درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  بد رفتاري با اسيران

بخاطر رفتار خشن با اسراي عراقي ، در آسمان گريه كردم .

qg2znfu1ydvzldz0mkhm.gif

چشمتون روز بد نبيند .  ديدم كف ماشين كه بد تر از بدنه اش مملو از گل و خاك بود ، همين جوري  مجروحين زخمي عراقي رو كف آن خوابانده اند !! وقتي مي گم مجروح نه اين كه مثلآ يك تير به بازوش خورده باشه ...

بخاطر رفتار خشن با اسراي عراقي ، در آسمان گريه كردم .

jumwzzqjutbowzznmy3d.gif

من هنوز كه هنوزه و به قول معروف سن و سالي ازم گذشته ، هنوز نتونستم پي به روحيات خودم ببرم . فقط اين رو مي دونم كه خيلي بيش از اندازه حساس هستم . شايد باورتون نشه چه پست ها و مسئوليت هاي مهمي كه داشتم تنها به خاطر يه مسئله كوچيك قيدش رو زدم . و ديگه حتي پشت سرم رو هم نگاه نكردم . نمي گم كار خوبي انجام دادم  ولي اصلآ دست خودم نيست . مثلآ در شبكه تلويزيوني تهران كه كار مي كردم با وجودي كه پست خوب و حساسي داشتم ، تنها به دليل يه صحنه غير عاطفي كه ديدم يه روز براي هميشه اون جا رو ترك كردم . حتي نرفتم وسايل شخصي و لوازمي كه تو كشوي ميزم بود بردارم . جريان از اين قرار بود كه با تغير تحولي كه در بخش مديريت شبكه روي داد ، يكي از وابستگان مدير جديد كه سن خيلي كمي داشت و هنوز سبيل هايش سبز نشده بود به خاطر آشنايي با مدير شبكه برنامه اي رو گرفته بود  و مشغول توليد آن بود . تا اين جاي قضيه مسئله اي نيست . ولي چيزي كه من رو آزار مي داد يه پير مرد مو سفيدي كه عمري رو در تلويزيون گذارنده بود براي چندر قاز حقوق پايه هاي سنگين دوربين رو حمل مي كرد .

 

اون جوون با در آمد ميليوني از اون بي نوا مثل برده ها كار مي كشيد . اون موقع من تو مجله وزين " خانواده سبز " مطلب مي نوشتم . چنيدين بار اين مسئله رو با زبان بي زبوني و طنز گوشزد كرده بودم ولي كو گوش شنوا ؟ اين بود كه يه روز به همكارانم گفتم من ديگه از فردا اين جا نمي آيم ! وقتي دليل اش رو سوال كردند گفتم به خاطر اين ناعدالتي هاست كه نمي تونم ببينم . و واقعآ ديگه نرفتم . نمي گم كار درستي انجام دادم يا خير . ولي قصدم بيان روحيه غير متعارف خودم است . بار ها شده با مشاهده كوچكترين موضوعي يكي دو روز از غذا افتاده و همه اش به آن موضوع فكر مي كردم .  از طرفي با شنيدن خبر مرحوم شدن نزديك ترين كسانم اصلآ اشكم در نيامده ولي با ديدن يك صحنه فيلم يا سريال تلويزيوني مثل بچه ها ناگهان اشكم سرازير مي شه ... اين ها رو گفتم كه تقريبآ روحيه حساس من دستتون بياد . تا به راحتي خاطره اي كه قصد بيان آن رو دارم ، به خوبي تجسم نماييد . اگر چه دوستان و همكارانم من رو آدم غير طبيعي مي دونند ، اما من به شخصه با اين اخلاق ام مشكلي نداشته و با آن كنار آمده ام . البته اين رو هم بگم كه خيلي تاوان احساسات لطيف ام رو دادم .

 

به زمان جنگ با عراق بر گرديم . همان طور كه مي دانيد در تمام جنگ هاي دنيا گرفتن اسير در طرفين دعوا امري طبيعي است . و باز مي دانيد كه رزمندگان ما در طول هشت سال دفاع مقدس موفق شدند اسراي جنگي فراواني از نيروهاي تجاوز گر عراقي بگيرند . آن چه كه همگان خصوصآ نيروهاي صليب سرخ جهاني از بازديد هايي كه از كمپ اسراي عراقي كشورمون بازديد مي كردند ، همگي به خوش رفتاري ايرانيان با اسيران عراقي حكايت داشت . من خودم بارها شاهد بودم كه حتي خانواده هاي اسرا از عراق براي ديدن نزديكان خود به ايران مي آمدند . و روز هاي متوالي در كنار آن ها به سر مي بردند . در مورد اسيران عراقي من اطلاعات كافي ندارم . ولي آن چه از گوشه كنار شنيدم ، بر عكس كشور ما آن ها خيلي وحشيانه با اسيران ايراني برخورد مي نمودند . قبل از اين كه به موضوع اصلي كه در همين رابطه است بپردازم ، اجازه مي خواهم به ماجراي طنزي كه در رابطه با اسراي ايراني در عراق شنيدم براتون بازگو نمايم . مي گويند عراقي ها خيلي برخورد نا جوانمردانه اي با ايرانيان در بند خود داشتند . يك روز كه هياتي از جامعه بين المللي براي بازديد رفته بودند اتفاق جالبي رخ مي دهد ..

عراقي ها به اسرا مي گويند كه مبادا از وضع بد اين جا شكايت كنيد . وقتي بازرسان به كمپ وارد شده و از وضعيت آن ها سوال مي نمايند ، يكي از بچه هاي زبل مشهدي در حضور دوربين هاي خبري اجازه مي خواهد كه دراين باره صحبت نمايد . او به بازرسان مي گويد :  عراقي ها با ما خيلي  خوش رفتاري مي كنند " ورچپه " اون ها هر روز به ما غذاي كافي گرم مي دهند " ورچپه " اصلآ ما رو شكنجه نمي كنند " ورچپه "و ..... " ورچپه " بعد از رفتن هيات از او مي پرسند " ورچپه " يعني چي كه تو مرتب در بين كلماتت مي آوردي ؟ مي گويد در لهجه مشهدي ، ورچپه يعني تآكيد  بر جمله اي كه مي گوييم !! در حالي كه در لهجه مشهدي گوينده اگه قصد داشته باشد به طرف مقابل بفهماند كه حرفي كه مي زند واقعيت نداره ، از اين واژه استفاده مي كند !! و به اين ترتيب به جهان خصوصآ ايراني ها حالي مي كند كه اون جا چه خبر بوده است . اما موضوعي كه من قصد بيان آن رو دارم  در مورد خوش رفتاري ايرانيان نيست . بلكه برعكس قصد دارم خشونتي كه شاهد آن بودم رو نقل نمايم . اميدوارم هرگز محبت و اوج مهرباني هايي كه ايرانيان براي اسراي عراقي به خرج داده بودند زير سوال نرود .

                               tykn34wnoj2iyw4gmnmu.gif

 

يكي از پروازهايي كه من واقعآ حالم گرفته مي شد و قلبآ دوست نداشتم به آن ماموريت بروم ، جا به جا كردن اسرا و زندانيان بود . دست خودم هم نبود . نمي دانم چرا دلم براي آن ها مي سوخت . و سعي مي كردم نهايت احترام و محبت رو براي آن ها انجام دهم . يادمه كه يك بار تعدادي زنداني عراقي رو از غرب كشور به ما دادند تا به تهران بياوريم . همه آن ها رو محكم با زنجير بسته بودند . و در حالي كه تعدادي دژبان ارتش آن ها رو در اختيار خود داشتند ، وارد هواپيما شدند . قبل از پرواز از نگهبانان خواستم كه زنجير ها رو از دست و پاي آن ها باز نمايد ! آن ها با تعجب از اين خواسته من ، ياد آور شدند كه اين خلاف مقررات است . ولي من با قاطعيت به آن ها گفتم مقرراتي كه شما نام مي بريد براي بيرون از هواپيما است . اين ها انسان هستند و من اصلآ دوست ندارم در حالي كه عده اي را به قل و زنجير كشيده اند پرواز نمايم . آقايون دژبان خيلي تلاش كردند كه به من بفهمانند اين كار خطرناكه . ولي من آن ها رو قانع كردم وقتي كه اين فلك زده ها غير مسلح مي باشند و ما در آسمان هستيم چه كاري از دست آن ها ساخته است ؟ من مي دانم وقتي به اين بدبخت ها محبت كنيد هرگز به فكر فرار نخواهند افتاد ..

اين مشكل را حتي با زنداني هاي ايراني هم داشتيم كه گاهي براي جابجايي از هواپيماي سي – 130 استفاده مي شد . اما يك شب در اوج جنگ كه به اهواز رفته بودم ، در فرودگاه  به ما خبر دادند منتظر باشيد تا تعدادي عراقي رو هم به تهران ببريد . از شنيدن اين دستور خيلي ناراحت شدم . ولي چاره اي جز اطاعت نداشتيم . مخصوصآ كه شنيدم كه آن ها مجروح جنگي هم هستند . به همين جهت كمي معطل شديم كه از منطقه آن ها رو به تدريج بياورند . اون موقع رسم بود كه اكثر مقامات  از عاليرتبه گرفته تا وزرا و مديران كل براي سركشي از وضعيت جبهه هاي جنگ  به منطقه بيايند . اون شب هم آقاي تقي خاموشي كه رئيس اتاق بازرگاني بود و فكر كنم چند دوره هم نماينده مجلس شوراي اسلامي بود به اتفاق تني چند از مسئولان ديگر هم در فرودگاه حضور داشتند و منتظر بودند تا بعد از سوار شدن مجروحين با ما به تهران بيايند . خب ما هم كه تا قبل از پرواز كار خاصي نداشتيم انجام دهيم . همين جوري اون اطراف كه ستاد تخليه مجروحين هم اون جا قرار داشت قدم مي زديم . واقعآ صحنه هاي فراموش نشدني رو شاهدش بوديم . طفلك رزمنده گان ايراني بد جوري  آش و لاش شده بودند . ولي از روحيه خوبي برخوردار بودند .

                             

                                

 

اولين اتوبوس مجروحين از راه رسيد . و زير سايبان در اصلي فرودگاه اهواز توقف كرد . اتوبوس چون يك راست از منطقه جنگي مي آمد براي استتار خود و جلو گيري از انعكاس نور شيشه ها و بدنه ماشين ، كل آن را گل رس ماليده بودند . و تنها به اندازه چند وجب جلوي شيشه راننده  تميز بود . از روي كنجكاوي و ايضآ كمك در حمل مجروحين  از سالن فرودگاه كه كيپ تا كيپ  مجروحين جنگي  خودمون چيده شده بودند عبور كرده  و داخل اتوبوس شدم . اي كاش هرگز وارد نمي شدم  !! هنوز كه هنوز است در ذهن غبار گرفته ام محفوظ است . چشمتون روز بد نبيند .  ديدم كف ماشين كه بد تر از بدنه اش مملو از گل و خاك بود ، همين جوري  مجروحين زخمي عراقي رو كف آن خوابانده اند !! وقتي مي گم مجروح نه اين كه مثلآ يك تير به بازوش خورده باشه ... بنده خداها در شرايط خيلي بدي بودند . يا پاهاشون قطع شده بود . يا دستشون از بدن جدا شده بود ... يا يك دست و يك پا نداشتند ... معلوم بود تازه اين اتفاق افتاده است ...  چون پانسمان درست حسابي نشده بودند . فقط كمك هاي اوليه در خط مقدم جبهه روي آن ها انجام شده بود . و به همين صورت آن ها را از منظقه خارج كرده بودند ...  مادر مرده ها همين جوري روي خاك ها ولو بودند ... ..

تا آمدم به محافظ هاي آن ها اعتراض نمايم كه اين چه وضع  حمل مجروح  است ؟ با تعجب ديدم چون قادر به بلند شدن از كف  ماشين نبودند ، محافظ ها بد جوري تو گوش آن ها مي زدند   واي خداي من . چه مي بينم ؟ زدن كه چه عرض كنم ، با كشيده آن ها رو سعي در برخاستن از جاي خود مي نمودند .. ديگه حال و روز خود را نفهميدم . وقتي  زبان به اعتراض گشودم ، يكي از محافظ ها خطاب به من گفت : جناب سروان دلتون به حال اين پدر سوخته ها نسوزه .... اين حا تا آخرين گلوله بهترين ياران من را جلوي چشمم شهيد نمودند . و چون فشنگ شون تمام شد ، امان يا خميني راه انداختند ... واقعآ خيلي حالم بد شد . ديدم نصيحت و ارشاد فايده ندارد .. چون خيلي به آن ها ياد آوري نمودم كه اين ها اسير شما هستند . شما مسلمان مي باشيد . ولي كسي به حرف هاي من گوش نمي داد . بلكه بدتر آن بيچاره ها رو كتك مي زدند . بلافاصله براي اين كه شاهد اين صحنه ها نباشم از ماشين بيرون آمدم . و يك راست رفتم حضور آقاي تقي خاموشي ..  و موضوع رو به او گوشزد كردم . و از ايشون خواستم تا جلوي اين كار خشونت بار را از محافظان بگيرد . آقاي خاموشي متآثر گشته و به همراه من به سراغ محافظان عصباني رفت ..

                               frk5wjgj5momjqjgumtm.gif

 

مجروحان اسير عراقي در كنار رمپ پرواز همين جوري كنار هم قرار گرفته بودند . اون هايي كه اهل اهواز يا خوزستان هستند خوب مي دانند كه شب هاي اهواز مخصوصآ در اطراف فرودگاه كه هميشه باد هاي خنكي مي وزد ، خيلي سرد است . و آن بيچاره ها هم به دليل اين كه خون زيادي از بدنشان خارج شده بود ، بد جوري مي لرزيدند . به اولين برادر پاسداري كه رسيدم از او خواهش نمودم لااقل روي اين بد بخت ها يه پتو بكشد . و او خيلي خونسرد گفت پتو ها متعلق به  زخمي هاي خودمون است . تازه كم هم داريم !! در صورتي كه دور تا دور اون منطقه مملو از پتو هايي بود كه روي هم انباشته شده بود . ديگه طاقت نياورده و شخصآ به مسئوليت خود رفته و با برداشتن پتو سعي كردم روي آن  فلك زده ها بكشم ..  در همين اثنا ديدم آقاي خاموشي با برادران محافظ اسراي عراقي به محوطه رمپ پرواز بر مي گردد . جلو رفته و جريان پتو ها رو به ايشون گفتم . ديدم آقاي خاموشي با مهربوني هر چه تمام تر اين حركت من رو تآئيد نمود . سپس آقاي خاموشي رو به من كرده و گفت جناب سروان ناراحت اين عراقي ها نباش . ما دستور اكيد داديم تا با آن ها خوش رفتاري شود . ولي حق رو به اون برادر محافظ هم بده ....

چون اون طور كه برايم تعريف مي كرد ، صميمي ترين دوستانش رو همين آدم هايي كه الان اسير شده اند به قتل رسونده بود . و به همين دليل كنترل خودش رو از دست داده بود . در همين موقع همون برادر دژبان عصباني هم به جمع ما پيوسته و سعي نمود جريان كشتار بي رحمانه عراقي ها رو برام تعريف نمايد . او مي گفت  با آخرين فشنگش يكي از دوستانم رو شهيد كرد .. خلاصه خيلي بهم ريختم . به آقاي خاموشي كه فكر كنم اون موقع نماينده حضرت امام خميني بود گفتم حاج آقا چه گونه توقع داريد با اين روحيه ما پرواز كنيم ؟ و سپس به گوشه اي از باند رفته و پشت شمشاد بزرگي تا تونستم گريه كردم . سپس به هواپيما برگشته و هر چه كيك و شكلات بود برداشته و در حالي كه اشگ خود را به زحمت جلوي اسيران نگه داشته بودم ، بين آن ها تقسيم نمودم . بد بختي عربي هم بلد نبودم صحبت كنم . تو دبيرستان تنها جمله عربي كه ياد گرفته بودم  ، انه ديكه من ال هندي ... جميل والشكلي والقدي  .. بود ..خب نمي شد اين جمله رو در جايي به كار بست يا آن ها رو دلداري داد . اوج اين تراژدي زماني بود كه يكي از اسيران از جيبش عكس خانواده اش رو بيرون آورد و به من نشان داد ...

                            4mjmj0yjenyzvzmgkz0n.gif

 ( باور كنيد الان هم كه مي نويسم دارم گريه مي كنم )  با ديدن چهره بچه هايش ديگه حال و روز خودم رو نفهميدم .. عرق سردي به بدنم نشست .  وقتي كه همه آن ها سوار هواپيما شدند ، توي آسمون همين جوري تو تاريكي كابين اشك مي ريختم . و از ته دل مي خواستم ريشه اين جنگ در تمام دنيا از بين برود ... درست  چند روز بعد از اين قضيه بود كه در پروازي كه به تبريز داشتم . و عراقي هاي نامرد بد جوري  منطقه مسكوني رو بمبارون كرده بودند ، همين حالت با ديدن يك دختر بچه مجروح تبريزي به من دست داد . باز هم عرق سرد ... آب دهانم رو نمي تونستم پائين بفرستم ... با ناراحتي خود رو به تهران رسوندم ... شايد باورتون نشه .. اون آخرين پرواز من بود . چون همون شب  اولين سكته قلبي  به سراغم اومد ... مباركه

 

 


                                     یادی از مطالب گذشته

 

 

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .                               بهروز مدرسي 


    ماجراي خواستگاري رفتن های من (قسمت اول ) اينجا

 



   ماجرای خواستگاری رفتن های من ( قسمت دوم ) اينجا


  ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !  اينجا


 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )

 


  چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)


  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا  )

wyzyjlymdmiejzf3memz.gif


خر شما تا كجا پيش مي ره ؟ (اينجا  )


چگونه به يكي از دورترين پايگاه هاي عراق ضربه زدیم ؟ ( اينجا )


چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟!اينجا )

عكسي از دوران كودكي ام


با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                   ايام به كام

  

         

 

 

                                

 

 

 

 

                                

 

 

                                

 

- تعداد بازديد
  • 7570
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35