
حمله عراقي ها به يك فروند سي - ۱۳۰ در اهواز
امروز اي ميلي از فرزند خلبان قهرمان و شجاع اف - ۴ شهيد " جواد عزيز مقدم " دريافت كردم كه در عمليات متهورانه برون مرزي در بصره عراق به درجه رفيع شهادت نائل آمد . از اين كه فرزندان اين قهرمانان وطن پي گير راه پرافتخار پدران خويش هستند خيلي خوشحال شدم . از " برمك " فرزند اين دلاور شجاع خواهش نمودم علاوه بر تصاويري از پدر شهيد خويش ، چند خطي بيوگرافي وي را برايم ارسال نمايد تا ضمن اختصاص دادن صفحه اي مستقل ، ياد آن شهيد را گرامي داريم . اين درخواست مرا بر آن داشت نا همين خواهش را از ساير خانواده هاي محترم شهداي نيروي هوايي بنمايم . لذا از كليه خوانندگان بزرگوار تقاضا مي كنم اگر خاطره يا اطلاعاتي از شهداي عاليقدر جنگ تحميلي داريد به همراه حداقل يه تصوير به اي ميل بنده ارسال فرماييد . تا به نحو مقتضي از آن ها يادي كرده باشيم .
دوست عزيزي در ياهو برايم اي ميلي فرستاد و پرسش فرمود كه آيا مي شود او را در مورد شرايط خلباني راهنمايي نمايم ؟ و من به سنت هميشگي با طيب خاطر اعلام آمادگي كرده و برايش نوشتم هر پرسشي دارد برايم ارسال نمايد . اما متآسفانه وقتي اي ميل بعدي او را دريافت كرده و سرگرم نوشتن سوال هاي او بودم ، كامپيوتر هنگ نموده و نامه مشاراليه پريد . و از آن جا كه نام شريف اين خواننده محترم را نمي دانم و حجم نامه هاي روزانه خيلي بالاست . لذا از اين دوست عزيز ضمن عذر خواهي بابت اتفاقي كه رخ داد خواهش مي كنم مجددآ پرسش هاي خود را فقط از طريق جي ميل برايم بفرستد . همچنين از ساير عزيزاني كه قصد مكاتبه با بنده را دارند ، خواهشمندم در صورت امكان فقط به آدرس جي ميل مكاتبه فرمايند .
اما مطلب امشب در باره خاطره اي از ماجراي حمله جنگنده هاي عراقي به يك فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ در فرودگاه اهواز است كه هنگامي كه پرسنل ستاد تخليه سرگرم حمل مجروحين به داخل هواپيما بودند مورد بمباران خلبانان جنگنده عراقي قرار مي گيرد . و طي آن علاوه بر شهادت پرستاران زحمت كش و مجروحان داخل هواپيما ، فرمانده فرودگاه و تني چند از پرسنل ثابت ايستگاه اهواز به شهادت مي رسند . بعد از اين حادثه بود كه به من و آقاي ابراهيم فولادوند ( همان شخصي كه پيمان فرزندش برايم اي ميل زد و باعث ياد آوري اين خاطره گرديد ) ماموريت مي دهند براي مهار اين هواپيما به اهواز برويم و ..
حمله عراقي ها به يك فروند سي - ۱۳۰ در اهواز
ستاد تخليه ....
باور كنيد هواپيماهاي سي - ۱۳۰ نيروي هوايي ارتش نقش خيلي مهمي رو در جنگ تحميلي با عراق ايفا نمودند . كه به نظر من مهم ترين آن ها حمل مجروحين جنگي به بيمارستان هاي سراسر كشور بود . اين به اصطلاح قارقارك ها جان خيلي از رزمنده ها رو نجات داد. و همان طوري كه در اكثر مطالب ام به آن اشاره كردم از همون نخستين ساعات حمله با سازماندهي عالي و استراتژيك به مناطق جنگي اعزام شدند . ديگه كم كم خود رزمنده ها هم وقتي ما اون ها رو سوار مي كرديم تا به منطقه ببريم به شوخي عنوان مي كردند شما ما رو عمودي سوار مي كنيد و افقي بر مي گردونيد !! در اين جا لازم مي دونم ابتدا به نقش برادران ستاد تخليه اشاره نمايم . اوايلي كه جنگ آغاز شده بود مدت ها زمان مي برد تا آقايون لودمستر ها وظيعيت كاربردي هواپيما رو تغير بدهند . يعني مي بايستي نخست تمام صندلي هاي داخل هواپيما رو جمع مي كردند . سپس ستون هاي سنگين پايه هاي برانكارد رو نصب نموده و در نهايت زخمي ها رو يكي يكي روي آن ها سوار مي كردند . و چون معمولآ دو نفر لود مستر در هواپيماي سي - ۱۳۰ حضور دارد اين كار ساعت ها به طول مي انجاميد . و چه بسا خيلي از مجروحان به خاطر همين انتظار جان شون رو از دست مي دادند . اين رو هم بگم شخص ديگري غير از دو نفر آقايون لود مستر دقيقآ نمي توانستند بار گيري رو انجام دهند . چون قرار دادن بار يا مسافر داراي فرمول هاي دشوار و پيچيده اي است كه اگر از روي اصول انجام نگيرد " سي . جي " ( مركز ثقل ) هواپيما به هم مي خورد . اما دقيقآ يادم نيست چه مدت از جنگ سپري شده بود كه كادري آموزش ديده در تمام فرودگاه هاي مناطق جنگي مستقر شده و به محض اين كه ما مي نشستيم ، آن ها دست به كار شده و همانند يه لودمستر حرفه اي سريع ستون ها رو نصب كرده و برانكارد ها رو سوار نموده و مجروحين را روي آن مي گذاشتند .
فرودگاه اهواز ......
يكي از مناطقي كه ستاد تخليه آن هميشه فعال بوده و پرسنل و امدادگرهاي آن شبانه روز تلاش مي نمودند ، فرودگاه اهواز بود . البته بر اثر حملات پي در پي به ساختمان هاي اين فرودگاه ، ديگر مثل گذشته زيبا نبود . ولي خيلي عالي از آن در زمان جنگ استفاده مي شد . يكي از ساختمان هاي آن اختصاص به بيمارستان صحرايي يافته بود . به اين صورت كه هر چه مجروح از مناطق مختلف جبهه هاي جنگ توسط آمبولانس يا هلي كوپتر به اين مكان منتقل مي شد ، در اين ساختمان كه پنجره هاي آن مشرف به رمپ پرواز بود انتقال مي يافتند . و گروهي پزشك با دستيار هاي جوان خود يكايك مجروحين رو معاينه نموده و بر روي پرونده ي اوليه اي كه در منطقه توسط آقايون اطباء تنظيم شده بود و در آن علاوه بر درج مشخصات رزمنده دليل مجروحيت قيد شده بود ، فوريت اعزام آن ها تعين مي گرديد . در همين ساختمان ضمن رسيدگي اوليه و پانسمان مجروحين كه اغلب تركش توپ و خمپاره به بدن آن ها اصابت نموده بود ، محل اعزام آن ها مشخص مي شد . در كنار آقايون پزشك و دستيارانشون چند نفر هم پرستار حضور داشتند كه وظيفه آن ها همراهي مجروحين از ساختمان بيمارستان صحرايي تا داخل هواپيما بود . آن ها دلسوزانه بعد از قرار گرفتن رزمنده مجروح بر روي برانكارد ، سرم هاي آنان رو وصل مي نمودند و تا لحظه پرواز واقعآ آن ها رو تر و خشك مي كردند . اين رو هم اضافه كنم تقريبآ از همون اوايل جنگ هر وقت من به اين فرودگاه مي رفتم دو تا پرستار خانم رو هميشه اون جا مي ديدم كه واقعآ از ته دل زحمت مي كشيدند . بارها ازشون مي پرسيدم شما ها خواب و خوراك نداريد ؟ چون من در هر ساعت شبانه روز كه به اهواز مي رفتم ، آن ها رو در حال رسيدگي به مجروحان مي ديدم ...
خاطره ای از پرستاران فرودگاه ...
من براي اين كه عزيزان خواننده حسابي با شرايط آن ايام آشنا بشوند ، مجبور به بيان جزئيات مي شوم . در همين فرودگاه اهواز اون موقع يه سنگر خيلي بزرگي ساخته بودند كه به محضي كه آژير قرمز به صدا در مي آمد همه مردمي كه در آن منطقه بودند خودشون رو به اين سنگر مي رسوندند . همون موقع شايع شده بود كه براي ساخت اين سنگر چندين ميليون تومان هزينه صرف شده است و هيچ بمبي قادر به تخريب آن نيست . از اون جا كه ما اغلب شب ها براي حمل مجروحين به اهواز مي رفتيم . بارها شاهد به صدا در آمدن آژير بودم . شب ها داخل اكثر جاهاي ساختمان تاريك بود . و بوسيله نور شمعي كوچك راه مون رو پيدا مي كرديم . براي روشن كردن چراغ هاي داخل هواپيما در حالتي كه روي زمين موتور هايش خاموش است ، جنراتور قوي و بزرگي را به هواپيما وصل مي نمودند كه در سكوت شب صداي دلخراش و كر كننده اي داشت . و هر وقت اعلام وضعيت قرمز مي شد ، اولين كاري كه انجام مي دادند خاموش كردن جنراتور بود . تا هواپيماهاي دشمن قادر به تشخيص محل دقيق آن ها نشوند . يه شب كه در همين فرودگاه منتظر پر شدن هواپيما بودم . آژير لعنتي به صدا در آمد . معمولآ مجروحيني كه مي بايست اعزام شوند را در محوطه فرودگاه و تقريبآ زير بال هواپيما روي زمين قرار مي دادند . و سپس يكي يكي آن ها رو به داخل هواپيما برده و كار هاش رو انجام مي دادند . چشم تون روز بد نبيته .. من بعد از شنيدن صداي آژير براي صدمه نديدن هواپيما به سنگر نرفته و سريع خودم رو رسوندم به هواپيما تا جنراتور رو خاموش نمايم . به محض اين كه چراغ هاي هواپيما خاموش شد . يه عده از بچه هاي ستاد تخليه براي حفظ جان خود از هواپيما بيرون پريده و تو تاريكي بنده خداهايي كه رو زمين خوابيده بودند رو لگد مال نموده و فرار كردند . در آن سكوت وحشتناك شب صداهاي ... آخ دلم ... واي مردم .... واي چه كار مي كنيد ...؟ توآم با فرياد هاي كمك و يا حسين در هم آميخته بود . جالب اين كه وقتي آژير سفيد نواخته شد و چراغ هاي هواپيما روشن شد با كما تعجب ديدم فقط اين دو تا پرستار زن از داخل هواپيما خارج نشده و همچنان در حال امداد رساني به مجروحان هستند ... در حالي كه يك نفر از امدادگرها رو نديدم
حمله به سي – 130 مجروحان در اهواز ....
اواسط جنگ بود كه يه فروند هواپيماي سي – 130 از تهران به مقصد اهواز براي حمل مجروحين به پرواز در مي آيد . اين رو هم اضافه نمايم در شب هايي كه نيروهاي رزمنده ايران دست به حمله گسترده مي زدند و يا برعكس در ايامي كه دشمن بعثي عراق اقدام به حمله بزرگي مي نمود طبيعتآ تعداد مجروحين افزايش مي يافت . به همين دليل اعزام آن همه مجروح جنگي با يكي دو تا هواپيماي سي – 130 ميسر نبود . به همين دليل در چنين مواقعي يك فروند جامبو جت نيروي هوايي كه ظرفيت بالايي در حمل زخمي ها داشت به منطقه اعزام مي شد . اتفاقآ در يكي از همين ماموريت ها بود كه علاوه بر سي – 130 ، يك فروند جامبو جت هم به اهواز اعزام مي شود . تجسم كنيد كه چگونه اين همه مجروح جنگي كه وصعيت خيلي خطرناكي دارند و از درد گلوله يا تركش سوزان توپ و خمپاره به خود مي پيچند ، سازماندهي شده و آن ها رو سوار هواپيما مي كردند . واقعآ دشوار و طاقت فرسا بود . در فرودگاه اهواز بعد از اين كه جامبو جت ظرفيت اش تكميل شده و قصد پرواز رو داشت ، آژير قرمز به صدا در مي آيد ... خلبان بوئينگ 747 در اين وضعيت بحراني اگر در فرودگاه سر باند متوقف مي ماند و منتظر اعلام وضعيت سفيد مي شد ، مسلمآ طعمه خيلي خوبي براي شكاري هاي عراقي بود . زيرا همان گونه كه مي دانيد رنگ جامبو جت هاي ما سفيد هستند . و خيلي راحت حتي از ارتفاع بالا هم قادر به تشخيص است . و اگر به پرواز ادامه دهد ، علاوه بر ريسك ديده شدن ، امكان شليك آتش بار خودي ها هم مزيد بر علت است . واقعآ شرايط تصميم گيري در اين شرايط خيلي دشوار است . خلبان علاوه بر دغدغه جان 800 رزمنده مجروح ، به سرمايه و ارزش بالاي هواپيما در زمان جنگ هم مي انديشد . مسئله اي كه در طول ايام جنگ بار ها براي من هم پيش آمده بود . اما در يك لحظه خلبان شجاع بوئينگ 747 علي رغم تآكيد برج مراقبت مبني بر خاموش كردن هواپيما ، تصميم مي گيرد به پرواز در آيد . شايد باورتون نشه درست لحظاتي بعد از ترك فرودگاه تاريك اهواز كه به كمك تابش نور ماه خلبان اين غول بزرگ آهنين رو به پرواز در مي آورد ، فرودگاه اهواز مورد آماج بمبارون بي رحمانه هواپيماهاي عراقي قرار مي گيرد . از اون جايي كه كروي پروازي به داخل همون سنگري كه نام بردم پناه مي گيرند ، سالم مي مانند ولي تركش هاي بزرگ حاصل از افتادن دو سه تا بمب در رمپ پرواز سبب به شهادت رسيدن اون دو خواهر پرستار ، فرمانده سپاه منطقه و عده زيادي از مجروحاني كه روي زمين بودند مي شود . هواپيما هم مانند آبكش سوراخ سوراخ مي گردد . و تنها شانسي كه مي آورد به باك آن كه مملو از بنزين بود ، اصابت نمي كند . وگرنه در يك چشم به هم زدن تمام مجروحيني كه در داخل ساختمان در حال مداوا شدن بودند ، كباب شده و به همراه ساختمان فرودگاه در آتش عظيم مي سوختند .... ماموريتي كه به من ابلاغ شد ... فرداي همان شب يه فروند سي – 130 ديگر جهت آوردن كروي پروازي به اهواز اعزام مي شود . و علاوه بر آوردن مجروحين جنگي ، بچه هاي ما را كه جان سالم به در برده بودند رو با خود به تهران مي آورد . دقيقآ نمي دانم چه مدت از اين حادثه دردتاك گذشته بود كه از سوي ستاد نيروي هوايي به من و همكار ديگرم آقاي " ابراهيم فولادوند " ماموريت داده مي شود كه به اهواز رفته و با پشتيباني از نيروهاي محلي و استانداري شهر اهواز آن هواپيماي آبكش شده رو براي جلوگيري از حملات احتمالي بعدي دشمن استتار نماييم . اون قديمي ها حتمآ يادشون است كه در اواسط جنگ تبليغات عظيمي از رسانه ها مبني بر اعزام لشگر يكصد هزار نفري به جبهه هاي جنگ انجام مي گرفت .. .. و آن جور كه از شواهد بر مي آمد ، ايران تصميم به حملات گسترده اي در جبهه هاي جنوب گرفته بود . لشگر يك صد هزار نفري محمد رسول الله تشكيل شده بود .... و گروه گروه از رزمندگان اسلام از تمام شهر ها به اين كاروان عظيم مي پيوستند . خوب يادمه زمستان بود . برف شديدي هم تهران رو سفيد پوش كرده بود . قبل از اعزام به ماموريت من و ابرام براي توجيه برنامه هامون به دفتر فرماندهي منطقه احضار شديم .... در دفتر فرماندهي ، فرمانده گردان ما هم حضور داشت . فرمانده منطقه هوايي مهرآباد من رو خوب مي شناخت و بار ها به اتفاق هم به پرواز رفته بوديم . ولي نام فولادوند برايش آشنا نبود . اگر چه ابرام جز كروي اصلي هواپيماي خفاش بود . و مرتب پرواز هاي خطرناك و حساسي رو انجام مي داد ، اما به دليل روجيه انزواگرانه اي كه داشت هميشه سعي مي كرد كمتر جلو چشم بيايد . تا راحت تر بتواند جيم شده و به كارهاي شخصي خود كه اون روزها سرگرم ساختن خانه اش بود برسد ...! خلاصه تيمسار حسابي در مورد اهميت و حساس بودن اين ماموريت صحبت كرد . و به من اختيار تام داد كه هر تصميمي كه لازم بود بگيرم . كه مجبور نباشم دم به دقيقه با او تماس گرفته و از اشكالات و كار شكني ها بگويم . ولي در عين حال تلفن دفتر و حتي منزل اش رو به من داد و در پايان هم متذكر شد كه دستور داده ام خودرويي كاملآ مجهز با راننده اي ماهر در اختيارت باشد . و از اون جايي كه بنزين اون موقع كوپني بود ، يه دفترچه كه حاوي كوپن هاي متعددي بود به من داد تا خداي ناكرده اون جا تو شهر غريب لنگ نمانم .... همون روز راننده اي كه قرار بود با ما بيايد رو به من معرفي كردند . يه گروهبان يك خنده رو و ساكتي بود . او گفت جناب سروان من امروز مي روم و ماشين رو حسابي براي فردا آماده مي كنم ... بهش گفتم فقط زنجير چرخ يادت نره ... گفت مطمئن باش ... از طرفي چون مي دونستم ابرام تو تهران خيلي كار داره بهش گفتم ابرام جان اگه دوست داري تو نيا .. برو به كار و زندگي ات برس .. ابرام كه از خدا خواسته بود ، فقط گفت اداره چي مي شه ؟ گفتم من به كسي چيزي نمي گويم .. تو هم سعي كن تو شهر آفتابي نشوي تا به چشم همكاران بيايي ... . و او با ذوق زدگي اين پيشنهاد رو پذيرفت . فقط گفت وقتي برگشتي به من خبر بده تا به اتفاق هم به پايگاه برگرديم .. قبول كرده و از دوستم جدا شدم . فردا صبح زود بود كه راننده كه نامش" بسيم " بود طبق قرار قبلي به در خونه آمد .. يه ماشين نو لندكروز بهش داده بودند . من هم كه براي احتياط يك پتو ، فلاسك چايي و كمي تنقلات با خودم برداشته بودم ، و به اصطلاح حسابي بار و بنديلم رو بسته بودم ، همه رو تو ماشين گذاشتم . و راه افتاديم . واي كه من عاشق مسافرت و رانندگي در هواي برفي هستم . هميشه مرخصي هاي ساليانه ام رو در زمستان مي گرفتم . و با اولين برفي كه مي باريد من راهي مشهد و قوچان مي شدم تا از پدر پيرم يه احوالي بپرسم . و تقريبآ براي او هم عادت شده بود تا از راديو مي شنويد كه جاده هراز مسدود شده است ، مي گفن الان سرو كله بهرو پيدا مي شه !! و چه كلك هايي كه به پليس راه نمي زدم تا اجازه عبور به من بده !! ( باز داشتم مي رفتم تو حاشيه !! ) خلاصه همين كه از جاده قم راه افتاديم كه بريم ، واي چه محشري به پا بود !! ستون هاي لشگر محمد رسول الله هم در راه بود . اتفاقآ اكثر ماشين هاي اون ها هم لندكروز توياتا بود ... چه عشقي مي كرديم ، پليس هاي بين راه جاده رو براي ما باز كرده بودند .. و طفلي ها گاهي هم مجبور بودند در سطح شهر ها ما رو اسكورت نمايند ... فكر مي كردند كه ما هم جيش رسول اللله ( ع ) هستيم !! اولين كلكي كه به رزمنده هاي اسلام زدم ..... !! من قبلآ هم در مطالب قبلي نوشته بودم كه خيلي شكمو بودم ! هم زياد غذا مي خوردم و هم در بين روز هله هوله ( خدا كنه درست نوشته باشم ! ) زيادي مي خوردم . هميشه ساك پروازم پر بود از انواع خوراكي ها . با خود فكر مي كردم اگه به دلايلي مجبور به نشستن در بيابون بشيم ، اقلآ از گرسنگي نميرم !! جالب اين كه يكي دو جلد رمان هم هميشه همراهم داشتم ... ! تا اگر روزي قارقارك مون تو ماموريت ها خراب شد ، حوصله ام سر نرود . بله عرض مي كردم به اولين رستوران بين راهي كه رسيديم ، ديدم كه قرق لشگر اعزامي است ... ! دومي و سومي هم همين طور .. اي داد و بيداد چه كار كنم ؟ تا اين كه يه يه رستوران خيلي بزرگ رسيديم كه نيمي از آن در اختيار لشگر بود و نيم ديگرش از مسافران اتوبوس ها پذيرايي مي كرد . همين كه راننده اومد ماشين رو پارك كنه ، از زبون يه مسافري شنيدم كه داره به زمين و زمان مخصوصآ به صاحب رستوران ناسزا مي گويد .. ! رفتم جلو و دليل اش رو جويا شدم ، بنده خدا اول جا خورد .... فكر كرد بسيجي هستم .. اين بود كه به تته پته افتاده و گفت من چيزي نگفتم آقا !! بهش حالي كردم كه من نيرو هوايي هستم جريان چيه ..؟ گفت اين پدر سوخته كافه چي ها كه در حالت معمولي هم گران فروشي مي كنند ، اين روز ها چون از رزمنده ها پول نمي گيرند ، تلافي آن ها رو سر ما در مي آورند . و دولا پهنا حساب مي كنند . از اون جايي كه من هم دل خوني از اين قماش افراد نداشتم ، سريع يه فكري به مخيله ام خطور كرد .. راننده كه تازه به چه بدبختي يه جايي براي پارك پيدا كرده بود ، صدا زدم و گفتم بسيم جان اين جا پوستمون رو مي كنند . براي همين برو يكي دو تا از اون پرچم هايي كه به پشت لندكروز هاي قواي اسلام نصب شده رو بكن و بيار به ماشين خودمون بزن !! طفلك فكر كرد شوخي مي كنم .. نيش اش باز شد .. به طور جدي در حالي كه اداي فرماندهان خشن نازي رو در مي آوردم ، گفتم پسر دستور رو اطاعت كن كاريت نباشه .... بنده خدا بسيم سرخ شد و رفت سراغ لندكروز هاي لشگر اعزامي ! و نامردي نكرده و دو تا بيدق بزرگ كه يكي به رنگ سبز فسفري بود و ديگري قرمز آتشين با خود آورده و در پشت ماشين ما علم كرد .. سپس يه اوركت آمريكايي رنگ و رو رفته داشتم كه براي روز مبادا و براي پرهيز از سرماخوردگي با خودم آورده بودم رو پوشيدم تا درجه هايم معلوم نشود ! از نيم تنه به پائين هم كه مشگلي نبود .. رنگ سبز لباس پرواز با پوتيني كه به پا داشتم ، تيپ ام رو كرده بود عينهو يه رزمنده ! فقط اشكال كار در اين بود كه صورتم رو سه تيغه تراشيده بودم ... ! ولي اهميت نداده و مجددآ سوار ماشين شدم و به بسيم گفتم يك راست برو جلوي در اصلي كافه پارك كن ... ! تا اومد من من كنه ولي ديد قيافه ام جدي است ، اطاعت نموده و ماشين رو درست مقابل پنجره بزرگ رستوران كه صاحب طمع كارش از اون جا مسافران بيرون رو ديد مي زد ، توقف كرديم ... قبل از اين كه پارك كنيم ، معمولآ يه عده افراد بومي جلوي در ورودي مي ايستند و به اصطلاح خوش آمد گفته و ايضآ به مسافران بي نوا امر و نهي مي كنند جلو آمده و گفت اين جا قدغنه ... ولي تا چشمش به پرچم ها افتاد ، سريع دولا شده و عذرخواهي نمود .. من هم فرصت رو غنيمت شمرده و چون مي دونستم از ايادي صاحب كافه است بهش گفتم برو به اربابت بگو فرمانده اين ستون براي بازديد داره مياد ... طرف كه حسابي ابهت بيدق و ماشين مدل بالا ي ما اونو گرفته بود ... دوان دوان به سمت كافه چي راهي شد . و من زير چشمي ديدم كه در گوش ارباب طعمه كارش داره يه چيز هايي مي گويد .. تو دلم گفتم شما حق تون است كه بهتون دروغ بگيم ... هنوز در به لنگ ماشين رو نبسته بوديم كه ديدم كافه چي كه شكم گنده اي داشت به استقبالمون آمد .. بقيه اش رو شما حدس بزنيد .. !! شروع كرد به پاچه خواري .. و از خودش و كافه تعريف نمودن ... و پشت بندش هم آمار خدمات و سرويس هايي كه به لشگر اعزامي داده بود رو با اغراق تعريف كردن ... من هم برايخالي نبودن عرصه هر از گاهي كله ام رو تكان مي دادم و بسان بسيجي ها با كلماتي چون : اجرتون با آقا امام حسين ( ع ) .. خدا خيرتون بده .. آفرين برادر .. و براي اين كه واقعآ اجر پاچه خواري اش رو داده باشم خطاب به راننده در حالي كه به مجوز بالاي سر در كافه چي اشاره مي نمودم ، گفتم يادداشت كن .. ! و او هم كم نياورده و شروع به نوشتن چيزهايي در دفترچه كوچك داخل حيبش نمود .. !! خلاصه در يه چشم به هم زدن ما رو برد به اتاقكي كوچك كه با پشتي هاي چرك تزئين يافته بود و تا دلتون بخواد مانند ميهمان وي آي پي از مون پذيرايي نمود . موقع ترك اونجا در آوردم كه حساب كنم .. به هيچ عنوان قبول نكرد ... به سمت اهواز ... عنوان قبول نكرد . عزيزان با پوزش از اين كه طولاني شد و هنوز خيلي ماجرا از اين سفر نامه ماركو پلو مانند ام مانده است ، علي رغم ميل باطني ، قردا تقديم حضورتون خواهم كرد .. با تشكر و احترام : بهروز مدرسي ايام به كام |

تبليغات شما خوانندگان محترم
( رايگان )
همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد .

شیک ترین گالری تصاویر از طبیعت
( اينجا )
فروشگاه اينترنتي كاتالوگ و مجلات تخصصي خارجي -
http://www.amirbazar.com/ ( اینجا )
- من اين خانم معلم را تحسين مي كنم ( اینجا )
ماجرای خانم معلم نمونه ای که زندگی اش را وقف مردم کرده است .
- روزي كه دشمن حسابي ، رودست خورد ! (اینجا )
در این مطلب چگونگی ریخته شدن ترس ام از مرده رو بیان می کنم .
- آيا تا به حال " جانباز شيميايي" تقلبي ديده بوديد ؟ (اینجا )
شخصی زبل ترفند جالبی به کار می برد تا جانباز شود !
- روزی که " ساواکی ها " در آسمان شکنجه شدند ! (اینجا )
ماجرای پروازی پرماجرا که در آن ساواکی ها نصفه جون شدند !!
- فرود در جاده خاكي شهر ّ " بانه " ( اینجا
خاطره ای از پرواز با خلخالي و فرود در جاده خاكي شهر بانه !
پيشنهاد بي شرمانه سفير آمريكا ، در تركيه (اینجا )
یه روز که برای آوردن شکاری فراری به ترکیه رفته بودیم ، سفیر آمریکا ..
حقه خلبانان جنگنده عراقی ، در حمله به ايران ! ( اینجا )
در اين مطلب با ترفند خلبانان عراقي در جنگ آشنا مي شويد .
روزي كه كاركنان برج مراقبت پرواز ، فرار كردند !! ( اینجا )
ماجراي روزي كه فرامين هواپيما در آسمان قفل مي كند و ...
خلبانان قبل از بروز سانحه به چه مي انديشند ؟ (اینجا )
فكر مي كنيد خلبانان در هنگام خطر جدي به چه فكر مي كنند ؟
چتر نجات هواپيما ، سربازي را به سقف آشيانه كوبيد . (اینجا )
حادثه اي دردناك كه طي آن سربازي قرباني كنجكاوي خود شد .
روايتي از يك نبرد هوايي ـ قسمت تخست ( اینجا )
رويتي جذاب و غرور آفرين از يك نبرد هوايي بر عليه پايگاه دشمن
حماسه اي كه هواپيما هاي فانتوم ، تام كت و بوئينگ آفريدند . - ۲ (اینجا )
قسمت دوم روايت جذاب از يك نبرد هوايي بر عليه دشمن
موفق و پيروز باشد














دوستان عزيزي كه عضو سايت لالاترين هستند ، لطفآ به لينك اين مطلب هر رآيي كه دوست دارند بدهند
سپاسگزارم
مثل همیشه عالی بود
جناب مدرسی عزیز برای شما آرزوی سلامتی کامل و طول عمر با برکت میکنم.
جناب مدرسی عزیز پیشنهادی داشتم اگر در مورد کامنتهای بیهوده دوچار مشکل شده اید همینطور در مورد ادیتور سایت بنظر بنده حقیر شما که معمولا روزانه مینویسید بهتر نیست بجای هاست از محیط وبلاگهای فارسی مانند مهین بلاگ یا مکانهای دیگر استفاده کنید فقط برای اینکه مشکلی پیش نیاد دومین خودتون رو روش بندازید اینطوری مزایای زیر رو دارد:
1)اگر بازید کننده ای در هر پستی برای شما کامنتی بگذارد شما تا در کنترل پنل وبلاگ مثلا میهن بلاگ وارد شوید تمام کامنتهای گذاشته شده در هر پستی را میبینید حتی اگر برای پستهای ماههای پیش باشد.
2)تا شما اجازه ندهید کامنتی خودبخود قابل مشاهده نیست و شما میتوانید کامنت های بیهوده را قبل مشاهده عموم پاک نمایید.
3)با قالب زیبا وبلاگ شما میتواند حتی از الان هم زیبا تر شود و همینطور امکانات زیادتری به آن افزوده شود مثلا RSS که اتوماتیک وبلاگ شامل آن میشود.
4)از نظر ادیتور مشکلی نخواهید داشت.
در ضمن همانطور هم که عرض کردم از همین دامین خودتون استفاده میکنید تا برای یوزرها و افرادی که قبلا تبادل لینک کردید مشکلی ایجاد نشود.
مرا واقعا میبخشید به خودم اجازه دادم این پیشنهادها را بشما که خودتون استادید بکنم شایدم شما فکرش را کردید و مشکلاتی بوده که امکانش نشده بهر حال قصدم فقط کمک هر چند کوچک بود برای شما آرزوی موفقیت میکنم.
محمد-NOZNET
دوستان عزيزي كه عضو سايت لالاترين هستند ، لطفآ به لينك اين مطلب هر رآيي كه دوست دارند بدهند
سپاسگزارم
https://balatarin.com/permlink/2007/10/19/1154928
محمد جان عزيز .. خيلي ممنون كه به فكر سايت هستي
راستش رو بخواهيد طراح محترم سايت قرار است يك تغيراتي را بدهد . ولي در مورد ساير مواردي كه مربوط به وبلاگ نوشتي را من مايلم انجام دهم . ولي مشكل بزرگ اين است كه من اصلآ به اين گونه تغير دادن ها وارد نيستم .
و بايد مثل بچه هاي كلاس اولي قدم به قدم بگويي آن هم نه در بخش كامنت بلكه در اي ميل
باز هم از شما تشكر مي كنم
آقای مدرسی عزیز!
مطلب خوبی است.به امید خواندن ادامه آن.
تشکر
آقا بهروز مدرسی عزیز، سلام.
نبینم گرفته باشی... اگر خواستی دو سه دقیقه بخندی، این ویدئوی جدید را که داغ داغ است ببین. تقدیم به گل روی خودت بهروز جان :
http://dastandaz.blogspot.com/2007/10/mtv.html
ُسلام
جناب مدرسی
امیدوارم خوب و سلامت باشید
و امیدوارم به پاس لحظاتی مفرحی که با نوشته هایتان به جوانان ایرانی میدهید همیشه موفق و مثل یک سرچشمه جوشان باشید.
همیشه منتظر نوشته هاتون و خاطراتتون هستیم
Ostad 20
خسته نباشی جناب مدرسی این قسمت هم مانند گذشته خیلی جالب و خواندنی بود
همیشه زنده باشید
سلام اقاي مدرسي
مثل هميشه عالي بود و منتظر قسمت دوم ماجرا هستيم
فعلا خدا نگهدار
سلام آقای مدرسی
خسته نباشید.
جناب مدرسی کاش به قسمت آرشو سایتتان نمیرفتم
قسمت "سخنی با رییس جمهور " را خواندم و رک بگم غمگین شدم از نوشته شما
کاش نمیرفتم
فقط فقط اینو با عرض معذرت مینویسم که این آقا برای فرمانداری یکی از شهرهای استان ما شاید مفید بود....
ْبه کامنت قبلی:
خودتی . تو رفیق صدامی که به یه رزمنده توهین میکنی. نکن. اگر از دار و دسته رجوی وطنفروشی بدان که صدام به درک واصل شد. ایران زنده است.
ba salam
matlab khoobi bood merci dar zemn lotfan payam anhai ke fosh midand mesle in adam bikhanevadeh (esi) ro hazf conid.
Ali
آقای " اسی " ،
بنده که مدتی با والده مکرمه شما محشور بودم(که البته بعدا موضوع به ابوی شما منتقل شد و ایشان ممانعت ننمودند)، هرگز توقع نداشتم موجودی مانند شما از این مادر محترمه خروج نماید! به راستی شیوه نوشتار شما به گونه ای است که پیداست در زندگی و خصوصا دوران کودکی، فشارهای بسیار زیادی را متحمل شده اید. البت خدا لعنت کند آنکه را که چنین فشارهای نامتناسبی را به یک کودک وارد می آورد و او را چنین سختی کشیده می کند که حرف خوبش، چنین الفاظی باشد.
اسی خان، ای کاش کودکی ات در محله ما بودی، من آنقدر دست پاک بودم که همه مادران، بچه هایشان را به من می سپردند!
اسی عزیز، ضمنا حکایت شما من را یاد یک خاطره کوتاه انداخت: روزی پای منبر یک حاج آقائی به سن و سال آقای بهروز مدرسی نشسته بودم، یکی از بچه های سختی کشیده که اتفاقا اسمش اسمائیل بود و ما به او می گفتیم اسی، روی یک برگه کاغذ عکس زشتی کشید و خیلی هم بزرگ و قطور کشید و اجزاء متصل به آن را هم بهمراه آن کشید و آلت مذکور را که در کاغذ کشیده بود، تا کرد و دست به دست به حاجی آقا که بالای منبر بود رساند. جناب واعظ، که گرم خطابه بود، بی خبر از همه جا کاغذ را گشود و تصویر را دید، بلافاصله به حاضران در مجلس فرمود، آقایانی که توانائیش را دارند، یکی از حاضرین در مجلس برای مادرش التماس دعا دارد!!!
اسی جان اگر برای همسر، خواهر و مادر مکرمه ات التماس دعا داری، جایش اینجا نیست پسر خوب.
راستی مش رمضان باغبان هم به جمیع خانواده محترم شما سلام گرم می رساند.... باقی بقای هرچی مرده!
خوانندگان محترم!
بهترین تنبیه برای افرادی که نوشته های سخیف را به این وب وارد می کنندعدم توجه وعدم پاسخگویی می باشد.خواهشمندم با جواب ندادن وکم محلی باعث جلوگیری از ایجاد زنجیرهای از کامنتها گردید که به خوانندگان ونویسنده توهین می کنند.از آقای مدرسی نیز خواهشمندم در اسرع وقت این کلمات زشت را از بخش کامنت حذف کنند.
موفق باشید
با عرض معذرت از کاپیتان عزیز و دوستان
غریب آشنا فکر نمی کردم اینقدر بی ادب و کودن باشی. چه فرقی هست بین تو و فرد بی ادبی که به کاپیتان عزیز توهین می کند؟ برو شعور یاد بگیر.
الله الله از این همه حماقت
باز هم با عرض معذرت آقای مدرسی. لطفا هر چه سریعتر کامنت های این افراد بی ادب و غریب آشنا نادان رو پاک کنید.
دوست عزیز، نادر رضوی(غضنفر)،
ما نمی دانیم شما را بگیریم یا مارادونا(اسی) را!... گل به خودی می زنی عزیز... تو که مظهر ادب، هوش، شعور و کمالات هستی، آخه مرتیکه الدنگ، نکنه تو خودت اسی خان هستی و با خواندن جوابیه من به اسی، احساس مور مور بهت دست داد؟ تو یا آنقدر بچه ای و یا آنقدر سفیه که نمی دانی با هرکسی باید با ادبیات خودش سخن گفت تا تصور نکند مسجد جای کارهای دیگر است. یک مرتبه جواب سفت به این آدم ها می تواند دستشان را از این سایت کوتاه کند. حالا تو شده ای کاسه داغ تر از آش؟ توهین می کنی که مثلا شعور و ادبت را به رخ بکشی؟ ... الدنگ!
غریب آشنا این نادر رضوی من نیستم یکی دیگه هست ولی از شما انتظار نداشتم بدون شناخت و آگاهی اینجور گستاخانه به من اهانت کنید . الدنگ و مرتیکه هم خودت هستی و خانواده ای که تو را تربیت کرده است.
آقای مدرسی عزیز شرمنده شما شدم. متاسفم
غریب آشنا تو با این نوع حرف زدن و توهین کردن هیچ فرقی با این ها که توهین می کنند به کاپیتان عزیز نداری و با این کارت سطح این سایت رو پائین میاری و ارزش کار آقای مدرسی را ار بین می بری پس غضنفر تو هستی . اقای با ادب باید جواب اینها رو نداد و اگر هم می خوای جواب بدی نباید اهانت کنی و ادب نداشته ات رو به همه ثابت کنی.
دیدی خود اسی خان هستی عزیز دل مادر!...خوانندگان عزیز توجه فرموده اند که شما یک بار(با اسم اسی) کامنت فحش ناموسی برای بهروز عزیز می گذاری و یکبار با اسم نادر رضوی یا هر الدنگ دیگری کامنتی می گذاری که دفاع کنی از اسی! عزیزم، من از دوستان قدیمی بهروز هستم...با هم بودیم خیلی از این جاها... تو خیلی جوجه تر از این حرف ها هستی که با ما کل کل کنی، ضمنا اگر برای خانواده محترم التماس دعا داری، بیا سید خندان! اسی یا نادر رضوی یا هر الدنگ دیگری که اسم مستعار برای خودت گذاشتی!
الان هم داری بازی ای را شروع می کنی که مطالب سایت بهروز را به انحراف بکشانی ولی من بازی تو را نمی خورم و هر جفنگی هم بنویسی، بخاطر جلوگیری از جوسازی تو که روش قدیمی منافقین و ساکنان اردوگاه اشرف است، جوابت را دیگر نخواهم داد.
بهروز جان، آنقدر تجربه داری که بدانی منافقین چطور با چرب زبانی به آدم نزدیک می شوند و سعی در کنترل مطالب سایت دارند. بنویس داداش، بریز بیرون خاطرات خودت را و برملا کن فرقه نفاق و تزویر را که نوشته های ناشی از عصبانیت ایشان، نشان دهنده حقیقت حرف های توست و نگرانی دشمن!
آقای مدرسی عزیز خواهش می کنم این کامنت ها غریب آشنا رو حذف کنید . این غریب آشنا پشت سر شما خودش را پنهان می کند و این حرفها را می نویسد . اینجا بانوان محترم می آیند این حرفها موجب می شود که خیلی از خوانندگان رغبت نکنند اینجا بیایند .من که فکر می کنم این غریب آشنا به اسم های مختلف به شمااهانت کرده است. تمنا می کنم این کامنت ها را حذف کنید.
غریب آشنا حسادت چشم هایت را کور کرده است.
با احترام کاپیتان عزیز
دوستان عزيز و گرامي .. من ملتمسانه بار ديگر از يكايك دوستان بزرگوار و نازنين خواهش مي كنم به هيچ عنوان جواب هتاكي ها را ندهيد تا سايت به انحراف كشيده نشود . من هم آقاي نادر رضوي را مي شناسم و هم جناب غريب آشناي محترم را .. اما آن كسي كه اين آتش ها را به پا كرده است كسي جز رهگذر حرومزاده و رواني نيست . اوبعد از اين كه ديد نفاق هاي او با درايت خوانندگان به ويژ0 آقاي نادر رضوي كه هميشه توصيه جواب ندادن را مي نمود ، نقش بر آب گشته و ديگر كسي پاسخ هاي او را نمي دهد ، از راه ديگري وارد شده است به اين صورت كه او با خواندن كامنت ها دوستان عزيز من را شناسايي نموده و تحت نام آن ها هتاكي مي كند . او مي داند اسي پسري جوان و مودبي است كه براي من احترام خاصي قائل است و مرا عمو خطاب مي كند و ... لذا با نام او يا دوست گرامي نادر رضوي كه احترام خاصي براي او قائل هستم در سايت كامنت مي گذارد . دوستان عزيز .. خوانندگان گرامي .. ببينيد امروز جمعه است و من بجاي استراحت يا مطالعه ساعت ها به دنبال انتخاب تصاوير و مطالب دلنشين براي شما عزيزان هستم . و فرصت پاسخ دادن و حذف كردن را ندارم ... من از دوست نازنينم آقاي غريب آشنا هم خواهش مي كنم اگر براي بنده و سايت احترام قائل است مطلقآ هيچ پاسخي به اين آدم رواني عقده اي كه خيلي عالي توصيف اش كرده است ، ندهد .
دوستان جدي عرض مي كنم اگه كامنت ها بر همين منوال ادامه يابد . مجبور مي شوم براي هميشه اين بخش را مسدود كنم . و اين دقيقآ همان چيزي است كه رهگذر مي خواهد . فقط اجازه بدهيد هتاكي هاي رهگذر باشد . من خودم آن را حذف مي كنم . و مي دانم كه با يك ديوانه طرف هستم .. ولي اگر دوستان از روي محبت به دفاع برخيزند ، نتيجه همان شود كه آن ديوانه مي خواهد ... بنابر اين براي با آخر خواهش مي كنم به هيچ عنوان پاسخ رهگذر كه به اسامي گوناگوني مي آيد را ندهيد . من دقيقآ مي دانم كه روزبه ، اسي ، نادر رضوي و ديگران آن قدر بزرگوار و با ادب هستند كه چنين هتاكي هايي را نكنند . اصلآ نياز به دفاع نيست . با هر نامي آمد من مي دانم رهگذر است . بزودي آي دي او را بن مي كنم كه ديگه پيدايش نشود . من تا امروز باز هم براي رهگذر احترام قائل شدم و آي دي او را مسدود نكردم . ولي اگر دوباره تكرار نمايد . با طراح سايت هماهنگي هاي لازم به عمل آمده كه تمام آي دي هايي كه هتاكي مي كنند مسدود نمايد .
آقای مدرسی شما را بخدا قسم این نظر خواهی را ببندید .هر کس نظری داشت شخصا به خودتان از طریق ای میل بگوید اینجور هم اعصاب شما و هم اعصاب دیگران خراب نمی شود و هم این رهگذر روانی به نام غریب آشنا نمی آید به ناموس من و شما اهانت کند.
یا حق
آقای مدرسی نظرتون در مورد هواپیمای ایران 140 که تولید مشترک ایران و اوکراین هست چیست؟
در ضمن من مدتی هست که سایت شما رو می خوانم و دومین بار هست که کامنت میگذارم . در مورد برخوردهایی که اخیرا انجام شد من با بعضی نظرات رهگذر موافق نبودم ولی به نظر من در میان صدها بازدید کننده در هر روز شاید کسانی با شما موافق نباشند و منظورم این است که نباید فکر کنیم همه این کامنت ها زیر سر یک نفر است و از دیگران غافل بمانیم. آقای نادر رضوی درست می گوید باید جواب اینها را نداد. و یا اینکه وارد بحث شد بدون ناراحتی و دلخوری. و ای کاش دوستان شما در جوابهایشان از تریت خانواده گی و ناموس و والده و حرومزاده..استفاده نکنند.
با آرزوی موفقیت برای شما
برایتان آرزوی موفقیت دارم.
آقای مدرسی نظرتون در مورد هواپیمای ایران 140 که تولید مشترک ایران و اوکراین هست چیست؟
در ضمن من مدتی هست که سایت شما رو می خوانم و دومین بار هست که کامنت میگذارم . در مورد برخوردهایی که اخیرا انجام شد من با بعضی نظرات رهگذر موافق نبودم ولی به نظر من در میان صدها بازدید کننده در هر روز شاید کسانی با شما موافق نباشند و منظورم این است که نباید فکر کنیم همه این کامنت ها زیر سر یک نفر است و از دیگران غافل بمانیم. آقای نادر رضوی درست می گوید باید جواب اینها را نداد. و یا اینکه وارد بحث شد بدون ناراحتی و دلخوری. و ای کاش دوستان شما در جوابهایشان از تریت خانواده گی و ناموس و والده و حرومزاده..استفاده نکنند.
با آرزوی موفقیت برای شما
برایتان آرزوی موفقیت دارم.
سلام آقای مدرسی
خاطرهء خوبی بود منتظر بقیه اش هستم
ضمنا احتمالا شما یک دشمن آشنا دارید
که با عناوین مختلف سعی در آزار شما دارد.
لذا پیشنهاد دارم که این افراد را از روی یک IP واحد شناسایی نمایید و آن را مسدود کنید.
هنگام ویرایش پستهای سیاسی بهتر است مساوات را رعایت کنید.
موفق باشید.
خدا نگهدار.
سلام
حال شما خوبه ؟
داستانتون رو كامل نخوندم هنوز بعدا مي خونمش باشه ؟
خيلي زياد بود بعدا مي خونمش
ولي انگار خيلي بقيه ساييتون رو دوست دارن چون مي بينم همه ميان و استقبال مي كنند
راستي يه جايي از مطلبتون ديدم اسم اهواز اومده يه جورايي خوشحال شدم
چون اهواز رو خيلي خيلي دوست دارم ديگه
بچه اهوازم ديگه
موفق باشيد
اميدوارم هميشه همينطوري پر طرفدار باشيد
و مي دونم همينطوري پر طرفدار خواهيد ماند اقاي مدرسي
راستي فولاد يه برد خيلي حيلي خيلي خوب پيدا كرد من هم اپ كردم
خوشحال ميشم بيايد و نظر بديد
موفق باشبد
باي
جناب مدرسی بازهم عالی بود و برای اون 2 پرستار و تمام شهیدان متاسف شدم
نظرخواهي براي اين پست بسته شده!