چگونه باد اگزوز بوئينگ در طبس جان سربازی را گرفت
سخني با شما خوبان :
- ديروز كه از خواب پاشدم با كمال تعجب متوجه شدم سايت باز نمي شود . اول فكر كردم فيلتر شده . بعد از پيگيري هاي لازم متوجه شدم پهناي باند سايت ام تمام شده است . دست به دامان آقاي عظمتي طراح محترم شدم ، فرمودند فردا مشكل حل خواهد شد .
- در مورد صاعقه و كاررايي آن سوال فرموده بوديد . راستش اطلاعات من در حد اخبارارائه شده است . فراموش نفرماييد كه سال هاست كه بازنشسته شده ام . اما سوالي كه براي خودم هم مطرح است اين كه ما بدون داشتن تونل باد چگونه موفق به ساخت شكاري شده ايم . شايد در كشور هاي ديگر اين آزمايش رو انجام دادند . و شايد هم به تكنولوژي فراتر از آن دست يافتيم كه نياز به تونل باد نباشد .
- در اين مطلب هم سعي دارم علاوه بر بيان يك رويداد به نكات ايمني در فرودگاه ها اشاره نمايم تا عزيزان آگاه باشند .
***********
در طول سال هايي كه افتخار حضور در نيروي هوايي رو داشتم . بار ها شاهد حضور هواپيماها در امداد رساني به مردم بوده ام. يعني هواپيماهايي كه داشتيم علاوه بر حمل بار و مسافر در امدادهاي فوري هم نقش بسزايي ايفا نموده اند . اولين باري كه خودم در يكي از اين امداد هاي هوايي حضور داشتم و برايم خيلي خاطره انگيز بود ، ماجراي سيل شهرستان قوچان بود كه تقريبآ بخش اعظمي از شهر رو ويران كرد . و ما از اين جا براشون دارو و خوراك و چادر برديم . و جون پدرم در اين شهر زندگي مي كرد ، برايم حضور در قوچان خيلي مهم بود . يادمه خدا اموات شما رو بيامرزه ، بابام خيلي پز مي داد كه هواپيماي پسرش به اين شهر اومده !! حتي وقتي مي خواستم به ديدن دوستان و آشنايان برم ، پدرم اصرار مي كرد كه لباس هايم رو عوض نكنم و با همون لباس پرواز تو شهر رفت و آمد كنم ! واي كه باز ياد خاطره در خاطره افتادم !! مي دونم شما خوانندگان عزيز ديگه به اين حاشيه رفتن هاي من عادت كرديد . خلاصه بايد منو ببخشيد . ..
خب اين ماجرا مال سال ها قبل از انقلاب بود . يادمه كه محمد رضا شاه دستور داده بود سريع براي سيل زده ها خانه ساخته بشه . اون موقع قديمي ها يادشون است كه وليان استاندار خراسان بود . همون كسي كه يك روز از خواب پاشد و دستور داد تمام ساختمان هاي دور حرم حضرت رضا ( ع ) تخريب بشه ! و در اعتراض مردم خشمگين مشهد و كسبه گفت : ديشب امام رضا (ع) به خوابم اومد و گفت وليان قلبم گرفت اين جا خيلي شلوغ شده !! حالا راست و دروغش با خودش . و بعد از آن بود كه طرح جامع مشهد اجرا شد و از حالت سنتي خارج گرديد . يه روز كه شاه براي سركشي از روند اسكان سيل زده ها به اتفاق همين وليان به قوچان رفته بود ، و همه مردم جمع شده بودند . از يك پيرمردي كه به او خانه اي نو داده شده بود پرسيد : پدر جان از خونه جديدت راضي هستي ؟ و بالطبع انتظار تشكر و قدرداني داشت ، اما بر خلاف انتظار همگي و در حضور خبرنگاران و راديو تلويزيون با همون لهجه ي قوچاني اش خطاب يه شاه گفت : نه بابا جان هي .. مو اصلآ راضي نيستوم .... وليان رنگ اش مي پرد و شاه مي پرسد چرا پدر جان مشكل كجاست ؟ و پيرمرد ساده با همون لحن دوست داشتني اش مي گويد : آخه آقا جان مو خرمو كجا ببندم ؟ شوما كه زحمت كشيدين ، يه طويله هم براي خر مو درست مي كردين !! و شاه هم خنده اش مي گيرد و خطاب به وليان مي گويد براي خر اين بابا طويله هم درست كنيد !!
بله در طول اين ۲۱ سالي كه افتخار پرواز رو داشتم در خيلي از ماموريت هاي امداد حضور داشتم . از زلزله وحشتناك طبس گرفته تا رودبار و كرمان و..... اما در يكي از اين ماموريت هاي امداد رساني اتفاق درناكي رخ داد كه خيلي متآثر شدم . فكر مي كنم سال ۱۳۵۷ بود . تازه داشت انقلاب شكل مي گرفت . ولي هنوز به صورت گسترده رواج نيفتاده بود . تبريز اون موقع تازه قيام كرده بود . و نيروهاي ضد شورش براي اين كه بتوانند مردم رو ساكت نمايند ، دست به دامان انگليس شده و سفارش باتوم برقي دادند . تازه از ماموريت انگلستان با كلي باتوم برقي برگشته بودم كه شنيدم طبس زلزله اومده است . من خيلي روي اين مسايل حساس بودم . و دلم مي خواست از نزديك در امداد رساني كمك نمايم . براي همين اكثر پرواز هاي طبس رو مي رفتم . خب اون موقع خيلي جوان بودم . انرژي داشتم .. در يكي از همين پرواز ها ماموريت يافتيم آب آشاميدني به اين شهر زلزله زده ببريم . روي پالت هاي هواپيما دبه هاي پلاستيكي رو پر از آب آشاميدني كرده بودند . اون موقع مثل حالا بطري هاي آب معدني رواج نداشت . يعني فراوان نبود ...
علاوه بر هواپيماهاي سي -۱۳۰ كه الحق خيلي سنگ تموم گذاشتند ، هواپيماهاي بوئينگ ۷۰۷ ما هم حضور گسترده اي داشت . و بچه هاي گردان سوخت رسان هم كه اكثرآ از همكاران خودمون بودند كه به اين گردان منتقل شده بودند مرتب به اين شهر پرواز مي كردند . طبس مثل حالا زياد پيشرفته نبود . فرودگاه كوچكي داشت كه در گوشه اي از آن ستاد امداد رساني قرار داشت . و هر چه هم آذوقه و وسايل توسط هواپيماهاي نيروي هوايي به آن جا آورده مي شد ، ابتدا در كنار باند قرار مي دادند و بوسيله ماشين هاي ارتشي كم كم به داخل شهر حمل مي گرديد . در يك گوشه ديگر فرودگاه ، پالت هاي خالي را روي هم چيده بودند . تا اگر هواپيمايي جا داشت ، آن ها را به تهران بر گردانند . در باره پالت بار اين توضيح رو براي كساني كه نديده اند بدهم كه كفه هاي پهني كه در فرودگاه ها بار روي آن قرار مي دهند را پالت بار گويند . ( در تصوير با فلش مشخص نموده ام ) و معمولآ هم به وسيله ليفتراك داخل هواپيما قرار مي گيرد . و بعد از سوار شدن از كناره ها قفل مي گردد .
اون روز ما بعد از اين كه گالن هاي آب رو از هواپيما تخليه كردند ، منتظر مونديم تا ۷۰۷ پرواز كند تا راه براي ما باز بشه . اما همين كه ۷۰۷ موتور هاشو روشن كرد و آمد دور بزند ، چشمتون روز بد نبينه ، فشار بادي كه از اگزوز هواپيماي بوئينگ ۷۰۷ خارج مي شد ، بقدري شديد بود كه در يك لحظه من ديدم پالت هايي كه روي هم چيده بودند به حركت در آمده ... و پالت رويي همانند پر كاهي از روي بقيه جدا شده و به شدت به پرواز در اومد . در كنار باند سرباز بيچاره اي كه مشغول نگهباني بود ، براي اين كه ياد اگزوز هواپيما اذيت اش نكنه رويش را برگردانده بود . و پشت او به سمت بوئينگ بود . همين امر سبب گرديد اون بنده خدا جدا شدن پالت رو نبينه ... و در يك چشم به هم زدن در مقابل اون تعداد افرادي كه توي باند بودند در ميان گرد و غبار و صداي كر كننده زوزه بوئينگ در خون خود غلتيد . صحنه خيلي وحشتناك بود . به محض اين كه اون مادر مرده رويش رو برگرداند پالت به اون سنگيني همچون اره اي تيز بدنش رو از هم جدا كرد ..
شبيه اين صحنه رو سال ها بعد در زمان جنگ در سانحه اي كه براي هواپيماي زاهدان ما پيش آمد ديدم و آن دو تيكه شدن كمك خلبان هواپيماي مذكور بود . خدا بيامرز كه از مشهد ماموريت داشت به زاهدان رفته و از آن جا تعدادي از برادران نظامي رو به كرمانشاه برده و از كرمانشاه به زاهدان برگشته و سپس به مشهد مراجعه نمايد. در برگشت از كرمانشاه ، نوك بال به كوهاي نزديك فرودگاه گير كرده و هواپيما در يك چشم بر هم زدن با صداي مهيبي منفجر مي گردد . نكته تآسف بار در اين پرواز ( كه شرح كامل آن را قبلآ نوشته ام ) همين كمك خلبان سر راه مرخصي برادر سربازش رو هم مي گيرد . و با خود به كرمانشاه برده بود كه چنين سانحه اي رخ داد . اما در جريان حادثه طبس من فكر كنم مقصر خلبان بود . چون تا اون جا كه من مي دانم . هواپيماي بوئينگ براي حركت ابتدا يه كم گاز مي ده و سپس دست گاز رو به عقب بر مي گردونه و همون حركت اول براي خارج شدن از پاركينگ و رمپ پرواز كافي است . ولي اون روز كاپيتان سروان ( ز ) احتمالآ به خاطر عجله اي كه داشته بود رعايت نكرد ..
در حادثه زلزله طبس علاوه بر اين اتفاق درناك ، قربانيان ديگري را هم در بر داشت . و آن سقوط يك فروند سي -۱۳۰ كه از شيراز براي امداد رساني آمده بود در فرودگاه دوشان تپه كنترل خود را از دست داده و طي آن علاوه كشته شدن تمام خدمه هواپيما ، فرمانده پايگاه شيراز هم كه خود به شخصه هدايت هواپيما رو به عهده داشت كشته مي شود . جريان اين سانحه هم به اين صورت بود كه تيمسار آروندي كه خدا بيامرز مسئوليت فرماندهي پايگاه هقتم ترابري شيرار رو به عهده داشت براي سامان دهي پرواز هاي امداد به تهران مي آمد . او پشت فرمان نشسته بود . و در كنار دست اش يكي ديگر از خلبانان كارآزموده و باتجربه بنام سروان بيك هم حضور داشت . آن ها قرار بود ابتدا در دوشان تپه بنشينند. وضعيت فرودگاه فوق هم خيلي خطرناكه .. يعني در وسط شهر و در ميان ساختمان ها قرار دارد . البته براي خلبانان تاكتيكال نشستن در فلعه مرغي هيچ مشكلي رو نداره . ولي آن روز وقتي تيمسار آروندي به دوشان تپه مي رسد ، نمي تواند هواپيما رو كنترل نمايد ..
به گفته شاهدان عيني ، و كارشناسان ، هواپيما بعد از نزديك شدن به باند فرود ، به دليل اين كه كمي ارتفاع اش از زمين زياد بود ، و به خاطر اين كه باند آن جا خيلي كوچك است مجبور مي گردد محكم هواپيما رو به زمين بكوبد ... كوبيدن همان و شكستن چرخ هاي عقب همان .. و در يك لحظه اين پرنده آهنين بخاطر فرو رفتن و شكستن اهرم هاي قوي چرخ هاي عقب ، از باند منحرف مي شود . و مرحوم آروندي براي فرار از اين وضعيت مجبور مي شود دوباره به هواپيما موتور بدهد تا از اين جا بلند شود ، اما به محض اين كه موتور مي دهد ، هواپيما با شدت هر چه تمام تر برگشته و با برخورد به ديوارهاي كنار باند منفجر مي گردد . فقط يكي دونفر از لودمستر ها و كروچيف زنده مي مانند . كساني كه براي امداد رفته بودند تعريف مي كنند جنازه ها صحيح و سالم به نظر مي رسيدند . ولي همين كه دست يكي از خلبانان را مي كشند تا از كابين بيرون آورند ، دست از كتف كنده مي شود . ظاهرآ آن ها بر اثر گرماي شديد ناشي از سوختن هواپيما ، همچون مر غ پخته شده بودند .
اما نكات ايمني كه بايد به آن اشاره نمايم و خوانندگان عزيز بايد رعايت كنند اين است كه اصولآ موتور هواپيماهاي جت قدرت كشندگي شديدي دارد . به طوري كه اگر انساني در جلوي دهانه موتور قرار گيرد خيلي سريع به داخل توربين كشيده مي شود . البته من اندازه ها رو يادم رفته ولي فكر مي كنم ۲۵ متر بايد هميشه از موتور هواپيمايي كه روشن است فاصله بگيريد . و ۵۰ متر از پشت آن . چون اگزوز هواپيماهاي جت نزديك تر از اين فاصله خيلي راحت يك آدم را از زمين بلند كرده و به هوا مي برد . همين فاصله ها رو بايد از بغل هاي هواپيما رعايت نمود . البته اميدوارم دوست عزيزم ( جي اس اف ) نكات دقيق تر را در بخش كامنت يادآوري نمايد . چون ممكنه خوانندگان عزيز ما به فرودگاهي بروند كه كنترل حفاظتي درستي صورت نمي گيرد . پس حتمآ حواس شون باشه خود و مخصوصآ كودكان رو از نزديك شدن به هواپيما منع نمايند . تا خداي ناكرده شاهد اتفاقات ناگوار نباشيم ...
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
ايام به كام
یادی از مطالب گذشته

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .
بهروز مدرسي
ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان (اینجا )
چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !! (اینجا )
آيا تا به حال " جانباز شيميايي" تقلبي ديده بوديد ؟ (اینجا )
- به جاي قطعه هواپيما ، بهروز وثوقي را تحويل دادند ! ( اینجا )
- چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عكس خاندانش سیاه است ؟

برای خواندن این مطلب (اینجا ) را کلیک کنید
- تنها نسخه اصلی رباعیات خیام ، با " تايتانيك " زير آب رفت .
برای مشاهده مطلب (اینجا ) را کلیک فرمایید
ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش ! ( اينجا )
پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )
چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)
چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا )
خر شما تا كجا پيش مي ره ؟ (اينجا )
چگونه به يكي از دورترين پايگاه هاي عراق ضربه زدیم ؟ ( اينجا )
چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟! ( اينجا )




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه










جناب مدرسي با سلام
راجع به موتور جنگنده صاعقه چيزي ميدانيد ؟ اين هواپيما بسيار شبيه هواپيماهاي F4 ميباشد .
بخاطر مساله تحريم آيا توليد اين هواپيما در ايران امكانپذير است ؟
سلام
ممنون از نوشته هاتون
ليسانس وظيفه - مجيد
سلام اقای مدرسی من همین الان موفق شدم وبلاگ جدیدتنو ببینم بسیا زیبا و پر محتوا به شما تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید دوستار شما مهسا
سلام جناب مدرسي
حال شما جطور است
من دارم ميرم.متاسفانه قسمت نشد با هم ديدار كنيم.انشالاه سال ديگر كه امدم. به اميد سلامتي براي شما و خانواده.با تشكر روزبه
جناب مدرسی عزیزم باسلام.ذکر اینگونه خاطرات برای همگان بسیار مفید است.خداوند همه شهیدان نیروی هوایی را بیامرزد و بازماندگان ایشانرا تحمل دهد.در مورد باد پشت موتور جت من شخصا تجربه ای کردم که تا زنده ام فراموشم نمیشود.یکشب درساعت 2 نیمه شب که شب بسیار سردی هم بود با یک پیکان روی رمپ پروازی در حال رفتن به زیر پرواز بودم. پرواز ما که یک 747 بود موتورها را روشن کرده ولی من بدلیل سرما و بسته بودن پنجره ها و تاریکی هوا نمیدانستم و حواسم به چراغ کوچک چرخان زیر شکم هواپیما هم نبود که وقت روشن بودن موتورها میچرخد.خلاصه چشمتان روز بد نبیند به حدود 50 متری پشت موتور که رسیدم ناگهان ماشین به پرواز درآمد و چندین متر آنطرفتر بزمین نشست !! فقط یادم هست که سرم بسیار سخت به سقف قراضه پیکان خورد و تا ساعتها گیج و منگ بودم ولی کلا بخیر گذشت. ببخشید که به خاطره نویسی افتادم فقط برای تایید فرمایشات شما بود.
Ak
بادرود
جناب کاپیتان مدرسی امروز بصورت تصادفی سایت شما را پیدا کردم مطالب جالبی نوشته اید بخصوص برای آندسته از افراد علاقمند به فنون پرواز.
لطفاً چنانچه مقدور است در مورد فنون و آموزش خلبانی نیزمطالبی بنویسید.
با تشکر
بهرام آروندی
تهران
پاسخ
جناب آروندي نازنين
خيلي خوشحالم كه شما دوست نازنين به جمع ياران صميمي و همدل سايت پيوستيد . بهرام جان چشم سعي مي كنم در مورد آموزش و فنون پرواز هم در آينده مطالبي رو بنويسم
موفق و شاد كام باشي عزيزم
سلام به استاد بزرگ جناب مدرسی عزیز
استاد من از دیشب ساعت 11 با سایت شما آشنا شدم و الان که ساعت 4:30 صبح
هنوز نتونستم از خوندن نوشته های زیبای شمادل بکنم...!
خسته نباشید
پایدار و برقرار باشید
پاسخ
مهرزاد عزیزم
از این که به جمع یاران همدل و صمیمی پیوستی ، قلبآ خوشحالم
ورودت را خیر مقدم می گویم
حضور بزرگوارانی چون شما به بنده عشق و تعهد بیشتری می دهد
برات آرزوی موفقیت و شادکامی دارم
یا علی