درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجراي حمله به سي - 130

حمله عراقي ها به يك فروند سي - ۱۳۰ در اهواز

tzrcm1k6in3mkhbimoz6.jpg

همين كه راننده اومد ماشين رو پارك كنه ، از زبون يه مسافري شنيدم كه داره به زمين و زمان  مخصوصآ به صاحب رستوران ناسزا مي گويد .. ! رفتم جلو  و دليل اش رو جويا شدم ، بنده خدا اول جا خورد .... فكر كرد بسيجي هستم .. اين بود كه به تته پته افتاده و گفت من چيزي نگفتم آقا !!

حمله عراقي ها به يك فروند سي - ۱۳۰ در اهواز

znq0yoy5w55w8ygxo2na.jpg

g6k79i3n8nc0qf9syqau.jpg

r67ocspdi1l0mymi1c3q.jpg

8iau9khdf0ef5y7sxmki.jpg


wzn0czvmoyjxt4qdzvci.jpg

امروز اي ميلي از فرزند خلبان قهرمان و شجاع اف - ۴  شهيد " جواد عزيز مقدم " دريافت كردم كه در عمليات متهورانه برون مرزي در بصره عراق به درجه رفيع شهادت نائل آمد . از اين كه فرزندان اين قهرمانان وطن پي گير  راه پرافتخار پدران خويش هستند خيلي خوشحال شدم . از " برمك " فرزند اين دلاور شجاع خواهش نمودم علاوه بر  تصاويري از پدر شهيد خويش ، چند خطي بيوگرافي وي را برايم ارسال نمايد تا ضمن اختصاص دادن صفحه اي مستقل ، ياد آن شهيد را گرامي داريم . اين درخواست مرا بر آن داشت نا همين خواهش را از ساير خانواده هاي محترم شهداي نيروي هوايي بنمايم . لذا از كليه خوانندگان بزرگوار تقاضا مي كنم اگر خاطره يا اطلاعاتي از شهداي عاليقدر جنگ تحميلي داريد به همراه حداقل يه تصوير به اي ميل بنده ارسال فرماييد . تا به نحو مقتضي از آن ها يادي كرده باشيم .

دوست عزيزي در ياهو برايم اي ميلي فرستاد و پرسش فرمود كه آيا مي شود او را در مورد شرايط خلباني  راهنمايي نمايم ؟ و من به سنت هميشگي با طيب خاطر اعلام آمادگي كرده و برايش نوشتم هر پرسشي دارد برايم ارسال نمايد . اما متآسفانه وقتي اي ميل بعدي او را دريافت كرده و سرگرم نوشتن سوال هاي او بودم ، كامپيوتر هنگ نموده و نامه مشاراليه پريد . و از آن جا كه نام شريف اين خواننده محترم را نمي دانم و حجم نامه هاي روزانه خيلي بالاست . لذا از اين دوست عزيز ضمن عذر خواهي بابت اتفاقي كه رخ داد خواهش مي كنم مجددآ پرسش هاي خود را فقط از طريق جي ميل برايم بفرستد . همچنين از ساير عزيزاني كه قصد مكاتبه با بنده را دارند ، خواهشمندم در صورت امكان فقط به آدرس جي ميل مكاتبه فرمايند .

اما مطلب امشب در باره خاطره اي از ماجراي حمله جنگنده هاي عراقي به يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ در فرودگاه اهواز است كه  هنگامي كه پرسنل ستاد تخليه سرگرم حمل مجروحين به داخل هواپيما بودند مورد بمباران خلبانان جنگنده عراقي قرار مي گيرد . و طي آن علاوه بر شهادت پرستاران زحمت كش و مجروحان داخل هواپيما ، فرمانده فرودگاه و تني چند از پرسنل ثابت ايستگاه اهواز به شهادت مي رسند . بعد از اين حادثه بود كه به من و آقاي ابراهيم فولادوند ( همان شخصي كه پيمان فرزندش برايم اي ميل زد و باعث ياد آوري اين خاطره گرديد ) ماموريت مي دهند براي مهار اين هواپيما به اهواز برويم و ..

حمله عراقي ها به يك فروند سي - ۱۳۰ در اهواز

FiledonyFiledonyFiledony

FiledonyFiledonyFiledony 


ستاد تخليه ....

باور كنيد هواپيماهاي سي - ۱۳۰ نيروي هوايي ارتش نقش خيلي مهمي رو در جنگ تحميلي با عراق ايفا نمودند . كه به نظر من مهم ترين آن ها حمل مجروحين جنگي به بيمارستان هاي سراسر كشور بود . اين به اصطلاح قارقارك ها جان خيلي از رزمنده ها رو نجات داد. و همان طوري كه در اكثر مطالب ام به آن اشاره كردم  از همون نخستين ساعات حمله با سازماندهي عالي و استراتژيك به مناطق جنگي اعزام شدند . ديگه كم كم خود رزمنده ها هم وقتي ما اون ها رو سوار مي كرديم تا به منطقه ببريم به شوخي عنوان مي كردند شما ما رو عمودي سوار مي كنيد و افقي بر مي گردونيد !!  در اين جا لازم مي دونم ابتدا به نقش برادران ستاد تخليه اشاره نمايم . اوايلي كه جنگ  آغاز شده بود مدت ها زمان مي برد تا آقايون لودمستر ها وظيعيت كاربردي هواپيما رو تغير بدهند . يعني مي بايستي نخست تمام صندلي هاي داخل هواپيما رو جمع مي كردند . سپس ستون هاي سنگين پايه هاي برانكارد رو نصب نموده و در نهايت زخمي ها رو يكي يكي روي آن ها سوار مي كردند . و چون معمولآ دو نفر لود مستر در هواپيماي سي - ۱۳۰ حضور دارد اين كار ساعت ها به طول مي انجاميد . و چه بسا خيلي از مجروحان به خاطر همين انتظار جان شون رو از دست مي دادند . اين رو هم بگم شخص ديگري غير از  دو نفر آقايون لود مستر دقيقآ نمي توانستند بار گيري رو انجام دهند . چون قرار دادن بار يا مسافر داراي فرمول هاي دشوار و پيچيده اي است كه اگر از روي اصول انجام نگيرد  " سي . جي " ( مركز ثقل ) هواپيما به هم مي خورد . اما دقيقآ يادم نيست چه مدت از جنگ سپري شده بود كه كادري آموزش ديده در تمام فرودگاه هاي مناطق جنگي مستقر شده و به محض اين كه ما مي نشستيم ، آن ها دست به كار شده و همانند يه لودمستر حرفه اي سريع ستون ها رو نصب كرده و برانكارد ها رو سوار نموده و مجروحين را روي آن مي گذاشتند .

فرودگاه اهواز ......

يكي از مناطقي كه ستاد تخليه آن هميشه فعال بوده و پرسنل و امدادگرهاي آن شبانه روز تلاش مي نمودند ، فرودگاه اهواز بود . البته بر اثر حملات پي در پي به ساختمان هاي اين فرودگاه ، ديگر مثل گذشته زيبا نبود . ولي خيلي عالي از آن در زمان جنگ استفاده مي شد .  يكي از ساختمان هاي آن اختصاص به بيمارستان صحرايي يافته بود . به اين صورت كه هر چه مجروح از مناطق مختلف جبهه هاي جنگ توسط آمبولانس يا هلي كوپتر به اين مكان منتقل مي شد ، در اين ساختمان كه پنجره هاي آن مشرف به رمپ پرواز بود انتقال مي يافتند . و گروهي پزشك با دستيار هاي جوان خود يكايك مجروحين رو معاينه نموده و بر روي پرونده ي اوليه اي كه در منطقه توسط آقايون اطباء تنظيم شده بود و در آن علاوه بر درج مشخصات رزمنده دليل مجروحيت قيد شده بود ، فوريت اعزام آن ها تعين مي گرديد . در همين ساختمان ضمن رسيدگي اوليه و پانسمان مجروحين كه اغلب تركش توپ و خمپاره به بدن آن ها اصابت نموده بود ، محل اعزام آن ها مشخص مي شد . در كنار آقايون پزشك و دستيارانشون چند نفر هم پرستار حضور داشتند كه وظيفه آن ها همراهي مجروحين از ساختمان بيمارستان صحرايي تا داخل هواپيما بود . آن ها دلسوزانه بعد از قرار گرفتن رزمنده مجروح بر روي برانكارد ، سرم هاي آنان رو وصل مي نمودند و تا لحظه پرواز واقعآ آن ها رو تر و خشك مي كردند . اين رو هم اضافه كنم  تقريبآ از همون اوايل جنگ هر وقت من به اين فرودگاه مي رفتم  دو تا پرستار خانم رو هميشه اون جا مي ديدم كه واقعآ از ته دل زحمت مي كشيدند . بارها ازشون مي پرسيدم شما ها خواب و خوراك نداريد ؟ چون من در هر ساعت شبانه روز كه به اهواز مي رفتم ، آن ها رو در حال رسيدگي به مجروحان مي ديدم ...

 خاطره ای از پرستاران فرودگاه ...

من براي اين كه عزيزان خواننده حسابي با شرايط آن ايام آشنا بشوند ، مجبور به بيان جزئيات مي شوم . در همين فرودگاه اهواز  اون موقع يه سنگر خيلي بزرگي ساخته بودند كه به محضي كه آژير قرمز به صدا در مي آمد همه مردمي كه در آن منطقه بودند خودشون رو به اين سنگر مي رسوندند . همون موقع شايع شده بود كه براي ساخت اين سنگر چندين ميليون تومان هزينه صرف شده است و هيچ بمبي قادر به تخريب آن نيست . از اون جا كه ما اغلب شب ها براي حمل مجروحين به اهواز مي رفتيم . بارها شاهد به صدا در آمدن آژير بودم . شب ها داخل اكثر جاهاي ساختمان تاريك بود . و بوسيله نور شمعي كوچك راه مون رو پيدا مي كرديم . براي روشن كردن چراغ هاي داخل هواپيما در حالتي كه روي زمين موتور هايش خاموش است ، جنراتور قوي و بزرگي را به هواپيما وصل مي نمودند كه در سكوت شب صداي دلخراش و كر كننده اي داشت . و هر وقت اعلام وضعيت قرمز مي شد ، اولين كاري كه انجام مي دادند  خاموش كردن  جنراتور بود . تا هواپيماهاي دشمن قادر به تشخيص محل دقيق آن ها نشوند . يه شب كه در همين  فرودگاه  منتظر پر شدن هواپيما بودم . آژير لعنتي به صدا در آمد . معمولآ مجروحيني كه مي بايست اعزام شوند را در محوطه فرودگاه  و تقريبآ زير بال هواپيما  روي زمين قرار مي دادند . و سپس يكي يكي آن ها رو به داخل هواپيما برده و كار هاش رو انجام مي دادند .  چشم تون روز بد نبيته .. من بعد از شنيدن صداي آژير  براي صدمه نديدن هواپيما به سنگر نرفته و سريع خودم رو رسوندم به هواپيما تا جنراتور رو خاموش نمايم . به محض اين كه چراغ هاي هواپيما خاموش شد .  يه عده از بچه هاي ستاد تخليه براي حفظ جان خود از هواپيما بيرون پريده و تو تاريكي بنده خداهايي كه رو زمين خوابيده بودند  رو لگد مال نموده و فرار كردند .  در آن سكوت وحشتناك شب صداهاي ... آخ دلم ... واي مردم ....  واي چه كار مي كنيد ...؟ توآم با فرياد هاي كمك و يا حسين در هم آميخته بود . جالب اين كه وقتي آژير سفيد نواخته شد و چراغ هاي هواپيما روشن شد با كما تعجب ديدم فقط اين دو تا پرستار زن از داخل هواپيما خارج نشده و همچنان در حال امداد رساني به مجروحان هستند ...  در حالي كه يك نفر از امدادگرها رو نديدم

 

حمله به سي – 130 مجروحان  در اهواز ....

 

اواسط جنگ بود كه يه فروند هواپيماي سي – 130 از تهران به مقصد اهواز براي حمل مجروحين به پرواز در مي آيد . اين رو هم اضافه نمايم در شب هايي كه نيروهاي رزمنده ايران دست به حمله گسترده مي زدند و يا برعكس در ايامي كه دشمن بعثي عراق اقدام به حمله بزرگي مي نمود طبيعتآ تعداد مجروحين افزايش مي يافت . به همين دليل اعزام آن همه مجروح جنگي با يكي دو تا هواپيماي سي – 130 ميسر نبود . به همين دليل در چنين مواقعي يك فروند جامبو جت نيروي هوايي كه ظرفيت بالايي در حمل زخمي ها داشت به منطقه اعزام مي شد .  اتفاقآ در يكي از همين ماموريت ها بود كه علاوه بر سي – 130 ، يك فروند جامبو جت هم به اهواز اعزام مي شود . تجسم كنيد كه چگونه اين همه مجروح جنگي كه وصعيت خيلي  خطرناكي دارند و از درد گلوله يا تركش سوزان توپ و خمپاره  به خود مي پيچند  ، سازماندهي شده و آن ها رو سوار هواپيما مي كردند . واقعآ دشوار و طاقت فرسا بود . در فرودگاه اهواز بعد از اين كه جامبو جت ظرفيت اش تكميل شده و قصد پرواز رو داشت ، آژير قرمز به صدا در مي آيد ... خلبان  بوئينگ 747  در اين وضعيت بحراني اگر در فرودگاه سر باند متوقف مي ماند و منتظر اعلام وضعيت سفيد مي شد ، مسلمآ طعمه خيلي خوبي براي شكاري هاي عراقي بود . زيرا همان گونه كه مي دانيد رنگ جامبو جت هاي ما سفيد هستند . و خيلي راحت حتي از ارتفاع بالا هم قادر به تشخيص است . و اگر به پرواز ادامه دهد ، علاوه بر ريسك ديده شدن ، امكان شليك آتش بار خودي ها هم مزيد بر علت است . واقعآ شرايط تصميم گيري در اين شرايط خيلي دشوار است . خلبان علاوه بر دغدغه جان 800 رزمنده مجروح ، به سرمايه و ارزش بالاي هواپيما در زمان جنگ هم مي انديشد . مسئله اي كه در طول ايام جنگ بار ها براي من هم پيش آمده بود . اما در يك لحظه خلبان شجاع   بوئينگ 747 علي رغم تآكيد برج مراقبت مبني بر خاموش كردن هواپيما ، تصميم مي گيرد  به پرواز در آيد . شايد باورتون نشه درست لحظاتي بعد از ترك فرودگاه  تاريك اهواز  كه به كمك تابش نور ماه خلبان اين غول بزرگ آهنين رو به پرواز در مي آورد  ، فرودگاه اهواز مورد آماج بمبارون بي رحمانه هواپيماهاي عراقي قرار مي گيرد . از اون جايي كه كروي پروازي  به داخل همون سنگري كه نام بردم پناه مي گيرند ، سالم مي مانند ولي  تركش هاي بزرگ حاصل از افتادن دو سه تا بمب در رمپ پرواز سبب به شهادت رسيدن اون دو خواهر پرستار ، فرمانده سپاه منطقه و عده زيادي از مجروحاني كه روي زمين بودند مي شود . هواپيما هم مانند آبكش سوراخ سوراخ مي گردد . و تنها شانسي كه مي آورد به باك آن كه مملو از بنزين بود ، اصابت نمي كند . وگرنه در يك چشم به هم زدن تمام مجروحيني كه در داخل ساختمان در حال مداوا شدن بودند ، كباب شده و به همراه ساختمان فرودگاه در آتش عظيم مي سوختند ....

 

ماموريتي كه به من ابلاغ شد ...

 

فرداي همان شب يه فروند سي – 130 ديگر جهت آوردن كروي پروازي به اهواز اعزام مي شود . و علاوه بر آوردن  مجروحين  جنگي ، بچه هاي ما را كه جان سالم به در برده بودند رو با خود به تهران مي آورد .  دقيقآ نمي دانم چه مدت از اين حادثه دردتاك گذشته بود كه از سوي ستاد نيروي هوايي به من و همكار ديگرم آقاي " ابراهيم فولادوند " ماموريت داده مي شود كه به اهواز رفته و با پشتيباني از نيروهاي محلي و استانداري شهر اهواز  آن هواپيماي آبكش شده رو براي جلوگيري از حملات احتمالي بعدي دشمن استتار نماييم . اون قديمي ها حتمآ يادشون است كه در اواسط جنگ تبليغات عظيمي از رسانه ها مبني بر اعزام لشگر يكصد هزار نفري به جبهه هاي جنگ انجام مي گرفت  .. .. و آن جور كه از شواهد بر مي آمد ، ايران تصميم به حملات گسترده اي در جبهه هاي جنوب گرفته بود . لشگر يك صد هزار نفري محمد رسول الله تشكيل شده بود ....  و گروه گروه از رزمندگان اسلام  از تمام شهر ها به اين كاروان عظيم مي پيوستند . خوب يادمه زمستان بود . برف شديدي هم تهران رو سفيد پوش كرده بود .  قبل از اعزام به ماموريت من و ابرام براي توجيه برنامه هامون به دفتر فرماندهي منطقه احضار شديم .... در دفتر فرماندهي ، فرمانده گردان ما هم حضور داشت . فرمانده منطقه هوايي مهرآباد من رو خوب مي شناخت و بار ها به اتفاق هم به پرواز رفته بوديم . ولي نام  فولادوند برايش آشنا نبود . اگر چه ابرام جز كروي اصلي هواپيماي خفاش بود . و مرتب پرواز هاي خطرناك و حساسي رو انجام مي داد ، اما به دليل روجيه انزواگرانه اي كه داشت هميشه سعي مي كرد كمتر جلو چشم بيايد . تا راحت تر بتواند جيم شده و به كارهاي شخصي خود كه اون روزها سرگرم ساختن خانه اش بود برسد ...! خلاصه تيمسار  حسابي در مورد اهميت و حساس بودن  اين ماموريت صحبت كرد . و به من اختيار تام داد كه هر تصميمي كه لازم بود بگيرم  . كه مجبور نباشم دم به دقيقه با او تماس گرفته و از اشكالات و كار شكني ها بگويم . ولي در عين حال تلفن دفتر و حتي منزل اش رو به من داد و در پايان هم متذكر شد كه دستور داده ام خودرويي كاملآ مجهز با راننده اي ماهر در اختيارت باشد . و از اون جايي كه بنزين اون موقع كوپني بود ، يه دفترچه كه حاوي كوپن هاي متعددي بود به من داد تا خداي ناكرده اون جا تو شهر غريب لنگ نمانم ....

 

همون روز راننده اي كه قرار بود با ما بيايد  رو به من معرفي كردند .  يه گروهبان يك خنده رو و ساكتي بود . او گفت جناب سروان من امروز مي روم و ماشين رو حسابي براي فردا آماده مي كنم ... بهش گفتم فقط زنجير چرخ يادت نره ... گفت مطمئن باش ...  از طرفي چون مي دونستم ابرام تو تهران خيلي كار داره بهش گفتم ابرام جان اگه دوست داري تو نيا .. برو به كار و زندگي ات برس .. ابرام كه از خدا خواسته بود ، فقط گفت اداره چي مي شه ؟ گفتم من به كسي چيزي نمي گويم .. تو هم سعي كن تو شهر آفتابي نشوي تا به چشم همكاران بيايي ... . و او با ذوق زدگي اين پيشنهاد رو پذيرفت . فقط گفت وقتي برگشتي به من خبر بده  تا  به اتفاق هم به پايگاه  برگرديم .. قبول كرده و از دوستم جدا شدم . فردا صبح زود بود كه راننده كه نامش" بسيم " بود  طبق قرار قبلي به در خونه آمد .. يه ماشين نو لندكروز بهش داده بودند . من هم كه براي احتياط يك پتو ، فلاسك چايي و كمي تنقلات با خودم برداشته بودم ، و به اصطلاح حسابي بار و بنديلم رو بسته بودم ، همه رو تو ماشين گذاشتم . و راه افتاديم .  واي كه من عاشق مسافرت و رانندگي در هواي برفي هستم . هميشه مرخصي هاي ساليانه ام رو در زمستان مي گرفتم . و با اولين برفي كه مي باريد من راهي مشهد و قوچان مي شدم تا از پدر پيرم يه احوالي بپرسم . و تقريبآ براي او هم عادت شده بود تا از راديو مي شنويد كه جاده هراز مسدود شده است ، مي گفن الان سرو كله بهرو پيدا مي شه !! و چه كلك هايي كه به پليس راه نمي زدم تا اجازه عبور به من بده !! ( باز داشتم مي رفتم تو حاشيه !! ) خلاصه همين كه از جاده قم راه افتاديم كه بريم ، واي چه محشري به پا بود !! ستون هاي لشگر محمد رسول الله هم در راه بود . اتفاقآ اكثر ماشين هاي اون ها هم لندكروز توياتا بود ...  چه عشقي مي كرديم  ، پليس هاي بين راه جاده رو براي ما باز كرده بودند .. و طفلي ها گاهي هم مجبور بودند در سطح شهر ها ما رو اسكورت نمايند ...  فكر مي كردند كه ما هم  جيش رسول اللله ( ع ) هستيم !!

 

اولين كلكي كه به رزمنده هاي اسلام زدم ..... !!

 

من قبلآ هم در مطالب قبلي نوشته بودم كه خيلي شكمو بودم  !  هم زياد غذا مي خوردم و هم در بين روز هله هوله ( خدا كنه درست نوشته باشم ! ) زيادي مي خوردم . هميشه ساك پروازم پر بود از انواع خوراكي ها . با خود فكر مي كردم اگه به دلايلي مجبور به نشستن در بيابون بشيم  ، اقلآ از گرسنگي نميرم !! جالب اين كه يكي دو جلد رمان هم هميشه همراهم داشتم ... ! تا اگر روزي قارقارك مون تو ماموريت ها خراب شد ، حوصله ام سر نرود .  بله عرض مي كردم  به اولين رستوران بين راهي كه رسيديم ،  ديدم كه قرق لشگر  اعزامي است ... ! دومي و سومي هم همين طور .. اي داد و بيداد چه كار كنم ؟  تا اين كه يه يه رستوران خيلي بزرگ رسيديم كه نيمي از آن در اختيار لشگر بود و نيم ديگرش از مسافران اتوبوس ها پذيرايي مي كرد . همين كه راننده اومد ماشين رو پارك كنه ، از زبون يه مسافري شنيدم كه داره به زمين و زمان  مخصوصآ به صاحب رستوران ناسزا مي گويد .. ! رفتم جلو  و دليل اش رو جويا شدم ، بنده خدا اول جا خورد .... فكر كرد بسيجي هستم .. اين بود كه به تته پته افتاده و گفت من چيزي نگفتم آقا !! بهش حالي كردم كه من نيرو هوايي هستم جريان چيه ..؟ گفت اين پدر سوخته كافه چي ها كه در حالت معمولي هم گران فروشي مي كنند  ، اين روز ها چون از رزمنده ها پول نمي گيرند ، تلافي آن ها رو  سر ما در مي آورند . و دولا پهنا حساب مي كنند . از اون جايي كه من هم دل خوني از اين قماش افراد نداشتم ، سريع يه فكري به مخيله ام خطور كرد ..

راننده كه تازه به چه بدبختي يه جايي براي پارك پيدا كرده بود  ، صدا زدم و گفتم  بسيم جان اين جا پوستمون رو مي كنند . براي همين برو يكي دو تا از اون پرچم هايي كه به پشت لندكروز هاي قواي اسلام نصب شده رو بكن و بيار به ماشين خودمون بزن !! طفلك فكر كرد شوخي مي كنم .. نيش اش باز شد .. به طور جدي در حالي كه اداي فرماندهان خشن نازي رو در مي آوردم   ، گفتم پسر دستور رو اطاعت كن كاريت نباشه ....

 

بنده خدا بسيم سرخ شد و رفت سراغ لندكروز هاي لشگر اعزامي ! و نامردي نكرده و دو تا بيدق بزرگ كه يكي به رنگ سبز فسفري بود و ديگري قرمز آتشين  با خود آورده و در پشت ماشين ما علم كرد ..  سپس يه اوركت آمريكايي رنگ و رو رفته داشتم كه براي روز مبادا و براي پرهيز از سرماخوردگي با خودم آورده بودم  رو پوشيدم تا درجه هايم معلوم نشود !  از نيم تنه به پائين هم كه مشگلي نبود .. رنگ سبز لباس پرواز با پوتيني كه به پا داشتم ، تيپ ام رو كرده بود عينهو يه رزمنده  ! فقط اشكال كار در اين بود كه صورتم رو  سه تيغه تراشيده بودم ... ! ولي اهميت نداده و مجددآ سوار ماشين شدم و به بسيم گفتم يك راست برو جلوي در اصلي كافه پارك كن ... ! تا اومد من من كنه ولي ديد قيافه ام جدي است ، اطاعت نموده و ماشين رو درست مقابل پنجره بزرگ رستوران كه صاحب طمع كارش از اون جا مسافران بيرون رو ديد مي زد ، توقف كرديم ... قبل از اين كه پارك كنيم ، معمولآ يه عده افراد بومي جلوي در ورودي مي ايستند و به اصطلاح خوش آمد گفته و ايضآ به مسافران بي نوا  امر و نهي مي كنند جلو آمده و گفت اين جا قدغنه ... ولي تا چشمش به پرچم ها افتاد ، سريع دولا شده و عذرخواهي نمود .. من هم فرصت رو غنيمت شمرده و چون مي دونستم از ايادي صاحب كافه است بهش گفتم برو به اربابت بگو فرمانده  اين ستون براي بازديد داره مياد ...  طرف كه حسابي ابهت بيدق و  ماشين مدل بالا ي ما اونو گرفته بود ... دوان دوان به سمت كافه چي راهي شد . و من زير چشمي ديدم كه در گوش ارباب طعمه كارش داره يه چيز هايي مي گويد .. تو دلم گفتم شما حق تون است كه بهتون دروغ بگيم ...  هنوز در به لنگ ماشين رو نبسته بوديم كه ديدم كافه چي كه شكم گنده اي داشت  به استقبالمون آمد .. بقيه اش رو شما حدس بزنيد .. !! شروع كرد به پاچه خواري .. و از خودش و كافه تعريف نمودن ... و پشت بندش هم آمار خدمات و سرويس هايي كه به لشگر اعزامي داده بود رو با اغراق تعريف كردن ... من هم برايخالي نبودن عرصه هر از گاهي كله ام رو تكان مي دادم و بسان بسيجي ها با كلماتي چون : اجرتون با آقا امام حسين  ( ع ) ..  خدا خيرتون بده .. آفرين برادر .. و براي اين كه واقعآ اجر پاچه خواري اش رو داده باشم خطاب به راننده در حالي كه به مجوز بالاي سر در كافه چي اشاره مي نمودم ، گفتم يادداشت كن .. ! و او هم كم نياورده و شروع به نوشتن چيزهايي در دفترچه كوچك داخل حيبش  نمود .. !! خلاصه در يه چشم به هم زدن ما رو برد به اتاقكي كوچك كه با پشتي هاي  چرك تزئين يافته بود و تا دلتون بخواد مانند ميهمان وي آي پي از مون پذيرايي نمود . موقع ترك اونجا در آوردم كه حساب كنم .. به هيچ عنوان قبول نكرد ...

 

به سمت اهواز ...

 

عنوان قبول نكرد . عزيزان با پوزش از اين كه طولاني شد و هنوز خيلي ماجرا از اين سفر نامه ماركو پلو مانند ام مانده است ، علي رغم ميل باطني ، قردا تقديم حضورتون خواهم كرد ..

 

با تشكر و احترام :

 

بهروز مدرسي

 

                                     ايام به كام


z2jnody2mmmnhyndwmkm.jpg

تبليغات شما خوانندگان محترم

( رايگان )

همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد .


jzm2ynhgwltynljjjynj.jpg

http://www.filedony.com/

اينجا


             mwom1nyniqxigdztbyet.jpg

zzmxjkkzngnnqgj5a4wo.jpg

ymzmottiohzln2lzjirx.jpg

http://www.topxphoto.com/

شیک ترین گالری تصاویر از طبیعت

اينجا )


ztn2zzyyjamtvkymmotn.jpg 

فروشگاه اينترنتي كاتالوگ و مجلات تخصصي خارجي -

http://www.amirbazar.com/  ( اینجا )


4d5yv3yyeomgoi2inzwg.jpg

  • من اين خانم معلم را تحسين مي كنم  ( اینجا )

تصويري از بانو ساعي متولي خيريه  ماجرای خانم معلم نمونه ای که زندگی اش را وقف مردم کرده است .


  • روزي كه دشمن حسابي ، رودست خورد ! (اینجا )

تصوير آرشيوي از هواپيماي سي -130 در این مطلب چگونگی ریخته شدن ترس ام از مرده رو بیان می کنم .


  • آيا تا به حال  " جانباز  شيميايي" تقلبي ديده بوديد ؟ (اینجا )

 شخصی زبل ترفند جالبی به کار می برد تا جانباز شود !


  • روزی که  " ساواکی ها " در آسمان شکنجه شدند ! (اینجا )

تصوير آرشيوي است  ماجرای پروازی پرماجرا که در آن ساواکی ها نصفه جون شدند !!


  • فرود در جاده خاكي شهر  ّ " بانه "  ( اینجا
  • تصوير آيت الله صادق خلخالي خاطره ای از پرواز با خلخالي و فرود در جاده خاكي شهر بانه ! 


    پيشنهاد بي شرمانه سفير آمريكا ، در تركيه  (اینجا )   

 یه روز که برای آوردن شکاری فراری به ترکیه رفته بودیم ، سفیر آمریکا ..  


  حقه خلبانان جنگنده عراقی ، در حمله به ايران ! ( اینجا )

در اين مطلب با ترفند خلبانان عراقي در جنگ آشنا مي شويد .


  روزي كه كاركنان برج مراقبت پرواز ، فرار كردند !!اینجا )

تصویر آرشیوی است ماجراي روزي كه فرامين هواپيما در آسمان قفل مي كند و ...

  خلبانان قبل از بروز سانحه به چه مي انديشند ؟  (اینجا )

يك تصوير داخل كابين هواپيماي سي - 130 آرشيوي  فكر مي كنيد خلبانان در هنگام خطر جدي به چه فكر مي كنند ؟


 چتر نجات هواپيما ، سربازي را به سقف آشيانه كوبيد . (اینجا )

 تصوير آرشيوي از صندلي پرتاپ حادثه اي دردناك كه طي آن سربازي قرباني كنجكاوي خود شد .


  روايتي از يك نبرد هوايي  ـ قسمت تخست  ( اینجا )

تصوير آرشيوي از اق -14  رويتي جذاب و غرور آفرين از يك نبرد هوايي بر عليه پايگاه دشمن


  حماسه اي كه هواپيما هاي فانتوم ، تام كت و بوئينگ آفريدند . - ۲  (اینجا )

تصوير آرشيوي از ميگ 23 قسمت دوم روايت جذاب از يك نبرد هوايي بر عليه دشمن 


 موفق و پيروز باشد 


- تعداد بازديد
  • 6407
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35