درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجراي هواپيماي پي تري اف

از گرسنگی ، قرص هاي هواپيماي ضد زير دريايي را خوردم !

azwlymuwmm4d1zjenz5z.gif

همين كه به در هتل اچ رسيدم ، سكسه ها شروع شد ... لباس پرواز رو از تنم بيرون نياورده بودم كه احساس كردم  دو تا گاو رو يك جا بلعيده ام !! مني كه فكر مي كردم هيچ گاه سير از سفره بلند نمي شوم . براي اولين بار نه تنها احساس سيري كردم ، بلكه ....

از گرسنگی ، قرص هاي هواپيماي ضد زير دريايي را خوردم !

azwlymuwmm4d1zjenz5z.gif

واقعآ اين قديمي ها خوب گفته اند كه آدم گرسنه دين و ايمان سرش نمي شه ! ماجرايي كه قصد دارم براتون تعريف كنم مربوط به زمان قبل از انقلابه . اگر اشتباه نكرده باشم در مطلب مربوط به خواستگاري رفتن هايم توضيح دادم كه براي فراموش كردن دختري كه دوستش داشتم ، به هزار مكافات فرماندهان مافوق ام رو متقاعد كردم تا من هم   همراه  پرسنل تبعيدي به بندرعباس منتقل شوم . ( به بخش يادي از مطالب گذشته مراجعه فرماييد . ) اون موقع برعكس حالا خيلي پر خور بودم . هيچ گاه سير موني نداشتم ! امكان نداشت روزهايي كه پايگاه بودم سير از نهار خوري بيرون بيايم . تازه ترفند دوپرس گرفتن غذا رو هم بلد بودم . ولي با وجود آن نمي دونم چرا هيچ وقت سير نمي شدم ! مشكل ديگه اي كه من او ايام داشتم برعكس همه مردم دنيا وقتي ناراحت يا عصبي مي شدم به جاي اين كه غذايم كم بشه برعكس اشتهام باز تر مي شد . اين مشكل رو در پرواز هم داشتم . به همين دليل هميشه توي كيسه پروازم انواع تنقلات از مغز گردو و كشمش گرفته تا كيك و خرما و هزار كوفت و زهر مار ديگه همراه خودم حمل مي كردم .

خوب يادمه در ايامي كه در آمريكا دوره مي ديديم علاوه بر آموزش هاي زبان و علوم مربوط به هواپيما ، دو دوره تخصصي " نجات " هم پشت سر گذاشتيم . يكي از آن دوره ها كه گاهي ارتش آمريكا براي دانشجويان ترتيب مي داد ، آموزش نحوه بدست آوردن آب و غذا از دل كوير بود ! آن ها معتقد بودند بخش اعظمي از كشور ايران رو كوير تشكيل داده است .  واگر احيانآ مجبور به نشست اضطراري در نقطه بي آب و علف در كوير شديم بتوانيم جون خود و مسافرانمون را از تشنگي و گرسنگي نجات بدهيم ! به همين دليل  گروه ما رو به مدت يك هفته به صحراي خشك آريزونا و " گرند كانيون " بردند . خب راستش رو بخواهيد اون ايام اصلآ به تنها چيزي كه فكر نمي كردم آموزش بود ! براي من بيشتر اين دوره حكم پيك نيك رو داشت . قبل از اعزام تو كلاس هم قربون اش برم كي به حرف استاد گوش فرا مي داد ؟!  بنابراين بجاي اين كه مث بچه آدم روش هاي سودمند رو ياد بگيرم ، روز قبل از اعزام رفتم سراغ تقلب !! تا دلتون بخواد انواع خوراكي هاي مقوي و نوشيدني رو تو كيسه خوابم جا سازي كردم . و با خيالي آسوده راهي كارزار شدم ..

                     nzznndmmeqdiyzm22o1z.gif

به فول قديمي ها گردنم بشكنه اي كاش اين كار رو نمي كردم . و به حرف اساتيدم گوش مي دادم يا جزوه هاش رو با خودم مي آوردم . الان مي تونستم تو اين بي كاري اقلآ دوره آموزش بگذارم و جوون ها رو با خودم به تور كوير مي بردم ! بگذريم .. دوره بعدي هم كه مربوط به نجات از جنگل بود به همين ترتيب به شوخي و گردش و تقلب سپري كردم و مدرك بين المللي اش رو گرفتم !! كه واقعآ به درد عمه ام مي خوره ! بعد ها كه شنيدم فقط براي گروه ما بوده كه اين دوره مفيد رو گذاشتند ، بيشتر دلم مي سوزه . به هر حال اين مشكل پر خوري بد جوري دامن من رو گرفته بود . اين گذشت تا اين كه براي پرواز با هواپيماهاي ( پي . تري . اف ) كه مخصوص ضد زير دريايي بود  خودم رو به پايگاه نهم شكاري در بندر عباس منتقل كردم . تنها دلخوشي ام  در اين شهر داغ و گرما زده پرواز هاي طولاني بر فراز خليج هميشه فارس بود . همونطور كه مي دونيد براي فرار از عشقي كه در سينه داشتم و فراموش كردن " سوسن " ،  پرواز آن هم از نوع طولاني اش كه گاه به هشت ساعت مي رسيد بهترين ابزار بود . كه من چاره اي جز آن نداشتم .

اما اين هواپيما به خاطر كاربرد منحصر به فردي  كه داشت ، دنگ و فنگش بيشتر از ساير هواپيماهايي بود كه من تا قبل از آن با آن آموزش ديده يا پريده بودم . به اين ترتيب كه قبل از پرواز بايد تمام كروي پروازي كه به تعداد هر نفر آن ها يك چتر نجات در هواپيما قرار داده بودند ، چتري را برگزيده و  تسمه هاي آن را به اندازه هيكل خود تنظيم نمايند . و با حفظ كردن شماره بالاي قلاب چتر ، در موقع اضطراري يا ديچينگ ( نشستن در آب )  هر يك از خدمه يك راست به سراغ چتر نجات خود كه قبلآ بند هاي آن را آماده كرده اند ، بروند . اتفاقآ به نظر من اين كار خيلي مهم و اساسي بود . چون اگر اتفاقي رخ مي داد و شما مجبور به ترك هواپيما مي شديد ، كلي زمان مي برد تا چتر را تنظيم بدنتان نماييد . البته اين رو هم اضافه كنم كه خلبان هواپيما جز وظايفش بود كه اتفاقي يك يا دونفر از خدمه رو بخواهد تا چتر نجات خويش را بر تن نمايند . تا ببيند آيا آن ها واقعآ قبلش تنظيم كرده اند يا خير ؟  همچنين اون چهار تا قايق نجات كه بر بالاي بال هاي هواپيما همانند بالشتي كوچك قرار گرفته بودند ، هر يك داراي فرستنده قوي اي بود كه نيروهاي امداد بتوانند شناسايي نمايند .

                                                      z3ttyekynzykrn0nttat.gif

ذر بين ابزار هايي كه تحويل ما بود ، اولآ چندين قرص مخصوص گمراه كردن كوسه وجود داشت كه در صورت فرود اضطراري در آب ، خوراك كوسه هاي گرسنه نشويم !!  با انداختن يك عدد از اون قرص ها به داخل آب ، دور بر مون سياه مي شد . تا ديگه اقا كوسه هه من شكمو رو نتونه  پيدا كرده و يه لقمه مبارك اش نمايد  !! علاوه بر اين  ، تعدادي قرص خوراكي ديگري داده بودند  تا اگر بر اثر ابري يا طوفاني بودن دريا نيرو هاي امدا  ما رو نتوانستند پيدا نمايند ، با خوردن يكي از آن ها ، احساس گرسنگي نكرده و به عبارتي از گرسنگي تلف نشيم !  و تمام اين قرص ها در قوطي هاي رنگي قشنگي كه به وسيله زنجيري نازك به زيپ روي جيب بازوي لباس پرواز آويزون مي شد هميشه همراه ما بود . يه روز يادمه كه پرواز نداشتيم يا قرار بود شب به پرواز اكتشافي برويم . براي همين اون روز صبح خونه بودم . سر ظهر لباس پروازم رو پوشيدم و رفتم نهار خوري پايگاه . اما از بد شانسي ام ديدم صف خيلي طولاني است . انگاري كل پرسنل پايگاه براي خوردن نهار تو صف ايستاده بودند .!!  بدي پايگاه بندرعباس اون موقع اين بود كه هيچ چي براي خوردن يافت نمي شد . ..

يك بوفه خيلي كوچيك تو مهمانسرايي كه زندگي مي كردم و به آن هتل اچ مي گفتند بود كه جز تخم مرغ و كنسرو لوبيا چيز ديگري نداشت . تازه اون هم شلوغ بود .  من معمولآ عصر ها نهار دومم رو اون جا مي خوردم !  اولش يك مقداري تو صف ايستادم  اما خير از اون صف هايي بود كه به هيچ عنوان تكان نمي خورد . نمي دونم من اين جوري بودم يا همه آدم هاي گرسنه مثل من كم طاقت مي شوند . ديگه داشت چشم هايم سياهي مي رفت . و چون اعصابم خرد شده بود ، بيشتر احساس گرسنگي مي كردم . تازه مظمئن نبودم كه غذا به ته صف برسه . چون من شنيده بودم گاهي غذا به همه نمي رسه . روز هاي قبل اصلآ اين مشكل رو نداشتم . چون براي پرواز هاي طولاني هميشه غذا براي گروي پروازي زياد مي گذاشتند. تازه  بچه هاي كم خوراك كه جريان شكمو بودن من رو مي دونستن ، تو هوا خيلي هوا مو داشتند !! ( چي گفتم ؟ تو هوا هوامو داشتند !!‌) . ديگه داشتم كلافه مي شدم . يهو يادم اومد اي دل غافل آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم !! ديگه معطل اش نكردم . سريع در قوطي قرص ها رو باز كردم و دو عدد قرص ضد گرسنگي اي رو با هم قورت اش دادم !! تازه يادم افتاد موقع تحويل سفارش كرده بودند اول نصف اون رو بخوريم !!

                     rwmjzhnyu2uf2wjoyyhx.gif

ولي مگر گرسنگي امان فكر كردن رو به آدم مي ده ؟ تازه بعد از اين كه 2 تا رو با هم خوردم ياد دستورالعمل آن افتادم !! با خود گفتم  خب حتمآ سازندگان قرص اين دستور رو براي آدم هايي با جثه متوسط داده اند . پس حالا كه من كمي قد بلند و چاق هستم ، يكي مسئله اي نيست . و چون خيلي گرسنه بودم ، دو تا هم جاي كار دارد . اصلآ فكر تبعات اش رو نكرده بودم . پيش خود فكر كردم  حتمآ بلافاصله جواب مي دهد . ولي ديدم خير ، اصلآ ته دلم رو هم نگرفت . راستش اولش مي خواستم كل قوطي رو تو حلقم خالي كنم !! بعد ياد پرواز افتادم و گفتم اگه اتفاقي تو دريا برام پيش بياد چي ؟ به همين دليل سومي رو هم انداختم بالا !! و راهي مهمانسراي پايگاه شدم . چشمتون روز بد نبينه ، همين كه به در هتل اچ رسيدم ، سكسه ها شروع شد ... لباس پرواز رو از تنم بيرون نياورده بودم كه احساس كردم  دو تا گاو رو يك جا بلعيده ام !! مني كه فكر مي كردم هيچ گاه سير از سفره بلند نمي شوم . براي اولين بار نه تنها احساس سيري كردم ، بلكه داشتم مي تركيدم ! سكسه ها هم ول كن ام نبودند . يك ربعي نگذشته بود كه ديدم اي بابا دارم واقعآ خفه مي شوم ! با خود فكر كردم بزودي حالم خوب خواهد شد ..

تنها شانسي كه اوردم ، همون موقع هم اتاقي ام كه آدمي دنيا ديده و با تجربه اي بود سر رسيد . بخاطر سن و سال اش همه به او دايي مي گفتند . تا منو در اون وضعيت ديد ، پرسيد چي شده و من در حالي كه به نفس نفس افتاده بودم  جريان رو گفتم ... فقط يادمه كه به زبان آذري گفت :  " واي ددم واي . " بعدش هيچي نفهميدم . نگو بلافاصله بيهوش شده بودم . وقتي چشم باز كردم ديدم  تو بيمارستان شهر هستم . ظاهرآ درمانگاه پايگاه امكانات تخليه معده رو نداشتند . حالا چند ساعت من به اون حالت بودم ، خبر ندارم . فقط ديدم هوا تاريك است و روي تخت بيمارستان و سرمي هم به دستم بيته اند . همين كه به هوش آمدم ديدم دايي به اتفاق دكتر و پرستار ها بالاي سرم هستند . و وقتي ديدند به هوش آمده ام خيلي خوشحال گشتند . كمي بعد كه تقريبآ هوش ام سر جاش آمد ، دكتر گفت خيلي شانس آوردي .. ما قطع اميد كرده بوديم .. شانس آوردي كه خيلي زود به بيمارستان آوردنت . چون اگر قرص ها در معده ات آب مي شد ، ديگه كري برات نمي تونستيم انجام دهيم . مرد حسابي مگر نمي دونستي كه مصرف بيش از نيمي از قرص خطرناكه ؟ گفتم نه ! خلاصه كلي دعوام كرده و فرداي آن روز مرخص شدم ..

                           yr2nj2ndgwjinlzkunkv.gif

شايد باور نكنيد تا دو روز بعد از اين اتفاق هنوز هم احساس سيري مي كردم . مدت ها از اين موضوع گذشت . و روزي كه به تهران منتقل شده بودم و براي تصفيه حساب  به بخش ملزومات پرواز رفتم . بابت همون سه عدد قرص ناقابل كلي پول از حقوقم ام كسر كردند . يادمه با همون دايي كه ستوانيار نيروي هوايي بود نشستيم محاسبه كرديم با پولي كه از من بابت آن سه قرص كم كرده بودند ، مي توانستم كل بچه هاي گردان پروازي رو شام  بدهم !! دايي گفت اين حق آدم شكمويي مثل تو است . يايد چنين بلايي سرت مي آمد تا مقررات و دستورالعمل پروازي رو ساده نگيري ....


                                         یادی از مطالب گذشته

 

 

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .                               بهروز مدرسي 


    ماجراي خواستگاري رفتن های من (قسمت اول ) اينجا

 



   ماجرای خواستگاری رفتن های من ( قسمت دوم ) اينجا


  ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !  اينجا


 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )


  چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)


  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا  )

wyzyjlymdmiejzf3memz.gif


خر شما تا كجا پيش مي ره ؟ (اينجا  )


چگونه به يكي از دورترين پايگاه هاي عراق ضربه زدیم ؟ ( اينجا )


چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟!اينجا )

عكسي از دوران كودكي ام


با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                   ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 7935
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35