درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ژنرال های شاه

خاطراتی  از ژنرال های شاه

6bsc7x9c6hqo87uqbcb4.jpg

يادمه مرحوم پدرم براي من و برادرم " بهزاد " كه چهار سال از من كوچك تر بود تفنگ ساچمه اي خريده بود . و وادارمون مي كرد به شكار برويم . بهزاد با سهميه فشنگ خود كلي گنجشك و سار مي زد . من دلم نمي آمد . و تير هايم رو به هوا شليك مي كردم . براي همين هميشه پدرم مي گفت بهروز اخلاق و رفتارش نشون مي ده كه اگه بزرگ بشه " آخوند " مي شه . و من نمي دونستم آخوند چيست ؟

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

2q00js0srxrmu0n5ybx0.jpg

خاطراتی  از ژنرال های شاه

rdejtg3noaadbp83wbme.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

یکی از خوانندگان خوب و دائمی سایت به اسم آقا  " نادر " که تعصب خاصی روی مطالب من داره و بار ها از روی علاقه و تیز هوشی اشتباهات رو گوشزد نموده است . چندی پیش پیشنهاد جالبی رو مطرح کرد که  به فکر خود من هم خطور کرده بود . وی برام نوشت  بهتر نیست در زیر مطالب سایت چند خطي از خلاصه مطلب به زبون انگليسي درج بشه ؟ راستش خيلي طرح جالبي است . ولي مشكل اين جاست كه دانش انگليسي ام در حد مكالمه و گفتگو است . و ديكته ام در حد صفر است !! تقصيري هم ندارم چون بيشتر كار ما محاوره بوده و كمتر پيش مي آمد بنويسيم . از طرفي وضع مالي ام هم خوب نيست كه بتونم كسي رو براي اين كار استخدام نمايم . شكم زن و بچه ام رو به سختي سير مي كنم ! روي اين اصل به فكرم رسيد اگه بخش آگهي هاي سايت راه بيفته مي شه بخشي از درآمد اون رو به اين كار اختصاص داد . يا اين كه اعلام كنم هركي حوصله اين كار رو داشت در ماه امتياز يك يا دو آگهي از سايت مال او ...  به هرحال اگه شما عزيزان فكري در اين مورد به ذهن تون مي آيد . خوشحال مي شوم نظر سازنده تون رو دريافت نمايم .

صحبت از خواننده ها شد . بهتر ديدم  يكي ديگر از اين عزيزان رو هم نام ببرم . يه جوون خيلي با محبت و با مرام به اسم آقا " اسي " هم خيلي به من لطف داره . او كه محصل است عادت داره فقط از طريق وبلاگ مطالب رو بخونه . به همين دليل كامنت هايي كه مي گذاره ، مثل سايت نمي تونم زيرش پاسخ بدهم . از اين رو خواستم بهش بگم كه خيلي دوستش دارم . و به دوستي با او افتخار مي كنم . اي كاش مي تونستم اسم تمام عزيزاني كه مرتب با من در ارتباط اند نام ببرم . شرمنده كه شرايط فراهم نيست . فقط از اين طريق اعلام مي كنم  قربون همه شما عزيزان بشم . خيلي دوستتون دارم . و به دوستي با شما ها افتخار مي نمايم .


 راستش رو بخواهيد  آدمي مثل من كه يك سوم خدمت اش رو تو ارتش رژيم گذشته سپري كرده  خاطرات زيادي مي تونه داشته باشه . كه شرح و بيان اون ها  براي جوون هاي عزيزي كه اون دوران رو نديده اند جالب است . اما مشكلي كه براي نگارش اون ها دارم درج تصوير است . يعني اين كه اگه مثلآ عكس شاه يا ژنرال هاي او رو بزارم . بعضي از دوستان اظهار نگراني مي فرمايند . كه نكنه اين كار بهانه اي براي بستن سايت باشه ! من براي اطمينان اين عزيزان اعلام مي كنم . براي مدير هر سايتي رعايت خطوط قرمز نظام و حد و حدود هاي آن عملي واجب و لازم است . و تا زماني كه اين اصول رعايت بشه ، هيچ كسي اقدام به بستن سايت نمي كنه . به همين دليل با اطمينان اعلام مي كنم نوشتن مطلب و درج تصوير از سران رژيم گذشته و دشمنان نظام تا ان جا كه تبليغ محسوب نشود ، جرم تلقي نمي گردد . از طرفي من هم سعي مي كنم گوشه اي از تاريخ رو بيان كنم . بدون تحريف و اغراق .. لذا دوستان عزيز خيالتون راحت راحت باشد . چون اون عزيزاني كه فيلتر مي كنند ، خيلي آگاه و هوشيار تر از اين حرف و حديث ها هستند .....

مركز آموزش هاي هوايي  - پيش از انقلاب

تازه از آمريكا فارغ التحصبل شده  و بعد از مدت ها دوري از وطن به كشور برگشته بودم . يادمه پانزده روز استراحت تحصيلي داشتم . كه اين مدت هم به سرعت باد سپري شد . روز اولي كه به نيروي هوايي برگشتم مجبور شدم به يگان قبلي مون كه در حقيقت مركز آموزشهاي نيروي هوايي واقع در خيابان دماوند بود بروم . چون از اون جا اعزام شده بوديم . از بقيه هم دوره هايم هيچ خبري نداشتم . با ورود به آموزشگاه ، دوباره تمام اون ترس و هراس هاي دوران آموزشي به سراغم اومد . چون واقعآ خيلي سخت مي گرفتند . تازه مي گفتند نيروي هوايي " كويته " !! يعني نسبت به ساير آموزشگاه ها مثل عشرت آباد و نيروي زميني خيلي قابل تحمل تره . ديسيپلين نظامي خيلي سفت و سخت اعمال مي شد . به حدي كه ما رو وادار مي كردند به يك چوب خشك يا درختي كه روش درجه نظامي نصب شده بود احترام بگذاريم . فرمانده گردان هميشه قبل از رفتن به مرخصي بچه ها رو جمع مي كرد و سخن راني مي نمود. يكي از خواسته هاي او اين بود اگر در اتوبوس شركت واحد نشستيد و يك نفر ارشد تر از شما سوار اتوبوس شد جاي خود را به او بدهيد . حالا خوبه كه من منشي گردان بودم و از برنامه هاي سخت آموزشي مثل رژه و كلاغ پر بدو به ايست راحت بودم . ولي از چند روز مونده به مراسم هاي ملي مثل ۲۱ آذر ، چهارم آبان ، همه رو در تمرين شركت مي دادند . و چقدر برايم عذاب آور بود كه پاهايم رو تا روي شانه نفر جلويي بالا ببرم !! دومين چيزي كه بدم مي آمد تير اندازي بود . از بچگي از تفنگ و اسلحه متنفر بودم . يادمه مرحوم پدرم براي من و برادرم " بهزاد " كه چهار سال از من كوچك تر بود تفنگ ساچمه اي خريده بود . و وادارمون مي كرد به شكار برويم . بهزاد با سهميه فشنگ خود كلي گنجشك و سار مي زد . من دلم نمي آمد . و تير هايم رو به هوا شليك مي كردم . براي همين هميشه پدرم مي گفت بهروز اخلاق و رفتارش نشون مي ده كه اگه بزرگ بشه " آخوند " مي شه . و من نمي دونستم آخوند چيست . چون به خاطر اين كه پدرم نظامي بود ما تو پادگان ها زندگي مي كرديم . و در اون جا من هرگز آخوندي نديده بودم . و آن قدر اين واژه رو تكرار كرده بود كه خودم هم دلم مي خواست آخوند بشم .از كجا به كجا پريدم !! خلاصه وقتي به اين مركز مراجعه نمودم و مدارك فارغ التحصيلي ام رو به كارگزيني ارائه دادم  آن ها به من گفتند كه از فردا خودت رو به پايگاه يكم ترابري معرفي كن . و در اون جا حكمم رو به دستم دادند . وقتي از اين مركز مي خواستم خارج شوم با ديدن دانشجوياني كه تمرين رژه مي كردند تمام اون مدت آموزشي همچون فيلم سينمايي در مقابل چشمم زنده شده بود . در كنار آسايشگاه ما ، خوابگاه دختران نظامي قرار داشت . واي كه چقدر سر و صدا مي كردند . فارغ التحصيلان اين خوابگاه قرار بود درجه دار نيروي هوايي بشوند . ارشد اون ها دختري به نام " سرگروهبان فاطي " بود كه خيلي بد اخلاق بود . پدر طفلك ها رو در مي آورد . صداي نعره هاي او كه مدام فرياد مي زد .. به چپ چپ به راست راست  حتي در ايام مرخصي هم تو گوشم بود !! راستي يادم رفت بگم كه بالاخره در مدت آموزشي مجبور شدم براي سردوشي گرفتن تير اندازي بكنم . از دو روز قبل از آزمايش تيراندازي وحشت ام گرفته بود . مخصوصآ كه شنيده بودم تفنگ لگد مي زنه !! تفنگ هاي اون موقع مثل حالا پيشرفته و اتوماتيك نبودند . بلكه از اون لوله دراز ها كه بهش " برنو " مي گفتند بود . اگه بگم چه زجري روز آزمايش تيراندازي كشيدم شايد باورتون نشه ... سال ها بعد هم كه در جريان جنگ عراق به همه بچه ها يك " كلت ۳۸ كبرا " داده بودند ، بر عكس همكارانم هرگز استفاده نكردم . قبل از اين كه وارد مبحث اصلي بشم ، بهتره از مراسم قبل از اعزام به آمريكا هم بگويم . بعد از اين كه تمام مراحل اعزام تكميل شد و كلي استعلام از ساواك و نخست وزيري گرفتيم . روز قبل از اعزام ما رو بردند به سالن سينماي مركز آموزشها و تيمسار " برنجيان " كه فرمانده ضد اطلاعات بود برامون سخنراني امنيتي كرد . فقط يادمه كه ترجيح بند اغلب جملات او جاسوسي و اداره ضد جاسوسي و وفاداري به خاندان سلطنتي بود . واي كه چقدر بچه ها از اين تيمسار مي ترسيدند !! اسم اش كه مي آمد همه وحشت مي كردند . بقدري ما رو از مسئله جاسوسي ترسونده بودند كه وقتي عمه مون هم حال مون رو مي پرسيد فكر مي كرديم عامل روس هاست !! يكي نبود به اين ها بگه مگه ما چه اطلاعاتي داشتيم كه لو بره ؟!! آخرين سخنران قبل از اعزام تيمسار " نادر جهانباني " بود . از او زياد نمي ترسيديم ( نفر سمت راست در كنار شاه ) چون هم خلبان بود و هم در اين مدت به كسي گير نداده بود . قدي بلند با چشماني آبي داشت . مي گفتند مادرش روسي بوده و دوره هاي ابتدايي خلباني رو تو شوروي گرفته است . براي همين شاه زياد به او اعتماد نمي كرد و هميشه پست معاونت رو داشت .. !! جهانباني هم در سخنراني خود بيشتر روي پرستيژ نظامي صحيت مي كرد . اين جمله او رو هرگز فراموش نمي كنم كه قبل از اعزام تآكيد كرد . او گفت فرزندانم شما از اين جا كه مي رويد اولين جايي كه توقف مي كنيد لندن است . تو فرودگاه ممكنه خيلي ها همديگه رو بغل كنند و لب بگيرند .. نكنه شما واستيد و بر و بر نگاهش كنيد !! يا مثلآ دوست تون رو صدا كنيد كه ... حسن ... حسن .. اينجا رو  ببين !! واي كه چقدر هم بچه هاي نديد بديدي مثل من هم رعايت كردند !! اتفاقآ تو همون لندن كلي طول كشيد تا بچه هارو كه طفلكي ها به اين جور صحنه ها مات شون برده بود صدا كنيم تا سوار اتوبوس بشوند !!!

 

پايگاه يكم ترابري - قبل از انقلاب

 

بالاخره روز بعد با حكمي كه در دست داشتم خودم رو به ستاد پايگاه يكم ترابري معرفي كردم . خدا بيامرزه يك استوار چاقي به نام آقاي "  شيرازي  " بود كه مسئول سر رشته داري بود . طفلك بعد ها سرطان گرفت و مرد . او تمام كارهاي حقوقي رو انجام مي داد . در همين جا بود كه متوجه شدم اكثر همدوره هايم به پايگاه هفتم ترابري شيراز منتقل شده اند . اين موضوع رو از كلام مرحوم شيرازي متوجه شدم كه با لحني آمرانه پرسيد : پسر پارتي تو كي بود كه شيراز نرفتي ؟!! و من نمي دونستم كه چه جوابي به او بدهم ؟ من هيچ كس رو نمي شناختم . حالا شانسي من و " ماشاالله مداح " پسر نوروز علي تو تهران مونده بوديم . استوار شيرازي حكم جديد رو امضا كرده و به عبارتي من رو به آمار پايگاه اضافه كرد . اين رو هم اضافه كنم كه پايگاه يكم ترابري اون موقع خيلي زيبا بود . جلوي ستاد و اطراف آن تا چشم كار مي كرد بوته هاي گل سرخ بود كه تيمسار " اميرفضلي " فرمانده پايگاه از هلند آورده بود . ( بعد ها هم يكي دوبار خودم رفتم و از هلند گل براي پايگاه آوردم ! ) او ژنرالي بود با قدي بلند كمي مغرور و خشن كه مي گفتند از نوادگان قاجار است . اتفاقآ به تيپ اش هم مي خورد كه شاهزاده باشه . تا چند هفته اول افتخار ديدن او رو نداشتم . ولي همه از نظم و انظباط او حرف مي زدند . خاطره اي كه قصد دارم بيان كنم مربوط به اين ژنرال است . تا اسم تيمسار اميرفضلي مي آمد ، همه از فرماندهان عالي رتبه گرفته تا آدم دون پايه اي چون من مثل بيد مي لرزيديم . حالا كه فكر مي كنم نمي دونم چه دليلي داشت كه از او بترسم !! آن قدر همه در هركاري مي گفتند واي الان اميرفضلي مياد ، كه من هم نديده ازش وحشت داشتم !! يه روز صبح كه طبق معمول به اداره رفته بودم وضع رو طوري ديگري ديدم ... همه جا خيس بود . از بچه ها پرسيدم بارون اومده ؟ گفتند نه ولي قراره امير فضلي بياد بره پرواز ! و تازه اون روز بود كه براي اولين بار ديدمش . ولي اصلآ وحشتناك نبود . همه خبر دار ايستاده بودند . يه همكار قديمي داشتيم به اسم آقا " فرامرز " كه هميشه او با تيمسار پرواز مي رفت . بعد ها هم شد سرپرست ما . و روز اول جنگ هم او سرپرست خط پرواز بود . كه عراق حمله كرد .

 

zq23gwzstq4mxhstfjdf.jpgFiledonyp5q99hnkguqnw39fe5rx.jpg

FiledonyFiledony

 

سيلي ژنرال ، درجه داري رو آمريكا فرستاد !

يه روز صبح كه خط پرواز رفتم ديدم كه يه فروند هواپيماي سي -  130 رو تو آشيانه گذاشته اند . ديدن اين صحنه خيلي عادي بود . چون آشيانه محل تعمير هواپيماست . اما همين هواپيما سبب ماجرايي شد كه به شنيدنش مي ارزه ... ! دور تا دور آشيانه  دفتر شعبه هاي تعميرات بود . و روي در آن ها اسم شعبه مربوطه نوشته شده بود . مثل : شعبه چرخ ، هيدروليك ، فيول ( سوخت ) ، نيوماتيك و  غيره . كه يكي از همين ساختمان ها  رو بوفه كرده بودند و برو بچه هاي خط پرواز و متخصصان آشيانه صبح ها مي رفتند اون جا صبحانه مي خوردند . اون روز هم رفته بودم بوفه كه جاتون خالي صبحانه بخورم .  اين رو هم بگم اگه حمل بر تعريف نمي گذاريد من بهترين مشتري اين بوفه بودم . هم به دليل نوع صبحانه مخصوصي كه با دوستانم مي خوردم و هم به خاطر دادن انعام . چون هنوز افكار آمريكايي از سرم نپريده بود و عادت داشتم مث اون ها هر جا مي رم انعام بدهم !! از در كه وارد مي شدم مي گفتم مثلآ چند پرس " رويال برك فست " ( صبحانه اشرافي .. سلطنتي !!‌) درست كن . كه بوفه چي مي دونست نبايد روي سنگ كثيف كه روغن هاش از زمان رضا شاه  ماسيده براي من نيمرو يا كوفت و زهز مار ديگه اي درست كنه ! بلكه در ظرفي تميز فقط زرده تخم مرغ ها رو با گوجه فرنگي و كره در روي گاز پيك نيكي كوچكي كه داشت درست مي نمود . اون روز همين كه از در بوفه بيرون آمدم ديدم همهمه شد . قبلش هم صداي تق بلندي رو هم شنيده بودم . ولي به گمان اين كه متخصصان در حال كار هستند اهميت ندادم ...

قضيه از اين قرار بوده كه بچه ها سرگرم جك زدن هواپيما بودند كه ناگهان بر اسر بي توجهي يكي از آقايون جك در رفته و هواپيما به زمين كوبيده شده بود .... واي چه گناه كبيره اي !! معمولآ وقتي مي خواهند هواپيماي بزرگي مثل سي – 130 رو جك بزنند ، توسط يك تيم حرفه اي و با سه تا جك هيدروليكي  كه به وسيله يك شيلنگ به هم وصل بودند ،  اين كار رو انجام مي دادند . روش كار هم به اين صورت بود  كه يك جك قوي در هر سمت هواپيما قرار داده  و يك جك هم زير چرخ جلو . و بغل هر جك هم يك متخصص كه معمولآ همافر يا درجه دار بودند مي ايستادند . و كار اين آقايون هندل يا تلمبه زدن بود .يك نفر هم به عنوان سوپروايزر از جلو كار آقايون رو نظارت مي كرد . و بايد حواس اش باشد كه به صورت مساوي هواپيما از طرفين بالا برود . با هر چند سانتي متري كه جك بالا مي رود ، بايد يك خار كه " پين " مي گويند به شفت مارپيچ جك فرو كنند كه يه وقت خداي ناكرده ليز نخورد و به عقب برگرده !! اون روز گويا همين كه به فرمان سوپروايزر ذره ذره جك رو بالا مي بردند ، يكي از آقايون ياد جما بي مثال نامزدش افتاده وفراموش مي كند پين رو  تو سوراخ فرو نمايد . فراموش كردن همانا و در رفتن جك همانا !! كه هواپيما رها شده و تلپي زمين مي خورد ...

از شانس بد اين فلك زده ها گويا تيمسار اميرفضلي از اون جا عبور مي كرده يا براي بازديد اومده بود كه با اين صحنه مواجه مي شود . بقدري عصباني مي شود كه فراموش مي كند كه ببيند مقصر كيست ؟ از طرفي يك استوار ديسپچ كه قصد داشت به زمين ورزش برود ، به خاطر كوتاه نمودن راه اش ميان بر زده و از داخل آشيانه عبور مي كرده كه ... وقتي به در شرقي مي رسه ، مصادف مي شه با اومدن تيمسار امير فضلي !! به اين مي گن خوش شانسي !! تيمسار هم بي برو برگرد يك كشيده آبدار نثار صورت اين استوار واليباليست ديسپچ مي كند ! و متعاقب آن كلي داد و بيداد سر مي دهد . هيچ كس هم جرآت اين كه به ژنرال نزديك شده و توضيح دهد رو نداشته ... همه مثل بيد به خود مي لرزيدند . تا تيمسار سرشو به يك طرف مي پيچوند ، به اصطلاح اون رديف بچه ها كه هر كدوم داراي سابقه خدمت بالايي هم بودند  ، رنگ خود رو باخته و منتظر برق گرفتن بودند !! ( برق كسي رو  گرفتن اصطلاحي بود كه اون ايام رايج بود و اگر كسي مورد موآخذه مقام بالاتري قرار مي گرفت ، مي گفتند مثلآ برق امير فضلي او رو گرفت  ! ) . من فلك زده هم كه از بوفه كه در مركز آشيانه قرار داشت بيرون آمه بودم ، درست در تيررس نگاه تيمسار بودم ...! و اشعه قوي جريان برق ژنرال كه از ژنراتور هم قوي تر بود  به من هم مي تابيد !! خلاصه اين كه صبحانه اشرافي ما كوفت ام شد . بيچاره استواره كه شوكه شده بود  ، جرآت بيان بي گناهي خودش رو هم نداشت . و مانند يك چوب خشك خبردار جلوي تيمسار واستاده بود . خوب شد طرف ورزشكار بود و گرنه هر كي ديگه جاي او بود پس مي افتاد !!

ژنرال بعد از داد وبيداد ، با عجله آشيانه رو ترك كرده و به دفتر خودش برگشت . جالب اين كه استوار ورزشكار تا ساعاتي بعد از سيلي خوردن و رفتن تيمسار همچنان به حال خودش خبر دار ايستاده بود !! دوستان اش تو زمين دو گيم بازي رو بدون او باخته و تموم كرده بودند .. ولي او مثل آدم هاي برق گرفته همين جوري " تاكسي درمي " شده بود  !! حال چه كسي بعد ها به تيمسار اميرفضلي اطلاع داده بود كه اون بابا بي گناه سيلي خورده رو من ديگه خبر ندارم  .. فقط اين رو مي دونم ژنرال بعد از اين كه متوجه اشتباه اش شده بود ، دستور داد اين بابا به مدت چهار سال به آمريكا بره ... و اين گونه شد كه وي به آمريكا رفته و بعد ها هروقت به امريكا مي رفتم او را كه مسئول پرواز ها شده بود رو مي ديدم . چندان هم براش بد نشده بود . چون در اون جا به تحصيلات خود ادامه داده  و كلي ترقي كرده بود . هيچ وقت اولين باري كه او رو در آمريكا بعد از اين جريان ديدم رو يادم نمي ره ... وقتي ما توي فرودگاه به زمين نشستيم ديدم يه ليموزين بزرگ جلوي هواپيما آمد . وقتي در ماشين رو باز كرد ديدم خودشه ... اون جا بود كه براي نخستين بار ديدم تو ماشين اش هم تلفن داره !! قبلآ فقط تو فيلم هاي جميز باند اين سيستم رو ديده بودم . فراموش نكنيد در اون سال ها نه موبايلي وجود داشت نه اين گونه سيستم ها فراگير شده بود ...

                                          Filedony

من گاو هستم ..... !!

مي دونم خيلي اذيت شديد ... ولي حالا كه فسفر هاي خاكستري مغزم به كار افتاده اجازه دهيد يكي ديگه از خاطرات اين ژنرال رو هم بگم . همون طور كه گفتم اين تيمسار اميرفضلي ما خيلي به گل و گياه علاقه داشت . و تمام پايگاه رو غرق گل هاي پيوندي رز هلندي كرده بود ... گل هايي با رنگ هاي زيبا و دلربا ..   به همين دليل ژنرال حساسيت زيادي به گل ها و چمن ها داشت . كسي جرآت نمي كرد يه شاخه گل بچيند .. يا روي چمن پا بگذارد ... البته بگم كه من هر شب كلي گل مي چيدم و تو ساك پروازم قرار مي دادم ... چون جووني بود و دوران عشق و عاشقي با سوسن !! عشق كه تيمسار امير فضلي نمي نشناخت ! بر فرض هم مي ديد !! فوق اش يك كشيده مي زد ، چهار سال مي رفتم اروپا !! ( نمي گم امريكا چون قبلآ يكي رفته بود  !! ) . واقعآ گل هاي زيبايي بودند . اصلآ با آدم حرف مي زدند . مي گفتندبيا منو بچين !!

يه استواري تو آشيانه سي -  130 بود كه سن و سالي ازش گذشته و كلآ آدم بي آزاري بود  . چون شكم اش گنده بود ، هميشه بعد از خدمت به جاي عبور از خيابون ، از ميان چمن ها ميان بر مي زد ! از شانس بد او يك روز كه خرامان خرامان از روي چمن ها عبور مي كرد . تيمسار امير فضلي از راه رسيده  و مي بيند كه اين بابا سرش پائينه و داره همين جوري روي چمن ها راه مي ره .. بقدري عصباني مي شه كه حد و حدود نداشت . منتها چون خودش دلش نمي آمد وارد چمن بشه ، حدود 5 دقيقه اي منتظر مي مونه تا اين بابا به جاده برسه ... !! وقتي سركار استوار چشم اش به ماشين تيمسار مي افته ... مي دونه كه الانه كه برق تيمسار او رو بگيره ، دست به ابتكار جالبي مي زنه .. به اين صورت ... قبل از اين كه پاش رو از چمن بيرون بگذاره ، جلوي تيمسار دولا شده و يه دسته از چمن ها را مي چينه و خطاب به تيمسار كه خيلي برافروخته بود ... مي گه قربان ناراحت نشويد ... من گاو هستم .....!!  تيمسار بقدري از حاظر جوابي او خنده اش مي گيره كه از سر تقصيرات او گذشت مي كنه و دستور مي ده 5 هزار تومان هم به اين گاو  اتعام بدهند !! از اون موقع به بعد هر وقت ما اين بابا رو مي ديديم بهش مي گفتيم .. چطوري آقا گاو ه !!

در پست های بعدی بازهم از این دست خاطره ها بیان خواهم نمود . البته اگه پسندیده باشید .

با تشكر و احترام :

بهروزمدرسي

                           ايام به كام .

پي نوشت : عزيزاني كه عضو بالاترين هستند . اين لينك ها منتظر آراي شما هستند :

https://balatarin.com/permlink/2007/11/6/1167685

https://balatarin.com/permlink/2007/10/30/1163217

 


r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد

 jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg

http://www.filedony.com/

اينجا 

jlrapz6z2dchq2hl4k6m.jpg

 به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي  سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

        حلقه‌زرد: ابتدای باند‌های فرودگاه مهرآباد - حلقه‌ی قرمز: شهرک توحید (منازل مسکونی نیروی هوایی) - مسیر آبی: مسیر فرضی حرکت هواپیما برای فرود اضطراری

حلقه‌زرد: ابتدای باند‌های فرودگاه مهرآباد
حلقه‌ی قرمز: شهرک توحید (منازل مسکونی نیروی هوایی)
مسیر آبی: مسیر فرضی حرکت هواپیما برای فرود اضطراری
(Google Earth )

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران  - قسمت اول  ( اينجا )

 چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟  - قسمت دوم  ( اينجا )

  بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر  ( اينجا)

 


موفق و پيروز باشيد


- تعداد بازديد
  • 19587
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35