درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  حادثه در مشهد

باد شدید هواپیما را از جا کند !

79ou0o2fzoamjdkqc43v.jpg

با ناراحتي خطاب به حسين گفتم ديدي بدبخت شديم ..؟ فردا جواب تهران رو چي بديم ..؟ گفت چطور مگه ..؟ بهش گفتم كه يك هواپيما كله نموده است .. به طوري كه سرباز نگهبان از وحشت رگبار گلوله شليك نموده است .. !! به حسين توضيح دادم كه وقتي از پرواز امديم .. ديدم همه هواپيماها مهار شده اند .. اما يادم نبود بگم بچه هاي خط هواپيماي ما رو هم ببندند ..

برای خواندن ادامه مطلب (اینجا ) را کلیک کنید . یا به ادرس ذیل مراجعه فرمایید :

http://oldpilot.blogfa.com/post-269.aspx

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

x0eyev60rq3368bfllo5.jpg

zzo22oxbap32u2s3esmf.jpg

5mn3wim1qjhe7x03wn9e.jpg

شاید هیچ کس حال و روز من رو ندونه ... وقتی سروز های ایران دچار مشکل شد با خود گفتم موقتی است . حتمآ درست می شه .. اما وقتی بعد از اون سایت بالا نیامد خیلی حالم گرفته شد . طبق معمول دست به دامان طراح صبور سایت شدم . گفت قراره یکشنبه مدیر شرکت آقای " زاهد " سرور سایت شما رو عوض کنه .. از آن روز  دقیقه ها رو می شمارم تا مشکل سایت برای همیشه بر طرف بشه . ولی باور می کنید دیگه انگیزه هایم رو از دست داده ام ؟! دیگه اون اشتیاق سابق رو ندارم ؟ روزگاری بقدری سوژه برای نوشتن داشتم که نمی دونستم کدام یک رو انتخاب نمایم ... اما حالا هیچ خاطره ای بیادم نمی آید ... از قدیم گفته اند انسان به امید زنده است .. اما وقتی صبح  هاچشم از خواب بر می گشایم هیچ شوقی ندارم . چند بار خواستم در آخرین مطلب  با شما خداحافظی کرده و برم پی کار و زندگی ام .. اما یادم اومد در زندگی از این سخت ترش رو هم تحمل نموده ام . بنابر این بازم صبر می کنم . آخه خدا صابرین رو دوست داره

تصمیم گرفته ام فرمت سایت رو تغیر بدهم ... به عبارتی یه کم ساده ترش کنم . بخش تبلیغات رو هم بر می دارم . از حجم تصاویر هم می کاهم . دیگه چی می مونه ؟ بله  مطالب رو هم خلاصه ترمی نویسم  . حرف های خودمونی چی ؟ راستش رو بخواهید به این بخش عادت کرده ام .. شاید یه نوع مقدمه باشه .. شاید هم محلی برای درد دل کردن . تا قسمت چی باشه ؟

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

http://www.lightshine.ae/Home_app.asp


یادی از یک دوست رفته ....

صدا و سیما که بودم به من پول خوبی می دادند تا طرح هايي رو که معمولآ در چند خط  نوشته می شدند تجسم نمايم . و آن را در قالب يك مجموعه ساخته شده جلوي نظرم بياورم . و بگم مخاطب پسنده يا نه ..!!  از همون دوران  بچگي تجسم گرايي ام خوب بوده است .. حالا شما تجسم كنيد آدمي مثل من با اين خصوصيات بخواد گذشته رو به خاطر بياره ... عين فيلم سينمايي مياد جلوي چشمم . براي همين وقتي براي نوشتن اين ماجرا ياد دوست خوبم  شهيد " حسين سياح پور " افتادم  بد جوري قاطي كردم . به طوري كه نمي دونستم طوفان با " ط " مي نويسند يا " ت " !! و از اون جايي كه نوشته هاي روي تصوير را در فتوشاپ  مي نويسم ، اصلاح مجدد آن نا ممكن است . بگذريم ... حالا چرا ياد اين شهيد بزرگوار افتادم ..؟

ماجرايي كه قصد روايت ان را دارم مربوط به خاطراتي با اين خلبان عزيز است . در مطالب قبلي در مورد سانحه دردناك  هواپيماي حسين براتون نوشتم . او خلبان و فرمانده هواپيمايي بود كه در زمان جنگ در مراجعت از منطقه جنگي نزديك فرودگاه زاهدان به كوه مي خوره .. و تمام مسافران كه رزمندگان نظامي بودند به همراه خدمه هواپيما در دم كشته مي شوند . اين حادثه در مقابل چشمان حيرت زده ده ها مسافر كه منتظر فرود هواپيما بودند اتفاق مي افتد . آن ها از مشهد ماموريت مي يابند كه به زاهدان رفته و از ان جا نيروهاي تازه نفس نظامي را به كرمانشاه برده و در مراجعت نيروهاي قديمي را براي استراحت به زاهدان برگرداند . در اين تراژدي غم انگيز ماجراي كمك خلبان هواپيماي فوق خيلي عجيب و دردناك است .  برادر جوان او خدمت سربازي اش را در زاهدان مي گذراند ، افسر خلبان با رسيدن به زاهدان مرخصي برادرش را مي گيرد . ولي اشتباه كرده و او را از زاهدان همراه خود به كرمانشاه برده و در مراجعت اين اتفاق براي آن ها رخ مي دهد .

ماموريت مشهد ..

زمان جنگ بود . همون طور كه قبلآ هم شرح دادم با آغاز جنگ تحميلي تعدادي هواپيماي سي - ۱۳۰ از پايگاه يكم ترابري به مشهد اعزام شده . و از آن جا ماموريت هاي خود را انجام مي دادند . مرحوم حسين سياح پور افسر خلباني بود كه تازه خلبان يك شده بود . او را از زماني كه كمك خلبان بود مي شناختم . اهل شهريار بود . خيلي آروم و كم حرف بود . بار ها با هم پرواز رفته بوديم . و  دوستي عميقي بين ما به وجود امده بود . حسين به دليل مطالعه و پرواز هاي  زيادي كه كرد خيلي زود براي خلباني چك شد . واقعآ از دانش بالايي بر خوردار بود . حتي در همان ايامي كه كمك خلبان بود . قابليت  و مهارت خوش رو به اثبات رسونده بود . دقيفآ نمي دونم چه مدت از خلبان يكي او مي گذشت .. چون به دليل ماموريت هاي جنگي آمار پرواز ها خيلي بالا بود و به همين علت بچه ها خيلي زودتر از حد معمول آماده براي چك خلباني مي شدند .

حسين در مقام خلبان يك هواپيما خيلي زود جا افتاد .. ديگه همه فراموش كرده بودند كه او همون افسر جوان كمك خلبان است . پرواز هاي زيادي هم در زمان خلبان يكي او  داشتم . يادمه يك روز نزديكي هاي ظهر كه براي كاري به ستاد پايگاه يكم رفته بودم ، حسين را ديدم كه از پله ها پائين مي آمد . با هم سلام عليك كرده و او گفت كه اين هفته قراره برم ماموريت مشهد .. تو هم مي آيي با هم برويم ؟ اولش بهانه آورده و بهش گفتم اين هفته خيلي كار دارم . اما وقتي گفت قصد دارد به همراه همسر و فرزند خردسالش به اين ماموريت برود ، قبول كردم . چون بچه هاي من هم چنين درخواستي را قبلآ كرده بودند . دقيق يادم نيست كه  موقع اعزام حسين در كابين بود يا نه ؟ چون معمولآ رسم بود با يك هواپيما چند كروي پروازي به همراه متخصصان مربوطه براي ماموريت به مشهد اعزام مي شدند . البته در باره متخصصان ذكر اين تكته ضروري است كه اغلب آنان از بچه هاي بومي استان خراسان بودند . و دير به دير عوض مي شدند . بعضي ها هم به طور كلي با خانواده خود به مشهد نقل مكان كرده بودند .. تا علاوه بر حقوق ، از حق ماموريت هم بر خوردار شوند .

در شهر مشهد اقامتگاه هاي متعددي رو براي اسكان پرسنل سي - ۱۳۰ در نظر گرفته بودند . يكي از آن ها مهمانسراي خود پايگاه مشهد بود . كه به صورت دوطبقه در فضايي زيبا نزديك مزرعه بزرگي قرار داشت . و معمولآ هر يك از اتاق هاي آن اختصاص به بچه هاي شعبه اي خاص تعلق داشت . مثلآ يكي از اتاق ها رو به بچه هاي متخصص شعبه چرخ داده بودند ... ديگري را شعبه هيدروليك . و همين طور الا آخر .. ولي يادمه دو اتاق آن هميشه در اختيار خط پرواز بود . و از اون جا كه بچه هاي خط پرواز اكثرآ مشهدي بودند .. اين مكان بيشتر براي كساني كه از تهران به ماموريت مي آمدند اختصاص داشت . در يك مقطعي هم كل اين مهمانسرا خانوادگي شد . و در همين زمان بود كه من به ماموريت آمدم . از اون جا كه خونه پدرم در شهر " قوچان " بود . و دوست هم نداشتم مزاحم فاميل ها بشم ، ترجيح دادم در همين مهمانسرا با بچه ها سكني گزينيم .

ماجراي منزل دايي جان !

مرحوم حسين هم در همين مهمانسرا ساكن شد . اگر نوشته هاي قديمي ام رو خونده باشيد ، در باره پيدا كردن مادر اصلي ام مطلبي نوشته ام . به عبارتي تا قبل از پيوستن به نيروي هوايي يعني سال ۱۳۴۹ هيچ آدرسي از مادرم نداشتم . طبيعي است كه از ساير اقوام مادرم هم بي خبر باشم . با آغاز جنگ تحميلي و ماموريت ام به مشهد ، بر حسب يك اتفاق خيلي تصادفي دايي ام رو هم پيدا نمودم . قضيه از اين قرار بود كه براي گرفتن امكانات رفاهي مانند وسيله نقليه شخصي براي كروي پروازي به اداره ريشه كني مالاريا معرفي شده بوديم كه در اون جا براي گرفتن امضاء به دفتر مديركل اداره راهنمايي شديم . و اون جا بود كه جناب مدير كل دايي ام از آب در آمد !! البته او من را شناخت .. چون پرسيد از كدام مدرسي ها هستي ..؟ اسم بابات چيه ..؟ و خلاصه روبوسي .. گريه و گرفتن امكانات بهتر !! و بعدش هم مرا به خونه اش دعوت نمود .. و  بعد از اين ماجرا هر وقت به مشهد مي آمدم يك راست به خونه دايي جان مي رفتم .

هنوز يك شب از حضور ما در مهمانسرا نگذشته بود كه دايي ام وقتي فهميد در مهمانسرا اقامت دارم خيلي ناراحت شده و راننده اش رو براي بردن بچه ها به منزل اش كه اتفاقآ نزديك فرودگاه هم بود فرستاد . من به اداره دايي ام زنگ زده و ضمن تشكر بهش گفتم نمي توانم مزاحم شما بشويم چون به اتفاق يكي از همكارانم و خانواده اش آمده ام . و خب از اون جايي كه تازه بعد از چندين سال من رو پيدا نموده بود و به قول معروف خيلي ارج و قرب داشتم .. گفت با ميهمانان هايت بيا .. ما كه الحمدالله جا زياد داريم ... حسين اولش راضي نبود .. اما وقتي جريان رو توضيح دادم كه از كودكي ايشون رو نديده بودم و الان چند ماهي است كه او را پيدا كرده ام ، قبول كرد كه با بچه هاش به خونه دايي جان برويم . جاتون خالي واقعآ سنگ نموم گذاشت .. همه جور وسايل رفاهي ما را فراهم نموده بود . علاوه بر اين ها ماشين تويوتاي سواري خودش رو هم در اختيار ما گذاشت تا دوستم با خانواده اش حسابي مشهد رو بگرده .. و زيارت بره .. اون موقع بنزين كوپني بود ... ولي دايي جان كلي كوپن بنزين هم به ما هديه نمود . و ما واقعآ راحت بوديم .

ماجراي توفان شديد در مشهد ...

 دقيفآ يادم نيست مدت ماموريت چند روزه بود .. ولي به هر حال بچه هاي حسين و من منزل دايي جان بودند . و ما روز هايي كه پرواز داشتيم به پايگاه مي رفتيم و در مراجعت به خونه بر مي گشتيم . يك شب بعد از خوردن شام مفصل خوابيده بوديم كه ناگهان با صداي طوفان و وزش شديد باد از خواب پريدم . از پنجره به بيرون نگريسته ديدم طوفان بد جوري شاخ و برگ درختان رو شكسته و سرعت بالايي داره .. در همين حال به ياد هواپيمايم افتادم .. دلهره عجيبي تمام وجودم رو فرا گرفت .. با خود گفتم اي داد بي داد  يادم رفت بگويم شب هواپيما رو مهار كنند . ( در هواي طوفاني هواپيماهاي سي -۱۳۰ را با زنجير هاي كلفت بيست هزار پاوندي چرخ جلوي آن را محكم به ميله فلزي كه در رمپ پرواز تعبيه شده است مي بندند. ) چون اگر وزش باد شديد باشه ، دماغ هواپيما بالا رفته و با دم به زمين مي خورد . به همين منظور زير دم هواپيما كمي تقويت شده است كه وقتي به زمين مي خورد بدنه آن آسيب نبيند !! توي فكر كله شدن هواپيمام بودم كه ديدم از صداي طوفان شديد ، حسين هم بيدار شده است . صداي صحبت كردن او با همسرش رو شنيدم ...

به اهستگي حسين رو صدا زدم ... سعي كردم دايي جان و بچه هايش از خواب بيدار نشوند ! گفتم حسين جان بيداري ؟ پاسخ اش مثبت بود .. بهش گفتم بيا تو اتاق ما كارت دارم .. دقايقي بعد حسين با زدن ضربه اي خفيف به در اتاق ما ، اجازه ورود خواست . وقتي وارد شد جريان كله شدن هواپيماها رو بهش گفتم .. خدابيامرز گفت من در اين باره تو كتاب چيزهايي خونده ام ولي تاكنون نديده ام . من در همون حال مضطربي كه داشتم جريان ( تل اسكيت ) يا سرپا شدن هواپيماهاي  سي - ۱۳۰ رو توضيح دادم . و گفتم حسين جان امروز كه از پرواز آمديم يادم رفت بگم قارقاركمون رو ببندند .. تا حالا حتمآ باد اون رو كله كرده است !! من مي خواهم همين الان به فرودگاه برم . تو بگير بخواب ... حسين گفت نه من هم مي آيم .. بهش گفتم مطمئن هستم كه امشب تمام هواپيماهايي كه بسته ( تاي دان ) نشده اند كله پا خواهند شد ...!!

فرودگاه مشهد ... نيمه هاي شب

از اون جا كه حسين تقريبآ تازه خلبان يك شده بود ، تجربه مشاهده اين گونه حوادث رو نداشت . از اين رو با دقت به توضيح هاي من گوش مي داد . و تقريبآ تا خود پايگاه در باره اين موضوع و چگونگي مهار شدن هواپيما از من سوالاتي مي پرسيد . تقريبآ ساعت دو بامداد بود كه به پايگاه رسيديم . قبل از اين كه به رمپ پرواز برويم .. رفتم اتاق افسر نگهبان پايگاه كه تقريبآ در پشت كيوسك دژباني قرار داشت . و مي خواستم رمز عبور شب را بگيرم . چون همان گونه كه مي دانيد بعد از ساعت ۹ شب كه خاموشي مي خوره .. نگهبانان مسلح از رمپ و هواپيماها مراقبت مي نمايند . و اگر رمز عبور نداشته باشيم . به درد سر افتاده و چه بسا ساعت ها اون جا معطل بشويم . اما همين كه وارد اتاق افسر نگهبان شدم ، پاسبخش يا جانشين افسر نگهبان اعلام كرد كه او به رمپ پرواز رفته است .. اول زياد موضوع رفتن افسر نگهبان به رمپ پرواز رو جدي نگرفتم .. چون سر كشي افسر نگهبان از منطقه جزء وظايف اش است . اما وقتي شنيدم كه گفت يك هواپيما كله كرده .. و سرباز نگهبان از وحشت و ترس اش چند رگبار گلوله شليك كرده است !! فهميدم چه اتفاقي رخ داده است !!

با ناراحتي خطاب به حسين گفتم ديدي بدبخت شديم ..؟ فردا جواب تهران رو چي بديم ..؟ گفت چطور مگه ..؟ بهش گفتم كه يك هواپيما كله نموده است .. به طوري كه سرباز نگهبان از وحشت رگبار گلوله شليك نموده است .. !! به حسين توضيح دادم كه وقتي از پرواز امديم .. ديدم همه هواپيماها مهار شده اند .. اما يادم نبود بگم بچه هاي خط هواپيماي ما رو هم ببندند .. صد در صد اين هواپيماي ما است !! طفلك جسين رنگ و رويش حسابي پريده بود .. و به شوخي گفت مزه شام لذيز از زير زبانم پريد !! حسين پرسيد اگه چنين اتفاقي افتاده باشد چاره كار چيست ؟ چگونه هواپيما رو سر جاش بر مي گردونند ؟ گفتم شب رو نمي دونم .. ولي در روز سي چهل تا سرباز رو داخل كابين هواپيما مي كنند و در حالي كه يك عده هم با زنجير چرخ جلو رو به سمت پائين مي كشند ، هواپيما به تدريج پائين مي آيد و با شدت به زمين بر خورد مي نمايد !!

رمپ پرواز پايگاه مشهد ....

رمپ پرواز پايگاه مشهد بر عكس پايگاه يكم ترابري زياد وسيع نيست .. به همين دليل به راحتي مي شه از دور وضعيت هواپيما رو چك كرد .. من به قدري دلهره و اضطراب داشتم كه يادم رفته بود هواپيما رو كدام نقطه پارك كرده بوديم !!‌ اما به محض اين كه وارد رمپ شديم ديدم عده ي زيادي دور و بر يك هواپيما كه چرخ هايش به آسمون رفته جمع شده اند .. يكي از بچه هاي خط پرواز رو ديدم ... اولبن سوال ام اين بود هواپيماي شماره چند هوا رفته ...!!!؟؟  طرف كه حال و روز من و حسين رو ديد گفت مال شما طوري نشده است .. هواپيماي شيرازي هاست كه تله اسكيت نموده است .. يك نفسي به راحتي كشيدم و سريع به سمت هواپيماي خودمون كه يك لاين اون ور تر پارك شده بود رفتم .. خوشبختانه ديدم بچه ها لطف نموده و آن را محكم به زمين بسته اند ... نفسي به راحتي كشيده .. و خطاب به حسين گفتم خب ديدي .. بريم ؟ متوجه شدم كه حسين خيلي مايل است طريقه باز گردوندن هواپيما رو ببينه .. به همين دليل به سمت هواپيما شيرازي ها رفتيم .

واقعآ صحنه جالبي شده بود ... هواپيما با اون قد و قواره غول پيكر خود ، با زير دم به زمين خورده بود . و چرخ هاي جلو به سمت آسمان بالا رفته بود . تازه متوجه شدم اون سرباز بيچاره چي كشيده است !! مخصوصآ در سكوت شب هواپيما با صداي سايش فلزات و پيچيدن باد به زير محفظه چرخ ها ، ناگهان به شدت چرخ هاي جلويي آن به آسمان بلند شده!! و ته آن با شدت به زمين برخورد مي كند .. خوبه سرباز بيچاره سكته نكرده بود !! با ديدن اين وضعيت عجيب و غريب از ترس انگشت خود را بر روي ماشه اسلحه خود گذاشته و يك قطار از فشنگ هاي خود رو شليك مي نمايد . افسر نگهبان سراسيمه به گمان اين كه حادثه وحشتناكي رخ داده است به محل شليك رگبار مي رود كه هواپيما رو به اون وضعيت مي بيند ! و هنوز مات و مبهوت بود كه سرو كله بچه هاي شيراز پيدا مي شوند .. و سعي مي كنند با همكاري هم قارقارك رو به حال اول در بياورند ..

پرواز مرگ ...

بعد از پايان ماموريت با هم به تهران برگشتيم .. ديگه حسين رو زياد نمي ديدم .. چون يا اون پرواز بود يا من ..! گاهي هم كه مي ديدمش از ماجراي ماموريت مشهد ياد مي كرد كه خيلي به او و همسرش خوش گذشته بود . يك بار هم از شهريار برايم چندين نهال درخت ميوه آورد تا جلوي خونه مون بكارم .. ديگه او را نديدم تا قبل از اعزام به ماموريت بعدي اش به مشهد ... حسين با ديدن من گفت فردا قراره دوباره برم ماموريت مشهد ... تو هم مي آيي ؟!! ازش پرسيدم بچه ها رو هم مي بري ؟ گفت نه اون بار هم خيلي به تو و دايي جانت زحمت داديم .. بهش گفتم خيلي دلم مي خواهد با تو بيايم .. چون واقعآ خوش مي گذره .. ولي كار دارم .. اما قبل از خداحافظي ازش خواستم مهمانسرا  نرفته و يك راست وارد خونه دايي ام بشود .. او گفت اگه تو نباشي من روم نمي شود !! خلاصه كلي با او چونه زدم كه حتمآ به منزل دايي جان بره .. اصلآ فكر نمي كردم اين آخرين ديدار من با اوست ... هنوز چند روزي از پرواز او به سوي مشهد نگذشته بود كه مطلع شدم هواپيماي حسين كه از مشهد به زاهدان رفته بود به كوه برخورد نموده است .. همون شبانه با تيمسار " مهدي دادپي " فرمانده محترم پايگاه هوايي مهرآباد به سمت زاهدان پرواز كرديم . و در طلوع آفتاب ما روي كوه مربوطه بوديم .. اولين چيزي كه از حسين يافتم گواهينامه رانندگي اش كه از آمريكا گرفته بود رو كه نيمي از ان در آتش سوخته بود يافتم ... اگر چه همون شبانه بدن هاي تكه پاره شده مسافران رو گروه امداد جمع آوري كرده بود .. ولي در لابلاي صخره هاي تيز و برنده هنوز تكه هايي از گوشت و پوست بعضي ها به جا مانده بود .. شايد قسمت اين بود كه من جنازه دوستم رو در ميان بيش از صد جسد سوخته و تكه تكه شده شناسايي نمايم .. و وقتي با هواپيماي حامل اجساد به پايگاه برگشتيم .. جمع كثيري از پرسنل پايگاه براي اداي احترام به شهداي اين حادثه دردناك جلوي ساختمان عمليات منتظر ورود ما بودند ... مارش نظامي نواخته شد .. جنازه ها يكي يكي در حالي كه مزين به پرچم سه رنگ ايران بودند با احترام از هواپيما پياده مي نمودند .. براي آخرين بار از حسين خداحافظي نمودم ..

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                        ايام به كام


jlrapz6z2dchq2hl4k6m.jpg

به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

 

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران - قسمت اول (اينجا )

چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟ - قسمت دوم (اينجا )

بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر ( اينجا )


6mfmukopgefyux613u8m.jpg

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد .


Aircrafts cemetery in IRAQ:

In days not so much in the past,this shattered wreckages of Mig and Su fighters used to fall bombs and missiles over our country,troops,people,houses,facilities and some so on.Nowadays,they have been bomarded by americans who used to support them in that days, are ruining in their cemetery.History has many lessons.The great poet "SADI" said:"Everyone who harm the another one to humour a person,GOD will conquer that person to take complete vengeance on him/her". May our brave pilots ever remembered.

Photos source:Internet By:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

گورستان هواپیما ها در عراق:

در روزهایی نه چندان دور -این لاشه های قراضه میگها و سوخوها بمبها و موشکها را بر سر کشور-سربازان-مردم-خانه ها و امکاناتمان و نظایر آنها فرو می ریختند.حال توسط آمریکاییانی که در آنروزها حمایتشان می کردند بمباران شده ودرگورستانشان در حال پوسیدن هستند.تاریخ عبرتهای بسیار دارد.شاعر بزرگ سعدی می فرماید"هر کس که کسیرا بیازارد تا دل خلقی بدست آرد خداوند همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش در آرند".یاد خلبانان شجاعمان پاینده باد.

منبع عکسها:اینترنت گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی.


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

 

jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg

 http://www.filedony.com/

اينجا 


مژده به خوانندگان محترم

به زودی خاطرات بسیار شنیدنی " راننده تاکسی ای که خلبان شد !! " رو براتون نقل خواهم نمود . این خلبان موفق کل ماجرا های  عشق و علاقه خود را به خلبانی و این که چگونه با مسافر کشی شهریه آموزشگاه پروازش رو در می آورده را برایم شرح داده است . منتظر رسیدن آلبوم عکس های او از این ایام هستم . لازم به ذکر است او همین حالا به عنوان کاپیتان یکی از خطوط هوایی کشور پرواز می نماید . او علاوه بر خلبانی در کارهای سیاسی هم فعالیت می کند . و اکنون مسئولیت های مهمی هم در دستگاه های اجرایی کشور به عهده دارد .

منتظر باشید .

همچنین بزودی :

ماجرای اولین شوی هوایی در ایران ...

همراه با تصاویر مستند و دیدنی ..

بعد از بر طرف شدن مشکل سایت تقدیم شما عزیزان خواهد شد


- تعداد بازديد
  • 5554
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35