درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  گاف های مجله سروش

حکایت گاف های بزرگ سروش و رودستی که برادر آوینی خورد !

 

 وقتي بالاخره آقاي آويني رو ديديم .. و ازش خواستيم مصاحبه نمايد  ، تن در نداد كه نداد ..  او معتقد بود كه به هيچ عنوان دوست ندارد صدايش  ضبط بشه ..  ناچار مجبور شدم يكي از  ترفند هاي خط پروازي رو بهش بزنم .  ابتدا اومدم حسابي از شاهكار هاي حاني براش تعريف كردم ... كه اين چنين است چنان كاري كرده .. خلاصه هر چه من از اين دخترك ريزه ميزه تعريف مي نمودم ، آقاي آويني بيشتر محو حرف هاي من و جثه حاني مي شد


حکایت گاف های بزرگ سروش و رودستی که برادر آوینی خورد !



حرف های خودمونی

راستش نگارش مطلب در باره هنرمندان  تجربه خیلی خوبی بود . حیف که نمیشه نوشت . خیلی دلم می خواهد در باره مسایل پشت پرده سینما و تلویزیون بگم . خیلی دلم می خواد از زد و بند های آشکار و پنهان بنویسم . حالا این ها هچ ... دلم می خواد چهره افرادی که جلوی دوربین و در انظار عمومی جانماز آب می کشند . اما  در خلوت هزار پدر سوحته بازی در می آورند . برای مردم شریف ما رو بشه ...  من به گسترش مواد مخدر در بین هنرمندان کاری ندارم . زد و بند ها هم ارتباطی به من پیدا نمی کنه . ولی جایی که پای اغفال مردم به میان می آید ، نمي توانم ساكت باشم و ننويسم . اشكال عمده در فرهنگ ما است . براي بعضي از مردم هنرپيشه يعني همه چيز .. يعني بت . و چنان شيفته و مجذوب يه  هنرمند درجه چندم مي شوند كه انگاري از كرات ديگر قدم به زمين گذاشته اند .  و دقيقآ از همين جاست كه ضربه مي خوريم . البته اين رو هم بگم هستند هنرمنداني كه شآن و منزلت هنر خويش را همه جا حفظ مي نمايند . يادمه يكي از جوون هايي كه به بركت سريال تلويزيوني يك شبه به اصطلاح چهره شده بود . و بعد به سينما راه يافته بود ، يه مدت مدام در خونه ما بود . التماس دعا داشت كه طرح او را تصويب نماييم . هر چه به او توضيح مي دادم كه طرح او فاقد معيار هاي لازم براي مخاطبان تلويزيوني است ، زير بار نمي رفت . ادعا مي كرد براي خريد خانه اش به گير يه عده نزول خور افتاده است . و تصويب اين طرح مي تونه زندگي او رو متحول نمايد . خلاصه روزي دو سه ساعت فقط تلفني التماس دعا داشت . ناچارآ اشكالات كارش رو گفته و ياد آور شدم كه از دست ما خارج شده است . زيرا ما آن رو در شورا مردود اعلام كرده بوديم . مگر اين كه از طريق شبكه اقدام نمايي ... نمي دونم چگونه و از چه طريقي برنامه رو گرفت . آقايي كه ادعا مي كرد بدهكار است ، پول اولين قسط طرح اش صرف خريد ماشين مدل بالا ، لپ تاپ و تلفن همراه ( اون موقع حدود ۲ ميليون تومان بود ) گرديد . و براي اين كه برنامه ارزان تمام شود ، برادر بي هنر و معتاد خودش رو به عنوان مجري معرفي كرد ! جالب اين جاست براي اين كه به عوامل توليد پول ندهد ، آنان رو مرتب به بهانه اي اخراج مي نمود ..!! خب توقع داريد اين برنامه چه چيزي را به من و شما ياد دهد ؟ كاري كرده بود كه برادر تازه واردش به دنياي هنر ، هميشه از دست كارهاي خلاف برادرش مي ناليد و مي گفت من شرم مي كنم بگم فلاني برادر منه ... چون هر جا رفته بود كلاه برداري نموده بود ، اما از چنان قيافه مظلوم و فتوژنيكي بر خورداره كه هر كي مي بيندش مي گود عجب انسان با شخصيت و دوست داشتني است ....

بله عزيزان نمي شه نوشت . و بهتره من هم به همون خاطرات نخ نماي پروازي ام بپردازم . و اگر قرار باشه در مورد اتفاقات جالب مطبوعاتي ام بنويسم ، كاري با اين گروه و روابط شون نداشته باشم ! مردم بايد خودشون آگاه و هوشيار باشند كه گول قيافه و زبان اين عده رو نخورند . يه هنرمند واقعي هرگز از رانت چهره و موقعيت خود سوء استفاده نمي كند . اما ماجرايي كه قراره در اين پست بيان كنم مربوط به شهيد آويني و برادر ايشون است . كه در زماني كه درمجله سروش هفتگي فعاليت مي كردم رخ داد . اميدوارم نظر شما رو بتونه جلب كنه ....

                                                   سوتي هاي  مجله سروش !                                               شركت تبليغاتي ترانه شار

 اون ايامي كه تو مجله سروش هفتگي فعاليت مي كردم . شاهد چند گاف بزرگ از سوي دست اندر كاران فرهنگي آن بودم . بعضي از اين به اصطلاح سوتي ها سبب تغير سردبير گرديد . بعضي ها به بالا ها كشيده شد . برخي رو هم صداش رو در نياوردند ...  خب از اون جايي كه اين مجله وابسته به صدا و سيما است ، بيشتر مطالب و نوشته هاي آن مربوط به توليدات تلويزيوني بود . حال به يكي دوتا از اين اشتباهات كه باعث جنجال شد توجه فرماييد :

دگمه منقوش به تمثال اعليحضرت  !

والله مردم ما بيش از آن كه فكرش رو بكنيم ماشاالله هزار ماشاالله  كنجكاو هستند . به يه چيز هايي گير مي دهند كه اصلآ به فكر هيچ بني بشري خطور نمي كنه . يادمه كه يه جشنواره عروسكي تو تلويزيون قرار بود برگزار بشه . شايد هم در حال بر گزاري بود  .. دقيق نمي دونم . ولي از اون جا كه ما معمولآ اين گونه رويداد ها رو پوشش مي داديم ، طبق معمول يك سري عكس از اين عروسك ها رو كه هر كدوم بيانگر منطقه اي از كشور پهناور ما بودند رو از مسئولان جشنواره گرفتيم . روش كار هم به اين صورت بود كه آدم هاي گوناگوني با مسئوليت هاي متفاوت عكس ها رو بازديد نموده تا خداي ناكرده ... زبونم لال موردي نباشه كه توش حرف و حديثي در بياد . از خبرنگار مربوطه گرفته تا دبير سرويس و جانشين سردبير و در نهايت خود سردبير ، عكس يا مطلب رو چك مي كردند . به هر حال تمام اين پروسه طي شد و تصاوير با خبر عروسكي چاپ شد .

چون شنبه ها مجله منتشر ميشه ، صبح يك شنبه بود كه چشمتون روز بد نبينه .. چه بگير به بندي تو مجله آغاز همون اول صبحي برپا شد ...  هر كي يه چيز مي گفت .. يكي گفت سردبير رو اخراج كردند .. يكي ديگه مي گفت بالا خواستنش .. اما كسي دقيقآ علت رو نمي دونست . ما كه هيچ گاه لاي سروش رو باز نمي كرديم ، به اتفاق بچه ها به دقت كلمه به كلمه رو بازيني نموديم . اما هيچ چيز مشكوك نيافتيم . رابطه من با منشي مدير عامل بد نبود . براي همين زنگ زدم و جريان رو از او جويا شدم . چيزي كه گفت واقعآ آب يه سرم يخ بست !! جريان از اين قرار بود كه  : يك شير پاك خورده اي كه نمي دونم از كدوم استان بود ،  اومده ذربين برداشته و روي تصوير لباس عروسك ها رو به دقت بازرسي نموده . تا اين كه ديده دگمه پيراهن يكي از اين اسباب بازي ها تمثال اعليحضرت محمد رضا شاه روش منقوشه !! و معطل اش نكرده و يه راست به اون بالا بالا ها زنگ زده .. كه چه نشسته ايد .. ما انقلاب كرديم كه آرم شاه رو لباس ها باشه ؟!! يه عده هم كه انگاري منتظر اين اشتباهات بودند ، سريع دستور بگير و به بند رو صادر مي نمايند و ...

بهاي بوسه از ‌" ‌اسكارلت " چقدره ؟

خب بعد از كشف اين توطئه .. كه خدايش خود دگمه با چشم غير مسلح ديده نمي شد چه برسه به تصوير روي آن !! سبب شد تا همون روز سردبير رو عزل نمايند . چند روز بعد از موسسه كيهان يه بنده خدايي رو آوردند و به عنوان سردبير مكتبي معرفي نمودند . انصافآ آدم ساكت و خوبي بود . ولي وقتي اجل بيايد خوب و بد نمي شناسه !! هنوز چند هفته اي از منصوب شدن اين بابا نگذشته بود كه يه مورد " ذره بيني " ديگر نمود پيدا كرد !! جريان از اين قرار بود : در يكي از صفحات مجله كه مربوط به نقد آثار سينمايي جهان بود ، عكسي به ابعاد يك كارت پستال از فيلم   " بر باد رفته " در اون چاپ شده بود . تصوير مربوط به هنرپيشه مرد آن  " كلارك گيبل " بود . طبيعي است وقتي تصوير مربوط به  يك مرد باشه ، ديگه همه خاطرشون جمع است كه اين عكس هيچ اشكالي نداره .. و با خيال آسوده مي ره براي چاپ . ولي از شانس بد اين سردبير مومن و باتقواي ما ، بعد از چاپ يك آدم بيكار ديگه با دقت در تصاوير كوچكي كه ظاهرآ پشت سر كلارك گيبل بود ، متوجه مي شود كه اسكارلت اين بانوي زيبا درحال بوسيدن كلارك گيبل است .. به همين راحتي !!

ماجرا چنين بوده كه در پشت عكس بازيگر نقش اول فيلم برباد رفته ، تصوير سر در سينمايي است  كه ظاهرآ در حال نمايش فيلم بربادرفته بوده و به همين دليل بر روي پوستر تبليغي اين سينما ، عكس بوسه گرفتن  آقا آرتيسته از خانم اسكارلت بود . شايد باورتون نشه ... اصلآ در نگاه اول كسي متوجه آن عكس كوچك نمي شد .. چه برسه در اون عكس به طاهر كوچيك يه پوستر كوچك تري هم باشه و ... بقيه اش رو خودتون حدس بزنيد .. اين آقا خوبه هم عزل شد .. به همين راحتي !! اگه بگم اون عكس كلآ چقدر بود شايد باور نكنيد ! تازه مات هم بود . ولي خب ...

 در گيري و توهين به  مرتضي آويني !

قبل از اين كه استاد مرتضي آويني به شهادت برسه ، هر از گاهي به سروش مي آمد . آخه او برنامه روايت فتح را تهيه و توليد مي كرد .. خب طبيعي است كه مثل هر تهيه كننده ديگري هر از گاهي گذرش به مجله بيفتد . از اون جايي كه مسئول برنامه هاي مذهبي و دفاع مقدس شخص ديگري بود ، من زياد  آدم هايي كه به اون بخش رفت و آمد داشتند رو نمي شناختم . مگر به صورت اتفاقي در آسانسوري  جايي مي ديدمشون .. ظاهرآ شهيد آويني براي چاپ كتاب هاي خودش به سروش مراجعه مي كند . ولي بزرگان سروش با انديشه هاي او مخالفت ورزيده و از چاپ آن خودداري مي نمايند !! آقاي آويني هم ياداشتي بلند بالا و گله آميز به سروش مي فرستد و از برخورد غير فرهنگي اون ها گله و شكايت مي كند . مقامات و دست اندر كاران سروش هم اين بار عصباني شده و به صورت توهين آميز  جواب او را مي دهند ...

از شانس بد اون ها مي زنه استاد آويني كه براي تهيه وضبط برنامه اش به مناطق جنگي رفته بود بر اثر برخورد با مين شهيد مي شود . سروشيان وقتي خيل عظيم مردم رو در مراسم خاك سپاري آويني مي بينند ، بد جوري حالشون گرفته مي شود . چون درست اون مطالب توهين اميز همزمان با شهادت او  منتشر شده بود ! هيچ راهي هم نداشتند . و مي دونستند كه دير يا زود براي اين گافي كه داده اند  مورد موآخذه قرار خواهند گرفت ...از اين رو به فكر دلجويي از گروه روايت فتح برآمدند . و قصد داشتند با پرداختن به اين برنامه و تهيه گزارش مفصل از موسسه روايت فتح يه خورده از سنگيني گاف بزرگي كه داده بودند بكاهند .  البته ياران شهيد آويني هم زياد راغب به مصاحبه و گفتگو نبودند . و اين كار را ريا مي دانستند . و به نوعي شانه خالي مي نمودند . به همين دليل اين مسئوليت رو به من واگذار نمودند !! كه به قول معروف يه حالي به اون ها بدم !!

وقتي برادر شهيد آويني از ما رو دست مي خوره !

همون طور كه گفتم من اصلآ هيچ تجربه و دانشي از نگارش برنامه هاي دفاع مقدس يا مذهبي نداشتم . و ازهمه مهم تر تو اين شرايطي كه اشاره كردم ، كافي بود من هم برم سوتي بدم ...  اين بود كه خيلي سعي كردم شونه خالي نمايم ... ولي نشد كه نشد . در ميان دختر خانم هايي كه با من كار مي كردند ، يه دختري بود به نام  " حاني "  واقعآ نابغه بود . هوش سرشاري داشت و از نوجواني و از موقعي كه دبيرستان مي رفت من او را به سروش آورده بودم . ( قصد دارم يكي دو مطلب فقط در باره او و كارهايش بنويسم ) . قد كوتاهي داشت ولي واقعآ اعجوبه بود . من موضوع رو به حاني گفتم و تآكيد نمودم هرطور شده بايد يه گزارش تهيه كنيم . يكي دو روز هي مرتب مي رفتيم موسسه روايت فتح . بنده خدا ها هم حسابي ما رو تحويل مي گرفتند .ولي مي گفتند ما اگر هم مصاحبه كنيم ، نام خود را نخواهيم گفت . فقط مي تونيد بنويسيد يكي از ياران حاجي !!

از قديم مي گن اگه ميخواهي ده  رو بچاپي ، دم كدخدا رو بايد ببني . خب شنيده بوديم برادر شهيد آويني گاهي اون جا سر مي زنه . به حاني گفتم بايد هر طور شده با هر ترفندي كه مي تونيم  بايد با او گفتگو بگيريم ... وقتي بالاخره آقاي آويني رو ديديم .. و ازش خواستيم مصاحبه نمايد  ، تن در نداد كه نداد ..  او معتقد بود كه به هيچ عنوان دوست ندارد صدايش  ضبط بشه ..  ناچار مجبور شدم يكي از  ترفند هاي خط پروازي رو بهش بزنم .  ابتدا اومدم حسابي از شاهكار هاي حاني براش تعريف كردم ... كه اين چنين است چنان كاري كرده .. خلاصه هر چه من از اين دخترك ريزه ميزه تعريف مي نمودم ، آقاي آويني بيشتر محو حرف هاي من و جثه حاني مي شد . در فرصت مناسب گفتم : اين درست كه شما اجازه ضبط صدا نمي دهي .. و حتي نمي گذاري بر روي كاغذ يادداشت نماييم . اما اگر موافقي شما بيا خاطراتي كه با شهيد آويني داشتي فقط براي ما تعريف كن .. هوش اين دختر خيلي بالاست ... قول مي دهم  واو  تا  واو حرف هاي شما حفظ كرده  و فردا براتون مي آورم . اگر ديدي يك كلمه جا به جا شده است اجازه انتشار نده ..

خب آقاي آويني به تصور اين كه طرف هر چه هم نابغه و داراي هوش سرشار باشه ، بالاخره نمي تونه يكي دو ساعت گفتگو را مو به مو حفظ كند . به همين دليل قبول كرد .  به عبارتي سنگ بزرگي انداختيم كه امكان اش يك در ميليون هم نبود ! و قول گرفتم اگر آن چه او بيان نموده ما فردا كامل آورديم ، ديگي بهانه نگيرد . و طفلك هم پذيرفت ! چون مطمئن بود شدني نيست .. اين بود كه نشست و حدود دو ساعت از بچگي شهيد آويني شروع كرده  تا شهادتش رو تعريف كرد . ما هم روبروي او نشسته و هر از گاهي كله هامون رو به علامت تصديق تكان مي داديم .... اون زمان تازه ضبط صوت هايي تو خارج توليد شده بود كه خيلي قوي بود . در اصل جيمز باندي بود . و حاني چون دختر بالاشهري بود يكي برام خريده بود . اون ضبط قادر بود كوچكترين پچ پچ رو از فاصله ۱۰ - ۱۵ متري به راحتي و با وضوح كامل ضبط كنه .. و من قبلآ تو كيف حاني جا سازي كرده بودم !!

بعد از پايان مصاحبه براي فرداش ساعت ۴ بعد از ظهر قرار گذاشتيم . و مجددآ از آقاي آويني قول گرفتيم كه اگر فردا عين گفته هات رو بهت نشون بديم ، قول مي دهي چاپ كنيم ؟ و او در حالي كه  با خرسندي تمام به حماقت من و اين دختر خانم كوچولو  در دلش مي خنديد ، بار ديگر قول داد  ...  البته اين موضوع رو هم بگم واقعآ اگر ضبط هم نبود اين دختر چنين توانايي رو داشت كه مصاحبه رو جمع و جورش كنه . بعد از خداحافظي به حاني گفتم امشب آن را پياده كن و خوش خط با خودت فردا بيار . رآس ساعت مقرر به ديدن آقاي آويني به ساختمان موسسه روايت فتح رفتيم . بعد از احوالپرسي ، متن مصاحبه رو كه چندين صفحه شده بود تقديم اش نموديم .. او با خواندن آن بيشتر متعجب مي شد .. و هر از گاهي از بالاي عينك اش به قد و قواره و چهره كودكانه اين دختر نگاه مي كرد .. من احساس درون اش رو مي خواندم .. و او به خواندن ادامه داد ..

بعد از اتمام متون .. نمي دانست چه واكنشي از خود نشون بده .. فقط گفت من مطمئن هستم ضبطي در كار نبوده .. چون كيف شما ها آن گوشه اطاق بود !! من كه اصلآ باورم نمي شه .. اين دختر الان چكار مي كنه ؟ گفتم درس مي خونه .. آقاي اويني در حالي كه نوشته ها رو به ما برگرداند ، گفت من واقعآ تسليم شدم .. هيچ نقصي مشاهده نمي كنم ... ولي قول بدهيد بيشتر به من سر بزنيد .. اين خانم كوچولو رو هم بياريد .. بعد از بلند شدن و اجازه انتشار گرفتن .. به قول معروف وقتي خرمون از پل گذشت طاقت نياورده و واقعيت رو به وي گفتم .. غش عش خنديد و گفت به هر حال من حسابي از شما رو دست خوردم !! نكنه تعاريف ديگرت در مورد حاني هم اين گونه باشد ؟ گفتم نه واقعآ اين دختر توانايي هاي منحصر به فردي داره .. و در حالي كه لبخند مي زديم .. با دست پر به سروش برگشتيم ..

با تشكر و احترام

بهروز مدرسي

                                   ايام به كام


تبليغات شما خوانندگان محترم

( رايگان )


همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد .


                                       سایت تخصصی کامپیوتر و موبایل

http://www.informatice.blogfa.com/

jznyj02dnzonkmw3i2uo.gif

این سایت به پرسش و نیاز های شما مربوط به کامپیوتر و موبایل به صورت کاملآ تخصصی به زبان قابل درک توضیح می دهد . مدیر این رسانه پویا مهندس " ایمان مداح " است . برای مشاهده ( اینجا ) کلیک کنید


آچار فرانسه

یادداشت هایی در باره تبلیغات ، اينترنت و تبليغات اينترنتي

اينجا

tnonhi5y5gogfvtjlqbm.gif

http://weblog.shaar.com/


                             تبليغات تلويزيوني / تبليغات اينترنتي / آتليه گرافيك / چاپ

اينجا

                             ltnmwz1iwn0njgtmqmji.gif

http://www.shaar.com/


تبليغ ذيل متعلق به يكي از خوانندگان محترم اين سايت به نام آقاي " رضا ولي نژاد " است . مديريت سايت هيچ گونه مسئوليتي در قبال محتوا ، كيفيت و نرخ كالاهاي ارائه شده در اين صفحه را ندارد .

eynkzmwymuzw23wzodni.gif

وب سایت كتاب : http://php5.ir
تصویر جلد كتاب : http://php5.ir/images/cover.jpg
توضیح در مورد كتاب :
                                               كتاب خودآموز PHP 5

* آموزش قدم به قدم و نکته به نکته PHP برای ایجاد وب سایت های تعاملی
* منتشر شده در 6 زبان انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، لهستانی و اکنون زبان فارسی
* با بیش از 300 مثال آماده برای اجرا و 50 تمرین به همراه پاسخ به کلیه تمرین ها
* به همراه CD ضمیمه حاوی برنامه های لازم برای برنامه نویسی PHP و کدهای مثال ها و پاسخ به تمرین های کتاب
برای خرید به نشانی http://php5.ir مراجعه نمایید.

   یادی از مطالب گذشته

 

 

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .   

 

                                                          بهروز مدرسي 



  نقش ستون پنجم ، در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتیاینجا )

تصويري از آيت الله فضل الله مهدي زاده محلاتي


  روزی كه خلبان اعليحضرت همايوني ، خواب ماند ! (اینجا )

تصوير آرشيوي است


حقه خلبانان جنگنده عراقی ، در حمله به ايران !اینجا  )


  ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان (اینجا )

 


  چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !! (اینجا )

 

5ytzghemy5zdmmj4mcux.gif


  

آيا تا به حال  " جانباز  شيميايي" تقلبي ديده بوديد ؟ (اینجا )

 


  • به جاي قطعه هواپيما ، بهروز وثوقي را تحويل دادند ! ( اینجا )  

 

 

 

 

 


  • چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عكس خاندانش سیاه است ؟

                                               

                                            برای خواندن این مطلب (اینجا ) را کلیک کنید

  • تنها نسخه اصلی رباعیات خیام ، با " تايتانيك " زير آب رفت .

                                  برای مشاهده مطلب (اینجا ) را کلیک فرمایید 

  ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !  ( اینجا )


 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )

 


  چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)

 


  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا  )

wyzyjlymdmiejzf3memz.gif 


خر شما تا كجا پيش مي ره ؟ (اينجا  )

 


چگونه به يكي از دورترين پايگاه هاي عراق ضربه زدیم ؟ (اینجا )

 


چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟! اينجا )

عكسي از دوران كودكي ام




- تعداد بازديد
  • 8731
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35