واي از رنجي كه اين دوست مي كشد !
سخني با شما ياران همدل :
- ديگه راستش خجالت مي كشم از مشكلات سرور ( آي . آر ) براتون بگم ! امروز هم بسان روزهاي ماضي ، تا تونست براي كاربران مظلوم اش در ايران گربه رقصاند ! به قول دوست خوبي ، ما ديگه به اين وضع عادت كرده ايم . از طرفي طراح جوون سايت ام امير عظمتي زحمت كشيده كارهايي براي رفع مشكل انجام داده است . كه ازش تشكر مي كنم .
- خب با توجه به مشكلاتي كه در مورد سرور عرض كردم از تمام خوانندگان عزيز و محترم خواهش مي كنم آدرس وبلاگ ام ( http://oldpilot.blogfa.com/ ) رو به خاطر داشته باشند تا در صورت قطع ارتباط ، از اين طريق به مطالب دسترسي داشته باشند .
- اگر چه من اصلآ دوست ندارم با مطالب ناراحت كننده دل شما عزيزان بزرگوارام رو غمگين نمايم ولي گاهي با مسايلي روبرو مي شوم كه نمي شود به آساني از آن عبور كرد . مطلب فوق هم دريچه اي به مصايب يك پدر است ....
**********
ماشاالله مداح كيست ؟
از روزي كه در امتحانات اعزام به خارج قبول شدم ( جريان كامل اش رو قبلآ نوشتم ) و از آموزشگاه فعلي خلباني شهيد ستاري به مر كز آموزش هاي نيروي هوايي واقع در تهران نو منتقل شدم ، با آقاي مداح آشنا گرديدم . نوجواني بود ساده و هم سن و سال خودم . و در گروه چند نفري كه از ايران به آمريكا اعزام شديم ماشاالله هم با من بود . خب در اون جا اتاق هايي كه در اختيار دانشجويان قرار مي دادند ، دو نفري بود . و ما از همون ايام با يكديگر همخونه شديم . از همون جواني اهل حساب كتاب بود . و به اصطلاح امروزي ها شم اقتصادي داشت . به طوري كه من حقوق ام رو در عرض يك هفته خرج مي كردم و بقيه مدت رو از ايشون قرض مي گرفتم . اسم اش رو گذاشته بودم " بانك من " . خلاصه از 36 سال پيش تا حالا من دوستي ام با او ادامه داشته و دارد . در مراجعت از آمريكا ، همه بچه هايي كه با ما دوره مي ديدند به شيراز يا پايگاه هاي ديگه منتقل شدند . اما من و او در خط پرواز سي - 130 ماندگار شديم . در طول حدود 21 سالي كه پرواز مي كرديم با هم بوديم . من او را بخاطر اين كه اهل يكي از روستا هاي گرمسار بود ، " پسر نوروز علي " خطابش مي كردم و او هم مرا به خاطر درشتي هيكل ام " شتر " مي ناميد !!
تصوير من و ماشالله مداح در خط پزواز
اولين گرفتاري :
دوستي ما هم چنان ادامه داشت . او ازدواج كرد و صاحب دو پسر مثل دسته گل شد . اولي " اميد " و دومي " " امير " . من هم كه "بهاره " و " آرش " رو داشتم . يادمه اون ايام پرواز ها خيلي زياد بود . ما كمتر همديگر رو مي ديديم . اغلب از طريق .بيسيم هواپيما صداي هم رو مي شنيديم . البته خانواده هاي ما با هم رفت و آمد داشتند . بعد از مدتي اولين گرفتاري سراغ اين خانواده رو گرفت . در يكي از شب هاي زمستاني كه ماشاالله در پرواز بود ، ظاهرآ حال بچه به هم مي خورد . اميد در تب شديدي مي سوخت ... پدر هم در ماموريت نظامي ... مادر بيچاره با روش هاي سنتي سعي در پائين آوردن تب بچه مي كند . بچه پدرش را طلب مي كند ... در همين اوضاع و احوال بچه دچار تشنج شديدي مي شود . مادر سراسيمه به كمك همسايگان بچه رو به نزديك ترين درمانگاه پايگاه مي برند . حال به چه دليلي دكتر تشخيص مناسب نداده و به كمك چند قرص و آمپول او را به منزل مي فرستد. مدتي از اين ماجرا مي گذرد . پدر بعد از مراجعت از ماموريت متوجه ضعف دلبندش مي شود . وقتي مي شنود اميد اش در نبود او دچار تشنج گرديده است ، متعجب از عدم آزمايش فرزند رو به بهترين پزشك متخصص مي برد ..
مشكلات ازدواج فاميلي :
پزشك متخصص بعد از آزمايشات اوليه ، از پدر تنها يه سئوال مي پرسد كه آيا شما با همسرت نسبت فاميلي داري ؟ وقتي پاسخ مثبت را از دهان مداح مي شنود ، با تآسف سر خود رو تكان داده و مي گويد : اي كاش قبل از ازدواج آزمايش هاي مخصوص رو مي داديد . زيرا متآسفانه اميد شما به خاطر قرابت پدر و مادر دچار نارسايي هايي در مغزش گرديده است . خبر ناراحت كننده بعدي در مورد عدم رسيدگي هاي لازم بعد از اولين تشنج بود كه به دليل نبود پدر و نا آگاهي دكتر انترن كشيك ، به رشد مشكل مغزي كمك كرده بود . آن روزها نه پدر و نه هيچ كس ديگر پي به عمق سخنان دكتر نبرد . اما با گذشت زمان اميد لطافت كودكانه ي خود را از دست داده و با تشنج هاي پي در پي در نوجواني زمين گير مي شود . مشكل روز به روز حاد تر مي گردد . پدر هم همچو فرزند ، هر روز افسرده تر و غمگين مي گردد . با مساعدت فرماندهان پايگاه هوايي مداح ديگر كمتر به ماموريت و پرواز اعزام مي شود . ولي حال پسر خراب تر از آن است كه با نرفتن پدر كمك به احوالش گردد . يادمه اون ايام آزمايشات " ام آي آر " و اسكن مغز به فراواني امروز نبود . و پدر بيچاره با صرف هزينه هاي كمر شكن از بچه اسكن مي گرفت ...
اين تصوير بعد از سانجه هواپيمايي است كه در كهريزك خورد زمين
سفر به آلمان :
با رشد اميد ، كه اتفاقآ از هوش و ذكاوت سرشاري هم بر خوردار بود ، عملآ ناتواني در راه رفتن و صحبت كردن پديدار مي شود . مادر بيچاره شب و روز مانند پروانه از فرزند رنجور خود مراقبت مي كند . اما با هر بار تشنج ، پدرو مادر واقعآ عذاب كشيده و جز التماس به درگاه خداوند و مراجعه به پزشكان متخصص كاري از دستشون بر نمي آيد . پدر آخرين تلاش خود را به كار مي برد . بعد از نا اميدي از پزشكان ايراني ، مصمم مي شود كه فرزندش رو جهت عمل جراحي به اروپا ببرد . با هزار مكافات و دوندگي بالاخره اجازه خروج به كشور آلمان رو مي گيرد . خيلي از متخصصان و دوستان او را از اين سفر باز مي دارند و مي گويند هيچ فايده اي ندارد . اما پدر در پاسخ همه آن ها فقط مي گويد : من مي دانم كه آن جا هم معالجه نمي شود . ولي به عنوان يك پدر مي خواهم وجدانم راحت باشد . تا بعد ها خودم رو سرزنش نكنم . و بعد از كلي هزينه و مخارج سنگين ، از آن جا هم نتيجه نمي گيرد . بچه روز به روز بزرگ شده و قد مي كشد . اما مانند يه تيكه گوشت در گوشه اتاق مي افتد . مادر ستمديده هر روز با قاشق به دهان فرزند دلبندش مايعات مي ريزد . و با اشك چشم شاهد جسم بي حركت جگر گوشه اش مي گردد ..
فرزندان بعدي :
سال ها به اين منوال مي گذرذ . از آن جا كه زن و شوهر عاشق فرزند دختر مي باشند . به پزشك مراجعه مي نمايند و از او مي خواهند با معاينه دقيق به آن ها بگويد آيا اين فرزند سالم است يا خير ؟ بعد از كلي آزمايش و دريافت انواع دارو آن ها مطمئن مي شوند كه وجود فرزند هاي بعدي مشكلات اميد را نخواهند داشت . به اين ترتيب آن ها صاحب دو فرزند پسر ديگر مي شوند . " سامان " و " ايمان " . ماشاالله مداح ، به خاطر رنج هايي كه براي فرزند بزرگ اش كشيده بود ، از نيروي هوايي خود را بازنشسته مي نمايد . و در يكي از كوچه هاي خيابان دامپزشكي ، با خريد مغازه اي كوچك ، در آن مشغول مي شود . و خرازي او پاتوقي براي همه برو بچه هاي خط پرواز مي شود . راستي يادم رفت بگم ماشاالله شب هايي كه دل اش مي گرفت ، با سنتور خود نغمه غم مي نواخت . خونه او محل رفت و آمد هنرمندان بزرگ عرصه موسيقي چون مرحوم صارمي بود . اما او هميشه افسرده بود . هر وقت تنها بود گريه سراغ اش مي آمد ...دلداري دوستان و آشنايان هرگز غم اين پدر زحمتكش رو كم نمي كرد . در اين ميان فرزندان بعدي او هم كم كم بزرگ شدند . هر وقت از سر دلتنگي سري به مغازه ماشاالله مي گذاشتم ، سامان رو مي ديدم ...
اين تصوير مردي است كه رنج فراواني در زندگي اش كشيده است
ضربه هولناك بعدي :
سامان 18 ساله رو بعد از ظهرها در جلوي مغازه پدر در حال دوچرخه سواري مي ديدمش .. يك روز يكي از دوستان خبر آورد فرزند آقا مداح در بيمارستان بستري است . به گمان اين كه بار ديگر اميد دچار مشكل شده است ، به اتفاق آن دوست به ديدارش رفتيم . با كمال تعجب ديدم سامان مشكل مغزي پيدا كرده است !! خداي من چي مي شنوم ؟ در بيمارستان طي يك عمل جراحي لوله اي براي خروج آب داخل سربچه كه باعث جلوگيري از رشد بي رويه سر مي شود ، كار گذاشته بودند . واقعآ نمي دانستم از چه كلماتي براي دلداري دوستم استفاده نمايم. مادر كه تا ديروز فرزند اول خود را تيمار مي نمود ، حال فرزند ديگر آن ها هم دچار مشكل شده بود . ابتدا از يك سر درد ساده آغاز گرديده و در ادامه كار به عمل جراحي كشيده بود . واقعآ بيان اوضاع روحي اين پدر و مادر خيلي سخت و دشوار است . مدتي از ماشاالله خبري نداشتم . تا اين كه چندي پيش يكي از دوستان خبر داد سامان مرد ! واقعآ شوكه شده بودم . صبح زود بود كه اين خبر را شنيدم . سريع خودم رو بخونه مداح در اكباتان رسوندم . صداي ضجه ناله و شيون از ساختمان مي امد . كم كم سرو كله ديگر همكاران هم پيدا شد ...
من از خاكسپاري و عزاداري چيزي نمي گويم ... فقط حال پدري را مي گويم كه واقعآ رنج مي كشد . مرتب گريه مي كند . به گفته خودش هر وقت هندوانه يا پيتزا مي بيند ، ياد سامان اش مي افتد كه خيلي اين چيز ها رو دوست داشت . ماشاالله معمولآ شب ها كه مي خواهد به منزل برود ، به گفته خودش راه را اشتباه طي مي كند . مرگ پسر جوان و بيماري پسر ديگر كه مانند يه تكه گوشت گوشه اي افتاده است درد كمي نيست . چهره او در اين چند مدت خيلي شكسته شده است . من كلامي براي آرامش دادن به او سراغ ندارم . ولي با وجود اين همه مصيبت ، هنوز هم چون گذشته مهرباني خودش رو حفظ كرده است . در مقابل او خيلي سعي مي كنم جلوي اشگ هاي خودم رو بگيرم . اما وقتي به منزل مي رسم با صداي بلند گريه مي كنم . فقط از خداوند متعال مي خواهم به اين خانواده صبر بدهد . من ماجراي اين دوستم را نوشتم و مي دانم خيلي ناراحت شديد . ولي خواهش مي كنم همگي براي شفاي اميد دست به دعا برداريم . همگي از خدا بخواهيم به اين خانواده مخصوصآ مادر رنج كشيده خداوند صبر و استقامت عطا بفرمايد .. واقعآ نمي دانم چي از شما دوستان در اين باره بخواهم ....؟
براي اين تصوير هيچ شرحي نمي نويسم .عكس گوياي همه چيز است
یادی از مطالب گذشته

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد . بهروز مدرسي
پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )
چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)
چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا )
خر شما تا كجا پيش مي ره ؟ (اينجا )
چگونه به يكي از دورترين پايگاه هاي عراق ضربه زدیم ؟ ( اينجا )
چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟! ( اينجا )

با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
ايام به كام




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه










درود جناب مدرسی. اول اینکه جسارت من رو ببخشید اما ای کاش عکس امروز این دوست بزرگوارتون رو بردارید. به هر حال ایشون الان در تهران زندگی میکنند و با همه دردی که دارند گمون نمیکنم دوست داشته باشند زیر نگاه سنگین مردمی زندگی کنند که حس ترحم تنها احساسی است که در نسوج روح و روانشان نقش میبندد.
من اهل دین و مذهب نیستم اما خدا در قرآن آورده که ما شما را در میان درد و اندوه آفریدیم.
آدم بی دردی تاحالا ندیدم که بگم خوش به حال کسی. به هر حال قسمت ما فرزندان آدم این بود که ارثیه پدری مون که درد و غم هست رو به دوش بکشیم.
خیلی سخت. خیلی سخت.
خدا با صبر پیشه کنندگان است.
اگه بگم خدا همه مریض ها رو شفا بده خیلی کلیشه ای میشه آره؟
اما خوب مگه نمیتونه؟
دردم از او درمان نیز هم
خدا همه مریض ها رو به حق تمام اون بنده های خوبش شفا بده.
یا حق
salam capitan
alan ke in cmento baraye shoma mifrestam saat 5 sobhe.
man yek khaheshi daram ke agar emkanesh hast ax motalegh bedustetuno bardarid .
2 ta axe akhari
دوستان ممنون از اظهار نظر . ولي من هم عكس ها را به ايشون نشان دادم و هم ازش اجازه درج و نوشتن سرگذشت اش را گرفتم . من در اين 5 ماه كي نام كسي را برده ام ؟ حتي نام افرادي كه با من دشمني ورزيدن را ننوشتم . اين كه دوست من است .
ضمن اين كه اين يك واقعيت غير سسياسي است . يك درد اجنمايي است . او دوست دارد عالم و آدم با درد او آشنا شوند . تا بدين وسيله آرامش يابد . چرا از من مي خواهيد بردارم ؟ با نهايت احترامي كه براي همه خوانندگان قائل هستم . من عكس را نمي توانم بردارم . به جرم كلاه برداري يا دزدي كه خداي ناكرده معرفي اش نكرده ام !! فقط چهره دردناك يكي از انسان هايي كه مي شناسم رو نشون دادم . با برداشتن عكي نه درد او كم مي شود و نه انبوهاش
موفق باشيد
سلام
تازه شروع کردم به خوندن وبتون...
سه چهار تا از پست هاتون روخوندم.
ولی خیلی خوبه ها...
باز هم آپ کردید...
از لینک ها هم ممنون...
همه ما آدمها باید با دیدن اینگونه سرنوشتها و سختیها و ناملایمات ، در زندگی خود تجدید نظر کنیم و لحظه لحظه قدر زندگی و نعمت سلامتی خود را بدانیم .
درود جناب مدرسی.من اطمینان دارم که شما بهتر از من میتوانید موقعیت دوستتان را درک کنید.اگر که خودشان رضایت دارند که به قول معروف من راضی و تو راضی گور پدر ناراضی.
اما از این حرف های حاشیه ای باید گذشت.به نظر من معرفی و بیان مشکلات و مصیبت های اینچنینی باعث میشه به این باور برسیم که مرگ تنها برای همسایه نیست.
قبلا هم خدمدتان عرض کرده بودم بیان مشکلات اجتماعی حرکتی فوق العاده است که جامعه امروز ما بیش از
هرچیز دیگری بدان نیاز دارد.
وقتی در اطرافمان آدم هایی رو میبینیم که برای مواد مصرفی خود دخترشان را میفروشند(این یکی رو خودم دیدم) چرا از اینگونه آدم های رنج کشیده و فداکار یاد نشود تا حداقل فراموش نکنیم هنوز حس پدر بودن نمرده. درود ما رو به این پدر بزرگوار برسونید و لطف کنید این پیغام بنده رو بهشون برسونید که
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی !!
بدرود.
سلام...
خوشحالم با سایت شما آشنا شدم ....
مطالب و نوشته های بسیار جالبی داره....
مخصوصا قسمتهایی که خاطرات خود رو نوشتید.....
من سات شما رو لینک کردم خوشحال میشم شما هم وبلاگ من لینک کنید
مرسی
بابای
سلام جناب مدرسي
من چند وقت هست وبلاگ شما رو مي خونم.اما تا حالا نشده براتون comment بذارم. قلم خيلي قشنگي داريد.در مورد اين مطلب من نمي دونم دوست شما راضي هست يا نه اما من به شخصه دوست ندارم هيچ كس رو زير نگاه سنگين ديگران ببينم.حالا چه دلسوزانه چه چيزه ديگر.در ضمن من به وبلاگ شما لينك دادم.خوشحال مي شم به وبلاگ محقر من هم يك سر بزنيد.
با تشكر
درود بر شما دوست گرامي , جناب مدرسي عزيز
كار در خور ستايشي رو داريد دنبال ميكنيد به شما تبريك مي گويم و براي شما دوست گرامي آرزوي موفقيت دارم .
من مدير سايت "مرد آريايي" هستم و خرسند ميشوم اگر شما از سايت بنده نيز ديدن فرماييد و در صورت تمايل با همديگر تبادل لينك فرماييم
لينك سايت شما در قسمت پيوند هاي سايت مرد آريايي قرار گرفت.
در پناه يزدان پاك. بدرود
Hi Captain
Hope you get this message.
با درود خدمت عزيزان و سروران گرامي .مهدي جان عزيز ،بهزاد نازنين ، سپنتا جان گرامي ،نيلوفر عزيز ،امير جان ، مرد آريايي محترم و سعيد عزيز .. مرسي از زحمتي كه كشيديد و كامنت فرستاديد .
سلام استاد راستش رو بخواهید تا حدودی میدونم این پدر چی کشیده تو فامیل ما هم دختری بود که دچار یه همچین مشکلی بود . امیدوارم که پسر دوستتون هر چه زودتر شفا پیدا کنه
جناب مدرسی سلام
ممکن است این مطلب درد دوستتان را کاهش دهد و من از شما به خاطر اینکه به دوستتان آرامش خاطر بخشیدید سپاسگذارم
واقعا بسیار دردناک و ناراحت کننده است آن هم از دست دادن فرزند.
همیشه گفته اند انسان برای اینکه به کمال برسد باید رنجهای زیادی را پشت سر بگذارد و در آزمایشهای سخت الهی قبول شود.
موفق و سربلند باشید خدانگهدار.
khoda beheshon sabr bedeh! ham ashk to chesham jam shod ham az khodam badam omad ham doa kardam khoda beheshon sabr bede!
shahram
سلام کاپتان جک!
من از آشناهای آقامداحم.ممنون که اینطوری یه جورایی میخوای باهاش همدردی بشه.راستی من تو وبلاگم به سایتت لینک دادم عنوانش هم هست "خلبان پیر".برعکس دل جوونت(دیدمت خیلی باحالی.ازایمان بپرس)
اگه خواستی به ما حال بدی لینک بده به وبلاگم.شروع به آموزش علوم رایانه کردم ازمبتدی تا پیشرفته.آگه لینک دادی به ایمان بگو خبرم کنه. لپاتو میبوسه.....(نمیدونم کی؟)منتظرم بیخبر نذارمارو.
بابای کاپتان!
عجیبه که من بر حسب تصادف این پست قدیمی رو خوندم. واقعا سست شدم و فکر می کنم حد طاقت یک نفر چقدر میتونه باشه. حقیقتا بعضی اوقات مصیبتها همه با هم حجوم میارن. من که فقط یک خواننده ملب هستم الان به گریه افتادم. وااااااای به حال این پدر و مادر داغدیده.
پاسخ
بله دوست عزیز .. خیلی سخت است .. ولی خب از طرفی خداونت به ادم صبر و طاقت هم داده است
با عرض سلام خدمت استاد بزرگوار
من با وجوداينكع در سازمان فني صنعت نفت جنوب با سخت افزارهائي كه فشار بالاي 1000 پوند بر اينچ را تحمل ميكنند سركار دارم ولي با خواندن مطالب بالا با اشك و حسرت از اينكه كاري بجز ذكر دعا در اين ايام سوگواري سرور شهيدان از دستم برنمي آيد شرمنده ام من زماني در نيروي هوائي خدمت مقدس نظام را انجام داده و با اين بزرگوار تقريبا آشنا بودم با بزرگواراني چون سرهنگ علي دهنادي انسان شريف وسرهنگ آقا رضا سلحشورو ديگر بزرگواران ارادت داشته دعاي خير بنده كوچك گنه كار شامل حال همه سروران باشد به اميد شفاي عاجل فرزند اين بزرگواراز مادر پزرگوار حضرت فاطمه (ع )
ارادتمند حسين از اهواز
حسین جان عزیز و گرامی
واقعآ از شما انسان مهربان و فهیم تشکر می کنم
امیدوارم به حرمت این ایام مقدس شما هم همیشه سالم و پیروز باشید