درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجراي حمله به سي - 130 - بخش دوم

حمله عراقي ها به يك فروند سي - ۱۳۰ در اهواز

قسمت دوم

477vvetgeexourp6rjym.jpg

 بعضي از اون ها با تعجب به ما نگاه مي كردند . تعجب هم داشت چون همه اون ها ريش داشتند . و يا بر پيشاني شون پارچه رنگي بسته بودند . ولي من با اون سبيل هاي از بنا گوش در رفته و صورت سه تيغه و لباسي كه روي آن انواع و اقسام پچ ( آرم پارچه اي ) از نشون كله هواپيما گرفته تا پرچم و اتيكت چاپي و كلي كوفت و زهر مار باعث تعجب اون بنده خدا ها مي شد

  hlpkvy7fzko3zxxcl0cj.gif 

حمله عراقي ها به يك فروند سي - ۱۳۰ در اهواز

قسمت دوم

znq0yoy5w55w8ygxo2na.jpg

g6k79i3n8nc0qf9syqau.jpg

r67ocspdi1l0mymi1c3q.jpg

8iau9khdf0ef5y7sxmki.jpg


wzn0czvmoyjxt4qdzvci.jpg

به اطلاع دوستان و ياران محترم مي رسانم بنده در كمال صحت و آرامش  عليرغم ميل باطني  تصميم گرفتم به منظور حفظ شآن و منزلت خوانندگان محترم و نجيب به ويژه خانم هاي گرامي بخش نظرات اين سايت  را موقتآ ببندم . عزيزان همان گونه كه شاهد هستيد اخيرآ در پي رشد و افزايش آمار بازديد كنندگان سايت عده اي معلوم الحال و حسود براي ايجاد تفرقه و تنش  در رابطه گرم و صميمي دو سويه ما ،  اقدام به هتاكي و نگارش مطالبي زشت و ناپسند نمودند  كه نشان دهنده تربيت خانوادگي و شخصيت بيمار شان است . لذا همانند گذشته با اقتدار به كارم ادامه مي دهم . و از شما بزرگواران و خوانندگان گرامي خواهش مي كنم  پيغام هاي ضروري خود را از طريق اي ميل برايم ارسال فرماييد . همچنين توجه داشته باشيد تا قبل از مسدود نمودن بخش نظرات روزانه حجم بالايي نامه از شما عزيزان دريافت مي كردم كه براي پاسخگويي به تك تك آن ها وقت و انرژي زيادي صرف مي شد . لذا انتظار دارم محبت فرموده در صورت داشتن پرسش  و درخواست فعلآ نامه نگاري فرماييد . ضمنآ به اطلاع مي رسانم به زودي يه خط تلفن موبايل براي پاسخ گويي به سوالات شما عزيزان اعلام خواهم نمود . ( البته خط تلفن خريداري شده است . فقط در صدد تهيه گوشي هستم ) .

قبل از به وجود آمدن آشفتگي در بخش نطرات ، با طراح محترم سايت آقاي امير عظمتي هماهنگ نموده بودم تا براي جلوگيري از هتاكي هاي فرد يا افرادي كه اخيرآ با امضاي جعلي دوستان و خوانندگان محترم اقدام به هتاكي مي نمود ، كامنت هاي نامربوط را براي ايشان ارسال نمايم تا براي هميشه آي . دي آن ها   " بن " و مسدود گردد . اما متآسفانه برخي ياران صميمي كه شناختي از طرف مقابل نداشته از روي تعصب و علاقه به سايت در مقام دفاع و پاسخگويي بر آمده كه عملآ باعث توقف اقدامات پيش گيرانه گرديد . از اين روي از خوانندگان دائمي و محترم سايت خواهش مي كنم چنان چه زماني تصميم به بازگشايي مجدد بخش نظرات گرفتم . خويشتن داري نموده و به هيچ وجه پاسخ فرد يا افرادي كه با جعل نام آن ها  اقدام به نگارش الفاظ ركيك مي نمايند را نداده و مطمئن باشند هم بنده و هم ديگر عزيزان خواننده به خوبي آگاه هستيم  نام ها واقعي نيستند . تا در محيطي آرام پي گيري هاي لازم صورت پذيرد . و دست اين اراذل براي هميشه از سايت كوتاه گردد .


در پست قبلی خواندید که  ....

یه فروند هواپیمای سی - ۱۳۰ نیروی هوایی که برای حمل مجروحین جنگ تحمیلی به فرودگاه اهواز اعزام شده بود در حالی که پرستاران و اعضای ستاد تخلیه مجروحان را به داخل هواپیما حمل می نمودند مورد حملات ناجوانمردانه چندین فروند شکاری و بمب افکن دشمن بعثی قرار می گیرد . در این حادثه علاوه بر شهادت عده زیادی از رزمندگان مجروح ، تني چند از پرستاران و فرمانده سپاه در فرودگاه هم به درجه رفيع شهادت نائل مي شوند . بعد از گذشت مدتي به من و يكي ديگر از همكاران ام ماموريت داده مي شود براي استتار و ايمن سازي هواپيما به اهواز برويم . به پيشنهاد من ابرام همكارم در تهران مي ماند و من به اتفاق راننده اي به نام بسيم كه درجه دار نيروي هوايي بود با يك دستگاه لندكروز نو عازم محل ماموريت مي شويم . حركت ما به سوي اهواز مصادف با اعزام لشگر يكصد هزار نفري محمد رسول الله به جبهه ها مي شود . به طوري كه تمام طول مسير مملو از ستون هاي منظم رزمندگان بود . بعد از استراحت و صرف غذا در يكي از كافه هاي بين راه  ، به سوي اهواز حركت مي كنيم .


FiledonyFiledonyFiledony


FiledonyFiledonyFiledony


به سمت اهواز ... 

 

اگر همکاری پلیس راه نبود ممکن بود چند روزی تو راه باشیم . شوخی نبود یه لشگر یکصدهزار نفری با هر چه وسیله دستشون اومده بود راه افتاده بودند به سمت جبهه ها . ولی اکثر خودرو های پیش قراول آن ها عین مال ما لندکروز بود . روی بعضی از آن ها سیستم های قوی آمپلی فایر با بلندگوهای قوی کار گذاشته بودند . طنین آوای .. کربلا .. کربلا .. ما می آئیم  گوش فلک را کر کرده بود . مخصوصآ در مناطق کوهستانی این صدا ها اکو پیدا می کرد . مردم روستاهای اطراف دربین راه به تماشا ایستاده بودند . و برای ستون نظامی دست تکان می دادند . من که تمام اشعار آهنگران رو حفظ شده بودم . در بعضی جا ها که می شد سبقت گرفت وقتی از کنار رزمنده ها عبور می کردیم ، بعضي از اون ها با تعجب به ما نگاه مي كردند . تعجب هم داشت چون همه اون ها ريش داشتند . و يا بر پيشاني شون پارچه رنگي بسته بودند . ولي من با اون سبيل هاي از بنا گوش در رفته و صورت سه تيغه و لباسي كه روي آن انواع و اقسام پچ ( آرم پارچه اي ) از نشون كله هواپيما گرفته تا پرچم و اتيكت چاپي و كلي كوفت و زهر مار باعث تعجب اون بنده خدا ها مي شد . بيدق ها هم خيلي بدرد ما خورد . چون علاوه بر رستوران ها در شهر هاي بين راه كه پليس خودروهاي عبوري را متوقف نموده بود تا ستون نظامي عبور نمايند ، ما ديگه معطل نمي شديم . و با احترامات نظامي از جلوي افراد پليس هم عبور مي كرديم . اما  جناب راننده ما خيلي ترسو بود . شايد پيش خود فكر مي كرد ما داريم تقلب مي كنيم . در صورتي كه هيچ فرقي نداشت . ما هم براي ماموريت مي رفتيم . هر وقت بهش مي گفتم بپيچ لاي ستون جلو ترافيكه ... بنده خدا ترديد داشت .. نه روش مي شد به من بگه نه  !! و نه جرآت مي كرد كه قاطي سپاهيان بشه !! خلاصه من خيلي كلنجار او مي رفتم تا بهش حالي كنم كه والله ما هم نظامي هستيم ما هم مثل اون ها براي ماموريت مي رويم ...  شب را در يكي از هتل هاي شهر هاي بين راه گذرانديم . و روز بعدش مجددآ راهي شديم . علت طولاني شدن سفرمون  هم فقط بخاطر شلوغي راه بود . خلاصه عينهو ماركوپولو بعد از كلي ماجرا تنگ غروب بود كه به اهواز رسيديم . به راننده گفتم اول بريم سمت بازار شايد بتونم يكي از اقوامم رو پيدا نمايم . قبلآ هر وقت به اهواز پرواز مي آمدم اگر قارقاركمون خراب مي شد ، من يه راست مي رفتم خونه همين فاميلمون . اما از بد شانسي نام خانوادگي اش رو فراموش كرده بودم . چون هميشه آقا غلام عباس خان خطاب اش مي كرديم .. فقط مي دونستم تو بازار يه مغازه عينك فروشي بزرگ داره . به راننده خجالتي ام گفتم من حوصله هتل متل را ندارم . بايد هر طور شده اين غلام عباس رو پيدا كنيم . اما اشتباه كردم كه به او گفتم نام خانوادگي اش رو نمي دونم !! چون بنده خدا بد جوري وا رفت . حتمآ پيش خودش حساب مي كرد من چقدر پر رو هستم كه مي خواهم به خونه كسي برم كه حتي فاميلي اش رو نمي دونم !!

 

 

به هر حال بعد از كمي پرس و جو غلامعباس خان رو پيداش كردم . و بهش گفتم كه چند روزي تو اهواز ماموريت دارم . بنده خدا خيلي خوشحال شد . اصولآ اهوازي ها و به طور كلي خوزستاني ها خيلي خون گرم و ميهمان نواز هستند . يه جوري به مش غلامعباس حالي كردم كه اين بابا رانندهه خيلي خجالتي است . يه جور هايي بهش حالي كن كه من با تو اين حرف ها رو ندارم . خلاصه شب رو حسابي استراحت كرديم و فرداش رفتيم فرودگاه . با ديدن هواپيماي سي - ۱۳۰ با اون حالت غريبانه اي  كه آثار تركش و رگبار مسلسل بر بدنه اش نشسته بود بد جوري بغضم گرفت . آخه من با تك تك اين هواپيماها خاطره داشتم . با ديدن شماره سريال هر سي - ۱۳۰ كه روي دم آن ها حك شده است ، مثل فيلم سيننمايي تمام جزئيات و خاطرات جلوي چشمم مي آمد . اگر راننده همراهم نبود حتمآ مي زدم زير گريه و با صداي بلندي مي گريستم . وقتي در گل آلود هواپيما رو باز كردم ، با ديدن لكه هاي خون كه از كالبد مجروحين خارج شده بود ، دقيقآ مي شد حدس زد كه اون بنده خدا ها چه زجري كشيده اند . يك بار در جبهه تير و تركش خورده بودند  . يك بار هم زماني كه قصد انتقال به بيمارستان رو داشتند اين چنين آماج رگبار گلوله قرار گرفته بودند . قيافه اون دو خواهر پرستار همچنان جلوي چشمم بود . همچنان كه غرق افكارم بودم ديدم دستي به شانه ام خورد . وقتي برگشتم فرمانده فرودگاه رو ديدم كه به استقبالم آمده است . بنده خدا خيلي تحويل ام گرفت . او گفت اگه مي شه هواپيما رو ببرم انتهاي باند فرودگاه قرار بدهم . چون راه بقيه هواپيماها رو گرفته است . پاسخ ام منفي بود چون قبل از اين كه او بيايد من دنبال فرم هواپيما بودم تا ببينم امكان روشن كردن موتورها وجود دارد يا خير ... ؟ ولي پيدا نكردم . بنابر اين نمي شود هيچ گونه برقي به آن وصل كرد چه برسه كه بخواهي موتورهاش رو هم روشن كني ! بهش گفتم اجازه بده با تهران هماهنگ كنم تا مشخص شود آيا مي شود روشن كرد يا خير ؟ خلاصه بعد از بررسي و بازديد ابتدايي از وضعيت هواپيما ، تو اين فكر بودم كه چه كار مي شود براي اين هواپيما انجام داد ؟ وقتي از دفتر رئيس فرودگاه با تهران تماس گرفتم ، آن ها تآكيد كردند كه به هيچ وجه اين امكان وجود ندارد . زيرا طبق اعلام متخصصين فني ، شليك گلوله و تركش بمب لوله هاي  رابط بنزين از باك به موتور ها را سوراخ كرده است . ضمن اين كه لوله هاي هيدروليك و سيم هاي برق هم آسيب ديده اند . و بايد هر چهار موتور پياده شده و تعمير شوند . رئيس فرودگاه وقتي دلايل فني رو شنيد گفت نمي شه بكسل اش نمود ؟ باز هم جوابم به او منفي بود . چون براي بكسل و كشيدن اين غول بي شاخ و دم  احتياج به ميله بكسل مخصوص سي - ۱۳۰ داريم . و كاميون مخصوص هم مي خواهد .  خلاصه به او تفهيم كردم اين قارقارك حالا حالا ها ميهمان ناخوانده شماست .. و من بايد به فكر سنگر بندي اطراف اش باشم . تا اگر دوباره بمبي افتاد ، از تير رس تركش ها در امان باشه ....

 

جهنم به معني واقعي ..... 

 

بعد از پايان مكالمه با تهران ،  از فرمانده فرودگاه اهواز  آدرس استانداري رو پرسيدم . و او سعي كرد كروكي محل را كشيده و به دست راننده داد . بعد از خداحافظي با او فرودگاه رو ترك كرديم . ساعت حدود هاي ده صبح بود . وقتي به شهر رسيديم .  تازه از روي پل بزرگ شهر عبور كرده بوديم كه ناگهان ديدم  آسمان بالاي سرمون سياه شد . وقتي دقت كردم ديدم انبوهي از شكاري بمب افكن هاي عراقي  با پرواز دسته جمعي  به فراز شهر اهواز آمده اند ... تا  خواستم به راننده  و ضعيت رو بگم ، چشمتون روز بد نبينه ، براي لحظه اي صداي انفجار وحشتناكي شهر را فرا گرفت . وقتي به پشت سرم نگاه  كردم ديدم همون پلي كه تنها چند دقيقه قبل از رويش عبور كرده بوديم  ، با اصابت بمب هاي قوي از جاي خود كنده شده است .!! و دود و آتش ازش به آسمان بلند شده است . راننده كه تازه متوجه عمق فاجعه شده بود با عجله ماشين را در گوشه اي متوقف نمود . در همون لحظه ديدم يك كاميون تانكر بزرگ هيجده چرخ ولوو قرمز رنگ مثل پر كاهي از زمين كنده شده و به سوي آسمون بلند شده و با شدت به زمين برخورد كرد و بلافاصله منفجر شد . خداي من چي مي ديدم ..؟  خود رو هاي فراواني در يك لحظه در آتش و دود فرو رفتند . فكر كنم اون جا ساختمان شركت نفت بود . اهوازي ها بهتر مي شناسند  فقط يادمه بعد از اين كه پل بزرگي  رو رد كرديم در سمت چپ ما يه ايستگاه  شركت نفت بود . چون تانكر هاي زيادي اون اطراف بود . صداي فرياد و ناله انسان ها  با صداي آژير آمبولانس ها و ماشين هاي آتش نشاني در هم آميخته بود . دود و آتش همه جا رو فرا گرفته بود . در ميان آن همه قيل و قال صداي شليك پدافند زمين به هوا هم شنيده مي شد .  واقعآ جهنم واقعي رو از نزديك ديدم . بد جوري خودم رو باخته بودم ..  واقعآ خدا خيلي رحم كرد . شايد دو سه دقيقه به طول نينجاميد كه ما از روي همون پل عبور كرده بوديم . با خود گفتم پسره احمق آب ات نبود ، نون ات نبود  اهواز اومدنت چي بود ...؟ همه اش با خود مي گفتم ديدي اين همه به مناطق جنگي پرواز كردم  اتفاق خاصي نيفتاد .. حالا اين جا تو شهر غريب الكي الكي بايد كشته شوم ... تو دلم مي گفتم خوش به حال ابرام كه تهران موند .. بعد از گذشت مدت زماني كه به خود آمديم  پرسان پرسان آدرس استانداري رو  عاقبت پيدا كرديم . اون جا واقعآ غلغله بود .. خيلي شلوغ بود .. نمي دونم اون همه آدم براي چي به اين مركز ريخته بودند .. ساختمان چند طبقه اي بود كه دفتر استاندار در يكي از طبقات فوقاني آن قرار داشت .. اگر لباس پرواز به تن نداشتم كه اصلآ راهم نمي دادند . اين رو هم بگم واقعآ در ايام جنگ چه در تهران و چه در شهرستان ها مردم واقعآ به لباس پرواز احترام مي گذاشتند . و ارزش خاصي براي آن قائل بودند ...  يعني اين كه به حرف آدم گوش مي دادند . در صورتي كه اگه اون لباس تنم نبود ، امكان نداشت حتي به داخل حياط استانداري هم راهمون بدن ...

خيلي راحت  و بدون هيچ گونه تشريفاتي موفق شدم استاندار رو ملاقات كنم . بنده خدا خيلي سرش شلوغ بود . به او گفتم كه براي چه منظوري به اهواز آمده ام . از او خواستم  مقدار زيادي گوني در اختيارم قرار داده  همچنين  يك دستگاه بولدزر  تا بتوانيم با آن دور تا دور هواپيما رو  مانند سنگر با توده هاي خاك محصور نماييم   .  بنده خدا عذر خواهي نموده و گفت ما خودمون هم بولدزر و گريدر كم داريم . چون اكثر  خانه ها بر اثر بمب بارون تخريب شده اند . و تنها وسيله امداد ما همين يه تعداد  ماشين آلات است . خلاصه هر چه چونه زدم كه آخر شب به صورت اضافه كار بيايند و ما حق و حقوق آن ها رو  مي دهيم  نپذيرفت . و در مورد گوني گفت ما خودمون هم كم داريم . بهتره برويد از شهرداري يا شركت نفت بگيري ... !! خلاصه دست از پا دراز تر بر گشتم .  موقع برگشتن واقعآ وضع شهر به هم ريخته بود .  تو اكثر كوچه ها مملو از جنازه هايي بودند كه از زير آوار بيرون آورده  بودند . خدا لعنت كنه اين صدام حسين و حاميان او را كه اين چنين بلا به سر مردم بي دفاع شهر هاي ما مي آورد . واقعآ حال خودم رو نمي فهميدم . وقتي سر ظهر به منزل غلامعباس مي رفتيم  ، تو يه محله اي سر راهمون به دليل اين كه مورد اصابت بمب قرار گرفته بود مدتي معطل شديم . در اون جا بعضي از اين اهوازي ها حرف هايي زدند كه مو بر تنم راست شد . آن بنده خدا ها فكر كردند ما مامور يا كاره اي هستيم به همين دليل شروع كردن به اعتراض ...  آن ها با همون لهجه گرم خوزستاني خود  گفتند بعضي از آدم هاي از خدا بي خبر  وقتي جنازه اي را از زير آوار بيرون مي كشند ، اگر النگو و يا طلا جواهري همراه  ميت باشد آن را بر مي دارند .  در پاسخ به آن ها گفتم  حتمآ بنده خداها گرسنه هستند . از روي مجبوري اين كارها رو مي كنند . ئلي يكي از آن ها در حالي كه اشگ مي ريخت گفت .. آخه اون نامرد ها دست مرده را قطع مي كنند تا بتوانند النگوهايش را بردارند !!  من كه اصلآ باور نكردم چطور همچين چيزي امكان دارد .. ؟  ولي آن ها سوگند خوردند كه تا كنون موارد زيادي از اين عمل غير انساني رو شاهد بودند !! وقتي موضوع را به غلامعباس گفتم ... آهي كشيد و گفت درست گفتند عمو بهروز ...  متآسفانه از اين كار هاي غير انساني خيلي صورت گرفته است !! ديگر حال و روز خودم رو نمي فهميدم ... آخه چطور مي شه اسم اين ها رو آدم گذاشت ...؟ !!

خلاصه بگويم .. در مدت ده روزي كه در اهواز بودم به هر نهادي مراجعه كردم تا بلكه بتوانم  ابزار مورد نظرم رو تهيه كنم  ، موفق نشدم . حتي حاضر بودم نقدي  گوني بخرم . چون بودجه به اندازه كافي در اختيارم قرار داده بودند . ولي گوني در اهواز كيميا بود . چون از آن سنگر درست مي كردند . خلاصه كاربرد فراواني در جنگ داشت . شايد باورتون نشه كار من شده بود رفتن به ادارات و نهاد هاي دولتي ولي هر روز دست از پا دراز تر بر مي گشتم . شهرداري ، آتش نشاني ، فرمانداري ، استانداري ، شركت نفت  و .... هر جا كه فكرش رو بكنيد رفتم . ولي به گفته اهالي اهواز از ايتداي جنگ تا آن روز سابقه نداشته است كه صدام اين چنين  شهر اهواز را آماج بمب بارون وحشيانه خويش قرار دهد . احتمالآ  اهالي قديمي اهواز اين حمله  بي امان رو بخاطر دارند . در اين حمله بود كه علاوه بر تخريب پل بزرگ ، شركت نفت و راه آهن  را هم حسابي در هم كوبيده بود . راستي يادم رفت بگويم بر اثر اون دوتا بمبي كه به فرودگاه انداخته بود كه هواپيماي ما آسيب ديد ، گودال هاي بزرگي بر اثر برخورد بمب به محوطه فرودگاه  به وجود آمده بود . اي كاش براي ثبت در تاريخ از تمام اون فجايع عكس تهيه مي شد . تا جوون هاي امروز ببينند دشمن چه به حال روز مردم ما در آورد . يا وقتي مي گويند بمب ، آثار تخريبي آن را مشاهده نمايند كه چگونه كف محكم فرودگاه عين زمين كشاورزي شخم خورده بود . در يكي از همون روز ها كه تو فرودگاه بودم بار ديگر  تعداد زيادي شكاري دشمن بر فراز شهر اهواز پيداشون شد . من به چشم خودم مي ديدم كه چگونه بمب ها از هواپيما هاي دشمن خارج شده و به سمت زمين مي آمدند ... در اون لحظه من پاي هواپيما بودم . مي دونستم از اون بالا اين قارقارك يه طعمه بزرگ به حساب مي آيد . و اولين هدف اون ها همين سي – 130 است ... با تمام قوا سعي كردم فرار كنم و خودم را از هواپيما دور نگه دارم ... با برخورد اولين بمب به زمين اطراف فرودگاه  ، از ترس اين كه موج انفجار منو نگيره  دنبال سنگر يا جان پناهي  مي گشتم ... هيچ چاله و يا گودالي رو نيافتم ...  يه ضرب المثل قديمي هست كه مي گه آدم از ترس جون اش سوراخ موش رو هم مي خره .. واقعآ برام پيش اومد . ديگه مرگم رو حتمي مي دونستم ... مطمئن بودم كه اگر تركش يا رگبارگلوله بهم نخوره موج انفجار منو تيكه تيكه مي كنه ... به ما آموزش داده بودند در اين جور مواقع  روي زمين پستي دراز بكشيم و دستهامون رو پشت گردن گذاشته تا به پرده گوش هم آسيب نرسه ... ولي در زمين مسطح اطراف باند مگر چاله اي يافت مي شد ؟ ... همين جوري كه مي دويدم ، با خود اشهدم رو هم خوندم ... گفتم الان است كه موج انفجار من رو با خودش به آسمون ببره .. از اون تريلي كه مثل پر كاه از زمين بلند شد كه سنگين تر نبودم ....  در يك لحظه انگار معجزه اي رخ دهد در حاشيه زمين خاكي اطراف باند رد چرخ كاميوني رو پيدا كردم كه وقتي زمين خيس بوده از اون جا عبور كرده بود .  با تمام قوا خودم رو درون رد چرخ كاميون انداختم ... و خوشحال بودم اگر هم تركش بياد من نيمي از بدن توي زمين است ... نمي دانم چندين دقيقه به صورت دمر كش اون جا خوابيدم ... و زير لب مرتب دعا مي خوندم ... با خود مي انديشيدم آيا مي شود يك بار ديگر روي دخترم رو ببينم ؟

بعد از كلي اين ور اون ور رفتن عاقبت موفق شدم از شركت نفت سه هزار گوني خالي بگيرم . مدير جوان اين شركت حسابي ما رو تحويل گرفت و گفت هر امكاناتي بخواهد در اختيارمون مي گذاره . از او تشكر كرده و به اميد يافتن عمله بار ديگر به شهر آمدم ... حال ديگر عمله هم يافت نمي شد . چون همه رفته بودند كمك به مردمي كه زير آوار مانده بودند  . ناگهان به فكرم خطور كرد كه برم ايستگاه پدافند نيروي هوايي خودمون .. پادگان خارج از شهر قرار داشت . وقتي وارد دفتر فرمانده ايستگاه آن جا شدم . تيمسار جواني كه فرمانده  اون ايستگاه بود  با بزرگواري به حرف هايم گوش فرا داده و گفت چي مي خواهي  ؟ گفتم  تعدادي سرباز با بيل و كلنگ كه گوني ها رو پر از خاك نمايند و دور تا دور هواپيما بچينيم . گفت من به شرطي اين امكانات رو در اختيار شما مي گذارم كه از تهران و ستاد نيروي هوايي شما رو تآئيد نمايد . عاقبت با تماس با فرماندهي منطقه مهرآباد و متعاقب آن ستاد نيروي هوايي او پذيرفت كه سرباز در اختيار ما قرار دهد ... چند روزي طول كشيد كه اين سرباز ها گوني ها رو پر از خاك كرده و دور تا دور هواپيما بچينند . ضمنآ فرمانده پدافند از من خواسته بود مسئوليت جان سربازان رو هم به عهده بگيرم .. اين ديگه قوز بالا قوز بود ... يكي مي خواست  سلامتي منو تضمين كنه !! به هر حال پذيرفتم و با هزار مكافات  سنگري تا زير بال هواپيما درست نموديم . در تمام مدتي كه اهواز بودم ، هر روز شكاري هاي عراقي اهواز رو مي كوبيد ...

بر سر همكارم چه آمد  .... ؟

 

اما بشنويد از آقاي ابراهيم فولادوند كه در آمار نيروي هوايي او را مامور منظور كرده بودند . خودش تعريف مي كرد وقتي ماموريت من در اهواز به طول انجاميد ، خيلي نگران شده بود . مخصوصآ زماني كه در اخبار مي شنود كه شهر اهواز بد جوري مورد بمباران قرار گرفته است ، ديگه يقين پيدا مي كند كه من نفله شده ام .. مي گفت جرآت نمي كردم از خونه بيرون بيايم چون گند كارش در مي آمد . از بد شانسي او منزل من هم داخل پايگاه بود . بيچاره از ترس اش شب ها در حالي كه مثل جاسوس ها لبه باروني خود را بالا كشيده بود با چه مكافاتي خود را به در خونه ما رسونده و از همسرم جوياي سلامتي من مي شد .. و از اون جايي كه به دليل بمباران ها كليه خطوط تلفن قطع شده بود من جز يك بار اون هم از دفتر فرمانده پدافند كه تلفن اف ايكس داشت  موفق شدم به همسرم اطلاع بدهم كه من هنوز متآسفانه زنده هستم !! بيچاره ابرام تو اين مدت كلي وزن كم كرده بود ... مي گفت اگه اتفاقي براي من رخ دهد او  چه پاسخي در مورد چگونگي حادثه دارد كه بگويد ... نه مي توانست با من تماس بگيرد . نه مي تونست به خونه ما بياد از همسرم جوياي سلامتي ام بشود و نه مي تونست از خونه خودش بيرون بيايد . چون كافي بود يكي از همكاران او را مي ديدند !! چه جوابي داشت بگويد ؟ آقا مثلآ به ماموريت جنگي اعزام شده بود !!

 

اتمام ماموريت ......

 

بعد از اتمام سنگر بندي اطراف هواپيما ، براي تشكر نزد مدير جوان شركت نفت رفتم . و گفتم به لطف او موفق با اتمام ماموريتم گشته ام . فقط به عنوان آخرين درخواست از ايشون خواستم يه عكاس در اختيارم قرار دهد تا از نتيجه كارم عكس گرفته و به ستاد نيروي هوايي گزارش كار بدهم . او هم سنگ  تموم گذاشته و علاوه بر عكاس هلي كوپتري در اختيارم قرار داد تا با پرواز بر فرار فرودگاه  ، از اون بالا هم چند تصوير هوايي بگيرم . تا نتيجه زخماتم براي فرماندهان ستادنشين بهتر نمايان شود ... بعد از گرفتن عكس از اطراف هواپيماي  سي -130 ، و چند تصوير هوايي با دست پر به سمت تهران حركت نموديم . صبح زود بود كه به تهران رسيدم . هنوز پايم رو تو اتاق نگذاشته بودم كه همسرم گفت اول برو يه زنگ به ابرام بزن كه نيمه جون شده .. هر شب اخبار رو مي ديد و اعصاب اش حسابي خرد شده است به من سوگند داده به محضي كه تو اومدي اول به او خبر بدهي ... و من چنين كردم . فرداي ان روز به اتفاق ابرام وارد پايگاه شديم ... به ابرام گفتم كه چي بگويد ... جالب اين كه وقتي براي دادن گزارش به ستاد رفته بودم  موقع برگشت ديدم ابرام بچه ها رو جمع كرده و در باره اتفاقات و ماجراهاي خطرناك اهواز تعريف مي كنه ...... !!

 

با تشكر و احترام

 

بهروز مدرسي

                                 ايام به كام

      

   با پوزش از خوانندگان محترم ، به دليل مشكلاتي كه در اديتور سايت به وجود آمد ، مجبور به حذف تبليغات رايگان و بخش مطالب گذشته گرديدم . اميدوارم در پست بعدي شاهد اين بخش هاي فوق باشيم .

ضمنآ از عزيزاني كه عضو سايت بالاترين هستند خواهش مي كنم به لينك مطلب فوق رآي مورد نظر خود را بدهند . :

    

 https://balatarin.com/permlink/2007/10/20/1156139

سپاسگزارم

 

 

- تعداد بازديد
  • 5945
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35