درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطره اي از پرويز پرستويي

وقتي به پرويز پرستويي تهمت بالا رفتن از ديوار را مي زنند !

همون خانم تهيه كننده به اتفاق يكي از ستارگان معروف سينما كه اتفاقآ همون ايام سريالش هم روي آنتن بود با همسرم گرم گرفته اند . و به قول معروف جي جي باجي شده اند ! از اون جا كه معمولآ همسرم در جريان كارهاي من نبود ديدم  طفلك بد جوري محو اين خانم هنرپيشه شده و به اصطلاح آب از لب و لوچه اش سرازير گشته است !!


وقتي به پرويز پرستويي تهمت بالا رفتن از ديوار را مي زنند !


                                      

                         

                              


 

 حرف های خودمونی 

بابا جان يكي پيدا بشه و ما رو از اون بالا بالا ها بياره پائين ! والله ديگه خسته شديم بس كه رو ابر ها با اين هواپيماهاي سي - ۱۳۰ هي پرواز كرديم ... آخه انصاف هم خوب چيزيه .. خدا رو خوش مياد ۶ ماه آزگار همه اش تو آسمون سير كنيم ؟ نمي گيد سوخت مون تموم مي شه ؟ والله اگر سوختمون اتمي هم بود تا حالا تموم شده بود !! هي چشممون به كامنت هاي شما  بود تا يكي بگه عمو بسه ... نا سلامتي روزگاري خبرنگار بودي .. روزنامه نگار بودي .. ول كن اين پرواز ها رو ... حالمون بهم خورد .. يه چند تا خاطره اي روايتي ... چيزي هم از دوران خبرنگاري ات بگو ...  ولي انگار نه انگار ...   اينه كه بسرم زد براي تنوع هم كه شده يك هفته يه صورت آزمايشي از فاز پرواز و اين حرف ها بيام بيرون .. و از دوران خبرنگاري بگم ..  اگر استقبال كرديد ...  ما هم مث ميوه فروش ها درهم خواهيم نوشت ... دو روز از پرواز ، يه روز از مطبوعات ... يه روز هم از صدا و سيما و ماجراهاي عجيب و غريبي كه ديدم !!  البته باز هم منتظر نظرات شما مي نشينم تا بگيد چه بهتره .. اين رو هم بگم  : اگه نظر نديد ، من هم به جاي هر روز ، هفته اي يكي دو تا مطلب خواهم نوشت .. اين رو جدي مي گم ..  آخه نمي شه كه همه چيز يه طرفه باشه .. البته يه عده از دوستان خيلي خوبم هر روز كامنت مي گذارند .. حساب اون ها جداست .. به هر حال يه تغيري هم در چيدمان عكس ها و تيتر ها دادم .. تا شما چي بخواهيد ...


رابطه من و هنرمندان 

 

 قريب به پانزده - شانزده سالي مي شه كه وارد دنياي پر رمز و راز مسايل فرهنگي و هنري كشور شده ام . يعني تقريبآ از روزي كه يه عده از آقایون اطباء نشستند و تشخیص دادند به خاطر عمل جراحی قلبی که انجام داده ام ، نه تنها مجاز به پرواز نيستم بلكه اصلآ صلاحيت خدمت معمولي رو هم ندارم ! جالب اين جاست وقتي رگ هاي قلبم گرفته بود ، هر روز به تمام ماموريت هاي خطرناك مناطق جنگي مي رفتم . اما وقتي خونه زندگي ام رو فروخته و خارج رفته و عمل كردم و به اصطلاح خودشون حالم خوب شد گفتند برو !! اون هم چه زماني ؟ وقتي ديگه جنگ تمام شده و ... به هر حال قسمت اين بود كه بيفتيم تو وادي هنر و هنرپيشه ..!! نه اين كه فكر كنيد خودم فيلم بازي كنم .. نه بلكه كارمون شد نقد فيلم و تهيه گزارش از پشت صحنه سينما و تلويزيون .. به همين ذليل رابطه ام با هنرمندان هر روز نزديك و نزديك تر شد . به طوري كه اغلب دوستان صميمي ام رو همين عزيزان تشكيل مي دهند . از طرفي ۸ سال حضور دائمي در نشريه " سروش " اون هم در پست دبير سرويسي بخش راديو و تلويزيون  و بعدش هم فعاليت در شبكه هاي پرمخاطب تلويزيوني سبب ارتباطات نزديك تري با هنرمندان شد .

 

هنرمندان  چه گونه افرادي هستند ؟ 

 

 اگه يكي بپرسه خب تو اين چند سالي كه با اين افراد رابطه كاري و دوستي داشتي اون ها رو چطور شناختي ؟ تنها پاسخ صادقانه ام چنين است كه مي خوانيد :

 

يه عده از هنرمندان از قبل هم آدم هاي خوبي بودند . و بعد از معروف شدن هم همچنان خوب ماندند . برخي ديگه اولش آدم خوب و مهرباني بودند .. اما متآسفانه بعد از چهره شدن به انسان هايي مغرور و متكبري تبديل گشتند كه حتي به خانواده خودشون هم رحم نكرده و باعث رنجش آنان گرديدند ! تعدادي هم از همون اول آدم هاي خوب و مثبتي نبودند ، وقتي هم كه چهره شدند ، اخلاق و رفتارشون به مراتب بد تر شده و تحمل ناپذير ...  اين ها واقعيت هايي است كه من به آن رسيده ام . و براي اثبات گفته هاي خودم كلي مدرك و دليل دارم .. بدترين نوع اين ها افرادي هستند كه با ايفاي چند نقش مردمي به اصطلاح چهره گشته اند و با مظلوم نمايي ار چهره خود به رانت خواري مشغول اند . و به قول معروف حسابي از موقعيت هاي اجتمايي خويش سوء استفاده مي نمايند . ..  انشاالله اگر عمري بود در پست هاي بعدي به تفصيل در مورد خاطرات متنوعي كه با هر سه گروه از اين افرد داشته ام  بيان خواهم كرد  . تا بيشتر با اين افراد آشنا شويد . البته من فقط اون آدم خوب ها رو مي تونم نام ببرم .. بقيه رو هم سعي مي كنم طوري بنويسم كه خودتون حدس بزنيد !!

 

حاشيه ....

 

همون طور كه اشاره كردم حضورم در نشريه سروش سبب شده بود كه هر هفته براي پر كردن سه چهارم مجله كه انصافآ هم زياد بود هم سخت ، با هنرپيشه هاي زيادي در ارتباط باشم . اگر حمل بر خود ستايي نمي گذاريد ، صداقت در برخورد و وارد نشدن در جريان هايي كه معمولآ بعضي نشريات براي كسب در آمد مي نمايند و .. سبب شده بود كه در همون ديدار نخست خيلي صميمي و به اصطلاح قاطي بشيم . فرقي هم نمي كرد خانم باشه يا آقا ..  براي همين هر وقت خودم يا خبرنگاران ام به هر فوق ستاره تماس مي گرفتند و اسم من رو مي آوردند ، اون ها نه نمي گفتند و در هر شرايطي كه بودند خودشون رو براي قرار مي رسوندند .

 

اگه بگم تو اين مدت 8 سال چه چيزهايي با اين دو تا چشم هام ديدم شايد اصلآ باور نكنيد . ولي اين رو صادقانه از من بپذيريد دنياي هنر اون چيزي نيست كه در پرده سينما يا صفحه تلويزيون تون مي بينيد . يه مثالي بزنم تا به عمق ماجرا پي ببريد . تازه سه سال از عمر شبكه سوم سيما گذشته بود . قرار بود جشن مراسم سالگرد رو در سالن وزنه برداري استاديوم آزادي بگيرند . من به دليل رفاقتي كه با آقاي " صافي " مدير توانا و شريف شبكه سه سيما داشتم  همچنين به خاطر مسئوليت ام در مجله صدا وسيما ( سروش ) ، هميشه علاوه بر پوشش كامل خبري  در كار هاي اجرايي و ستادي اين گونه مراسم هم به همراه گروه خبرنگاران جوانم كه اغلب دختر خانم بودند فعاليت مي كردم .

 

دوره نامردي ....

 

اين رو هم بگم هميشه دور و بر ما يه عده جوون عاشق هنرپيشگي  مي پلكيدند تا اگه شرايطي پيش اومد از آن ها استفاده نماييم . يه آقا پسري بود كه نه تيپ اش به هنرپيشگي مي خورد و نه فيزيك و قد و قواره بدني اش . بد تر از من چاق و خپل بود . اين بابا بد جوري سماجت مي كرد  تا به دنياي هنر و هنرپيشگي وارد بشه ... تا اين كه روز مراسم سومين سالگرد شبكه سه رسيد . از همون صبح زود اومده بود و ول كن ماجرا نبود . من براي اين كه از شر او راحت بشم به شوخي بهش گفتم برو يه تيكه نمايشي رو آماده كن و تو سالن يه گوشه مث مجسمه واستا ، اواسط برنامه هر وقت بهت ندا دادم برنامه ات رو اجرا كن .. خب چون دوربين هاي زيادي او جا مستقره ، نمايش ات ضبط مي شه و از تلويزيون پخش خواهد شد ...

 

خلاصه بگم . اون شب خيلي شلوغ بود . تقريبآ سالن پر بود . هنرپيشه هاي زيادي به همراه بازيكن هاي تيم ملي اومده بودند . اين بابا هم كارش رو شروع كرد . كم كم به خاطر وصل شدن به گروه هاي برنامه ساز تلويزيون ، هر از گاهي يه نقش هايي هم بهش مي دادند . چند سال از اين ماجرا گذشت و ديگه تقريبآ آقا معروف و چهره شده بود . هر وقت هم بهش زنگ مي زدم كه عكس ات رو بيار مي خوام ازت خبري رو تو سروش بزنم با كله مي آمد . حتي يه بار عكس نداشت ، قاب عكس بزرگ تو خونه اش رو آورد . بعد ها بر اثر حالا لياقت خودش بود يا زد و بند ... من كاري ندارم .. تا اين كه زد و به اين آقا يه برنامه طنز تلويزيوني دادند . كارش هم الحمدالله گرفت ..

 

يه روز بچه ها خبري رو از برنامه همين شازده مي خواستند درج بكنند . اما هر چه زنگ مي زدند  عوامل برنامه كه حالا خيلي مهم شده بودند جواب بچه ها رو نمي دادند . به اصطلاح كلاس گذاشتد .. تا اين كه مجبور شدم خودم شماره لوكيشن رو بگيرم .. وقتي صداش كردند و گفتند فلاني است .. با همين گوش هاي خودم شنيدم كه گفت : يه طوري دك اش كن ! اين مسئله اي نيست اما بشنويد همين آقا كه يه برنامه اش ... تآكيد مي كنم يه برنامه اش گرفت .. اولين كاري كه كرد زن جوان اش رو طلاق داد !! طفلك زنه چون اهل شهرستان بود و جايي رو نداشت ، با يكي از دختر خانم هايي كه پش من كار مي كردند هم اتاق شد ..  اين آقا با پول هاي باد آورده خونه براي خودش و پدر مادرش خريد . ماشين آن چناني زير پاش گذاشت و قيد زن اش رو زد ....

 

اما همون دختر خانمي كه با زن اون نامرد هم اتاق بود موضوعي رو برام افشاء كرد كه ديگه خيلي اعصابم از دست اين بابا خرد شد . او گفت :  طرح همين مجموعه طنز را عمه همين زن اش كه رابطه اي نزديك با يكي از مسئولان تلويزيون داشته ، براي او گرفته بود . و او بعد از موفقيت ، اولين كاري كه مي كنه همين همسر با وفايش رو از خونه بيرون مي كنه و بعد طلاق اش مي دهد ...  خب شما اسم اين افراد رو هنرمند مي گذاريد ؟‌!! . بعد شنيدم اين هنرمند محبوب !! ترياكي شده است ( من خودم نديدم ) و حتي مدتي ممنوع التصوير گشته ....  البته نه بخاطر مصرف ترياك ..بلكه كارهاي خلاف ديگه .. از قديم گفنه اند خداوند جاي حق نشسته است .

 

 

ماجراي تهمتي كه به پرويز خان پرستويي زدند !

 

 

قبل از هر چيز خيلي دلم مي خواد نظر خوانندگان رو در مورد اين گونه  صفحه آرايي و استفاده از تصاوير كوچك بدونم . چون اون جوري خيلي اذيت مي شدم . هم عكس ها سر جاي خودشون قرار نمي گرفت و هم وقت بيشتري ازم تلف مي شد ...

 

مي گويند بهترين منتقد هر اثري ، خود صاحب اثر است . و من اين رو قبول دارم . بارها كه نوشته هاي خودم رو نقد كردم به اين نتيجه رسيدم كه اولآ خيلي طولاني هستند . همچنن زياد به حاشيه مي روم . اما وقتي پشت كي برد كامپيوترم مي نشينم و قصد بيان خاطره اي رو دارم به اين مي انديشم كه يه خواننده براي اين كه به درك كامل از محيط ماجراي برسه ، بايد جزئيات رو براش تشريح نمايم . مخصوصآ در ماجراهاي اين چنيني كه چهره اي مردمي در آن نقش داره . بنابراين پيشاپيش از همه تون به خاطر حوصله اي كه به خرج مي دهيد تشكر مي كنم .

 

نمي دونم در مطالب قبلي به اين موضوع اشاره كرده بودم يا خير  كه وقتي تو تلويزيون  مسئوليت بررسي طرح هاي برنامه هاي تركيبي  رو داشتم  ( درحقيقت يكي از اعضاي شورا بودم ) بعضي از  تهيه كنندگان فرصت طلب و بي هنر مدام دور و بر دفتر مدير گروه پرسه مي زدند تا شايد بتونند براي طرح هاي بي محتواي خودشون مجوز توليد بگيرند . يكي از همين تهيه كنندگان يه خانم شهرستاني بود كه خيلي سماجت به خرج مي داد . و سعي داشت از هر راهي كه شده  طرح خودش رو به تصويب برسونه . خب اون موقع همين حاج آقا " علي اصغر پور محمدي " مدير فعلي شبكه سوم سيما  كه انصافآ انساني بسيار شريف ، مومن ، آگاه و پر كار ي است  مدريت گروه اجتمايي شبكه اول و سوم سيما رو به عهده داشت . و اصلآ به اين جور افراد رو نمي داد . ولي اين جماعت مگر دست بردار بودند ؟ اون موقع من علاوه بر كاري كه داشتم ، حاج آقا پور محمدي چون خودش من رو به تلويزيون آورده بود ، مدتي هم مسئوليت دفتر شون رو هم به من سپرده بود ...

 

اين خانم چون فهميده بود كه من تو سروش هم هستم ، سعي مي كرد  اون جا اومده و به نوعي من رو تطميع نمايد . اما چون دستش رو خونده بودم هيچ وقت بهش رو ندادم . تا اين كه يه روز وقتي بعد از پايان كارم از مجله به خونه رفتم ديدم چند جفت كفش زنانه پشت در خونه مون است . خيلي تعجب كردم . چون به دليل شرايط بد مالي كه داشتيم  خيلي وقت بود  تقريبآ با همه دوستان و آشنايان بريده بوديم . وقتي داخل شدم ديدم همون خانم تهيه كننده به اتفاق يكي از ستارگان معروف سينما كه اتفاقآ همون ايام سريالش هم روي آنتن بود با همسرم گرم گرفته اند . و به قول معروف جي جي باجي شده اند ! از اون جا كه معمولآ همسرم در جريان كارهاي من نبود ديدم  طفلك بد جوري محو اين خانم هنرپيشه شده و به اصطلاح آب از لب و لوچه اش سرازير گشته است !!

 

نفهميدم چه جوري آدرس خونه من رو پيدا كرده بود . ولي خيلي زود به اين موضوع   پي بردم كه اون ها قصد دارند از بد بودن شرايط مالي ام  سوء استفاده  كرده و با نشون دادن در باغ سبز به من مخصوصآ همسر ساده ام  به اهداف خود برسند . براي همين حواس ام جمع بود . به همين دليل اون تهيه كنندهه رفت پي كارش ولي اين خانم هنرپيشه ارتباط اش رو با من حفظ كرد . اين رو هم بگم چون يه خورده اضافه وزن پيدا كرده بود ، ظاهرآ مدتي بود كه تهيه كنندگان و كارگردان ها به او ديگه نقش اول يا دوم رو نمي دادند . براي همين سعي داشت از ارتباطات گسترده من استفاده نمايد . به طوزي كه اكثرآ سروش بود . جوري شده بود كه براي من هم دوستان و همكاران حرف در آورده بودند !! اين خانم چون دوره نويسندگي و كارگرداني تئاتر خونده بود ، اغلب تو سروش به مراسم يا سميتار هايي كه من نمي رسيدم برم ،  ايشون رو مي فرستادم ...

 

اون زمان من با همين آقاي مهندس ‌" چمران " كه الان رئيس شوراي شهر تهرانه ارتباط تنگاتنگي داشتم . مهندس در همون نزديكي هاي ساختمان سروش مدير عامل بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس بود . و با مدير كل روابط عمومي بنياد حاج آقا " قربان حسيني " همكاري داشتم . از اين رو اين خانم رو به حاج آقا قربان حسيني معرفي كردم . و گفتم چون تئاتر خونده بدرد تئاتر دفاع مقدس مي خوره . حاجي هم خدا عمرش بده دست اون رو حسابي به تئاتر بند كرد و بعد ها شنيدم يكي دوتا كار حسابي هم تو تئانر شهر گرفته و برنامه اش هم با استقبال مردم مواجه شده است .  بدين ترتيب اين خانم هم چون كار و بارش خوب شد ديگه اسمي از من نبرد . و نگفت يك بهروز مدرسي هم توي اين دنيا وجود داره . رفت و پشت سرش رو هم نگاه  نكرد . و به سبب همين كار تئاتري اش دوباره به فرم دلخواه برگشته و  به كارهاي  سينما و تلويزيوني هم  دوباره دعوت شد .

 

خب حالا كه با موقعيت اين خانم و نحوه ارتباط اش با من آشنا شديد ، به اصل ماجرا توجه فرماييد : يه روز كه هنوز اين هنرپيشه با من در ارتباط بود ، به خونه ما آمد . خيلي ناراحت و عصباني بود . پرسيدم چي شده ؟ گفت ديشب وقتي خواب بودم ناگهان صدايي شنيدم . فكر كردم دزد اومده است . وقتي از پنجره بيرون رو نگاه كردم ديدم پرويز پرستويي داره از ديوار خونه ما بالا مي آيد . جيغ كشيدم و پرويز فرار كرد ! از اون جايي كه من شخصيت والاي آقاي پرستويي رو مي شناختم . به او گفتم تو حتمآ خواب ديدي . يا توهم نموده اي .. گفت  نه اشتباه نمي كنم . خودش بود . امروز هم تلفني كلي با هم درگير شديم . و من قصد داشتنم از دستش شكايت نمايم . ولي مي بينم او دست پيش گرفته است و به من گفت مي خواد از دست من شاكي بشه ...

 

اين رو هم اضافه كنم كه اين خانم چندين بار در مقابل آقاي پرستويي به ايفاي نقش پرداخته بود . و اغلب مردم اين دو رو زن وشوهر مي دانستند . اين موضوع رو من چندين بار شاهد بوده ام كه وقتي مردم كوچه بازار او رو مي ديدند و سراغ آقاي پرستويي رو مي گرفتند ، با پررويي مي گفت ايشون خوب هستند و سلام مي رسونند !! يك بار ديگر هم كه در يكي از نمايشگاه هاي كتاب و مطبوعات من مسئوليت غرفه هاي كتاب رو به عهده داشتم ، اين خانم  با گريمورش  ( اغلب به همراه همين دوستش به اين ور آن ور مي رفت ) اون جا تشريف آورده بود ، اغلب مردم جوياي حال آقاي پرستويي مي شدند ..  به همين دليل من حرف هاي او را نپذيرفتم . و مي دانستم توهمي بيش نيست . براي همين سعي كردم او را آروم نمايم . و بهش قول دادم من همين فردا آقاي پرستويي رو به مجله دعوت مي كنم و سعي مي نمايم مسئله رو به خير و خوشي تمومش نمايم .

 

فرداي اون روز وقتي به سروش رفتم . اولين كارم تماس با آقاي پرستويي بود . يادمه تلفن منزلش روي پيغام گير بود . براش پيغام گذاشتم و دقايقي بعد پرستويي زنگ زد . از او خواهش كردم براي نهار به سروش تشريف بياورند . پرويز همانند سنوات گذسته  سر ساعت مقرر به دفتر اومد . يه نكته اي رو بايد به عرض شما خوانندگان محترم برسونم و آن اين كه معمولآ خبرنگار ها هيچ گاه وارد حريم خصوصي هنرمندان نمي شوند . مخصوصآ من كه هميشه به خانم هاي خبرنگاري كه با من كار مي كردند مرتب توصيه ام اين موضوع بود .  بعد از اتمام مصاحبه گفتم از بيرون غذا آوردند . چون اغلب غذاهاي سروش چنگي به دل نمي زد. . به همين دليل از رستوران جنب ساختمون سروش سفارش غذا دادم . و بعد از نهار كه جاي شما خالي بود . برام خيلي سخت بود كه سر صحبت رو باز كنم . لذا بعد از كلي مقدمه چيني طوري كه ناراحت نشه موضوع رو پيش كشيدم ..

 

پرستويي وقتي اسم هنرپيشه فوق رو شنيد از چهره اش فهميدم  بد جوري شوكه شده است  . براي همين سريع بهش توضيح دادم كه اين خانم دوست همسرم است و ... بعد از اين كه خيال اش آسوده شد . سر صحبت رو باز كرد و گفت : آقاي مدرسي شما بهتر از هر كسي مي دوني كه من يه تار موي گنديده همسرم رو به صد تا از اين زن ها نمي دهم . گناه من چيست كه چند نقش در مقابل او بازي كرده ام ؟ هنرپيشه هاي زيادي در اين سال ها به كرات در مقابل من به ايفاي نقش پرداختند . و اتفاقآ مردم همين اشتباه رو در مقابل آن ها هم مرتكب شده اند !  مي دونيد هنر كارگردان در اين است هنرپيشه اي را انتخاب نمايد كه براي مردم قابل پذيرش باشد . اما چرا آن ها هيچ گاه چنين مشكلي براي من نيافريدند ؟ شما شاهد هستيد من بار ها با خانم شهره لرستاني ، معتمد آريا ، نيكي كريمي و خيلي هاي ديگه فيلم و سريال بازي كرده ام ... چرا هيچ يك از اين خانم ها چنين حرفي رو نزدند ؟

 

اين خانم آبرو و حيثيت براي من به جا نگذاشته است . هر جا كه رفته خود را همسر قانوني من به مردم معرفي كرده است .  خب شما قضاوت كنيد اين شايعات رو يك بار همسرم مي پذيره .. دو بار به روي خودش نمياره ..ولي بالاخره تو روحيه اش اثر مي گذارد . اين خانم كاري كرده كه آرامش خونه ما از بين بره . وقتي بهش زنگ زدم و گفتم دست از اين كار ها بردار ، رفته اين حرف ها رو برام درست كرده است . اصلآ آقاي مدرسي شما به خونه اين خانم تا حالا رفته ايد ؟‌!!  گفتم پرويز جان من با هفت پشتم غلط مي كنم نزديك خونه ايشون بشم . هنوز نرفته اين همه حرف و حديث در آورده اند . گفت خواهش مي كنم يه سري به خيابون ايكس بزنيد . و ببنيد كه خانه وي در طبقه بالا قرار دارد و سرتاسر هم ميله هاي بزرگ آهني جوش داده اند . من چگونه مي تونم بالا برم . مگر من كينگ كنگ ام ؟‌!!  آخه چرا چنين تهمت هايي رو به من مي زنند ؟

 

آقاي مدرسي منت سرتون نمي گذارم ولي اگر غير از شما كسي ديگر بود امروز دعوت اش رو قبول نمي كردم . نه اين كه خداي ناكرده بخواهم كلاس بگذارم ... نه .. براي اين كه قصد داشتم برم دادسرا و از دست كارهاي اين خانم شكايت نمايم .. خلاصه ما كلي خواهش و تمنا كرديم كه موضوع رو به مراجع  قضايي نكشاند . بهش قول دادم كه من حتمآ با ايشون صحبت خواهم كرد تا ديگه با آبروي كسي بازي نكند . و جناب پرستويي هم ريش سفيدي من رو قبول كرده و از شكايت منصرف شد . واقعآ مي بينيد هنرمندي مثل آقاي پرستويي كه به كانون گرم خانواده اش احترام مي گذاره و زندگي سالمي رو پايه گذاري نموده چگونه دستخوش شايعات پوچ و بي معني مي شود . هدف من از بيان  اين مطلب توجه نكردن به شايعات است . و مخصوصآ هنرمندي رو مثال زدم كه سر آمد تمام بازيگران است . و همه به شريف بودن او ايمان دارند ..

 

با احترام و تشكر :

 

بهروز مدرسي

 

                                  ايام به كام

تبليغات شما خوانندگان محترم

( رايگان )


همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد .


           سایت مفید پزشکی ، مخصوص خانواده هاي عزيز

راستش رو بخواهيد من نه مدير محترم اين سايت رو مي شناسم و نه از من خواسته معرفي اش نمايم . فقط ديدم مطالب مفيد داره حيف ام اومد به شما عزيزان معرفي نكنم ( اينجا ) .

http://tebb.blogfa.com/

                            jtzmwbqyytmiwdwzinko.gif


                                            بيا تو اكباتان ....

عنوان سايت پر محتوايي است كه پسر خوبم " ايمان مداح " اون رو به تازگي راه انداخته است . خيلي مطالب آموزنده داره .... مخصوصآ براي اون هايي كه تازه كامپيوتر و اينترنت رو فرا گرفته اند ... حتي براي حرفه اي ها هم يه چيزايي پيدا مي شه .. 

                          http://www.bia2ekbatan.persianblog.ir/

2tmyzjningwdkitooj4n.gif


تبليغ ذيل متعلق به يكي از خوانندگان محترم اين سايت به نام آقاي " رضا ولي نژاد " است . مديريت سايت هيچ گونه مسئوليتي در قبال محتوا ، كيفيت و نرخ كالاهاي ارائه شده در اين صفحه را ندارد .

eynkzmwymuzw23wzodni.gif

وب سایت كتاب : http://php5.ir
تصویر جلد كتاب : http://php5.ir/images/cover.jpg
توضیح در مورد كتاب :
                                               كتاب خودآموز PHP 5
* آموزش قدم به قدم و نکته به نکته PHP برای ایجاد وب سایت های تعاملی
* منتشر شده در 6 زبان انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، لهستانی و اکنون زبان فارسی
* با بیش از 300 مثال آماده برای اجرا و 50 تمرین به همراه پاسخ به کلیه تمرین ها
* به همراه CD ضمیمه حاوی برنامه های لازم برای برنامه نویسی PHP و کدهای مثال ها و پاسخ به تمرین های کتاب
برای خرید به نشانی http://php5.ir مراجعه نمایید.


   یادی از مطالب گذشته

 

 

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .   

 

                                                          بهروز مدرسي 



  نقش ستون پنجم ، در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتیاینجا )

تصويري از آيت الله فضل الله مهدي زاده محلاتي


  روزی كه خلبان اعليحضرت همايوني ، خواب ماند ! (اینجا )

تصوير آرشيوي است


حقه خلبانان جنگنده عراقی ، در حمله به ايران !اینجا  )


  ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان (اینجا )

 


  چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !! (اینجا )

 

5ytzghemy5zdmmj4mcux.gif


  

آيا تا به حال  " جانباز  شيميايي" تقلبي ديده بوديد ؟ (اینجا )

 


  • به جاي قطعه هواپيما ، بهروز وثوقي را تحويل دادند ! ( اینجا )  

 

 

 

 

 


  • چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عكس خاندانش سیاه است ؟

                                               

                                            برای خواندن این مطلب (اینجا ) را کلیک کنید

  • تنها نسخه اصلی رباعیات خیام ، با " تايتانيك " زير آب رفت .

                                  برای مشاهده مطلب (اینجا ) را کلیک فرمایید 

  ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !  ( اینجا )


 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )

 


  چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)

 


  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا  )

wyzyjlymdmiejzf3memz.gif 


خر شما تا كجا پيش مي ره ؟ (اينجا  )

 


چگونه به يكي از دورترين پايگاه هاي عراق ضربه زدیم ؟ (اینجا )

 


چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟! اينجا )

عكسي از دوران كودكي ام





- تعداد بازديد
  • 6108
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35