درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطره اي از ايام نوجواني

ماجراي گنجي كه در جواني پيدا كردم !

تصويري از كودكي من

 با خوشحالي فرياد زدم ... بابا  بابا .. رحيم آقا پيداش كردم . لحظه رسيدن آن دو به گنج خيلي تماشايي بود  . يعني يه بار ديگه تمام آرزوهاشون رو به زبون آوردند . رحيم آقا دور پيت حلبي در بسته مي رقصيد و با اون شكم گنده اش بالا پائين مي پريد !! و....

ماجراي گنجي كه در جواني پيدا كردم !

 تصويري از كودكي من  

سخني با شما خوبان :

دوستان با صفا و خوانندگان محترم .  بي تعارف عرض مي كنم  والله به خدا سوگند من آدم سياسي نيستم . و از روز اول كه وبلاگ " يادداشت هاي يك خبرنگار " رو راه انداختم ، صرفآ قصدم نگارش مسايل اجتمايي و گاهآ خاطرات پرواز و جبهه هاي جنگ بود .  كمتر از پنج ماه رسيده ايم به اين نقطه كه مشاهده مي فرماييد . و اصلآ هم دوست ندارم اين ارتباط صميمي ام با شما بزرگواران قطع گشته و از بين برود . از بركت اين سايت و محبت روزنامه وزين  "  اعتماد ملي " بود كه استاد فرهيخته جناب محمود فرنودي ، بهترين دوست و همكلاسي ام رو بعد از ۳۶ سال پيدا نمايم . حال ملتمسانه خواهش مي كنم بخش " نظرات " را تبديل به عرصه سياست نفرماييد . اجازه دهيم اين پاتوق محقر محلي براي بيان گذشته ها باشد . مسلمآ بنده به تنهايي قادر به ادامه راه نخواهم بود. نظرات ، خاطرات و راهنمايي هاي شما بر پر بار تر شدن اين رسانه خواهد افزود . ختم كلام اين كه علي رغم ميل باطني ام از اين پس كليه پيغام هاي سياسي را حذف خواهم نمود . و در صورت تكرار ، كلآ بخش نظرات را بر خواهم داشت . خواهش بعدي ام  از ياران محترم اين است حتمآ نظرات خود را هميشه در آخرين پست مرقوم فرماييد . تا شرمنده شما عزيزان نشده و قادر به پاسخ باشم .

****

دوران كودكي و نوجواني  :

نمي دانم در پست هاي قبلي چقدر در باره  زندگي خانوادگي ام نوشتم . به هر حال پدرم استوار نيروي زميني بود و از زماني كه خود رو شناختم زير دست نامادري و در پايگاه هاي نظامي رشد و نمو كردم . خونه ما مرد سالاري مطلق بود . اون هم از نوع ديكتاتوري اش ! هيچ كس حق نفس كشيدن نداشت . من حتي ازدواج هم كه كرده بودم ، از ابهت پدرم مي ترسيدم . تنبيه هايش واقعآ به قصد كشت بود. وقتي عصباني مي شد كسي جلو دارش نبود . البته اين رو هم بگم شرايط بد اقتصادي كه اون موقع در سطوح درجات پائين نظامي رواج داشت مزيد بر علت هم شده بود . ما آن ايام در پادگان قوشچي كه 45 كيلومتر از شهر رضائيه ( اروميه ) فاصله داشت زندگي مي كرديم . خانه هاي سازماني آن جا همه ويلايي و به شكل دايره اي بزرگ ساخته شده بودند . و با نام " دايره " هم مي ناميدند . كلآ 6 دايره وجود داشت . دايره يك .. دايره دو  ...  ولي پدر من چون همه چيزش با همه فرق مي كرد ، به جاي زندگي در اين خانه هاي سازماني مجهز ، تقريبآ 5- 6 كيلومتر دور تر ، در خانه هايي كه قبل از تاسيس پايگاه  براي كارگران ساخته بودند زندگي مي كرد ! و ما هميشه حسرت يه خونه مجهز رو مي خورديم .

                                          

 

اما چرا اون جا رو انتخاب كرده بود  ؟ دليلش علاقه بيش از حد پدرم به حيوانات بود . انواع حيوانات رو پرورش مي داد . از مرغ و خروس  و بوقلمون و  ارد ك  و غاز گرفته  تا گوسفد و بز و كبوتر ! اسم كبوتر آوردم . خدا شاهد است كفتر هايش رو بيشتر از ما ها كه بچه هاش بوديم دوست داشت .  واي به روزي كه يه كفترش رو گربه مي خورد  يا تو هوا دچار شكار قرقي مي شد ...  تا چند روز همه به نوبت  كتك مي خورديم و دست به دامن ائمه اطهار مي شديم كه عصبانيت اش بخوابه . راستي يادم رفت بگم كه گربه و سگ هم داشتيم . قناري هايش هم از قلم افتاد . ببخشيد كه خيلي به جزئيات مي پردازم . مي خواهم تو فضاي اون ايام قرار گيريد . ( اي كاش مي تونستم از خاطرات اون ايام  باز هم بنويسم .  افسوس كه همه اش تلخ و سياه است . ولي از طرفي براي جوون هاي اين دوره كه قدر هيچ چيز رو نمي دونند ، بد نيست ! ) به تمام اين بدبختي ها و درد سر ها ، كشاورزي و باغجه داري رو هم اضافه كنيد ! همان طور كه گفتم چون از خونه هاي سازماني دور بودم ، هيچ محدوديتي براي كاشتن سيفي جات و انواع درخت نداشت . عمله بنا و چوپان و كارگرهايش هم  اهالي خونه بودند .

 

به بركت فرهنگ اون ايام تا دلتون بخواد اولاد هم  توليد كرده بود .. هر كدوم از ما هم يه تخصص جداگانه داشتيم .مثلآ مسئوليت چراندن گوسفند ها و باغچه ها  با من بود . كبوتر هاش رو فقط خودش تر و خشك مي كرد . قتاري ها به عهده زن بابا ام بود . برادر كوچك ترم ( بهزاد ) مسئول مرغ و خروس  ها و رسيدگي به آن ها بود . حالا حساب كنيد بايد درس هم مي خونديم ! تازه روزي 4 بار هم  اون راه طولاني رو براي رفتن به مدرسه طي مي كرديم . باور كنيد دوستان اگه بخوام فقط از آن دوران بگويم ، به قدر يه كتاب قطور مطلب دارم . جالب اين جاست كه هيچ گاه از خاطرم  محو نمي شوند . همه چيز رو با جزئيات اش يه ياد دارم . خب حالا كه تا اندازه اي توجيه شديد ، مي خواهم يكي از ماجراهاي اون ايام رو براتون تعريف كنم .  روزي كه خبر پيدا كردن يه گنج رو به پدرم دادم .

 

                                  تصوير آرشيوي از زباله داني

روزي كه گنج پيدا كردم  ! :

 

يكي از همين روز ها بود كه خسته و كوفته از مدرسه به خونه آمدم . معمولآ چيزي تو خونه پيدا نمي شد . فقط براي ته بندي كه از گرسنگي ضعف نروم ، بايد دم برادر كوچك ترم بهزاد رو مي ديدم  تا بتونم يك تخم مرغ از او بگيرم . اين رو هم بگم اين برادرم خيلي بد جنس و بد ذات بود ( حالا هم همين طور است ! ) راستي يادم رفت دليل اصلي بد بودن اوضاع معيشتي رو بگم . پدرم گاهي قمار مي كرد . و همون چندرقاز حقوق اش رو هم مي باخت . هر چه هم مي موند ، خرج غذاي حيوانات اش مي شد . بگذريم .. يه چيزي خوردم و براي بردن گوسفند ها به چرا از خونه بيرون زدم ... دقيقآ مسئوليت 13 تا گوسفند و 2 تا بز در اختيارم بود . همين جوري آهسته پا به پاي اين حيوانات زدم به بيابون . بايد خيلي مواظب مي بودم كه وارد مزارع كشاورزان نشيم . مخصوصآ بز ها كه خيلي شيطون بودند تا غافل مي شدم ، گوسفند ها رو با خودش مي برد تو گندم زار مردم . اون روز بعد از كلي گوسفند چراني رسيدم به محوطه اي كه زباله هاي سرباز خونه  رو اون جا خالي مي كردند . محوطه خيلي بزرگي بود   . اون موقع مثل حالا سيستم مكانيزه و بازيافت نبود . همه ي  زباله ها روي هم تلنبار شده بود ند .

                                  

 

يادمه هر وقت فرصتي بدست مي آوردم گاهي  به اتفاق بهزاد سري به اين جا مي زديم و پيت هاي حلبي كه مخصوص خيار شور و غيره بود رو جمع كرده و در جايي پنهان مي كرديم و وقتي كه به حد قابل قبولي مي رسيد . يواشكي دوچرخه پابا مون رو بر داشته و اين حلب ها رو به يه روستايي به نام "‌قولنجي "  برده  و به تنها مغازه حلبي سازي. دونه اي 3 تا 5 ريال مي فروختم . بهزاد هميشه سهم اش رو پس انداز مي كرد و من كتاب يا مجله " دختران پسران " كه قيمت اش 5 ريال بود مي خريدم . و در مسير گوسفند چراني با اشتياق هر چه تمام تر مي خوندم . اون روز هم تنگ غروب بود كه در حالي گوسفند ها براي خودشون مي چريدند ، من هم دنبال قوطي هاي حلبي بودم . كه ناگهان در ميان انبوه زباله ها چشمم به يه پيت حلبي افتاد و همين كه اومدم برش دارم ، ديدم درش بسته است . ضمن اين كه خيلي هم سنگين بود .  نمي دانم چرا كنجكاو نشدم كه توش چي است ! شايد هم گوسفند ها دور شده بودند ... نمي دانم .. به هر حال از خيرش گذشته  و سر شب به حونه برگشتم . بقدري خسته بودم كه خوابم گرفته بود . اون موقع تلويزيون و ماهواره و .. اين جور چيزا نبود كه .. تنها سرگرمي ما راديو و قصه هاي شب آن و برنامه جاني دالر بود .

                                               تصوير آرشيوي است

 

نمي دونم روي چه حسابي موضوع رو به زن بابام گفتم و رفتم خوابيدم . اما نيمه هاي شب بود گويا موضوع رو به پدرم گفته بود كه بابام اومد بالا سرم و منو از خواب بيدار كرد ... گفت قضيه اون پيت حلبي پر چيه ؟ و من كل ماجرا رو براش تعريف كردم . گفت چرا سر شب به من نگفتي ؟‌!! گفتم خب يادم رفت .. در همسايگي ما يه آقايي زندگي مي كرد كه راننده كمپرسي ارتش بود . خيلي آدم بي خيال و بگو بخند بود . هر چي در مي آورد ، مي داد به مشروب. وضع مالي خيلي بدي داشت . ولي هميشه قهقهه مي زد . اسم اش رحيم آقا بود . بابام رفت و اون رو هم از خواب بيدار كرد و گفت پاشو رحيم آقا كه خوشبخت شديم . .. پسرم بهروز  يه گنج پيدا كرده است !! رحيم آقا هم كه خيلي ذوق زده شده بود  هي با بابام نقشه مي كشيدند كه با اين ثروت باد آورده چه كار نمايند . ! حالا چرا اين ها فكر مي كردند كه آن قوطي حلبي گنج است ، دليل اش آن طور كه پدرم تعريف مي كرد اون ايام ظاهرآ بازار قاچاق رونق فراواني داشته است . و مي گفت قاچاق چي ها از ترس اشون كه به گير افراد نظامي نيفتند ، آن رو آن جا قرار داده اند تا نيمه هاي شب حمل اش كنند !! خلاصه كلي به دل شون صابون ماليدند .

 

اين رو هم بگم اون شب من هم خيلي خوشحال بودم . نه به خاطر اين كه گنجي يافته ام . بلكه به اين دليل كه محور گفتگو ها قرار گرفته بودم . آخه سابقه نداشت تا اون روز كسي در باره من اين قدر حرف بزنه .. يا اصولآ با خود من گفتگو كنند !! از اين كه من هم مثل ساير  بچه هاي پايگاه كه با پدرهايشون اختلات مي كردند و گل مي گفتند و گل مي شنيدند ، پدرم با من صحبت مي كنه خيلي خوشحال بودم . بگذريم .. پدرم يه كارد سنگري آمريكايي داشت كه هميشه تو خونه نگاه مي داشت . اون رو برداشت  تا اگر با قاچاق چي ها برخورد كردند ، استفاده نمايد ! خلاصه رحيم آقا كه ماشين كمپرسي اش رو هميشه پشت پنجره خونه شون پارك مي كرد روشن نموده و به اتفاق من و پدرم به سمت خارج از پايگاه راهي شديم . توي راه هم دست از رويا هاشون بر نمي داشتند . هر كي يه چيزي مي گفت .. بابام مي گفت مي رم چند تا زن چاق مي گيرم !! آخه هميشه رو زن هاي چاق حساس بود .  طفلك زن بابام لاغر و استخواني و دراز بود . رحيم آقا هم كه يه پسر كر و لال داشت و او را به تمسخر به زبان آذري " مال قلي " يعني قلي گاو  خطابش مي كرد ، به پدرم مي گفت من يه قرون اش رو به محبوب ( همسرش ) و مال قلي نمي دهم . همه اش رو مي رم عرق مي خرم

تصوير مرحوم پدرم بعد از بازنشستگي اش

 

توي راه هي مدام از من مي پرسيدند حالا تو دقيقآ مي دوني جاش كجاست ؟ و من با افتخار مي گفتم بله .. آخه  من اون جا ها رو مثل كف دستم مي شناختم!! بعد از كلي رانندگي ، خلاصه به مقصد رسيديم . رحيم آقا تا جايي كه مي تونست جلو رفت . و در حالي كه نور ماشين اش رو روشن نگاه داشته بود  با چراغ قوه اي در دست راهي مركز زباله ها شديم . من از جلو و آن ها از پشت سرم مي آمدند . من يهو ترس برم داشت اگه خداي ناكرده اين گنج قيمتي رو برده باشند چي خواهد شد ؟!! بالاخره با هزار سلام و صلوات من قوطي حلبي رو سر جايش ديدم . با خوشحالي فرياد زدم ... بابا  بابا .. رحيم آقا پيداش كردم . لحظه رسيدن آن دو به گنج خيلي تماشايي بود  . يعني يه بار ديگه تمام آرزوهاشون رو به زبون آوردند . رحيم آقا دور پيت حلبي در بسته مي رقصيد و با اون شكم گنده اش بالا پائين مي پريد !! تا اين كه نوبت گشودن در قوطي رسيد . كلي اون جا من بميرم تو بميري به هم زدند ... بابام مي خواست خودش باز كنه ، رحيم آقا مي گفت بده من بز كنم .. بالاخره رحيم آقا بابام رو متقاعد كرد كه او باز كنه . چون معتقد بود تجربه اش  در چاقو زدن بيشتر است !! و كارد سنگري رو از بابام گرفت .

 

درد سرتون ندم . لحظه خيلي پر اظطرابي بود . رحيم آقا با چه شور و ذوق باور نكردني ضربه محكمي به در قوطي زد .. صداي فرو رفتن چاقو درون قوطي حلبي در آن سكوت شب حسابي پيچيد . دل تو دل هيچ كدوم از ما نبود . بازدن ضربه توسط پرتوي نور چراغ ماشين ديدم كه يه مايع سبز رنگي پاشيد تو صورت رحيم آقا !! و ناخودآگاه نيم متر پريد عقب . وقتي نور چراغ قوه رو پدرم انداخت روي قوطي .. براي يه لحظه ماتش برد . ديدم رحيم آقا مي گه : آقا مدرسي ما شانس مون كجا بود . ديدي از بخت ما چي توي قوطي به جاي گنج بود ؟ پدرم كه خيلي دلخور به نظر مي رسيد گفت : آره رحيم جون ... تقصير اين بهروز كره خره كه ما رو كشوند به اينجا !! حالا من هر چه سعي مي كردم كه بفهمم آن ماده چيست ،  به دليل اين كه قبلآ نديده بودم تشخيص نمي تونستم بدهم . فقط يه حسي به من مي گفت بايد يك چيز مزخرفي باشه . اما وقتي مي خواستيم به خونه برگرديم ديدم رحيم آقا به پدرم مي گه من بايد يه كم از اين ماده نظافت حمام رو براي محبوب ببرم تا باورش بشه من گنج ها رو از او پنهون نكردم !! تازه دوزاري ام افتاد كه جريان چيست . ولي از ترس پدرم نزديك او آفتابي نمي شدم ..

 

بعد فهميدم كه اين قوطي ماده نظافت حمام بوده كه به صورت  قوطي اي براي استفاده سرباز ها مي خريدند كه به علت فاسد شدن آن را به دور انداخته بودند !! يادمه بابام بعد ها هر وقت اين جريان رو تعريف مي كرد ، براي اين كه روش نمي شد بگه پسر بزرگم براي چراندن گوسفند اون جا رفته بود ، در حالي كه باد به غبغب اش مي انداخت مي گفت : پسرم براي شكار رفته بود اون جا كه ........

 

با تشكر و احترام :

 

بهروز مدرسي

 

                          ايام به كام .

- تعداد بازديد
  • 8078
  • مرتبه

    نظرات

    سلام.آقا شما خیلی باحالی.هر کی دیگه جای شما بود از وقتی بدنیا اومده بود مهندس و تحصیلکرده و از همه مهمتر بچه مایه دار خودشو معرفی میکرد.امان از این عمر دو روره که خیلیها فراموش میکنن فقط دو روزه
    پاسخ
    امیر جان عزیز و نازنینم
    به نکته بسیار اساسی اشاره فرمودی .. خیلی ها بعد از مدتی که به مال و منالی می رسند ، گذشته و سوابق خود رو فراموش کرده و خیلی راحت برای خود شجره نامه می نویسند !! و فراموش می کنند که به قول شما عمر یکی دو روز است و ارزش این مباحث رو نداره .. تازه وقتی مسئله ای از دید خداوند پنهان نیست ف چه اصراری است که از دید بنده خدا پنهان بماند
    نه آقا .. ما همونی که بودیم ... واقعیت رو می نویسیم .. اگه افتخار به این حرف هاست .. من ترجیح می دهم به هیچ چیز افتخار نکنم ..
    ممنون ازشما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35