درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجرای باد معده یه ناوبر

ناوبري كه باد معده اش حادثه ها آفرید !

gmyhkjhmjzztjgj0ythy.gif

بيشتر ترس و اضطراب من به خاطر اين بود كه اگر اين اتفاق بيفته و سلطان بهش بر بخوره چه عكس العملي رو انجام مي دهد ؟ و بيشتر از اين مي ترسيدم پاشه همين شبانه به شاه مملكت ما تلفن بزنه و بگه دستت درد نكنه .. من به خلبانانت احترام گذاشتم ، مدال طلا دادم ...

mjwymumeym05zgy3njtk.gif

ناوبري كه باد معده اش حادثه ها آفرید !

25qhynjgbzemmxcdj2d3.gif

5jyzoy3yy0zmyg2y0jen.gif

c4nktunzdnota2hzh2dx.gif

whm5zmimjzm1vayo2jmj.gif1zwqhnlnkmwxtkyzrljr.gif njbmnuwulytmtmdizlzy.gif

qzceom1znnxwzmwymz2e.jpg 

گاهی آدم بر حسب خوش شانسی با انسان هایی برخورد می کند که حقیفتآ دارای ارزش های معنوی و بزرگ منشی هستند . و به قول معروف از کمالات و شخصیت چیزی کم ندارند . یکی از همین بزرگواران که اتفاقآ از طریق همین سایت با او آشنا شده ام ، جواني با ايماني است كه باور كنيد حتي نام خانوادگي اش رو هم نمي دونم . و او را به اسم آقا جلال مي شناسمش . اين جوان يار و مشاور صديق و انديشمندي است كه بار ها با راهنمايي هاي ارزشمندش مرا از دغدغه ها و نگراني هاي فني نجات داده است . او اخيرآ هم زحمت كشيده و براي سايت ام چندين بنر زيبا طراحي كرده است . البته مي دانم با وجود گرفتاري هاي شغلي متعددي كه دارد آن هم در شرايط روزه دار بودن ، واقعآ متحمل سختي هاي بسياري گشته است . و من وظيفه خودم مي دونم از او تشكر نمايم .

يكي ديگر از همين انسان هاي پاك سرشت مهندس جواني به نام آقاي فضلي است . كه او هم با وجود فاصله مكاني و گرفتاري هاي خانوادگي ، از ياري رساندن به من هيچ گاه دريغ ننموده است . اي كاش اجازه داشتم بخشي از محبت هاي وي را به زبان مي آوردم . لذا خداوند مهربان رو شاكرم كه از طريق اين سايت من را با انسان هاي بزرگواري آشنا نموده است . براي اين عزيزان و ساير خوانندگان محترم آرزوي سلامتي و شادكامي مي نمايم . همچنين براي برادر جناب آقاي مهندس فضلي كه ديروز عمل پيوند قلب داشته است ، آرزوي سلامتي و بهبود دارم .

و اما مطلبي كه قصد دارم در اين پست به شرح آن بپردازم ، ماجراي واقعي است كه در طول مدت زماني كه افتخار پرواز با هواپيماي سي - ۱۳۰ رو داشتم ، بار ها با آن مواجه بودم . اميدوارم مورد پسند شما خوانندگان گرامي قرار گيرد .

قبل از هر چيز براي آشنايي شما دوستان گرامي بايد توضيح دهم كه براي پرواز در آمدن يه هواپيماي سي - ۱۳۰ چه افرادي و با چه مسئوليت هايي در اين كار گروهي حضور دارند . تا تجسم بيشتري نسبت به خاطراتي كه در رابطه با هواپيما بيان مي كنم داشته باشيد . خب مسلمآ همه تصور مي كنند كه فقط خلبان است كه يه هواپيما رو به هوا مي بره و كنترل اون رو به عهده داره . كه بايد بگم اين يه تصور غلطي است ! چون حتي اون خلبان شكاري اي كه به تنهايي در كابين هواپيماي خود مي نشيند هم بدون كمك و مساعدت افراد متخصصي كه قبل از پرواز هواپيما رو براي رفتن به آسمان آماده مي كنند ، امكان پذير نيست . حال از مسئول لانچ اسلحه و مهمات شكاري بگيريد تا اون فردي كه از نظر فني علاوه بر تعميرات ، مسئوليت بازديد ، سوختگيري و راه اندازي آن را دارد . تازه اين هواپيما بعد از اين كه با همياري تيم فني به سر باند مي ره ، نيازمند ارتباط با برج مراقبت و مسئولان كنترل زميني و رادار مي باشد . و آن ها هستند كه در ميان خيل عظيم هواپيماها در آسمان پهناور كشور ، راهنمايي هاي لازم رو انجام داده و يه پرواز امني را به وجود مي آورند .

تازه من از ساير مشاغلي كه وجودشون براي پرواز ضروري است نام نبردم . مثل چي ؟ مثل كارمندان هواشناسي كه زحمت پيش بيني هواي مسير ، سرعت و جهت باد و غيره رو مي كشند . به اين افراد بچه هاي عمليات و ديسپچ و حتي آتش نشاني رو هم اضافه فرماييد . اگه بخوام نام ببرم خيلي هاي ديگر هم هستند كه وجودشون ضروريه و هرگز در هيچ جايي از زحمات آن ها نام برده نمي شود . مثل كساني كه مسئوليت تجهيزات پرواز به عهده آن هاست . بازبيني چتر نجات و صندلي پران از مهم ترين و ضروري ترين نياز هاي يه هواپيماي شكاري است . پس مي بنيد با حذف هر يك از آن ها ، به هيچ طريق پرواز امكان پذير نيست . و اين كار صد در صد گروهي است كه پروازي شكل مي گيرد . هواپيماهاي مسافربري هم علاوه بر افراد و مشاغل ياد شده فوق ، به يك سري عوامل ديگري هم وابسته است . و من واقعآ تعجب مي كنم كه چرا در فرهنگ كشور ما فقط نام خلباني جلوه و نمود يافته است . اغلب آقا  پسر ها در نوجواني آرزو و روياي خلباني رو در سر مي پرورانند . من هرگز نديده ام كسي بگويد دلم مي خواهد ناوبر يا مهندس پرواز بشوم ! يا آرزوي مسئوليت كنترل هواپيماها رو در اتاق برج مراقبت به سر بپروراند ... چرا ؟

فكر مي كنيد اهميت و نقش آن كم است ؟ يا به دليل بي اطلاعي آن هاست ؟ آيا مي دانيد يه نفر كنترلر برج مرافبت چقدر كارش حساس و پيچيده تر از يه خلبان است ؟ يه خلبان اشتباهش منجر به تلفات مسافران هواپيماي خويش مي شود . در صورتي كه با اشتباه يه كنترلر مراقبت ممكن است چند هواپيما با هم تصادف نمايند !! يا يه افسر ناوبر هواپيما چقدر كار و حرفه اش حساس است ؟ هيچ مي دانيد وقتي شما به عنوان يه مسافر در هواي طوفاني و تاريك راحت آراميده ايد ، افسر ناوبر است كه كليه مسير ها رو به خلبان گوشزد مي نمايد ؟ و اگر او نباشد خلبان به تنهايي هيچ كاري از عهده اش ساخته نيست ؟ يا همون آقاي مهندس پرواز در هر موقعيت اضطراري و اشكال فني در آسمان ، به خلبان مي گويد كه چه كار بكند ؟ و درطول مسير مسئوليت كنترل و نظارت بر كليه ابزار ها و سيستم هاي درگير در پرواز را دارد ؟ يا در همين سي - ۱۳۰ خودمون ،  يه لودمستر چه نقش اساسي به عهده دارد ؟ اگر او نباشد خلبان هرگز نمي تواند  حتي محل گذاشتن  چمدان مسافران رو مشخص نمايد ؟‌ و كافي است تنها يه مقدار بار اشتباهي  قرار گيرد . مي دانيد چه فاجعه اي رخ مي دهد ؟

ولي همه تنها يك نفر را مي شناسند و آن خلبان است ! من هرگز قصد ندارم جايگاه و مسئوليت همكاران عزيزم رو خدشه دار نمايم . ولي اين ها واقعيت هايي است كه متآسفانه مردم خصوصآ جوان هاي ما از آن غافل اند ! پوزش مي خواهم كه طبق معمول رفتم تو حاشيه .. ولي به من حق بدهد كه بايد براي روشن شدن و تجسم نقش كساني كه هميشه زحمت مي كشند و هيچ گاه از زحمات آنان نامي برده نمي شود ، لااقل نامي ببرم . كار خلباني دقيقآ مثل حرفه يه مجري تلويزيوني است كه عوامل متعددي در توليد و پخش آن برنامه تلاش مي نمايند . ولي هيچ گاه انسان هاي پشت دوربين ديده نشده و كسي ازآن ها يادي نمي نمايد . و مردم برنامه رو به نام آن مجري اش مي شناسند !!  براي همين وقتي كه در مجله سروش بودم هميشه به خانم هاي خبرنگار تآكيد مي كردم در گزارش هاشون حتمآ نام همه عوامل رو بياورند .. با اين همه حاشيه اجازه مي خواهم به نقش عوامل پروازي در هواپيماي سي - ۱۳۰ خودمون  هم  اشاره كوتاهي بكنم . تا بريم سر اصل قضيه كه به يكي از آقايون ناوبر مربوط مي شود . ناوبري كه همه رو كلافه مي كرد !!

در باره خلبان زياد توضيح نمي دهم چون ماشاالله هر بچه قنداقي هم مي دونه كه هواپيمارو او مي بره !! البته دريك هواپيماي سي - ۱۳۰ ، علاوه بر خلبان يك ، گاهي ضرورت ايجاب مي كند كه يه فرمانده هواپيما هم حضور داشته باشد . كه اغلب از معلم خلبانان قديمي استفاده مي شود . و معمولآ براي پرواز هاي خارج از كشور از آن ها استفاده مي شود . در قبل از پيروزي انقلاب همان گونه كه يه خلبان معمولي براي تاكتيكال شدنش به ماموريت چتر بازي و بارريزي هوايي فرستاده مي شود . براي چك شدن فرماندهي هواپيما به ماموريت خارج از كشور مي فرستادند . زيرا بايد يه خلبان آن قدر تبحر و قابليت بالايي داشته باشد كه در فرودگاهي مثل اورلي پاريس يا جان اف كندي نيويورك كه هر دقيقه يه هواپيما در فرودگاهش نشسته يا بر مي خيزد ، برج كنترل فقط يه لحظه رو فركانس شما آمده و سريع و تند تند اطلاعات و مختصات هواپيماي شما رو اعلام مي نمايد . كوچكترين اشتباهي باعث برخورد چند هواپيما در آسمان مي شود .  و بايد خلبان از عهده اش بر بيايد .

يادمه افرادي بودند كه در سال چند بار به آمريكا فرستاده مي شدند تا چك شود . ولي به چه دليلي هرگز قبول نمي شدند !! يادمه با همون سرهنگ معزي معروف چند بار پرواز خارج از كشور رفتيم ، به شاگردانش مي گفت وقتي برج اطلاعات مربوط را مي گويد ، ديگه ضرورت نداره شما جوابش را كه معمولآ يه كلمه هم بيشتر نبود ، بدهيد !! يعني معتقد بود با گفتن " راجر " يعني شنيدم ، وقت مسئول كنترل برج مراقبت را مي گيريد !!  خلبان يك يا فرمانده هواپيما در صندلي سمت چپ مي نشيند . و اما خلبان دو يا كمك خلبان ، هم مي تونه از خلبان يك هاي جديد باشه و هم مي تونه جزء خلباناني باشه كه هنوز مستقل نشده اند . و وظيفه او در پرواز ضمن كنترل پرواز در طول مسير ( منهاي نشستن و بلند شدن كه به عهده خلبان يك است ) تمام تماس هاي راديويي هم به عهده وي مي باشد . همچنين يه افسر ناوبر داريم كه همان گونه كه گفتم ، انتخاب مسير ، تعين زمان دقيق رسيدن به ايستگاه ها و شهر هاي بين راه ، و راهنمايي براي گريز ازبرخورد با ابرهاي سي بي است . كه قبلآ در موردش توضح داده ام . و اگر براثر تغير باد زمان ها دستخوش تغير بشود ، تاوبر اصلاح مي نمايد .

صندلي افسر ناوبر  در سمت راست كابين و پشت سر خلبان دو است كه ميزي چوبي جلويش قرار دارد . او با بزار و نقشه هايي كه دارد ، مدام در حال محاسبه است . مخصوصآ درهواي ابري و طوفاني . در بين صندلي خلبان يك و دو ، يه صندلي قرار دارد كه مهندس پرواز كه قبلآ به او فلايت مكانيك مي گفتند بر روي آن مي نشيند . در بالاي سر او كليه كليد ها و مسير لوله هاي بنزين ، و سيستم تنظيم پرشرايز قرار دارد . كه يكي از وظايف او تنظيم درست مصرف سوخت به طور همزمان از بال هاي هوا۱يماست . چون اگر باكي بيشتر از طرف ديگر داشته باشد در موقع نشستن هواپيما از باند منحرف خواهد شد . همچنين مسئوليت نظارت بر فشار روغن ، هوا ، قدرت موتور ها ، جريان برق ، بنزين و خيلي از آلات دقيق به عهده مهندس پرواز است . و در صورت بروز هر گونه  مشكل اضطراري با باز كردن كتاب و خواندن كارهايي كه بايد صورت پذيرد ( كه معمولآ قسمت اضطراري با هاشور قرمز و زرد مشخص شده اند ) به خلبان كمك مي نمايد .

رسيديم به نقش لود مستر كه معمولآ دو نفر در هر پرواز حضور دارند. همان گونه كه اشاره كردم تعادل هواپيما كه اصطلاحآ  سي . جي ( سنتر گروي تي ) ناميده مي شود . خيلي حساس و مهم است . يعني به هر دليلي اين تعادل به هم بخورد يا از بالانس خارج شود ، هواپيما نمي تواند پرواز نمايد . از اين روي آن ها با فرمول هاي خود و محاسبه وزن هر بار ، دقيقآ محل قرار گرفتن كالا ها رو مشخص مي نمايند . حال تجسم كنيد هواپيمايي مثل سي - ۱۳۰ كه درون آن اتوموبيل ؛ كاميون حتي اتوبوس هم جاي مي گيرد . محاسبه و نحوه قرار گيري آن چقدر مشكل است . آخرين خدمه هم كروچيف نام دارد . مسئوليت او هم به طور كلي پشتيباني فني است . از سوخت گيري گرفته تا بازديد هاي قبل و بعد از پرواز. يه كروچيف بايد به تمام بخش هاي هواپيما و سيستم هاي ان وارد باشد تا در صورت بروز مشكلي بتواند متخصص مربوطه را دعوت به كار نمايد . معمولآ هواپيما از نظر فني تحويل كروچيف است . براي همين در قديم بر روي درچرخ جلوي شكاري ها اسم كروچيف هواپيما رو درج مي كردند .

پس متوجه شديد براي يه پرواز معمولي حداقل ۷ نفر نيرو لازم است . ( خلبان يك + خلبان دو  + ناوبر +  مهندس پرواز + لود مستر { ۲ نفر } + كروچف ) اما اغلب شما با تعداد بيشتري خدمه در يك پرواز مواجه مي شويد . علت آن به اين سبب است كه معمولآ ۲ يا سه نفر خلبان دو براي كسب نجربه و آموزش يه ليست افزوده مي شود . يا مهندس پرواز يا ناوبر حتي لودمستر گاهي شاگرد با خود مي آورند . كه گاهي عده كروي پروازي به بالاي ده نفر هم مي رسد . اما اگر هواپيمايي در يكي از شهر ها خراب بشود و متخصصان براي تعمير آن تنها اجازه يك پرواز براي برگشت به خانه را صادر نمايند ، آنگاه اين هواپيما بايد با حداقل كرو پرواز نمايد . در اين حالت يك لودمستر ، يه مهندس پرواز ، يه خلبان يك و يك نفر خلبان دو بايد حتمآ باشد. اگر هوا خراب بود يه ناوبر هم اضافه مي شود . به عبارتي كمتر از چهار يا پنج نفر پرواز امكان پذير نيست . در هواپيماهاي مدرن امروز ، نقش مهندس پرواز و ناوبر حذف شده اند . و وظيفه آن ها به خلبان تنفيذ گرديده است . و كارهاي لود مستر و كروچيف را هم نيروي هاي خدمات زميني انجام مي دهند    . تا در هزينه ها صرفه جويي به عمل آيد .

ناوبري كه باد معده اش همه رو كلافه كرده بود !!  

در گردان پروازي پايگاه يكم ترابري يه افسر ناوبري وجود داشت كه نمي دونم به چه دليل هيچ گاه نمي توانست باد معده اش رو كنترل نمايد . و اين شده بود بلاي جون خيلي ها ...يعني سختي و دشواري پرواز يه طرف ، شليك گلوله هاي بد بوي او از سوي ديگر . براي سختي و دشواري پرواز در آمريكا دوره ديده بودم و تقريبآ به تمام زير و بم آن آشنا شده بوديم . و دقيقآ مي دونستيم كه براي هر مشكلي چه كار بايستي انجام داد ... اما براي شليك هاي نا به هنگام اون شازده هيچ راحلي در هيچ يك از كتب ده گانه هواپيما توضيحي داده نشده بود .. !! اوايل يه حجب و حيايي داشت و دقيقآ قبل از هر انفجار يه عذر خواهي خشك و خالي مي نمود . اما بعد ها ديگه نه قبل از آن نه بعد از آن نه تنها هيچ اخطار يا پوزشي نمي خواست ، بلكه گاهي اصلآ به روي خودش هم نياورده و همچنان مشغول كار هاي خويش بود . گاهي هم كه اوضاع رو مناسب مي ديد ، سعي در تنظيم ملودي صداي آن را هم داشت و متعاقب آن لبخند مليحي رو تحويل همكاران بي نوا مي داد .

آن طور كه خودش مي گفت به پزشكان متعددي مراجعه نموده بود ولي ظاهرآ آن ها اين بيماري رو مورثي اعلام نموده بودند . يعني اين امر در خانواده آن ها يه اپيدمي آشكار و معمول بوده است . كه از اجدادش بهش ارث رسيده بود . خب پس گناه ما ها چي بود ؟ اوايل پروازم كه اين مسئله برام عادي نشده بود خيلي از اين موضوع رنج و عذاب مي كشيدم . ولي بعدها بر اثر مرور زمان و عادت بيني ام كمتر دچار حالت تهوع و سر درد مي شدم. اين اواخر از نوع غذاهايي كه در نهار خوري پايگاه سرو مي شد ، ما بچه هاي هم گرداني  او دقيقآ با طعم و حتي  نوع صدا هاي حاصله كه بعد ها به سراغمون قرار بود بيايد آشنايي داشتيم . حتمآ تعجب مي كنيد كه چرا واژه طعم  رو به كار بردم ؟ شايد باورتون نشه گلاب به روتون ... چنان غليظ و پر ملاط بود كه تا چند روز بعد هم كه پرواز نداشتيم ، همچنان آن بوي كذايي رو حس مي كرديم !! من كه علم پزشكي نمي دونم . ولي فكر كنم اگر قراربه طبقه بندي اي در كار باشه ، محصول او جزء آثار ماندگار بود .. !!

يادمه يه سفر با او به پاريس رفته بودم . اون موقع با همين همسرم تازه نامزد كرده بودم . قرار بود از آن جا كمي عطر و ادكلن به رسم كادو و هديه براي او و اقوام اش بخرم . روزي كه قرار بود براي خريد به شانزه ليزه برم ، او به دليل اين كه سابقه پرواز و خدمت اش از من بيشتر بود ، پيشنهاد داد كه به اتفاق او براي خريد بروم . خيلي عذر خواهي نمودم و گفتم بلدم ... نياز به زحمت شما نيست . و چون دليل نپذيرفتن ام رو متوجه شد ، ناراحت گشته و با دلخوري گفت اشكالي نداره ... خيلي دلت بخواد .. و همين كه آمد با من دست بدهد ... چشمتون روز بد نبينه ، گلاب به روتون يه دونه از اون سفارشي ها رو به سمت ام رها نمود ...  مي دونستم كه ديگه بوي عطر رو نمي توانم امتحان نمايم !! و وقت هم نداشتيم چون فردايش بايد به سمت نيويورك پرواز مي كرديم . با ناراحتي و از روي اجبار خودم به تنهايي رفتم . فروشنده زيبا روي مغازه هر چه عطر و ادكلني رو جلوي بيني ام مي گرفت ، هيچ چيز نمي فهميدم . اون موقع تازه عطرو ادكلن چارلي به بازار امده بود . تو ايران هم ناياب بود ، به ناچار از همون نوع چند بسته اي خريدم . جالبه هر وقت همسرم مي خواست استفاده كنه ، براي من فلك زده ياد اون صحنه تداعي مي شد . براي همين حالا هم نسبت به آن حساسيت دارم .

ديگه طوري شده بود كه يه قانون نانوشته در بين بچه هاي پروازي اعمال مي شد . و آن چيزي نبود جز در نوبت قرار گرفتن براي پرواز با او . اين موضوع رو فرمانده گردان بهتر از هر كسي درك مي كرد براي همين در چيدمان پرواز ها بنده خدا سعي مي كرد ، رعايت عدل و انصاف رو بنمايد . به عبارتي هم گروه شدن با او ديگه به يه عامل تبديل گشته بود و نوبتي با او پرواز مي رفتيم . اما دردسر به اين جا ختم نمي شد . گاهي مخصوصآ در زمان جنگ كه به مناطق مي رفتيم اغلب شخصيت هاي مهم با ما همسفر مي شدند . و رسم چنين بود كه براي عزت گذاشتن به آن مقام مسئول آن ها رو به كابين دعوت نماييم . يادمه يه بار به اهواز رفته بوديم در مراجعت يه بنده خدايي رو  به ما  دادند تا بياوريم . مدير فرودگاه دست ميهمان رو گرفته و يك راست به كابين دعوت كرد !! بد جوري تو رو دربايستي گير كرده بوديم . نه رويمون مي شد به اون مسئول بگوييم بالا نيا ، نه مي تونستيم به اين همكارمون بگيم بيا و آقايي كن خودت رو تا تهران نگه دار !!

به ناچار خود رو به دست سرنوشت سپرده و گفتيم بادا باد ... هر چه مي خواهد بذار بشه .. بدبختي اين جا بود افراد غريبه اگر بر حسب اتفاق به داخل كابين مي آمدند ، چون در جريان مشكلات ما نبودند ، اين عمل زشت رو به حساب همه كروي پروازي مي گذاشت . نمي شد كه رفته و به اون بابا گفت  اي آقا اين كار ما نبود بلكه كار فلاني بود ..  خلاصه اون بنده خدا  اومد تو كابين نشست . بيچاره كلي هم " خارك " تعارف بچه نمود . خيلي دلمون مي خواست طوري به او حالي كنيم كه لااقل به اون همكار ما زياد نده بخوره !! چون در آن صورت سيستم دفاعي بدنش دستخوش تغيرات جديدي مي شد و ديگه كنترل اش كار حضرت فيل بود ! يادم رفت بگم اين همكارمون اهل اصفهان  بود و به همين دليل تعارف و خجالت و رودربايستي با كسي نداشت .. حسابي خارك  هاي ( اميدوارم اسمش رو درست تلفظ كرده باشم . اگر اشتباه است در كامنت اصلاح فرماييد ) هاي ميهمان  رو مي خورد . بعد از پرواز ميهمانمون خوابيد . و ما خيلي خوشحال شديم كه آبرويمان حفظ شد ..

هنوز بيست دقيقه از پرواز نگذشته بود كه بر اثر بوهاي غير طبيعي حاجي از خواب پريد و به نفس تنگي افتاده بود . ولي ماشاالله زرنگ بود فهميد اين بو محصول دست آدميزاده ! بر همين اساس پرسيد : ببخشيد پائين جا هست من برم بنشينم ؟!! بنده خدا بد جوري معده پيچ شده بود . شما مجسم كنيد بالا پائين و تكان خوردن هاي هواپيما يه طرف بوي تهوع آور هم يه طرف .. چه وضعي رو تحمل كرده بود و مخصوصآ كه صندلي ناوبر درست پشت به ميهمان و نزديك بيني اش هم قرا گرفته بود !! ازاين دست خاطره ها زياد دارم ... درموقعيت هاي گوناگون با آدم هاي متفاوت . ولي فقط با ذكر يه خاطره ديگه اين پست رو تمام مي كنم . قبل از انقلاب رفته بوديم عمان . او هم با ما بود . اون موقع گاهي سلطان قابوس پادشاه عمان براي اين كه به خلبانان احترام بگذاره همه رو به كاخ بزرگ و مجلل خودش دعوت مي كرد . با اون جثه كوچيكش خيلي هم خوش گذران بود . يادمه با كشتي انواع مانكن هاي زيباي اروپايي رو براش مي آوردند .

اون شب هم سلطان همه ما ها رو به قصرش دعوت نمود . در طبقه اول تالار بزرگي قرار داشت كه در قسمتي از ْآن سن بزرگي رو طراحي كرده بودند و اغلب هنرمندان و نوازندگان روي آن به هنر نمايي مي پرداختند . در كنار ديوار يه نيمداره به شكل بار ساخته بودند كه خيلي زيبا بود و بار من ها هم كه اغلب خانم بودند در آن سو از ميهمانان پذيرايي مي كردند . شام رو جاتون خالي در طبقه دوم سرو كرديم . قبل از رفتن به قصر به اين همكارمون گفته بوديم كه اينجا ديگه كابين سي -۱۳۰ نيست . خونه يه پادشاه مملكتيه .. حدالمكان خودتو يه جور هايي حفظ كن . و حتي بهش ياد داده بوديم كه در صورت امكان نزديك پنجره يا در خروجي بنشيند تا باد راه خروج داشته باشد . اين رو هم بگم او خودش رو اصلآ نمي توانست نگاه دارد . يعني همين كه احساس مي كرد در راه است ، اتوماتيك شليك مي نمود . خب سر شام به خير گذشت . شايد هم به خاطر بوي غليظ مشك و عنبر و اين جور چيزها ، و يا گرسنگي بيش از اندازهمون ، مجال تشخيص رو نيافتيم ...

اما بعد ازصرف شام وقتي به تالار برگشتيم . هر كدوم در گوشه اي از بار ايستاده بوديم . اون هايي كه اهل مشروب اين حرف ها نبودند ، با انواع آب ميوه و شربت هاي خوشمزه خودشون رو سرگرم مي كردند . سلطان اون شب به افتخار ما عده اي رو هم دعوت كرده بود . روي سن هم غوغايي برپا شده بود . يه بابايي از همون عرب ها مست كرده بود و در وسط سن جفتك مي انداخت . خلاصه همه تو حال خودشون بودند . ناگهان ديديم سلطان خودش هم وارد شد . به احترام او اركستر براي لحظه اي ساكت شد . سلطان با دست اشاره نمود كه بنوازيد ... شاد باشيد .. و سپس بعد از دقايقي از پشت ميز خود بلند شد تا از نزديك با ميهمانانش احوال پرسي نمايد . لباس محلي بلندي هم پوشيده بود كلي نگين و كوفت و زهر مار به آن آويزان بود . خدا بيامرزه لود مسترمون هم محمود ظهوريان بود . همون كسي كه تو كرمانشاه هواپيماشو خودي ها زدند .. او هم چون مثل من اهل مشروبات الكلي نبود ، كنارم ايستاده بود . و به لهجه غليظ مشهدي با من حرف مي زد و مي خنديد ...

همين كه سلطان به سمت بار خلبانان ايراني ها حركت كرد ، محمود خدابيامرز با لحجه شيرين اش گفت : يره دوعا بكن فلاني جلو سلطان نچ ....ه !! پاك آبرومون مره .. بهش گفتم  نه عزيزم ديگه اونقدر احمق نيست .. سلطان جلوي هر كدوم از ما ايراني ها چند دقيقه اي مي ايستاد و به قول معروف حال و احوال مي كرد . خيلي به ما ايراني ها مخصوصآ خلبانان سي -۱۳۰ مديون بود . كشورش در جنگ با چريك هاي شورشي بود . و ارتش ايران در جنگ با اون ها وارد شده بود . من خودم ۵ مدال طلا از دست سلطان گرفتم . افسوس همسرم قدرشو ندونست و بدون اطلاع من در ايام فقر و  گرسنگي بعد از بازنشستگي فروخت !! خلاصه سلطان همين جوري در حالي كه حواسش به همه مخصوصآ اركستر بود ، با يچه ها گفتگو مي كرد . تا اين كه از جايش بلند شد و به سمت ميز ناوبرمون حركت كرد . نفس تو سينه ماها حبس شده بود . عملآ صداي ظپش قلبم رو مي شنيدم . شوخي نبود پادشاه يه مملكتي داره با ايراني ها حرف مي زنه ...

بيشتر ترس و اضطراب من به خاطر اين بود كه اگر اين اتفاق بيفته و سلطان بهش بر بخوره چه عكس العملي رو انجام مي دهد ؟ و بيشتر از اين مي ترسيدم پاشه همين شبانه به شاه مملكت ما تلفن بزنه و بگه دستت درد نكنه .. من به خلبانانت احترام گذاشتم ، مدال طلا دادم ... تو قصرم دعوت كردم .. اون وقت اونا تو حرف من گ ...زيدن .. !! شاه چي جوابي داره به سلطان بده ؟ اولين كاري كه مي كنه به علم دستور علم به ما نحت بچه ها فرو كنه !! آخه شاه كه نمي دونه اين يارو  گ ...ش دم مشكشه ..  چي مي دونه او مريضه ؟! هزار تا از اين فكر و خيال ها به سراغم اومد . خصوصآ كه من شاه رو خيلي دوستش داشتم . همه اش تو دلم دعا مي كردم .. كه خدايا به ما رحم كن و امشبه رو آبروي ما را حفظ كن .. نگذار گندش در بياد .. سلطان به افسر ناوبر فوق نزديك شد ... دست داد . و سپس سر ميز او نشست .. دقايق به كندي مي گذشت ... با خود حساب مي كرديم كه الانه كه شليك مرگبار شروع بشه .. و محمود خدابيامرز هم شمارش معكوس رو شروع به شمردت نمود ..

عاقبت از چيزي كه مي ترسيديم به سرمون آمد . البته فاصله ما با ميز سلطان زياد بود .. كه ناگهان ديدم سلطان يهو از جاش بلند شد .. معمولآ سلطان ها مث آدم هاي عادي از جاشون بلند نمي شوند ، با مكث و تومنينه خاصي به پا مي خيزند . اما سلطان با بلند شدن ناگهاني اش فهميديم كه آن چه مي ترسيديم به سرمون آمد. سلطان در حالي كه سرفه هاي شديدي مي كرد ، با دست ( همون دستي كه  بيچاره به ما سكه داد ) در حالي كه جلوي بيني خودش رو تكان مي داد ، درست عين بادبزن حصيري .. با قدم هاي تندي شروع به ترك مجلس نمود .. اعضاي اركستر كه تازه گرم شده بودند ، با بلند شدن سلطان سكوت اختيار نمودند . پادشاه عادت داشت هميشه بعد از قطع اركستر ، با دستش اشاره نمايد كه بنوازيد .. اما اين بار يه دستش جلو دماغ اش بود و با دست ديگرش هم بيني اش رو باد مي زد ... و از اون جايي كه طول سالن دراز بود ، مدتي طول كشيد تا از در خارج شود ... براي من اين مدت نزديك يك قرن طول كشيد ..

با سكوت سالن و رفتن پادشاه و اجازه نواختن ندادند ، همه با كنار دستي خود به پچ پچ پرداختند . هر كس در مورد اين رفتار سلطان حدسي مي زدند . ولي مطمئن بودم احدي جز ما و مشاور ارشد  پادشاه چيزي از قضيه نمي دونند . عربي هم بلد نبودم كه برم از پادشاه عذر خواهي نموده و جريان رو براش تشريح نمايم . در هر كشور بي طرف ديگه اي اين شليك صورت مي گرفت من مي تونستم برم و از مظلوميت خودم و همكارام دفاع نمايم ولي در يه كشور عربي چي ؟‌!!‌ كم كم بر اثر سكوت حاصله ، بوي كذايي به آهستگي فضاي سالن رو در بر گرفت .. من ديگه به بو فكر نمي كردم ..بلكه تنها به تلفن سلطان فكر مي نمودم كه الان به شاه چي مي گه ؟ شايد هم ممكنه روش نشه تلفن بزنه ، فاكس نمايد !! ولي به خير گذشت .. نه به شاه زنگ زد نه علم به استقبالمون اومد ... سال ها از اين ماجرا مي گذرد . همين چند وقت پيش جلوي بانك سپه تو ميدون آرياشهر ديدمش .. بهش گفتم  چرا تو بانك نمي ري حقوقت رو بگيري تو صف عابر بانك واستادي ..؟ يه خورده تته پته كرد .. دوزاري ام افتاد .. گفتم هنوز هم ؟ پاسخ داد هنوز هم !!

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                           ايام به كام


dizizumbvzmdnmm43zmi.jpg 

تصويري غرور آميز

zmwymqgnzkexxydf4myz.gif

در پست " ماجراي چتر بازان " اشاره به پرواز دسته جمعي نمودم .اين عكس بيانگر يكي از آن ماموريت هاست . يادش گرامي باد .

jfwyytnijyuniymfzwtj.jpg 

   یادی از مطالب گذشته   

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .   

 

                                                          بهروز مدرسي 


نقش ستون پنجم ، در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتیاینجا )

تصويري از آيت الله فضل الله مهدي زاده محلاتي


  روزی كه خلبان اعليحضرت همايوني ، خواب ماند ! (اینجا )

تصوير آرشيوي است


حقه خلبانان جنگنده عراقی ، در حمله به ايران !اینجا  )


  ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان (اینجا )

 


  چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !! (اینجا )

 

5ytzghemy5zdmmj4mcux.gif 


  

آيا تا به حال  " جانباز  شيميايي" تقلبي ديده بوديد ؟ (اینجا )

 


  • به جاي قطعه هواپيما ، بهروز وثوقي را تحويل دادند ! ( اینجا )  

 

 

 

 

 


  • چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عكس خاندانش سیاه است ؟

                                               

                                            برای خواندن این مطلب (اینجا ) را کلیک کنید


  • تنها نسخه اصلی رباعیات خیام ، با " تايتانيك " زير آب رفت .

                                  برای مشاهده مطلب (اینجا ) را کلیک فرمایید 


  ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !  ( اینجا )


 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )

 


  چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)

 


  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا  )

wyzyjlymdmiejzf3memz.gif 



jdyiz4fyzunuyizn0gw1.jpg

تبليغات شما خوانندگان محترم

( رايگان )


همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد .


                              سایت تخصصی کامپیوتر و موبایل

http://www.informatice.blogfa.com/

jznyj02dnzonkmw3i2uo.gif

این سایت به پرسش و نیاز های شما مربوط به کامپیوتر و موبایل به صورت کاملآ تخصصی به زبان قابل درک توضیح می دهد . مدیر این رسانه پویا مهندس " ایمان مداح " است . برای مشاهده ( اینجا ) کلیک کنید


آچار فرانسه

یادداشت هایی در باره تبلیغات ، اينترنت و تبليغات اينترنتي

اينجا

tnonhi5y5gogfvtjlqbm.gif

http://weblog.shaar.com/


                                               شركت تبليغاتي ترانه شار

                                   تبليغات تلويزيوني / تبليغات اينترنتي / آتليه گرافيك / چاپ

اينجا

                                   ltnmwz1iwn0njgtmqmji.gif

http://www.shaar.com/


تبليغ ذيل متعلق به يكي از خوانندگان محترم اين سايت به نام آقاي " رضا ولي نژاد " است . مديريت سايت هيچ گونه مسئوليتي در قبال محتوا ، كيفيت و نرخ كالاهاي ارائه شده در اين صفحه را ندارد .

eynkzmwymuzw23wzodni.gif

وب سایت كتاب : http://php5.ir
تصویر جلد كتاب : http://php5.ir/images/cover.jpg
توضیح در مورد كتاب :
                                               كتاب خودآموز PHP 5

* آموزش قدم به قدم و نکته به نکته PHP برای ایجاد وب سایت های تعاملی
* منتشر شده در 6 زبان انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، لهستانی و اکنون زبان فارسی
* با بیش از 300 مثال آماده برای اجرا و 50 تمرین به همراه پاسخ به کلیه تمرین ها
* به همراه CD ضمیمه حاوی برنامه های لازم برای برنامه نویسی PHP و کدهای مثال ها و پاسخ به تمرین های کتاب
برای خرید به نشانی http://php5.ir مراجعه نمایید.



ywwjn2jfjnze4zwdmzye.gifyzzyjmjfmuw4uoj0mz2t.gifbdmivyl2dh5z3mgmoyku.gif 



zdtmhytgtym5ocmnzqzc.giftbi3lmmfmjokjkzmtzmj.gifkmhjzgmmjzktm2qzdrmr.gif 



r4oy0yyczidkudgjmjzn.gifmzgew2tmmyt5yzn0oqnc.gifj2lgf5uwmjzdugl1zmzh.gif 



n4mj1thlwen2cmgonxan.gifmyrtmmqyzjwnojwvyym5.gifzcvljjdnrkyjzmzdmkmn.gif 



mwq0yywmwwozymm4wxiz.giffmn2wmoyzzjgzz5kcm5j.gifzmqwym2imujtzhz4rojg.gif 



otn2atyw0l1mdma4mfck.gifvwy2zymot2ui0otiy3mt.gifhmmcenty2z1dn5gtm2zj.gif 



hmionizqwwdyvybri2w1.gif3zz2zmdm2idi0t4ynedg.gifcjizduzyznubdgzjdn50.gif 



- تعداد بازديد
  • 9565
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35