درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   روایتی خواندني از روز اول جنگ

روزی که حسن گوشكوب به جاي گوشت ، هواپيما را کوبید !

 

ولي اين بنده خدا حسن گوشكوب بقدري هول شده بود كه يادش رفته بود هواپيما بال هم دارد . شايد فكر كرده بود پشت فرمون پيكان قراضه باباش نشسته !! از بد شانسي او هواپيمايي رو انتخاب كرده بود كه در رديف جلو رمپ پرواز نزديك به ساختمان آشيانه پارك شده بود !!

 

روزی که حسن گوشكوب به جاي گوشت ، هواپيما را کوبید !

 

 

 سخن اول  :

  1. در مورد بحث تبلیغات رایگان که در پی نوشت هر مطلب قرار است درج شود و من از خوانندگان محترم خواهش کرده بودم که در باره اولویت انتخاب و حجم تبلیغات نظر خود رو بیان فرمایند . اما جز تعدادی اندک که راهنمایی های کارشناسانه و مفیدی رو ارائه فرمودند ، عده زيادي جوياي چگونگي اين برنامه و هزينه هاي آن شده بودند . ! من به عنوان نمونه در پست امروز چند تبليغ قرار داده و اعلام مي كنم هر يك از خوانندگان مي توانند تبليغ مورد نظر خود را به آدرس جي ميل  ام ارسال فرمايند .

  2.  متآسفانه به دليل اشكالاتي كه در سرور سايت به وجود آمده بود نه تنها موفق به پست مطلب جديد نشدم ، بلكه ارتباط ام با خوانندگان عزيز و محترم قطع گرديد . اميدوارم اين مشكل هر چه زودتر بر طرف گردد .

  3. ديروز اي ميلي از فرزند يكي از همكارانم دريافت نمودم كه خبر ناگوار فوت سرهنگ خلبان " آيت الهي " رو به من داد . آخرين باري كه او را ديدم از بيماري كليه رنج مي برد . به هر حال اين خبر خيلي روي من تآثير منفي گذاشت . و ساعت ها با قطرات اشگ ام ياد اين افسر شجاع را گرامي داشتم . روحش شاد .

  4. مدت ها بود قصد داشتم ماجراي هفته اول جنگ را كه هيچ گاه از ذهن ام پاك نشده است  در چند پست به اطلاع دوستان عزيز قرار دهم . اينك كه  اين مجال بدست آمده است براي آگاهي جوون هاي گرامي به رشته تحرير در مي آورم .

 پايگاه يكم ترابري ، خط پرواز سي -۱۳۰

شب قبل از حمله ناجوانمردانه صدام حسين به كشور عزيزم ايران در خط پرواز شيفت بودم . اون موفع بچه ها در سه شبفت كه به طور گردشي تقسيم مي شد به سر كار مي آمدند . كار شيفت شب معمولآ خيلي راحت بود . و اگر پروازي اعلام مي شد انجام مي داديم . و گرنه به صورت آماده به سر مي برديم . بعضي از  همكاران به دليل اين كه روزها مشغول به فعاليت هاي ديگري بودند ، همون سر شب پوتين ها رو در آورده و مثل خونه ي خاله شون تخت مي گرفتند مي خوابيدند ! بعضي ها هم با دوستان ورق بازي مي كردند ! بازي " حكم " خيلي رواج داشت . البته اين رو هم بگم  خوابيدن و تخته نرد و ورق بازي جرم بود . ولي تركيب هر شيفت طوري انتخاب مي شد كه اغلب با همديگر هم مرام باشند . و اگر بر حسب اجبار يك غير خودي يا به اصطلاح آن ايام يك حزب الهي در تركيب قرار مي گرفت ، افسر سر شيفت همون سر شب او رو آف مي نمود . تا خداي ناكرده نره گزارش بده يا زير آب بچه ها رو بزنه . اما بشنويد از من كه نه حكم بلد بودم و نه صبح ها كار مي كردم كه شب تو اداره خوابم بگيره . به همين دليل تا صبح بيدار بودم و سر به سر بچه ها مي گذاشتم .

 

              

 

خوب يادمه يه درجه دار راننده داشتيم كه طفلك خيلي سر به زير و مومن بود . با شوخي بي ادبانه بچه ها كه واقعآ بد جوري بين برخي از همكاران رواج داشت  سرخ مي شد و با يك لبخند نمكي سعي مي كرد از دست افسران خط فرار كنه . نمي دونم بچه قزوين يا زنجان بود ولي به هر حال اهل هر جايي كه بود خيلي آدم با تقوا و درستكاري بود . بچه ها چون به او اعتماد داشتند كه كسي رو لو نمي دهد و از  طرفي هم  نمي تونستند آف اش كنند چون در صورت نشستن هواپيما او مي بايست با ماشين " مرا تعقيب كن " در جلوي هواپيما حركت مي نمود و جاي پارك را به خلبان نشان مي داد . در حضور او همه كار مي كردند . همون طور كه گفتم يكي از كار هاي من در ايام شيفت شب ، اذيت كردن و سر به سر گذاشتن با بچه ها بود .  اون شب من به اين بدبخت راننده كه بعد از صرف شام تخت مي گرفت مي خوابيد گير دادم . او هميشه عادت داشت  زنگ ساعت خود را براي قبل از اذان صبح كوك نموده و بعد از خواندن نماز صبح با دوچرخه قشنگي كه داشت به خونه اش بره . نيمه هاي شب وقتي در خواب ناز بود و به قولي هفت تا پادشاه رو در خواب مي ديد رفتم سراغش ...

 

يواشكي رفتم سراغ اش و ساعت او را حدود 2 ساعت جلو كشيدم ! و همين طور ساعت ديواري خط پرواز را هم جلو كشيدم و با ساعت راننده تنظيم نمودم . به بچه ها گفتم صداش رو در نياوريد تا ببينيم عكس العمل او چه خواهد بود ؟ ساعت طفلك رآس ساعت 4 ( به حساب او ) زنگ خورد . در صورتي كه ساعت 2 بامداد بود !! بنده خدا سراسيمه بلند شده و خواب آلود به ساعت اش نگاه كرد ولي انگار به چيزي شك كرده باشد رفت سراغ ساعت ديواري خط پرواز ... و زماني كه مطمئن شد  وقت اذان صبح است ، بنده خدا شتابان رفت وضوء گرفت و شروع به خوندن نمازش نمود . بچه ها با ديدن اين صحنه حسابي خنده شون گرفته بود .ولي به زحمت جلوي خنده هاي خود را گرفته و منتظر اقدام بعدي او كه همانا سوار بر دوچرخه شدن و ترك خط پرواز بود ، شدند . و او دقيقآ همين كار را انجام داد و هر يك از ما بعد از رفتن او ، صحنه هاي بعدي مواجه شدن هاي او زا تجسم و تعريف مي كرديم . مثلآ دژبان جلوي در چه فكر خواهد كرد ؟  بچه هاش تو خونه چي خواهند گفت ..؟ واكنش او چگونه خواهد بود ...؟  و همه مي خنديديم ..

              

 

 

خوشا به سعادت چنين افراد ساده و متقي . خدايا من رو بابت اين شوخي ببخش .  به هر حال با دميدن خورشيد و آمدن برو بچه هاي شيفت صبح خط پرواز رو ترك كردم . فقط يادمه كه خونه نرفتم  و  تا نزديكي هاي ظهر بيرون بودم . نزديك ساعت 2 بعد از ظهر بود كه به خونه كه در همين بلوك هاي ده طبقه شهرك توحيد ( محل سانحه هواپيماي سي – 130 حامل خبرنگاران ) قرار  داشت رسيدم . با آسانسور همراه با پاكت هاي ميوه و خريد هايي كه كرده بودم به طبقه نهم رسيدم . از روي تراس جلوي در ورودي خونه مي شد ابتداي باند فرودگاه مهر آباد رو مشاهده كرد . و من همسرم رو صدا زدم تا بار ها رو از دستم گرفته  تا بتونم پوتين هايم رو در بيارم . در همين اثنا چشمتون روز بد نبينه ديدم چند فروند شكاري ( كه فكر مي كردم متعلق به پايگاه خودمون باشه )  در ارتفاع خيلي پائين  و با سرعت در حال پرواز هستند . متعاقب آن چندين صداي انفجار مهيب رو شنيدم . خطاب به همسرم گفتم بدو بيا نگاه كن . شكستن ديوار صوتي كه ديشب در باره اش صحبت مي كردم ، همينه !! همسرم با تعجب جواب داد ولي تو در مورد دود و آتش چيزي نگفتي !!

 

وقتي خوب به باند و پايگاه خودمون نگاه كردم ديدم حق با اوست . انگار اتفاقي رخ داده است ! چون دود غليظي از چند نقطه خط پرواز به چشم مي خورد . به تنها چيزي كه فكر نمي كردم  حمله هواپيماهاي عراقي به تهران بود .  من هميشه عادت داشتم هر هواپيماي سي – 130 رو كه در آسمان مي ديدم  به هركي كه كنارم بود توضيح مي دادم كه  خلبان اين هواپيما كيه ..  از كجا مي آيد .. شماره سريالي كه روي دم آن نوشته شده است چند است !! و ....  البته پي بردن به شماره هواپيما رو از روي چراغ قرمز  روي دم و در بعضي از هواپيماهاي مدل بالاتر كه روي كمرشون قرار داشت تشخيص مي دادم .  ولي مسير و نام خلبان رو از روي جدول پرواز ها  كه بر روي ديوار خط پرواز نصب بود  به خاطر مي آوردم .  اون روز قبل از اين كه همسرم رو براي نشان دادن شكاري ها صدا كنم ديدم كه هواپيماي اكتشافي ما ملقب به خفاش ( تقريبآ كاربرد آواكس رو داشت ) با عجله در حال نشستن در مهرآباد است ! حالا از كجا فهميدم خلبانش عجله داره ؟!!  به خاطر آنتني مخصوصي  بود كه فقط اين نوع هواپيما ها دارند . و خلبان بايد قبل از نشستن بالا ببرد . در حالي كه در حال فرود داشت بالا مي رفت ! فهميدم عجله داشته يادش رفته است !!

 

               

 

 

روز اول جنگ  ،  پايگاه يكم ترابري   :

 

به محض اين كه شرايط رو غير طبيعي احساس كردم ، سريع سوار ماشين ام شده و قصد رفتن به پايگاه رو داشتم كه سر راه سرپرست خط پرواز جناب معمارزاده ( الان خيلي پير شده است ) رو ديدم . او از من پرسيد چه خبر شده بهروز ؟ گفتم والله من صداي انفجار شنيدم ولي بعدش ديدم از پايگاه دود غليظي بلند شده است .!! گفت صبر كن من هم با تو مي آيم . وقتي از منازل سازماني زديم بيرون جماعت زيادي رو ديدم كه به سمت فرودگاه و پايگاه در حال دويدن هستند . خطاب به آقاي معمارزاده گفتم نمي دونم چه خبر شده است ؟ ولي مردم چرا به سمت پايگاه هجوم مي برند  ؟! از يكي از مردم در حال دويدن پرسيدم عمو جان چه خبر شده است ؟ گفت خبر نداري ؟ نيرو هوايي ها كودتا كرده اند !! و ديگر نماند تا منبع اين خبر را بپرسم ! به هزار مكافات از لابلاي جماعت به سختي عبور كرده و خود را به پايگاه رسانديم . با كمال تعجب ديدم افراد غير نظامي فوج فوج وارد پايگاه شده اند . و بدون اين كه دژبان جلوي در ممانعتي به عمل آورد  مردم وارد رمپ پرواز شده اند . هيچ كس هم پاسخگوي سئوالات ما نبود ! خداي من چه اتفاقي افتاده است ؟

 

تا قبل از فرار بني صدر ما مي تونستيم با ماشين هاي خودمون تا جلوي رمپ پرواز برويم . وقتي به رمپ رسيديم با تعجب ديدم يك عده جوون دارند هواپيماهاي جت فالكون رو هل مي دهند . و چند نفر از افسران خط پرواز هم آن ها رو راهنمايي مي كنه تا از منطقه دور نمايند ! از اولين نفر بچه هاي خودمون جريان رو جويا شدم گفتند عراق حمله كرده است . از من خواستند سريع هواپيماهاي سي – 130 را كه كنار هم پارك شده اند رو به انتهاي باند برده و با فاصله از يك ديگر پارك نمايم . بقيه هم همين كار رو مي كردند . در حالي كه اولين هواپيماي دم دست را به سمت انتهاي باند نظامي مي بردم ، ديدم يكي از بچه هاي خط پرواز به اسم " ياري فرد "  كه قد درازي هم داشت با رشادت هر چه تمام تر  سرگرم جلوگيري از به بيرون پاشيدن  بنزين هاي داخل باك يك فروند بوئينگ سوخت رسان 707 است كه به طرز معجزه آسايي از آتش سوزي نجات يافته است . تركش مذاب موشك  شليك شده از ميگ عراقي بدنه تانكر را بد جوري صدمه زده و سوراخ كرده بود ! و بنزين با شتاب هر چه فراوان در حال بيرون ريختن بود .

 

             

 

اقسر فوق الذكر با پيچاندن كاپشن پروازي خود به درون سوراخ كه هر لحظه امكان انفجار آن مي رفت  سعي در جلوگيري از يك فاجعه بزرگ داشت  . واقعآ صحنه خيلي دردناك و عذاب آوري بود . از هر طرف دود و آتش به پا خواسته بود .  وقتي به خط پرواز برگشتم شنيدم با اولين شليك رگبار مسلسل و شليك موشك به پايگاه متاسفانه يكي از صميمي ترين دوستانم به نام " دامغاني " تركش خورده است و بچه ها به نزديك ترين بيمارستان يعني شماره 2 منتقل كرده اند . ولي تلاش پزشكان چاره ساز نبوده و طفلك شهيد شده است . در حقيقت او اولين شهيد جنگ تحميلي محسوب مي شود . همه سراسيمه و ناراحت بودند . تعداد بچه ها هم كم بود . هجوم افراد غير نظامي كه با نيت كمك آمده بودند بيشتر سبب دست و پا گير شدن بچه ها شده بود . در همين بگير و به بند ها بود كه يكي از افسران كمك خلبان كه اسمش رو فراموش كردم ولي تو گردان پروازي " حسن گوشكوب " صداش مي كردند ، براي جابجايي هواپيما ، تنهايي پشت فرمون نشسته و وقتي مي خواست هواپيما رو به حركت در آورد ، هول شده و بال چپ اش رو نديده است ...

 

بال هاي بلند هواپيمايي سي –  130 طوري است كه از كابين فراخ و بزرگ هواپيما ديده نمي شود . يعني خلبان بايد سر خود را كج كرده و پشت شونه ي چپ اش رو نگاه كرده تا بتواند بال اون سمت رو ببينه ! ولي به هر حال براي يك خلبان حرفه اي مشاهده بال چپ هواپيما خيلي راحت است . اين بال راست است كه از روي صندلي سمت چپ ديده نمي شود . ولي اين بنده خدا حسن گوشكوب بقدري هول شده بود كه يادش رفته بود هواپيما بال هم دارد . شايد فكر كرده بود پشت فرمون پيكان قراضه باباش نشسته !! از بد شانسي او هواپيمايي رو انتخاب كرده بود كه در رديف جلو رمپ پرواز نزديك به ساختمان آشيانه پارك شده بود !! و جناب كوشكوب عزيز ما كه در حقيقت مجاز به روشن كردن هواپيما بدون حضور خلبان يك نبود ، به لحاظ شرايط اضطراري زمان جنگ از روي خير خواهي هواپيما رو روشن نموده و بعد از دقايقي بال چپ اش را محكم به دكل بلند پرژكتور كنار رمپ مي كوبد . و از طرفي چون آمريكايي هاي احمق و بي سواد باك سي – 130 ها رو درون بال قرار داده بودند !!!  در يك چشم به هم زدن هواپيما تبديل به تلي از آتش مي شود ..

 

               

تصويري آرشيوي از نحوه شكستن ديوار صوتي                                       

از بد شانسي هاي ديگر اين كوشكوب خان اين كه شب قبل اش اين هواپيما 30000 پاوند  بنزين بهش زده بودند ! و آماده پرواز بود. بد شانسي ديگرش اين كه كسي نبود اون هنگام به كوشكوب بگه : حسن خطرناكه راه نيفت حسن !! به هر حال اون روز تا نيمه هاي شب تو خط پرواز موندم . كم كم ديگر بچه ها هم سرو كله شون پيدا شده بود . همون شب به ما دستور دادند فردا تعدادي از هواپيماها رو براي سالم موندن از حملات احتمالي دشمن به مشهد ببريم .. و من اولين داوطلب براي اين طرح پروازي  كه با نام " طرح گسترش " ناميده مي شد بودم . و از همين شهر رزمندگان رو به مناطق جنگي مي برديم .  اما يادم رفت بگم چرا به اين همكارمون لقب كوشكوب رو داده بودند . حسن بخاطر قد كوتاه و خپلي كه داشت اين اسم رو براش انتخاب كرده بودند !! البته اين رو اضافه كنم كه اكثر بچه هاي خط پرواز القابي داشتند كه در فرصت مناسب به آن ها و ادامه ماموريت هاي اولين هفته جنگ و همچنين پيدا كردن اتفاقي دايي ام بعد از 28 سال در مشهد خواهم پرداخت . البته اگه زنده مونديم و يادمون نرفت ....

 

               

                                              نمايي از داخل كابين هواپيماي سي - ۱۳۰

 

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                             ايام به كام

 

 

پي نوشت   :

 

 عزيزان همان طور كه وعده داده بودم از اين پس اين قسمت رو به تبليغ رايگان براي خوانندگان محترم اختصاص خواهم داد . با ارسال تقاضاي خود با تصوير  به آدرس جي ميل ام ، در نوبت قرار خواهيد گرفت :

 

جوياي كار :

جواني  متآهل ،  با تجربه و خوش بيان و بر خوردار از روابط عمومي  قوي  و ضامني معتبر كه داراي سابقه فعاليت و مديريت  در امر هتلداري است ، جوياي كار در اين حرفه است .. اين فرد آمادگي خدمت در شهرستان هاي ايران و كشور هاي حاشيه خليج فارس را دارد . صاحبان هتل و رستوران هاي بزرگ  در صورت نياز با  جي ميل مدير اين سايت مكاتبه فرمايند .behrouz.hournalist@gmail.com 

 

نمايشگاه و نمايندگي خودرو در آمريكا

 

آقاي ( Keith GHanian   ) هموطن ايراني ما در ايالات متحده آمريكا نمايندگي انواع خودروهاي ايراني پسند از قبيل فورد ، مركوري ، جي ام و ... را دارد . نمايشگاه  اين ايراني عزيز هميشه براي مشاوره و پاسخ گويي به هموطنان  گرامي آماده است . براي آشنايي بيشتر با اين هموطن به سايت او به آدرس : http://www.countrysidegm.com/index.cfm  مراجعه فرماييد .

 

                            

                             

فابل توجه گردشگران

 

سيزدهمين شماره  نشريه داخلي انجمن صنفي دفاتر خدمات مسافرتي و جهانگردي ايران ويژه مرداد ماه با نام " گردشگران " منتشر گرديده است . مدير مسئول اين نشريه آقاي محمود فرنودي است .براي مشاهده مطالب خواندني آن به آدرس اينترنتي :  www.aattai.org   مراجعه فرماييد . " بدترين خاطره يك سفر هوايي " و " جاذبه " عنوان مطالب بسيار خواندني است كه به قلم همكار عزيزم سركار خانم " فريناز عسگري " با قلمي بسيار شيوا به رشته تحرير در آمده است . در اين نشريه علاوه بر استاد خوبم جناب فرنودي ، بزرگان و انديشمنداني چون آقايان :عليرضا باري پور و هادي عباسي  نيز حضور دارند .

 

                                                 

- تعداد بازديد
  • 10389
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35