درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  پرواز با كماندوها

ديد كم هواپيماي كماندو ها را به عراق كشاند !

ethuyolantn14ozmjbzd.gif

ديگه چيزي با زمين فاصله نداشتيم كه باند فرود هم مشخص شد . اما همين كه نزديك تر شده   و داشتيم چرخ ها رو به زمين مي گذاشتيم ، با كمال تعجب ديدم تابلوهاي تبليغاتي به زبان عربي در دو طرف باند ديده مي شود ! هنوز دوزاري هيچ كس كامل نيفتاده بود كه اين جا آبادان نيست ، ناگهان ديدم ....

ديد كم هواپيماي كماندو ها را به عراق كشاند !

ezyektxhwmdvnoz4gmm4.gif

 

كلامي از عشق :

  • امروز درست شش ماه است كه با شما عزيزان همدل همراه هستم . اتفاقات زيادي رو در اين مدت شاهد بودم  كه اغلب خوشايند و ميمون بود . لذت با شما بودن و براي شما نوشتن رو به دنيا نمي دهم . در پايان اين مطلب با شما خوبان حرف ها دارم ....
  • ديروز در بخش كامنت ها نظر خواننده اي مرا بر آن داشت تا  وبلاگ او را مشاهده نمايم . از اين كه ديدم تنها يك روز از عمر اين وبلاگ ( اينجا ) مي گذرد ، يه حسي به من گفت آن را در سايت ام معرفي نمايم . همون ديروز چند خطي براي معرفي آن نوشتم تا در سايت قرار دهم . امروز كه اتفاقي كامنت هاي تكراري رو اديت مي كردم به نام " ايمان مداح " برخوردم . تعجب كردم كه چرا من كامنت او را نديدم . با مراجعه مجدد ديدم اي بابا بابا اين همون فرديه كه لينك اش رو مي خواستم معرفي كنم است ! منتها من مداح را چيز ديگري مي خوندم . در باره پدر و برادر او من اينجا قبلآ مطلب نوشته بودم . نمي دونم اسم اين حس چيه كه نشناخته مرا به سمت وبلاگ پسر دوستم كشاند !!
  • اما ماجراي كماندو ها رو كه اوايل جنگ برام اتفاق افتاد  خلاصه مي نويسم تا فرصت براي جمع بندي اتفاقات شش ماهه هم داشته باشم .

ماجراي كماندو ها :‌

اهالي آبادان يادشونه كه اون قديم ها وقتي هواپيمايي مي خواست تو فرودگاه شهرشون فرود بياد ، مجبور بود يه كمي وارد خاك عراق شده و سپس تو آبادان بنشينه . اين كه مي گم قديم ها براي اين است كه سال هاست به آبادان نرفته ام . اطلاع ندارم كه هنوز هم اين طور است يا نه ؟  راستش نمي دونم روزي كه مهندسان نقشه اين باند رو مي كشيدند آيا به اين موضوع فكر كرده بودند يا نه ؟ شايد هم اون زمان مرز عراق با شهر آبادان به اين صورت نبوده است . به هر حال به قول دايي جان ناپلئون كار كار انگليسي هاست ! حتمآ حكمتي تو كارشون بوده است . يادم نيست كه آيا جنگ با عراق شروع شده بود يا نه .. ولي هر چه بود روابط خيلي تيره بود . به طوري كه عراقي ها رو اون ايام دشمن تلقي مي كرديم . به احتمال زياد زمان شلوغي هاي خوزستان در اوايل انقلاب بود . كه دريادار مدني هم استاندار بود . اگه باز هم اشتباه نكنم اون شورش و اغتشاشات به تحريك عراقي ها و شخص صدام حسين بود كه فكر مي كرد حالا كه انقلاب شده با تحريك بعضي از مردم به آرزوي ديرينه اش كه همانا دسترسي به منابع نفتي خرمشهر و آبادان است خواهد رسيد ....                       

z4ljymzbwqzujhwdav4n.gif

به هر حال به هر دليلي كه بود ما ماموريت داشتيم يه تعداد از اون كماندوهاي قبراق رو كه به قول بچه ها قادرند  از ديوار راست هم بالا بروند  رو براي ايجاد نظم يا مقابله با دشمن به آبادان ببريم . ماشاالله همه سر حال و با روحيه بودند . صبح از رمپ پرواز سي - ۱۳۰ آقايون را سوار كرديم و به سمت آبادان راهي شديم . از شانس بدمون اون روز يه افسر ناوبر داشتيم كه خيلي شوخ و بي توجه به مسئوليت اش بود . البته اين رو هم بگم كه افسر فوق يكي از آدم هاي باسواد در جمع ناوبران هواپيما محسوب مي شد. اما يه خورده كه نه ، بلكه  بي نهايت آدم  سر به هوا و بذله گويي بود . سر به سر همه مي گذاشت . حتي ژنرال هاي قديمي هم كه گاهي از ستاد عمليات نيروي هوايي براي پرواز مي آمدند و همه از آن ها حساب مي بردند ، اين آقا به اون ها هم گير مي داد . در شرايط عادي پرواز با او لذت بخش بود . ولي مشكل اين بود كه اين همكارمون در شرايط سخت اضطراري هم دست از شوخي و بذله گويي بر نمي داشت .....

 

با ذكر يه خاطره اي از شيرين كاري هاي او ( باز خاطره در خاطره شد !!‌) به ادامه اين ماجرا مي پردازم . معمولآ در هر پروازي بعد از اين كه هواپيما از زمين بلند مي شود ، افسر ناوبر بلافاصله مسير ها رو با ادوات و نرم افزار هايي كه داره محاسبه كرده و بعد از يادداشت در روي كاغذ كوچكي آن را به دست كمك خلبان هواپيما مي سپارد . و آن فرد از روي آن نوشته ساعات تقرب و دور شدن از ايستگاه هاي مسير رو به برج كنترل اعلام مي نمايد . بايد اضافه كنم كه اين محاسبه بايد خيلي خيلي دقيق باشد . و اگر در طول پرواز بر اثر تغير مسير و شدت باد كه باعث تغير در سرعت هواپيما و همچنين  در ساعات اعلام شده به برج مراقبت پرواز مي شود ، وظيفه افسر ناوبر است كه سريع اين تغيرات در زمان رو اصلاح نموده  ساعت و دقيقه دقيق رسيدن به ايستگاه هاي مسير را اعلام نمايد . يك دقيقه  اشتباه در محاسبه ممكن است سبب حوادث ناگواري شود . و اما اين دوست ما در يك پرواز خيلي مهم به جاي دادن اطلاعات مسير كرمان ، كرمانشاه رو محاسبه نموده بود ....!!

 

                   nmtoge2eoomyzfczqtt2.gif

 

 

وقتي از او مي پرسند مرد حسابي چرا مسير رو اشتباه اعلام كردي ، با شوخي مي گويد مگر فرقي هم مي كند ؟! خلاصه در اون ماموريت كماندو ها اين همكار بذله گوي ما هم حضور داشت ! بد شانسي ديگر ما بدي هواي خوزستان مخصوصآ منطقه آبادان بود . ولي همان طور كه اشاره نمودم روي دانش و تسلط ناوبرمون حساب كرده بوديم . و مي دونستيم در هر شرايطي او توانايي راهنمايي ما به باند شهر آبادان رو داره . طبق محاسبات با نزديك شدن به شهر ارتفاع هواپيما رو كم كرديم . ولي اصلآ زمين ديده نمي شد . اما به دليل مسطح بودن زمين زير پامون با خيال آسوده همچنان به كم نمودن ازتفاع پرداختيم ... گرد و غبار ناجوري منطقه رو فرا گرفته بود . در شرايط عادي ما در چنين  هوايي مجاز به نشستن نبوديم . ولي به دليل شرايط مملكت و همچنين حضور معلم خلبان در كابين  به پيشروي ادامه داديم . ناوبر بذله گوي ما هم انگار نه انگار كه شرايط اضطراري است ، براي خودش آواز مي خواند !! و هر گاه با پرخاش ما مواجه مي شد ، مي گفت ادامه دهيد ...

 

 

بعد از دقايقي كه براي ما زمان واقعآ به وحشت سپري مي شد ، افسر ناوبر با خونسردي اعلام كرد ، الان بايد فرودگاه  جلوي دماغتون باشه  بياييد پائين تر .. نترسيد اون با من ..!! و بدين سان ما يه عده كماندوي مسلح ارتفاع خود رو كم كرديم و به محضي كه زمين  ديده شد ، مشاهده كرديم اثري از فرودگاه يا شهر به چشم نمي خورد ! اما بر عكس گفته هاي ناوبر در سمت چپ مون آثاري از زندگي و شهر به چشم مي خورد . به حساب اين كه ناوبر اشتباه كرده با خيال آسوده به سوي آن منطقه سر هواپيما رو چرخانديم ... اما هنوز گرد و غبار وجود داشت . ديگه چيزي با زمين فاصله نداشتيم كه باند فرود هم مشخص شد . اما همين كه نزديك تر شده   و داشتيم چرخ ها رو به زمين مي گذاشتيم ، با كمال تعجب ديدم تابلوهاي تبليغاتي به زبان عربي در دو طرف باند ديده مي شود ! هنوز دوزاري هيچ كس كامل نيفتاده بود كه اين جا آبادان نيست ، ناگهان ديدم فرمانده كماندو ها سراسيمه به كابين آمده و اظهار داشت اين جا عراق است ...

 

                  2ygxiwzqdwtzmjmynnlu.gif

 

 

شجاعت افسر فرمانده تفنگداران :

 

هنوز حرف او در دهانش بود كه ديدم افسر معلم خلبان در يك چشم بر هم زدن فشار بر دسته گاز آورده و بر سرعت هواپيما افزود .. افسر فرمانده تفنگداران از من تقاضاي بلند گوي دستي نمود . وقتي دليل نيازش رو پرسيدم گفت . ممكن است شكاري هاي عراقي ما را وادار به نشستن بنمايند . من مي خواهم دستورات لازم را به افراد تحت امرم بدهم . چون همان گونه كه مي دانيد داخل هواپيماي سي -  130 خيلي سر و صدا داره ..  و صداي هيچ كس به ديگري نمي رسد . چه برسد به اين كه بخواهي با همه مسافران حرف بزني ! وقتي دليل در خواست بلندگو را متوجه شدم ، بهش گفتم ما يك ميكروفن داريم كه با اون معمولآ براي مكالمات داخلي و گفتگو با مسافران استفاده مي كنيم . و سريع اون رو كار انداخته و به دستش دادم ... ديگه حواسم به پرواز نبود . افسر شجاع در حالي كه رگ هاي گردن اش متورم شده بود ، با صداي بلند خطاب به كماندو هاي زير دست اش گفت : همه مسلح شويد . و  آماده باشيد ممكن است مجبور به پياده شدن در خاك دشمن شويم ...

 

در حالي كه عرق بر چهره سرخ او نشسته بود به تفنگداران گفت :  آقايون به محضي كه به هر دليلي در عراق مجبور به پياده شدن شديم ، شما بدون اين كه منتظر دستورات بعدي من باشيد ، فوري هر جنبنده اي رو ديديد ، آتش گشوده و سعي كنيد تا مي توانيد گروگان بگيريد . نجات جان شما بستگي به گروگان هايي است كه مي گيريد ..! خدايا چه مي شنوم ؟ خب من اون موقع خيلي جوون و تازه كار بودم ... همه چيز برام عجيب بود .. ناگهان ديدم معلم خلبان از توي گوشي اش گفت حواستون از پنجره كابين به بيرون باشه ، ببينيد هواپيماي شكاري عراقي رو مي بينيد يا نه ؟ ما داريم وارد خاك خودمون مي شيم ... من كه تا اون لحظه محو دستورات و راهنمايي هاي فرمانده گارد تفنگداران شده بودم ، اصلآ خطر را احساس نكردم . اما وقتي وارد فضاي خاك ميهن عزيز خودمون گشتيم ، تازه فهميدم چه خطري از بيخ گوش ما رد شده است .  در اين ماجرا من هيچ گاه عكس العمل سريع معلم خلبان و تدبير آن فرمانده رو فراموش نمي كنم ...

lzeoywi5wlzdg2emij4x.gif


شش ماه گذشت .....


yexyd1mvu2tmmzjcam0w.gif

به نام خداوند سبحان از امروز پنجم فروردين ماه سال هشتاد و شش ، قصد دارم مشاهدات روزانه ام را در اين رسانه فراگير منتشر كنم . ما انسان ها در روز با عمده مسايل تلخ و شيرين مواجه مي شويم كه دوست داريم با كسي بازگو نمائيم به ويژه كه اين فرد خبرنگار باشد و سني هم از او گذشته باشد . البته در پست هاي بعدي به تدريج خودم را معرفي خواهم كرد كه چه انگيزه اي سبب گرديد فردي كه در آسمان ها مي پريد ناگهان زمين گير شده و بر حسب يك اتفاق سر از مطبوعات در آورد !! البته سعي خواهم كرد روند خاطراتم را ( از پرواز تا نگارش )، را در مقام مطالب جنبي بازگو نمايم .ولي در همين ابتداي راه با خداي خود عهد بسته ام هرگز از مسير راستي و حقيقت منحرف نشوم . در پايان از خوانندگان محترم اين وبلاگ تقاضا دارم از آن جا كه بنده در مطبوعات هم حضور دارم ، اگر به مطلب جالبي بر خوردند كه نياز به انعكاس و تهيه نقد و گزارش دارد ، حتمآ با من مكاتبه فرمايند. با تشكر: خبرنگار

بله دوستان با اين مطلب كه با نام و ياد خداوند سبحان آغاز شد ، به ميان شما ياران صميمي اومدم . (اينجا ) اصلآ تصور نمي كردم كه آن را ادامه دهم .... شايد اولش رو با هدف پر كردن اوقات فراغت  ايام نوروز شروع كردم ... اما بعد رو نمي دانم ... يادمه اولين كامنتي كه گرفتم از دختر خانمي به اسم آزاده بود . او نوشت :

نویسنده: ازاده
يکشنبه 5 فروردين1386 ساعت: 3:20
سلام برای شما موفقیت را ارزو می کنم و بی صبرانه منتظر مطالب شما هستم
 
  همين يه سطر براي شروع و انگيزه كافي بود .....
 
                            hwog5gmybzjmnmuhzhzz.gif
                    براي مشاهده وبلاگ اولين نفري كه برام كامنت گذاشت اينجا رو كليك كنيد لطفآ
 
راستش رو بخواهيد اصلآ نمي دونستم چه جوري ادامه بدهم ... در باره چي بنويسم ...؟ تا اين كه چند روز بعد يه دوست جوان به نام  " حميد ثبوتي " كه از خوانندگان وبلاگ بود ، به كمك ام آمد . و خيلي زود مرا به خونه اش دعوت نمود .. او بود كه به من راه و رسم وبلاگ داري رو  آموخت . و بعد مرا با دنياي سايت " بالاترين " آشنا كرد . از اون پس ياران ديگري در بالاترين ، به من طريقه نوشتن و لينك دادن را آموختند  .
در كمتر از سه ماه آمار بازديد كنندگان وبلاگ ام به مرز ۹۰ هزار نفر رسيد ... اين بود كه دوستان تشويق ام كردند كه سايت بزنم ...

وبلاگ امروز ۶ ماهه شد
 

بله امروز وبلاگ  " یادداشت های یک خیرنگار " ۶ ماهه شد . نمی دونم چگونه احساس با شما بودن را بگویم . امروز این وبلاگ به خاطر حضور صمیمی شما از آمار قابل توجهی برخوردار است . ولی این واقعیت رو بپذیرید ، اگر چه  آمار بالا و رشد آن  براي خيلي ها ارزش تبليغاتي و مادي دارد . اما براي من بالا بودن آمار مسئوليت و تعهدم رو نسبت به شما خوبان افزايش مي دهد .
 

 gljyuyocblgdyyionwjm.gif

صحبت آمار شد . بهتر است به عرض شما ياران برسونم همان طور كه مشاهده مي فرماييد آمار حضور خوانندگان  هر ماه نسبت به ماه قبل رشد صعودي داشته است .اما اجازه مي خواهم يك جمع بندي از دست آوردهاي آن بكنم :

آشنايي با دوستان جديد : 

يكي از دست آوردهاي مهم اين وبلاگ آشنايي با دوستان و عزيزان محترمي است كه واقعآ به آن ها افتخار مي كنم . همان طور كه اشاره نمودم وقتي قرار شد وبلاگ تبديل به سايت بشود ، همون دوستم آقاي حميد ثبوتي مرا به " موسسه فرهنگي - تبليغي شار " معرفي نمود . مدير اين موسسه آقاي " پرويز زاهد " مرد بسيار شريف و پرتلاش وقتي دغدغه هاي مرا براي گرفتن تخفيف ديد ، خيلي بزرگوارانه خطاب به من گفت : تا زنده هستم هزينه هاي طراحي ثبت دامين هاست و غيره رو از تو نمي گيرم . و بدين سايت من رو مديون مرام خودش نمود . به قول دوستان كمتر مردي چنين سخاوتمندانه از خودش مايه مي گذارد . بعد نوبت به آشنايي ام با طراح جوان ، خوش تيپ و صبور اين سايت كه بار ها مزاحم اش شده ولي با بزرگواري در رفع مشكلات عديده سايت بر مي آيد ، آقاي " امير عظمتي " است . كه جا دارد در اين جا از ايشون و همكاران پر مهرشون تشكر و قدرداني نمايم .

كم كم و با گذشت از عمر وبلاگ و سايت با خيلي از خوانندگان آشنا شده كه اين ارتباط ها سبب دوستي عميقي گرديد . از جمله آقاي " سعيد قائنيان " از آمريكا ، جناب " مهندس فضلي "از بندرعباس ، آقاي مهندس " پيام ترابي " از امارات ، بزرگواري ديگر به نام آقا " جلال " كه مشاور خيلي آگاه و با شخصيتي هستند . دوست جوان و پر ذوق ام " احمد " كه وبلاگ " داستان نويس بچگانه " رو دارد و خيلي هاي ديگر مثل آقاي " سپنتا " دختر گلم خانم  " سلما " ، آقاي " افشين ابراهيمي " آقا " رضا " از مشهد  و ... كه از اين كه نام نمي برم پوزش مي خواهم در فرصت ديگر حتمآ اين كار را خواهم كرد .

                           2yntmo1zynzzgmwdjn0q.gif

پيدا كردن دوستان قديمي :

دست آورد مهم ديگر اين سايت پيدا كردن دوستان صميمي قديمي كه هيچ نشاني از آن ها نداشتم . اولين كسي كه يافتن او سبب آرامش و شادي ام گرديد ، جناب " محمود فرنودي " همكلاسي و دوست عزيزم بود . او در روزي كه روزنامه "  اعتماد ملي " با چاپ تصويري از سايت به تعريف از آن پرداخته بود ، موفق به شناخت بنده شده بود . بعد از مدتي مطلي در مورد " ادار يك خلبان "  ( اينجا )نوشتم كه بعلت گيج بودنم نام كوچك خلبان فوق را كه يكي از بهترين معلم خلبان هاي عصر خود بود اشتباه نوشتم . چند روز بعد از سوي اين مرد بزرگ آقاي " فضل الله مقداد پور " اي ميلي دريافت كردم و ... بالاخره اين نازنين را هم پيدا نمودم .. بعد از مدتي يكي از دوستان عزيزم رو كه مدت ها از او خبر نداشتم آقاي " مهدي كسائيان " كه يكي از تهيه كنندگان خلاق و خوش فكر تلويزيون بود ، برام از كانادا نامه فرستاد .. كه اين خبره هم خوشحالم نمود . فرزندان خيلي از همكاران قديمي رو هم از اين طريق پيدا نمودم مانند آقاي مهندس " سلي بيك " كه پدرش همكار من بود . يا فرزند خلبان بزرگوار مرحوم " آيت الهي " كه او هم مهندس جواني است با من در ارتباط است و ... خيلي هاي ديگر كه مي دانيد حضور ذهن ندارم ...

آشنايي با انسان هاي بزرگ :

روزي كه در يكي از كامنت ها ديدم دوست عزيزم آقاي " ابراهيم نبوي " بزرگترين ظنز نويس معاصر برام يادداشت گذاشته است خيلي خوشحال شدم ... براي من اين بزرگترين افتخار بود . چون فكر مي كردم آقاي نبوي فرصت خوندن مطالب حقير رو نداره ..

هميشه آرزو داشتم با اولين وبلاگ نويس ايران آقاي " حيسن درخشان " آشنا بشم و يا نظرش رو در باره وبلاگ خودم بدونم ... روزي كه حسين برام كامنت گذاشت ، و نوشت حاضر به تبادل لينك است ، خيلي احساس خوشحالي و افتخار كردم .. اگر چه تماس و عضو شدن در سايت او برايم همچنان يك آرزوست ...

ابعاد عاطفي :

شايد اصلآ باورتون نشه .. بار ها موقع نوشتن مطالب كه ياد آور لحظات گذشته ام بود ، اشگ ريختم به طوري كه پيدا كردن صفحه كي برد برايم دشوار بود ....  روزي كه خاطرات قفل كردن فرامين هواپيما رو مي نوشتم كه طي ان كفش هاي دخترم رو بر روي سينه قرار دادم .... واقعآ اشك ريختم ..

وقتي خاطرات مرگ پدر دوست عزيزم آقاي " خسرو شكيبايي " رو باز نويسي مي كردم ، خيلي از ته دل گريه كردم ....

وقتي فرزند دوست مرحومم سرهنگ خلبان " آيت الهي "‌ خبر فوت پدرش رو به من داد ،واقعآ چيزي نمانده بود غش كنم ....

روزي كه ماجراي سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ در ارمنستان رو مي نوشتم بياد همه بچه ها خصوصآ دوست نازنينم مرحوم " علي نجيب " حسابي گريه كردم ..

وقتي از ماجراي دوست و همدوره زمان تحصيل در آمريكا آقاي " ماشا الله مداح " رو مي نوشتم ... از غم هاي او مي گفتم .... اشك امان نوشتن را از من بريده بود ..

و .....

به هرحال خيلي خوشحالم كه دوستان خيلي خوبي دارم ... خوانندگان فهيم و با شخصيتي  از اين سايت ديدن مي كنند  . و كلام آخر اين كه جمع آمار حضور شما دوستان خوب تا همين لحظه :

                                                ۲۰۷۶۳۵ نفر

به اميد جشن يك سالگي .... در پايان بار ديگر از تمام دوستان و عزيزاني كه فراموش نمودم نام آن ها رو بياورم پوزش مي خواهم .. به حساب كم حواسي بنده بگذارند ..

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                              ايام به كام


تبليغات شما خوانندگان محترم

( رايگان )


همان گونه كه پيش از اين اعلام كرده بودم ، خوانندگان محترم مي توانند كالا هاي خود را جهت درج رايگان در اين بخش ارسال فرمايند . اما ظاهرآ جز تعداد معدودي استقبال نفرمودند . مستدعي است پس از ارسال فايل تبليغي خود به آدرس جي ميل بنده ، در آخرين پست كامنت بگذاريد . بديهي است در حال حاضر به دليل تبليغات كم محدوديتي وجود ندارد .


بيا تو اكباتان ....

عنوان سايت پر محتوايي است كه پسر خوبم " ايمان مداح " اون رو به تازگي راه انداخته است . خيلي مطالب آموزنده داره .... مخصوصآ براي اون هايي كه تازه كامپيوتر و اينترنت رو فرا گرفته اند ... حتي براي حرفه اي ها هم يه چيزايي پيدا مي شه ..   http://www.bia2ekbatan.persianblog.ir/

2tmyzjningwdkitooj4n.gif


تبليغ ذيل متعلق به يكي از خوانندگان محترم اين سايت به نام آقاي " رضا ولي نژاد " است . مديريت سايت هيچ گونه مسئوليتي در قبال محتوا ، كيفيت و نرخ كالاهاي ارائه شده در اين صفحه را ندارد .

eynkzmwymuzw23wzodni.gif

وب سایت كتاب : http://php5.ir
تصویر جلد كتاب : http://php5.ir/images/cover.jpg
توضیح در مورد كتاب :
                                               كتاب خودآموز PHP 5
* آموزش قدم به قدم و نکته به نکته PHP برای ایجاد وب سایت های تعاملی
* منتشر شده در 6 زبان انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، لهستانی و اکنون زبان فارسی
* با بیش از 300 مثال آماده برای اجرا و 50 تمرین به همراه پاسخ به کلیه تمرین ها
* به همراه CD ضمیمه حاوی برنامه های لازم برای برنامه نویسی PHP و کدهای مثال ها و پاسخ به تمرین های کتاب
برای خرید به نشانی http://php5.ir مراجعه نمایید.


   یادی از مطالب گذشته

 

 

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .   

 

                                                          بهروز مدرسي 


نقش ستون پنجم ، در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ( اینجا )

تصويري از آيت الله فضل الله مهدي زاده محلاتي


  روزی كه خلبان اعليحضرت همايوني ، خواب ماند ! (اینجا )

تصوير آرشيوي است


  حقه خلبانان جنگنده عراقی ، در حمله به ايران ! ( اینجا )


  ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان ( اینجا)

 


  چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !! (اینجا )

 

5ytzghemy5zdmmj4mcux.gif


  

آيا تا به حال  " جانباز  شيميايي" تقلبي ديده بوديد ؟ (ااينجا )

 


  • به جاي قطعه هواپيما ، بهروز وثوقي را تحويل دادند ! (اینجا )  

 

 

 

 

 


  • چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عكس خاندانش سیاه است ؟

                                               

                                            برای خواندن این مطلب (اینجا ) را کلیک کنید


  • تنها نسخه اصلی رباعیات خیام ، با " تايتانيك " زير آب رفت .

                                  برای مشاهده مطلب (اینجا ) را کلیک فرمایید 


  ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !  ( اینجا)


 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اینجا )

 


  چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! ( اینجا)

 


  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اینجا  )

wyzyjlymdmiejzf3memz.gif 


خر شما تا كجا پيش مي ره ؟ (اینجا )

 


چگونه به يكي از دورترين پايگاه هاي عراق ضربه زدیم ؟ ( اينجا )

 


چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟! اینجا )

عكسي از دوران كودكي ام


- تعداد بازديد
  • 7528
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35