درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطرات آمریکا

خاطرات 36 سال پيش در آمريكا !

ynam08026e1g2frlk2bd.jpg 

.. استاد آمريكايي در حالي كه روي تخته سياه مشغول نگارش در باره درس مربوطه بود ، ناگهان ديدم شليكي مرگبار رها نمود .. من كه از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم ، منتظر بودم استاد عذر خواهي نموده و يك جوري عمل زشت خود را توجيه نمايد . اما تعجبم در حالي بيشتر شد كه اصلآ به روي مبارك خويش نياورده و همچنان مشغول درس دادن شد

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

خاطراتی از دوران تحصیل در آمریکا

FiledonyFiledonyFiledony


5mn3wim1qjhe7x03wn9e.jpg

واقعآ كي باور مي كنه  از ساعت هشت شب نشستم پاي كامپيوتر و تا  الان كه قصد نوشتن مطلب را دارم ساعت دونيم بامداد است ! فقط اين وسط كمتر از نيم ساعت رفتم جاتون خالي شام خورده و برگشتم . هنوز هيچ كاري براي سايت انجام ندادم . تنها كامنت و  اي ميل ها رو خوانده و پاسخ داده و همين سه چهار تا عكس بالا رو آپلود نمودم . باور كنيد اصلآ نمي دونستم وبلاگ نويسي و سايت داري اين قدر مكافات داره . اين كار تنها به درد يه آدم بازنشسته اي مثل من مي خوره كه دغدغه نون و آب و كرايه خونه نداشته باشه .. كه البته من هيچ يك از اين دغدغه ها رو ندارم !!! و حالا كه ادامه مي دهم يا پوستم كلفته ... يا خيلي پر رو هستم يا اين كه به عشق خوانندگان همه چيز رو تحمل مي كنم . كه من فكرمي كنم هر سه مورد در باره من صدق مي كنه !!

با كمال شرمندگي اعلام مي كنم به دليل افزايش بخش هاي جديد مثل خبرهاي انگليسي و ترجمه خلاصه اي از پست قبلي همچنين اضافه شدن بخش تبليغات ، از اين به بعد بخش تبليغات رايگان حذف و يا در حد يكي دوتا تقليل مي يابد . چون خيلي ها گله فرموده بودند حجم مطالب صفحه خيلي زياد است و با سرعت پائين اينترنت در ايران آن ها به مشكل بر مي خورند . اميدوارم دوستان شرايط ام رو درك نمايند . و اما در باره تبليغات وبلاگ و سايت به عرض مي رسانم بعد از مشورت هاي فراوان با مديران محترم سايت ها تعرفه اي در حال تنظيم است كه بزودي در همين صفحه درج خواهم نمود . بارديگر از محبت شما دوستان عزيز تشكر مي كنم .

خيلي از دوستان از من خواسته بودند در مورد خاطرات دوران آموزشي در آمريكا و نحوه آن در آن ايام هم مطالبي بنويسم . به همين دليل در اين پست سعي مي كنم به پاس حرمت به نظر خوانندگان گرامي نقبي به خاطرات ۳۶ سال پيش بزنم . اميدوارم مورد قبول اين عزيزان واقع شود . شايد لازم باشه اشاره نمايم اين تنها پستي است كه به صورت بداهه قصد دارم قلمفرسايي كنم . و اصلآ نمي دانم چه از آب در خواهد آمد . زيرا مطالب قبلي را ابتدا فكر مي كردم و سپس به رشته تحرير در مي آوردم ... ولي اين يكي رو همين جوري قصد آغازش رو دارم .


ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

o28zvyulk6s979cueaw4.jpg

http://www.gogo.ir/ 

GOGO.ir این امکان را به شما میدهد تا بتوانید از طریق یک سرور خارجی در کشور آمریکا به شبکه سراسری اینترنت متصل شوید این اتصال از هرجای دنیا موقعیت شما را به آمریکا تغییر می دهد و شما به عنوان یک کاربر آمریکائی شناخته میشوید.

پس از اتصال با استفاده از این سرویس به اینترنت اطلاعات مورد درخواست شما به GOGO.ir ارسال شده و از طریق آن به دست شما میرسد.

پس شما میتوانید بدون هیچ محدودیتی و با اعتماد کامل به امنیت اطلاعاتتان از اینترنت استفاده کنید.

 


hee6pqgezm7sqxn7yse8.jpg

در پاسخ به پرسش تعداد زیادی از متقاضیان ثبت نام قرعه کشی گرین کارت آمریکا به استحضار می رساند: مهلت ثبت نام سالجاری در تاریخ 11 آذر ماه به پایان می رسد، لذا از عزیزانی که تمایل دارند ثبت نامشان بر اساس استانداردهای اعلام شده اداره مهاجرت آمریکا و به درستی انجام شود، خواهشمندیم  در اسرع وقت نسبت به ثبت نام خود اقدام نموده و از جوایز ارزنده این سایت بهره مند شوند.

برای ثبت نام گرین کارت آمریکا به سایت :

http://www.mohajerateiranian.com/

مراجعه فرمایید .


http://www.lightshine.ae/Home_app.asp 


m1k8ntuto5svpr4ldl6h.jpg

 

http://www.iranchef.com/

سايت مرجع هتل ، رستوران و كافي شاپ در ايران

 برنامه هاي آموزشي مدير اين سايت  در شبكه هاي تهران و جام جم  به روي آنتن است .


 

مراحل قبل از اعزام ...

در یکی از پست ها نوشتم که چگونه بر حسب اتفاق در آزمایش سخت و نفس گیر اعزام به ایالات متحده قبول شدم .  دهه پنجاه اوج رشد اقتصادی کشور بود به همین دلیل خرید انواع هواپیماها و اعزام پرسنل نیروی هوایی برای تحصیل و فراگیری تخصص های لازم به آمریکا در رآس امور قرار داشت . خیلی از برو بچه هایی که با ما دوره آموزشی رو گذراندند هريك سرنوشت متفاوتي را طي نمودند ..  كل تقسيم بندي ها هم بر اساس همون آزمون بزرگ " بيگ تست " صورت مي پذيرفت . يه عده از دوستان ام براي دوره به كشور پاكستان اعزام گرديدند .  طي چند ماموريتي كه به كشور پاكستان داشتم واقعآ مي ديدم مقرات و ديسپلين خشك و سختي در ارتش آن اعمال مي شود . خوب يادمه بعد از انقلاب و در يكي از پرواز هايي كه در زمان جنگ به پاكستان داشتم ، ديدم اون هواپيماهاي سي -۱۳۰ مدل پائيني كه در زمان شاه به آن ها فروخته بوديم ، خيلي تميز و قبراق در حال پرواز بودند . اصلآ باورم نمي شد اين همون قارقارك هاي قراضه ما باشند كه مدت ها در رمپ پرواز سي - ۱۳۰ يه گوشه اي خاك مي خوردند . به خاطر اعمال همين نظم و انظباط ها در ارتش پاكستان ، بچه هايي كه اون جا دوره ديده بودند ، خيلي دقيق و منظم بار آمده بودند ...

 عده ديگري از هم دوره اي هاي ما كه نمره متوسطي كسب نموده بودند براي طي آموزش هايي  چون توپ هاي " اورليكن " به كشور هلند اعزام گرديدند . تا قبل از آغاز جنگ تحميلي هر از گاهي اين دوستان را در بانك سپه پايگاه يا ستاد كل نيروي هوايي مي ديدم . ولي بعد از جنگ هيچ كدوم رو نديدم . نمي دونم شهيد شده اند يا زنده اند . آن هايي هم كه در ايران ماندند و به عبارتي نمره زبان آن ها خيلي پائين بود در بخش هاي گوناگون تقسيم شدند . اون موقع گروه گروه به آمريكا اعزام مي شديم .. دسته ما ۱۲ نفره بود . و به خاطر سر زبوني كه داشتم از جانب بچه ها به عنوان نماينده ... يا سرپرست انتخاب شدم . كار من اين بود كه پي گير مسايل قبل از اعزام باشم . يكي از سخت ترين مراحل عبور از خوان محكم ساواك بود . اون ها فرم هايي را داده بودند كه بچه ها بايد كامل و دقيق مي نوشتند . هدف اصلي اثبات علاقه مندي به خاندان جليل سلطنتي بود !

FiledonyFiledonyFiledony 

پرواز به سوي لندن  .... 

 بعد از كلي دوندگي و عبور از خوان هاي ساواك و نخست وزيري خلاصه اوكي گروه ما صادر شد . و اعلام كردند براي دريافت دلار بايد به بانك مركزي برويم . سر ساعت مقرر به ساختمان بانك رفته  و منتظر مسئول مربوطه شديم . وي حقوق دو ماه ايام دانشجويي در آمريكا رو پيش پرداخت كرد . و همون جا به ما اين خبر خوش را داد كه از اين ماه حقوق دانشجويان به جاي روزانه هشت دلار ، به دوازده دلار ارتقاء يافته است . البته اين رو هم اضافه نمايم كه ما در ايام تحصيل هيچ نيازي به دلار نداشتيم . چون همه چيز برامون مجاني بود . و اين هزينه ها به عنوان پول تو جيبي تلقي مي شد . همون روز بليط هامون رو هم از همون مسئول دريافت كرديم . پروازمون ساعت يك بعد از ظهر بود . از يكي دوساعت قبل اش با بچه ها قرار گذاشته بوديم كه تو مهرآباد همديگر رو ببينيم . اون موقع من در خيابان نواب چهارراه مرتضوي زندگي مي كردم . نمي دونم كدوم شير پاك خورده اي به بچه هاي محل اطلاع داده بود كه قراره من به آمريكا برم !! چون با هيچ كدوم از بچه محل ها مون ارتباط و حتي سلام و عليك نداشتم . ولي آن ها سنگ نموم گذاشته و همگي با تار و تنبك با دو سه تا وانت بار به فرودگاه امدند . موقع خداحافظي واقعآ براي من خيلي سخت بود .....

سر ساعت با يك فروند هواپيماي ايران اير به مقصد لندن پرواز كرديم . پيش از اين فقط يك بار سوار هواپيما شده بودم . و آن هم زماني كه نو جوان بوده و همراه پدرم به شيراز رفته بودم كه در مراجعت ميزبانمون كه سرهنگ ارتش بود ما را با سي - ۱۳۰ به تهران فرستاد . هرگز فكر نمي كردم كه روزي قسمت بشه خودم با اين هواپيماها كه اون موقع حتي اسمش رو هم نشنيده بودم پرواز نمايم و جواني ام رو در آن ها بگذرونم . خلاصه سر شب به لندن رسيديم . در داخل هواپيما گويا يك سروان نيروي هوايي به نام " مصطفي عرب " كه مي گفتند فوتباليست تيم ملي هم بوده با ما همسفر بود . وقتي لندن رسيديم و منتظر گرفتن چمدان هايمان بوديم .. جلو آمده و خطاب به بچه هاي گروه ما گفت فردا ساعت هشت صبح جلوي هتل شرايتون جمع شويد تا ماشين شما رو به فرودگاه برگردونه ! بچه ها به من نگاه كردند تا واكنش ام رو ببينند . من به ايشون گفتم سرپرست اين گروه من هستم . و كسي در تهران به ما نگفت كه بايستي به فرمان شما باشيم !!

Filedony

خلاصه تو فرودگاه لندن كلي با او بگو مگو نمودم . او تهددم كرد كه كاري مي كنم كه كت بسته از همين جا به تهران برگردي !! و مدام مي گفت نمي دوني من كي هستم ؟‌! من عرب ام .. و من براي اين كه او را عصباني نمايم مي گفتم اگه عربي پس چرا فارسي حرف مي زني ؟!!  او خطاب به ساير بچه ها گفت كسي حق نداره شب از هتل بيرون بره .. تو اتاق هاي خودتون استراحت كنيد . وقتي هتل رسيديم ، تني چند از بچه ها پيش ام آمده و گفتند ما مي خواهيم براي گردش به شهربرويم .. ولي با اين حرف سروانه چه كار كنيم ؟ به آن ها گفتم شما برويد .. ولي هر جا كه مي رويد فردا ساعت ۹ صبح فروگاه باشيد . من عرب مرب نمي شناسم . ! تو همين هتل بود كه من براي اولين بار تلويزيون رنگي ديدم .  تا اون موقع هنوز تلويزيون رنگي به ايران نيامده بود . تازه تلويزيون سياه و سفيد را هم هر كسي نداشت . اون موقع فقط افراد متمول داراي تلويزيون بودند . و جزء كالاهاي اشرافي محسوب مي شد ! يادمه محصل كه بودم براي ديدن سريال هاي " مراد برقي " سركار استوار " با چه منتي خونه صاحبخونه مون كه پيرزني مردني بود مي رفتيم . و او وسط هاي فيلم اگه خوابش مي گرفت تلويزيون اش رو خاموش مي كرد و آه تماشاي ادامه سريال رو به دلمون مي گذاشت !! به همين دليل بود اولين چيزي كه براي بردن به ايران خريدم ، يك تلويزيون ۲۱ اينچ توشيبا بود !

فرودگاه لندن .. پرواز به سوي آمريكا

سر ساعت با ميني بوس هتل به فرودگاه لندن آمديم . هنوز از اون سه چهار نفري كه براي تفريح رفته بودند خبري نبود .. هنوز تا ساعت ۹ صبح دقايق زيادي مونده بود .. اون موقع خيلي شيطون و سر زنده بودم . در حالي كه غرق زيبايي هاي فرودگاه پر جنب و جوش لندن بودم ، چشمم به دختر خانمي خيلي زيبا افتاد كه چمدان بزرگي را به سختي حمل مي نمود . .. ! جلو رفته و با انگليسي دست و پا شكسته اي بهش گفتم مادمازل شما باربر نمي خواهيد ؟ كلمه  " باربر " رو  توي يكي از كتاب هاي درسي نيروي هوايي خونده بودم . و خوب يادم مونده بود !! خانمه با تعجب يه نگاهي به من انداخته  و قبل از اين كه سئوال اش رو از من بپرسه كه آيا واقعآ باربر هستم يا نه .. من دست انداخته و چمدان وي را به دست گرفتم ..!! و به اتفاق هم به سمت سالن اصلي راه افتاديم . من براي پز دادن به بچه ها سعي كردم به سمت آن ها بروم . هنوز پيش همكارهايم نرسيده بودم كه سرو كله  سروان عرب پيداش شد ! و با عصبانيت پرسيد مگه من نگفتم از هتل خارج نشويد ؟ كي به اون ها اجازه داد به شهر بروند ..؟ من به خاطر اين كه  دست آن دختر زيباي  " جامائيكايي " تو دستم بود ، بقدري شير شده بودم كه انگار نه انگار او قانونآ مقام ارشد تر از يك دانشجوي يه لا قباست . مسئله اي كه بار ها در دوران اموزشي به ما گوشزد شده بود .. ولي كو گوش شنوا ؟

Filedony

سروان عرب كه حسابي به خاطر سرپيچي و تخطي از اوامر نظامي اش عصباني شده بود و اين مسئله رو از چشم من مي ديد مدام خط و نشون برام مي كشيد ! در همين حال هم اون دختره طفل معصوم هي به انگليسي از من مي پرسيد اين جنتلمن چي مي گه ..؟ من بيچاره هم چون خوب زبان نمي دونستم براي اين كه پاسخ او را ندم مي گفتم .. هيچي !! و چون مرتب بر مي گشتم به سوي دختره و سروان نيروي هوايي شاهنشاهي رو محل نمي گذاشتم ، بيشتر خشمگين مي شد .. يادمه تو اون شرايط عصبانيت پرسيد اين ديگه كيه كه دستش رو گرفتي ؟ و داره حرف هاي ما رو مي شنوه .. با لحني قاطع گفتم از دوستان قديمي منه .. باهاش تو لندن قرار گذاشته بودم !! خلاصه شانس آورده بچه ها سرو كله شون به موقع پيدا شد .. ولي تهديد هاي سروان عرب كه بعد ها فهميدم ساواكي بوده است پاياني نداشت .. از شانس من دختره هم با همون هواپيما به آمريكا پرواز داشت .. وقتي داخل هواپيما شديم .. صندلي بغل دستي دختره يك جوون گردن كلفت آمريكايي در حالي كه گيتارش هم همراه اش بود نشسته بود ..! اولش جرآت نكردم از او خواهش كنم تا جامون رو عوض نماييم . ولي دل رو به دريا زده و از مستر لندرهو خواستم بره جاي من بنشينه .. واون طفلك هم قبول كرد .. از بد شانسي ام عرب هم درست يك رديف جلوتر از ما نشسته بود .. و هي مرتب بر مي گشت و من رو تهديد مي نمود !! و آخر سر با گذاشتن بالش بين شكاف دو  صندلي جلويي از تير رس نگاه هاي او در امان ماندم . و بعد از دقايقي هواپيما به پرواز در امد ...

ايالت تگزاس - پايگاه هوايي لك لند

بعد از سيزده - چهارده ساعت پرواز با هواپيماي غول پيكر جامبوجت خطوط هوايي انگليس نيمه هاي شب به فرودگاه نيويورك رسيديم . در اون جا بايد فوري هواپيمامون رو عوض كرده و با يك اير لاين امريكايي به سمت تگزاس پرواز نماييم . از دوست جديدم خداحافظي نموده و بعد از گرفتن شماره تلفن و آدرس از او جدا شدم .. تقريبآ ساعت ۲ يا سه بامداد بود كه در فرودگاه شهر " سان آنتيو " تگزاس به زمين نشستيم . و در اون جا يك دستگاه از اون اتوبوس هاي ماك زرد رنگ آمريكايي منتظر ما بود تا به پايگاه ببره ... بقدري اشتياق ديدن امريكا رو داشتم كه با اين همه پرواز طولاني اصلآ احساس خستگي نمي كردم . همون شبانه جلوي يك ساختمون نظامي پياده شديم . يك آمريكايي كه او را ايراني هاي مقيم آمريكا  " جوجو " صداش مي كردند ، به هريك از بچه ها يك دست لباس كار سبز رنگ امريكايي ، اتيكتي كه به انگليسي نام هريك روي آن درج شده بود ، پرچم كوچك فلزي كه با سنجاقي كوچك به يقه لباس وصل مي شد ، يك باروني سرمه اي كه وقتي مچاله مي كردي تو جيب جا مي گرفت ،يك روكش پلاستيكي براي روي كلاه ، همراه با كليد اتاق و كلي اجناس ديگه كه دقيق يادم نيست رو تحويل بچه ها دادند . وقتي وارد اتاق شدم ، ديدم دو نفر ديگه هم كه از قبل آمده بودند در اتاق هستند . آن ها با آمدن من بيدار شده بودند .. يكي شون همافر بود .. يكي ديگه هم افسر خلبان شكاري بود . راستش رو بخواهيد وقتي رو تخت ام درار كشيدم و چراغ هاي اتاق رو خاموش كردند ، بغض عجيبي من رو فرا گرفت .. و در تاريكي مث بچه ها زدم زير گريه ... شايد باور نكنيد غم غربت با تمام سنگيني اش وجودم رو فرا گرفت . عين همين حالت رو اولين شبي كه به نيروي هوايي وارد شده بودم داشتم . و يادمه در پادگان قصر فيروزه اون شب حسابي گريه كردم .

Filedony

فرداي آن روز كه تا نزديكي هاي ظهر خوابيده بودم ، با هم اتاقي هايم بيشتر آشنا شدم . و اون ها بودند كه من را راهنمايي نمودند . اولين چيزي كه هر ايراني به محض وارد شدن اش مي خريد ، دوربين عكاسي و لباس جين بود . كه من هم همين كار را انجام دادم . و يك دوربين ياشيكا خريدم . اين رو هم بگم كه خريد از فروشگاه هاي ارتش نسبت به بيرون خيلي ارزان بود . دليل آن هم نپرداختن ماليات بود . يادمه اواخر تابستان بود كه به تگزاس وارد شدم . براي همين اولين جايي كه آدرس اون رو از هم اتاقي هايم گرفتم ، استخر بود . من عاشق شنا بودم . وقتي قدم به داخل استخر پايگاه گذاشتم ، با ديدن افراد لخت و مادرزاد خيلي تعجب نمودم .. ياد حرف ژنرال جهانباني افتادم كه روز آخر در سخنراني توجيهي اش در مورد واكنش ما نسبت به اين صحنه ها تذكر داده بود .. كه مثل نديد بديد ها مات مون نبره .. ! ولي كي بود كه گوش كنه .. ايراني ها با چشماني حريص دختران لخت را ديد مي زندند .. خود امريكايي ها اصلآ به ان ها توجه نمي كردند ! ولي تا دلتون بخواد ايراني ها به بهانه هايي خودشون رو به دختر ها نزديك مي كردند و سعي مي كردند با آن ها شنا نمايند . مربي نجات غريق استخر هم يك دختر خانم مو طلايي بود .. كه همون روز با او دوست شدم .

تشكيل كلاس هاي زبان ...

تقريبآ چند روزي تا آغاز كلاس ها استراحت داشتيم . فرداي همون روز از طرف پايگاه بچه ها رو به يه تور علمي تفريحي بردند . يادمه همه سوار يكي از همون اتوبوس هاي معروف امريكايي شديم آن ها ابتدا ما رو به يكي از بزرگترين كارخانجات آبجو سازي بردند . و اجازه دادند ما از نزديك با تمام مراحل توليد آبجو آشنا بشيم . اون هايي هم كه آبجو خور بودند ، حسابي خودشون رو خفه نمودند . چون رسم بر اين بود هركي از كارخانه بازديد به عمل آوره ، هر چه آبجو بخوره ، پول نگيرند ! خلاصه بعد از چند ساعتي كه براي من واقعآ كسالت آور بود . به سوي كارخانه بزرگ توليد لباس هاي جين كه با مارك " لي " و " ليواز " اون موقع معروف بودند راه افتاديم . بازديد از اين كارخانه بزرگ خيلي براي من جالب بود . و يادمه يك دست كاپشن و شلوار لي در پايگاه 16 دلار بود كه ما در خود كارخانه به قيمت ده دلار خريديم . همين كالا را در شهر 22 دلار مي فروختند . خلاصه بعد از جند روز كلاس هاي زبان آغاز شد . نخستين معلم ما يك پيرزن دوست داشتني به نام خانم " سيمس " بود . او خيلي با ايراني ها خوب بود . و سعي مي كرد با اهداي كادو و يا اوردن كيك و كلوچه به نوعي ايراني ها رو بيدار نگاه داره .. !! بله مشكل بزرگ ايراني ها خوابيدن در سر كلاس هاي درس بود . بد جوري آدم احساس خواب مي نمود . كلاس ها از صبح تا وقت نهار ادامه داشت . و بعد ازان هم تا ساعت 4 بعد از ظهر ادامه مي يافت . قبل از رفتن به خوابگاه به بهانه ورزش آمار مي گرفتند . و اين يكي خيلي زور داشت . بايد سريع لباس هامون رو تعويض كرده و در ميدان

حاضر باشيم .

 

Filedony

 

چندين ماه  به همين منوال گذشت . در  اين انستيتوي زبان كه متعلق به ارتش نبود و زير مجموعه دانشگاه محسوب مي شد دانشجويان رو براي فراگيري زبان آماده مي نمودند . تا براي گذراندن دوره   هاي تخصصي به مشكل بر نخورند . در تمام مدت اموزش ها فشرده و به صورت سمعي و بصري بودند بعد از آزمون اون هايي كه قبول مي شدند به پايگاه هاي ديگر نيروي هوايي آمريكا اعزام مي گشتند . هموان طور كه گفتم حضور در كلاس هاي ورزش برامون خيلي زور داشت . من براي اين كه از دست اين كلاس هاي تحميلي فرار كنم ، دست به يك ترفند هنري زدم . به اين صورت كه رفتم پيش   فرمانده كل ايراني ها به نام سرهنگ " ثميني " كه بسيار انسان فهميده و از خلبانان قديمي بود . بهش گفتم قربان همان گونه كه مي دانيد چيزي به زمان چهارم آبان سالروز تولد شاهنشاه نمانده است . و  من با كارهاي هنري و تئآتر آشنايي دارم . اجازه دهيد در برگزاري جشن سهيم باشم . او هم به راحتي پذيرفت و فقط توصيه كرد كه چون ميهمانان امريكايي هستند ، تئاتر شما بيشتر بايد پانتوميم و بي كلام باشه .. و به همين منظور يكي از كارگردان هاي اداره تئاتر آمريكا رو هم به شما معرفي مي كنم . و شما

با بچه ها بعد از ظهر ها برويد تمرين كنيد ..

 

 

ديگه به جزئيات جشن اشاره نمي كنم . به هر حال ترفندي زديم و گرفت . بعد از اتمام دوره زبان انگليسي به پايگاهي به نام " شپارد " در همون ايالت تگزاس منتقل شديم .يادمه فصل زمستان بود و ما در اين جا بايد با اصول ابتدايي و مفاهيم پرواز آشنا مي شديم .  ابتدا دوره آموزشي ما بر روي هواپيماهاي " اف – 86 " كه نخستين نسل جت هاي جنگي آمريكا بود  آغاز شد . در حالي كه اين هواپيما ها از رده خارج شده بودند . و ما هم عقلمون نمي رسيد كه چرا اين نوع هواپيما رو به ما اموزش مي دهيد .. بعد ها متوجه شدم كه چون ايراني ها سر به هوا هستند و خسارت زيادي به هواپيماهاي ارتش امريكا وارد مي نمايند ، طي توافقي قرار شده بود  دوره ابتدايي و اوليه رو با اين جت ها انجام دهيم .. تا اگر خسارتي هم وارد آمد به جايي بر نخورد . سرماي زمستان هم واقعآ غوغا مي كرد . اين رو هم اضافه كنم از اون جايي كه زبان من حسابي پيشرفت نموده بود كه دليل آن هم به خاطر معاشرت دائم و حضور در جامعه بود بعد از آزمون من را از بقيه ايراني ها جدا نموده و به كلاس آمريكايي ها

منتقل  نمودند  

Filedony

 

مشكلات ام از اين به بعد آغاز شد .. چون در كلاس هاي قبلي اساتيد ملاحظه شاگردان ايراني رو مي نمودند ولي در اين كلاس ها استاد سريع درس مي داد و مي رفت .  اين رو هم اضافه نمايم كه اغلب دوستان از من خواسته بودند در مورد نحوه آموزش بنويسم . به همين منظور ديگه از جزئيات صرفنظر مي كنم و بيشتر به چگونگي اموزش مي پردازم . بعد از اتمام دوره ابتدايي با هواپيماي اف -86 كلاس هاي رسمي سي – 130 آغاز شد . محل كلاس ها آشيانه اي بزرگ بود كه در هر يك از اناق هاي ان يك سيستم هواپيما رو قرار داده بودند . و براي هر كدام از سيستم ها متخصصان همون رشته تدريس مي كردند . مثلآ كل سيستم سوخت هواپيما به صورت خيلي جالب در كلاس قرار داده بودند كه نحوه عبور سوخت و پمپ هاي آن معلوم بود . باك ها هم از جنس شيشه بودند . . طرز كار همه پمپ ها و سيم هاي برق آن به خوبي ديده مي شدند . يك مسئله كه گفتن آن خالي از لطف نيست و تقريبآ براي من مشكل آفرين شده بود .. صداي باد معده  اساتيد بود !! همان طور كه مي دانيد امريكايي ها اين عمل را هرگز بد نمي دانند . و هر جا دلشون خواست شليك مي نمايند . و در عوض از آروغ بدشون مياد .. تازه به جمع امريكايي ها پيوسته بودم كه يك روز در فواصل كلاس كه بحث خيلي مهمي هم تدريس مي شد .. استاد آمريكايي در حالي كه روي تخته سياه مشغول نگارش در باره درس مربوطه بود ، ناگهان ديدم شليكي مرگبار رها نمود .. من كه از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم ، منتظر بودم استاد عذر خواهي نموده و يك جوري عمل زشت خود را توجيه نمايد . اما تعجبم در حالي بيشتر شد كه اصلآ به روي مبارك خويش نياورده و همچنان مشغول درس دادن شد . جالب تر اين كه ديگر همكلاسي هاي من هم خونسرد بي اعتنا به اين مسئله در حال نوشتن بودند !!    

با ديدن اين وضعيت زدم زير خنده .. حالا نخند .. كي بخند .. ديگه تقريبآ روده بر شده بودم . وقتي امريكايي ها علت خنده من را جويا شدند ، خيلي براشون عجيب بود .. و مي گفتند اين يك عمل طبيعي است .. و به همين دليل اوقاتي كه استاد خير سرش شليك مي نمود و من متوجه نمي گشتم .. آمريكايي ها زود به من اطلاع مي دادند كه استاد ...بله ..!! و از خنده من لذت مي بردند . ديگه طوري شده بود كه اگر شاگردي در ته كلاس مرتكب چنين عملي مي شد ، بغل دستي ام مي زد روي شانه من و مي گفت .. هي بهروز .. مثلآ جك فارت كرد !! شما تجسم كنيد در يك محيط اموزشي و نظامي كه اساتيد همه كروات زده و رسمي در حال تدريس هستند خيلي خونسرد با صداي بلند باد معده شون رو رها نمايند .. و انگار نه انگار .. و سپس با خونسردي به كارشون ادامه دهند .. خب واقعآ خنده آوره .. صحبت باد معده شد .. اجازه مي خواهم يك موضوع ديگه در اين رابطه به يادم اومد رو بيان نمايم . در ايالت ويرجينيا كه دوره نهايي پرواز رو طي مي كرديم .. خونه هايي كه به ما داده بودند دستشويي و حمام آن ها هر دو اتاق با هم مشترك بود . در اتاق بغلي ام يه سياهپوست گردن كلفت رندگي مي كرد . اين بابا خير سرش عادت داشت نيمه هاي شب كه وارد خونه مي شد .. چند تا از اون شليك هاي بزرگ خودش رو رها مي كرد ..    

Filedony

به طوري كه باعث بيدار شدن من از خواب مي گرديد .. و زورم هم بهش نمي رسيد كه اعتراض نمايم .. چون مي دونستم مست مي آيد خونه ..  وتقريبآ اين كار هر شب اش بود . و همين كار او سبب بي خوابي و سر درد من مي شد . در بين ايراني ها يك بنده خدايي بچه آبادان بود .. او هم در اين رشته خاص مهارت عجيبي داشت .. دست همه امريكايي ها رو از پشت بسته بود .. يه روز مشكلم رو بهش گفته و ازش خواهش كردم يه شب بياد اتاق من و همين كا رو براي سياهپوسته انجام بده .. و طفلك قبول نمود . ما سر شب خوابيديم و منتظر مونديم امريكايي بياد . ساعت را براي نيمه هاي شب كوك كرديم كه وقتي او خواب است همين بلا رو سرش بياوريم .. سر ساعت بيدار شديم .. سياهه خواب خواب بو د . اين رو از خر خر هايش متوجه شديم .. حال نوبت اين دوست ما بود كه وارد ميدان نبرد بشه .. به اهستگي در دستشويي را باز نموده و داخل شد .. به گفته خودش .. پشت اش را به در اتاق سياهه چسبونده و شروع مي كنه به شليك كردن ..  واي عجب شليك هاي مرگباري رو ول مي كرد .. با اولين شليك صداي خرخر هاي وي قطع شد .. شليك هاي بعدي او آمريكايي رو وادار كرده بود بيدار شده و چراغ هاي اتاقش رو روشن نمايد .. من هم مي ترسيدم طرف عصباني شده و بياد سر هد دوي ما را ببره .. چون خيلي قيافه وحشتناكي داشت .. دوست آباداني ما هم ول كن نبود .. مثل يك توپخانه قوي با اقتدار ول مي كرد ... نمي دونم اين همه انرژي رو از كجا مي آورد ..؟ خلاصه آن شب كاري كرد كارستون .. وديگه همون شد .. و سياهه دوزاري اش افتاد كه قضيه از كجا آب مي خوره ..و به همين دليل شب هاي بعد بي سر و صدا وارد مي شد .. احتمالآ شليك هاي يخود را در بيابون رها مي كرد .. تا من راحت بخوابم !!   

ببخشيد باز خيلي حاشيه رفتم .. آخه خاطرات طوري است كه وقتي آدم شروع به نوشتن مي كنه همين جوري مثل فيلم سينمايي جلوي چشم تداعي مي شه . از كلاس مي گفتم . همين طوري سيستم به سيستم پيش مي رفتيم . بعد از پايان هر كلاس ما رو به داخل هواپيما مي بردند و آن را عملي به ما نشون مي دادند . تمام همكلاسي هاي من اغلب سرباز بودند . كه داوطلبانه به نيروي هوايي پيوسته بودند . اغلب آن ها تحصيلات دانشگاهي داشتند . وقتي ازشون مي پرسيدم كه چرا به سربازي امديد ؟ مي گفتند ما خودمون هواپيماي كوچيك داريم .. گرفتن گواهينامه خيلي گرون است به همين دليل با امدن به ارتش هم خدمت مون رو انجام مي دهيم هم مدرك بين المللي مي گيريم .. ياد سرباز خونه هاي خودمون افتادم كه در مدت دو سالي كه سرباز ها خدمت مي كنند ، جز بيگاري و كارهاي پيش پا افتاده و نگهباني چيز خاصي آموزش نمي دهند . در صورتي كه مي شود در اين مدت بهترين حرفه ها رو به ان ها اموزش داد . وضعيت آموزش در هر پايگاهي تقريبآ مشابه پايگاه هاي قبلي

بود . و همه از پيش در برگه حكم ما مشخص شده بود .   

علاوه بر ايراني ها از كل كشور هاي جهان دانشجو براي اموزش آمده بودند .. بالاترين حقوق و مزايا را اول ايراني ها و بعد از ما عرب ها دريافت مي كردند . يادمه همون موقع مي گفتن دولت ايران براي هر ساعت كلاس مبلغ 40 دلار از قبل پرداخته بود . ولي افسوس كسي در اون كلاس ها به اون صورت چيزي نمي اموخت . من خودم رو مثال مي زنم .. غير از زبان كه آن هم به همت و تلاش خودم بود كه بر اثر مسافرت و دوستي با اقشار مختلف مردم فرا گرفته بودم . و الا در مورد پرواز هر چه آموختم در خود ايران و توسط بچه هاي قديمي بود . يعني در پرواز بود كه تجربه مي آموختم .. من اجازه مي خواهم در مورد رفتار بد بعضي ايراني ها هم مطالبي بگويم .. واقعآ بعضي از هموطنان ما با كارهاي ناشايست خود آبروي هر چه ايران و ايراني بود را برده بودند . اين رو اضافه كنم .. اون اوايلي كه به آمريكا رفته بودم كسي به درستي ايران رو نمي شناخت . جالبه كه افغانستان رو مي دونستند كجاست ولي هيچ دركي از كشور پهناور ما نداشتند .. آن هايي هم كه شناخت كمي داشتند هميشه به ما طعنه مي زدند كه شما شتر سواريد .. هواپيما به چه درد شما مي خورد ؟ اين كنايه ها همين جوري ادامه داشت تا زماني كه آن بحران بزرگ انرژي در آمريكا به وجود آمد . كه عامل آن هم تصميمات اوپك بود .. از ان به بعد ما رو بهتر شناختند .. و

نگاهشون بهتر شد

 

 

بله از رفتار بعضي از ايراني ها مي خواستم عرض كنم ...  اون ايام رسم بود بعضي از خانواده هاي امريكايي بعد از ظهر شنبه ها جلوي خوابگاه مي امدند . و چند نفر از ايراني ها رو به خونه شون دعوت مي كردند . آن ها با اين كارشون سعي مي كردند غم غربت را براي اين انسان ها بكاهند . آن ها با اتوموبيل خويش ايراني ها رو به گردش برده و تا يكشنبه بعد از ظهر از ان ها پذيرايي مي نمودند .. بعد خبر مي رسيد كه اين افراد شب به دختر و همسر ميزبان تجاوز نموده و مزد محبت هاي انان رو اين گونه مي دادند !! بازار تقلب و كلك هم كه قربونش برم .. ايراني ها يك سكه 10 سنتي " دايم " را سوراخ كرده و با بستن نخي به آن از ماشين هاي اتوماتيك شب ها قهوه ، بستني ، سيگار ، چيپس و نوشابه بر مي داشتند . و سر ماه كه طرف مي امد دخل خود را بردارد مي ديد اجناس فروش رفته و جز چند سنت هيچ پولي در ان نيست !! جالب اين كه اين سكه شب ها بين ايراني ها دست به دست مي شد . يا در زمان زنگ تفريح كلاس ، يك كاميون مي امد كه دور تا دورش ساندويچ هاي گوناگون ، كلوچه ، قهوه و ميوه چيده شده بود . امريكاييه كاميون رو جلوي كلاس پارك مي كرد و خودش مي رفت يه گوشه اي زير سايه مي نشست .. مردم مي رفتند هر چه مي خواستند برداشته و پول ان را به صندوق فروشنده مي گذاشتند . بعضي از ايراني ها ضمن خوردن كامل انواع ساندويچ و قهوه براي وانمود كردن پرداخت پول به نزد صندوق رفته و به بهانه برداشتن بقيه پول خويش ، يك مقدار هم از دلار هاي فروشنده رو هم كش مي رفتند !! و اعتراض ما هم فايده اي نداشت  

  

 

يادمه يك روز تو شهر قدم مي زدم . ديدم از پشت بلند گوي بزرگ شهر صداي فحش خواهر و مادر به زبون ايراني مي آيد كه يك هموطن فرياد مي زد .. عجله كنيد هموطنان .. اين فلان فلان شده .. اين خواهر مادر فلان حراج كرده است .. وقتي براي سر در آوردن از قضيه به فروشگاه مربوطه رفتم با كمال تعجب مشاهده كردم كه دوتا از بچه هاي زبل مشهد نزد مدير فروشگاه رفته و بيان نموده بودند اگر ما كاري كنيم همه ايراني ها از گوشه و كنارشهر به فروشگاه شما بيايند چقدر حق و حساب مي دهي .. طرف هم اغفال شده و به اين ترتيب ايراني ها با شنيدن فحش خواهر و مادر مي رفتند كه ببينند چه خبره !! يا در ترمينال هاي بزرگ مسافر بري كه تمام سرويس هاي بهداشتي آن پولي است .. ايراني ها با چپاندن دستمال كاغذي و خراب نمودن يكي از قفل ها ، با ماژيك درشت به زبان فارسي روي ديوار نوشته بودند توالت شماره هشت براي ايراني ها مجاني است !! و وقتي جلو مي رفتي مي ديدي كه قفل آن دستشويي خراب شده است و بدون پول ازش استفاده مي شود !!   

 

با تشکر و احترام

بهروز مدرسی

  ایام به کام


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

 jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg

http://www.filedony.com/

اينجا 


  jlrapz6z2dchq2hl4k6m.jpg

 به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي  سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

      

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران  - قسمت اول  ( اينجا )

 چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟  - قسمت دوم  ( اينجا )

  بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر  ( اينجا)

 


6mfmukopgefyux613u8m.jpg

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه  تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد .


ترجمه : پروازی با ساواکی ها برای زیارت شاه و فرح

s9u6o0j1qvdxnjy9v10n.jpg

Following my training, I officially joined the IIAF just around the time when the
2,500 year festivities of the Persian Empire were taking place, or maybe had just
taken place. I don't quite remember anymore. I was a junior pilot and other Herc
pilots told stories about how they had practically constructed an aerial bridge
between France and Iran bringing everything from drinking water to champagne and
food.

Before the Boeing 707 and 747 wide-body jets entered service in Iran, C-130s had
a special place in transporting cargo and passengers all across Iran. We also on
occasion took the royal family on trips. The shah, for example, liked to spend

new years in Kish [island], in the Persian Gulf and for these trips a special container

that fit the dimensions of the cargo hold and had all the amenities for their
comfort was loaded unto the plane . When they went on trips, we had to also take
all the security personnel and aides and equipment a few days in advance.

Once, I remember Queen Farah wanted to go to Mashhad on pilgrimage. It must have
been around 1976 or 77. I went to work one day and saw my name on the flight board
for a flight to Mashhad. Once we loaded up and started the engine, we were told
to go to the royal pavillion and standby. When we arrived at the gate, a contingent
of 70 or 80 men boarded the plane, many of whom carried special cases. We took off
for Mashhad and landed 40 minutes later. When we landed, we were told not to park

at the air force ramp and instead to go to the civilian terminal. Upon arrival,

the men we transported got into cars and buses along with their cases and moved out.

Usually, when we flew to other cities, we could go off base and if we had to

fly again later, we'd set a time to meet up on the ramp later. That day I decided

to visit the shrine too. The taxi I took had to stop a few blocks away from the

shrine as the street was closed off. As I got out of the cab and started walking

towards the shrine, I noticed that some beggars and street vendors would say hi
to me and some of them would even wink. It suddenly dawned on me that these were
some of the men we had just transported and that they recognized me. When I got
to the gates of the shrine, I noticed that the gates were shut but a man in a suit
and tie appeared and said that it's ok for me to enter. When I entered the court-

yard I couldn't help but notice how deserted it was, save for a few well-dressed
men looking into every nook and cranny. That courtyard is never empty of pilgrims.
I moved on to the shrine proper and the men, recognizing me again, allowed me to
perform my pilgrimage in peace and quiet.

As I left the shrine, I tried to spot the agents covering the neighbourhood. It
proved to be next to impossible. Without their nods and winks I couldn't tell
them apart from the people among whom they mingled.

I returned to the airport, loaded up the cargo and passengers who were mostly
family members of military personnel and flew back to Tehran. Most flights out of
Mashhad usually got permission from the tower to go into holding (out of reverence)
before going to their destination. On this occasion too, we asked for and received
permission to make a round over the city and shrine, but almost as soon as we were
granted permission, an unfamiliar voice came over the radio and shouted at us to
stop going into holding and to continue on our course.

کاری از : علی آقا

RECENT AVIATION NEWS

Below: The first Airbus A380 was handed over to Singapore Airlines on October 15 and it left the

next day on delivery to Singapore and the first flight was between Singapore and Sydney.The aircraft had the flight number of SQ380 for the Singapore-Sydney flight which departed on October 25. The cabin layout in this twin-deck plane is 12 first class seats, 60 in business class on the upper deck and 399 economy seats spread over the two decks. The Airbus A380 service will replace one of Boeing 747-400s on the route

kuwa3v8q8awjp6dxirx5.jpg

.

The prototype Superjet 100 was rolled-out in Russia, on September 26. Officials have said that a first flight is planned before the end of this year (2007) in the belief that first deliveries can be made to Aeroflot in November 2008. The Sukhoi-led programme will involve four aircraft with a further two used for fatigue and static testing. European certification is expected in the first half of 2009 and production is being aimed at 70 aircraft per year in 2012. The Superjet 100 has 73 firm orders to date for the 95-seat model, with 39 options. List price is quoted as $28m

aboqkrxev88jyf6obx7i.jpg

Below: Work began on September 24 to upgrade the B-52 with the Combat Network Communications Technology (CONECT) system. This modification is a computing, communication and display net that once installed, will allow B-52 crews to receive and send real-time digital information in flight. The first CONECT mod is expected to take 11 months, eventually being retrofitted to all B-52 aircraft

tgrw9m70361i5k4mb49a.jpg

SOURCE:AVIATIONNEWS        BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:.

نخستین ایرباس 380 در 15 اکتبر به خطوط هوایی سنگاپور تحویل داده شد روز پس از تحویل بطرف سنگاپور عزیمت نمود و نخستین پرواز آن بین سنگاپور وسیدنی انجام گرفت.شماره پرواز سنگاپور-سیدنی "اس کیو-380" بود ودر 25 اکتبر انجام گرفت.طرح کابین در این هواپیمای دو طبقه شامل 12 صندلی در کلاس اول-60 صندلی در کلاس تجاری در طبقه دوم و399 صندلی کلاس توریستی در سرتاسر دو طبقه می باشد.سرویس ایرباس 380 جایگزین یکی از بویینگهای400-747 در خط هوایی می شود.

 نمونه اولیه سوپرجت 100در 26 سپتامبر در روسیه بیرون داده شد.مقامات رسمی گفته اند که نخستین پرواز قرار است تا پایان همین سال(2007) انجام شود و معتقدند که اولین تحویلها در نوامبر 2008 به خط هوایی آیروفلوت انجام می گیرد.برنامه سوخو برای تولید 4 هواپیما بااضافه دو عدد دیگربرای آزمایشات پایداری وخستگی میباشد.گواهینامه های اروپایی در نیمه اول سال 2009 انتظار میرود که گرفته شود و هدف تولید 70 هواپیما در سال در 2012 می باشد.سوپرجت 100 73 سفارش قطعی برای مدل دارای 95 صندلی و 39 مورد احتمالی می باشد.قیمت آن 28 میلیون دلار ذکر می گردد.

 

کار برای بروزرسانی بی-52 با یک سیستم فناوری شبکه مخابراتی رزمی در 24 سپتامبر آغاز گردید.این تغییر شامل شبکه کامپیوتری-مخابراتی ونمایشی است که با نصب آن به خدمه بی52 این امکان را می دهد که اطلاعات دیجیتال را در پرواز بصورت همزمان ارسال کنند.انتظار میرود که نصب اولیه این سیستم 11 ماه بطول انجامد ود ر نهایت بر روی همه بی 52 ها نصب گردد.

منبع:aviationnews                             گردآوری و برگردان:علیرضا صادقی


 

 

- تعداد بازديد
  • 13435
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35