني كه اغفال شده اند هم بگذرد

با تشكر و احترام

بهروز مدرسي

                            ايام به كام

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )


6mfmukopgefyux613u8m.jpg

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد .

SOME CAPT.GOHARY'S MOTHER WORDS AFTER CRASH:

1-Contrary to many words,captain Gohary was the main pilot of this flight.

2-Since 5 years ago he was c-130 pilot one.

3-He had been finished his thesis about c-130 crashes one week before his own crash.

4-My son was so experienced that his friends said he was able to recognize every defect just by listening to special plane sounds.

5-His mother also said:"according to IATA standards,every pilot is permitted fly without being under any stress and if he/she is streesed he must not fly.but Gohary was streesed from 7 am till 1 pm on that day.He insisted on being a problem in VOR system."

5-Babak had been accused that his reason for technical defect was just an excuse.Therefore the gohary student,Captain Naderi,was replaced ,but Gohary said to Naderi that although he knew there was a technical defect in plane he would fly,according to authorities force.

Source:Internet                      BY:Alireza Sadeghi

 

ترجمه فارسی:

برخی اظهارات مادر خلبان گوهری پس از سانحه:

1-بر خلاف بسیاری گفته ها خلبان گوهری-خلبان اصلی این پرواز بود.

2-وی از 5 سال قبل خلبان یک سی-130 بود.

3-یک هفته قبل از سانحه-وی پایان نامه خود را در مورد سوانح سی-130 بپایان رسانده بود.

4-پسرم آنقدر با تجربه بود که دوستانش میگفتند که او قادر به تشخیص عیوب هواپیما فقط با شنیدن صداهای خاص هواپیما بود.

5-مادر وی همچنین گفت:"بر طبق استانداردهای یاتا خلبان باید بدون داشتن استرس پرواز کندو اگر تحت فشار باشد نباید بپرد.اما گوهری از ساعت 7 صبح تا یک بعد از ظهر آنروز تحت استرس بود و اصرار بر خرابی سیستم وی او آر داشت".

6-بابک متهم شده بود که دلایل وی برای نقص فنی فقط بهانه بود.بنابراین شاگرد وی یعنی خلبان گوهری را جایگزین کردند اما وی به نادری گفته بود که با علم به نقص فنی هواپیما با فشار مقامات پرواز خواهد کرد.

منبع:اینترنت               گردآوری وترجمه:علیرضا صادقی


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

 jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg 

 http://www.filedony.com/

اينجا 



jvza5nkorvbev1onybem.jpg

- تعداد بازديد
  • 9332
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35