درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  

سرگذشت دردناك خلباني كه معتاد شد

mzd0n3mqjyc0jahbodyl.gif

 يه بار كه دريكي از همين ماموريت ها كه به آمريكا مي رفتم ، نمي دونم پرتقال بود يا اسپانيا توي لابي هتل محل اقامتم چشمم به احمد افتاد . كه او هم از آمريكا بر مي گشت . با ديدنش خيلي خوشحال شدم . و با هماهنگي كه با دفتر هتل كرديم هر دو يه اتاق گرفتيم

imw5zzjgmwvqyj2ddwdd.gif

 سرگذشت دردناك خلباني كه معتاد شد

njmmzzgi12yznyhiqhyw.gif

tg1yyt5zznjmmgegcnc0.gif

TinyPic image

dztqnotk44zy1n5ooaqd.jpg

توجه .... توجه ..... توجه ......

چندي پيش مطلع شدم يكي از كانال هاي تلويزيوني خارج از كشور در باره " يادداشت هاي يك خبرنگار" سخناني را بيان نموده است . همان گونه كه مستحضريد من بار ها از خوانندگان عزيز و محترم خواهش كرده بودم كه حتي در بخش كامنت ها هم هيچ گونه بحث سياسي نفرمايند . و مجددآ هم اعلام مي دارم بنده پير مردي هستم كه در كنج كلبه محقر سربازي ام نشسته  و تنها براي دل خودم خاطرات پرواز و ايام جنگ رو مي نويسم . و هيچ ارتباط و علاقه اي به گروه ها و تفكرات سياسي  نداشته و ندارم . مسلمآ با ادامه اين گونه مباحث سياسي يا وادار به ننوشتن خواهم شد . و يا خود ديگر اشتياقي براي ادامه كار نخواهم داشت . از اين رو براي آخرين بار از خوانندگان محترم اين سايت خواهش مي كنم هيچ گونه بهره برداري سياسي از نوشته ها و خاطرات بنده نفرمايند .

از اين كه تآخيري در انتشار به موقع آخرين پست پيش آمد ، از دوستان عزيز و خوانندگان گرامي پوزش مي خواهم . دليلش هم هنگ شدن صفحه  مطالبي كه ساعت ها وقت صرف نگارش و مونتاژ تصاوير براي  آن كرده بودم . بود كه خيلي بر اعصابم اثر منفي گذاشته و ديگر قادر به ادامه كار نشدم . و اما يه خواهشي ديگر از شما بزرگواراني كه از خارج از كشور برايم كامنت مي گذاريد دارم . لطفآ پيغام و نظرات خود را با فونت فارسي بنويسيد . زيرا واقعآ براي من خواندن آن ها كار بسيار دشواري است . و ممكن است نظر و درخواست شما رو به درستي متوجه نشوم . از اين رو دوست بسيار عزيزم آقاي نادر رضوي نرم افزار خاصي را براي اين منظور معرفي نموده است . خواهش مي كنم افرادي كه فونت فارسي ندارند از اين روش استفاده فرمايند .  http://www.dodoost.com/aryanevis/
 و با كمال شرمندگي اعلام مي كنم كه به كامنت هاي غير فونت فارسي پاسخ نخواهم داد .


ادامه سرگذشت خلبان معتاد .....

 در پست قبلي تا اين جا گفتم كه احمد با يه خانواده محترم و سرشناس وصلت نموده كه حاصل اين ازدواج دختري زيبا و نازنيني به نام "مه نوش" بود . احمد ديگر آشكارا در مقابل خانواده و دختر ملوس خود به استعمال مواد مخدر مي پرداخت . اصرار و خواهش هاي مكرر همسر و دوستان نزديكي همچو من اصلآ براي او كاربرد نداشت . و هر وقت من از عواقب وخيم اين كار به او گوشزد مي نمودم ، با شوخي و خنده موضوع بحث رو عوض مي كرد . از طرفي هم كم كم آثار اعتياد در چهره اش مشخص مي شد. همان طور كه اشاره نمودم او زودتر از بقيه همكاران و همدوره هاي خويش به مقام معلم خلباني ارتقاء  يافت . واقعآ دانش و تبحر او در پرواز مثال زدني بود . بي نهايت بر روي هواپيماي سي -130 تسط داشت . به گفته شاگرداني كه او علوم و فنون پرواز را به آن ها آموخته بود  ، احمد واقعآ نابغه و استثنا بود  . مخصوصآ در مواجه با خطر و مشكلاتي كه در پرواز با آن ها روبرو مي شد  به خوبي و خونسردي از پس آن بر مي آمد .

 

يادمه يك بار با او از يكي از شهر هاي جنوبي كشور به تهران بر مي گشتيم . هوا خيلي طوفاني و ابري بود . سر شب بود . قبل از پرواز احمد از اداره هواشناسي هواي تهران و مسير را گرفت . هواي تهران طوري نبود كه ما بتوانيم در ان فرود بياييم . ولي در  پيش بيني اداره هواشناسي اعلام شده بود به دليل وزش بادي كه در راه است ، تا ساعتي ديگر ابرهاي خطرناك  " سي . بي " ( در پست هاي قبلي اشاره داشتم كه اين نوع ابر ها داراي ولتاژ قوي الكتريسته  هستند كه اگر هواپيمايي به نزديكي حريم آن وارد شود ، منفجر مي گردد ) از روي منطقه فرودگاه مهرآباد  دور خواهند شد . البته در مسير راه مون به تهران هم از اين نوع ابر ها وجود داشت . ولي مقدار آن براي هواپيماي سي – 130 مجاز بود . به همين دليل با كلي مسافر  به سمت تهران بلند شديم . هواپيما بد جوري تكان مي خورد و مانند پر كاهي به هر سويي ميل رفتن داشت كه احمد با بازوان توانمند و ورزشكاري خود  كنترل هواپيما رو با خونسردي به عهده داشت .

بعد از اين كه مدتي از مسير را طي نموديم ، شدت تلاطم و تكان هاي هواپيما شدت يافت . از اون تكان هايي كه دل و جيگر مسافران رو  به دهن شون مي آورد . احمد تقاضاي افزايش ارتفاع رو نمود . و كنترل زميني موافقت نموده . ولي باز هم شدت تراكم ابر افزايش يافت . و به دنبال آن صداي وحشتناك برخورد دانه هاي درشت باران بر سقف فلزي كابين  صحنه وحشتناكي رو به وجود آورده بود .  از طريق گوشي به لودمستر هاي هواپيما گفتيم كه مسافران تا رسيدن به مقصد كمر بند هاي خود را باز ننمايند . اما از شانس بدي كه داشتيم  در همين اوضاع و احوال رادار هواپيما از كار افتاد  ! و اين يعني فاجعه به تمام معنا ! همه نفس ها مون رو تو سينه حبس كرده بوديم .  كسي جرآت حرف زدن نداشت . شايد باورتون نشه همه بچه هاي داخل كابين ، اشهد خود رو خونده بودند . هر لحظه امكان برخورد با اون ابرهاي لعنتي وجود داشت . ولي  در اون شرايط بسيار حساس نه راه پيش داشتيم و نه راه برگشت . صداي بارون هم مزيد بر علت شده بود .

 

اما احمد خونسرد و طبيعي طبق معمول فقط پشت سر هم سيگار دود مي كرد . به عبارت صحيح تر او آتيش به آتيش سيگارش رو روشن مي كرد . يا بقول " احمد محمود " نويسنده معاصر كشور سيگارش رو مي گراند ! بچه ها از احمد خواهش كردند كه برگردد . ولي او يه عادتي داشت كه در اين جور مواقع پاسخ هيچ كس رو نمي داد . بعد از مدتي من تو گوشي بهش گفتم احمد واقعآ قصد نداري برگردي ؟ با نگاه معني داري رو به من كرده و  گفت : نوچ !!  از طرفي حق هم داشت چون ما درست در نيمه راه  دو ايستگاه زميني يا همون شهر بوديم .  او بعد از دقايقي به من گفت : قبل از اين كه رادارمون از كار بيفته مگر نديديد كه ابرهاي سي. بي در سمت چپ مون بودند ؟ خب با توجه به اين كه هميشه باد از سمت غرب به شرق مي وزد ، الان تمام مسيري كه آمده ايم پر از ابر سي .بي است . باز لااقل الان با توجه به موقعيت ابر ها كه در خاطرم مونده است ، به سمت شمال شرقي پيش مي رويم . اين رو هم بگم كه او حافظه خيلي قوي داشت . و به همين دليل موقعيت ابرها رو به خاطر سپرده بود .

اما اين دلخوشي زياد دوام نياورده و بعد از دقايقي ناگهان به درون انبوهي از ابرها قرار گرفتيم . و درست لحظه اي كه وارد ابر شديم ، احمد حواس اش بود سريع با دستش دسته گاز چهار موتور هواپيما رو به عقب كشيد . و با كم كردن سرعت هواپيما مانع از بوجود آمدن مقاومت منفي گرديد . و اجازه داد هواپيما بر روي بستري از ابرهاي ( آلتا كمولوس ) و جريان سيال هوا به آرامي قرار گيرد . و همين امرسبب آن شد كه كه از پرتاب شدن هواپيما جلوگيري نمايد . بعد از دقايقي به دليل انعكاس نور چراغ هاي هواپيما به ابر كه بد جوري به چشم و چال ما مي خورد ، مجبور شديم كه چراغ ها رو خاموش نموده و نور چراغ هاي پشت عقربه ها داخل كابين رو هم روي درجه كم تنظيم  نماييم . خلاصه با هزار مكافات  از اين مخمصه  هم نجات يافتيم . و هنگامي كه به 70 مايلي تهران رسيديم  ، با كم كردن ارتفاع  به آهستگي از ابر بيرون آمديم . شهر تهران از آن ارتفاع در شب درست عين يك نگين انگشتر الماس  در حال چشمك زدن  بود . و بالاخره وقتي چرخ هاي هواپيما زمين فرودگاه رو لمس كرد يه نفس به راحتي كشيديم ....

 

واي... باز هم وارد جزئيات شدم . ولي دلم مي خواد شما عزيزان دقيقآ با شخصيت چنين آدمي آشنا بشويد . راستي يادم رفت كه بگم يه مدتي رابطه ام با احمد قطع شد  . و اون هم مربوط به ايامي است كه من براي فرار از شكست در عشقي كه خورده بودم ، خودم رو به بندرعباس منتقل نمودم ( در پست هاي قبلي دقيقآ به چگونگي اين انتقال و علت آن پرداخته ام )  و در اون جا با هواپيماهاي  ( پي . تري . اف ) كه مخصوص ضد زير دريايي است  پرواز مي كردم . البته در همين مدت هم او وقتي به بندر مي آمد  به من سري مي زد و يا من هر وقت به تهران مي رفتم اول خونه اون ها وارد مي شدم . در همين ايام بود كه نيروي هوايي براي اولين بار تعدادي هواپيماي بوئينگ 707 سوخت رسان و جامبو 747 از آمريكا خريداري نمود . و براي تكميل كادر پروازي آن از بچه هاي  سي _ 130 انتخاب نمود . و در اين جا بود كه احمد هم به خاطر قابليت هاي بالايي كه داشت براي خلباني هواپيماي 707 انتخاب گرديد .  و رسمآ به اون گردان منتقل شد .

اون موقع آمريكايي ها نقش آموزش به خلبان هاي ما رو به عهده داشتند . و سرهنگ بهزاد معزي معروف ( خلبان شاه و كسي كه بني صدر و رجوي رو از كشور فراري داد ) هم كه از سي – 130 به بوئينگ منتقل شده بود ، به عنوان فرمانده گردان بوئينگ منصوب شده بود . فكر كنم يه دوره اي رو هم در آمريكا گذراندند .  چون معزي در مراجعت معلم خلبان بوئينگ شده بود و ديگر خودش به بچه ها خلباني بوئينگ رو آموزش مي داد . و در مدت زمان كوتاهي سرهنگ معزي احمد رو هم معلم خلبان نمود . اگر چه فاصله گردان 707 با دفتر ما زياد فاصله نداشت ، ولي ديگر مثل سابق هر روز او رو نمي ديدم . ولي خب از حال و روز خود با خبر بويم . و رفت و آمد هاي ما همچنان ادامه داشت . اون موقع بخش اعظم ماموريت هاي ما به خارج از كشور مخصوصآ ايالت متحده آمريكا بود . و مرتب به تمام كشور هاي جهان از آفريقا گرفته تا آمريكا و اروپا و آسيا پرواز مي كرديم . باور كنيد بقدري ماموريت هاي خارج از كشور ما زياد بود كه ديگه خسته شده بوديم !!

 

 يه بار كه دريكي از همين ماموريت ها كه به آمريكا مي رفتم ، نمي دونم پرتقال بود يا اسپانيا توي لابي هتل محل اقامتم چشمم به احمد افتاد . كه او هم از آمريكا بر مي گشت . با ديدنش خيلي خوشحال شدم . و با هماهنگي كه با دفتر هتل كرديم هر دو يه اتاق گرفتيم . شايد باورتون نشه من تا اون موقع شيره ترياك رو نديده بودم . فقط اسم اش رو شنيده بودم . تا اين كه اون شب با واقعيت تلخي آشنا شدم . من ساده فكر مي كردم لااقل در پرواز هاي خارج از كشور كه مي ره ، ديگه از اين كوفت و زهر مار ها مصرف نمي كنه . تا اون شب ... بله پرتقال بود كه ديدم احمد از جيبش يه پلاستيكي رو در آورد و از لاي آن ماده سياه رنگي چون قير رو كنده و داخل ليوان چايي اش حل نموده بالا كشيد . و پشت سرش سيگاري رو گراند ! خيلي اعصابم خرد شد . تا نيمه هاي شب با او حرف زدم .... نصيحت اش كردم ... گفتم احمد جان قدر موقعيت و مقام خودت رو بدون  .. ولي كو گوش شنوا ؟ او سريع موضوع بحث رو عوض مي كرد ...

خلاصه اون شب از ناراحتي خوابم نبرد . و در زير پتو براي اين دوستم ساعت ها گريستم . افسوس كه هيچ كاري از دستم بر نمي آمد ....  ديگه از اون شادابي چهره ورزشكاري اش هيچ نشانه اي نبود . فكر مي كنم 5 روزي رو تو  پرتقال با هم بوديم . خيلي نصيحت اش كردم ...  خلاصه او راه اش رو انتخاب كرده بود . بچه كه نبود . اوايل مي گفت براي تفريح اين كار رو مي كنم .. اما حالا اگه يه روز مصرف نمي كرد حال اش بد مي شد . اوضاع بر همين منوال مي چرخيد كه انقلاب شد . نمي دونم چه مدت از پيروزي انقلاب گذشته بود كه در جريان پاكسازي هاي گسترده ارتش ، او را هم اخراج نمودند . جالب اين است كه اغلب كساني كه شامل پاكسازي قرار گرفتند ، به خاطر عقايد و انديشه هاي مخالف با رژيم بود . ولي احمد تنها فردي بود كه بخاطر اعتياد شديد اخراج شد . حتي من شنيدم معزي چندين بار سعي كرده بود كه عمل او را ترك نمايد . و خيلي بهش كمك كرده بود . ولي او بد جوري وابسته به مواد مخدر گشته بود ..

 

البته اين نكته رو ياد آوري نمايم كه مي بايست زودتر از اين ها او را اخراج مي نمودند . چون نمي شد كه جان زن و بچه مردم رو به دست فردي داد كه كنترل بر اراده و نفس خود ندارد . جمهمري اسلامي هم كه با كسي شوخي ندارد . بهترين كاري كه در حق او نمودند همين عمل بود . قبل از اين كه اخراج يا پاك سازي بشه ، در همين بعد از انقلاب چندين مرتبه به واحد مبارزه با مواد مخدر  احضار شده بود . و وقتي نتيجه آزمايشات ادرار او مثبت از آب در آمده بود به او خيلي تذكر و اخطار دادند . ولي اصلآ گوشش بدهكار نبود . حتي به خاطر معاشرتي كه من با او داشتم ، يكي دو بار هم مرا به اين واحد براي گرفتن آزمايش فرا خواندند . بخدا سوگند از ناراحتي داشتم سكته مي كردم . شما نمي دونيد آدم با رفتن به اين جور مراكز چه تحقيري مي شه ؟ مجسم كنيد يه مشت آدم بي سواد از شما بخواهند جلوي چشم آن ها آزمايش بدهيد . ( منظورم بچه هاي مواد مخدر پايگاه است كه اغلب شون آدم هاي لات و بي صلاحيتي بودند ) .....

يه بار در همون ايامي كه اخراج شده بود تو پايگاه ديدم كه به اتفاق سربازي آمده بود تا تصفيه حساب نمايد .  آيا حقارت از اين كم تر كه در پايگاهي كه ساليان سال در مقام يه افسر معلم خلبان بوئينگ حضور داشتي و پرواز مي كردي و ده ها خلبان رو آموزش دادي اكنون حتي بهت اجازه حضور تا ستاد پايگاه رو ندهند ؟ و با يك سرباز وظيفه اي كه حد اكثر 2 سال سابقه خدمت داره تو رو راهي ستاد نمايند ؟ واقعآ مرگ بهترين هديه براي اين جور آدم هاست . خلاصه از اون هيكل ورزشكاري هيچ اثري نمانده بود . چشماني قرمز ، هيكلي تكيده ، لباني سياه و ... واي خداي من  عجب مصيبتي .. به چشمان خودم ديدم تني چند از خلبانان و همكاران اش با ديدن او راه خود رو كج كرده تا با احمد رو در رو نشوند .. اصلآ لحجه و كلام اش هم فرق كرده بود . نمي دونم او چه موادي مصرف مي كرد كه چنين به روزگار خودش آورده بود . شايد باورتون نشه تمام اين صحنه ها رو من بهش بار ها گوشزد كرده بودم . يعني عين يه فيلم سينمايي جلو چشمم بود ...

 

چند سال بعد ......  

 

ديگه مثل سابق با او رفت و آمد نداشتم . راستش حالم به هم مي خورد كه مرا به خاطر تماس با او احضارم نمايند و  آزمايش اعتياد بگيرند . چون خيلي تحقير مي شدم . بعضي از پرسنل اون واحد كه اصلآ بويي از انسانيت نبرده بودند . تصور مي كردند هر كسي رو كه احضار مي كنند ، اينكاره است !! يعني مجرم و معتاد مي باشد . از اين رو با لهن خيلي بي ادبانه اي آدم رو در ميان جمع رسوا مي كردند . يادمه يه بار به  ترمينال ساها رفته بودم تا دختر يكي از خلبانان پايگاه هفتم رو به شيراز بفرستم ..  ناگهان اون درجه دار مواد مخدر بدون ملاحظه انگار جنايتكاري رو شناسايي نموده با لحن خيلي زننده اي مرا دعوت به آزمايش نمود . حتي اجازه نداد ميهمانم رو بفرستم . عرق مرگ به من نشست . بعد از آزمايش يك راست به دفتر  تيمسار فرماندهي منطقه كه از دوستان صميمي ام بود رفتم و جريان رو گفتم . فوري زنگ زد و همه ي افراد اون واحد رو بازداشت نمود . ولي چه فايده ؟ حالا حساب بكنيد كه نتيجه من منفي بود .. با احمد كه مثبت بود چه كار مي كردند ...؟

احمد در نزديكي پايگاه  زندگي مي كرد . خب نمي شد كه از حال و روزش با خبر نشوم . انسانيت حكم مي كرد كه به او سر بزنم .  مدتي بود هر وقت به خونه اون ها مي رفتم ، جوانكي به نام حسين هم اونجا بود . اصلآ از نظر سن و سال هم به هم نمي خوردند ! بعد ها فهميدم احمد براي اين كه حقوق و مزاياي دريافتي اش كفاف مواد مصرفي اش رو نمي كنه ، روي به خريد و فروش مواد مخدر آورده است . و همين جوونك هم كه از قاچاقچيان زبده بود ، و به حسين خوشگله معروف بود با احمد قاطي شده بود . چقدر به احمد نصيحت كردم اين كار صحيح نيست كه جوان عزبي رو پيش زن و بچه ات راه بدي . و حتي بعد ها فهميدم كه همين حسين اغلب شب ها هم اون جا مي خوابه .. واي خداي من ذلت تا چه حد ؟ بي غيرتي تا چه حد ؟ براي همين است كه مي گويند اعتياد غيرت رو از بين مي بره دروغ نگفته اند . ديگه اين حسين خوشگله شده بود يكي از اعضاي خانواده ي اون ها . و علاوه بر مصرف با يكديگر به كار توزيع هم مي پرداخت ..

 

از اون جايي كه بچه هاي احمد من رو عمو  خطاب مي كردند ، همسايه ها فكر مي كردند كه من برادر احمد هستم . از اين رو چندين بار جلوي مرا گرفته و تذكر دادند . و من همه اين حرف ها رو به دوستم مي گفتم و حتي بار ها با التماس از او خواستم خودم خرج بيمارستانت رو مي دهم  بيا ترك كن تا دو باره با تيمسار فرماندهي منطقه صحبت كنم حالا كه جنگه ترتيب بازگشت ات رو بدهم ..  ولي گوش نمي كرد . اگر هم كمي نرم مي شد ، همين پسره نمي گذاشت .. خلاصه مي كنم .. چون واقعآ با ياد آوري اون لحظات قلبم به تپش مي افتد ....  در نهايت همسر احمد با حسين رابطه بر قرار مي نمايد . همون زن فداكاري كه روزگاري از من مي خواست  نگذارم احمد بيشتر آلوده شود .. بعد از مدتي كه عامل اصلي آن  فقر و اخلاق تند  احمد بود و مرتب زن و بچه هايش رو كتك نا جور مي زد ، اين پسره محبت زنه رو به سوي خود جلب نموده و  كار به جايي مي رسه كه همسر احمد به حسين پناه مي برد ... و بعد از مدتي عاشق همديگر مي شوند ...

دراين جا من نمي خواهم گناه  اون زن رو بشورم . ولي كاملآ مشخص بود با توظئه او و حسين ، احمد دستگير مي شود و به كهريزك يا همون شور آباد  اعزام مي گردد . و ديگر حسين و همسر احمد با خيال راحت زير يه سقف زندگي مي كنند . همون زني كه سمبل نجابت بود . وقتي براي دادن خرجي به در منزل اش رفتم ، با پررويي هر چه تمام تر قبول ننموده و گفت حسين هستش .. لازم ندارم . خدا سايه او رو از سر بچه هاي من كم نكنه ... و همون جا به من پيغام داد كه داره طلاق مي گيره .. و دادخواست داده است ..  با بيرون آمدن احمد ، همسرش هم جدا شده و با حسين زندگي جديدي رو آغاز مي نمايد . و بچه ها رو هم كه حالا تعداد آن ها به سه عدد رسيده ، به گردن احمد مي اندازد   . حالا حساب كنيد مردي معتاد بدون كار با سه تا بچه قد و نم قد چه كار مي تواند انجام دهد ؟ مرتب گريه مي كرد و ياد همسرش رو مي نمود . بهش مي گفتم عالم و دنيا به تو از رابطه آن ها مي گفتند تو قبول نداشتي .. و حالا مي گويي دلم تنگ شده است ؟

 

پايان داستان .......

 

حالا سال ها از اين موضوع مي گذرد ... احمد ديگه از اون محل رفته و هيچ نشوني ازش ندارم . فقط شنيدم دخترش هم به جرم دختر فراري دستگير شده بود !! و علنآ با دوست هاي پسرش به خونه پيش پدر بي غيرت خود مي رفته ....  آيا ذلت ... خواري ... از اين هم بدتر وجود دارد ؟ آيا واقعآ اين مواد اين قدر لذت دارد كه انسان از اوج جايگاه اجتمايي اش چنين بدبختي ها رو تحمل كنه ؟ ... البته اين رو هم بگويم  تنها احمد نبودند كه به اين راه كشيده شدند ... خيلي از همكاران ديگرم وقتي خونه ي آن ها مي رفتم همين بساط رو داشتند ... ولي آن ها لا اقل اراده داشتند كه حسابي آلوده نگردند . همين كامنت هاي پست قبلي رو بخوانيد ... ببينيد اين مواد چه كساني رو آلوده نكرده است ..؟ من اصلآ قصد ندارم به جوون ها نصيحت نمايم .. ولي اين واقعيتي  بود كه براتون روايت كردم . البته من براي حفظ حرمت آبرو دوستم ، اسامي رو تغير دادم ..  ولي جوون هاي عزيز خواهش مي كنم حتي براي تفريح هم سراغ اين مواد نرويد ...

شايد اگر اون موقع كه احمد جوون بود ، كسي اين چنين سرنوشت احمد ها رو براش تشريح مي كرد ، او اين چنين غرق در اين فساد و بد بختي نمي شد . همه معتادان ابتدا با اين جمله كه ما فرق داريم قدم به اين راه مي گذارند .. ما براي تفريح اين كار رو مي كنيم ... ما براي ... همين يه بار .....

 

با تشكر و احترام :

 

بهروز مدرسي

 

                                    ايام به كام


edniytbwnh42m42izoyt.jpg

تبليغات شما خوانندگان محترم

( رايگان )

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد .


jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg

http://www.filedony.com/

اينجا


omwmu0otmozkwyxzgmv0.jpg 

شانزدهمين شماره نشريه جوان با جوايز استثنايي منتشر شد . اين مجله به سردبيري دكتر مهدي آقازماني اول و پانزدهم هر ماه انتشار مي يابد .


uefzgodmwli2gjrnn2zl.jpg

بيست و چهارمين شماره نشريه رنگارنگ به سردبيري خانم ليلي مقيمي منتشر شد . اين نشريه كه اول و پانزدهم  هر ماه انتشار مي يابد .  جوايز ارزنده اي براي خوانندگان اش در نظر گرفته است .


 

nn0te3mmjkqkdzdljvn2.jpg

   یادی از مطالب گذشته

 

 

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .   

 

                                                          بهروز مدرسي 


نقش ستون پنجم ، در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتیاینجا )

تصويري از آيت الله فضل الله مهدي زاده محلاتي


  روزی كه خلبان اعليحضرت همايوني ، خواب ماند ! (اینجا )

تصوير آرشيوي است


حقه خلبانان جنگنده عراقی ، در حمله به ايران !اینجا  )


  ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان (اینجا )

 


  چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !! (اینجا )

 

5ytzghemy5zdmmj4mcux.gif 


  

آيا تا به حال  " جانباز  شيميايي" تقلبي ديده بوديد ؟ (اینجا )

 


  • به جاي قطعه هواپيما ، بهروز وثوقي را تحويل دادند ! ( اینجا )  

 

 

 

 

 


  • چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عكس خاندانش سیاه است ؟

                                               

                                            برای خواندن این مطلب (اینجا ) را کلیک کنید

  • تنها نسخه اصلی رباعیات خیام ، با " تايتانيك " زير آب رفت .

                                  برای مشاهده مطلب (اینجا ) را کلیک فرمایید 

  ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !  ( اینجا )


 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )

 


  چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)

 


  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا  )

wyzyjlymdmiejzf3memz.gif 


- تعداد بازديد
  • 6310
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35