درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چگونه آن زن از سنگسار نجات پیدا کرد ؟

چگونه زن بی گناهی را از سنگسار نجات دادم ؟

زن ظاهرآ براي دختر خردسالش تولد گرفته بود .  بعد از پايان مراسم  ميهمانان به ترتيب منزل رو ترك مي نمايند ولي آخرين نفر كه مردي از دوستان خانوادگي آن ها بوده ، هنوز منزل را ترك نكرده بود كه...

چگونه زن بی گناهی را از سنگسار نجات دادم ؟

کلام اول :

  • من از سرور و دامین  و این حرف ها چیزی نمی دونم . فقط وقتی ارتباطم با سایت یا در حقیقت با شما خوبان قطع می شود ، دست به دعا بر مي دارم كه هر چه زودتر اين ارتباط برقرار بشه . البته فكر مي كنم بيشتر به خاطر دامين ( آي . آر ) است . به همين دليل از شما بزرگواران خواهش مي كنم در اين جور مواقع به آدرس وبلاگ ام ( http://oldpilot.blogfa.com/ ) تشريف ببريد .

  • ماجرايي كه براتون نقل مي كنم ، اتفاقي است كه براي همشيره يكي از دوستانم كه در تبريز بود اتفاق افتاد . و به لطف خداوند و با مساعدت يك روحاني جوان كه داماد شهيد آيت الله ملكوتي بود به خير گذشت . و بار ديگر من به اين اعتقادم كه سر بي گناه پاي دار مي رود ولي بالاي آن نه ، راسخ تر گرديد .

دوست دنداتپزشک   :

 دقيقآ يادم نيست چند سال از آغاز جنگ گذشته بود . فقط اين رو مي دونم  دوست عزيزم جناب سرهنگ مقداد پور ، همون خلباني كه در پست قبلي  در موردش مطلب نوشتم  به دليل مشكل قلبي كه داشت ديگه در مقام معلم خلبان پرواز نمي كرد . در حقيقت  منتظر بازنشستگي اش بود . به همين دليل خانواده اش رو به شهرشون " بجنورد " فرستاده بود و خودش در مهمانسراي پايگاه  يكم به صورت مجردي زندگي مي كرد . در همين ايام ظاهرآ  با دكتر دندانپزشك  پايگاه  كه جواني از اهالي تبريز بود و انصافآ انساني شريف و بزرگوار بود ، هم اتاق مي گردد . و اغلب كه سرهنگ مقداد پور به ديدن من مي آمد . ابن آقا دكتر هم با او به خونه ما مي آمد . كم كم اين آمد و شد ها سبب گرديد كه بين ما انس و الفتي خاص پديد بياد . به طوري كه هر كي مي ديد فكر مي كرد من با آقاي دكتر كه از خانو اده هاي اصيل شهر تبريز بود ، ساليان سال رفاقت دارم .

 

آيت الله موسوي اردبيلي

 

قبل از اين كه من به ادامه ماجرا به پردازم ، لازم است كمي به گذشته برگردم ....  همان طور كه در مطالب قبلي هم اشاره كردم  ، من جزء معدود افرادي بودم كه اجازه داشتم با شخصيت ها و مقامات عالي رتبه و گاهي اوقات با خفاش پرواز بروم . قبل از اين كه با اين آقاي دكتر آشنا بشم در يكي از ماموريت هايي كه به مناطق جنگي داشتم ،‌ آقاي موسوي اردبيلي كه اون ايام رئيس ديوان عالي قضايي كشور بود هم با من آمد . يادمه آقاي اردبيلي تنگي نفس يا سرما خوردگي داشت و توي كابين بد جوري سرفه مي كرد . به حدي كه من مجبور شدم ماسك اكسيژن خودم رو به او بدهم .  همين امر سبب شد تا با هم كلي رفيق شديم . و به رسم كليشه هاي راج تلفن به يكديگر داديم .  موقع پياده شدن به شوخي گفتم حاج آقا وجدانآ  تلفني كه دادي سركاري نيست ؟! و او با خنده گفت نه عزيزم هر وقت كاري داشتي زنگ بزن و به ديدن من بيا .  وقتي به تهران رسيدم ديدم عينك حاج آقا تو كابين جا مونده است . منتظر شدم از منطقه جنگي برگشت و رفتم دفترش و عينك رو دادم . و بعد از اون هر از گاهي به ديدن آقاي اردبيلي مي رفتم . و از اون جايي كه من آدم سوء استفاده گر نبودم ، به شرافتم سوگند هرگز چيزي براي خودم درخواست نكردم . ولي به كرات دوستان و همكاراني كه زنداني داشتند ، از من مي خواستند به حاجي بگويم . و انصافآ هم آقاي اردبيلي دستور عفو آنان رو صادر مي كرد . و من خوشحال بودم كه شادي رو به خانواده اي هديه داده ام .

                                      

 

                                     

                                                 362708-14-27_n.jpg 

خبر نا گوار  :

ببخشيد كه باز حاشيه رفتم . ولي مي خواهم حسابي در متن ماجرا قرار گيريد . دوستي من با آقاي دكتر همچنان ادامه داشت . تا اين كه يك شب دكتر سراسيمه و ناراحت اومد خونه ما و گفت صبح زود پرواز به تبريز دارم . شايد تا مدتي نيايم . و چون سرهنگ مقداد پور هم به بجنورد رفته بود . دكتر از من خواست از طرف او با سرهنگ هم خداحافظي نمايم . خيلي تعجب كردم . در اين مدت او را چنين پژمرده و ناراحت نديده بودم . و بقدري با شخصيت و مبادي آداب بود كه مشكل اش رو به من نمي گفت . وقتي اصرار كردم  ماجرايي گفت كه واقعآ متآثر شدم . دكتر با ناراحتي و در حالي كه به كلي منقلب بود گفت : كميته خواهرم رو در خونه اش كه جشن تولد براي دخترش گرفته بود  دستگير كرده و به دليل حضور مرد نامحرم در خانه ، دادگاه او را محكوم به رجم ( سنگنسار ) نموده است . من بايد هر چه زودتر خودم رو به تبريز برسونم . چون پدر و مادرم حتمآ سكته خواهند كرد . قبل از خداحافظي ديدم داره اين پا اون پا مي كنه .... احساس كردم مي خواد چثزي به من بگه ولي روش نمي شود .  بالاخره به اصرار من ، درخواست خودش رو مطرح كرد . او به من گفت به آقاي اردبيلي زنگ بزن و بگو جلوي سنگسار رو بگيره !! من كه در عمرم به كسي پاسخ منفي نداده بودم . بخاطر اين كه پاي جان انساني در ميان بود .  بي رودربايستي گفتم : دكتر جان من نمي توانم چنين خواهشي از رئيس ديوان عالي قضايي كشور بكنم . آخه چي بگم ؟ بگم خواهر دوستم زنا كرده است و شما ببخشيدش ؟!!  وقتي ديدم پاسخي ندارد بدهد و با نا اميدي داره از خونه ي ما بيرون مي ره ، براي اين كه دلداري بدهم گفتم دكتر جان احتياج به موسوي اردبيلي نيست . من خودم با لباس پرواز مي آم تبريز و دنبال كار همشيرت رو مي گيرم .

 

اصل ماجرا چي بوده است ؟

 

فرداي روزي كه دكتر تبريز رفت ، از اداره يك هفته مرخصي گرفتم . اما از شانس بد من بود  يا همشيره آقاي دكتر ، نه پروازي براي تبريز بود و نه بليط اتوبوس يا قطار گير مي آمد . بالاخره شب بود كه رفتم   ميدون آزادي برف شديدي هم مي باريد .و از اون جا با يك ميني بوسي قراضه راهي تبريز شدم . از ترمينال با خونه دكتر تماس گرفتم .  يك راست من رو برد خونه پدر و مادرش. در اون جا ماحرا را چنين تعريف كردند :

شوهر خواهر آقاي دكتر  مرد ثروتمند و كارخانه داري بود كه با همسرش تفاوت سن بسياري داشت . او بعد از سال ها زندگي و با داشتن يك فرزند دختر ، به دليل عدم تفاهم از همسرش جدا مي شود . ولي به دليل رسم و رسوماتي كه در خانواده مرد وجود داشت او هيچ گاه همسر خود را ظلاق نمي دهد . بلكه با خريد خانه اي مجلل و تامين مخارج زندگي ، آنان رو به حال خود رها مي كند . زن ظاهرآ براي دختر خردسالش تولد گرفته بود .  بعد از پايان مراسم  ميهمانان به ترتيب منزل رو ترك مي نمايند ولي آخرين نفر كه مردي از دوستان خانوادگي آن ها بوده ، هنوز منزل را ترك نكرده بود كه كميته همون شبانه به منزل آن ها هجوم برده و براي  آن ها پرونده اي به جرم زنا تشكيل مي دهند كه دادگاه هم براي زن حكم سنگسار رو اعلام مي كند . ضمن اين كه در جريان بازديد از خانه مبلغ زيادي پول كه در آن جا موجود بود نيز مصادره مي شود  . شوهر خواهر دكتر مردي خونسرد و با وقار بود . انگار نه انگار كه زنش قرار است سنگسار شود . او بعد از جدايي از خواهر دكتر ، مجددآ ازدواج نموده بود و از همسر آخرش هم فرزنداني داشت . در تمام مدتي كه در تبريز بودم ، او خيلي خونسرد و آروم ماجرا رو دنبال مي كرد و با ماشين گران قيمت اش من را براي آزادي همسرش به هر سو مي برد . 

 

  

 

 دادگستري شهر  تبريز :

 ما كه تنها انتظارمون محاكمه مجدد و عدم سنگسار بود . اصلآ تصور نمي كرديم كه اين ورقه كوچك توصيه  ، بكلي همه چيز رو تغير خواهد داد . بنابر اين وقتي نامه رو به دادگستري داديم . گفتند صبر كنيد .. لحظه عجيب بود . همه اعضاي خانواده به اتفاق آقاي مهندس شوهر همشيره آقاي دكتر منتظر تصميم دادستان و قاضي بودند . بعد از مدتي منشي دادگاه در حالي كه لبخند بر لب داشت برگه تغير مجازات را تسليم دكتر نمود . و طبق رآي دادگاه اين خانم از جرم منتسب تبرئه گشته ولي به دليل حضور مرد نامحرم در منزل ، حكم ۱۰۰ ضربه شلاق براش بريده بودند . همه از اين كه اين خانم از زندان آزاد خواهد شد خوشحال بودند . وقتي به اتفاق دكتر و آقاي مهندس با مامور ابلاغ به سوي زندان شهر تبريز مي رفتيم ، مامور كه خود از برادران بسيجي بود . گفت زياد خوشحالي نكنيد . با تعجب پرسيديم چرا ؟ گفت چون همشيره شما لاغر و ضعيف است با همون شلاق چهارم ، پنجم خواهد مرد !! چون تازيانه ها را خواهراني از خانواده شهدا مي زنند . و آن ها اصولآ با خانم هايي كه پارتي مي گيرند يا با مرد نامحرم نشست و برخاست مي كنند چندان ميانه خوشي ندارند . و چنان محكم شلاق خواهند زد كه من فكر نكنم دوام بياورد !!

پايان ماجرا   :

سرانجام  همون برادر بسيجي پيشنهاد داد كه نامه اي از يك پزشك اگر بياوريد كه وي بيمار است ، به جاي تازيانه جريمه نقدي مي نمايند . در اين جا بودكه آقاي دكتر وارد ماجرا شده و با يك تلفن به همكاران پزشك خود   ، اين نامه رو هم تهيه نمود . و خوب يادمه با پرداخت مبلغي ناچيز به صندوق دادگستري اون زن بي گناه آزاد شد . در راه بازگشت از زندان من خطاب به مهندس كه در حال رانندگي بود گفتم . مهندس جان جلوي مقر سپاه پاسداران يه ترمزي بكن تا بروم پول هاي مصادره شده رو پس بگيرم . مهندس با بي اعتنايي گفت فداي سرت . ما نياز به آن پول ديگه نداريم !! ولي با اصرار من اين عمل صورت پذيرفت و كل پول و جواهرات مصادره شده پس گرفته شد . وقتي بعد از اتمام ماموريت ام قصد داشتم منزل آن ها رو كه اكنون تبديل به فضاي شادي شده بود ترك كنم . آقاي مهندس ساك پر از اسكناس و جواهرات رو كه بالغ بر چندين ميليون تومان بود ، به من هديه داد . بقدري ناراحت شدم كه حد نداشت . گفتم آقاي مهندس من براي پول اين دوندگي ها رو نكردم . ... از آن ها اصرار و از من انكار.. و عاقبت هم بدون دريافت حتي يك ريال شهر تبريز را با خاطري خوش ترك كردم .

                                


                                                     یادی از مطالب گذشته

مدتی است برای آشنایی آن دسته ازعزیزانی که اخیرآ به جمع خوانندگان این سایت پیوسته اند ، نقبي به  نوشته هاي گذشته ام زده ام . اميدوارم پوزش بنده  در مورد عدم صفحه آرايي مناسب را به دليل بي تجربگي پذيرا باشيد .     بهروز مدرسي 


  • تنها نسخه اصلی رباعیات خیام ، با " تايتانيك " زير آب رفت .

                                  برای مشاهده مطلب (اینجا ) را کلیک فرمایید 


  • به جاي قطعه هواپيما ، بهروز وثوقي را تحويل دادند ! ( اینجا )  

 

 

 

 

 


  •   چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عكس خاندانش سیاه است ؟

                                               

                                            برای خواندن این مطلب (اینجا ) را کلیک کنید .


                                 پي نوشت  

 عزيزان همان طور كه وعده داده بودم از اين پس اين قسمت رو به تبليغ رايگان براي خوانندگان محترم اختصاص خواهم داد . با ارسال تقاضاي خود با تصوير  به آدرس جي ميل ام ، در نوبت قرار خواهيد گرفت : ( مديريت اين سايت هيچ گونه مسئوليتي در قبال آگهي هاي درج شده ندارد )

                      محل درج آگهي هاي تبليغاتي رايگان شما 


                                             معرفی یک سایت جذاب و دیدنی

لطفآ نظر و پیشنهاد خود را در بخش نظرات بنویسید .

 

                                                                                                                

 

                     ابهام لینک  : www.ebham.blogfa.com 

 

 

  اون قدیم قدیم ها ، کاسب های حرفه ای برای معرفی کالای خودعنوان می کردند :با یک بار خرید مشتری ما خواهید شد . اما در دنیای وب  و اینترنت ، هر کی یک بار به وبلاگ جذاب " ابهام لینک " سری بزنه ،امکان نداره دیگه مشتری دایم اون نشه .چون این وبلاگ همیشه حرفی برای گفتن دارد .

و به قول معروف  همه کاربر ها رو ها رو در سایت دیدنی خودش راضی می کند .

آدرس :www.ebham.blogfa.com برای رفتن مستقیم (اینجا ) رو کلیک فرمایید .

 

                 


 قابل توجه تمام ایرانی ها در کل دنیا  :

اولین هتل آن لاین در ایران

رزرو هتل در سراسر دنیا با پرداخت ریالی

جستجوی بهترین تورهای تفریحی  : www.hotelnama.com 

 براي مشاهده سايت  ( اينجا ) رو كليك فرماييد .

             


                                             

                  موسسه فرهنگی هنری رسانه شرق ،منتشر کرد

 باز هم مجبورم ضرب المثل قدیمی بزنم . قدیمی ها می گفتند آقایون سلمونی ها وقتی بیکار می شوند ، سر همدیگر رو می تراشند . من هم چون کفگیر درخواست آگهی هایم به ته دیگ خورد ، مجبور شدم نشریاتی که خودم به نوعی در آن حضور دارم رو معرفی نمایم .

                                            فکر جدول سرگرمی

دومین شماره مجله : فکر جدول سرگرمی " به سردبیری سرکار خانم " لی لی مقیمی " منتشر شد . این نشریه که در حقیقت زیر مجموعه نشریه خواندنی " رنگارنگ " است . همانند هم گروه های خود برای خوانندگان اش در هر شماره 5 سکه طلا جایزه گذاشته است .

                                                                


                 

                                                نشریه رنگارنگ 

یکصد و چهل و چهارمین شماره نشریه جدول " رنگارنگ " هم منتشر شد . ذکر این نکته ضروری است مسئولیت مدیریت و انتشار این نشریات به عهده دکتر مهدی آقازمانی است . این نشریه جدول هم با اختصاص 5 سکه طلا برای خوانندگانش ، از رونق خاصی برخوردار است

                                                           


                 

                                         ماهنامه سینمایی مکث

 پنجمین شماره ماهنامه سینمایی " مکث " به سردبیری آقای دکتر " مهدی زمانی " البته تعریف از خود نشه بنده حقیر هم به عنوان مشاور سردبیر و دبیر تحریریه نیمچه فعالیتی می کنم. دیگه هیچ چیز دیگه نمی گویم چون تعریف از خود قلمداد می شه !!

                                                        


                                                              نشریه جوان                                 

یکی دیگر از نشریات جدولی که در این موسسه هر پانزده روز یک بار به دست علاقه مندان اش می رسد ، مجله جدول جوان است . که چهاردهمین ( دوره جدید ) شماره آن هم منتشر شد . واقعآ تبلیغ از خود نمودن واقعآ سخت است .

                                                       


                                         

 در يكي از پست ها قبلآ اشاره كرده بودم به  روزي كه آيت الله ملكوتي شهيد شده بود و من براي بردن جنازه او به شهر همدان كه فكر كنم زادگاه اش بود به تبريز رفته بودم . به همين دليل گفتم مي روم به بيت امام جمعه سابق شايد يكي از اطرافيان من رو بشناسه . و در اين صورت خواهش خواهم كرد كه جلوي اين حكم رو بگيره و تقاضاي رسيدگي مجدد نمايد . من بايد اين مطلب رو هم اضافه كنم كه در زمان جنگ به  لباس پرواز خيلي احترام مي گذاشتند . و به همين دليل من با خود اين لباس مقدس رو همراه خودم آورده بودم . ضمن اين كه خود آقاي دكتر هم چون در اصل يك نظامي بود ، به توصيه من اونيفورم خويش را پوشيده و با درجه سرواني همه جا به دنبال من مي آمد . اما از آن جا كه خداوند متعال نمي خواست خون بي گناهي ريخته شود . در بيت آقاي ملكوتي اتفاقي افتاد كه اصلآ فكرش رو نمي كردم . قضيه از اين قرار بود وقتي وارد منزل آيت الله ملكوتي شدم . ديدم همون روحاني جواني كه در روز كودتاي نوژه از من و دوستان ام به دادستاني انقلاب گزارش داده بود و ما را با كودتا چيان همدست خوانده بود ( اينجا ) ، داماد آقاي ملكوتي است و در اين شهر كلي برو بيايي داره . و از اون جايي كه قبلآ در اهواز هم ديده بودم اش و به عبارتي با هم آشتي كرده بوديم ، با ديدن من به سويم آمده و حسابي مرا در آغوش گرم خودش كشيد. و بعد از تعارفات اوليه و پذيرايي آن چناني ، نامه اي به قاضي و رئيس دادگستري تبريز نوشته و در آن توصيه نموده بود كه در صورت امكان يه لطفي به ما بنمايند .

  تبريز  -  بيت آيت الله ملكوتي  :

- تعداد بازديد
  • 29847
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35