درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   افسر نگهبان زندان

ماجراي شبي كه افسر نگهبان زندان بودم !! 

xewt267a5luuyli2jy4s.jpg

ظاهرآ بر عليه خاندان سلطنتي حرفي زده بود . و به همين دليل او را گرفته بودند ... مي گفت چندين ماه در زندان دژبان جمشيد آباد بوده است كه الان يكي دو ماه است براي بازجويي روزانه به پايگاه منتقل شده است .. مي گفت دلم براي فرزند دخترم خيلي تنگ شده است

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

pgn79kwc0jgo3sby6fs8.jpg

ماجراي شبي كه افسر نگهبان زندان بودم !!  

6rxt9zjs7a413jv1fbml.jpg

zh4l5dxb3ebnsg9ej5ur.jpg

Filedony


wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

خيلي دلم مي خواد دوستان گرامي بدونندكه براي ارائه هر پست چه وقتي از من گرفته مي شود . شايد باور كردنش كمي دشوار باشه ..  حجم بسيار بالاي اي ميل و پاسخ كوتاه به هريك دست كم ۵ ساعت وقت مي گيرد ! تجسم كنيد حدود هفتاد نامه كه گاهي به بيش از صدها عدد هم در  روز مي رسد چقدر طاقت فرساست . نمي شود بي پاسخ گذاشت . از مشاوره در مورد پايان نامه دانشگاه گرفته تا سوال هاي تخصصي و پيشنهاد و درخواست مطلب با موضوعات خاص ، همچنين تشكر و قدرداني و غيره ! به اين ها كامنت ها رو هم بيفزاييد . اگر فقط براي پاسخ هريك از ان ها تنها به درج يك واژه سلام اكتفا نمايم ، خودش كلي زمان مي برد !!

موضوع بعدي انتخاب تصاوير و اديت نمودن آن در فتوشاپ مخصوصآ مطالبي كه نياز به تصوير تركيبي يا همون كولاژ داره كلي از وقت ام رو مي گيره .. مثل عكس هاي هواپيما ربايي يا مطلب ژنرال ها و ... به اين ها نگارش خود مطلب و وسواس هاي سليقه اي ام رو هم اضافه نماييد . من نمي گم نامه ننويسيد . يا سوال نفرماييد . اين حق طبيعي شما عزيزان است . ولي اگه مي شد تقدير و تشكر رو حذف فرماييد لطف بزرگي به حق من نموده ايد . چون عادت ندارم هيچ نامه اي رو بي پاسخ بگذارم . به عبارتي وقت تحقيق و مطالعه واقعآ از من سلب شده است .

اين لالايي ها رو گفتم تا به اصل مطلب برسم . فعلآ كه بي كارم مشكلي نيست . ولي قبول بفرماييد در شرايط سخت اقتصادي امروز بي كاري واقعآ يه معضل است . حقوق بازنشستگي ام كفاف اجاره مسكن رو هم نمي دهد . به عبارتي فعلآ كار را قرباني سايت نمودم . صحبت سر اين است اگر سر كاري بروم ، كه بايد هم بروم . تكليف سايت چي مي شود ؟ يا بايد پاسخ به نامه ها رو قرباني نمايم . يا بايد از محتواي سايت بكاهم . كه اصلآ راضي به آن نيستم . تنها يك راه مي ماند . گرفتن آگهي ... مسئله اي كه تا حالا زير بار نمي رفتم . به عبارتي شآن و منزلت گرماي وجود شما عزيزان به من اين اجازه رو نمي داد . ولي الان به وضعيتي رسيدم كه بايستي آگهي بگيرم . در اين مورد يكي از خوانندگان محترم  راه كارهايي رو پيشنهاد داده است . كه با اجازه شما خوبان مجبور به پذيرش هستم . و از شما عزيزان مي خواهم در اين موردهم مثل هميشه ياري ام فرماييد . 


ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

o28zvyulk6s979cueaw4.jpg

http://www.gogo.ir/ 

GOGO.ir این امکان را به شما میدهد تا بتوانید از طریق یک سرور خارجی در کشور آمریکا به شبکه سراسری اینترنت متصل شوید این اتصال از هرجای دنیا موقعیت شما را به آمریکا تغییر می دهد و شما به عنوان یک کاربر آمریکائی شناخته میشوید.

پس از اتصال با استفاده از این سرویس به اینترنت اطلاعات مورد درخواست شما به GOGO.ir ارسال شده و از طریق آن به دست شما میرسد.

پس شما میتوانید بدون هیچ محدودیتی و با اعتماد کامل به امنیت اطلاعاتتان از اینترنت استفاده کنید. 


x5magewkh25j6mg6szx6.jpg 

برای ثبت نام گرین کارت آمریکا به سایت :

http://www.mohajerateiranian.com/general/index.php

مراجعه فرمایید .


پايگاه يكم ترابري : پيش از انقلاب

 اوايلي كه تازه به پايگاه يكم منتقل شده بودم . و به قول معروف  صفر كيلومتر بودم .  و هنوز انجام مراحل پروازي ام تكميل نشده بود . هر از گاهي ما رو  نگهبان مي گذاشتند . حق هيچ گونه  اعتراضي رو  هم نداشتيم كه بگوييم چرا قديمي ها نگهباني نمي دهند ؟! اصلآ كي جرآت داشت حرفي بزنه ؟يك سرپرست داشتيم كه خيلي  ابهت داشت . داراي  شكمي گنده  و هيكلي چاق بود . تقريبآ تو مايه هاي مرحوم " حبيب الله بلور " كشتي گيري كه بعد ها بازيگر شد ، بود . فكر كنم قديمي ها او رو به خاطر بياورند . تو فيلم " دزد و پاسبان " با مرحوم ظهوري بازي كرده بود . يا در فيلم " زني به نام شراب " با بهروز وثوقي همبازي بود . اسم او آقا " نصير " بود . از اون كهنه سرباز هاي با دانش ارتش محسوب مي شد . براي همين دوست داشت بچه ها معلومات خود رو با هواپيمايي كه پرواز مي كنند افزايش دهند . اون موقع  خيلي دلم مي خواست زود تر اجازه پرواز به من بدهند . براي همين خيلي تلاش مي كردم . ولي حتي كساني هم كه در آزمون هاي كتبي قبول مي گرديدند مي بايستي توسط خود آقا نصير چك مخصوص  مي شدند ...

و در اين مرحله بود كه به در بسته بر مي خورديم . بعد از چندين بار آزمايش دادن هاي متعدد  و مورد ايراد واقع شدن آقا نصير تصميم گرفتم همت كرده و شبانه روز درس بخونم . يك هفته مرخصي گرفته و مرتب درس خوندم و بعد از مراجعت براي تست گرفتن اعلام امادگي نمودم ... آقاي رئيس در حالي كه روي صندلي لم داده بود شروع كرد به پرسيدن .. و من جواب مي دادم . هر چه پرسيد به درستي پاسخ دادم . ولي او چون دلش نمي خواست ما جديدي ها به اين زودي پرواز برويم ، يك سوالي پرسيد كه هنوز بعد از گذشت ۳۳ سال يادمه ... !! گفت درجه الكترو والانس آب باطري هواپيماي سي - ۱۳۰ چقدر است !!!؟؟؟  جلل خالق .. اين ديگه چه نوع سوالي است . چه ربطي به پرواز داره ؟؟  من كه اعصابم خرد شده بود و دلم براي پرواز لك مي زد ... دل رو به دريا زده و خطاب به آقا نصير گفتم  قربان درجه الكترو ولانس چه ربطي به پرواز رفتن من دارد ...‌!!؟؟

8bhvuzg0jeladlc5dymc.jpg

FiledonyFiledony


اگر زنده است خدا حفظ اش كند . و اگر هم مرده خدا بيامرزدش .. حالا قدر سخت گيري هاي آن مرد بزرگ رو درك مي كنم .. چشم تون روز بد نبينه .... يه غرشي كرد كه من حس كردم الانه كه سقف فرو بريزه .. و پرواز نكرده ناكام بشم ... رگ هاي گردن اش زد بيرون و در يك لحظه چهره مردانه او حسابي بر افروخته شد و سپس خطاب به يكي از نوچه هاي خويش با خشم گفت .. اين مردك رو يه پست نگهبان تنبيهي  براي روز پنجشنبه و جمعه بگذار .. !! اون هايي كه در ارتش خدمت كرده اند مي دونند سختي نگهباني يك طرف ، روز هاي تعطيلي نگهبان بودن يك طرف !  من كه اون ايام جواني تركه اي و لاغر اندام بودم از غرش صداي او بد جوري مي لرزيدم . و تمام نگراني من از ان جهت بود كه ديگه با من روي لج بيفته و حالا حالا ها اجازه پرواز كردن رو بهم نده ... وگرنه نگهباني رو مي شد تحمل كرد . خدا رو شكر تو نيرو زميني در اون ايام خدمت نمي كردم . و الا افسر نگهباني تقريبآ راحت بود . اون روز همين كه از محضر او عقب عقب فاصله مي گرفتم . نمي دونم چي شد كه صدام كرد .. گفت آهاي بچه بيا اين جا ... !! خداي من ديگه چي مي خواد بگه .. همكاران ديگر به نوعي خودشون رو مشغول مطالعه نشون مي دادند . ولي من مي دونستم دارند من رو مي پايند ..

با رنگي پريده جلو رفتم . ولي در همون حال شيطنت ام رو داشتم . وقتي من رو بچه خطاب كرد ، توي دلم و شايد زير لب با خودم مي گفتم ‌" بچه تو قنداقه "‌!! رسيدم جلوش ولي مي ترسيدم به چشم هايش نگاه كنم ... گفت شنيدم اهل قوچاني ؟ و من چون مي دونستم او هم اهل همون طرف هاست به دروغ گفتم بله قربان !! در صورتي كه پدرم اهل قوچان بود و من تو عمرم تنها چند بار به اين شهر كوچك كه نزديك مشهد است  رفته بودم ! چند لحظه اي خيره به من نگاه كرد كه براي من يك قرن طول كشيد ! و آن گاه گفت از شجاعت ات خوشم اومد . حقا كه بچه قوچاني ... دوباره وحشت برم داشت كه نكنه آدرسي چيزي بپرسه !! به خاطر مطالعه اي كه كردي ، يه فرصت بهت مي دهم . برو جواب اين سوال رو هر وقت پيدا كردي ، اجازه پرواز بهت مي دهم .. با خود گفتم اين كه كاري نداره .. الان يه قدم مي پرم شعبه الكتريك و از بچه هاي متخصص باطري هواپيما مي پرسم !!

0vahaq86pxs2240vmw0h.jpgFiledony

از روي شوق يه احترام نظامي بهش كرده و از خط پرواز زدم بيرون ! احساس سبكي مي كردم .. ديگه تصوير هواپيماهاي پارك شده در رمپ پرواز برام جلوه اي ديگر داشت  .. تو دلم گفتم اي پرنده هاي زيبا  همون جا باشيد كه آقا بهروز از فردا مياد سراغ تون ... واي كه چقدر دلم براي اوج گرفتن لك زده بود .. باور كنيد بوي روغن و دود هواپيماي سي - ۱۳۰ برايم بهترين تسكين دهنده بود . حتي الان هم كه سال ها از آن مي گذرد عاشق صدا و بوي دود هواپيما سي - ۱۳۰ هستم . ياد خاطره اي افتادم كه چندان بي ربط باموضوع نيست . سال ها بعد در اواخر جنگ وقتي سكته قلبي نموده و براي انجام عمل قلب باز با فروختن خونه و زندگي راهي سوئيس شدم ( اون موقع  عمل قلب باز در ايران انجام نمي شد ) وقتي زنده از اتاق عمل بيرون آمدم  براي برگشت به كشور خيلي بي تابي مي كردم . ولي دكتر ها گفته بودند بايد حد اقل سه هفته استراحت نمايم . خيلي اين در و آن در زدم تا بر گردم . مخصوصآ از وقتي كه  شنيدم  صدام موشك بارون هاش رو   به تهران و شهر هاي ديگه افزايش داده است . خيلي اعصابم خرد شده بود . دلم نمي خواست يك دقيقه توي اين بهشت زندگي نمايم

عاقبت با مسئوليت خود با بخيه هايي بر روي سينه امضاء داده و به تهران برگشتم . در داخل هواپيما خيلي درد مي كشيدم . جاي بخيه ها مي سوخت .. ولي به رويم نمي آوردم ... شايد باورتون نشه وقتي هواپيماي جامبو جت ايران اير سر شب تو فرودگاه  مهر آباد به زمين  نشست ، وقتي بوي رمپ پرواز به مشامم خورد و با ديدن هواپيماهاي سي - ۱۳۰ در ان سوي باند ، به يك باره درد سينه ام التيام يافتند ... جان گرفتم ... دولا شده زمين چرب و روغني فرودگاه رو بوسيدم .. همسرم تعجب كرده بود كه  دارم چه كار مي كنم ؟ ( حتي الان هم كه تايپ مي نمايم  ياد آوري اون لحظه اشگ هايم  رو جاري نموده  است ) ... پدر عشق بسوزد ... ببخشيد مي گفتم .. دوان دوان خود رو به شعبه الكتريك كه جنب خط پرواز بود رسوندم . با ديدن اولين متخصص ، درجه الكترو والانس آب باتري هواپيما رو پرسيدم . طرف يه نگاه عاقل اند سفيه به من كرده و با خونسردي گفت نمي دونم !! نفر بعدي و بعدي هم همين پاسخ رو به من دادند !!

يعني چه ؟ وقتي متخصص الكتريك ندونه ، چه حكمتي است كه من مي بايستي بدونم  ... !!‌؟ نا اميد نشده و به سراغ سرپرست آن ها رفتم . او هم كه بالاترين درجه مهارت فني رو داشت پاسخي نداشت !! اي بابا من رو باش كه چه قندي تو دلم آب شده بود وقتي آقا نصير گفت اگه پاسخ پرسش من رو بدي اجازه پرواز بهت مي دم ... !! قدم بعدي گشتن در لابه لاي كتاب تخصصي بچه هاي الكتريك بود .. ولي اون جا هم نبود .. اون موقع گوگلي وجود نداشت كه شما سريع به پري پشت كيبورد و سوال ات رو تايپ كني .. ! سرپرست شعبه من رو به يكي از مستشاران آمريكايي حواله نمود . ولي اون ها مگر كسي رو تحويل مي گرفتند ؟ به هر بدبختي كه بود مرد آمريكايي گفت يادم رفته است . ولي استادم در فرودگاه دوشان تپه در گردان فرند شيپ ( اف - ۲۷ ) شايد كمك ات نمايد . از شانس خوب من  هواپيماي هاك كماندر قرمز رنگ ما قرار بود نامه اي به دوشان تپه ببره .. خلبان اش از دوستان ام بود . بهش گفتم ميشه من هم با تو بيام و برگردم ؟!!  قبول كرده و بعد از ساعاتي جواب سوال ام رو از مستشار آمريكايي گرفته و با همون هواپيما به مهر آباد برگشتم ...

c6b6t9ivkweyinisbhw8.jpg Filedony 

وقتي به آقا نصير پاسخ رو دادم .. اصلآ باورش نمي شد .. كه من جزقلي تونسته باشم به اين زودي پاسخ معماي او رو بگويم .. سريع ورقه اي نوشته و من را براي دريافت ملزومات پروازي به شعبه تجهيزات پروازي كه درپايگاه شكاري واقع شده بود ارجاع داد ... نمي دونيد كه چقدر خوشحال بودم .. شايد بيش از ده ها شب خواب پوشيدن لباس پرواز رو با دستمال گردن هاي رنگي ديده بودم . اون روز كلي وسايل تحويل گرفتم .. لباس تابستاني ، زمستاني پرواز ، كاپشن خلباني چهار فصل و زمستاني ... ماسك پرواز .. چاقو همه كاره ام .سي ده  براي كار هاي ضروري . دستكش .. پوتين هاي مخصوص پرواز .. ساعت و كلي خرت و پرت ديگه كه يادم نيست .. دلم مي خواست با لباس پرواز پشت ماشين كاماروي خود نشسته و به محله سوسن برم .....

افسر نگهبان زندان و ماجرا هاي آن ..

واي كه چقدر از محيط اسلحه خونه و صداي به هم خوردن اسلحه ها بدم مي آمد . ولي به دستور آقا نصير بايد اين نگهباني تنبيهي رو انجام مي دادم . هنوز اجازه پروازم صادر نشده بود . وقتي براي گرفتن اسلحه كلت كمري به اسلحه خونه پايگاه رفتم ... ديدم پست من افسر نگهباني زندان است !! اين ديگه قوز بالا قوز بود .. اصلآ با روحيه من جوردر نمي آمد  كه عده اي رو در بند ببينم .. چون روز تعطيل هم بود نمي شد كاري كرد ... حكم از ستاد و  با تآئيد  اداره ضد اطلاعات پايگاه مهر خورده  و آمده بود .. اصولآ روزهاي عادي هم كسي جرآت تغير محل نگهباني اش رو نداشت . يادمه يكي از هم دوره هايم اين كار رو كرده بود و از شانس بدي كه داشت در شب نگهباني او سربازي خودكشي كرده بود !! مگر ول كن بوند .. هر روز تو اداره ضد اطلاعات سين جيم پس مي داد كه چرا تو پست خودت رو عوض كردي ...؟ بابا جان خودكشي سرباز چه ربطي به من داره كه از يك هفته قبل جايم رو عوض كردم ..؟ ولي آن ها دست بردار نبودند . مي گفتند تو حتمآ يه چيز هايي مي دونستي كه اون شب يكي ديگه به جايت افسر نگهبان شده بود  ... !!

خلاصه با ناراحتي رفتم و بعد از ساعت ها معطلي كلت خودم رو تحويل گرفتم و با ماشين نگهباني به زندان پايگاه رفتم . در دور ترين نقطه پايگاه ساختمان بزرگي رو به اين كار اختصاص داده بودند .. افسر نگهبان قبلي طبق ليست زنداني ها رو تحويل ام داد .. يادمه چند نفر انفرادي بودند ... ولي  اكثر آن ها سربازان فراري بودند .. بد جوري بغض گلويم رو گرفته بود . دلم مي خواست قدرتي داشتم تا همه ي اون ها رو آزاد نمايم . افسر نگهبان قبلي كه از قيافه اش معلوم بود آدم خشني است . به من توصيه كرد كه نزديك آن ها نشوم !! مخصوصآ انفرادي ها كه خطر ناك مي باشند . و گفت يكي از ان ها همافري است كه جرم او سياسي است .. من حتي معني سياسي رو هم به درستي نمي دونستم .. يعني چي ؟ مگر چه كار كرده است .. بعد از رفتن او وارد اتاق افسر نگهبان زندان شدم ..  بعد از خوردن يك فنجان چاي خوش طعم كه منشي زندان برايم ريخت ... به سرم زد كه يه بازديدي از زندان و بخش هاي آن داشته باشم ..

راستش رو بخواهيد من تو عمرم زندان و حتي زنداني نديده بودم . هميشه دلم مي خواست يك روزي از اين محيط ديدن نمايم . تا ببينم زنداني ها چه جور افرادي هستند ..؟ ولي مطمئن بودم طاقت نخواهم آورد . وقتي به منشي اعلام كردم كه قصد بازديد از داخل زندان رو دارم .. ديدم كه با تعجب نگاهم كرد .. ! ولي اهميت ندادم .. او به من گفت جناب سروان صبر كنيد تا افراد رو آماده نمايم . گفتم آماده شدن نمي خواهد .. و بلافاصله بهش دستور دادم در زندان عمومي رو باز كنه . وقتي وارد زندن عمومي شدم از آن جا كه روز تعطيل بود همه در حال استراحت بودند . ورود ناگهاني من با جنب و جوش خاصي همراه بود . آن ها كه بيدار بودند ديدم سعي دارند چيزهايي رو پنهان نمايند . كساني كه خواب بودند را به لگد بيدار مي كردند . به سرباز گردن كلفتي كه ظاهرآ ارشد زنداني ها بود .. گفتم اين چه كاري است كه مي كني ؟ گفت قربان بيدارشون مي كنم ..!! گفتم بگذار بخوابنند ... طرف براي يك لحظه مات اش برد .. فكر كرد من به تمسخر مي گويم ... فوري جواب داد نه قربان بيخود خوابيده اند .. مگر نمي بينند شما براي بازدي تشريف آورديد ... در حالي كه از عمل غير انساني او به خشم آمده بودم ... گفتم من براي سلب آرامش تشريف نياورده ام ..  

سرباز ارشد انگار در قاموس آن جا محبت يا ملايمت معنا نداشته باشد ، هم چنان سعي مي كرد همه را سرپا داده تا به اصطلاح خبردار جلوي من به ايستند . گفتم لازم نيست .. من مي خواهم ببينم چه كم و كسري داريد .. براتون تهيه نمايم ... با اين حرف من پچ پچ ها شروع شد .. و بعضي ها با ديده شك و ترديد به سخنان من گوش مي دادند . اما وقتي مطمئن شدند كه واقعآ قصد آزار آن ها رو ندارم شروع به صحبت و درد دل نمودند ... از ارشد پرسيدم مگر افسر نگهبانان اذيت هم مي كنند ؟ گفت خودشون نه ولي دستور مي دهند به نگهبان ها كه ما رو اذيت كنند . مي پرسم چرا ؟ جواب مي شنوم كه بخاطر سرو صدا ... خلاصه خيلي دلم گرفته بود . طاقت شنيدن مشكلات ان ها رو نداشتم . وقتي پرسيدم كم وكسر چي داريد ..؟ انتظار داشتم بگويند ميوه يا سيگار .. ولي آن ها خواهش نمودند كه نامه هاي آن ها فرستاده شود !! پرسيدم مگر نامه نمي فرستيد ..؟ گفتند چرا ولي پاسخي نگرفتيم . ما مطمئن نيستيم . مي دانستم كه آن ها حتمآ اشتباه مي كنند . به همه قول دادم كه نامه هاي ان ها رو خودم به صندوق خواهم انداخت .. آن گاه شروع كردن به تعريف ماجراهاي خود .. يكي به خاطر نامزدش فراري بوده .. يكي براي كار كويت رفته و دستگير شده بود .. ديگري بيماري مادر .. خلاصه به اندازه يك كتاب ماجرا شنيدم .

qy9ujz8qzdb7ml0sompj.jpg

به راننده دستور دادم از سوپر ماركت پايگاه تعدادي هنوانه و سيگار خريداري نمايد .. ساعاتي بعد وقتي نزديك غروب آن ها ميوه هاي خود رو خوردند .. يكي از سربازان كه لهجه كردي داشت اجازه خواست آواز بخواند .. به او اجازه اين كار را دادم .. قبل از اين كه بازديدم از سالن عمومي تمام شود . به منشي زندان گفتم برو زندانيان انفرادي رو هم به اين جا بياور ... طرف با شك و ترديد داشت من را نگاه مي كرد .. وقتي گفتم برو ديگه ... متوجه شك و ترديداو شدم .. بهش گفتم هيچ اشكالي نداره با مسئوليت خودم اين كار رو مي كنم .. همون سرباز قوي ارشد گفت جناب سروان سابقه نداشته تا حالا كسي به زنداني ها اين چنين حالي بدهد .. دقيقآ تعداد انفرادي ها رو يادم نيست ولي فكر كنم سه نفر بودند .. آن يكي كه مي گفتند همافر سياسي است با شك و تردي به من نگاه مي كرد . ساعاتي رو در بين بقيه نشسته و مرتب سيگار دود مي كرد .. فهميدم درد عميقي در سينه اش دارد .. سعي كردم او را به حرف آورده تا كمي بار غم او را بكاهم ... به همين دليل دعوت اش كردم به دفتر .. سخنم را با اين سوال كه چرا اين قدر سيگار مي كشد آغاز كردم .. و او شروع كرد به حرف زدن ..

ظاهرآ بر عليه خاندان سلطنتي حرفي زده بود . و به همين دليل او را گرفته بودند ... مي گفت چندين ماه در زندان دژبان جمشيد آباد بوده است كه الان يكي دو ماه است براي بازجويي روزانه به پايگاه منتقل شده است .. مي گفت دلم براي فرزند دخترم خيلي تنگ شده است . خلاصه بقدري حرف زد كه اشگ من رو در آورد .. و براي يك لحظه جو گير شده و بد ترين تصميم خدمتي ام رو گرفتم . وقتي به او گفتم اگر اجازه بدهم به خونه ات بروي قول مي دهي فردا صبح اين جا باشي ... شگفت زده شد و گفت قول شرف مي دهم .. چند شبي است خواب دختر كوچكم رو مي بينم خيلي براش نگران هستم . اجازه تماس هم به من نمي دهند . در زندان دژبان مركز هر مدت يكبار همسرم براي ملاقات مي امد . ولي اين جا چون سرباز خانه است نمي تواند .. بهش گفتم من به تو اطمينان دارم . ولي كاري نكن من را به جاي تو درون اين سلول انفرادي بيندازند ...

خواستم محبت رو در حق اش كامل نمايم . سوئيچ ماشين ام رو بهش دادم گفتم بيا با ماشين من برو كه فردا قبل از عوض شدن پست افسر نگهباني خوت رو به موقع برسوني .. بلند شد در آغوشم گرفت . ولي گفت شما خيلي ساده هستي ... من اگر الان بروم .. بقيه زنداني ها گزارش خواند داد و براي شما خيلي بد خواهد شد .. اگر اجازه بدهي هوا كه تاريك شد من مي روم ..فهميدم كه انسان با شرفي است و اگر قصد فرار داشت لحظه اي درنگ نمي كرد ... خلاصه بعد از تاريك شدن هوا به او اجازه دادم زندان رو ترك نمايد . خونه آن ها درست آن سوي تهران بود . او درمنازل سازماني قصر فيروزه كه درشرقي ترين نقطه تهران قرار دارد زندگي مي كرد . قول داد فردا صبح ساعت ۶ بامداد اين جا باشد .. بعد ازرفتن او بد جوري دلهره و ترديد به جونم افتاد . منشي رو صدازدم و گفتم از اين موضوع به كسي حرفي نزني پسر .. گفت مطمئن باشيد شما محبت نموديد .. من بايد خيلي پست باشم كه گزارش دهم .. خلاصه آن شب سعي كرم فضاي شادي رو براي سربازان به وجود بياورم .. چون روز بعد هم تعطيل بود .. اجازه دادم تا دير وقت بيدار بمانند . طبق مقررات زندان بايد رآس ساعت ۹ شب چراغ ها رو خاموش نمايند . ولي آن ها تا پاسي از شب بيدار بودند

بعضي ها پاسور بازي مي كردند ... !! بعضي ها آواز مي خواندند ... مخصوصآ صداي آن سرباز كرد كه خيلي عاشقانه مي خواند تا دير وقت به گوش مي رسيد . به منشي زندان دستور دادم تا لحظه اي كه پست من تمام نشده است .. اون دو سه نفر انفرادي از سلول بيرون بيايند و در جمع عمومي ها بخوابند .. جرم انفرادي ها خيلي مسخره و خنده دار بود .. غير از ان يك نفر كه سياسي بود . بقيه انفرادي ها درجه داراني بودند كه يكي به جرم سرقت و ديگري يادم نيست به چه دليلي زنداني بود ولي دليل انفرادي بودن آن ها دستور افسر نگهبان هاي قبلي بوده كه به جرم احترام نگذاشتن به او دستور انفرادي داده بودند و  حكم ان را از ستاد گرفته بودند . عجب انسان هاي عقده اي پيدا مي شوند . ديگه كي ار يك زنداني توقع احترام نظامي دارد ؟ شايد باور نكنيد من اغلب براي اين كه تو پادگان به من احترام نگذارند درجه هايم را مي كندم . و هيچ گاه به شانه هاي لباس پروازم درجه نمي گذاشتم . از اون چسب هاي پارچه اي داده بودم دوخته بودند كه در مواقعي كه بازديد و يا مراسم رسمي بود مي چسبوندم و بعد از مراسم به راحتي مي كندم .

bu5wrl3irfd7lxmdyc6u.jpg

خلاصه اون شب اگر چه همه سربازان و زندانيان شاد بودند ... ولي من تنها نفري بودم كه در تصميم غلطي كه گرفته بودم زنداني بودم . فقط از اين مي ترسيدم نياد يا اتفاقي بيفتد و من الكي الكي گير ضد اطلاعاتي ها بيفتم ... ! مخصوصآ فرماند اداره ضد اطلاعات پايگاه ما افسر قد كوتاه با موهاي ريخته بود كه وقتي همين جوري به آدم نگاه مي كرد آدم احساس مي نمود كه هفت پشت او جاسوس هستش !! حاضر بودم بي سر وصدا زندان بيفتم ولي به گير محاكمه او نيفتم .. تا خود صبح بيدار بودم .. صداي چرخش پنكه سقفي كه از دوران رضا شاه به يادگار مونده بود غرق در لاشه هاي مگس هايي بود كه به دليل ضعف بينايي و يا مشكل راداري بدن شون به ان برخورد كرده بودند . ! شايد هم از نوع مگس هاي گرمايي بودند كه براي خنك شدن نزديك پنكه مي چرخيدن و با گيج رفتن سرشون به لبه هاي برنده آن برخورد كرده بودند ..

آن شب بد ترين شب زندگي ام بود ... عاقبت با سپيده زدن هوا .. زودتر از بقيه بلند شدم و در جلوي محوطه زندان به قدم زني پرداختم .. عقربه ساعت خيلي دير مي گذشت . هنوز دقايقي به صبح مانده بود كه از دور ماشين ام رو ديدم كه به سمت زندان مي آيد . نزديك بود از خوشحالي بال دربياورم . همافر زنداني با پياده شدن از ماشين و ديدن قيافه درب و داغون من گفت شما ديشب انگار از دلهره كاري كه انجام داديد  نخوابيدي ؟ گفتم نه پشه ها اذيتم كردند . در همون حال پريد و روي من را بوسيد . گفتم عزيزم من كار خاصي نكردم .. خودم هم دختر دارم و مي دونم دوري از او چقدر درد آور است . قبل از اين كه وارد ساختمان زندان بشود .. از جيبش يك سكه اشرفي پهلوي در اورد و گفت اين هديه از طرف من به شما !! با عصبانيت دستش رو پس زدم .. وگفتم من براي اين منظور به شما مرخصي ندادم . ولي او خيلي اصرارمي كرد كه بگيرم . عاقبت متقاعدش نمودم كه با اين كار اجر عمل خودم را به باد داده ام . و به چه زحمت به او اين موضوع رو فهماندم ..

مدت ها از اين موضوع گذشت .. من هم پروازي شدم و ديگه هرگز نگهباني ندادم . تا اين كه انقلاب شد . دقيقآ يادم نيست چند هفته از انقلاب گذشته بود كه ديدم همين بابا پست مهمي در شوراي  پايگاه كه مهم ترين ركن مديريت بعد از انقلاب بود گرفته است . حسابي ريش گذاشته بود . و حاج آقا حاج آقا خطاب اش مي كردند .. يك مدتي هم بعد ها مسئول جهاد سازندگي فكر كنم شد .  دقيق يادم نيست . ولي هرگز به خود اجازه ندادم به نزدش بروم . مخصوصآ اون ايامي كه پاك سازي ها در ارتش آغاز شده بود . اين بابا كاره اي در آن سيستم بود .. چند بار زد به سرم برم و شفاعت چند تن از همكارانم رو بكنم . ترسيدم به خود من هم گير بدهند و بگويند تو حتمآ با اون ها هستي .. در تمام طول خدمتم در پايگاه تنها دوبار رو در روي هم قرار گرفتيم . سلام دادم .. خيلي معمولي و سرد پاسخ سلامم رو داد . براي همين خوشحال شدم كه به او رو نزده بودم . شايد هم بنده خدا قيافه من يادش رفته بود .. چون بهو چاق و ورزيده شدم .. شايد چون ريش هايم رو سه تيغه مي زدم ... شايد هم حوصله آدم هايي مثل من را نداشت خدا مي داند ...

با تشكر و احترام

بهروز مدرسي

                              ايام به كام


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

 jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg

http://www.filedony.com/

اينجا 

به این وبلاگ حتمآ یک سری بزنید

jjouxkp5by2sxicixyor.jpg

http://selma642002.blogfa.com/

جوانی وبلاگی پر محتوا متعلق به یک دختر با احساس خوزستانی است که برای دل خودش می نویسد . من از تمام خوانندگانی که برای من احترام قائل هستند خواهش می کنم برای تشویق این عزیز حتمآ یک سری به آن بزنید .


jlrapz6z2dchq2hl4k6m.jpg

 به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي  سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

        حلقه‌زرد: ابتدای باند‌های فرودگاه مهرآباد - حلقه‌ی قرمز: شهرک توحید (منازل مسکونی نیروی هوایی) - مسیر آبی: مسیر فرضی حرکت هواپیما برای فرود اضطراری

حلقه‌زرد: ابتدای باند‌های فرودگاه مهرآباد
حلقه‌ی قرمز: شهرک توحید (منازل مسکونی نیروی هوایی)
مسیر آبی: مسیر فرضی حرکت هواپیما برای فرود اضطراری
(Google Earth )

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران  - قسمت اول  ( اينجا )

 چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟  - قسمت دوم  ( اينجا )

  بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر  ( اينجا)

 


6mfmukopgefyux613u8m.jpg

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس خلاصه ای از پست قبل به زبان انگلیسی به همراه  تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد .


خلاصه مطلب پست قبل  

d9zaf8s05rowsemwrkw4.jpg

ترجمه از علي آقا

One of the readers has repeatedly asked me to post a blog about the time when I flew P-3F planes known as Orion out of Bandar Abbas. If you recall, I had mentioned in some earlier posts that I had myself transferred to Bandar Abbas. Due to some heartbreak that I had experienced in Tehran, I wanted to be as far away as I possible and since we had just purchased a fleet of Orion anti-ship and anti-submarine planes, I asked to be assigned to the 9th Tactical Airbase.
Later, during the war, some Orions were redeployed to the 7th Tactical Airbase in Shiraz. As you may have seen in movies, all flight crews have a checklist that is read aloud by the copilot at the start and termination of each flight and each item is "checked" by the crew member responsible for that particular task. One beautiful morning, an experienced crew was assigned a patrol mission over the Persian Gulf. At the conclusion of their long and tiresome mission they headed back to the airbase in Shiraz. The crew, who must have been exhausted from their long flight, seemed to have forgotten one vital final check: the wheels. On the other hand, the control tower that usually asks each landing plane the status of their wheels, seemed to have also overlooked this crucial detail. As the plane landed with its wheels fully tucked in its belly, its propellers hit the ground and flew in all directions as high-speed shrapnel. The wings which still had plenty of fuel stored in them exploded into a ball of fire that engulfs the plane. The entire crew perished in this tragic accident


IRAN buys TU-204

since TU-204 is about to be served in some iranian airlines.i am going to introduce this russian passenger service plane in this post

Tu-204 is a mid-range aircraft with 210 passengers which was designed for passengers,cargo,and cargo-passenger.tu-204 complies with russian and european airworthiness standards.(low operational cost,low noise level and low fuel consumption) this aircraft is powerd by ps09-a and rb211-535e4 engines.high aerodynamic efficiency and extendible wings ensure safe cruise flight and slow speed landing.The passenger cabin includes 3 classes. first class, economical class and tourist class1Passenger cabin can be divided into compartments according to class with removable bulkheads and curtains. Compartments are illuminated by reflected light. Hidden luminescence lights located over and under overhead bins along sides create uniform and comfortable illumination. Overhead bins for passenger baggage and coats are of closed type. Volume of baggage overhead bins per one passenger makes 0.052 m3.All seats of economical class are equipped with information and entertainment systems providing watching of 4 video-channels. In the economy-class cabin video-monitors are installed at every three seat rows. Passengers will have opportunity not only to watch video-films, listen to music but also to get information on the a/c location, distance to the airport of destination and other data on the flight. The aircraft is provided with two pressurized cargo-luggage compartments

SOME SPECIFICATIONS:The lenght is 46 m, height 13.9 m and cruise speed is between 810-850 km/h with a maximum speed about 900 km/h.the range is between 6500-8500 km and flight level between 10100-11600 m and the number of crew 2-3 and attendant 5-8. 

there are some models such as tu-204 100/tu-204 120/tu-204 300 and tu-214 which have a little difference in some specifications and number of passengers.some comparable aircrafts are Airbus A320,A321,boeing 737,boeing 757 and embraer e-jets..

source www.tupolev.ru     BY:Alireza Sadeghi


ترجمه فارسی:.

از آنجاییکه قرار است بزودی هواپیمای توپولف-۲۰۴ توسط برخی خطوط هوایی ایران مورد استفاده قرار گیرد در این پست به معرفی این هواپیمای مسافربری می پردازم.

تو-۲۰۴ هواپیمای میانبردی است که جهت حمل مسافر یا بار و یا هر دوی آنها مورد استفاده قرار می گیرد.این هواپیما با استانداردهای هوایی روسیه واروپا که شامل هزینه عملیاتی پایین-سروصدای کم ومصرف کم سوخت است منطبق می باشد.این هواپیما قدرت خود را از موتورهای پی-اس۹و آربی۲۱۱-۵۳۵ای۴ دریافت منماید و قابلیت بالای آیرودینامیکی و بالهای قابل گسترش آن باعث اطمینان خاطر در پرواز و نشستن با سرعت پایین میشود.کابین مسافران دارای سه رده می باشد.رده اول(بهترین رده)- رده اقتصادی ورده توریستی. کابین مسافران بر حسب رده آن توسط دیوارهای قابل برداشت یا پرده به بخشهای جداگانه تقسیم گردد.هر یک از بخشها توسط نورهای منعکس شده روشن می شوند.چراغهای مخفی که در بالا و زیر محفظه قرار گرفتن اشیا دستی مسافر ودر طول کابین قرار دارند روشنایی یکنواخت و آرامش بخشی را ایجاد می کنند.محفظه بارهای دستی و لباسهای مسافر ازنوع قابل بسته شدن بوده و گنجایش آن برای هر مسافر 0.052 متر مکعب می باشد همه صندلیهای رده اقتصادی توسط سیستمهای اطلاع رسانی و سرگرمی که قابلیت پخش چهار کانال تصویری را دارد تجهیز شده اند.دراین رده برای هر سه ردیف صندلی یک نمایشگر تصویری تعبیه شده است.مسافران نه تنها فرصت تماشای فیلم و گوش کردن به موسیقی را دارند بلکه می توانند اطلاعاتی را در مورد محل پرواز-فاصله تافرودگاه مقصد وسایر اطلاعات پرواز را دریافت دارند.

این هواپیما دارای دو محفظه بار تحت فشار می باشد..

برخی خصوصیات:

طول 46 متر-ارتفاع ۱۳.۹ متر-سرعت کروز بین۸۵۰-۸۱۰ کیلومتر در ساعت با حداکثر سرعت ۹۰۰ کیلومتر در ساعت-برد پروازی بین ۶۵۰۰ تا ۸۵۰۰ کیلومتر و ارتفاع پرواز ۱۰۱۰۰تا ۱۱۶۰۰ متر می باشد.خدمه پرواز ۳-۲ نفر و۸-۵ نفر نیز مهماندار

چند مدل از این هواپیما از قبیل تو-۲۰۴ ۱۰۰/تو-۲۰۴ ۱۲۰/تو-۲۰۴ ۳۰۰ و تو-۲۱۴ وجود دارد که تفاوت اندکی در تعداد مسافر وبرخی خصوصیات دارند.

از هواپیماهای مشابه آن میتوان به ایرباس آ-۳۲۰/آ-۳۲۱/بویینگ ۷۳۷ و۷۵۷ وامبرایر نام برد.

منبع:سایت رسمی توپولفwww.tupolev.ru                                    گردآوری وترجمه:علیرضا صادقی


موفق و پيروز باشيد  

- تعداد بازديد
  • 9881
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35