درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  تقليد صداي زنانه

مردي كه به خاطر تقليد صداي زنانه ، به پرواز رفت !

mi2zqd22lyinnzimdmyy.gif

در يكي از پرواز هايي كه عباس به دزفول رفته بود با دختر خانمي كه پرستار  درمانگاه پايگاه بود دوست مي شود  . در اون روزي كه رضا جهود سرشيفت بود ، قرار بود عباس پرواز دزفول بره . اما هي بهانه مي آورد و از تو دفتر خط پرواز تكان نمي خورد و.....

مردي كه به خاطر تقليد صداي زنانه ، به پرواز رفت !

1gmmie2mkwuvodnggcz2.gif

 

تشكر ويژه :

  • از جناب آقاي پرويز زاهد مدير موسسه فرهنگي - تبليغاتي " شار " همچنين آقاي امير عظمتي طراح محترم سايت كه در اسرع وقت مشكل پيش آمده رو برطرف فرموده و سبب ارتباط مجدد با خوانندگان گرامي رو فراهم آوردند صميمانه تشكر و قدرداني مي نمايم .
  • در يكي ازپست هاي قبلي اشاره به تقليد صداي زنانه در خط پرواز سي -۱۳۰ نمودم كه مورد استقبال برخي از خوانندگان محترم قرار گرفت . حال به قسمت دوم آن توجه فرماييد .
  • اگر به خاطر داشته باشيد مدتي قبل مطلبي به قلم آقاي افشين ابراهيمي در مورد سوانح درج نمودم كه به دليل جا به جايي عكس ها مطلب نامفهوم به نظر رسيد . لذا مجددآ قبول زحمت فرموده كه در پي نوشت همين پست منعكس مي نمايم .

                                                                            ************

من هميشه سعي كرده ام از حال و هواي خط پرواز سي -۱۳۰ و رابطه بچه ها در زمان جنگ بنويسم . راستش رو بخواهيد براي فرار از مشكلات جنگ و دادن روحيه به خودمون هر كي هر كار از دستش بر مي آمد دريغ نمي كرد . تصور بفرماييد در اوج اون بمبارون ها حمل زخمي ها و مجروحين از مناطق جنگي ، سوانح درناك و ماموريت هاي طولاني بدور از خانواده ،  همه اين ها سبب مي شد بچه ها كمي روحيه شون رو ببازن و اين براي پرواز كه تمركز بيشتري رو مي طلبيد خيلي خطرناك بود . براي همين در موقع استراحت همه كار مي كرديم . اما بعضي چهره ها قربونش برم بقدري خشن و عبوس بودند كه با پنج من عسل هم نمي شد خوردشون !!  البته همه جور آدمي در بين ما پيدا مي شد . بعضي ها از قديم مومن و نماز خوان بودند. خب بعد از انقلاب هم سرشون تو لاك خودشون بود و زياد با كسي نمي جوشيدند  . هر از گاهي يه لبخند زوركي مي زدند و مي رفتند پي ذكر و عبادتشون . البته عده اين ها كم بود . يه عده هم از اون دسته مومن هاي بعد از انقلاب بودند ، كه به مفهوم واقعي هم زير كار در رو بودند و هم متظاهر !!

 

متآسفانه تعداد اين  همكارا زياد بود . بابايي كه تا ديروز تو امريكا بد مستي مي كرد و آبروي هر چه ايران و ايراني رو زير سوال مي برد ، حالا شده بود مومن و متقي ! البته اين رو هم بگم خيلي ها واقعآ توبه كرده بودند . خب حساب اين ها جداست . يه تعداد ديگري هم آدم هاي معمولي بودند . نه اهل نماز و عبادت آشكار بودند و نه اهل تظاهر . سرشون رو مي انداختند پائين و كاري كه بهشون محول شده بود رو انجام مي دادند . اما روي هم رفته تمام اين جماعتي رو كه نام بردم ، هر يك شخصيت جداگانه اي داشتند . خلاصه تو اين جمع چهل – پنجاه نفري همه جور آدم پيدا مي شد . از  ورزشكار گرفته تا. كاسب و بازاري . از اهل مطالعه  گرفته تا آدم معمولي . تو اين جمعي كه اسم بردم تنها سه چهار نفر بوديم كه اهل شوخي و به اصطلاح روحيه دادن به ديگران بوديم . به عبارتي تمام آتيش ها از گور همين چند نفر در مي آمد . اگه راستش رو بخواهيد من هم جزء شون بودم . اولآ براي اغلب بچه ها اسم گذاشته بوديم . و طوري اين القاب متداول شده بود كه حالا بعد از گذشت چندين سال فقط القاب همكاران به ياد مون مونده !!

                           2kjmmzhyntmdmvokhjmw.gif

 

 

يكي ( خيلي ببخشيد ) علي خره بود . وقتي كه مي گم خر نه اين كه شوخي بكنم . به مفهوم واقعي خر بود . و خودش هم قبول داشت كه خره . اگه بخوام از كارهاي او بگويم واقعآ بايد يه پست تنها به وي بپردازم . يكي شير بود . اين بابا بد جوري مثل شير بود . هيبت اش همه رو كشته بود . جالبه كه تو بيرون از پايگاه هم اگه بچه ها او رو مي ديدند ، پيش زن و بچه اش  " شير " خطاب اش مي كردند . يا دستي به  سر و گوش بچه شير هايش مي كشيدند . يكي پينو كيو بود . يكي اسب بود . يكي شباهت عجيبي به سزار رم داشت و به همين دليل " سزار " مي ناميديمش . يكي رضا جهود بود ( كه ماجرايي كه نقل خواهم كرد مربوط به اوست ) ديگري  " مادام دولارس " بود . يكي  " خوزه خوره فري لوز " بود . يكي هپلي بود . ( اين هپلي همون كسي بود كه پرواز ارمنستان نوبت اش بود نرفت و هواپيما سقوط كرد )  يكي بچه سبزوار يا نيشابور بود قد كوتاه  با دندون هاي طلا داشت كه او را اقدس مي ناميديم . يكي ديگه اهل زاهدان بود و " جان بي بي " مي گفتيم . يكي گوريل انگوري بود . يكي زبل خان بود و ديگري رو  بعد از اسمش واژه " كثيف " رو مي آوردند ...

 

اين هايي رو كه اسم بردم ، معروف ترين شون بود . الان كه چندين سال از اين موضوع  گذشته است  اگه به خط پرواز زنگ بزنيد و اين القاب رو بپرسيد ، قديمي ها به خاطر دارند . به جز اون گوريل انگوري كه الان شنيدم با ايلوشين پرواز مي كنه ، بقيه با اين اسم ها كنار آمده بودند . فقط اين گوريل كه قدي بلند و نتراشيده نخراشيده داشت وقتي اسم اش رو مي آورديم ، هار گشته و دنبال بچه ها مي دويد ! يه روز آقا رضا جهود سر شيفت بود . خدا بيامرزه يه دوست داشتيم كه سر دسته شوخي كنندگان بود . اسم اش رو گذاشته بوديم  " عباس سوسول " طفلك همين تازه گي ها سرطان گرفت و مرد . خيلي هم روحيه داشت . تا يك روز قبل از مرگ اش كه پينوكيو به ديدن اش رفته بود تعريف مي كنه كه عباس شاد و سر حال بود . پينوكيو مي گفت : پتو رو از روي پاهاش كنار زدم ديدم مثل دو تا چوب نازك شده بود   . ولي در اون حال مي گفت و مي خنديد ! اين خدابيامرز يه مدتي با همسرش اختلاف داشت كه به طلاق انجاميد . براي همين هر جا پرواز مي رفت به قصد ازدواج با اكثر  خانم ها سر صحبت رو باز مي كرد . به عبارتي دوست مي شد .

 

                                        cd15fizg2nmxanjodzti.gif

 

در يكي از پرواز هايي كه عباس به دزفول رفته بود با دختر خانمي كه پرستار  درمانگاه پايگاه بود دوست مي شود  . در اون روزي كه رضا جهود سرشيفت بود ، قرار بود عباس پرواز دزفول بره . اما هي بهانه مي آورد و از تو دفتر خط پرواز تكان نمي خورد . آقا رضا  بخاطر مسئوليتي كه داشت هي مرتب مي گفت عباس برو دير شد . و عباس هم درپاسخ مي گفت : سوسكت ام .. فدات شم .. بذار چند دقيقه ديگه .. طرف قراره  به من زنگ بزنه ... موضوع ازدواج در ميونه ...  و هي معطل مي كرد . آقا رضا هم كه ديد اين بابا حالا حالا ها پرواز برو نيست ، مجبور مي شه با كلك و ترفند عباس رو بفرسته پاي هواپيما ! به همين دليل رضا مي گرده و من رو پيدا مي كنه . و جريان عباس رو برام تعريف كرد . و گفت بهروز جان دستم به دامانت  اين سوسوله هر كار مي كنم پرواز نمي ره  ميگه منتظر تلفن  اون دختر خانمي است كه تو دزفول باهاش آشنا شده .. قربونت يه پا بپر از داخل انبار يه زنگ بزن و با تقليد صداي زنانه خودت رو جاي اون پرستاره جا بزن !! من هم همانطور كه قبلآ براتون نوشتم يه موقعي خيلي طبيعي صداي خانم ها رو تقليد مي كردم !!

 

با درخواست رضا جهود  من متوجه قضيه شده و سريع رفتم انبار سي – 130 كه درست طرف مقابل ساختمان خط پرواز در آشيانه قرار گرفته بود . به يك بهانه اي درجه دار انبار رو فرستادم بيرون . تا روش باز نشه . و شماره خط پرواز رو گرفتم . خود رضا اول گوشي رو برداشت . گفتم تلفن رو بده عباس . .. و شنيدم كه خطاب به عباس گفت بيا بگير . وزود كار رو تموم كن و بجنب كه خيلي دير شده است . سرو صداي عمليات در اومده .... زود سلام و عليك كن بعد خبر مرگت برو اون جا حرفاي عاشقانه ات رو بزن ... عباس هم مدام مي گفت .. هيس ..باشه .. سوسكت ام .. چشم رضا جون .. وقتي گوشي رو گرفت من ته صداي خودم رو نازك كرده و با صداي زنانه گفتم : عباس جووون خوددددتي ؟  و او شروع كرد به قربوت صدقه رفتن من ... خب عزيزم چطوري ؟ من هم كه شيطنت ام گل كرده بود ، بهش گفتم عباس جوون اين درسته كه قبلآ زن داشتي ؟!!  طفلك دست و پاشو گم كرده و با لكنت جواب داد .. آره عزيزم ... فرصت نشد كه بهت بگم ... امروز براي همين دارم ميام دزفول . تا با تو حسابي صحبت كنم .. گفتم كه قصد ازدواج دارم ...  حالا كي گفته من زن داشتم ؟ ناقلا از كجا فهميدي ؟ ...

 

                            mt1tmnlmmjmy5nnmmcyl.gif

 

خلاصه چند دقيقه اي حسابي نقش يه خانم پرستار عاشق رو بازي كردم . و بعد از خداحافظي گفت دارم ميام .. تا يك ساعت ديگه تو در مونگاه تون هستم ... سعي  كن مرخصي بگيري .. و به اين ترتيب گوشي رو گذاشتم . وقتي وارد خط پرواز شدم ، رضا گفت بهروز دستت درد نكنه ، بعد از صحبت با تو يك آهي با صداي بلند كشيده و گفت : آخيش راحت شدم ... رضا جوون غلوم تم ... سوسك اتم ... الان مي رم .. و فوري دوان دوان از خط پرواز خارج شد .. خب پيش خودم گفتم خدا رو شكر كه به موقع رفت پاي هواپيما  و سپس من رفتم پشت كمد ها  كه يه ميز پينك پنگي در اون جا قرار داشت با يچه ها شروع به بازي كردن كردم ... هنوز ده دقيقه نگذشته بود  ديدم رضا از اون ور كمدها داره  صدام مي زنه .. من هم يه عادت بدي كه داشتم ، هر كي من رو صدا مي زد جواب نمي دادم . و بر عكس اگه اسم شخص ديگري رو مي آوردند ، من مي گفتم بله ..... !!  يعني به اين وضعيت عادت كرده بودم ... ديگه از صدا زدن هاي رضا خبري نبود .. هنوز هفت – هشت دقيقه اي نگذشته بود ديدم رضا اومد اون ور كمد ها ... و تا چشم اش به من افتاد  دو دستي زد تو سرش ....

 

گفت تو اين جا بودي و جواب من رو ندادي ؟ من هم بي خبر از همه جا گفتم رضا جان كي ديدي من پاسخ كسي رو بدم ؟!! با ناراحتي گفت ديدي چه خاكي به سرم شد ؟ گفتم چي شده ؟ تو و ناراحتي ؟ آخه راستش رو بخواهيد اين آقا رضاي ما از هفت دولت آزاد بود . هرگز غصه چيزي رو نمي خورد . براي همين بچه ها ااسم اش رو گذاشته بودند رضا جهود ... گفت بهروز خدا ذليل ات كنه ديدي چه گندي زدم ؟ و سپس با ناراحتي نوضيح داد  : اون وقتي كه تو رو صدا زدم و جواب ندادي ، اون پرستاره زنگ زد !! و  من چون شك داشتم كه نكنه تو باشي ، براي همين صدات زدم .. وقتي خبر مرگ ات صدات در نيومد فكر كردم دوباره تو هستي كه اين بار من رو گذاشتي سر كار ... گفتم خب چي شد ؟ گفت چي مي خواد بشه .... ؟ شروع كردم فحش خواهر مادر نثار اون بيچاره كردن ... اول اش گفت بله آقا ..؟ كمي جا خورد فظع كرد وقتي دوباره گرفت من باز دستم رو رو گوشي گذاشتم و تو رو صدات زدم ولي وقتي ديدم جواب ندادي ديگه مطمئن شدم خودتي .... براي همين بهش گفتم  : فلان فلان شده حالا ما رو رنگ مي كني ..؟ خوبه من گفتم برو زنگ بزن !! و هي اون خانم بيچاره پشت خط مي گفت : بله آقا .. ببخشيد .. بله آقا . من با عباس ... كار داشتم ..

 

                            qmyyidmg1jo533wnzut4.gif

 

 

خلاصه اون آقا رضايي كه خيلي بي خيال بود براي اولين بار در چهره اش ندامت و ناراحتي رو ديدم .گفتم به من چه .. مگه تو نمي دوني من اصلآ عادت ندارم تو خط پرواز جواب كسي رو بدم ؟ خب يه توك پا مي آمدي اين ور كمد ها رو هم چك مي كردي .. خلاصه رضا مي گفت جواب عباس بيچاره رو چي بدم ؟ گفتم خودت خراب كردي خودت هم برو درست كن . آخه اين آقا رضاي ما اون موقع منبع انواع فحش هاي آبدار براي نثار به صدام و صداميان بود كه خب ... گاهي وقت ها هم اشتباهي به دوستانش مي گفت .. وقتي عباس برگشت ، رفتم جلو و ازش حلال بودي طلبيدم .. گفتم عباس جان منو ببخش .. خودت مي دوني كه با تو شوخي داشتم  .. ولي در مورد آون خانمه من بي تقصيرم .. بعدش هم عباس جون تو خيلي ادعات مي شد كه بچه تهرون هستي و كلاه سرت نمي ره .. ديدي چه طوري رو دست خوردي و سيخو سمت دزفول رفتي هوا ؟  اتفاقآ تو ختم عباس كه رفته بوديم ، رضا جهود هم بود .. من كه شديدآ گريه مي كردم ، رضا خيلي خونسرد جلو آمد و گفت : بهروز يادته اون روزي كه عباس پرواز نمي رفت .......؟!!

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                      ايام به كام


   یادی از مطالب گذشته 

 

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .   

 

                                                          بهروز مدرسي 


  ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان (اینجا )

 


  چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !! (اینجا )

 

5ytzghemy5zdmmj4mcux.gif


  

آيا تا به حال  " جانباز  شيميايي" تقلبي ديده بوديد ؟ (اینجا )

 


  • به جاي قطعه هواپيما ، بهروز وثوقي را تحويل دادند ! ( اینجا )  

 

 

 

 

 


  • چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عكس خاندانش سیاه است ؟

                                               

                                            برای خواندن این مطلب (اینجا ) را کلیک کنید


  • تنها نسخه اصلی رباعیات خیام ، با " تايتانيك " زير آب رفت .

                                  برای مشاهده مطلب (اینجا ) را کلیک فرمایید 


  ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !  ( اينجا )


 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )


  چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)


  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا  )

wyzyjlymdmiejzf3memz.gif


خر شما تا كجا پيش مي ره ؟ (اينجا  )


چگونه به يكي از دورترين پايگاه هاي عراق ضربه زدیم ؟ ( اينجا )


چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟! اينجا )

عكسي از دوران كودكي ام


- تعداد بازديد
  • 14408
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35