درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  مصيبت هاي يك پدر

واي از رنجي كه اين دوست مي كشد !

dd1xbmxjtmikjmyegzmz.gif 

با رشد اميد ، كه اتفاقآ از هوش و ذكاوت سرشاري هم بر خوردار بود ، عملآ ناتواني در راه رفتن و صحبت كردن پديدار مي شود . مادر بيچاره شب و روز مانند پروانه از فرزند رنجور خود مراقبت مي كند . اما با هر بار تشنج ....

واي از رنجي كه اين دوست مي كشد !

dd1xbmxjtmikjmyegzmz.gif 

سخني با شما ياران همدل  :

  • ديگه راستش خجالت مي كشم از مشكلات سرور ( آي . آر ) براتون بگم ! امروز هم بسان روزهاي ماضي ، تا تونست براي كاربران مظلوم اش در ايران گربه رقصاند ! به قول دوست خوبي ، ما ديگه به اين وضع عادت كرده ايم . از طرفي طراح جوون سايت ام امير عظمتي زحمت كشيده كارهايي براي رفع مشكل انجام داده است . كه ازش تشكر مي كنم .
  • خب با توجه به مشكلاتي كه در مورد سرور عرض كردم از تمام خوانندگان عزيز و محترم خواهش مي كنم آدرس وبلاگ ام ( http://oldpilot.blogfa.com/ ) رو به خاطر داشته باشند تا در صورت قطع ارتباط ، از اين طريق به مطالب دسترسي داشته باشند .
  • اگر چه من اصلآ دوست ندارم با مطالب  ناراحت كننده دل شما عزيزان بزرگوارام  رو غمگين نمايم ولي گاهي با مسايلي روبرو مي شوم كه نمي شود به آساني از آن عبور كرد . مطلب فوق هم دريچه اي به مصايب يك پدر است ....

                                                        **********

 

ماشاالله مداح كيست  ؟

 

از روزي كه در امتحانات اعزام به خارج قبول شدم  ( جريان كامل اش رو قبلآ نوشتم ) و از آموزشگاه فعلي خلباني شهيد ستاري  به مر كز آموزش هاي نيروي هوايي واقع در تهران نو منتقل شدم ، با آقاي مداح آشنا گرديدم . نوجواني بود ساده و هم سن و سال خودم . و در گروه چند نفري كه  از ايران به آمريكا اعزام شديم ماشاالله هم با من بود . خب در اون جا اتاق هايي كه در اختيار دانشجويان قرار مي دادند ، دو نفري بود . و ما از همون ايام با يكديگر همخونه شديم . از همون جواني اهل حساب كتاب بود . و به اصطلاح امروزي ها شم اقتصادي داشت . به طوري كه من حقوق ام رو در عرض يك هفته خرج مي كردم و بقيه مدت رو از ايشون قرض مي گرفتم . اسم اش رو گذاشته بودم " بانك من " . خلاصه از 36 سال پيش تا حالا من دوستي ام با او ادامه داشته و دارد . در مراجعت از آمريكا ، همه بچه هايي كه با ما دوره مي ديدند به شيراز يا پايگاه هاي ديگه منتقل شدند . اما من و او در خط پرواز سي - 130 ماندگار شديم . در طول حدود 21 سالي كه پرواز مي كرديم با هم بوديم . من او را بخاطر اين كه اهل يكي از روستا هاي گرمسار بود ، " پسر نوروز علي " خطابش مي كردم و او هم مرا به خاطر درشتي هيكل ام " شتر " مي ناميد !!

                            zmm4eodzmjc5njt5ztgg.gif

                                                                      تصوير من و ماشالله مداح در خط پزواز

اولين گرفتاري  :

 

دوستي ما هم چنان ادامه داشت . او ازدواج كرد و صاحب دو پسر مثل دسته گل شد . اولي " اميد " و دومي " " امير " . من هم كه "‌بهاره " و  " آرش " رو داشتم .  يادمه اون ايام پرواز ها خيلي زياد بود . ما كمتر همديگر رو مي ديديم . اغلب  از طريق .بيسيم  هواپيما صداي هم رو مي شنيديم . البته خانواده هاي ما با هم رفت و آمد داشتند . بعد از مدتي  اولين گرفتاري سراغ اين خانواده  رو گرفت . در يكي از شب هاي زمستاني كه ماشاالله در پرواز بود ، ظاهرآ حال بچه به هم مي خورد . اميد در تب شديدي مي سوخت ... پدر هم در ماموريت نظامي ... مادر بيچاره با روش هاي سنتي سعي در پائين آوردن تب بچه مي كند .  بچه پدرش را طلب مي كند ...  در همين اوضاع و احوال بچه دچار تشنج شديدي مي شود . مادر سراسيمه به كمك همسايگان بچه رو به نزديك ترين درمانگاه  پايگاه مي برند . حال به چه دليلي دكتر تشخيص مناسب نداده و به كمك چند قرص و آمپول او را به منزل مي فرستد. مدتي از اين ماجرا مي گذرد . پدر بعد از مراجعت از ماموريت متوجه ضعف دلبندش مي شود . وقتي مي شنود اميد اش در نبود او دچار تشنج گرديده است ، متعجب از عدم آزمايش فرزند رو به بهترين پزشك متخصص مي برد ..

 

مشكلات ازدواج فاميلي  :

 

پزشك متخصص بعد از آزمايشات اوليه ، از پدر تنها يه سئوال مي پرسد كه آيا شما با همسرت نسبت فاميلي داري ؟ وقتي پاسخ مثبت را از دهان مداح مي شنود ، با تآسف سر خود رو تكان داده و مي گويد : اي كاش قبل از ازدواج  آزمايش هاي مخصوص رو مي داديد .  زيرا متآسفانه اميد شما به خاطر قرابت پدر و مادر دچار نارسايي هايي در مغزش گرديده است .  خبر ناراحت كننده بعدي در مورد عدم رسيدگي هاي لازم بعد از اولين تشنج  بود كه به دليل نبود پدر و نا آگاهي دكتر انترن كشيك ، به رشد مشكل مغزي كمك كرده بود . آن روزها نه پدر و نه هيچ كس ديگر پي به عمق سخنان دكتر نبرد . اما با گذشت زمان اميد لطافت كودكانه ي خود را از دست داده و با تشنج هاي پي در پي در نوجواني زمين گير مي شود . مشكل روز به روز حاد تر مي گردد . پدر هم  همچو فرزند ، هر روز افسرده تر و غمگين مي گردد . با مساعدت فرماندهان پايگاه هوايي مداح ديگر كمتر به ماموريت و پرواز اعزام مي شود . ولي حال پسر خراب تر از آن است كه با نرفتن پدر كمك به احوالش گردد . يادمه اون ايام آزمايشات  " ام آي آر " و اسكن مغز به فراواني امروز نبود . و پدر بيچاره با صرف هزينه هاي كمر شكن از بچه اسكن مي گرفت ...

 

                        azwtzljdzrjyy3ognmjk.gif

                       اين تصوير بعد از سانجه هواپيمايي است كه در كهريزك خورد زمين

سفر به آلمان  :

 

با رشد اميد ، كه اتفاقآ از هوش و ذكاوت سرشاري هم بر خوردار بود ، عملآ ناتواني در راه رفتن و صحبت كردن پديدار مي شود . مادر بيچاره شب و روز مانند پروانه از فرزند رنجور خود مراقبت مي كند . اما با هر بار تشنج ، پدرو مادر واقعآ عذاب كشيده و جز التماس به درگاه خداوند و مراجعه به پزشكان متخصص كاري از دستشون بر نمي آيد . پدر آخرين تلاش خود را به كار مي برد .  بعد از نا اميدي از پزشكان ايراني ، مصمم  مي شود كه فرزندش رو جهت عمل جراحي به اروپا ببرد . با هزار مكافات و دوندگي بالاخره اجازه خروج به كشور آلمان رو مي گيرد . خيلي از متخصصان و دوستان او را از اين سفر باز مي دارند و مي گويند هيچ فايده اي ندارد . اما پدر در پاسخ همه آن ها فقط مي گويد : من مي دانم كه آن جا هم معالجه نمي شود . ولي به عنوان يك پدر مي خواهم  وجدانم راحت باشد . تا بعد ها خودم رو سرزنش نكنم . و بعد از كلي هزينه و مخارج سنگين ، از آن جا هم نتيجه نمي گيرد . بچه روز به روز بزرگ شده و قد مي كشد . اما مانند يه تيكه گوشت در گوشه اتاق مي افتد . مادر ستمديده هر روز با قاشق به دهان فرزند دلبندش  مايعات مي ريزد . و با اشك چشم شاهد جسم بي حركت جگر گوشه اش مي گردد ..

 

فرزندان بعدي  :

 

سال ها به اين منوال مي گذرذ . از آن جا كه زن و شوهر عاشق فرزند دختر مي باشند . به پزشك مراجعه مي نمايند و از او مي خواهند با معاينه دقيق به آن ها بگويد آيا اين فرزند سالم است يا خير ؟ بعد از كلي آزمايش و دريافت انواع دارو آن ها مطمئن مي شوند كه وجود فرزند هاي بعدي مشكلات اميد را نخواهند داشت . به اين ترتيب آن ها صاحب دو فرزند پسر ديگر مي شوند . " سامان " و " ايمان " . ماشاالله مداح ، به خاطر رنج هايي كه براي فرزند بزرگ اش كشيده بود ، از نيروي هوايي خود را بازنشسته مي نمايد . و در يكي از كوچه هاي خيابان دامپزشكي ، با خريد مغازه اي كوچك ، در آن مشغول مي شود . و خرازي او پاتوقي براي همه برو بچه هاي خط پرواز مي شود . راستي يادم رفت بگم ماشاالله  شب هايي كه دل اش مي گرفت ، با سنتور خود نغمه غم مي نواخت .  خونه او محل رفت و آمد هنرمندان بزرگ  عرصه موسيقي چون مرحوم صارمي بود . اما او هميشه افسرده بود . هر وقت تنها بود گريه سراغ اش مي آمد ...دلداري دوستان و آشنايان هرگز غم اين پدر زحمتكش رو كم نمي كرد . در اين ميان فرزندان بعدي او هم كم كم بزرگ شدند . هر وقت از سر دلتنگي سري به مغازه ماشاالله مي گذاشتم ، سامان رو مي ديدم ...

 

                            je5zktzmdnzzmzwwn2yj.gif

                                اين تصوير مردي است كه رنج فراواني در زندگي اش كشيده است

 

ضربه هولناك بعدي  :

 

سامان 18 ساله رو بعد از ظهرها در جلوي مغازه پدر در حال دوچرخه سواري مي ديدمش .. يك روز يكي از دوستان خبر آورد فرزند آقا مداح در بيمارستان بستري است . به گمان اين كه بار ديگر اميد دچار مشكل شده است ، به اتفاق آن دوست به ديدارش رفتيم . با كمال تعجب ديدم سامان مشكل مغزي پيدا كرده است !! خداي من چي مي شنوم ؟ در بيمارستان  طي يك عمل جراحي لوله اي براي خروج آب داخل سربچه  كه باعث جلوگيري از رشد بي رويه سر مي شود ، كار گذاشته بودند . واقعآ نمي دانستم از چه كلماتي براي  دلداري دوستم استفاده نمايم. مادر كه تا ديروز فرزند اول خود را تيمار مي نمود ، حال فرزند ديگر آن ها هم دچار مشكل شده بود . ابتدا از يك سر درد ساده آغاز گرديده و در ادامه كار به عمل جراحي كشيده بود . واقعآ بيان اوضاع روحي اين پدر و مادر خيلي سخت و دشوار است . مدتي از ماشاالله خبري نداشتم . تا اين كه چندي پيش  يكي از دوستان خبر داد سامان مرد ! واقعآ شوكه شده بودم . صبح زود بود كه اين خبر را شنيدم . سريع خودم رو بخونه مداح در اكباتان رسوندم . صداي ضجه ناله و شيون از ساختمان مي امد . كم كم سرو كله ديگر همكاران هم پيدا شد  ...

 

 

من از خاكسپاري و عزاداري چيزي نمي گويم ... فقط حال پدري را مي گويم كه واقعآ  رنج مي كشد . مرتب گريه مي كند . به گفته خودش هر وقت هندوانه يا پيتزا مي بيند ، ياد سامان اش مي افتد كه خيلي اين چيز ها رو  دوست  داشت . ماشاالله  معمولآ شب ها كه مي خواهد به منزل برود ، به گفته خودش راه را اشتباه طي مي كند . مرگ پسر جوان و بيماري پسر ديگر كه مانند يه تكه گوشت گوشه اي افتاده است درد كمي نيست . چهره او در اين چند مدت خيلي شكسته شده است . من كلامي براي آرامش دادن به او سراغ ندارم . ولي با وجود اين همه مصيبت ، هنوز هم چون گذشته مهرباني خودش رو حفظ كرده است . در مقابل او خيلي سعي مي كنم جلوي اشگ هاي خودم رو بگيرم . اما وقتي به منزل مي رسم با صداي بلند گريه مي كنم   . فقط از خداوند متعال مي خواهم به اين خانواده صبر بدهد . من ماجراي اين دوستم را نوشتم و مي دانم خيلي ناراحت شديد . ولي خواهش مي كنم  همگي براي  شفاي اميد دست به دعا برداريم . همگي از خدا بخواهيم به اين خانواده مخصوصآ مادر رنج كشيده  خداوند صبر و استقامت  عطا بفرمايد .. واقعآ نمي دانم چي از شما دوستان در اين باره بخواهم ....؟

                                                                     

zjdi3gnjnxm2aznljt1n.gif                           

  براي  اين تصوير هيچ شرحي نمي نويسم .عكس گوياي همه چيز است                      

                                           یادی از مطالب گذشته

 

 

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .                               بهروز مدرسي 


 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من ( اينجا )


  چگونه به جاي يك دختر خارجي ، برادر پاسداري را تحويلم دادند ! (اينجا)


  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟ (اينجا  )

wyzyjlymdmiejzf3memz.gif


خر شما تا كجا پيش مي ره ؟ (اينجا  )


چگونه به يكي از دورترين پايگاه هاي عراق ضربه زدیم ؟ ( اينجا )


چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟!اينجا )

عكسي از دوران كودكي ام


با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                   ايام به كام


- تعداد بازديد
  • 5883
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35