درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  غيرت داريوش ارجمند

آفرین به غبرت داریوش ارجمند ، حميد استيلي و ...

l5ksjk11arlrxi7688zy.jpg

يه روز كه تو دفتر كارم در جام جم بي خبر از همه جا نشسته بودم و مشغول كارهايم بودم . ديدم منشي ام سراسيمه وارد دفترم شد . رنگ و رويش حسابي پريده بود . گفتم چي شده ..؟ اتفاقي افتاده است ؟ با ترس و لرز ادامه داد امروز صبح ريختند تو بنياد و تمام هيات مديره رو با خودشون بردند !!

mbonmddmmojizdrgg4mf.gif 

آفرین به غبرت داریوش ارجمند ، حميد استيلي و ...

vto08zmc0knyi9blcu6s.jpg

vsev9wts0tytw9vu03eh.jpg

stqqbj0oayyls8675qsv.jpg

raf9s3vbxkbpckgxs8jv.jpg

kbilf0a17j3ialfli0ke.jpg

ot1l9wy93unh6yugo5ia.jpg

           wzn0czvmoyjxt4qdzvci.jpg

امروز بعد از ظهر رفته بودم پمپ بنزين خيابون شريعتي هموني كه نرسيده به يخچاله . ديدم جوونكي كه ظاهرش به شمالي ها مي خورد يه گالن پلاستيكي دستش است . وقتي نوبت من فرا رسيد اومد جلو و پرسيد مي شه خواهش كنم چند ليتر بنزين به من بدهي ؟  فكر كردم حتمآ موتورسيكلت اش بنزين تمام كرده يا براي ماشين اش مي خواد . به همين دليل اجازه دادم گالن دستش رو پر كنه ... تقريبآ ۹ ليتر با كارت سوخت من بنزين زد . در حالي كه دستش رو به جيبش مي برد پرسيد ... خب جناب چقدر تقديم كنم ؟ من هم براي اين كه اجر كارم رو از بين نبرم گفتم ... قابلي نداره پسرم . وقتي كارم تو پمپ بنزين تمام شد و اومدم به كارگر پمپ بنزين پول بدهم ، به دليلي كه جيب پيراهنم پر از انواع كارت هاي خبرنگاري و شناسايي بود يه مقدار طول كشيد . كارگر جايگاه به خاطر ترافيك پمپ بنزين از من خواست برم جلوتر تا ساير خودر رو ها معطل نشوند . و من نيز چنان كردم كه او مي خواست . وقتي خارج از جايگاه از اتوموبيل ام خارج شدم تا با آسودگي پول هام رو بيرون آورم ، با كمال تعجب ديدم همون جوونه در حال تخليه  بنزين به داخل يه گالن بزرگي است كه در عقب يه وانت بار به همراه چندين گالن ديگر قرار دارد !! اولش خيلي حالم گرفته شد كه چگونه بعضي ها از حس انسان دوستانه مردم سوء استفاده مي نمايند . و راستش خواستم برم و پول بنزين ام رو بگيرم . ولي پشيمان شده و چون كار خاصي نداشتم ، حس ژورناليستي ام بهم گفت تا بمونم و از كار او بيشتر سر در بياورم ....

شايد باورتون نشه ، خيلي ها چون من نه تنها به درخواست او پاسخ منفي نمي دادند ، بلكه اكثر رانندگان پول هم بابت بنزيني كه بهش مي دادند دريافت نمي كردند . بيشتر از يك ساعت از زير نظر گرفتن او نگذشته بود كه خيلي چيزها كشف نمودم . اولآ با تعدادي از كارگران جايگاه همدست بود . دومآ يه همكار ديگري داشت كه با پرسه زدن در همون اطراف به رانندگاني كه نياز به سوخت داشتند ، با قيمت خيلي بالا به صورت بازار سياه عرضه مي نمودند . اولش خواستم برم و به مسئولان جايگاه اعتراض كنم . ديدم فايده اي ندارد .... گفتم چه طوره به كلانتري زنگ بزنم ...؟ باز ديدم نه تنها فايده اي نداره ، بلكه از كار و زندگي هم خواهم افتاد ..!! باور كنيد خيلي حالم گرفته شد . جالب اين كه مردم هم مي خريدند . در يك موردي كه با راننده خودرويي چونه مي زد ، طاقت نياورده و نزديك شدم تا حرف هايش رو بشنوم .... بله ليتري چهارصد تومان .. بدون هيچ گونه تخفيف !! جالبه بدونيد كه وانت كذايي فوق درست زير اولين رديف جايگاه به سمت خيابون ايستاده بود !! نمي دونم تكليف شهروندي ما در مواجهه با اين گونه معضلات چيست ؟!!


آفرین به غبرت داریوش ارجمند ، حميد استيلي و ...

0bsf14dbiti5pq7ysaro.jpg

xq1zgtumt5axoddw1btz.jpg

3jf8dqo5r37u76vt5ghd.jpg

اگه بيوگرافي من رو در وبلاگ يا سايت خونده باشيد ، بخشي از فعاليت هاي من در نهاد هاي خيريه و مردمي بوده است . كه البته به صورت افتخاري در اين گونه مراكز خدمت مي كردم . عمده ترين كاري كه  در اين گونه سازمان ها انجام مي دادم ، برگزاري كنسرت هاي بزرگ به نفع بيماران و مراكز خيريه بود . زيرا به خاطر ارتباطات تنگاتنگي كه با هنرمندان سينما و راديو تلويزيون داشتم خيلي راحت دعوت ام را براي حضور و اجرا يا در مقام ميهمانان ويژه مي پذيرفتند . اگر حمل بر تعريف و تمجيد از خود نگذاريد ، بايد اعتراف كنم كه تقريبآ بخش اعظم كارها رو خودم انجام مي دادم . البته به دليل اين كه در هر نشريه اي كه فعاليت مي كردم معمولآ جوون هاي بسياري رو آموزش مي دادم ( اغلب آن ها دختر خانوم بودند ) يه تيم حرفه اي پر تلاش هميشه در اختيارم بود . و به كمك آن ها برنامه ها رو اجرا مي كرديم . اين رو هم اضافه نمايم كه بخاطر اين نوع فعاليت ها معمولآ بچه هاي تيمي كه در اختيار داشتم الحمدالله عاقبت به خير مي شدند . و بعد از مدتي جلب نهاد ها و ادارات مهمي مي شدند . كه در حال حاضر اكثر اون ها براي خودشون يه پا مديرند . و افتخارش براي من مونده است ..

در بعضي از نهادهاي خيريه هم پست مديريتي و اجرايي داشتم . ماجرايي كه قصد دارم به آن بپردازم در مورد يكي از همين مسئوليت هاي اجرايي ام است ....  سه چهار سال پيش وقتي در شبكه بين المللي " جام جم " فعاليت مي نمودم ، يه روز دعوت نامه اي بدستم رسيد كه يكي از همكاران سابق ام كه مدتي با هم در شبكه تلويزيوني تهران ( كانال پنج ) كار مي كرديم فرستاده بود . او در اين نامه از من خواسته بود تا به يك نهاد خيلي بزرگ خيريه بپيوندم . راستش رو بخواهيد  بيشتر براي اعضاي گروهي كه با من كار مي كردند اين دعوت را پذيرفتم . چون خودم سرم زياد شلوغ بود . و علاوه بر صدا و سيما در نشريات زيادي هم فعاليت مي كردم . وقتي به آدرسي كه روي دعوت نامه نوشته شده بود رفتم ، اون جا از من خواستند مسئوليت يه نشريه اي كه آن ها داشتند رو بپذيرم . ظاهرآ قبلآ نشريه آن ها در سطح داخلي منتشر مي شد . ولي مي خواستند روي دكه رفته  و براشون منبع درآمدي باشد . من پذيرفتم . و با تيمي كه داشتم مشغول به كار شديم . من براي اين كه نخستين شماره يه كم زيبا و جالب باشه ، كار هاي فني اش رو به همكارانم در مجله "‌خانواده سبز " كه خودم هم اون جا فعاليت داشتم سپردم . هنوز يك ماهي از فعاليت ام نگذشته بود كه اعضاي هيات مديره بنياد تصميم گرفتند مسئوليت مدير كلي روابط عمومي و امور بين الملل رو به من بسپارند . و طي حكمي رسمآ به من ابلاغ شد . اين رو هم اضافه نمايم كه بنياد فوق علاوه بر امور خيريه ، يه صندوق بزرگ قرض الحسنه هم داشتند . كه به مردم تا سقف پنج ميليون تومان وام مي دادند ...

اولين كاري كه كردم سازماندهي تشكيلات عريض و طويل بود . يعني هشت مديريت خيلي فعال زير مجموعه مديريت من بود . البته تو اين يك ماهي كه اون جا بودم دقيقآ متوجه شده بودم كدام يك از مديريت ها خوب كار مي كنند و كدام يك به فكر جيب خود هستند !! روي اين اصل اومدم مديران دلسوز و خدمتگزار رو در پست هاي خود ابقاء نموده و بقيه رو كه كارايي خاصي نداشتند ، در بخش هاي اجرايي به كار گماشتم . چون دلم نمي آمد كسي رو از نون خوردن بيندازم . از طرفي چون هيات مديره بنياد آدم هاي پرنفوذي بودند و كارشون هم خدمت رساني به مردم بود ، از اين رو حسابي از امكانات كشور بهره مي بردند . به همين دليل يه ساختمان بزرگ سه طبقه در يكي از مناطق شلوغ تهران از شهرداري گرفتند و تصميم گرفتند به واحد زير مجموعه مديريتي من اختصاص بدهند . همين استقلال و اختيار عمل هاي بالايي كه داشتم سبب شد حسابي بچه ها كار كنند . و توي كارشون موفق باشند . ضمن اين كه دست من براي جذب نيرو خيلي باز بود . همچنين  طي سال هايي كه كار فرهنگي انجام مي دادم ، بلا نسبت شما شده بودم گاو پيشاني سفيد !! زيرا بخاطر ارتباطات مردمي كه داشتم هركي دنبال كار مي گشت مي آمد سراغ ام . و من با دل و جون هر كاري از دستم بر مي آمد دريغ نمي كردم . براي همين در جذب نيرو هاي خدمت گزار كمبودي نداشتم . ...

در اين بنياد چندين تيم فعال همكاري مي كردند . گروهي از دختر خانم ها فقط كارشون اين بود برن سراغ خيرين بزرگ و براي ايتام كمك و پول جمع آوري نمايند . شايد باورتون نشه بيش از آن چه كه ما اعلام نياز مي كرديم ، اين خانوم ها با زبوني كه داشتند ، چندين برابرش رو برامون مي آوردند . اگه براي يتيم خونه اي ما سه تا يخچال لازم داشتيم ، اين ها ۳۰ تا يخچال فريزر جمع آوري مي كردند . جالبه بدونيد اكثر اين بچه ها از قشر كم در آمد جامعه بودند . ولي بقدري كارشون درست بود كه در تمام مدتي كه من مسئوليت مديريت و نظارت به كارشون داشتم ، حتي يك ريال براي خودشون بر نمي داشتند . يه گروه كارشون برنامه هاي فرهنگي هنري بود . اين ها هم كارشون برگزاري كنسرت و جشن هاي متعددي بود كه به مناسبت اعياد ملي برگزار مي كرديم . واقعآ خدا خيرشون بده از صميم قلب زحمت مي كشيدند . من قبل از اين كه به سر اصل ماجرا برم اجازه مي خواهم براي آگاهي بيشتر شما طبق معمول هميشگي يه كم روده درازي كرده تا بهتر بتوانيد موضوع رو تجسم فرماييد . در اين بنياد علاوه بر بخش مالي و يا همون قرض الحسنه ، يك بخش بسيار بزرگ در زمينه جهيزيه فعاليت مي كرد . يعني به افراد واجد شرايط ، لوازم جهيزيه در اقساط طولاني اهداء مي كرد . ( اين بخش مديريت جداگانه اي داشت ) . ...

يكي ديگر از فعاليت هاي بنياد واگذاري كامپيوتر و لوازم جنبي بود . كه يه ساختمان مجلل در خيابون جمهوري در اختيار داشتند و به مردم و اكثرآ دانش آموزان واجد شرايط واگذار مي شد . به هر يك از مديران ارشد هم يه دسته چك صد برگي داده بودند كه داخل آن جاي سه گزينه داشت . كه شامل وام ، جهيزيه و كامپيوتر بود  . واي كه من چه مكافاتي سر اين دسته چك ام داشتم . شايد باورتون نشه صبح ها كه به محل كارم به تلويزيون مي رفتم ، مي ديدم صف طولاني جلوي جلوي دفتر ام كشيده شده است . كه اكثر آن ها خواهان وام بودند . ويژه گي برگه چك ما در اين بود كه اگر مثلآ جلوي پرداخت وام تيك مي زدم ، متقاضي بر خلاف ساير مردمي كه حداقل بايد شش ماه پول در حساب قرض الحسنه شون باشه ، خارج از نوبت بدون هيچ پيش پرداختي مبلغ يك ميليون تومان رو ظرف سه روز و پنج ميليون تومان رو ظرف يك هفته خارج از نوبت دريافت مي كردند ... ساير مدير كل ها اين دفترچه شون را تا پنج ، شيش ماه نگه مي داشتند . ولي من بدبخت در كمتر از ده روز تمام برگه هاشو تموم مي كردم !! روم نمي شد به كسي نه بگويم . يا فرصت اين رو نداشتم تحقيق كنم كه آيا واقعآ نيازمنده يا خير هر كي مي آمد من حواله رو براش مي كشيدم . البته اغلب يك ميليون توماني صادر مي كردم . از تمام شبكه هاي تلويزيوني روز ها مراجعه كننده داشتم . مخصوصآ اين آقايون حراست كه توقع چند برگ جند برگ داشتند !! ...

در يكي از جلسات هيات مديره كه حضور داشتم ، صحبت از در اختيار گرفتن سه پرورشگاه بزرگ بود . كه  آقايون بنيادي ها از مدت ها دنيال گرفتن آن ها بودند . خب دولت هم دلش مي خواست به بخش خصوصي واگذار كنه . ظاهرآ آقايون خيلي رقيب در اين پروژه داشتند . در نهايت شهرداري يك پيش شرط براي واگذاري گذاشته بود . و آن اين بود كه آزمايشي يكي از آن ها رو در اختيار خيريه ما قرار بده و اگر خوب تونستيم از عهده اش بر بياييم ، آن دو مجتمع ديگه رو هم به ما واگذار نمايد . خلاصه شرايط خيلي حساسي بود . تمام آقايون از من خواستند كه دست به كار بشوم . اولين مركز محلي بود كه دختر بچه هاي  سه تا ده ساله نگهداري و مراقبت مي شدند . همون طور كه مي دانيد بودجه اين نوع مراكز از طرف كمك هاي مردم خيير تآمين مي شود . از من خواستند بچه هاي گروه ام رو حسابي بسيج نمايم تا اين مركز رو كه تقريبآ نيمه خرابه بود ، تعمير كرده و امكانات رفاهي براي آن تهيه نماييم . قبل از هر چيز رفتيم و از نزديك اون ساختمان پرورشگاه رو بازديد نموديم . واي كه چقدر دلم گرفت . خيلي دلم مي خواست زار بزنم و ناراحتي خودم رو خالي كنم .. طفلك دختر ها خيلي ناز بودند . آن ها در بد ترين شرايط زندگي مي كردند . اولآ جاشون خيلي كوچك بود . دومآ به دليل نداشتن بودجه كافي اكثر اتاق هاشون به صورت خرابه در امده بود . نمي خواهم گناه كسي رو به گردن بگيرم . ولي ظاهرآ مديريت قبلي حسابي سوء استفاده نموده بود . و گر نه مگر مي شود در بالاي شهر تهران جايي كه اكثر اهالي متمول هستند ، بچه ها اين گونه در سختي و سرما به سر برند ؟ بعد از بازديد قرار شد من از تمام امكانات مديريتي ام استفاده كرده و بچه ها رو فقط براي بهبود و گسترش و نوسازي اين مكان به كار بگيرم . شرايط خيلي حساس شده بود ....

نقش هنرمندان در كار هاي خير ....

اولين كاري كه كردم ، ابتدا تمام مديران و كارمندان زير مجموعه ام رو براي توجيه مسئوليت هاشون به سالن بزرگ كنفرانس دعوت نمودم . پيش از اين كه بچه ها بيايند ، كارشناسان بنياد ليست بلند بالا از احتياجات اوليه آن مكان رو به من داده بودند . در جلسه ضمن تشكر و قدرداني از هشت مدير زحمتكش و پرسنل زير مجموعه شون ، از آن ها خواستم با تمام وجود تلاش نمايند . تا بلكه بتوانيم آن دو پرورشگاه بزرگ ديگر را هم تحويل بگيريم . سپس اومديم نياز هاي اون جا رو اولويت بندي نموديم . يادمه اولين اولويت خريد زمين باير جنب پرورشگاه بود . در ميان مديراني كه داشتم و خوشبختانه همه شون هم دختر خانم بودند ، يكي رو كه از همه زبر و زرنگ تر بود . براي مديريت و نظارت پرورشگاه منصوب نمودم . اگر چه جثه كوچكي داشت . ولي در كار ها ثابت نموده بود كه به خوبي از پس اين كار بر مي آيد . سپس وظيفه بقيه مديران در اين پروژه حساس رو تعين نموده و براي آغاز كار قرار شد يك مصاحبه مطبوعاتي در محل پرورشگاه ترتيب داده و در آن با دعوت  از هنرمندان و چهره هاي مردمي ، از آن ها هم كمك بگيريم . مسئوليت دعوت رو هم خودم به عهده گرفتم . براي همين شروع كردم به دعوت ... خوشبختانه اكثر كساني كه در دسترس بودند اومدند . آقايان داريوش ارجمند . حميد استيلي ، علي دهكردي ، خانم كتايون رياحي ، و تني چند از بازيكن هاي تيم ملي فوتبال كه من اسامي آن ها رو فراموش كرده ام ...

آفرين به شرف و غيرت داريوش ارجمند .....

دوستي من و آقاي ارجمند برمي گرده به سريال تاريخي امام علي ( ع ) . يادمه آقاي ميرباقري كارگردان تواناي اين سريال اون ايام تصميم گرفته بود خبر و گزارش مربوط به كارش رو منتشر نكنه و فقط بعد از اتمام به طور اختصاصي در اختيار مجله سروش بگذاره . و من طي چند روزي كه با بچه هام براي تهيه گزارش ويژه به لوكيشن آن ها مي رفتم با آقاي ارجمند و شريفي نيا و خيلي هاي ديگه آشنا شده كه بعد ها به دوستي عميق انجاميد . به طوري كه براي برنامه هاي تلويزيوني هم از من مي خواستند از اين هنرمندان دعوت به عمل بياورم . داريوش خان وقتي جريان رو شتيد و بهش گفتم كه چقدر حضورش مي تونه براي ما و مخصوصآ بچه هاي بي سرپرست مفيد باشه ، علي رغمي كه مسافرت ضروري در پيش داشت ، به خاطر كودكان قبول كرد كه در برنامه ما كه در اصل يه جشن كوچك هم به حساب مي آمد حضور داشته باشه ... مخصوصآ كه افراد خيير زيادي رو هم قرار بود ديگر گروه تيم ما دعوت نمايند . آقاي ارجمند زودتر از موعد مقرر به ساختمان نيمه خرابه پرورشگاه اومد . با ديدن دختر بچه هاي بي سرپرست عملآ ديدم كه پهناي صورت اش خيس شد . آن گاه داريوش من رو به گوشه اي كشيده و خصوصي گفت : بهروز جان مي دوني كه ما هنرمندان اون قدر پول و پله حسابي نداريم كه بتوانيم كمك ارزنده نماييم . ولي من به شرافتم سوگند قول مي دهم سفير خدمت رسوني به برنامه هاي انسان دوستانه شما باشم . او افزود : مي دوني كه ما اغلب به برنامه هاي زيادي دعوت مي شويم . من از اين به بعد سعي خواهم كرد در تمام آن مراسم ها پيام شما رو به حضار برسونم . و بتوانم كمك هاي مردمي رو براي اين طفلان بي پناه فراهم نمايم . فقط شما هر چه نياز داري به من بگو و كارت نياشه . بهش گفتم داريوش جان فعلآ پول نقد مي خواهيم براي خريد زمين بغلي .....

حميد استيلي ورزشكار محبوب

حميد رو هم تقريبآ يكي دو ماهي مي شد كه با او آشنا شده بودم . يك مراسم اهداء جايزه به شاگردان ممتاز بي سرپرست داشتيم كه يكي از خانوم ها دعوت اش كرده بود . و از همون مراسم آشنايي و دوستي ما شكل گرفت . و آقاي استيلي قول داد در هر مراسمي كه دعوت اش نمايم خواهد آمد . اين بود كه يكي ديگر از ميهمانان ويژه ام حميد خان استيلي بود كه به همراه خودش چند نفر از بازيكنان تيم ملي رو هم آورده بود . و علاوه بر كمك خيلي چشمگيري كه كرد ( يعني چكي با رقم بسيار درشت كشيد ) قول داد هر از گاهي به اتفاق چهره هاي ورزشي براي شاد نمودن دل كودكان بي سرپرست بازديدي از اين مراكز داشته باشه . باورتون نميشه كه چقدر بچه با ديدن اين چهره ها خوشحال شده بودند . من اصلآ فكر نمي كردم اين بچه ها در اين سن و سال هنرمندان و ورزشكاران ملي ما رو بشناسند . حضور هنرمندان يه حسن ديگري هم داشت . و آن اين كه خيلي از همسايه هاي متمول اون منطقه كه در طول سال يك بار هم در اين پرورشگاه رو باز نكرده بودند ، به خاطر سلام عليك با اين چهره ها اجازه خواستند در مراسم حضور به هم رسانند !! عجب دنياي بي وفايي است .. آدم با اون همه ثروت به همسايه گرسنه خود توجهي نكنه .....!!

آفرين به مرام علي دهكردي و خانم كتايون رياحي ..

علي دهكردي رو از مدت ها پيش مي شناختم . واقعآ جوون بزرگ منش و انساني است . علي يه كمي كم حرف است .. ولي تا دلتون بخواهد فعال و پر انرژي است . جناب دهكردي اون روز هم به من منت گذاشت و به اتفاق همسر جوان اش به مراسم ما اومدند . همون طور كه گفتم بچه ها خيلي خوشحال شدند . او در همين روز قول داد كه علاوه بر خودش ، همسرش هم به تيم دختر هاي من بپيوندد . و چون فوق ليسانس رشته كارگرداني سينما خونده بود ، مديريت و نظارت يكي از واحد هايي كه قرار بود در آينده راه اندازي نمايم رو به ايشون سپردم . يعني رشته مورد تحصيل خودش . و قرارشد بخش سمعي و بصري رو در بنياد راه اندازي نماييم . خانم كتايون رياحي رو سال ها از طريق تلفن به بهانه بازي در سريال تلويزيوني صحبت كرده بودم . ولي هرگز فرصتي بدست نيامده بود كه  از نزديك ملاقات اش كنم . و در همون مراسم قبلي اهداء جوايز بود كه دعوتم رو پذيرفت و براي اولين بار با من آشنا شد . اگر بگم چقدر در همون مراسم قبلي بچه ها از ديدن خانم رياحي خوشحال شدن ، حد و نهايت نداره .. او هم با مهربوني بچه ها رو در آغوش مي گرفت و به آن ها محبت مي كرد . براي همين در اين مراسم هم به من منت گذاشته و تشريف آورد . بچه ها از بغل او جدا نمي شدند . بهش گفتم خانم رياحي پنداري شما مهره مار داري كه اين چنين كودكان شما رو رها نمي كنند .

خلاصه در اين روز علاوه بر هنرمندان و افراد خيير و متمول ، خبرنگاران و يكي از شبكه هاي خبري تلويزيون هم برنامه ما رو پوشش مي داد . يكي از دختر خانم ها وظيفه داشت تا شماره تلفن تمام افراد حاضر در جلسه رو يادداشت نمايد تا در برنامه هاي بعدي هم از شون دعوت كنيم . هم چنين اولين شماره نشريه اي كه من در آورده بودم رو با جزوه هايي در مورد بنياد و ستاد هاي متعددي كه داشت به هر يك از مدعوين اهداء مي شد . بعد از اين كه سالن تكميل شد . ابتدا من به عنوان مدير كل روابط عمومي و اموربين الملل ضمن خوش امد گويي به حضار ، مختصري در باره برنامه هايي كه در گذشته واحد ما انجام داده بود صحبت كردم و سپس از برنامه هاي آينده كمي حرف زدم و آن گاه از مدير عامل بنياد خواهش نمودم پشت ميكروفون تشريف بياورد . ايشون هم بعد از ارائه آمار و اطلاعات از مردم خواست ما رو در انجام اهدافمون ياري رسونند . در اين هنگام آقاي داريوش ارجمند طي سخناني آتشين و شيوا از مردم در خواست كمك نمود . باورتون نميشه .. در همون روز علاوه بر تآمين بودجه خريد زمين مجاور كلي هم حواله لوازم و نيازهاي كودكان رو دريافت كرديم . اكثر آقايون رئيس اتحاديه هاي بزرگي در بازار بودند . فقط يه تكان به جيب مبارك شون دادند . و كلي پول و لوازم جكع آوري شد. اين در حالي بود كه آقايون عمله و بناها از شون خواسته بوديم در طول اجراي مراسم به كار خود ادامه دهند . ولي مگر مي شد ؟!! طرف مي آمد آجر بده به اوستا ، چشمش به خانم رياحي و ساير دختر خانم ها مي افتاد و به جاي آجر ماسه مي داد به اوستا ... يكي از كار هاي من اشاره به دختر خانم ها بود كه يواشكي به اين آقايون ندا بده كارشون رو بكنند .. ولي نشد كه نشد ...

در مدت كمتر از سه چهار ماه اين مركز كه " عاطفه " نام داشت رسمآ به بنياد واگذار شد . و علاوه بر آن دو مركز خيلي بزرگ هم كه يكي از اون ها تو خيابون قيطريه بود تحويل ما داده شد . ديگه سرمون حسابي شلوغ شده بود . ولي كارهاي بخش خودم رو چنان با نظم طراحي و برنامه ريزي كرده بودم كه ديگه نيازي نبود هر روز برم اون جا . من فقط هفته اي يك روز كه جلسه با هشت مدير زير مجموعه ام داشتم ، به بنياد سر مي زدم . ولي منشي ام هر روز غروب كارتابل رو با خودش سر راه به تلويزيون مي آورد تا من امضا ء نمايم . اون موقع دفتر ما بين چهارراه حقاني و ميدون ونك بود . البته اگر فرصتي مي يافتم به بنياد سري مي زدم . ولي خدا بركت بده به تلفن كه تمام مشكلات رو آسون كرده بود . بچه ها واقعآ سنگ تموم مي گذاشتند . و به معني واقعي براي ايتام و مستمندان كمك هاي مالي و جنسي جمع آوري مي كردند . يادمه علي پروين يه بار يه ماشين برنج دمسياه در جه يك ارسال نمود . خلاصه كارها خيلي عالي پيش مي رفت . و من به دو دليل خيلي خيلي خوشحال بودم . يكي اين كه افراد زيادي رو جذب كار كرده بودم . و با حقوق هاي مكفي و بيمه خيالشون رو راحت كرده بودم . هم اين كه براي كودگان بي سرپرست خدمت كردن خيلي لذت بخش بود و من و اقعآ از نظر روحي ارضاء مي شدم . كارها به همين منوال پيش مي رفت تا اين كه ....

يه روز كه تو دفتر كارم در جام جم بي خبر از همه جا نشسته بودم و مشغول كارهايم بودم . ديدم منشي ام سراسيمه وارد دفترم شد . رنگ و رويش حسابي پريده بود . گفتم چي شده ..؟ اتفاقي افتاده است ؟ با ترس و لرز ادامه داد امروز صبح ريختند تو بنياد و تمام هيات مديره رو با خودشون بردند !! و تمام دفاتر و ستاد هاي گوناگون رو كه هر كدوم در يك نقطه شهر بود از سوي پليش قضايي و نيروي انتظامي پلمپ شد. همه مديران رو با خودشون بردند ... من نگران شما هستم ... با اين قلب بيمار تون ..! كمي دلداري اش دادم و گفتم من كه كاري نكرده ام كه مرا بگيرند !! از چي ناراحتي ؟ و آنگاه پرسيدم نگفتند دليل اين كار ها و بگير و به بند ها به خاطر چي بوده است ؟ گفت آن ها كه چيزي به آدم نمي گفتند . ولي خانم هاي حسابداري شنيده اند كه موضوع اختلاس و كلاه برداري در ميان بوده ..! گفتم دخترم اصلآ ناراحت نباش وقتي من ديناري در اين مدت دريافت ننموده ام و تازه كلي هم پول به صندوق ارائه دادم با من چه كار مي خواهند بكنند ؟‌ ولي از شما چه پنهون ته دلم بفهمي نفهمي يه دلهره اي بود . مي گفتم درسته من كاري نكردم ولي تا بيام ثابت كنم ، پدرم در خواهد آمد !! از شانس بد من تو خونه هم هر كانالي رو كه مي گرفتم مي ديدم تو بخش اخبار مردم گروه گروه ريخته اند جلوي بنياد و تقاضاي پول هايي كه به حساب ريخته اند رو مي گيرند . گوينده خبر گفت تمام اعضاي هيات مديره در زندان اوين هستند ... ! خداي من ... خب من هم عضو هيات مديره بودم !! نكنه آدرس من رو ندارند .. ؟

از طرفي جرآت هم نمي كردم بروم و جريان رو بپرسم .. مي ترسيدم تا بروم و خودم رو معرفي نمايم همو جا يقه ام رو گرفته و بگويند خوش اومدي ما تو آسمون ها دنبالت مي گشتيم رو زمين گيرت آورديم !! تو بد مخمصه اي افتاده بودم . گفتم بيا تو اين مملكت كار خير بكن !! ولي باز وقتي فكر مي كردم به خود مي گفتم احمق براي چي مي ترسي ؟ تو كه حتي يك ريال پول هم دريافت نكردي .. !! باور كنيد حتي بر عكس ساير آقايون مديران و روساي ستاد ها كه همگي ماشين آخرين مدل با راننده در اختيار داشتند ، من با وجودي كه ماشين نداشتم و راه ام هم خيلي دور بود اصلآ از امكانات بنياد استفاده نكردم . خجالت مي كشيدم كه شخصي بياد در ماشين رو برام باز كنه و بله قربان بگويد . تازه وضيعيت مديريتي من نسبت به ساير هيات مديره بالاتر بود . چون ناسلامتي مدير كل بودم !! ولي خدايي بود كه من نه ديناري وام براي خودم گرفته باشم يا از امكانات بنياد بهره اي برده باشم . اما همكاران تلويزيوني ام قوز بالا قوز شده بودند . تمام اون هايي كه يه روز از طريق حواله اي كه من بهشون داده بودم وام هاي كلاني گرفته بودند ، هي هر روز از من مي پرسيدند شما رو نگرفته اند ..؟ ما چگونه تسويه حساب كنيم ..؟ خلاصه يه مدتي من واقعآ در ترس و عذاب بودم . اما خوشبختانه هرگز به سراغ من نيامندند !! تازه شايد باورتون نشه من بالاي هشت ميليون تومان بايت انتشار مجله ها از بنياد طلب داشتم . چون همون طور كه گفتم من از طريق ارتباطاتي كه داشتم نشريه رو منتشر كردم . فقط حق حقوق خانم ها مونده بود كه بابت ماه آخر چيزي نگرفته بودند . و اون ها هم رفتند وزارت كار و بيشتر از اون چيزي كه حق شون بود دريافت كردند . ولي من اصلآ وجدانم قبول نكرد كه برم بابت حق و حقوق خود و مطالباتم شكايت نمايم . به قول قديمي ها حرمت نون نمك رو نگاه داشتم ....

درسته چند سال از اين موضوع گذشته است . اما وقتي به گذشته فكر مي كنم مي بينم چه انسان هاي شريفي تو اين مدت ما رو ياري رسوندند ... كه در اين ميان زحمات آقاي ارجمند و علي دهكردي كتايون رياحي استيلي و آقاي مختاباد خواننده كه هر وقت دعوت اش مي كردم با دل و جان رايگان مي آمد و در مراسم ما مي خواند  رو فراموش نمي كنم . ساير هنرمندان مثل آقايان جمشيد مشايخي ، داود رشيدي علي نصيريان فرهاد آئيش و ... واقعآ زحمت كشيدند . آفرين به غيرت و شرف همگي آن ها كه باعث مي شدند لبخند به لب كودكان بي سرپرست بيايد ..

با احترام و تشكر :

بهروز مدرسي

                             ايام به كام


FiledonyFiledonyFiledony

FiledonyFiledony

FiledonyFiledony 

r3q10av7egwq79syn6xk.jpg

تبليغات شما خوانندگان محترم

( رايگان )

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد . 

jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg

http://www.filedony.com/

اينجا  

  jlrapz6z2dchq2hl4k6m.jpg

 به اطلاع اون دسته از دوستاني كه تازه به جمع خوانندگان اين سايت پيوسته اند برسانم . شمه اي از مطالب گذشته رو در پستي مستقل قرار داده ام كه با مراجعه به آن با گلچيني از مطالب قديمي مواجه خواهيد شد . براي مطالعه مطالب فوق لطفآ ( اينجا ) را كليك فرماييد .

بدون شک یکی از دردناک ترین سوانحی که اخیرآ مردم ایران شاهد و داغدار آن بوده اند ، سقوط هواپيماي  سي -۱۳۰ حامل خبرنگاران بود . بنده افتخار دارم تحليلي كه در مقام يه كارشناس در سه پست تنظيم نمودم تقديم شما خوانندگان گرامي نمايم .

        حلقه‌زرد: ابتدای باند‌های فرودگاه مهرآباد - حلقه‌ی قرمز: شهرک توحید (منازل مسکونی نیروی هوایی) - مسیر آبی: مسیر فرضی حرکت هواپیما برای فرود اضطراری

حلقه‌زرد: ابتدای باند‌های فرودگاه مهرآباد
حلقه‌ی قرمز: شهرک توحید (منازل مسکونی نیروی هوایی)
مسیر آبی: مسیر فرضی حرکت هواپیما برای فرود اضطراری
(Google Earth )

 دلايل گفته نشده از سقوط هواپيماي خبرنگاران  - قسمت اول  ( اينجا )

 چرا هواپيماي خبرنگاران سقوط كرد ؟  - قسمت دوم  ( اينجا )

  بررسي و تحليل دلايل احتمالي سقوط هواپيماي سي - ۱۳۰ - بخش آخر  ( اينجا)

 


موفق و پيروز باشيد




 

- تعداد بازديد
  • 9003
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35