درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خلبان و اعتياد - بخش اول

 اعتياد چگونه خلباني را از اوج به ذلت كشيد !

mzd0n3mqjyc0jahbodyl.gif

او چون با من رو دربايستي نداشت ، جلوي چشم هاي متعجب من وسايل منقل و بافور رو علم كرد .. خيلي ناراحت شدم ... گفتم احمد اين ديگه مشروب نيست .. بيچاره مي شي .. ولي او مث هميشه موضوع رو به شوخي و خنده عوض مي كرد

2djvfkzkdmmlnezlrkym.gif

 اعتياد چگونه خلباني را از اوج به ذلت  كشيد !

njmmzzgi12yznyhiqhyw.gif

tg1yyt5zznjmmgegcnc0.gif

TinyPic image 

l3ijnmyywcoyz2tjz23a.jpg

قبل از اين كه حرف هاي خودموني ام رو آغاز نمايم ، دو خواهش از شما خوانندگان عزيز و گرامي دارم . اول اين كه هر دو آدرس وبلاگ و سايت رو به خاطر بسپاريد تا به هر دليلي يكي از آن ها دچار مشگل شد اين ارتباط صميمي و دو سويه قطع نشود . دوم اين كه از بحث هاي سياسي جدآ خودداري فرماييد . باور كنيد هرگز در زندگي خودم چه در اون رژيم و چه اكنون دنبال مسايل سياسي نرفته و نمي روم . و حتي اگر بار ديگري هم متولد شوم . مطمئن باشيد باز هم  روي به مسايل فرهنگي و هنري خواهم آورد . لطفآ كاري نكنيد كه مجبور به حذف يا سانسور كامنت شما شوم . كاري كه به شدت از آن نفرت دارم . و همگان شاهد هستند حتي توهين به خود را هم پاك نكردم . و تنها در مواقعي كه داراي الفاظ ركيك و توهين آميزي بود به حرمت خانم هاي گرامي مجبور به حذف آن ها گرديدم .

اما مطلبي كه در اين پست مي خوانيد واقعيتي است تلخ كه خود شاهد آن از نزديك بودم . بله درست حدس زديد ... اعتياد اين بلاي خانمان سوز كه ابتدا از پك زدن به سيگار آغاز شده و نهايت به ذلت و خواري كشيده مي شود . روي سخنم با شما جوون هاي عزيز و صميمي است . هرگز قصد نصيحت و اندرز رو ندارم . بلكه بنا به رسالت و تعهد روزنامه نگاري ام آن چه رو كه ديده ام براي عبرت و تنها در مقام خاطره اي از هزاران خاطرات خويش بازگو مي نمايم . زيرا معتقدم تمام معتاداني كه اكنون به ذلت افتاده و از خانه و اجتماع خويش رانده شده اند ، زماني خود را مبرا از اين حوادث مي پنداشتند . و با خود مي گفتند من فرق مي كنم .... حواسم است ....


 


 احمد - خ ، خلباني كه زندگي اش تباه شد

 زمستون سال ۱۳۴۹ بود . همه آزمايشات و آزمون هاي نيروي هوايي رو با موفقيت پشت سر گذرونده بودم . هرگز اون روزي كه مصاحبه حضوري داشتم رو فراموش نمي كنم . داوطلب ها دسته دسته پشت در مركز آموزشهاي نيروي هوايي واقع در خيابان تهران نو كه الان خيابون دماوند نام گرفته است به صف ايستاده بودند . يه افسر دژبان بد اخلاقي اون ايام بود كه بچه هاي نيروي هوايي به خاطر اين كه پوست صورت اش كمي مايل به قرمز بود ، اسم اش رو  " لبو " گذاشته بودند . وقتي مي گفتند لبو اومد ، همه از ترس خودشون رو جمع و جور مي كردند . حتي خود دژبان ها هم از سروان لبو حساب مي بردند . اون دري كه محل استخدام بود فاصله چنداني با گيت اصلي پادگان نداشت . سروان لبو دستش رو به كمرش زده و خطاب به درجه داران دژبان فرياد مي زد كه : برو اون گوساله ها رو به خط كن .. اون ها بايد بدونند كه اين جا ارتش است .. توقع داشت جوون هايي كه هيچ شناختي از محيط نظام نداشتند مثل سرباز ها به يه خط به ايستند ... !

در مصاحبه حضوري ، اول ورقه اي جلويم گذاشتند كه در آن بايد دليل انتخاب نيروي هوايي رو با ذكر دلايل مي نوشتيم . اون هايي كه قصد دارند به استخدام نهادي در بيايند خوب مي دونند كه آدم چه استرسي در هنگام انجام مراحل مختلف گزينش دارد . من هم دقيقآ اون دل شوره ها رو داشتم . با خود فكر مي كردم چه دليلي بنويسم كه حتمآ قبول ام نمايند ! براي همين تمام احساساتم رو به كار برده و در اون ورقه با خطي زيبا ونستعليق نوشتم : براي خدمت به وطنم ... زيرا به دليل اين كه در يه خانواده نظامي پرورش يافته ام به خوبي ياد گرفته ام كه جانم رو فداي شاهنشاه آريا مهر نمايم . و سپس براي اين كه قبولي ام رو تضمين نمايم ، شعري كه از بچگي آموخته بودم و به در و ديوار مدرسه اي كه در پادگان قوشچي تحصيل مي كردم آويخته بودند رو زير اظهاراتم نوشتم . اون شعر اين بود : به جنگ ار چكد خونم از قلب پاك ...... خدا شاه ميهن نويسد به خاك . ديگه مطمئن بودم قبولي ام صد در صده . اون موقع چون تلفن و ارتباطات مثل حالا نبود ، اسامي رو روي ديوار مي زدند ..

يعني همون موقع كه آخرين گزينش به عمل اومد گفتند كه ده روز ديگه بياييد و تابلو اعلانات رو نگاه كنيد . نه مثل حالا موبايلي در كار بود نه اس . ام . اسي . نه سايت خبري و نه حتي تلفن معمولي خونگي مث حالا رواج داشت .. براي همين بعد از ده روز كه هر روزش به دعا و نيايش و نذر و نياز گذشت صبح زود دهمين روز با چه اشتياقي راهي مركز آموزشهاي هوايي شدم .  تابلوي زوار درفته اعلانات كه از بارش برف شديد شب قبل اش بعضي از اسامي رو آب برف شسته بود ، حريصانه به دنبال اسم خود  گشتم ... خب خوشبختانه اسم من رو آب برف نشسته بود ! و ديدم تاريخي رو براي دريافت لباس مشخص كرده اند . همون جا بود كه با احمد جوان ورزشكار و خوش تيپي كه مثل من براي ديدن اسامي آمده بود آشنا شدم . قبلآ هم چندين بار او رو تو صف ديده بودم . و بخاطر تيپ خاص اش همچنين مزه پروني هايي كه مي كرد قيافه اش يادم بود . احمد به قول خودش بچه ناف تهرون بود . خونه اش طرف هاي ميدون حسن آباد قرار داشت . .

 

همون جا دوستي ام با او آغاز شد . و به اتفاق همديگه از خوشحالي تا ميدون فوزيه ( الان شده امام حسين ع ) پياده روي كرديم . و قرار مدار هاي خود رو براي زمان دريافت لباس گذاشتيم ... ديگه در پوست خودم نمي گجديدم . اولين كاري كه كردم كوتاه نمودن موهاي بلندم بود كه اون موقع بد جوري بين جوون ها مد شده بود . فكر كنم تقليد كوركورانه اي از گروه  " بيتل هاي " آمريكايي بود ! قيافه جوون هاي اون موقع تومني صنار با ريخت و شمايل جوون هاي حالا فرق مي كرد . يادمه شلوار رنگ بنفش مد روز بود .. اون هم با پاچه هاي ۳۰ سانتي !! مركزش هم تو خيابون چهارراه لشگر بود . با ده - پانزده تومان يه شلوار سفارشي پاچه گشاد مي خريديم . حاضري هاش رو تا ۸ تومن هم مي فروختند . خلاصه با چه دلخوري رفتم  سلموني كه در خيابان جيحون تو محله مادرم قرار داشت . بعد از اصلاح از آرايشگره خواستم موهاي بلندم رو لاي روزنامه اي بپيچد ! تا همين چند سال پيش داشتمش !! طبق قراري كه بااحمد داشتم صبح زود رفتم دنبالش ...

به اتفاق با هم به مركز آموزشها رفتيم . خيلي زود مراحل تحويل گرفتن لباس كه شامل يه دست لباس كار آبي رنگ ، پوتين سربازي ، كلاه  و لباس گرمكن كشي و جليقه بود به دستمون دادند . و گفتند خودتون بريد يه كيف آبي ، صابون و زير صابوني ، خود تراش ، آينه ، حوله ، شمع مخصوص روي موزائيك ، آرم استيل منقوش به عقاب براي روي كلاه و هزار كوفت و زهر مار ديگه رو تهيه نماييد و شنبه آينده ۷ صبح با سر و وضعي مرتب اين جا باشيد .  لباس هايي كه تحويل ما دادند خيلي گله گشاد بود . و بايد اون ها رو مي داديم خياط به اندازه قد و قواره مون درستش مي كرد . اول با احمد رفتيم محله شون كه مركز فروش لوازم نظامي بود . بعد از خريد ملزوماتي كه گفته بودند از هم ديگر جدا شديم .. من از اين كه اين جوري جزئيات رو شرح مي دهم براي اين است كه اولآ خوانندگان درخواست اين گونه نگارش رو فرمودند . همچنين قصد دارم با زندگي اين خلبان از همون ابتدا آشنا بشويد . كه چگونه دوران آموزشي اش سپري شد . چگونه ازدواج كرد  . چگونه به دامان اعتياد گرفتار شده و چگونه ....

برف شديدي مي باريد . از شوق پيوستند به نيروي هوايي شب تا صبح خوابم نبرد . چهارو نيم صبح با ذوق بيدار شدم . اولين نفري بودم كه تو صف اتوبوس هاي دو طبقه اي كه به ميدون توپخانه مي رفت ايستادم . از اون جا اتوبوس ديگري سوار شدم كه به بهارستان مي رفت . عاقبت با اتوبوس سوم  به خيابون كوكاكلا رسيدم . اون موقع يك رودخانه  بزرگ انتهاي خيابان نيروي هوايي قرار داشت .  ابتداي خيابون سر رود خانه سواري ها نفري ۵ ريال  گرفته و مسافران رو به جلوي پادگان قصرفيروزه مي بردند . تا قبل از اين بچه ها در پادگان عشرت آباد چهار ماه دوره آموزشي خود را مي گذروند . و ما اولين سري اي بوديم كه به اين پادگان دور افتاده مي آمديم . تا ساعت ۷ صبح هنوز خيلي مونده بود . احمد هم بعد از من رسيد . به اتفاق اون جا آتيش روشن كرديم .. كم كم ساير بچه هايي كه لباس گرفته بودند پيداشون شد . اصلآ نمي شد اون ها رو شناخت . به كلي تغير چهره داده بودند . دور بر همين آتيش بود كه با يكي ديگر از دوستانم به نام حسن آشنا شدم ...

 

در دوره آموزشي چون خط ام خوب بود ، از همون روز نخست به عنوان منشي گردان انتخاب شدم . حسن هم با اون قد و قواره تقريبآ كوچك اش انبار گردان رو بهش سپردند . احمد رو هم به دليل قد و قواره ورزشكاري كه داشت به عنوان ارشد گردان انتخاب نمودند . خلاصه ما سه نفر از سختي هاي دوره آموزشي رهايي يافتيم . نون مون هم حسابي تو روغن بود . چون حسن بهترين كره و مربا ها و خوردني ها رو براي ما مي گذاشت . من هم چون منشي بودم همه اش تو دفتر بودم . ماشين نويسي رو هم يك انگشتي شب ها تمرين مي كردم . ولي احمد مجبور بود زودتر از بقيه از خواب ييدار شده و بچه ها رو براي حضور در ميدان و تمرين هاي سخت نظامي آماده كنه .. خوب يادمه بچه ها وقتي  بعد از اتمام مراسم صبحگاه و رژه دسته جمعي مي دويدند ، با صداي بلند سرودي رو مي خوندند كه ترجيح بندش اين بود : نيروي هوايي ... همينه ... همينه .. خيلي از همدوره هاي ما تو همون ايام به دليل سختي و طاقت فرسا بودن تمرينات نظامي از پادگان فرار كردند ...

در پست هاي قبلي نوشتم كه چگونه بعد از اتمام دوره آموزشي ، به آموزشگاه خلباني فعلي شهيد ستاري كه اون موقع پادگان خرابه اي بيش نبود منتقل شديم . و مشغول فرا گيري اصول اوليه پرواز شديم . از جمع ما سه نفر ، حسن بود كه طفلك در آزمون بيگ تست موفق نشد و تو ايران ماند . وقتي برگشتم ديدم كه به شعبه سوخت هواپيما منتقل شده است . و بعد ها هم بر اثر اصابت نازل سنگين تانكر سوخت به پايش ، كمي يكي از پاهاش مي لنگيد . و در عمل جراحي خيلي ساده اي كه در بيمارستان نيروي هوايي روي پايش انجام دادند ، بر اثر غفلت دكتر بيهوشي كه فراموش نموده بود كپسول اكسيژن رو كنترل كنه ، به اغما ء مي افته و بعد از يكي دوسال كه مانند يه تيكه گوشت گوشه خونه اش افتاده بود ، مظلومانه جون مي ده . اميدوارم در يه پست كامل به خاطراتي كه با او داشتم بپردازم . و اما احمد كه چند روز از من زودتر به آمريكا اعزام شده بود . وقتي كه شب هنگام به ايالت تگزاس رسيدم ، اومد به ديدنم . و كمك كرد كه بهترين اتاق رو به من بدهند ...

تو امريكا هم احمد زودتر از من به پايگاه بعدي كه قرار بود بريم ، مي رفت و با زرنگي خاصي كه داشت از همه امكانات اون جا سر در مي آورد . و وقتي بعد از ده - پانزده روز من مي رسيدم ، او اطلاعات دست اولي رو در اختيارم مي گذاشت . كه خيلي بدردم مي خورد . مثل انتخاب محل سكونت و غيره .. و اين امتيازي بود كه من نسبت به ساير ايراني ها داشتم ... نقطه ضعف احمد نوشيدن مشروبات الكلي بود كه بد جوري خودش رو خفه مي كرد . و هر چه من نصيحت اش مي كردم زير بار نمي رفت . ولي من با كنترل شديدي كه مي كردم ، تقريبآ ترك مي نمود ولي همين كه به پايگاه بعدي مي رفت ، باز مست بازي هاش رو شروع مي كرد !! يه شب كه حسابي مست كرده بود ، آخر شب وقتي به خوابگاه مي آيد ، به سراغ دانشجويان ويتنامي رفته و همه آن ها رو از خواب بيدار كرده و دنبالشون نموده بود . اون طفلك ها به دليل اين كه كشورشون اون موقع در جنگ بود ، پول كمي نسبت به بقيه دانشجويان دريافت مي كردند . و به همين دليل سر شب مثل مرغ مي خوابيدند ...

 

خلاصه بعد از اين كه دوره مون تمام شد به ايران برگشتيم . احمد كه طبق معمول زودتر از من برگشته بود ، به پايگاه هفتم ترابري منتقل اش نموده بودند . و قسمت من هم چنين بود كه در پايگاه يكم ترابري مشغول به خدمت بشوم . هر وقت براي ماموريت پرواز شيراز مي رفتم ، احمد رو مي ديدم . او در ساختمان هاي مجردي پايگاه زندگي مي كرد . محيط اون جا اصلآ سالم نبود . مخصوصآْ براي احمد كه از تيپ خوبي هم برخوردار بود . يه ماشين شورلت كامارو آلبالويي رنگ داشت . با عينك ريبني كه مي زد خيلي خوش تيپ تر به نظر مي رسيد . افسوس كه قدر سلامتي خودش رو ندونست ... بچه اي مجرد اون موقع وقتي خدمت تموم مي گشت ، شال كلاه كرده و به شهر مي رفتند . در اين شهر بود كه احمد آلوده به مواد مخدر گشت . ولي كسي نمي دونست . چون هيكل ورزشكاري اش سبب شده بود كه قيافه اش نشون نده . يه شب كه هواپيماي ما تو شيراز خراب شده بود و من به جاي هتل به خونه احمد رفته بودم ، اون جا با اين واقعيت تلخ آگاه شدم ...

او چون با من رو دربايستي نداشت ، جلوي چشم هاي متعجب من وسايل منقل و بافور رو علم كرد .. خيلي ناراحت شدم ... گفتم احمد اين ديگه مشروب نيست .. بيچاره مي شي .. ولي او مث هميشه موضوع رو به شوخي و خنده عوض مي كرد . شايد باور نكنيد . شب تا صبح از فكر احمد برون نرفتم .. مي دونستم كه با آتش بازي مي نمايد .. حتي در تاريكي براي آينده دوستم اشگ ريختم . افسوس كاري از دستم بر نمي آمد . باز اگر تهران بود ، هرگز نمي گذاشتم ادامه دهد . مي گفت اين جا همه اين كاره اند !! و من تعجب مي كردم چرا عوامل دژبان و يا ضد اطلاعات كاري با اين معضل ندارند .. بعد ها متوجه شدم كه خود آن ها بدتر از دوست من آلوده اين كار هستند . اصلآ خودشون مي فروختند .. خلاصه اون روز كلي با او حرف زدم و نصيحت اش كردم . ولي او عقيده داشت كه تفريحي اين كار را مي كنه و هر وقت اراده كنه به راحتي كنار مي گذارد . بهش مي گفتم احمد تو رو خدا به خودت رحم كن  به آينده ات رحم كن .. تو بهترين خلبان هستي ...

خيلي زود احمد معلم خلبان شده و به تهران منتقل گرديد . و با يه خانواده آبرومندي آشنا شده و دختر آن ها رو به عقد خود در آورده بود . فكر مي كردم حالا كه ازدواج نموده ديگه سراغ اين زهر ماري نمي ره .. ولي عجب اشتباهي مي كردم ! يه شب كه من هم با همسرم به خونه آن ها رفته بودم ، ديدم احمد علنآ جلوي همسرش بساط رو علم كرد !! تازه به من هم اصرار مي كرد كه بكشم !! به همسرش گفتم شما نگذاريد . طفلك گفت من چه كاري از دستم بر مي آيد ؟ دوست شما بچه كه نيست مانع اش شوم ! ديدم راست مي گويد ... ديگه گم گم احمد آلوده شده بود . اگر خوب به چهره ي خوش تيپش دقت مي كردي مي شد رگه هاي مخصوصي رو در صورت اش پيدا نمايي ..  با بدنيا آمدن اولين فرزندش كه دختر بود ، نه تنها ترك نكرد ، بلكه ديگه خجالت هم نمي كشيد كه ساير همكاران هم بدونند . ديگه حتي قبح كار از بين رفته بود ..  وضع به همين منوال سپري مي شد كه نيروي هوايي اولين سري بوئينگ ها رو خريد . و احمد هم به دليل اين كه پروازش خوب بود ، انتخاب شد ...

با پوزش از خوانندگان محترم ، ادامه اين ماجراي پر افت و خيز رو در پست بعدي شرح خواهم داد . چون موضوع خيلي جدي و همه گير است . سعي كردم با جزئيات قدم به قدم پيش بروم . در مطلب بعدي شما با خلباني آشنا خواهيد شد كه چگونه از اوج محبوبيت به خاطر اعتياد سقوط كرده و به ذلت و خواري مي افتد ... سرنوشت زن او و فرزندانش رو خواهم گفت ... در پست بعدي ادامه اين مطلب رو پي گيري فرماييد .

با احترام و تشكر :

بهروز مدرسي

                              ايام به كام

edniytbwnh42m42izoyt.jpg

تبليغات شما خوانندگان محترم

( رايگان )

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد .


jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg

http://www.filedony.com/

اينجا


omwmu0otmozkwyxzgmv0.jpg 

شانزدهمين شماره نشريه جوان با جوايز استثنايي منتشر شد . اين مجله به سردبيري دكتر مهدي آقازماني اول و پانزدهم هر ماه انتشار مي يابد .


uefzgodmwli2gjrnn2zl.jpg

بيست و چهارمين شماره نشريه رنگارنگ به سردبيري خانم ليلي مقيمي منتشر شد . اين نشريه كه اول و پانزدهم  هر ماه انتشار مي يابد .  جوايز ارزنده اي براي خوانندگان اش در نظر گرفته است .


 

nn0te3mmjkqkdzdljvn2.jpg

   یادی از مطالب گذشته

 

 

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .   

 

                                                          بهروز مدرسي 


نقش ستون پنجم ، در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتیاینجا )

تصويري از آيت الله فضل الله مهدي زاده محلاتي


  روزی كه خلبان اعليحضرت همايوني ، خواب ماند ! (اینجا )

تصوير آرشيوي است


حقه خلبانان جنگنده عراقی ، در حمله به ايران !اینجا  )


  ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان (اینجا )

 


  چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !! (اینجا )

 

5ytzghemy5zdmmj4mcux.gif 


  

آيا تا به حال  " جانباز  شيميايي" تقلبي ديده بوديد ؟ (اینجا )

 


  • به جاي قطعه هواپيما ، بهروز وثوقي را تحويل دادند ! ( اینجا )  

 

 

 

 

 


  • چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عكس خاندانش سیاه است ؟

                                               

                                            برای خواندن این مطلب (اینجا ) را کلیک کنید

  • تنها نسخه اصلی رباعیات خیام ، با " تايتانيك " زير آب رفت .

                                  برای مشاهده مطلب (اینجا ) را کلیک فرمایید 

  ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !  ( اینجا )


 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )

 


  چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)

 


  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا  )

wyzyjlymdmiejzf3memz.gif 













- تعداد بازديد
  • 8388
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35